علي قلي پور

روزي روزگاري هيات داوراني متشکل از اديبان، سياستمداران، ورزشکاران و هنرمندان گرد آمده و راي به رماني مي دهند تا به عنوان بهترين کتاب در سال هاي اخير، جايزه اي نصيبش کنند. سرانجام بهترين کتاب به راي اين هيات خوش قواره داوران انتخاب مي شود؛ «بادبادک باز» اثر خالد حسيني. روز موعود فرا مي رسد، اما براي دريافت جايزه نه نويسنده هست، نه مترجم - قاعدتاً غير از اين دو مقام شامخ، آثار ادبي مدعي و مالک معنوي ديگري ندارند- بقيه عوامل دخيل در ماجرا هم عبارتند از؛ ناشر، حروفچين، طراح جلد، نمونه خوان، ناظر چاپ و به اصطلاح رايج «پخشي کتاب». اين سياهه فعال در حوالي کتاب ها اصولاً سر و کاري با معنويت قضيه ندارند و مثل کارمنداني شريف در ساز و کار نشر فعال هستند. حالا اگر نويسنده نخواست به ايران بيايد، مترجم براي دريافت جايزه حاضر يراق تر از نويسنده است. حالا اگر هيچ کدام نبودند چه بايد کرد؟ راه حل خلاقانه جايزه ادبي «روزي روزگاري» اهداي جايزه به ناشر بود، عنوان جايزه هم بس خلاق بود؛ بهترين کتاب با راي هيات داوران «بادبادک باز» است. درست بر اساس شايعه اي که از خوب بودن اين رمان حکايت مي کرد. به هر حال شنيدن کي بود مانند خواندن. شما مي توانيد با خواندن اين رمان که سخت در پي به گريه انداختن مخاطب خود است، خنديدن به رمان گريه دار را تجربه کنيد و لذت ببريد. از اين نظر بدون شک بادبادک باز شايسته عنوان قهرماني «بهترين کتاب» و حتي بالاتر از آن هم است. يک نمونه از موارد خنده آور بي شماري که در اين رمان هست، مربوط به آن بخشي از رمان است که قهرمان افغاني مقيم امريکا بعد از نبردي جانانه براي نجات جان يک کودک افغاني، تمام دندان هاي خود را از دست مي دهد و دکتر فک او را با سيم مي بندد، طوري که در توصيف خالد حسيني فک ها به هم چسبيده و حرف

زدن مشکل است. همه مي دانيم که در فيلم پدرخوانده مارلون براندو با تيله هايي که در لپ خود داشت، مجبور بود که با فک قفل شده حرف بزند. خالد حسيني در رمان خود نوشته؛ «دکتر گفت؛ فک هات رو سيم پيچي کردم، مجبوري که مثل آل پاچينو تو پدرخوانده صحبت کني.» شايد نويسنده مي خواسته که شخصيت دکتر در رمان او فرق آل پاچينو و مارلون براندو را نداند، اما چند صفحه بعد قهرمان باز مي گويد؛ «يک لحظه فراموش کردم که بايد مثل آل پاچينو در پدرخوانده حرف بزنم.» و خلاصه تشبيه زيباي نويسنده در صفحات بعدي آنقدر تکرار مي شود تا همه مطمئن شوند که خالد حسيني، مارلون براندو را با آل پاچينو اشتباه گرفته و چنان از اين کشف خود سرمست است که تا درمان کامل فک قهرمان، مدام از اين تشبيه استفاده مي کند. جاي ديگر هم هست که نويسنده نام کتاب مشهور هيتلر يعني «نبرد من» را نمي دانسته و به جاي آن مي نويسد؛« شرح زندگي من». بادبادک باز رماني به غايت اغراق آميز درباره تاريخ معاصر افغانستان است که خواننده را با آه و ناله به مسيري مي برد که در آن، جنگ عامل از دست رفتن مال و منال خانواده هاي ثروتمند افغاني است. اين اثر که جز گزارشي پرسوز و گداز از سقوط يک خانواده افغاني نيست، داراي موارد کلي و جزيي بسياري است که همه آنها دليلي بر بهترين نبودن اين کتاب است. اين جايزه دست کم دو اشتباه فاحش دارد؛ يکي اشتباه گرفتن مارلون براندو با آل پاچينو؛ ديگري هم اشتباه گرفتن ناشر و مولف. پس هر وقت تفاوت ناشر و مولف معلوم شد، مارلون براندو هم آل پاچينو نخواهد بود. ولي حالا اگر اين «بهترين کتاب» است، بايد به بدترين کتاب ها اميدوارتر بود.