ترجمه؛ راحله فاضلي

برخلاف عقيده بسياري از منتقدان، ميلان کوندرا را مي توان يکي از برجسته ترين نويسنده هاي معاصر دانست. هرچند او اين اواخر کمتر تن به گفت وگوهاي مطبوعاتي مي دهد، اما حضور او در پايان نامه هاي متعدد دانشجويي و بحث درباره آثارش در محافل ادبي اروپا و امريکا نشان مي دهد که ترجمه تقريباً همه آثار اين نويسنده و استقبال از آنها در ايران، چندان نيز اتفاقي نبوده است. کوندرا در اين گفت وگو به نويسندگان موفق اروپاي مرکزي اشاره مي کند و معتقد است آنها تاثير چنداني بر او نداشته اند در حالي که شايد حرفش درست نباشد. او به جاي آنکه فلسفه را وارد رمان هايش کند، به جايي مي رود که قبلاً جولانگاه فلسفه بوده است و اين کاري است که نويسندگان مهم اروپاي مرکزي مثل کافکا پيش گرفته اند. مثال اين نکته را مي توان در رمان سبکي تحمل ناپذير هستي جست وجو کرد، همان رماني که «نيويورکر» بخش هاي فلسفي آن را هنگام چاپ در نشريه حذف کرد و صداي کوندرا را درآورد.
---
به نظر مي رسد با محدود کردن مصاحبه هايي که مي تواند توسط شما دوباره ويرايش شود تا حدي ديگران را نيز محروم مي کنيد.
در مصاحبه هاي مطبوعاتي تقريباً همان چيزي که مصاحبه شونده گفته است نسخه برداري مي شود. اگر صحبت هاي شما توسط منتقدان، دانشگاهيان و هرکس ديگري بازگو شود چندان مهم نيست اما درستي و دقت صحبت ها در شباهت زياد گم مي شود. من يک بار ناچار شدم نادرستي گفته هايم را در يک مصاحبه اصلاح کنم و علاوه بر آن عقايدي را اصلاح کنم که به هيچ وجه به من تعلق نداشت. من اعتراض کردم اما جواب اين بود که خبرنگار جان کلام من را حفظ کرده است و من به يک حقيقت ساده رسيدم.
وقتي يک نويسنده با يک خبرنگار گفت وگو مي کند ديگر مالک حرف هايش نيست و اين قابل قبول نيست. راه حل بسيار ساده است، ما با هم ملاقات مي کنيم. در مورد موضوعات موردنظر شما بحث مي کنيم. بعد شما سوال ها را مي نويسيد و من جواب ها را و در نهايت براي آن کپي رايت تعيين مي کنيم. اين يک راه خوب و منصفانه است.
اين به نظر من هم منطقي است. هيچ چيز بيشتر از کپي رايت نمي تواند اعتبار آن را تضمين کند. شما در بحث هاي تان بارها به اروپاي مرکزي اشاره کرده ايد. همه آثار داستاني شما در جمهوري چک رخ مي دهد و حتي در اثر تئوريک شما، يعني «هنر رمان» اروپاي مرکزي اهميت بسياري دارد. ممکن است تصورتان را از اروپاي مرکزي بيشتر توضيح دهيد و بگوييد نمود واقعي آن کجاست؟
بهتر است براي حل کردن اين مشکل موضوع بحث را به رمان محدود کنيم. چهار رمان نويس بزرگ وجود دارد. کافکا، بروخ، موزيل و گومبروويچ. من آنها را قله هاي اروپاي مرکزي مي دانم.
از رمان پروست به بعد، در تاريخ رمان کسي را مهمتر از آنها نديده ام و بدون شناخت آنها، نمي توان چيز زيادي از رمان مدرن فهميد. اين نويسندگان مدرنيست هايي هستند که اشتياق زيادي براي جست وجوي فرم هاي جديد دارند، اما در آن واحد آنها کاملاً از هرگونه ايدئولوژي آوانگارد عاري هستند. هرگز از ضرورت شکست هاي بنيادين حرف نمي زنند. احتمالات رسمي و صوري رمان را تمام شده نمي دانند، بلکه تنها مي خواهند به صورت بنيادين آنها را گسترش دهند. از چنين موضوعي رابطه يي ديگر با گذشته رمان شکل مي گيرد. اين نويسندگان به هيچ وجه به سنت توهين نمي کنند بلکه از آن انتخاب ديگري دارند. آنها همه مجذوب رماني شده اند که از قرن 19 پيشي مي گيرد. من اين برهه از زمان را نيمه اول تاريخ رمان مي دانم. در طول قرن نوزده، اين برهه از زمان به دست فراموشي سپرده شده است. اين اتفاق موجب شده است رمان نيمه اول از جوهره نمايش خود محروم شود و آنچه من از آن به عنوان تفکر نويسندگي نام مي برم، نقش کم رنگ تري ايفا کند. براي اجتناب از هرگونه سوءتفاهم، اجازه بدهيد تفکر نويسندگي را توضيح دهم. منظور من رمان فلسفي نيست که رمان را تابع فلسفه مي کند و افکار و عقايد نويسنده را به تصوير مي کشد. اين کار سارتر است يا حتي کامو. اينگونه اخلاقي کردن رمان از آن مدل هايي است که من آن را دوست ندارم. محتواي آثار موزيل و بروخ کاملاً متفاوت است. يعني به جاي آنکه در خدمت فلسفه باشد، عرصه يي را از آن خود مي کند که تا پيش از آن در اختيار فلسفه بوده است. مشکلات متافيزيک و مشکلات وجود بشر، مسائلي است که فلسفه با تمام واقعي بودنش از درک آن عاجز بوده است و تنها رمان است که مي تواند به اين مهم دست يابد. از اين رو اين رمان نويسان از رمان يک ترکيب شاعرانه و روشنفکرانه عالي ساخته اند و در فرهنگ جايگاهي رفيع و برجسته به آن بخشيده اند. در امريکا که من هميشه آن را يک رسوايي روشنفکرانه تصور مي کنم، اين نويسندگان کمتر شناخته شده اند. اما حقيقت اين است که اين يک سوءتفاهم زيبايي شناسانه است که وقتي سنت ويژه رمان امريکايي را در نظر بگيريد، کاملاً قابل درک است. زماني که نويسندگان بزرگ اروپاي مرکزي شاهکارهاي شان را خلق مي کردند، امريکا نويسنده هاي خودش را داشت که دنيا را تحت تاثير قرار داده بودند. نويسندگاني نظير همينگوي، فاکنر و دوس پاسوس. اما مباحث زيباشناختي آنها کاملاً در نقطه مقابل موزيل قرار داشت. به عنوان مثال مداخله تفکرآميز نويسنده در روايت رمان در اين نوع زيبايي شناسي، مانند خردگرايي که از موقعيت خود خارج شده است، ظاهر مي شود؛ مانند يک جسم خارجي نسبت به جوهره رمان.
بد نيست در اينجا به يک خاطره شخصي اشاره کنم. زماني که نيويورکر سه بخش اول «سبکي تحمل ناپذير هستي» را منتشر کرد، عبارت هاي مربوط به بازگشت دروني نيچه را حذف کرد. هنوز هم به نظر خودم آنچه من در مورد بازگشت دروني نيچه گفتم يک سخنراني فلسفي نبود بلکه تداوم پارادوکس هايي بود که نمي توان گفت کمتر از توصيف يک عمل يا يک ديالوگ داراي ابعاد داستاني بود. اما برخلاف ديدگاه آنها از جوهره رمان دور نشده بود.
آيا اين نويسندگان شما را تحت تاثير قرار داده اند؟
نه. رابطه ما شکل ديگري دارد. نه من از لحاظ زيباشناختي با آنها زير يک سقف هستم و نه با پروست يا جويس يا حتي همينگوي (با وجود اينکه او را بسيار مي ستايم). نويسندگاني که من درباره آنها صحبت مي کنم يکديگر را تحت تاثير قرار نمي دهند. آنها حتي يکديگر را دوست ندارند. بروخ خيلي از موزيل انتقاد مي کرد. موزيل از بروخ متنفر بود. گومبروويچ کافکا را دوست نداشت و هرگز در مورد بروخ و موزيل حرفي نمي زد و شايد هيچ کدام از آن سه نويسنده ديگر، او را نمي شناختند. شايد اگر مي فهميدند من آنها را در يک گروه قرار داده ام از دست من خشمگين مي شدند و شايد هم حق با آنها باشد. شايد من اين اتحاد را ساخته ام که خودم سقفي بالاي سرم داشته باشم.
مفهوم اروپاي مرکزي چطور با مفاهيم دنياي اسلاو و فرهنگ اسلاو ارتباط پيدا مي کند؟
بدون شک وحدت زبان شناسي ميان زبان هاي اسلاو وجود دارد اما چيزي با عنوان يکپارچگي فرهنگي اسلاو وجود ندارد. ادبيات اسلاو هم وجود ندارد. هر چند کتاب هاي من در يک فضا و مکان اسلاو واقع شده است، خودم آنها را نمي شناسم زيرا يک فضا و مکان ساختگي و دروغين است. اروپاي مرکزي مدنظر من که در کتاب هايم به آن اشاره شده است، بخشي است که به لحاظ زبان شناسي آن را ژرمن - اسلاو - مجار تقسيم بندي مي کنند. با اين حال اگر بخواهيد معنا و ارزش رمان را درک کنيد دانستن اين زمينه، کمک چنداني نمي کند زيرا من هميشه گفته ام که تنها با دانستن زمينه و فضاي تاريخ رمان اروپا مي توان معنا و ارزش يک رمان را فهميد.
شما دائماً به رمان اروپا اشاره مي کنيد. آيا اين بدان معناست که به طور کلي رمان امريکايي براي تان کم اهميت تر است؟
شما درست اشاره کرديد. ناتواني من در پيدا کردن يک اصطلاح مناسب آزاردهنده است. اگر بگويم رمان غربي آن وقت رمان روسيه از قلم مي افتد. اگر بگويم رمان جهان اين مساله مورد غفلت قرار گرفته است که من در مورد آثاري که به اروپا مربوط مي شود صحبت مي کنم. به همين دليل رمان اروپايي را به کار مي برم. البته اين يک اصطلاح جغرافيايي نيست، بلکه بايد آن را معنوي به حساب آورد. اين جغرافياي معنوي مي تواند امريکا را نيز شامل شود. آنچه من به عنوان رمان اروپايي از آن نام مي برم تاريخي است که از سروانتس به فاکنر مي رسد.
اين طور که به نظر مي رسد نه در ميان نويسندگان بزرگي که شما به عنوان مشاهير تاريخ رمان از آنها نام برديد و نه کساني که قبلاً از آنها به عنوان تاثيرگذاران پيشرفت رمان و ارتباط آن با فرهنگ نام برده ايد، نشاني از زن ها نيست. در مصاحبه ها و مقاله هاي شما هرگز از زنان نويسنده ياد نشده است. مي توانيد اين موضوع را توضيح دهيد؟
جنسيت رمان ها بايد براي ما جالب باشد و نه نويسندگان آن. همه رمان هاي خوب آنهايي هستند که از هر دو جنس برخوردارند. يعني رمان هايي که هر دو ديدگاه زنانه و مردانه جهان را اظهار کرده اند. جنسيت نويسنده مانند شرايط جسماني از مسائل خصوصي افراد است.
بدون شک کتاب هنر رمان شما يک گواهي شخصي جذاب است. به نظرم با وجود اينکه اين اثر به شکل قابل توجهي داشتن ديدگاه زيباشناختي با ابعاد جهاني را به خواننده توصيه مي کند اما وراي اين، يک تئوري بسيار شخصي در مورد رمان ارائه مي دهد.
اين حتي يک تئوري هم نيست. شايد من در مورد انتخاب نام اين کتاب اشتباه کردم زيرا به نظر مي رسد عموميت آن مي تواند نشانگر رساله يي در مورد جاه طلبي هاي تئوريک باشد. من عنوان «هنر رمان» را به دليلي شخصي و احساسي نگه داشتم. زماني که 27 يا 28 ساله بودم کتابي نوشتم در مورد يکي از نويسندگان چک با نام ولاديسلاو وانکورا، که اهميت زيادي برايش قائل بودم. عنوان اين کتاب «هنر رمان» بود اما به دليل اينکه مورد توجه قرار گرفت خيلي زود ناياب شد و تجديد چاپ هم نشد. خواستم با انتخاب اين عنوان خاطره گذشته را زنده کرده باشم.
آيا هيچ نقطه تغيير مهم و قابل توجهي در عقايدتان در مورد ادبيات، رابطه آن با جهان، فرهنگ و افراد پيش بيني مي کنيد؟ ممکن است تفکرات خطي شما يا ديدگاه زيباشناختي تان دستخوش تغيير و تحولات مهم شود؟
تا 30 سالگي چيز هاي زيادي نوشتم. بيش از همه در مورد موسيقي نوشتم. شعر گفتم و حتي يک نمايشنامه هم نوشتم. در مسيرهاي مختلفي حرکت مي کردم زيرا به دنبال سبک و صداي خودم بودم و مي خواستم خودم را پيدا کنم. با نوشتن اولين داستان مجموعه «عشق هاي خنده دار» در سال 1959 مطمئن شدم که خودم را پيدا کرده ام. من نويسنده و رمان نويس شدم و جز اين هيچ نيستم. از آن زمان به بعد ديدگاه زيباشناختي ام نيز تغييري نکرده است. اين ديدگاه ظاهر مي شود تا شما از واژه هاي تان به صورت خطي استفاده کنيد.
و چرا آخرين رمان تان را در نخستين بار به زبان اسپانيايي منتشر کرديد؟
مي خواستم خودم را محک بزنم. مي خواستم بدانم که اگر از دنياي زبان اسپانيايي وارد ادبيات شوم، به چه چشمي به من نگاه مي شود. از طرفي، اسپانيايي زبان ادبي نويسندگاني همچون مارکز، فوئنتس و کورناسارا است. چه کسي بدش مي آيد رمانش به زبان اين نويسندگان منتشر شود.