دوشنبه، 31 ارديبهشت 1386 - شماره 1398
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
پيرامون ارتباط قدرت و زبان- بخش اول
زن و من مردانه دکارتي
مسعود احمدي

قدرت، موضوعي است که همواره مورد توجه متفکرين حوزه هاي گوناگون علوم انساني قرار گرفته است. وقتي قرار است از حضور اين مقوله ديرين در متون ادبي صحبت شود، بي شک يکي از مهمترين مسائلي که بايد به آن پرداخت، مساله تاثير قدرت بر زبان است و تجلي آن در زبان، چرا که زبان، عنصري است که متن با آن ساخته مي شود. هر انديشه يي در ادبيات، بدون شک بر زبان ادبي هم تاثير مي گذارد و اگر بخواهيم مفهومي را در ادبيات جست وجو کنيم بايد به دنبال تجلي زبان آن باشيم.

در نوشته حاضر، نويسنده کوشيده پس از بررسي خاستگاه هاي انديشگي يک مقوله به تجليات زباني آن بپردازد.

روشن است که در يک مقاله نمي توان به همه وجوه مثبت و منفي مقوله يي پرداخت؛ آن هم مبحثي بسيار ريشه دار و پيچيده و گسترده چون قدرت که به نظر مي رسد دست کم از زمان شکل گيري اجتماعات اوليه انساني از بارزترين عوامل سلطه بوده و در تشکل ساختارهاي طبقاتي مملو از تزوير و خشونت و استبداد از جمله نظم سرمايه داري موثرترين و بلکه منحصر به فرد ترين نقش ها را داشته است. بنابراين در اين مجال که بنابر تعريف مقاله حدود و ابعادي کم و بيش معين دارد، نمي توان مثلاً به منابع، اشکال و شيوه هاي رنگارنگ اعمال قدرت پرداخت يا حتي به وجوه افتراقي که بعضي از انديشمندان و فلاسفه از جمله هانا آرنت ميان قدرت و قوت و... قائلند اشاره يي کرد. پس ناگزير بنابر هدف اساسي اين نوشتار که تجلي قدرت در زبان و باز توليد و اعمال آن به وسيله زبان و ادبيات است، مي کوشم به حدبضاعت و اختصار پاره يي از دلايل اين عارضه را برشمارم و نشان دهم که نظم متکي بر توليد انبوه و مصرف بي مرز مذکرمحور نيز در راستاي بقا و تحکيم هر چه بيشتر اقتدار مردانه خود حتي به وسيله زبان و ادبيات از هيچ کوششي فروگذار نکرده و اگر نه همواره با آگاهي و به عمد اغلب به سائقه ويژگي هايي ماهوي به اين کار مبادرت ورزيده است؛ خصوصياتي از نوع آزمندي، درنده خويي، شوق غلبه و استيلا بر ديگران و... که به زعم من نيز مرده ريگ نياکان اوليه انسانند.

جزم انديشي و ناديده انگاري

«قوانين علم حرکات جامعه به نظر من فقط بر حسب اشکال گوناگون قدرت قابل تبيين است. براي کشف اين قوانين لازم است که نخست اشکال قدرت را طبقه بندي کنيم و سپس به مطالعه نمونه هاي تاريخي مهمي بپردازيم که نشان مي دهند چگونه سازمان ها و افراد بر زندگي مردمان تسلط يافته اند.»

«رسم بر اين بوده است که قدرت اقتصادي را بدون تحليل بپذيرند و اين امر در زمان ما در تعبير علي تاريخ به تاکيد بي وجه بر عامل اقتصادي منجر شده است.»

ترديدي نيست که مارکس و اغلب تحليلگران و نظريه پردازان پيرو و متعصب او به واسطه ماهيت آييني دستگاه ايدئولوژيک شان و جزم انديشي اقتصادي با آن، هم در تعليل و تبيين هاي خود و هم در تاويل و دريافت هاشان بيش از حد بر عامل اقتصادي تکيه کرده اند و حتي گوشه چشمي به فرهنگ و مولفه هاي آن که قدرت طلبي و ميل به استيلا و تحکم مهم ترين آنهاست، نداشته اند. گيريم که انگلس در اواخر عمر به اين امر پي برده و در نامه يي اشاره کرده و اندکي به اين نظر فيلسوف واقع گرايي چون راسل که بعدها اظهار شد نزديک شده باشد «اقتصاد اگر به عنوان يک علم جداگانه راهنماي عمل در نظر گرفته شود دور از واقع بيني و گمراه کننده خواهد بود. اقتصاد يک عنصر - و عنصري بسيار مهم - را در يک مبحث وسيع تر، يعني علم قدرت، تشکيل مي دهد.»

قدرت، مالکيت و دانايي

به جز اقتصادباوران جزم انديش (economists) هنوز مارکسيست هاي متحجر شکل بندي هاي اجتماعي را مبتني بر شيوه توليد و نهايتاً در مالکيت بر ابزار آن که نيروهاي مولد انساني از جمله بردگان را نيز شامل مي شود، مي دانند و در نتيجه غافل مي مانند که صرف مال اندوزي آزمندانه و انباشت ثروت انگيزه استثمار و استعمار نيستند و اموري بسيار بنيادي تر از قبيل شوق استيلا و فرمانروايي بر ديگران که ريشه در بدويت انسان اوليه دارند و شايد در اين سير چند 10هزار ساله به ويژگي هايي غريزي و موروثي بدل شده اند، به مثابه موثرترين عوامل در بازتوليد قدرت و جوامع طبقاتي دخيل بوده اند؛ قدرتي که در اجتماعات اوليه انساني در شأن و منزلت جادوگران، ريش سفيدان و... متجلي مي شد و به نحوي مصداق بارز نظر فرانسيس فوکوياما است.

اين به معناي آن نيست که نقش تعيين کننده مالکيت را در ايجاد وضعيت ها و موقعيت ها ناديده بگيريم، بلکه نفي جزم انديشي اقتصادي و دعوت به توجه جدي به نقش صور ديگري از مالکيت از جمله تملک بر دانش و فن است که از اسباب تحميل اراده معطوف به قدرتند. اگرچه فلاسفه و متفکرين ديگري بر نقش مالکيت به ويژه مالکيت انحصاري در کسب و حفظ و اعمال قدرت تاکيد کرده اند و کنت گالبرايت معتقد است «مالکيت يا ثروت هيبتي به فرد مي دهد که همان عزم جزم او است و مي تواند موجب اطاعت شرطي بشود.» اما اگر عمداً مالکيت و ثروت مورد نظر وي را به حوزه هاي صرفاً مادي محدود بدانيم، امثال ماکس وبر هم بوده اند که صرف قدرت معطوف به مالکيت مادي و اقتصادي را وسيله اعمال سلطه نمي دانند «هر حالتي از قدرت اقتصادي نمودگر سلطه به معنايي که ما از کلمه مراد مي کنيم نيست و نيز سلطه در هر موردي براي تثبيت و حفظ خود از قدرت اقتصادي بهره نمي گيرد.» راسل هم عالمانه و هوشمندانه يادآور مي شود؛ «همان طور که فضيلت نوعي نجيب زاده شرف است، فضيلت شخصي که قدرت را از راه دانش کسب مي کند دانايي يا خردمندي است... شيخ، ريش سفيد، کدخدا و پير اصطلاحاتي براي اداي احترام هستند.» و بالاخره همان طور که محمد ضيمران به درستي تشخيص داده، ميشل فوکو هم که از فلاسفه و متفکرين متاخر است، «مي کوشد اثبات کند که اشکال جديد قدرت و معرفت زمينه رشد و گسترش سلطه را فراهم مي سازد.» به نظر مي رسد که مراد فوکو از اشکال جديد قدرت و معرفت، معرفت علمي و اثباتي و قدرت ملازم با آن است که در عصر مدرنيته مرتبه يي وحياني و قدسي يافت تا همانند آموزه يي آسماني پاسخگوي همه پرسش ها و برآورنده تمامي نيازهاي بشري از جمله ارضاي شوق پرستندگي انسان مدرن باشد. پس طبيعي است از همين رهگذر قدرت ملازم با دانش و دانايي در عرصه کارداني و مهارت نيز مورد توجه قرار گيرد که رابرت دال اين گونه آن را بيان مي کند؛ «عامل ديگري نيز هست که ماکياولي براي آن اهميت ويژه يي قائل است و آن مهارت سياسي است. ظاهراً مي توان مهارت را يکي ديگر از منابع غقدرتف دانست.» به گمان من همان گونه که ثروت مورد نظر گالبرايت در اندوخته هاي مادي و مالي خلاصه نمي شود، مهارت مورد نظر دال نيز تنها به مهارت سياسي معطوف نيست و صاحبان فن و مهارت هاي خرد و حتي تجربي از قبيل تعميرکاران، بنايان، نقاشان ساختماني يي که مستخدم دائمي بنگاه هاي دولتي و غيردولتي نيستند، ضمن آنکه مانند همتايان اجير به توانايي هاي متکي بر دانايي هاي تخصصي خود مباهات مي کنند، در حد امکان بي اعتنا به مصوبات و تعرفه هاي صنفي و ديگر نهادهاي ذي ربط مثلاً در تعيين زمان شروع و اوقات انجام کار و ميزان کارمزد اراده معطوف به قدرت مبتني بر دانايي مختصر و تخصصي خود را به مشتريان تحميل مي کنند، به عبارتي تملک صاحب فن بر دانشي هر چند خرد و محدود از يک سو و ناداني و بي اطلاعي طرف ديگر يعني جهل مشتري از سوي ديگر واجد قدرت و موجد تحميل اراده يي است که البته به واسطه تعدد افراد دارنده اين گونه تخصص ها کم دوام و موقتي و همانند تمامي قدرت هاي منبعث از دانش و فن پوشيده و نامرئي است و به مراتب از همين نوع است اعمال قدرت حقيري که گرانفروش به مشتريان بي خبر از وضع بازار و کيفيت اجناس و بهاي به روز کالا يا خدمات مورد نظر مي کند.

ميراث پدران

«همان طور که رنگام و پيترسون خاطرنشان مي کنند، از ميان 4 هزار پستاندار و 10 ميليون يا بيشتر گونه حيواني، تنها شمپانزه ها و انسان ها در جوامع با ارتباطات مردانه و پدرسالار زندگي مي کنند که در آنها گروه هاي نر به طور معمول درگير تهاجم و اغلب جنايات وحشيانه عليه همنوعان شان هستند. نزديک به 30 سال پيش ليونل تايگر - انسان شناس - خاطرنشان کرد که مردان توانايي رواني ويژه يي براي ارتباط با يکديگر دارند که از نيازشان به همکاري در شکار نشأت مي گيرد و تسلط شان را در فعاليت هاي گروهي از سياست گرفته تا جنگ توجيه مي کند.»

خط سير تکاملي اين توانايي ها و خصوصيات نشان مي دهد که برخلاف نظر زن باوران تندرويي چون ايولين ريد اختلافات بارز روحي و رواني و رفتاري زنان با مردان ناشي از تفاوت هاي بيولوژيک و فيزيولوژيکند. بي ترديد انکار نقش اين تفاوت هاي جسماني در تشکل ساختار شخصيتي از جانب اين دسته از زن باوران، ناشي از هستي شناسي مردانه و نظام ارزشي قدرت محور مبتني بر آن است که حتي همه وجود برخي از زنان دانش اندوخته و آرمانگرا را تسخير کرده است، هستي شناسي يي که از پدران بدوي به اولين فلاسفه و متفکرين مدني و از امثال افلاطون و ارسطو به فرانسيس بيکن و سرانجام به امثال آگوست کنت مي رسد و تدريجاً زباني مقتدر، آمرانه و سلسله مراتبي را سامان مي دهد.

به هر تقدير اگر تاکنون همساني هاي زيرساختي و فرهنگ منبعث از آنها که در زبان متجلي مي شود، از عوامل مشابهت هاي ساختاري ادوار تاريخي بوده اند و به همين سبب تا به حال قدرت و خشونت و سلطه مردانه و نهايتاً فرهنگ پدرشاهي بازتوليد و به صور نه چندان متفاوت ظهور و بروز پيدا کرده است. تعجب آور نيست که مباني فکري و فلسفي مدرنيته نيز همزاد و همراه قطعيت ها و قاطعيت ها و آمريت هايي پدرسالارانه باشند که صاحبنظران پيشتاز امروز از جمله زن باوران انديشمند بر آنها شوريده اند. با اين حال اين هم چنانچه ناشي از ساده دلي و ساده انگاري نباشد مبتني بر بي انصافي ملازم با نگاهي ايدئولوژيک است که سهم ضرورت ها و اجبار هاي زيست محيطي و قابليت هاي بيولوژيک و فيزيولوژيک مردان را در شکل گيري و تثبيت سروري جنس مذکر کاملاً ناديده بگيريم و از ياد ببريم که دست کم از عصر نوسنگي کار طاقت فرساي عضله بنياد که خواه ناخواه در تقويت جسم و رشد و انتظام ذهن اين جنس نقشي اساسي داشته به مردان تحميل شد و لاجرم آنان را بر اريکه قدرتي مبتني و متکي بر مالکيت از جمله مالکيت بر دانش و فن نشاند که اين جنس انساني را تا حد موجودي بهيمي، خودپرست و سلطه گر نازل کرد که نه فقط از بازشناسي و بازيابي منزلت انساني خود ناتوان است حتي در خصوصي ترين حوزه ها از فهم منش و کنش آدمي و طبعاً از درک مفهوم تغزل و از کسب لذات شريف بشري عاجز است. بنابراين اگر حيرت آور نباشد اسفبار است که پاره يي از زنان دانش اندوخته نيز خواهان سهمي از قدرت مسلط و مخرب موجود باشند و به دنبال مشارکت در تبهکاري مردان و جاي بسي خوشوقتي است که معدودي از آنان که عالمند و هوشمند و به راستي روشنفکراني آزاديخواه و مساوات طلب به زباني آرماني و البته دست نيافتني دل بسته اند که مآلاً رودرروي نظامي طبقاتي، مقتدر و سلسله مراتبي است که بود و نمود جهان نرينه محور سرمايه داري نيز نه تنها در آن متعين و متجسد که با آن بازتوليد مي شود.

دکارت، ابژکتيويته و من مذکر

رشد جمعيت و عدم تکافوي سهم کشاورزان از محصولات زراعي براي تهيه ملزومات اوليه زندگي سبب تاسيس کارگاه هاي کوچک و محقري شد که دادوستد محصولات دست ساخت آنها که اغلب ابزارآلات کشاورزي از قبيل خيش و داس و... بودند، پيله وري را رونق بخشيد و چندان طول نکشيد که صنعت و تجارت علاوه بر تضمين بقا و تامين رفاه نسبي توده هاي رو به ازدياد انساني به سائقه همان بدويت و سبوعيت موروثي و شوق اعمال قدرت و استيلا بر ديگران که ديگر جز از راه مالکيت بر ابزار توليد و انباشت ثروت مقدور نبود، به جدايي انسان از طبيعت و ميل به چيرگي بر آن انجاميد که ملازم نگاه دقيق به اعيان و اجزا و چندوچون تعامل آنها با يکديگر است و طبعاً موجب کشف و ابداع و اختراع و رشد طبقه نوظهور متوسطي که پيشگامان نهضت اصلاح طلبي ديني يعني اراسم، لوتر و کالون و... از آن سر بر مي کنند تا ضمن انکار مرجعيت و درهم کوبيدن اقتدار کليساي قرون وسطا زمينه را براي رشد و گسترش کار و کسب سرمايه دارانه که برخلاف اصول و اخلاق تنگ نظرانه کليساي مقتدر و مسلط، حضور آحاد انساني از جمله زنان را در امر توليد انبوه و مصرف بي مرز مي طلبيد، فراهم آورند. گذشته از اين هر يک از اين اصلاح طلبان متدين و عميقاً متشرع به رغم تمام تنگ نظري هاي آييني و مسلکي خود ناخواسته نخستين مبشران و مبلغان فرديتي باشند که رنسانس انسان محور را سامان داد. با اين همه مدرنيته اوليه که حاوي و حامل فردباوري و کثرت گرايي و... بود، در سيري تکاملي به سائقه همان ميراث مردگان که از عوامل موثر در تشکل جوامع طبقاتي و بازتوليد فرهنگ پدرشاهي است، در راستاي عين گرايي افراطي که مبناي کشف و ابداع و اختراع و مآلاً باعث پيشرفت علم و تکامل تکنولوژي است و طبعاً متضمن ارزش افزوده و انباشت ثروت، به حذف فرديت يا متافيزيکي کمر بست که دانش و بينش، عقل و هوش، خرد و معرفت، عاطفه و احساس و... و توانايي هايي از نوع تخيل و تصور و... از مولفه هاي بارز آنند، متافيزيک فردي يا فرديتي که با حذف آن انسان آرمانگرا و طبعاً معترض به قطعه يي ريز يا درشت از ماشين عظيم توليد صنعتي مبدل مي شود که نه فقط به دانش و خرد که حتي به خود به مثابه ابزار نگاه مي کند تا با توليد و مصرف متنوع و بي حد و حصر علاوه بر تامين هرچه بيشتر ارزش افزوده که خون جاري در رگان نظم مستقر است، اين نظم را در برابر سرکشي ها و مقابله هاي انساني بيمه کند. در واقع خني سازي و شيئي کنندگي مدرنيته امري ماهوي و اجتناب ناپذير است و به زعم من اولين مراحل اين فرديت زدايي که در روند عين گرايي و علم باوري آييني صورت مي پذيرفت در اين جمله معروف دکارت «من مي انديشم پس هستم» که محور رساله «تأملات» اوست متعين و متجسد مي شود تا تعريفي مردانه از من را ارائه کند؛ چرا که به دلايلي که به اشاره از آنها خواهم گذشت، بر اين باورم که «من» دکارتي «من »ي مذکر است که تنها عامل و فاعل شناسايي است و درنهايت عالم دهر است و مابقي هر چه که هست معلول يا متعلق شناختند و لاغير.

طرز تلقي دکارتي از «من» خلق الساعه نبوده و نيست؛ در واقع ادامه نگرشي است که از آباي اوليه انسان به نخستين متفکرين و فلاسفه مدنيت مردانه و از آنان به علماي قرون وسطا از جمله به آکويناس مي رسد تا با توسل و تشبث به دستگاه نظري و منطق ارسطويي در نجات نظام رو به زوال مبتني بر زمينداري ارباب و رعيتي و حفظ جايگاه اقتدار شهرياران و ارباب کليسايي بکوشد که خود از بزرگ ترين زمينداران بودند. لذا «اگر گذر از قرون وسطا به مدرنيته اوليه را بتوان به مثابه نوعي زايش طولاني نگريست که انسان از آن به مثابه موجودي قطعاً جدا، موجودي ناهمراه با عالمي که قبلاً با آن روح مشترک داشت پديدار مي شود، بنابراين امکان عينيت به گونه يي بارز توسط دکارت به مثابه نوعي تولد مجدد و اين بار در محدوده هر شخص تلقي مي شود» تولدي مجدد که علم والد اشرف و ارشد آن است؛ علمي که لابد موروثي و در تملک مذکر بالغ است و زن زايا و خيالباف و کودک کودن و بازيگوش و رؤيا پرداز که هنوز با تن خود مرتبطند و در گفت وگو، همانند ديگر اعيان و اجزا از جمله کالبد انسان متعلق شناختند و چيزي براي بررسي هاي آزمايشگاهي و تمتع و... پس «از طريق تولد مجدد دکارتي، يک نظريه مذکر جديد درباره شناخت ارائه مي شود که در آن جدايي از طبيعت ارزش معرفت شناختي مثبتي کسب مي کند. با همين ضربت استادانه- يعني ضديت متقابل امر روحاني و امر جسماني- زمين قبلاً مؤنث به ماده لخت تبديل مي شود و عينيت علم تضمين مي گردد» و در نتيجه «... جهان قرون ميانه که انهدامش موجد حسيت مدرن شد جهاني مادرگونه بود و نفسي که دکارت از جهان مادي خارج کرد، نفسي زنانه.» بنابراين «بنيانگذاران علم مدرن آگاهانه و به روشني مذکر بودن علم را به مثابه آغاز يک عصر جديد اعلام کردند و آن مذکر بودن را با يک رابطه معرفت شناختي پاکيزه تر، ناب تر، عيني تر و منظم تر با جهان پيوند دادند» به اين ترتيب جاي تعجبي نيست که گروهي از پسران پدراني آئين مدار در عصر جديد و در ادامه هستي شناسي مذکرمحور دکارتي به قصد فرونشاندن عطش پرستندگي شان و هم به نيت تثبيت موقعيت و مرتبه مردانه خود سرسختانه با هر نوع مابعدالطبيعه و ماوراء الطبيعه يي عناد بورزند و بر آن شوند تا از علم، آئيني تازه بسازند؛ چيزي که اصحاب مکتب تحصلي بالاخص اگوست کنت در پي آن بودند.

*منابع در دفتر روزنامه موجود است.
نگاهي به مجموعه داستان «رويا، خاطره، شادي و ديگران»
شب سپيده مي زند
ياسر نوروزي

Yassernoruzi@gmail.com

«رويا، خاطره...» که توسط نشر چشمه به چاپ رسيده، داستان هايي هستند که يکسره به تلخي مي رسند و «کريم مسيحي» سعي دارد جامعه پيرامونش را در آنها بيابد. اين تيرگي شًماي کلي تصويري است که او در داستان هايش ترسيم مي کند و مخاطب را آگاهانه به دنيايي مملو از بي اعتمادي مي کشاند.

نخستين تمهيد نويسنده در اين امر، ساختن داستاني است که حادثه در آن عنصري محوري باشد. شخصيت ها در ماجرايي درگير هستند، يک يا چند اتفاق به وقوع مي پيوندد و در پايان، نويسنده با يک حادثه اصلي داستان را تمام مي کند؛ پاياني که سعي دارد مخاطب را غافلگير و در عين حال تمام داستان را به خود معطوف کند. اين اتفاقات گهگاه موثر مي افتند (داستان شب سپيده مي زند) و در برخي موارد نيز داستان را از روند منطقي خود خارج مي کنند.

«شب سپيده مي زند» داستان زني است که احساس مي کند همسرش، علاقه خود را نسبت به او از دست داده است. اين بي توجهي زن را تا سرحد جنون عذاب مي دهد و مخاطب به تدريج احساس مي کند که زن از نوعي روان پريشي رنج مي برد. زن تصميم مي گيرد همسرش را به قتل برساند و به همين منظور نوشيدني او را مسموم مي کند اما در پايان مرد به جاي اينکه خود ليوان را سر بکشد، بدون اينکه از ماجرا آگاه باشد آن را به خورد کودک شان مي دهد،

اينجا تمام روابط داستاني با يکديگر تعامل دارند و به واقعگرايي و باورپذيري داستان لطمه يي وارد نمي کنند اما همانطور که اشاره شد گاهي نيز به نظر مي رسد نويسنده آنقدر بر پايان ضربه زننده تاکيد دارد که داستان را به اتفاقي غيرمنطقي ترجيح مي دهد که به عنوان مثال مي توان به داستان «خاطره جمعه» اشاره کرد.

در ابتداي «خاطره جمعه» فضايي تيره و يأس آلود ساخته مي شود و پايان آن به صحنه کودکي غرق در خون ختم مي شود؛ يکي از بچه ها که در حال بازي است اسلحه يي زير سرسره پيدا مي کند و به گمان اينکه اسلحه قلابي است به همبازي اش شليک مي کند و او را مي کشد.

پسر اسلحه را بر اساس يک اتفاق محض مي يابد و در پايان نيز حول محور اين اتفاق به پايان مي رسد. تعبير بهتر آن است که بگوييم نويسنده داستان را به پاي غافلگيري قرباني مي کند و در اين ميان چيزي که از دست مي رود، باورپذيري است. اينگونه پايان ها به اعتقاد من تنها جايي مي توانند معناي اصلي خود را بيابند که داستان از فضاي رئال خود خارج شده باشد. به عنوان مثال اگر در داستان «شب سپيده مي زند» با چنين پاياني مواجه مي شديم قابل پذيرش بود چرا که داستان حرکتي است بين توهم و واقعيت اما در داستاني مثل «خاطره جمعه» که بر معضلات اجتماعي تاکيد دارد چنين چيزي قابل پذيرش نخواهد بود. به عبارت ديگر «شب سپيده مي زند» داستاني است با يک ذهنيت شيزوفرنيک که چنين پاياني را مي توان براي آن متصور شد.

از ديگر نکات مثبت «شب سپيده مي زند» مي توان به استفاده از تغيير زاويه ديد اشاره کرد. نويسنده در حقيقت با تغيير زوايا بين داناي کل و راوي اول شخص بر عدم تعادل رواني شخصيت دامن زده و فضاي آشفته رواني داستان را پررنگ تر کرده است.

اگر داستان تنها از زاويه ديد داناي کل روايت مي شد، به نظر مي رسد نويسنده در پرداخت شخصيت رواني زن با مشکل مواجه مي شد. ضمن اينکه استفاده از راوي اول شخص نيز به حذف پايان داستان مي انجامد. بنابراين نويسنده سعي مي کند با تلفيقي که بين دو روايت صورت مي دهد اين کمبود را جبران کند و گاهي با تغييرات تند و بي وقفه زوايا، پريشاني شخصيت خود را به مخاطب القا کند.

زوايا در ميانه داستان به سرعت تغيير مي کنند و شخصيت سردرگم نمود واضح تري مي يابد.

از پايان ها که بگذريم خيانت، توهم و عدم تفاهم در زندگي مشترک مايه هاي اصلي داستان هاي «کريم مسيحي» هستند. شخصيت هاي داستان هاي او به هيچ وجه از زندگي خود لذت نمي برند و براي فرار از موقعيتي که خود را در آن گرفتار مي بينند، خيانت مي کنند. گاهي نيز براي فرار از واقعيت هاي پيشرو منزوي مي شوند و تعادل رواني خود را از دست مي دهند.

مثال اين دنياي روان پريش، غير از «شب سپيده مي زند»، داستان «شب يلدا» است که روايت مردي است که به علت تنهايي مفرط دچار توهم است.

نويسنده بيشتر سعي دارد با ويران کردن مفهوم اعتماد و اطمينان در داستان هاي خود بر ترس و يأس شخصيت هاي خود تاکيد کند..

وقتي زن احساس مي کند که همسرش به کسي ديگر عشق مي ورزد (شادي شبانه) يا تمام باورهاي او که بر پايه اعتماد و همفکري شکل گرفته از بين مي رود (جزيره رويا)، تنها چيزي که مي ماند يأس است و مخاطبي که خود را در بن بستي هولناک، گرفتار مي بيند.
عناوين اين صفحه
زن و من مردانه دکارتي
شب سپيده مي زند
کليات منوچهر آتشي منتشر شد
بزرگداشت خيام در نيشابور
هشدار وزير فرهنگ تاجيکستان درباره فراموشي زبان فارسي
بزرگداشت حکيم ابوالقاسم فردوسي در ارمنستان
«هري پاتر و سنگ جادو» محبوب ترين کتاب 25 سال گذشته

کليات منوچهر آتشي منتشر شد
ايسنا؛ مجموعه يي از اشعار منوچهر آتشي به همراه برخي از اشعار چاپ نشده اين شاعر در دو جلد و دو هزار صفحه توسط انتشارات نگاه انتشار يافته که به زودي توزيع مي شود. از ميان دفاتر اين مجموعه مي توان به «آهنگ ديگر»، «آواز خاک»، «ديدار در فلق»، «وصف گل سوري»، «گندم و گيلاس»، «چه تلخ است اين سيب»، «زيباتر از شکل قديم جهان»، «خليج و خزر»، «حادثه در بامداد»، «اتفاق آخر»، «ريشه هاي شب»، «غزل غزل هاي سورنا» و «بازگشت به درون سنگ» اشاره کرد که دفتر اخير جزء اشعاري است که براي اولين بار در ايران منتشر شده است. پيش از اين نيز گزيده يي از اشعار منوچهر آتشي به انتخاب محمدعلي سپانلو به نام «اسب سفيد وحشي»که شامل 80 شعر اين شاعر فقيد است منتشر شده بود.

همچنين مجموعه «ريشه هاي شب» آتشي که نوبت چاپ اول آن به سال 84 برمي گردد، براي دومين بار از سوي همين مرکز نشر به چاپ رسيده است.


بزرگداشت خيام در نيشابور
ايسنا؛ در اين مراسم که در استان خراسان برگزار شد، پروفسور عثمان نظير، خيام شناس و رئيس انجمن زبان و ادبيات فارسي در تاجيکستان، از خيام به عنوان يکي از انديشمندان و شاعران بزرگ ياد کرد و او را در عرصه رباعي بي رقيب خواند. همچنين مجدالدين کيوان، مترجم کتاب «صهباي خرد» نوشته «امين رضوي» ضمن معرفي کتاب ياد شده درباره شخصيت خيام و تاثيرات شگرف او در زمان حياتش در اوضاع سياسي و اجتماعي و نيز خدمات خيام به ادوار پس از خود اشاره کرد و اظهار داشت؛ مولف کتاب «صهباي خرد» در اين کتاب کوشش مي کند تا ضمن معرفي خيام، به بررسي آثار و افکار وي نيز بپردازد.


هشدار وزير فرهنگ تاجيکستان درباره فراموشي زبان فارسي
ايسنا؛ ميرزا شاهرخ اسرار در ديداري با استاندار خراسان رضوي از نگراني خود نسبت به فراموشي زبان فارسي در سمرقند و بخارا خبر داد و ترس مردم را در مورد صحبت کردن به زبان مادري شان نگران کننده دانست. او پس از بازديد از کتابخانه هاي آستان قدس رضوي از کمبود کتب تاجيکي به خط سيرليک در اين کتابخانه اظهار تاسف کرد و در مورد ارسال کتب سيرليک به ايران همکاري خود را اعلام کرد. او با بيان اينکه کتاب در تاجيکستان ارزش دارد، گفت؛ مادران تاجيک زير سر نوزادان خود کتاب مي گذارند.


بزرگداشت حکيم ابوالقاسم فردوسي در ارمنستان
ايسنا؛ در اين مراسم رئيس انستيتوي ادبيات آکادمي ملي علوم ارمنستان به آشنايي تاريخي ارامنه با شاهنامه فردوسي اشاره کرد و با توجه به وجه اشتراکات دو ملت از علاقه خاص ارامنه به شاهنامه فردوسي خبر داد. رضا عطوفي رايزن فرهنگي کشورمان نيز پس از سخنراني راجع به پايگاه فردوسي از انتشار ترجمه شاهنامه به بيش از 30 زبان دنيا خبر داد و اظهار داشت؛ نسخه هاي خطي آن در برخي از موزه هاي جهان از جمله موزه نسخ خطي ماتناداران ايروان موجود است. در ادامه اين مراسم، آرمانوش کوزمويان ، ايران شناس ارمني به بيان بخش هايي از زندگي فردوسي پرداخت و پروفسور کوزمويان با اشاره به تاثير شاهنامه بر ادبيات جهان و بزرگاني همچون اندرسون و هانريش هاينه جايگاه فردوسي را در کنار بزرگاني همچون دانته و هومر دانست. در پايان اين مراسم نيز دانشجويان ارمني برخي از اشعار شاهنامه فردوسي را خواندند.


«هري پاتر و سنگ جادو» محبوب ترين کتاب 25 سال گذشته
مهر؛ نخستين کتاب از مجموعه هري پاتر با عنوان «هري پاتر و سنگ جادو» اثر جي کي رولينگ محبوب ترين کتاب در 25 سال گذشته شناخته شد. خبرگزاري مهر به نقل از ديلي تلگراف، پس از نظرخواهي از خوانندگان کتاب از طريق سايت هاي مختلف آمريکا و با توجه به فهرست پرفروش ترين کتب سراسر جهان، «هري پاتر و سنگ جادو» را محبوب ترين اثر در ربع قرن اخير دانست.طي اين نظرخواهي که در انگلستان انجام پذيرفت حدود 25 اثر از برندگان جوايز مختلف از جمله بوکر و پوليتزر نيز مورد ارزيابي قرار گرفتند و «رمز داوينچي» نيز به عنوان يکي از مطرح ترين کتب منتشر شده شناخته شد. دوستداران ادبيات عامه پسند اعتقاد دارند که هري پاتر ديدگاه آنها را نسبت به بسياري از مسائل تغيير داده است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام