
مسعود احمدي
قدرت، موضوعي است که همواره مورد توجه متفکرين حوزه هاي گوناگون علوم انساني قرار گرفته است. وقتي قرار است از حضور اين مقوله ديرين در متون ادبي صحبت شود، بي شک يکي از مهمترين مسائلي که بايد به آن پرداخت، مساله تاثير قدرت بر زبان است و تجلي آن در زبان، چرا که زبان، عنصري است که متن با آن ساخته مي شود. هر انديشه يي در ادبيات، بدون شک بر زبان ادبي هم تاثير مي گذارد و اگر بخواهيم مفهومي را در ادبيات جست وجو کنيم بايد به دنبال تجلي زبان آن باشيم.
در نوشته حاضر، نويسنده کوشيده پس از بررسي خاستگاه هاي انديشگي يک مقوله به تجليات زباني آن بپردازد.
روشن است که در يک مقاله نمي توان به همه وجوه مثبت و منفي مقوله يي پرداخت؛ آن هم مبحثي بسيار ريشه دار و پيچيده و گسترده چون قدرت که به نظر مي رسد دست کم از زمان شکل گيري اجتماعات اوليه انساني از بارزترين عوامل سلطه بوده و در تشکل ساختارهاي طبقاتي مملو از تزوير و خشونت و استبداد از جمله نظم سرمايه داري موثرترين و بلکه منحصر به فرد ترين نقش ها را داشته است. بنابراين در اين مجال که بنابر تعريف مقاله حدود و ابعادي کم و بيش معين دارد، نمي توان مثلاً به منابع، اشکال و شيوه هاي رنگارنگ اعمال قدرت پرداخت يا حتي به وجوه افتراقي که بعضي از انديشمندان و فلاسفه از جمله هانا آرنت ميان قدرت و قوت و... قائلند اشاره يي کرد. پس ناگزير بنابر هدف اساسي اين نوشتار که تجلي قدرت در زبان و باز توليد و اعمال آن به وسيله زبان و ادبيات است، مي کوشم به حدبضاعت و اختصار پاره يي از دلايل اين عارضه را برشمارم و نشان دهم که نظم متکي بر توليد انبوه و مصرف بي مرز مذکرمحور نيز در راستاي بقا و تحکيم هر چه بيشتر اقتدار مردانه خود حتي به وسيله زبان و ادبيات از هيچ کوششي فروگذار نکرده و اگر نه همواره با آگاهي و به عمد اغلب به سائقه ويژگي هايي ماهوي به اين کار مبادرت ورزيده است؛ خصوصياتي از نوع آزمندي، درنده خويي، شوق غلبه و استيلا بر ديگران و... که به زعم من نيز مرده ريگ نياکان اوليه انسانند.
جزم انديشي و ناديده انگاري
«قوانين علم حرکات جامعه به نظر من فقط بر حسب اشکال گوناگون قدرت قابل تبيين است. براي کشف اين قوانين لازم است که نخست اشکال قدرت را طبقه بندي کنيم و سپس به مطالعه نمونه هاي تاريخي مهمي بپردازيم که نشان مي دهند چگونه سازمان ها و افراد بر زندگي مردمان تسلط يافته اند.»
«رسم بر اين بوده است که قدرت اقتصادي را بدون تحليل بپذيرند و اين امر در زمان ما در تعبير علي تاريخ به تاکيد بي وجه بر عامل اقتصادي منجر شده است.»
ترديدي نيست که مارکس و اغلب تحليلگران و نظريه پردازان پيرو و متعصب او به واسطه ماهيت آييني دستگاه ايدئولوژيک شان و جزم انديشي اقتصادي با آن، هم در تعليل و تبيين هاي خود و هم در تاويل و دريافت هاشان بيش از حد بر عامل اقتصادي تکيه کرده اند و حتي گوشه چشمي به فرهنگ و مولفه هاي آن که قدرت طلبي و ميل به استيلا و تحکم مهم ترين آنهاست، نداشته اند. گيريم که انگلس در اواخر عمر به اين امر پي برده و در نامه يي اشاره کرده و اندکي به اين نظر فيلسوف واقع گرايي چون راسل که بعدها اظهار شد نزديک شده باشد «اقتصاد اگر به عنوان يک علم جداگانه راهنماي عمل در نظر گرفته شود دور از واقع بيني و گمراه کننده خواهد بود. اقتصاد يک عنصر - و عنصري بسيار مهم - را در يک مبحث وسيع تر، يعني علم قدرت، تشکيل مي دهد.»
قدرت، مالکيت و دانايي
به جز اقتصادباوران جزم انديش (economists) هنوز مارکسيست هاي متحجر شکل بندي هاي اجتماعي را مبتني بر شيوه توليد و نهايتاً در مالکيت بر ابزار آن که نيروهاي مولد انساني از جمله بردگان را نيز شامل مي شود، مي دانند و در نتيجه غافل مي مانند که صرف مال اندوزي آزمندانه و انباشت ثروت انگيزه استثمار و استعمار نيستند و اموري بسيار بنيادي تر از قبيل شوق استيلا و فرمانروايي بر ديگران که ريشه در بدويت انسان اوليه دارند و شايد در اين سير چند 10هزار ساله به ويژگي هايي غريزي و موروثي بدل شده اند، به مثابه موثرترين عوامل در بازتوليد قدرت و جوامع طبقاتي دخيل بوده اند؛ قدرتي که در اجتماعات اوليه انساني در شأن و منزلت جادوگران، ريش سفيدان و... متجلي مي شد و به نحوي مصداق بارز نظر فرانسيس فوکوياما است.
اين به معناي آن نيست که نقش تعيين کننده مالکيت را در ايجاد وضعيت ها و موقعيت ها ناديده بگيريم، بلکه نفي جزم انديشي اقتصادي و دعوت به توجه جدي به نقش صور ديگري از مالکيت از جمله تملک بر دانش و فن است که از اسباب تحميل اراده معطوف به قدرتند. اگرچه فلاسفه و متفکرين ديگري بر نقش مالکيت به ويژه مالکيت انحصاري در کسب و حفظ و اعمال قدرت تاکيد کرده اند و کنت گالبرايت معتقد است «مالکيت يا ثروت هيبتي به فرد مي دهد که همان عزم جزم او است و مي تواند موجب اطاعت شرطي بشود.» اما اگر عمداً مالکيت و ثروت مورد نظر وي را به حوزه هاي صرفاً مادي محدود بدانيم، امثال ماکس وبر هم بوده اند که صرف قدرت معطوف به مالکيت مادي و اقتصادي را وسيله اعمال سلطه نمي دانند «هر حالتي از قدرت اقتصادي نمودگر سلطه به معنايي که ما از کلمه مراد مي کنيم نيست و نيز سلطه در هر موردي براي تثبيت و حفظ خود از قدرت اقتصادي بهره نمي گيرد.» راسل هم عالمانه و هوشمندانه يادآور مي شود؛ «همان طور که فضيلت نوعي نجيب زاده شرف است، فضيلت شخصي که قدرت را از راه دانش کسب مي کند دانايي يا خردمندي است... شيخ، ريش سفيد، کدخدا و پير اصطلاحاتي براي اداي احترام هستند.» و بالاخره همان طور که محمد ضيمران به درستي تشخيص داده، ميشل فوکو هم که از فلاسفه و متفکرين متاخر است، «مي کوشد اثبات کند که اشکال جديد قدرت و معرفت زمينه رشد و گسترش سلطه را فراهم مي سازد.» به نظر مي رسد که مراد فوکو از اشکال جديد قدرت و معرفت، معرفت علمي و اثباتي و قدرت ملازم با آن است که در عصر مدرنيته مرتبه يي وحياني و قدسي يافت تا همانند آموزه يي آسماني پاسخگوي همه پرسش ها و برآورنده تمامي نيازهاي بشري از جمله ارضاي شوق پرستندگي انسان مدرن باشد. پس طبيعي است از همين رهگذر قدرت ملازم با دانش و دانايي در عرصه کارداني و مهارت نيز مورد توجه قرار گيرد که رابرت دال اين گونه آن را بيان مي کند؛ «عامل ديگري نيز هست که ماکياولي براي آن اهميت ويژه يي قائل است و آن مهارت سياسي است. ظاهراً مي توان مهارت را يکي ديگر از منابع غقدرتف دانست.» به گمان من همان گونه که ثروت مورد نظر گالبرايت در اندوخته هاي مادي و مالي خلاصه نمي شود، مهارت مورد نظر دال نيز تنها به مهارت سياسي معطوف نيست و صاحبان فن و مهارت هاي خرد و حتي تجربي از قبيل تعميرکاران، بنايان، نقاشان ساختماني يي که مستخدم دائمي بنگاه هاي دولتي و غيردولتي نيستند، ضمن آنکه مانند همتايان اجير به توانايي هاي متکي بر دانايي هاي تخصصي خود مباهات مي کنند، در حد امکان بي اعتنا به مصوبات و تعرفه هاي صنفي و ديگر نهادهاي ذي ربط مثلاً در تعيين زمان شروع و اوقات انجام کار و ميزان کارمزد اراده معطوف به قدرت مبتني بر دانايي مختصر و تخصصي خود را به مشتريان تحميل مي کنند، به عبارتي تملک صاحب فن بر دانشي هر چند خرد و محدود از يک سو و ناداني و بي اطلاعي طرف ديگر يعني جهل مشتري از سوي ديگر واجد قدرت و موجد تحميل اراده يي است که البته به واسطه تعدد افراد دارنده اين گونه تخصص ها کم دوام و موقتي و همانند تمامي قدرت هاي منبعث از دانش و فن پوشيده و نامرئي است و به مراتب از همين نوع است اعمال قدرت حقيري که گرانفروش به مشتريان بي خبر از وضع بازار و کيفيت اجناس و بهاي به روز کالا يا خدمات مورد نظر مي کند.
ميراث پدران
«همان طور که رنگام و پيترسون خاطرنشان مي کنند، از ميان 4 هزار پستاندار و 10 ميليون يا بيشتر گونه حيواني، تنها شمپانزه ها و انسان ها در جوامع با ارتباطات مردانه و پدرسالار زندگي مي کنند که در آنها گروه هاي نر به طور معمول درگير تهاجم و اغلب جنايات وحشيانه عليه همنوعان شان هستند. نزديک به 30 سال پيش ليونل تايگر - انسان شناس - خاطرنشان کرد که مردان توانايي رواني ويژه يي براي ارتباط با يکديگر دارند که از نيازشان به همکاري در شکار نشأت مي گيرد و تسلط شان را در فعاليت هاي گروهي از سياست گرفته تا جنگ توجيه مي کند.»
خط سير تکاملي اين توانايي ها و خصوصيات نشان مي دهد که برخلاف نظر زن باوران تندرويي چون ايولين ريد اختلافات بارز روحي و رواني و رفتاري زنان با مردان ناشي از تفاوت هاي بيولوژيک و فيزيولوژيکند. بي ترديد انکار نقش اين تفاوت هاي جسماني در تشکل ساختار شخصيتي از جانب اين دسته از زن باوران، ناشي از هستي شناسي مردانه و نظام ارزشي قدرت محور مبتني بر آن است که حتي همه وجود برخي از زنان دانش اندوخته و آرمانگرا را تسخير کرده است، هستي شناسي يي که از پدران بدوي به اولين فلاسفه و متفکرين مدني و از امثال افلاطون و ارسطو به فرانسيس بيکن و سرانجام به امثال آگوست کنت مي رسد و تدريجاً زباني مقتدر، آمرانه و سلسله مراتبي را سامان مي دهد.
به هر تقدير اگر تاکنون همساني هاي زيرساختي و فرهنگ منبعث از آنها که در زبان متجلي مي شود، از عوامل مشابهت هاي ساختاري ادوار تاريخي بوده اند و به همين سبب تا به حال قدرت و خشونت و سلطه مردانه و نهايتاً فرهنگ پدرشاهي بازتوليد و به صور نه چندان متفاوت ظهور و بروز پيدا کرده است. تعجب آور نيست که مباني فکري و فلسفي مدرنيته نيز همزاد و همراه قطعيت ها و قاطعيت ها و آمريت هايي پدرسالارانه باشند که صاحبنظران پيشتاز امروز از جمله زن باوران انديشمند بر آنها شوريده اند. با اين حال اين هم چنانچه ناشي از ساده دلي و ساده انگاري نباشد مبتني بر بي انصافي ملازم با نگاهي ايدئولوژيک است که سهم ضرورت ها و اجبار هاي زيست محيطي و قابليت هاي بيولوژيک و فيزيولوژيک مردان را در شکل گيري و تثبيت سروري جنس مذکر کاملاً ناديده بگيريم و از ياد ببريم که دست کم از عصر نوسنگي کار طاقت فرساي عضله بنياد که خواه ناخواه در تقويت جسم و رشد و انتظام ذهن اين جنس نقشي اساسي داشته به مردان تحميل شد و لاجرم آنان را بر اريکه قدرتي مبتني و متکي بر مالکيت از جمله مالکيت بر دانش و فن نشاند که اين جنس انساني را تا حد موجودي بهيمي، خودپرست و سلطه گر نازل کرد که نه فقط از بازشناسي و بازيابي منزلت انساني خود ناتوان است حتي در خصوصي ترين حوزه ها از فهم منش و کنش آدمي و طبعاً از درک مفهوم تغزل و از کسب لذات شريف بشري عاجز است. بنابراين اگر حيرت آور نباشد اسفبار است که پاره يي از زنان دانش اندوخته نيز خواهان سهمي از قدرت مسلط و مخرب موجود باشند و به دنبال مشارکت در تبهکاري مردان و جاي بسي خوشوقتي است که معدودي از آنان که عالمند و هوشمند و به راستي روشنفکراني آزاديخواه و مساوات طلب به زباني آرماني و البته دست نيافتني دل بسته اند که مآلاً رودرروي نظامي طبقاتي، مقتدر و سلسله مراتبي است که بود و نمود جهان نرينه محور سرمايه داري نيز نه تنها در آن متعين و متجسد که با آن بازتوليد مي شود.
دکارت، ابژکتيويته و من مذکر
رشد جمعيت و عدم تکافوي سهم کشاورزان از محصولات زراعي براي تهيه ملزومات اوليه زندگي سبب تاسيس کارگاه هاي کوچک و محقري شد که دادوستد محصولات دست ساخت آنها که اغلب ابزارآلات کشاورزي از قبيل خيش و داس و... بودند، پيله وري را رونق بخشيد و چندان طول نکشيد که صنعت و تجارت علاوه بر تضمين بقا و تامين رفاه نسبي توده هاي رو به ازدياد انساني به سائقه همان بدويت و سبوعيت موروثي و شوق اعمال قدرت و استيلا بر ديگران که ديگر جز از راه مالکيت بر ابزار توليد و انباشت ثروت مقدور نبود، به جدايي انسان از طبيعت و ميل به چيرگي بر آن انجاميد که ملازم نگاه دقيق به اعيان و اجزا و چندوچون تعامل آنها با يکديگر است و طبعاً موجب کشف و ابداع و اختراع و رشد طبقه نوظهور متوسطي که پيشگامان نهضت اصلاح طلبي ديني يعني اراسم، لوتر و کالون و... از آن سر بر مي کنند تا ضمن انکار مرجعيت و درهم کوبيدن اقتدار کليساي قرون وسطا زمينه را براي رشد و گسترش کار و کسب سرمايه دارانه که برخلاف اصول و اخلاق تنگ نظرانه کليساي مقتدر و مسلط، حضور آحاد انساني از جمله زنان را در امر توليد انبوه و مصرف بي مرز مي طلبيد، فراهم آورند. گذشته از اين هر يک از اين اصلاح طلبان متدين و عميقاً متشرع به رغم تمام تنگ نظري هاي آييني و مسلکي خود ناخواسته نخستين مبشران و مبلغان فرديتي باشند که رنسانس انسان محور را سامان داد. با اين همه مدرنيته اوليه که حاوي و حامل فردباوري و کثرت گرايي و... بود، در سيري تکاملي به سائقه همان ميراث مردگان که از عوامل موثر در تشکل جوامع طبقاتي و بازتوليد فرهنگ پدرشاهي است، در راستاي عين گرايي افراطي که مبناي کشف و ابداع و اختراع و مآلاً باعث پيشرفت علم و تکامل تکنولوژي است و طبعاً متضمن ارزش افزوده و انباشت ثروت، به حذف فرديت يا متافيزيکي کمر بست که دانش و بينش، عقل و هوش، خرد و معرفت، عاطفه و احساس و... و توانايي هايي از نوع تخيل و تصور و... از مولفه هاي بارز آنند، متافيزيک فردي يا فرديتي که با حذف آن انسان آرمانگرا و طبعاً معترض به قطعه يي ريز يا درشت از ماشين عظيم توليد صنعتي مبدل مي شود که نه فقط به دانش و خرد که حتي به خود به مثابه ابزار نگاه مي کند تا با توليد و مصرف متنوع و بي حد و حصر علاوه بر تامين هرچه بيشتر ارزش افزوده که خون جاري در رگان نظم مستقر است، اين نظم را در برابر سرکشي ها و مقابله هاي انساني بيمه کند. در واقع خني سازي و شيئي کنندگي مدرنيته امري ماهوي و اجتناب ناپذير است و به زعم من اولين مراحل اين فرديت زدايي که در روند عين گرايي و علم باوري آييني صورت مي پذيرفت در اين جمله معروف دکارت «من مي انديشم پس هستم» که محور رساله «تأملات» اوست متعين و متجسد مي شود تا تعريفي مردانه از من را ارائه کند؛ چرا که به دلايلي که به اشاره از آنها خواهم گذشت، بر اين باورم که «من» دکارتي «من »ي مذکر است که تنها عامل و فاعل شناسايي است و درنهايت عالم دهر است و مابقي هر چه که هست معلول يا متعلق شناختند و لاغير.
طرز تلقي دکارتي از «من» خلق الساعه نبوده و نيست؛ در واقع ادامه نگرشي است که از آباي اوليه انسان به نخستين متفکرين و فلاسفه مدنيت مردانه و از آنان به علماي قرون وسطا از جمله به آکويناس مي رسد تا با توسل و تشبث به دستگاه نظري و منطق ارسطويي در نجات نظام رو به زوال مبتني بر زمينداري ارباب و رعيتي و حفظ جايگاه اقتدار شهرياران و ارباب کليسايي بکوشد که خود از بزرگ ترين زمينداران بودند. لذا «اگر گذر از قرون وسطا به مدرنيته اوليه را بتوان به مثابه نوعي زايش طولاني نگريست که انسان از آن به مثابه موجودي قطعاً جدا، موجودي ناهمراه با عالمي که قبلاً با آن روح مشترک داشت پديدار مي شود، بنابراين امکان عينيت به گونه يي بارز توسط دکارت به مثابه نوعي تولد مجدد و اين بار در محدوده هر شخص تلقي مي شود» تولدي مجدد که علم والد اشرف و ارشد آن است؛ علمي که لابد موروثي و در تملک مذکر بالغ است و زن زايا و خيالباف و کودک کودن و بازيگوش و رؤيا پرداز که هنوز با تن خود مرتبطند و در گفت وگو، همانند ديگر اعيان و اجزا از جمله کالبد انسان متعلق شناختند و چيزي براي بررسي هاي آزمايشگاهي و تمتع و... پس «از طريق تولد مجدد دکارتي، يک نظريه مذکر جديد درباره شناخت ارائه مي شود که در آن جدايي از طبيعت ارزش معرفت شناختي مثبتي کسب مي کند. با همين ضربت استادانه- يعني ضديت متقابل امر روحاني و امر جسماني- زمين قبلاً مؤنث به ماده لخت تبديل مي شود و عينيت علم تضمين مي گردد» و در نتيجه «... جهان قرون ميانه که انهدامش موجد حسيت مدرن شد جهاني مادرگونه بود و نفسي که دکارت از جهان مادي خارج کرد، نفسي زنانه.» بنابراين «بنيانگذاران علم مدرن آگاهانه و به روشني مذکر بودن علم را به مثابه آغاز يک عصر جديد اعلام کردند و آن مذکر بودن را با يک رابطه معرفت شناختي پاکيزه تر، ناب تر، عيني تر و منظم تر با جهان پيوند دادند» به اين ترتيب جاي تعجبي نيست که گروهي از پسران پدراني آئين مدار در عصر جديد و در ادامه هستي شناسي مذکرمحور دکارتي به قصد فرونشاندن عطش پرستندگي شان و هم به نيت تثبيت موقعيت و مرتبه مردانه خود سرسختانه با هر نوع مابعدالطبيعه و ماوراء الطبيعه يي عناد بورزند و بر آن شوند تا از علم، آئيني تازه بسازند؛ چيزي که اصحاب مکتب تحصلي بالاخص اگوست کنت در پي آن بودند.
*منابع در دفتر روزنامه موجود است.