پنج شنبه، 27 ارديبهشت 1386 - شماره 1395
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
درباره رمان «بادبادک باز» و جايزه ادبي روزي روزگاري
آل پاچينو در بهترين رمان ما
علي قلي پور

روزي روزگاري هيات داوراني متشکل از اديبان، سياستمداران، ورزشکاران و هنرمندان گرد آمده و راي به رماني مي دهند تا به عنوان بهترين کتاب در سال هاي اخير، جايزه اي نصيبش کنند. سرانجام بهترين کتاب به راي اين هيات خوش قواره داوران انتخاب مي شود؛ «بادبادک باز» اثر خالد حسيني. روز موعود فرا مي رسد، اما براي دريافت جايزه نه نويسنده هست، نه مترجم - قاعدتاً غير از اين دو مقام شامخ، آثار ادبي مدعي و مالک معنوي ديگري ندارند- بقيه عوامل دخيل در ماجرا هم عبارتند از؛ ناشر، حروفچين، طراح جلد، نمونه خوان، ناظر چاپ و به اصطلاح رايج «پخشي کتاب». اين سياهه فعال در حوالي کتاب ها اصولاً سر و کاري با معنويت قضيه ندارند و مثل کارمنداني شريف در ساز و کار نشر فعال هستند. حالا اگر نويسنده نخواست به ايران بيايد، مترجم براي دريافت جايزه حاضر يراق تر از نويسنده است. حالا اگر هيچ کدام نبودند چه بايد کرد؟ راه حل خلاقانه جايزه ادبي «روزي روزگاري» اهداي جايزه به ناشر بود، عنوان جايزه هم بس خلاق بود؛ بهترين کتاب با راي هيات داوران «بادبادک باز» است. درست بر اساس شايعه اي که از خوب بودن اين رمان حکايت مي کرد. به هر حال شنيدن کي بود مانند خواندن. شما مي توانيد با خواندن اين رمان که سخت در پي به گريه انداختن مخاطب خود است، خنديدن به رمان گريه دار را تجربه کنيد و لذت ببريد. از اين نظر بدون شک بادبادک باز شايسته عنوان قهرماني «بهترين کتاب» و حتي بالاتر از آن هم است. يک نمونه از موارد خنده آور بي شماري که در اين رمان هست، مربوط به آن بخشي از رمان است که قهرمان افغاني مقيم امريکا بعد از نبردي جانانه براي نجات جان يک کودک افغاني، تمام دندان هاي خود را از دست مي دهد و دکتر فک او را با سيم مي بندد، طوري که در توصيف خالد حسيني فک ها به هم چسبيده و حرف زدن مشکل است. همه مي دانيم که در فيلم پدرخوانده مارلون براندو با تيله هايي که در لپ خود داشت، مجبور بود که با فک قفل شده حرف بزند. خالد حسيني در رمان خود نوشته؛ «دکتر گفت؛ فک هات رو سيم پيچي کردم، مجبوري که مثل آل پاچينو تو پدرخوانده صحبت کني.» شايد نويسنده مي خواسته که شخصيت دکتر در رمان او فرق آل پاچينو و مارلون براندو را نداند، اما چند صفحه بعد قهرمان باز مي گويد؛ «يک لحظه فراموش کردم که بايد مثل آل پاچينو در پدرخوانده حرف بزنم.» و خلاصه تشبيه زيباي نويسنده در صفحات بعدي آنقدر تکرار مي شود تا همه مطمئن شوند که خالد حسيني، مارلون براندو را با آل پاچينو اشتباه گرفته و چنان از اين کشف خود سرمست است که تا درمان کامل فک قهرمان، مدام از اين تشبيه استفاده مي کند. جاي ديگر هم هست که نويسنده نام کتاب مشهور هيتلر يعني «نبرد من» را نمي دانسته و به جاي آن مي نويسد؛« شرح زندگي من». بادبادک باز رماني به غايت اغراق آميز درباره تاريخ معاصر افغانستان است که خواننده را با آه و ناله به مسيري مي برد که در آن، جنگ عامل از دست رفتن مال و منال خانواده هاي ثروتمند افغاني است. اين اثر که جز گزارشي پرسوز و گداز از سقوط يک خانواده افغاني نيست، داراي موارد کلي و جزيي بسياري است که همه آنها دليلي بر بهترين نبودن اين کتاب است. اين جايزه دست کم دو اشتباه فاحش دارد؛ يکي اشتباه گرفتن مارلون براندو با آل پاچينو؛ ديگري هم اشتباه گرفتن ناشر و مولف. پس هر وقت تفاوت ناشر و مولف معلوم شد، مارلون براندو هم آل پاچينو نخواهد بود. ولي حالا اگر اين «بهترين کتاب» است، بايد به بدترين کتاب ها اميدوارتر بود.
ايده هايي درباره زيبايي 4
زيبايي کلينيکي

محمدرضايي راد؛

 متافيزيک، در نگاه دريدايي، تاريخ دوقطبي هاست. کارل يونگ سرچشمه همه دوقطبي ها را در يک دوقطبي اصيل و اصلي مي جويد؛ مذکر و مونث. اين دوقطبي اصلي، ماهيتي ارزش باور دارد و همه دوقطبي هاي ديگر، همچون تاريکي و روشنايي، سردي و گرمي، فاعليت و انفعال، چپ و راست و... در همين دوقطبي اصيل مندرج است. بر طبق اين نگاه ارزش باور، زنانگي با اصل زيبايي، و مردانگي با اصل قدرت در آميخته اند. اما اين هر دو اصل به نوعي با جسم و کالبد پيوند خورده اند. سرمنشاء مادي قدرت و زيبايي، هر دو در جسم است. زيبايي با کيفيت جسم و قدرت با کميت آن پيوند دارند. اما نکته جالب توجه در اينجاست که زيبايي به عنوان اصلي زنانه، خود موجد قدرت است. جسم زيبا داراي نحوه يي از اقتدار است. يک چهره زيبا در قياس با يک چهره زشت، پديداري مقتدر محسوب مي شود. يک چهره زشت علي القاعده مي بايست تنها فقدان زيبايي باشد، اما اکنون چيزي فراتر، يا به عبارت درست تر، چيزي فروتر از فقدان زيبايي است. بنا بر نوعي نگاه پزشکي، زشتي نه تنها فقدان زيبايي، بلکه اساساً نوعي بيماري است. بر اين اساس کارکرد اصلي پزشکي به عنوان سازوکار توليد و احياي سلامت، بر زيبايي نيز تعلق مي گيرد و زيبايي را همچون سلامت تعريف مي کند.     دندان سالم، تنها دندان سالم نيست، بلکه دندان زيبا هم هست. با فرا رفتن مفهوم زيبايي به مثابه سلامت، زشتي نيز به نحو ه يي از بيماري فروکاسته مي شود. جراحي پلاستيک و پزشکي تغذيه، بيش از ساير اصناف پزشکي، با اين تعريف سروکار دارند. اگر آرمان همه اصناف ديگر پزشکي سلامت است، آرمان جراحي پلاستيک زيبايي است؛ از اين رو سلامت و زيبايي با هم برابر و متناظر مي شوند. جراح زيبايي مانند هر جراح ديگري در کالبد دخل و تصرف مي کند، اما تصرف او در کالبد، ناظر به کيفيتي آرماني به نام زيبايي است. احتمالاً وظيفه اوليه جراحي پلاستيک ايجاد سلامت روحي و کاستن از آلام رواني براي افرادي بود که از نقص ظاهر رنج مي بردند. سوختگي چهره، پس از اتمام رنج و درد جسماني، آسيبي است که نه کالبد، بلکه روان صاحب خود را رنجور مي سازد. کچلي نوعي آسيب است که در نهايت نه سلامت، بلکه زيبايي جسم را مورد تهديد قرار مي دهد. جراحي پلاستيک به کمک جسمي مي آمد که از نقص ظاهر رنج مي برد. اما جراحي پلاستيک از آن فراتر رفت. کاهش رنج به افزايش خودشيفتگي بدل شد. موضوع جراحي پلاستيک، ديگر نه کله هاي بي مو، چهره هاي سوخته، دماغ هاي شکسته يا فک هاي داغان شده، بلکه دماغ هاي عقابي، لب هاي قيطاني، گونه هاي تخت، موهاي وز و کم پشت، سينه هاي کوچک و شکم هاي پرچربي بود. بدين ترتيب نحوه يي از زيبايي توليد شد که مي توان بر آن نام زيبايي کلينيکي يا زيبايي آزمايشگاهي نهاد.

مايکل جکسون را مي توان آرمان زيبايي کلينيکي دانست؛ موجودي که توسط کلينيک ساخته شده، و به يک فرانکشتاين زيبا يا باربي دگرديسي يافته بدل شده است. اين نگاه کلينيکي، از طريق جراحي پلاستيک، توليد داروهاي بدن سازي يا پزشکي تغذيه در رژيم هاي لاغري سيطره يي کامل در توليد مفهوم زيبايي دارد. همين نگاه پزشکي است که از طريق متناظر ساختن زيبايي و سلامت، زشتي را تا حد بيماري تقليل داده است. اما سير فروکاهنده زشتي در بيماري متوقف نمي شود، بلکه به چيزي طبقاتي تبديل مي شود. در واقع زيبايي کلينيکي نوعي زيبايي طبقاتي است و ربط مستقيمي با سرمايه دارد. اين زيبايي نه تنها از طريق ثروت کسب مي شود بلکه خود يک ثروت و سرمايه به شمار مي آيد، زيرا فرآوري چهره، با تبديل زيبايي به زيبايي مازاد، قادر به ورود به بازار تبادل و معامله است. بنابراين زشتي نه تنها به بيماري، بلکه به فقر و فقدان سرمايه نيز تقليل مي يابد. اما از آن سو خدمات زيبايي کلينيکي روزبه روز ارزان تر و در دسترس تر مي شود، بنابراين مي توان مفهوم طبقاتي زشتي را تا حد زيادي کم رنگ کرد. چهره زشت از طريق زيبايي فرآوري شده، دست کم از حيث ظاهر جهش طبقاتي مي کند. اپيدمي به عنوان يک اصطلاح پزشکي نيز به لحاظ مفهومي جابه جا مي شود. در نگاه کلينيکي به زيبايي، اصطلاح اپيدمي براي سرايت بيماري زشتي کاربرد ندارد به عکس، براي فراگير شدن زيبايي کلينيکي به کار مي رود. بيماري زشتي مسري نيست، به عکس زيبايي کلينيکي است که مي تواند سرايت کند و همه گير شود. همسان شدن چهره ها از طريق زيبايي آزمايشگاهي، همان چيزي است که ما از آن به عنوان ايدئولوژيک شدن امر زيبا نام برديم. اما اين زيبايي شناسي قادر به درک نکته يي بنيادين نيست و آن سرشت تراژيک زيبايي مبتني بر جسم است.

کلينيک در مفهوم فوکويي آن، نهادي اقتدارگر است که با منتزع ساختن بيمار از محيط طبيعي و محصور ساختن او در فضايي ايزوله شده، اتفاقاً بيش از آنکه درمانگر باشد، معطوف به احضار مفهوم مرگ است. زيبايي کلينيکي، ريشه يي عميق در سرشت روان اسطوره پرداز دارد و آن ميل به جواني جاودانه است. دوريان گري جسمي زائل نشدني دارد، اما زير اين جسم زيبا، همه چيز در حال فروپاشيدن است. مريل استريپ در فيلم «مرگ برازنده اوست» (رابرت زمه کيس) زني است در روياي جواني جاودانه، و از همين رو خود را هر بار به دست جراح زيبايي مي سپارد، اما اين جسم عاريتي، نهايتاً فرجامي جز تکه تکه شدن ندارد. سرشت تراژيک زيبايي جسم در همين است. همچنان که کلينيک همواره خاطره مرگ را يادآوري مي کند، زيبايي کلينيکي نيز همواره سويه تاريک خويش، يعني زشتي و فروپاشي را احضار مي نمايد. در ماقبل تاريخ يک زيباروي کلينيکي، خاطره زشتي نهفته است، او مي کوشد او را محو کند، اما به گونه يي واژگون آن را احضار مي کند. اما او در عين حال مابعد خود را نيز نمي تواند تضمين کند، مابعد اين زيبايي، تراژدي فروپاشي است. تکه يي از جسم بيمه شده خانم جنيفرلوپز بيش از آن که ما را به زيبايي جسم رهنمون کند، به فروپاشي تصادفي يا مقدر آن راهنمايي مي کند. زيرا بيمه شدن نيز بيش از هر عنصر ديگر تراژيک است. کسي که خود را بيمه مي کند، از خطر مصون نمي شود، بلکه تاوان فروپاشي نهايي خود را مي ستاند.

Mohamad-r-rad@yahoo.com

عناوين اين صفحه
آل پاچينو در بهترين رمان ما
زيبايي کلينيکي
گمشده

گمشده

سروش صحت؛

زن جوان کيفش را زيرورو مي کرد و نگاه مرد جوان به دست هاي زن جوان بود. زن گفت «نيست.» مرد گفت «دو روز هم نشده بود خريده بوديمش.» زن چيزي نگفت و همچنان کيف را مي گشت. مرد گفت «ديروز عصر خريديمش.» زن گفت «مخصوصاً که گمش نکردم.» مرد گفت «من نگفتم مخصوصاً گمش کردي، مي گم هنوز دو روز هم نشده بود که خريديمش.» زن گفت « به درک هرچند روزي بود.» مرد گفت «آروم.» بعد گفت «اقلاً اگه يک هفته گذشته بود، دلم نمي سوخت.» زن گفت «حالا مگه چي شده؟ من اصلاً عينک نمي خوام.» مرد گفت «به جاي اين حرف ها يه ذره حواست رو جمع مي کردي.» زن گفت «از قصد که گمش نکردم، اين هزار بار.» «مي دونم، ولي اگه حواست رو جمع مي کردي گم نمي شد. ماهي يه عينک که نمي شه خريد» «نخر، گفتم که من اصلاً عينک نمي خوام، من حواس پرتم، باز هم که بخري گم مي کنم، نخر.» مرد گفت «صدات رو بيار پايين.» راننده نگاهي به جواني که بغلش نشسته بود انداخت. جوان هدفون به گوش داشت و چيزي نمي شنيد. راننده به آينه نگاه کرد و لحظه اي در آينه چشم در چشم شديم. زن دوباره مشغول زيرورو کردن کيفش شده بود. مرد گفت «چند دفعه کيفت رو مي گردي؟ نيست.» زن گفت «تو چي کار داري؟ مي خوام صد بار ديگه کيفم رو بگردم.» مرد گفت «به جاي اين کارها بايد حواست رو جمع مي کردي.» زن گفت «اين قدر اعصاب من رو خرد نکن. گفتم عينک نمي خوام، ديگه چي مي گي؟» «اگه نمي خواستي که اين قدر کيفت رو زيرورو نمي کردي.» زن بي حوصله زيپ کيفش را بست. مرد زيرچشمي نگاهي به من کرد، وانمود کردم که بيرون را نگاه مي کنم و حواسم جاي ديگري است.

زن زيرلبي گفت «به خاطر يه عينک چي کار کردي. اه.» مرد گفت «واقعاً اه.» زن يکباره گفت «آقا من پياده مي شم.» مرد گفت «هنوز که نرسيديم.» بعد به راننده گفت «ببخشيد پياده نمي شن.» زن گفت «من نمي يام. آقا نگه دارين پياده مي شم.» مرد گفت «اين کارها چيه؟» زن گفت «نمي خوام بيام. آقا چرا نگه نمي دارين؟» راننده دوباره در آينه نگاه کرد و دوباره چشم در چشم شديم، بعد ايستاد و زن پياده شد. راننده از مرد پرسيد «شما هم پياده مي شي؟» مرد گفت «نه.» تاکسي راه افتاد. مرد نگاهي به من کرد، من باز بيرون را نگاه کردم. مرد به راننده گفت «من هم پياده مي شم.» مرد پياده شد. کرايه را داد و رفت. تاکسي که راه افتاد راننده گفت «يه نگاهي بندازين ببينين عينکه زير صندلي نيفتاده.» خم شدم و زير صندلي را نگاه کردم، عينک نبود.



روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام