پنج شنبه، 3 خرداد 1386 - شماره 1401
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
جست وجويي کوتاه در مفهوم زبان شناسي قومي «ري را» شعري از نيما يوشيج
ري را“ اشارتي به نام آوا
هيوا مسيح

آنچه به نام «ري را... اشارتي به نام آوا» مي خوانيد، نه تاويل و تفسير صرف، بلکه کوششي است کوتاه و برشي است از يک گزارش بلند، در نشانه ها و مفاهيم و زبان شناسي اشعار نيما؛ خاصه «ري را» که يکي از مهم ترين اشعار او است. بنابراين، اين برش کوتاه، بر آن است از مسير نظري توصيفي، به سوي کشف حقيقت نامي عجيب در يکي از رازآميزترين اشعار نيما يوشيج حرکت کند، به اميد آنکه، عاقبت کمکي باشد براي پايان بخشيدن به غلط خواني ها و تاويل هاي پر از سوءتفاهم اين شعر خاص نيما يوشيج. شکي نيست که دوستداران شعر امروز، خاصه جوانان کم سن و سال دبيرستاني و دانشگاهي، نام «ري را» را - شايد براي نخستين بار - در اشعار «نامه ها»ي سيدعلي صالحي شناختند که يکي از زيباترين و بهترين مجموعه شعرهاي وي است. اما نکته اينجا است که کسي جايي اشاره نکرد که «ري را» عنوان يکي از مهم ترين اشعار نيما يوشيج و البته شعر نو فارسي است. بنابراين بسياري از همان نسل جوان که حالا بزرگ تر شده اند، متاسفانه «ري را» را زني مي دانند که در کنار نام آيدا و چند نام ديگر در شعر امروز آمده است.

---

به خاطر مانده که سال ها پيش، يکي از استادان نقد شعر امروز گفتند؛ «مثل اينکه «ري را» باد است.» البته نمي دانم اين را در جايي نوشتند يا نه. اما حقيقت اين است که «ري را»ي نيما، نه باد، نه زني در شعر و نه دختري با چشم هاي درشت و ابروهاي پيوسته قجري است، با روسري حرير گلدار.

پس «ري را» چيست؟ يا کيست؟

قبل از ورود به بحث، بد نيست يک بار شعر «ري را»ي نيما را - البته با نقطه گذاري جديد - با هم بخوانيم. اين شعر در سال 1331 و احتمالاً در تابستان سروده شده است.

«ري را»... صدا مي آيد امشب

از پشت «کاج» که بندآب

برق سياه تابش، تصويري از خراب

در چشم مي کشاند.

گويا کسي است که مي خواند...

اما صداي آدمي اين نيست؛

با نظم هوش ربايي من

آوازهاي آدميان را شنيده ام

در گردش شباني سنگين؛

ز اندوه هاي من

سنگين تر.

و آوازهاي آدميان را يکسر

من دارم از بر.

يک شب درون قايق، دلتنگ

خواندند آنچنان؛

که من هنوز هيبت دريا را

در خواب

مي بينم.

ري را... ري را...

دارد هوا که بخواند

درين شب سيا

او نيست با خودش

او رفته با صدايش اما

خواندن نمي تواند

متاسفم که باز هم اصل بحث به تعويق مي افتد؛ ناگزير، اما خلاصه کمي درباره زبان طبري جست وجو مي کنيم با ذکر اين نکته که بخش زيادي از اشعار نيما به زبان طبري با عنوان «روجا» است. همزيستي نيما با زبان و فرهنگ و طبيعت «وطن»اش و کاربرد جديد زبان فارسي توسط او اتفاقي است هم طبيعي، هم محصول دانش و آگاهي او از زبان، چرا که در اشعار نيما يوشيج، واژگان طبري (مازندراني) زيادي هست که تا قبل از نيما، کسي (غيرزبان مازندراني) نه آن را شنيده بود و نه حتي تصور مي کرد که بتوان واژگان ناآشنا را وارد شعر کرد. از اين رو نيما نخستين شاعري است که رفتاري تازه با زبان مي کند و چنان همنشيني بين زبان فارسي مسلط و زبان طبري ايجاد مي کند که بعدها راهگشاي بسياري از شاعران نوپرداز مي شود. نيما تعداد 116 واژه طبري رايج و يا از کار افتاده را وارد اشعار فارسي اش کرد. اما تنها واژه اي که در توضيحات چاپ هاي متعدد اشعار نيما بدون توضيح مانده «ري را» است.

زبان طبري يکي از کهن ترين زبان هاي ايران است که بيشتر در حوزه گفتار به حيات خود ادامه داده اما معناي اين حرف اين نيست که هيچ نوشتاري به اين زبان وجود ندارد. توانايي اين زبان آنقدر است که «اديب ناشناسي قرآن کريم را به زبان طبري ترجمه مي کند. مرزبان نامه مرزبان بن شروين بن رستم که يکي از متون مهم ادبي کلاسيک ايران است، به زبان طبري نوشته شده و بعدها به عربي و سپس به فارسي برگردانده مي شود» و ده ها مثال ديگر. همين اشاره کافي است که دليل تلفيق واژگان طبري با زبان فارسي توسط نيما را دريابيم. کمترين تاثير رويکرد نيما، توجه دوباره توسط آيندگان به ريشه هاي فرهنگي ايران زمين است.

نيما يوشيج شاعري است که بسياري از لحظات زندگي اش را در طبيعت يوش1 مي گذرانده و عميقاً تحت تاثير طبيعت و سرزمين خود بوده است. نتيجه اين همزيستي گاه شعري درخشان و عميق مي شود که به کمک ايده بزرگ او يعني گذر از شعر کلاسيک، آمده و شعر هزار و صد ساله فارسي را دگرگون مي کند.

با اشعار او آشنا هستيد؛ داروک 1331، آقا توکا 1327، گندنا 1326 و... اما «ري را» يکي از درخشان ترين اشعار اوست.

شاعر در شب و سکوت و خلوت ده، به گردش يا همان ولگردي هاي پر از مکاشفه شاعرانه اش رفته، به دل طبيعت مي زند. ابتداي اين شعر يعني قبل از سرودن يا سطر اول، سکوت است. اين سکوت در درون شاعر است و در بيرون از او حتي صداهايي هست؛ آب، عبور باد يا نسيم از ميان گياه و درخت، آواي دور و نزديک پرنده اي يا خزيدن ماري يا عبور لاک پشتي.

اما درون شاعر سکوت مطلق است؛ لحظه جادويي پيش از مکاشفه و فرود صاعقه شعر و وقتي شعر سروده مي شود، ما نيز از آن سکوت بيرون آمده به قلمرو صداها، کلمات و شعر پا مي گذاريم.

شاعر تنها صدايي که مي شنود صداي «ري را» است اما او کيست يا چيست؟ «ري را» نام پرنده اي است کوچک که شب ها روي «آب بند»ها پرواز مي کند. در زبان طبري به آن ليلا نيز مي گويند که نامي است براي زنان. «ري را» جزء اسامي نامي آواست. اسامي که در همه زبان هاي دنيا وجود داشته و پيشينه اي قبل از کشف نوشتار دارد.

به طور مثال؛ پرنده آشناي حياط قديمي ايراني، «ياتقي» است. در برخي مناطق به آن «موسي کوتقي» و در برخي جاها به آن کوکو مي گويند. در حقيقت اين اسامي آوايي، نتيجه آوازي است که از منقار و گلوي پرنده بيرون مي آيد و در گوش مردم شکلي از حروف را سامان مي دهد. بنابراين بسته به زمينه زبان و لهجه مردم هر منطقه، شکلي از کلمات و آوا به وجود مي آيد. مثال هاي زيادي در اين بحث مي توان يافت که به اعتبار زبان طبري و فرهنگ و زبان و لهجه شمال، مي توان به «وک»، داروک نيز اشاره کرد.

«وک» نام - نام آواي - قورباغه است. اين نام محصول صداي قورباغه و طرز شنيدن مردم منطقه بوده که آن را توسط امکانات حروف و زبان خود دوباره سازي کرده اند.

داروک نيز تلفيقي از دو اسم نام آوا و اسم اشيا است؛ دار = درخت که در زبان فارسي دري نيز کاربرد دارد و غالباً به همراه درخت مي آيد، به معناي فراواني درخت يا تعدد درختان؛ دار و درخت. اما در «شمال»، در اين جا يوش، «وکً» درختي که غالباً روي شاخه هاي درختان زندگي مي کند، نام داروک به خود مي گيرد؛ قورباغه درختي. داروک جزء اسامي ترکيبي است که اسم بر مبناي عملکرد نام جديدي به خود مي گيرد. «عرق چين» نمونه ديگري است. «ري را» از جمله نام هاي آوايي است که نتيجه آواي پرنده شب زي است که در گوش مردمان منطقه شمال، «ري را» شنيده شده يا بازتوليد شده است.

اين پرنده «ري را» با آواي عجيب خود؛ ري را... ري را... ري را بر سطح آب ها پرواز مي کند و تو گويي سلطان سطح آب هاي شبانه شاليزارها و بيشه ها است. نيما در حقيقت صداي آن پرنده را مي شنود و شعر با صداي او آغاز مي شود، البته برخلاف تصور نه با حالت ندايي ري را، که متاسفانه بسياري از شاعران چه در کاست اشعار نيما، چه در خواندن هاي جلساتي و مناسبتي «ري را» را خطابي يا ندايي مي خوانند که درست نيست. پس نيما در شب تاريک و نورسوي مهتاب (شايد) صداي ري را... ري را...ي آن پرنده کوچک را مي شنود و با خود و در خود مي سرايد؛ صدا مي آيد امشب.

اما آن صدا در غيبت خود پرنده به گوش مي رسد، پرنده آن سوتر از نيما است. در «آب بند»ي تاريک پشت «کاج»؛ يا همان قطعه کوچک جنگلي در ميان مزارع برنج که شبيه جزيره هاي کوچک جلوه مي کند.

براي نيما صداي مرموز پرنده غايب لزوماً صداي همان پرنده آشنا که اهالي گاه او را ليلا مي خوانند، گاه «ري را» نيست، بلکه صدايي است با آواي غمناک انساني. شاعر صداي انساني را مي شناسد، اما صداي آدمي اين نيست. چراکه او آوازهاي آدميان را شنيده و مي شناسد. از روزگار شباني تا امروز همه آواي انساني را از بر است. اما تاثيرگذارترين لحظه تجربه آواي انساني را شبي در قايقي مي شنود که روي درياست؛

يک شب درون قايق

خواندند آنچنان

که من هنوز هيبت دريا را

در خواب

مي بينم.

هولناکي و عمق رنج آدمي در آوازهايي شنيده مي شود که درون قايق فضاي اندوهبار، رنجبار و هولناکي مي سازد. اين آواي رنجبار چنان مهيب است که باعث تغيير صورت و معناي دريا مي شود و هيبت تازه اي به خود مي گيرد، شکلي که شاعر هنوز آن را در خواب هايش مي بيند.

اما صداي ري را... ري را، در اين شب تاريک، براي شاعر يادآور رنج هاي هولناک انسان است. نگارنده که خود هم در يوش و هم در ديگر جاهاي طبيعت ايران صداي آن پرنده را شنيده، (هرجا آن پرنده نامي دارد) بايد بگويد که شيوه آوازخواني «ري را» آواي ممتد نيست. فاصله آوازي پرنده، هر بار با فاصله بيشتري شنيده مي شود تا آنجا که تعليق غريبي در آدمي ايجاد مي کند. تعليقي شيرين و گاه نااميدکننده که پس کي آواز خواهد خواند و تو در انتظار عجيبي به سر مي بري و هر آن فکر مي کني الان دوباره خواهد خواند. اما نيما هرچه منتظر مي ماند، صداي دوباره ري را به گوش نمي رسد.

پس آن آواي غريب را که حالتي انساني دارد، در خود زمزمه مي کند و با اين ادراک که پرنده امشب هواي خواندن دارد، ادامه مي دهد؛

ري را، ري را...

دارد هوا که بخواند

درين شب سيا.

پرنده رفته، شاعر اين را مي داند، او نه با خودش است، نه متوجه حضورش در آنجا، او خوانده و در آوا يا صدايش رفته و گويا ديگر خواندن نمي تواند. چه کسي؟ پرنده، که آوايي انساني دارد، يا نيما که آوايي چون ري را؟ شايد خود نيما که نه با خودش است نه با زمين و زمان، بلکه او با نداي دروني و با درک و يادآوري هولناکي و غمناکي آواي انساني، ديگر قادر به خواندن نيست.

شاعر زير بار سهمگين آواي تلخ انسان و سرنوشت غمناک مردم سرزمين و ديگر ملت ها، درمانده است. پس از پايان شعر، دوباره سکوت همه جا را فرا مي گيرد، تو گويي ما ناگزيريم از پس آن تعليق شيرين و تلخ، آواي ري را يا آواي انساني را در خود تکرار کنيم.

از سويي برخي فرهنگ نويسان متاخر، در اشعار طبري (تبري) نيما بر اين باورند که «ري را» يعني هشدار بيدارباش.

مي نويسند؛ «ري را، آوايي هشداري است که غروب، موقع بازگشت گاوها از چرا، زنان با سردادن آواي ممتد «ري را» گاوهاي در دوردست و عقب مانده از گله را به سوي خانه فرامي خوانند. در عين حال که با اين صدا، آنان را از خطر گم شدن آگاه مي کنند. از اين رو به اين دليل که آواي «ري را» فقط از سوي زنان خوانده و سپس به گوش مي رسد، اهالي نام برخي از دختران خود را به خاطر علاقه زيادي که به گاوهاي شيرده خانگي دارند، «ري را» مي گذارند.»

به اين ترتيب «ري را»، «ري را» در اين شعر نيما حالتي هشداري نيز به خود مي گيرد ولي هرگز خطابي نيست و اساساً از سوي شاعر گفته نمي شود. اما با يادآوري و ارجاع دوباره به خود شعر نيما، اين تعريف اگر از اعتبار نيفتد، کم رنگ تر مي شود.

آواي «ري را»اي که توسط زنان در غروب بيان مي شود آوايي خطابي يا ندايي است، در حالي که شعر «ري را» در شب و ديرهنگام اتفاق مي افتد و شاعر در دل نيمه شب آن آوا را (آواي پرنده که ندايي نيست) مي شنود، نه اين که خود شاعر مي گويد.

چنانچه «ري را»... يا «ري را»ي سطر اول خطابي بود، تعريف دوم نيز معتبر مي بود. زيرا شاعر از آواي خطابي زنان به قصد بيان سخني به نفع شعر استفاده کرده است در حالي که چنين نيست. دليل دوم در مشکوک بودن چنين تعريفي، سطرهاي پاياني شعر است؛

ري را... ري را

دارد هوا که بخواند

در اين شب سيا،

او نيست با خودش

او رفته با صدايش اما

خواندن نمي تواند.

بنابراين پرنده «ري را» آوايش را خوانده و هنوز هم در پايان همان دقايق يا زمان شعري هواي خواندن دارد.

اما با سکوت مطلقش، شاعر به درک ديگري مي رسد، او نيست با خودش و گويا از اطراف شاعر دور شده آن هم به همراه صدايش و ديگر نمي تواند بخواند که نيما به جاي «ديگر» که در زبان معمول به کار مي رود، «اما» به کار برده است. رفتاري تازه در زبان که هم معناي «ديگر نمي تواند» را در خود دارد، به هر دليلي و هم «نمي خواهد بخواند» را در خود دارد، به هر دليلي. با اين همه چه تعريف اوليه يعني پرنده بودن «ري را» و چه دومي، هشدار را بپذيريم، باز هم طرز خواندن شعر همان است که پيش از اين ذکر شد؛

صداي پرنده؛ ري را... ري را...

آغاز مونولوگ نيما در شعر؛ صدا مي آيد امشب

«ري را»... صدا مي آيد امشب

از پشت «کاج» که بندآب

آنچه آمده، دريافت نگارنده از عنوان شعر «ري را»ي نيما است. اما کسي چه مي داند شايد اين نگاه يکسر با نگاه خود نيما تفاوت داشته باشد، اما چه کنيم که ما هرگز به معناي غايي و نهايي کلمات پي نخواهيم برد، بلکه آنچه به چنگ مي آوريم پنداري است که از درک سوژه به دست مي آوريم، تصوري از حقيقت. چيزي که به آن مي گوييم، درک و فهم از امري واقع.

اما به راستي چه زيباست که بحث درباره هيچ شعري را نبنديم و همصدا با ويتگنشتاين بگوييم؛ «اگر راست باشد که کلمات معني دارند، پس چرا کلمات را دور نمي اندازيم و معني شان را نگه نمي داريم؟»

طبيعي است که منظور او سخن از بي معنايي نيست، بلکه به تعويق افتادن معنا در کلمات و تعويض معنا در کلمات است.

منابع؛

1- واژه نامه بزرگ تبري (مازندراني) جلد اول، به کوشش سرپرستان و گروه پديدآورندگان، بدون عنوان ناشر، 1377

2- واژه هاي مازندراني در اشعار نيما يوشيج و گزيده اي از اشعار روجا تاليف فتوت نصيري سوادکوهي، نشر زهره، چاپ اول، 1383

3- مجموعه کامل اشعار نيما يوشيج فارسي، طبري- تدوين سيروس طاهباز، موسسه انتشارات نگاه، چاپ چهارم، 1375

4- برخي اهالي يوش

5- واژگان تبري در اشعار نيما يوشيج، علي اکبر مهجوري نماري، تهران، خاورزمين، 1381.

پي نوشت؛

1- نيما بارها در نامه هايش يوش را «وطن» خود خوانده است.
درباره ادبيات عامه پسند
خوانندگان حرفه اي و کتاب هاي قطور
فرزانه کرم پور

اين روزها زياد مي شنويم که مردم با ادبيات بيگانه شده اند و گواه آن تيراژ پايين 2000 و 1500 و... کتاب هايي است که منتشر مي شوند. فارغ از مردم ساير نقاط جهان، مردم ما نه تنها با ادبيات بيگانه نيستند بلکه در شاخه هاي شعر و طنز و فکاهه به گونه اي روزمره و تنگاتنگ همراهند و گاه گمناماني صاحب سبک. به تفاوت شعارهاي ما در مراسم و مکان هاي مختلف با ساير کشورها دقت کنيد و به لطيفه ها و هجويه هايي که در هر فرصت و به هر مناسبتي ساخته مي شود، بينديشيد تا صحت گفتار فوق برايتان روشن شود.

زن و مرد ايراني هر گاه عاشق شده به شعر پناه برده و فارغ از رعايت اصول تکنيکي و فرمي و محتوايي خود براي طرف مقابل در مقام شاعر، شعر گفته است و هر گاه در تنگناهاي سياسي- اجتماعي گرفتار آمده، اولين واکنشي که نشان داده است ساختن لطيفه و قصه هاي کوتاه چندلايه و معمولاً خنده دار براي کساني است که به نوعي دور از دسترس اما مورد نقد است بيهوده نيست که ايراني ها به آساني به هر لطيفه اي نمي خندند،

اما ادبيات در شاخه هاي ديگر و به خصوص ادبيات داستاني حکايتي ديگر دارد. در اين حوزه با يک آمار و پرس وجوي ساده به موارد زير مي توان دست يافت؛

1- زن ها بيشتر از مردها داستان مي خوانند. مردها براي مطالعه تفنني تاريخ و سياست به خصوص از نوع بيوگرافي مردان سياسي و خاطرات آنان را ترجيح مي دهند. درواقع آقايان ترجيح مي دهند ظاهر جدي مطالعاتشان حفظ شود چرا که بسياري از اين دست کتاب ها فاقد سند و مدرکند و در واقع به فانتزي نزديک ترند تا واقعيت.

2- خواننده ايراني رمان را به داستان کوتاه ترجيح مي دهد. شايد در حافظه تاريخي اش هنوز شاهنامه خواني و هزار و يک شب از جايگاهي والا برخوردار است.

3- داستان هاي ساده عشقي و سرشار از ماجراهاي روزمره و رمان هاي پليسي پرماجرا بيشترين طيف خواننده را جذب مي کند. با يک بررسي ساده مي توان ديد که نه تنها تيراژ اين کتاب ها به 10هزار و بالاتر مي رسد بلکه در چندين نوبت به چاپ مي رسند و در همه کتابفروشي ها و گاه در سوپرمارکت ها هم در دسترسند.

4- نوشته هاي فکاهي با مضامين سياسي نيز پرفروش و پرمخاطبند ولي نه با موفقيت بند 3. بديهي است طيف خوانندگان بند 3 متنوع ترند و در اين طيف از گروه سني نوجوانان مدارس راهنمايي تا بازنشسته ها ديده مي شوند.

نوشته هايي که تحت عنوان طنز سياسي عرضه مي شود با تعريف طنز زياد سازگار نيست. طنز نوشته اي عميق است که خواننده را با لبخندي به لب و اخمي در چهره به تفکر وامي دارد حال آنکه نوشته فکاهي لايه اي سطحي و ساده را بيان مي کند که لبخند به لب خواننده مي آورد و چون از سياست و اوضاع اجتماعي روز سرچشمه مي گيرد، تاريخ مصرف دارد و اين مساله، تفاوت مهم طنز و فکاهه است. طنز عبيد کهنه نمي شود و در هر زمان براي خواننده جذاب است. آينه اي است که اجتماع را بي زمان و مکان مي نماياند.

5- رمان هايي با پايان خوش و خالي از انديشه هاي جدي و تامل برانگيز پرفروش تر و در جلب مخاطب عام موفق ترند.

در اين بند نکته قابل تامل و بررسي اين است که بنا به شرايط اجتماعي، سياسي و اقتصادي در هر زمان، ذوق خواننده ها تغيير مي کند. مولفه هاي فوق باعث مي شوند که خوانندگان به عنوان مثال به دنبال فضاهاي پرزرق و برق و شخصيت هاي ثروتمند و مقتدر با ظاهر زيبا و جذاب باشند يا به دنبال قهرمان هايي بي اعتنا به ظاهر، ملبس به جامه هاي کهنه ولي ياور مظلومان و دشمن اغنيا بروند و يا رغبت بيشتري به فضاهاي سياه و پرنکبت نشان دهند. و از آنجا که انسان هميشه در حسرت و کنجکاوي نداشته ها است، بنا به مقتضاي شرايط زندگي سليقه هاي متفاوتي در پسند هنرهاي هفت گانه و بالطبع ادبيات بروز مي کند. راز اقبال آدم هاي آن سوي درياها به بعضي فيلم ها و نوشته ها نيز از همين جا ناشي مي شود.

در شرايط کنوني خوانندگان حرفه اي کتاب ها تفنني در ايران بيشتر به دنبال کتاب هايي قطورند که آنها را از مکان و زمان برهاند و پرتاب شان کند به فضايي متفاوت. بديهي است چنين خواننده اي توان و حوصله کتاب هايي با ساختار و فرم پيچيده را ندارد. او به دنبال انديشه هاي جدي آگاه کننده و آزاردهنده نيست چرا که خود در زندگي روزمره فقر، جنگ، خشونت، بيماري و نابساماني را مي بيند و تجربه مي کند.

در واقع او به دنبال مسکن مي گردد و اين نوع ادبيات نقش مخدري کم ضرر را بازي مي کند. کم ضرر از آن رو که تکرار و درجا زدن در اين وادي مخاطب را نه تنها آسان پسند مي کند که به ابتذال مي کشاند و او را از هر آنچه که عميق است و جدي بازمي دارد. و مطمئناً به قول و ياد فروغ، هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد، مرواريدي صيد نخواهد کرد.

ادبيات عامه پسند شاخه اي از ادبيات است و در تمام دنيا نه تنها وجود که مخاطب فراوان دارد. گاه به صورت پاورقي در نشريات زرد به چاپ مي رسد و گاه از طريق کتاب هاي جيبي کم برگ به قدر سفري با مترو از اين ايستگاه تا ايستگاه بعدي خواننده اي را سرگرم مي کند و به زباله داني رهسپار مي شود و گاه در قالب رمان هاي پرکشش سر از سينما و هاليوود درمي آورد و نويسنده اش را به ثروت مي رساند.

آنچه که در اين بازار آشفته اتفاق افتاده و مي افتد، اين است که از بين همين خوانندگان، کساني پيدا مي شوند که آرام آرام از کتاب هاي ساده و آسان پسند فاصله مي گيرند و به ادبيات جدي روي مي آورند. در اين ميان دو سوال کليدي مي تواند دغدغه دائمي اهل فرهنگ و ادبيات باشد، نقش من در اين مقوله چيست؟

چگونه مي توان اين نقش را پررنگ تر کرد؟
آثار هنري دوران کودکي و بلوغ
حسن اصغري

عده اي مي گويند و مي نويسند که در عصر ارتباطات ماهواره اي و رايانه اي و توليد گسترده و انبوه آثار هنري با اشکال تازه و نگاه هاي متنوع نوگرايانه، عمر آثار گذشتگان و ميراث کهنسال دوران کودکي بشريت در حال غروب است. عده اي بر اين باورند که دستگاه ها و ابزارهاي پيشرفته ارتباطات ديداري و تصويري و شنيداري، دارند نگاه ها و ذهن ها و انديشه هاي مردم را اشغال مي کنند و اين روند به ناگزير باعث افول و غروب و مرگ آثار گذشتگان مي گردد و در آينده اي نه چندان دور، تاريخ مصرف اين گونه آثار به پايان خواهد رسيد. نظرات فوق عموماً شبيه سخن آن نظريه پرداز ليبرال مسلک ژاپني است که «پايان تاريخ» را اعلام کرد و در توهم خود به قهقهه و پايکوبي مشغول شد.

صدور اين گونه احکام قطعي با لفاظي کار آساني است اما داوري زمان سخت گير و باطل کننده احکام نادرست و خيالي است.

ما امروزه با مشاهده تحولات اجتماعي و فرهنگي و سياسي چند دهه اخير به اين باور رسيده ايم که دوران صدور احکام قطعي درباره پديده هاي فرهنگي و اجتماعي به ويژه در عرصه علوم انساني سپري شده است.

مي توان پديده هاي اجتماعي و فرهنگي را با دقت مشاهده کرد و افت و خيزها و آغاز و افولشان را نشان داد. صدور احکام قطعي در طول سده ها و دهه ها مطرح شده اما واقعيت هاي زمانه بر پيشاني آنها مهر باطل کوبيده است.

اکنون نيز نظريه پردازان «آغاز تاريخ» مقابل نظريه پردازان «پايان تاريخ» ايستاده اند و داوري زمان نيز بر لبان و چهره نظريه پردازان «پايان تاريخ» اخم نشانده است همچنان که نظريه پردازان «غروب آثار هنري گذشتگان» نيز درجا زده اند و پس نشسته اند.

آيا جايگاه و ارزش آثار فرهنگي مکتوب گذشتگان رو به افول است و مردم در زمانه ما دارند از آنها دور مي شوند؟ مي دانيم که با نگاه و قضاوت انتزاعي و د ل بخواهي نمي توان به سوال فوق پاسخ داد. بايد به آمار و مستندات و تاثيرگيري و تاثيرگذاري ها نگاه کرد. بايد چاپ هاي متعدد و گسترده با تيراژ هاي بالا در چند دهه اخير و استقبال مردم از آنها را ديد و با دلايل عيني و واقعي به تحليل دقيق و درست رسيد.

نبايد در کنج پندار واهي نشست و دستگاه هاي ارتباطات ماهواره اي و رايانه اي و توليد انبوه آثار هنري جديد را عامل افول آثار گذشتگان پنداشت و احکام صادر کرد که ميراث کهنسال را بايد به بايگاني تاريخ سپرد. ما نمي توانيم زمينه هاي فرهنگي گذشته و دستاوردهاي آن را با پديده هاي فرهنگي جديد و ظهور ارتباطات در چند دهه اخير از هم جدا فرض کنيم و هر کدامشان را عنصري في نفسه و مستقل از ديگري بپنداريم.

مي دانيم که همه پديده ها چه قديم و چه جديد تاثير متقابل خوني و عضوي از يکديگر گرفته اند و هيچ گاه گسستي باطني نداشته اند. بهره گيري مردم از دستگاه هاي ديداري و شنيداري جديد نه تنها عامل بازدارنده و دورکننده از آثار مکتوب قديم و جديد نيست، بلکه عامل محرکه و زمينه ساز گرايش مردم به سوي دستاوردهاي فرهنگي گذشته است. ما نمي توانيم دستاوردهاي فرهنگي ملل گوناگون را از هم جدا کنيم و هر فرهنگ بومي را با خاستگاهي مجرد و جدا از ساير فرهنگ ها ببينيم.

ما نمي توانيم تاثيرگيري و تاثيرگذاري متقابل فرهنگ ها را به حساب نياوريم. اگر بخواهيم هر پديده را جدا از ساير پديده ها ببينيم، آن گاه دچار صدور احکام سياه يا سفيد خواهيم شد و خودمان نيز به ديوار سنگي و غيرقابل عبوري خواهيم رسيد. زمينه هاي فرهنگي ملت ها در طول تاريخ هم از يکديگر تاثير گرفته اند و هم بر يکديگر تاثير گذاشته اند. در طول تاريخ هيچ فرهنگي فرهنگ ديگري را نفي نکرده و کنار نزده است. تاثيرگيري و تاثيرگذاري همواره يکديگر را بارورتر کرده اند و گاه نيز در هم ترکيب شده و زمينه فرهنگي نو و شکوهمندي را ايجاد کردند.

تاثيرات متقابل فرهنگي و هنري همواره عناصر ميرنده و رو به زوال و پوسيده عرصه هاي فرهنگي را نفي کرده و مي زدايند و عناصر تپنده و زنده را بارورتر مي سازند و باعث زايش تازه و شکوفايي مي شوند. مي دانيم که زمان داور بزرگي است و سخن نهايي درباره آثار هنري گذشته و حال با الک آن غربال مي شود و گوهرها نيز از غربال آن بيرون مي جهند. ما نمي توانيم از يک اثر هنري بتي جاودانه بسازيم و دائم به آن سجده کنيم و جايگاهش را به عرش برسانيم و کورکورانه راهگشايي هر گونه نگاه انتقادي را سد کنيم. در عرصه هاي فرهنگي و هنري خط قرمزي وجود ندارد و توليدات فرهنگي و هنري در روند زمان و تاريخ همواره شکننده يا صعودکننده و با داوري زمانه و با نگاه آدم ها در شرايط مختلف فروشکسته يا صعود کرده اند.

زمان و شرايط زندگي و نوع نگاه و نياز مردم، آثار هنري را داوري مي کنند و ضعف و قوتش را نشان مي دهند. هيچ هنرمندي نمي تواند ادعا کند که تمام آثارش در قله متعالي و ناب نشسته و در طول تاريخ نيز بي خلل و بي گزند باقي خواهد ماند و با پذيرش عام و مطلق روبه رو خواهد شد. اکنون دوران بت سازي و کارخانه مطلق سازي گذشته است. آثار هنري در طول زمان و با گذر از پيچ و خم هاي فرهنگي و نوآوري هاي هنري مي توانند خود را بازتوليد کنند و جلوه اي نو از خود بروز دهند.

شرايط اجتماعي و سياسي بي شک بر نوسانات و صعود و فرود آثار هنري گاه تعيين کننده است. گمگشتگي در هاله نيمه تاريک وهم و خيال و غره شدن به داوري خويش و در برج عاج نشستن و همه چيز را از بالا نگريستن و جست وجو نکردن و قانع شدن به عرصه فرهنگي گذشته و نديدن پديده هاي نوظهور نيز مي توانند ذهن و فکر منتقد هنري را فسيل کنند و باعث صدور احکام در نفي پديده هاي نو گردند.

انسان هنگامي که چيزي به نام «کتاب» پديد آورده به چشم دومي دست يافت که دگرگوني ژرفي در زندگي و نگاه اش ايجاد شد. مي توان گفت که اکنون کتاب چشم جهان بين انسان شده است.

اکنون سوالم اين است که چرا برخي از آثار هنري کشورمان، فرازماني و فرامکاني شده اند و در ذهن و انديشه خوانندگان ما و حتي ساير کشورها تاثير گذاشته و همچنان نيز تاثيرگذار باقي مانده اند؟ عمر برخي از اين آثار به 10 تا 8 و 7 سده رسيده است اما اقبال مردم از آنها و تاثيرگذاري فراگيرشان انگار سده به سده و دهه به دهه در حال افزايش است. راز اين استقبال و فراگيري تاثيرات فرهنگي و معنوي آنها بر ذهن و فکر مردم در چيست؟ چرا آثار هنري که در دوران زمين داري «فئوداليته» زاده شده اند و در دوران سرمايه سالاري در حال بازتوليدند همچنان مردم آنها را مي خوانند و پژوهشگران نيز درباره جايگاه و تاثير فرهنگي و هنري شان قلم فرسايي مي کنند؟ ما مي توانيم تا حد بضاعت و آگاهي مان پاسخ کلي سوال فوق را بيابيم و نشان بدهيم اما راه پاسخ هاي ديگران با نگاه هاي متفاوت مي تواند همچنان گشوده باشد. ديگران مي توانند به اين سوال، پاسخ ديگري با نگاه و قضاوت ديگري بدهند و راه هاي پژوهشي تازه را نيز در اين زمينه بگشايند.

کارل مارکس در کتاب «گروندريسه - مباني نقد اقتصاد سياسي» درباره خاستگاه اجتماعي و اقتصادي هنر شکوهمند يونان باستان مي نويسد؛

«... اما دشواري اينجا است که هنر و حماسه يونان با شکل هاي معين تحول اجتماعي ارتباط دارند، دشواري اينجا است که آنها هنوز در ما لذت هنري ايجاد مي کنند و از برخي جهات نمونه يک هنجار يا الگوي دست نيافتني در هنرند.»1

مارکس در کتاب فوق الذکر در فصل هنر يونان، بحثي کلي و طرح گونه اي را مي گشايد. با نگاه عميق به بحث او، درمي يابيم که مارکس احکامي قطعي صادر نکرده و با طرح سوالاتي بحث انگيز، پاسخ ها و پژوهش ها را براي خواننده واگذاشته است. البته در چند سطر پايين تر همين فصل، مارکس مي کوشد تا علل لذت هنري مردم زمانه خودش را از آثار هنري يونان باستان شرح دهد اما شرح و توضيح او باز کلي است و براي خواننده باز سوال تازه ايجاد مي کند. او نمي گويد که هنر يونان باستان چرا پس از گذار از دو زيربناي روابط توليدي، هنوز براي مردم دوران سرمايه سالاري، لذت هنري ايجاد مي کند؟

پاسخ کلي مارکس اين است؛

«مرد بالغ دوباره به کودکي برنمي گردد مگر آنکه کودکانه عمل کند، اما آيا مرد بالغ از بي خبري کودکانه لذت نمي برد؟ آيا نبايد بکوشد تا حقيقت کودکي را در مرحله بالاتري بازآفريني کند؟ آيا مميزه راستين هر دوران در طبيعت کودکي آن زنده نمي شود؟ پس چرا نبايد کودکي تاريخي بشر در شکوفاترين دوره کمال او به مثابه مرحله اي که هرگز باز نمي گردد فريبايي سرمدي براي او نداشته باشد؟ ما کودکان بي ادب داريم و کودکاني که زود بالغ مي شوند. بسياري از مردم کهن به اين مقوله تعلق دارند. يونانيان کودکاني بهنجار بودند. فريبايي هنرشان براي ما با رشدنيافتگي جامعه اي که آن هنر را پديد آورد تناقضي ندارد.»

سخن طرح گونه و کلي مارکس در توضيح و علل اينکه پس از دو هزار و اندي سال و گذار جوامع از دو روابط توليدي «نظام برده برداري و فئودالي» اين سوال را در ذهن ما پديد مي آورد که چرا اکنون آثار هنري يونان باستان هنوز در ذهن و روح و نگاه انسان هاي زمانه ما لذت هنري ايجاد مي کند. اصلاً لذت هنري چيست؟ و اينکه آثار هنري يونان باستان در برخي جهات نمونه يک هنجار يا الگوي دست نيافتني در هنرند، يعني چه؟ اين پرسش ها در فصل هنر يونان کتاب «گروندريسه» پاسخ داده نشده است. مارکس در همين فصل با لحن و جمله هايي سوالي، پرسش هايي را مطرح کرده است که پاسخ هاي پيچيده اش را به خواننده واگذاشته است. حسن سخن مارکس در همين نکته نهفته است که خودش سوال طرح کرده و خودش حکم نهايي را صادر نکرده و پاسخ ها را به جست وجو و انديشه کنجکاو خواننده وانهاده است.

مارکس حتي آنجا که خواسته پاسخ شاعرانه و استعاري ارائه کند، باز در ذهن ما سوال پديد مي آيد که آيا انسان هاي عصر سرمايه سالاري، هنوز به بلوغ رسيده اند تا از بي خبري کودکانه انسان هاي دوران گذشته لذت هنري ببرند؟ آيا رسيدن به بلوغ به معناي کوشش در جهت بازآفريني حقيقت کودکي خويش است؟

اصلاً ما چه نيازي داريم که هنر دوران کودکي تاريخ گذشته مان را اکنون بازآفريني کنيم؟ با خواندن چند صفحه کتاب «گروندريسه» ده ها سوال در ذهن مان زاييده مي شوند که يک سوال شالوده اي و بنيادي است و بايد به آن پاسخ داد. چرا آثار هنري يونان باستان، پس از گذار از دو زيرساخت توليدي و اجتماعي و فرهنگي هنوز در ما لذت هنري ايجاد مي کنند؟ اين لذت هنري چيست؟ آيا نوعي نوستالژي بازگشت به دوران کودکي است تا آن را در مرحله بلوغ خويش بازآفريني کنيم؟ يا انسان روزگار ما در اين لذت در جست وجوي چيست؟ مي دانيم که انسان هاي روزگار ما بنا به نياز مادي و معنوي و روحي، آثار خلاقه و چندلايه گذشتگان را مي خوانند و آنها را با نگاه امروزي، بازتوليد و بازتاويل مي کنند. نگاه جست وجوگر و تاويل گر ما مي توانند وارد بستر آثار هنري اعم از نظم و نثر شوند.

1- «زبان» 2- «خطوط روايي» 3- «وقايع و شخصيت ها»

مي دانيم که هنرمندان بزرگ و خلاق و انديشمند، همواره به قلمرو خيال انديشه زا و گاه دست نيافته ها مي انديشند تا نماي کلي و آرماني از آنها بيافرينند. به عنوان نمونه ، شخصيت اسطوره اي و آرماني رستم در شاهنامه و شخصيت اسطوره اي و آرماني اوليس در کتاب اديسه هومر يوناني قابل ذکرند. اين دو شخصيت آفريده ذهن دو هنرمند خلاق اند که بخشي از کردار و اعمال آنها که حماسي وار ترسيم شده اند، همان قلمرو خيال و آرمان هاي دست نيافتني است.

يعني آرزوها و خواسته هاي دور و دراز و آرماني هنرمندان که به ياري خيال بازآفريني شده اند. در هر اثر هنري، هميشه پيامي غيرمستقيم نهفته است که دغدغه ها و ذهن مشغولي هاي آفرينشگر را نشان مي دهد. هنرمندان در بازخلق وقايع زندگي، همواره مي کوشند تا زندگي را آنچنان که با آرمان هاشان هم آوايي و همخواني بايد داشته باشد، ترسيم کنند. يا در بافت و رنگ و خون و پيام شان، اين سخن را تزريق مي کنند که زندگي بايد آنگونه باشد که آرزو و آرمان من هنرمند است.

واقعيت اين است که با وجود تحولات عظيم مادي و دستاوردهاي فني و فرهنگي و اجتماعي و سياسي، انسان ها هنوز تا رسيدن به درگاه بلوغ فرهنگي و معنوي، قرن ها و شايد هم هزاره ها فاصله دارند. پس آثار هنري و معنوي دوران کودکي اش هنوز آرمان هاي کودکانه اش را ارضا مي کنند. درون مايه هايي که به طور کلي آثار هنري، تصاويري از آنها را ارائه مي دهند، همچون گذشته «قدرت خواهي»، «جنگ و صلح»، «پايداري»، «فداکاري و ايثار»، «نوع دوستي»، «عشق و رابطه انسان با انسان»، «قهرمان گرايي»، «جان فشاني براي اهداف بزرگ» و ده ها درون مايه ديگر که در آثار هنري گذشتگان بازتاب يافته اند، تماماً در طول تاريخ چند هزار ساله جوامع انساني مطرح بوده اند و اکنون نيز به شکل هاي بازتوليد و بازتاويل شده پاسخگوي نيازها و آرمان هاي امروزي ما هستند و هنوز تاريخ کارکردهاي معنوي و اجتماعي شان پايان نيافته است. شايد هم بسياري از اين درون مايه ها در قرن ها و هزاره هاي بعد نيز کارکرد هنري و معنوي خودشان را حفظ کنند.پس لذت هنري از آثار هنري گذشتگان با توجه به نياز معنوي و روحي و اجتماعي روزگار ما بازتوليد و بازتاويل مي شوند تا پاسخگوي خواسته هاي روحي و اجتماعي مردم روزگار ما باشند.ما اکنون آثار هنري خيام و حافظ و سعدي و فردوسي و عطار و ناصرخسرو و ده ها هنرآفرين و هنرمند کشورمان را براي سرگرمي و تفنن نمي خوانيم. درون مايه ها و موضوع ها و انديشه ها و پيام هاي خلق شده اين آثار براي ما جاذبه دارند و در ما انديشه هايي پديد مي آورند و به نياز روحي و معنوي و خواسته هاي اجتماعي و آرماني ما پاسخ مي دهند.

مهمتر اينکه ما اکنون آثار هنري گذشتگان را با نگاه امروزي بازتاويل مي کنيم تا به نياز کنوني ما پاسخ دهند. پس لذت هنري از آثار گذشتگان و بازآفريني و بازتاويل آنها بنا به ضرورت و نياز معنوي امروز ما است که شايد هم به فرداها نيز به درازا کشد.

پي نوشت؛

1- گروندريسه، جلد اول، ص 27، ترجمه باقر پرهام و احمد تدين
آيا کورت ونه گات وارث بلامنازع همينگوي، سالينجر يا فاکنر است
شاد و حزن انگيز نوشتن
بلقيس سليماني

آيا کورت ونه گات وارث بلامنازع همينگوي، سالينجر يا فاکنر است؟ اين نويسنده امريکايي، آلماني تبار چه اندازه اروپايي و تا چه حد امريکايي است؟ آيا او با نويسنده اي همچون هاينريش بل- که از قضا او هم نويسنده اي ضدجنگ بود- قرابت و خويشاوندي دارد و آيا مي توان امريکاگريزي او را همچون امريکاگريزي هنري جيمز دانست، مردي که فرهنگ و اصالت را در اروپا جست وجو مي کرد؟ آيا کورت ونه گات يک نويسنده متوسط براي جامعه متوسط زده امروز بود؟، يا او هم غولي از غول هاي ادبيات جهان است که در عصر و زمانه غول زدايي پديدار شده است.

آيا کورت ونه گات يک نويسنده شياد است که بلد است مخاطبانش را بخنداند و سرگرم کند و مطمئناً تاريخ مصرفش کوتاه مدت است؟

من به شخصه نوشته هاي کورت ونه گات را دوست دارم و از خواندن آنها لذت مي برم. حس شوخ طبعي او آدمي را براي لحظاتي سرخوش مي کند. اگرچه آن اندوه پنهان در آثارش را هم نبايد ناديده گرفت. ونه گات نويسنده امريکاي امروز است. در نوشته هاي او به نظرم نمي توان چندان چيز دندان گيري از رد و تاثير نويسندگان کلاسيک امريکا ديد. او فرزند زمانه قدرت گيري و شيوع سخن هايي همچون داستان هاي علمي- تخيلي، سينما، تئاتر، گزارش هاي رسانه اي، سلطه بلامنازع مطبوعات، سياست هاي امپراتورمآبانه و علم به مثابه علم بوده. گزارش او از جنگ چندان شباهتي به نياي امريکايي اش ارنست همينگوي ندارد. او موجز مي نويسد اما از مرکز نمي نويسد، نوشته هايش پر از حاشيه هايي هستند که گاه مرکز را از ديده پنهان مي کنند، سرخوشي او رنگ و لعابي کميک به آثارش مي دهد. اگر بتوان در اين زمينه او را به يک نويسنده امريکايي منسوب کرد اين شخص کسي جز مارک تواين نيست.

کورت ونه گات چندان شباهتي هم به نويسندگان اروپايي ندارد. من درباره بمباران شهرهاي آلمان توسط متفقين اين ايام دو اثر را خواندم، يکي همين اثر مشهور نويسنده مذکور يعني «سلاخ خانه شماره پنج» و ديگري «سيماي زني در ميان جمع» اثر هاينريش بل بود. من از خواندن سلاخ خانه واقعاً لذت بردم. اما کتاب هاينريش بل با آن قصه و آن شخصيتش مرا تکان داد.

به هر حال کورت ونه گات نويسنده اي خاص است و مي ارزد و صددرصد مي ارزد که يک بار کتاب هايش را به دقت بخوانيم.

آثار کورت ونه گات آثاري انتقادي هستند، نويسنده در اين آثار، عصر جديد و انسان عصر جديد و دستاوردهايش را مورد بازخواست و نقادي قرار مي دهد و از اين رهگذر به هجو بشريت مي پردازد. او در آثارش بارها دستاوردهاي علمي مانند تلويزيون و کامپيوتر را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهد و آسيبي را که اين ابزارهاي تکنولوژيک به حيات و اخلاق و تمدن بشري وارد کرده اند جدي و خطرناک مي داند. وي معتقد است تلويزيون يک «پاک کن» است. اين وسيله گذشته آدميان را پاک مي کند، آنها را موجوداتي بي هويت مي سازد و آدمي را از انديشه تهي ساخته و مانع شکل گيري «گفت وگو» مي شود.

وي همچنين درباره کامپيوتر مي گويد؛ «کامپيوتر کمک مي کند يک مغازه برده فروشي و مرکز پرداخت وام در هر خانه وجود داشته باشد.»

البته ونه گات قبل از آن که به اين ابزارها بتازد، عقل و مغز و شيوه آدمي را هجو مي کند. او جايي از قول تراوت مغز آدمي را صبحانه سگ مي نامد و بارها از اين صبحانه سگ که مي توان آن را داخل ظرفي گذاشت و آن را جلوي سگ گذاشت، انتقاد کرد. وي تخريب محيط زيست و وقوع جنگ هاي جهاني را ناشي از زياده طلبي هاي همين صبحانه سگ مي داند.

در رمان گهواره گربه اين علم و عالمان هستند که عاقبت زمين و حيات را با اختراع «يخ نه» از بين مي برند و در مجمع الجزاير گالاپاگوس باز اين جنگ طلبان با سلاح هاي مرگبارشان هستند که آدمي را به قهقرا مي فرستند و او را به موجودي دريايي تنزل مرتبه مي دهند.

وي همچنين جنگ جهاني دوم را دومين تلاش نافرجام تمدن براي خودکشي مي داند.

به هر حال ونه گات نتيجه خردورزي آدمي را تخريب سياره زمين مي داند و بارها اين نکته را تذکر مي دهد.

آيا داستان هاي ونه گات علمي- تخيلي هستند

بسياري بر اين گمان هستند که ونه گات نويسنده داستان هاي علمي- تخيلي است اما خود ونه گات مي گويد براي تحقير من از اين عنوان استفاده مي شود.

سوال اين است به چه نوع داستان هايي، داستان هاي علمي- تخيلي گفته مي شود. برخي آثاري را که داراي مضمون ها و درونمايه هاي زير باشند آثار علمي- تخيلي مي نامند؛

1- سفينه هاي فضايي، سفرهاي ميان سياره ها يا ميان ستاره ها؛

2- بيگانه ها و رويارويي با آنها؛

3- آدم هاي ماشيني، مهندسي ژنتيک، روبات هاي زنده (آدم سانان)؛

4- رايانه ها، فناوري ها، پيشرفته، موقعيت مجازي؛

5- سفر در زمان؛

6- موضوعات تاريخي غيرواقعي؛

7- آرمان شهر ها و ويران شهرهاي فوق مدرن.

آنها مي خواستند خودشان و جهانشان را دوباره اختراع کنند و داستان هاي علمي- تخيلي براي اين کار کمک بزرگي بود. بايد دروغ هاي شاخدار تازه اي اختراع کنيد وگرنه مردم ديگر همين طوري از ادامه زندگي منصرف مي شوند.

شايد بتوان با اين نظريه متداول که، داستان هاي علمي- تخيلي بهترين نوع ادبي وجود شناسانه هستند- همان طور که داستان هاي کارگاهي بهترين نوع ادبي معرفت شناسانه اند- نظر ونه گات را مورد تجزيه و تحليل قرار داد. در واقع در پرتو همين نظرگاه است که مي توان گفت ونه گات از چيستي اين جهان و انسان مي پرسد. آيا اين جهان تنها جهان داراي حيات است؟ آيا حيات ديگري در جاي ديگر وجود دارد؟ آيا اين سياره تنها سياره داراي موجودات هوشمند است؟

در حقيقت ونه گات براي نقد دنياي علم زده ما از خود علم بهره مي برد.

کورت ونه گات يک ضد يوتوپياست

چنانکه گفته شد يکي از مضمون هاي داستان هاي علمي- تخيلي خلق دنياهاي ويران فوق مدرن است. اين کلام به اين معناست که ونه گات رمان هاي آينده گرايانه يا قصه هاي پيشگويانه نوشته است، دو اثر از پنج اثري که از ونه گات به فارسي ترجمه شده اند از اين نوع آثار هستند.

در گهواره گربه جهان در اثر «يخ نه» که توسط مخترع بمب اتم خلق شده، ويران مي شود و آدم ها مي ميرند و کره زمين تبديل به يک قطعه يخ عظيم مي شود.

در مجمع الجزاير گالاپاگوس- اين کتاب نقيضه اي بر نظريه تکامل داروين است- آدمي در اثر جنگ و خشونت به جزيره اي تبعيد و در آنجا در اثر شرايط کم کم به يک موجود دريايي تبديل مي شود.

چنانکه مي دانيم اتوپيا سرشار از اميد و انتظار است و چنانکه ولز مي گويد؛ انديشه اتوپيا در روزگار رنج و مصيبت زاده مي شود، در واقع يوتوپيا بازتاب رنج هاي بشر است و چنانکه بيکن گفته است در حقيقت يوتوپيست کسي است که جهان را با نوسازي مداوم و انديشه علمي به سامان مي رساند.

ونه گات در روزگار سلطه علمي و فني خرد آدمي مي زيست. او فجايع ناشي از کاربرد نادرست علم را ديده بود. وي پاياني وحشتناک براي جهان علم زده متصور بود.

ساختار در آثار ونه گات

نوشتن به سبک و شيوه ونه گات سهل و ممتنع است. سهل است چون قرار نيست شما يک ساختمان داستاني مستحکم، بدون پرتي، زيبا و مفيد بسازيد؛ ممتنع است چون قرار است يک ساختمان جديد ايجاد کنيد که اگر چندان مفيد نباشد دست کم چشم نواز باشد و بيننده را دعوت به زيستن و ديدار بکند.

انباشتن يک داستان با ژانرهاي حاشيه اي، اشعار، اسطوره ها، افسانه ها، اطلاعات علمي، تاريخي، ديني، سياسي از يک سو کاري آسان است. از سوي ديگر کاري مشکل است. آسان است چون ما در زمانه وفور اطلاعات زندگي مي کنيم. ديگر از سوي ديگر مشکل است چون گزينش آنها به فراخور متن و ذوق زمانه و مخاطب مشکل است. همه ما مي دانيم گاهي ننوشتن و پرهيز از يک انديشه، يک داستان فرعي، يک رويداد در داستان کلاسيک چقدر اهميت داشت. اين امتناع به مثابه پالايش داستان از زوائد بود. اما يادمان باشد ونه گات داستان سنتي نمي نويسد. گاه با حذف همين امور حاشيه اي و زوائد هيچ چيز از متن باقي نمي ماند، در واقع متن برساخته اي از همين زوائد است و ترکيب گاه متناقض اين زوائد و امور حاشيه اي البته استادي مي خواهد و کورت ونه گات استاد اين فن است. بسياري به همين دليل از شيوه کلاژ سخن گفته اند.

کورت ونه گات نويسنده اي مطلع است. او مي داند چطور انواع سخن هاي جديد را در آثارش مورد استفاده قرار بدهد.

او کم و بيش فرهنگ غرب را مي شناسد اگرچه من شک دارم اين شناخت عميق باشد، اما او مثل همه متوسط هاي دنياي جديد و مخصوصاً همه امريکايي هاي متوسط به تمامي زواياي فرهنگ و تمدن غرب سرک مي کشد و آنچه را براي بيان حرف هايش لازم دارد گلچين مي کند. در رمان مجمع الجزاير گالاپاگوس، او با استفاده از يک دستگاه- شبيه کامپيوتر- فرهنگ غرب را به يک جزيره متروک مي برد. اين فرهنگ تا چندي آدم هاي درمانده مقيم جزيره را به گذشته اي نه چندان غني متصل مي کند، اما در نهايت دستگاه همراه با آدم هاي نسل اول مقيم جزيره از بين مي رود.

اما اين حاشيه ها خواننده را سرخورده و وازده نمي کنند، به اين علت که نويسنده با شيطنتي فلسفي با آنها يک هجويه طولاني عليه عصر جديد مي سرايد. لحن محاوره اي و طنز درخشان ونه گات از اين مصالح، بنايي درخور فراهم مي کند، بنايي که ممکن است اقامت طولاني در آن ميسر نباشد. اما دست کم براي يک دم آسودن از قيل و قال دنيا بسيار مفيد است.

طنز ونه گات تنها مظاهر علمي دنياي جديد را شامل نمي شود. او تمامي سطوح فرهنگي و حتي ديني دنياي جديد را به تمسخر مي گيرد. به طوري که خواننده در نهايت فکر مي کند با يک نويسنده آنارشيست طرف است که مدام به اين جهان مي خندد.

گهواره گربه با اين عبارت باکوندن پايان مي يابد؛ اگر جوان تر از امروز بودم کتابي در باب تاريخ حماقت بشري مي نوشتم و بالاي قله مک کيب مي رفتم و کتاب تاريخم را بالش سر مي کردم و مي خوابيدم و از زمين مقداري زهر آبي و سفيد برمي داشتم، زهري که آدمي را به هيبت تنديس درمي آورد، تنديسي که به پشت خوابيده است و نيشخند هولناکي بر لب دارد و با نگاهي پرسشگر به آن کسي که مي دانيد کيست نگاه مي کند.»

ونه گات البته تنها خنده را بر لب هاي خواننده نمي نشاند، در سطحي عميق تر او را اندوهگين مي کند و اين همان نکته اي است که خود به «تراوت» نسبت مي دهد يعني شاد و حزن انگيز نوشتن.

پي نوشت ها؛

1- ارغنون، شماره 25 ص 93

2- زمان لرزه، کورت ونه گات، مهدي صداقت پيام، انتشارات مرواريد، ص 89
گفت وگو با سيدعلي صالحي
حضور «اتوريته» در ادبيات يک لطيفه است
رسول رخشا، علي مسعودي نيا

به دنبال موقعيتي مناسب بوديم، براي گفت وگو با سيدعلي صالحي؛ تا مجالي فراهم شود براي شنيدن نظراتش در مورد شعر، کلمه، متن و حاشيه هاي فراوان آن. فکر کرديم و مانديم تا بهترين انگيزه مان شد؛ انتشار دفتر آخر او «سمفوني سپيده دم» که حوالي همين روزها در نمايشگاه کتاب پخش شد. ما هم از فرصت پيش آمده استفاده کرديم و دايره سوالاتمان را کمي گسترش داديم. از شعر گفتار شروع کرديم و به شعر متفاوت رسيديم. از تاثير در نسل جوان شاعر تا بحران نقد ادبي، از شهرت تا مخاطب شعر و “«سمفوني سپيده دم». پرسيديم و پاسخ شنيديم.

---

آقاي صالحي شايد اولين سوالمان را بارها از شما پرسيده باشند، اما مي خواهيم بفرماييد با توجه به مباحث مطروحه درباره «جنبش گفتار»، آيا شما داعيه پي ريزي اين جنبش را داشته ايد. يعني فکر مي کنيد که تاريخ اين جنبش را بايد از نام شما آغاز کرد؟

چند تا شعر خوب سروده ام، همين، شما هم وقت خود را تلف نکنيد،

از آنجا که امکانات زبان گفتار، نسبت به ساير حيطه هاي شعر فارسي (حجم، موج نو، موج ناب و حتي سپيد به تعبير شاملويي) سهل الوصول تر مي نمايد؛ آيا گمان نمي کنيد که درجه آسيب پذيري اين ژانر شعري، در مقايسه بسيار بالا است و جريان هاي کاذب موازي با آن به راحتي توانسته اند رشدي هرز داشته باشند؟

راه خودم را طي کرده ام. بيرون از اين راه چه رخ داده يا چه اتفاقي خواهد افتاد، مساله مسافران مستقل بعد از من است. «پيشاشوخي هاي روزگار» را جدي نگيريد.

شما بعد از انتشار چند مجموعه شعر عاطفي/ اجتماعي، کتاب «دريغا ملاعمر» را منتشر کرديد. با توجه به رويکرد جامعه و منتقدان، نسبت به هنر جشنواره اي و نيز منسوخ شدن شعرهاي روتين سياسي- چريکي، واهمه نداشتيد که اين حرکت شما به عنوان ژستي سياسي/ هنري، با برد برون مرزي تلقي شود؟

بيش از 90 درصد شعرهاي دفتر «دريغا ملاعمر» در دوره حکومت پنج ساله طالبان در افغانستان سروده شده است. اصلاً قرار نداشتم چاپشان کنم، مثل شعرهاي محرمانه اي که هرگز چاپ نخواهم کرد. من معني شعر سياسي، چريکي، اجتماعي و اين نوع تقسيمات را نمي فهمم، واقعاً نمي فهمم. من هنوز مطمئن نيستم که شاعرم، مرده شوي ببرد هر کسي را که «شکسته نفسي» مي کند. سي و پنج سال است که شب و روز پي « شعر» مي گردم.

آقاي صالحي، همواره بحث متفاوت بودن در هنر مطرح است. به عقيده شما شعر متفاوت چيست؟ اين تفاوت در هر دوره نسبت به چه معيارهايي و به چه قيمتي حاصل مي شود؟

«متفاوت» هم از آن کلان کلماتي است که هر کسي با اندک سوادي مي تواند از آن «سوءاستفاده قابل دفاع» کند، اما فقط ظاهراً اين «طلقي» (نه تلقي) قابل دفاع است. شعر يا شعر است يا شعر نيست. اگر نيست، جاي هر نوع بحثي را بي دليل نشان مي دهد و اگر شعر، شعر است، حتماً با همه شعرهاي پيش از تولد خود «متفاوت» خواهد بود. تا متفاوت نباشد به عنوان يک اثر درخور و « تازه» مورد قبول نخواهد افتاد.

اما وقتي بحث «لجاجت جدابافتگي» پيش مي آيد، ديگر هر مدعي، قادر به سرقت «کرسي کلمه» است، که من وقت ورود به اين نوع «جنجال ها» را ندارم. طبيعي است که نگاه حافظ در دوره خود متفاوت بوده است، و نيما هم، و شاملو نسبت به نيما، و فروغ نسبت به شاملو، و شعر امروز نسبت به شعر دو دهه پيش از انقلاب. هر زايش و خلاقيت تازه اي که در مسير تکاملي داشته ها و کاشته هاي پيشين رخ دهد، حتماً متفاوت خوانده مي شود. البته اگر منزور حمان متفاوط باشد.

بحثي (يا حالتي) که در دو دهه اخير در ميان شاعران پديد آمده، آنها را رو به سمت مردم گريزي خودخواسته سوق داده است. يعني انگار شاعران حرفه اي استقبال عامه از شعرشان را نوعي ضعف تلقي مي کنند و ترجيح مي دهند مخاطبان خاص و انگشت شماري که لايه هاي نهفته شعر آنها را کشف مي کنند و بر آن نقد و نظري مي نويسند،آثارشان را مطالعه کنند. با توجه به اينکه آثار شما همواره پرمخاطب بوده و تقريباً طيف هاي مختلف مخاطب را جذب کرده است، اين استقبال خواننده غيرحرفه اي را چگونه ارزيابي مي کنيد و چه کيفيتي را در شعرتان مسبب اين جريان مي بينيد؟

پرمخاطب بودن شعر يا کم مخاطب بودن آن؛ هر دو يک اتفاق بيش نيستند؛ «بحث بعد از شعر» است.

شعر شما شعر پرمخاطبي است. دلايل استقبال توامان شعرخوان هاي حرفه اي و جدي و نيز خوانندگاني از ميان مردم را منبعث از کدام المان هاي شعرتان مي دانيد؟ آيا استقبال مخاطب مي تواند دليلي بر تاثيرگذاري در شعر نسل بعد باشد؟

تبعيد شدن به دوزخ، راحت تر از اين نوع جست وجوهاست. من فقط براي خودم سروده ام، براي خودم مي سرايم. شايد بپرسيد پس چرا اين دستاورد خصوصي را چاپ و عرضه مي کنيد؟

جواب ناقصي دارم، آدمي نيز خصوصي ترين دستاورد خود يعني فرزندش را بزرگ مي کند تا مستقل شود، تا پا به جامعه و زندگي جمعي بگذارد. قياس مع الفارقي نيست، شايد که نه، حتماً شعر هم موجود زنده اي است، به سرعت - نسبت به آفريده خود- مستقل مي شود و مي رود، از دست تو مي رود تا به دست ديگران برسد. حالا کدام داشته ها، خصايل، امتيازها، و نشانه هاي درون او- در مقام هويت خاص- باعث استقبال و پذيرش اين وديعه مي شود، واقعاً نمي دانم، به آن فکر نکرده ام، برايم هدف نبوده است و مهم هم نيست.

من به توده ها به عنوان مخاطب عام اعتقادي ندارم، اما مي دانم که مخاطب حقيقي شعر من «مردم» هستند، «مردم تاريخي»،

مردم تاريخي يعني همان جمعيت بي زماني که حافظ را مي خوانند هنوز. اگر شعر تو آن گوهري باشد که هم عوام بفهمند و هم خواص بپسندند، يقيناً استقبال خارق العاده يعني تاثيرگذاري. رسيدن به چنين اقبالي، کمتر از معجزه نيست، خاصه در عصري که بي اعتمادي به يک ايدئولوژي افسرده و عمومي تبديل شده است.

به نظر شما کارگاه شعر مي تواند در روند يا يافتن جريان واقعي شعر تاثيرگذار باشد؟

در خانه و روي قالي هم مي توان فنون شنا را فراگرفت، اما چنين استادي در اولين حوض غرق خواهد شد. کارگاه شعر يعني تمرين شنا روي قالي. چشمه بايد خودش بجوشد، وگرنه با حفر چاه عميق در کوير لوت هم مي توان به آب رسيد. جريان و جنبش ها را زمان و شرايط رقم مي زنند، کامل تر بگويم؛ ضرورت، ضرورت،

از آنجا که شما در زمينه بازسرايي نيز بسيار پرکار بوده ايد، به نظر خودتان آيا محصول بازسرايي شعر، شعر مي شود ؟ براي بازسرايي يک اثر چه جوانبي را بايد در نظر گرفت؟

در پاسخ همه جانبه به چنين پرسش پرحوصله اي، بايد به مقدمه کتاب «قصيده اقيانوس» رجوع کنيد. البته چند سال صبر مي خواهد، چون اين اثر پنج هزار صفحه اي « قيرغابل چاپ» اعلام شده است.

حتماً «بازسرايي» به «شعر» منجر مي شود، در غير اين صورت بايد براي آن اتفاق، عنوان «بازآفريني» را انتخاب کرد. اشاره به «سرودن» در ذات عنوان «بازسرايي» به ما علامت مي دهد که سمت ديگري نرويم.

جناب صالحي، به عقيده شما سواد (به معناي خاصش) و آگاهي، در زمره شروط اصلي شاعر شدن هستند يا نه؟ فکر نمي کنيد که کثرت کمي شاعران امروز در مقايسه با دهه هاي پيشين، ناشي از حذف خودبه خود پيش شرط دارا بودن سواد و آگاهي در روند شاعر شدن بوده است؟

اين ميانه، يک اشتباه بزرگ رخ داده است. ما نبايد به هر عزيزي که چيزي شبيه شعر مي نويسد، شاعر بگوييم. شوخي غم انگيزي است که مي گويند قريب به چند هزار شاعر زنده، زنده زنده شعر مي گويند و زنده اند هنوز. کو، کجا؟

شاعران زنده امروز ايران در هر نسل کمتر از انگشتان يک انسان شش انگشتي هستند. شما که خود از شاعران باسواد نسل خويش به شمار مي رويد، چرا باورتان شده است. آن «سواد» درست و دروني شده در مقام «آگاهي خلاق» سوخت اصلي موتور خلاقيت است. بدون اين «قدرت مسلح» حافظ هم حتماً در حد مرحوم « فايز دشتستاني» يا «ملا روزعلي بختياري» ظهور مي کرد و خلاص. البته آن سوي سکه، حرف ديگري نقش بسته است. سواد و دانش فني و تسلط بر همه امور کمي شعر و نقد و نظر و دستاوردهاي کتابي و آکادميک در اين رشته، دليل نمي شود که طرف خواب نما شده و شاعر از آب درآيد.

آيا شما نيز به بحران نقد ادبي در شعر معاصر معتقد هستيد؟ اصولاً فقر نقد در سير تعالي شعر چه تاثيري مي تواند داشته باشد؟

آفرين که نگفتيد «بحران شعر»، بگذاريد حرف آخر را همين جا يک کاسه کنم در اول حرف. اولين و آخرين منتقد باسواد معاصر ما- طي صد سال اخير- رضا براهني است. براهني بنيان گذار «نقد مدرن» در دهه چهل و پنجاه خورشيدي است. اما جاي نااميدي نيست، لااقل پنج جوان را مي شناسم که در حوزه نقد شعر و کلاً نقد ادبيات و مباحث زنده امروز بسيار توانا رخ نموده اند. همين پنج جوان در تيم من، 22 روز جزوه هاي داخلي روزنامه هاي ايرانيان را منتشر مي کردند، روزنامه تعطيل شد و باقي قضايا، حيف که کم کارند يا آن امکان لازم را ندارند.

واهمه ديده نشدن و خوانده نشدن در ميان شاعران امروز نشات گرفته از چه جريان هايي است؟

ديده شدن و خوانده شدن، مثل شهرت و محبوبيت، حق طبيعي هر انسان خلاقي است. کدام نابلد گفته است که ديده شدن و خوانده شدن يا حتي «شهرت زهرماري» مکروه و ضدارزش است؟ بقال سر کوچه، « تابلو» مي زند، براي هر بزرگراهي آدرسي هست، ما به عطر خوش برنج شمال نمي گوييم بوي خرزهره. در اين جهان حتي اشيا مايلند که ديده شوند چون به دنيا آمده اند. ديده شدن البته مثل بسياري از پديده ها، دو رخسار درست و نادرست دارد. او که در شهر خود مدرسه مي سازد، هم با نام خود بر سر در ساختمان ميل به ديده شدن دارد از سر نيکي. اينکه حافظ چپ و راست در پايان هر شاهکار خود، نام جليل خويش را تکرار مي کند، هم- در وجهي- ميل به ديده شدن دارد. چه عيبي دارد، حق اوست. آن شاعرکي هم که روي سن، آب دهان مي اندازد و پشت به مردم، زير عرعر بالا مي زند به زبر، هم عاشق ديده شدن و شهرت است. منتها فقط يک خطا کرده است؛ «انگشت نما» شدن را جاي «مطرح شدن» اشتباه گرفته است. حالا چرا عده اي از «ديده نشدن» و «خوانده نشدن» واهمه دارند، مثل غريزه «حسادت» - هر چند آزاردهنده- اما طبيعت انسان است. خود شما با طرح همين سوال هم مي خواهيد ديده شويد. چرا نشويد؟ آنها که عزت «ديده شدن» را قرباني «نکبت انگشت نما شدن» مي کنند، بسيار اندک اند، و اين ميل هم نتيجه شتابزدگي در رسيدن به مقصد است. در حالي که مقصدي در کار نيست. مقصد همين لحظه و همين نقطه است. در ميان شاعران، تنها کساني از ديده نشدن (اينجا چاپ شعرشان، تيراژ کتاب شان، استقبال مردم و...) واهمه ندارند، که به دنيا نيامده اند يا فهميده اند کارشان از نخست اين نبوده و يادداشت هايش را به يادگار براي فرزندانش نگه مي دارد (شايد،) اما شما يک شاعر جدي، مصمم، با اعتماد به نفس، خلاق و خارق العاده سراغ داريد که همه عمر شعرهايش را زير گوشه قالي و گليم خود پنهان کند؟ صادق باشيم، همين قدر که ميل داريم لااقل يک نفر شعر ما را بشنود (خواندن پيشکش،) اين يعني ميل به ديده شدن.

شهامت و اميد و عشق بسيار مي خواهد تا انساني به اين باور برسد که با صداي بلند بگويد؛ «من، منم، و من هستم،» ميل به ديده شدن و خوانده شدن (نه به هر شرطي، اما در هر شرايطي) يکي از نشانه هاي نبوغ است. شاعري که ديدن و خواندنش، حقي طبيعي اوست، اگر حق اش ادا نشود، حق دارد دچار «واهمه» شود. شرايط گل آلود و بي انصافي را طي مي کنيم. جداً حق عده اي، انزوا و گمنامي و ديده نشدن و خوانده نشدن نيست. منتها نبايد دچار واهمه و نوميدي شوند. نبوغ کامل آنجاست که بتواني خود را در هر شرايطي تحميل کني. اين سخن اينشتين است؛ «نبوغ يعني تحميل خويشتن بر ديگران» - البته اين جمله را کامل مي کنم، «به جز در حوزه سياسي». و حرف آخر؛ تنها راه سرکوب ميل «ديده شدن» مردن است. در صورتي که ميل به جاودانگي حق انسان است.

اگر «خوانده شدن» و «ديده شدن» را به معناي «عشق» نزديک کنيم، يقيناً اين تمايل عجيب، به کنشي انساني بدل مي شود، در واقع اين «غريزه» را بايد به مدد «دانايي» به عنصر يا کيفيت تکامل تبديل کنيم، آنجا که حافظ بر ميل «ذوق حضور» اصرار مي ورزد، نظر بر همين «هوا» داشته است. من همين جا از فرصت استفاده مي کنم، و هشدار مي دهم، که بعضي از «ارزش هاي انساني»، دچار دگرديسي منفي شده اند يکي همين «ديده شدن» و «خوانده شدن» است. جالب اينجاست؛ آنها که اين نوع خواست ها را انکار مي کنند يا مردود مي دانند، خود نمي دانند که همين رد و انکار هم نوعي ميل است به سوي «ديده شدن». گفتم که مطرح شدن زيباست، اما عده اي «انگشت نما شدن» را به جاي آن حضور ناب، اشتباه گرفته اند. مطرح شدن مولود محبوبيت است، اما انگشت نما شدن تنها بار سنگين و مسموم «شهرت» را به دوش مي کشد. ديده ايد بعضي نوسوادهاي عجول را که گاه شاعري جدي را متهم مي کنند که «شعرش رمانتيکال» است، بي خبران نمي دانند که «رمنس» را از کلام حافظ بگيريد، تا حد سلمان ساوجي سقوط مي کند. البته طبيعي است که من هم «جنون ديده شدن» را نمي پسندم. جنون ديده شدن، خروج از طعم تعادل است. تنها دستاورد جنون ديده شدن، يا تکبر ويرانگر است يا تسليم تاريک،

آقاي صالحي، يک سوال کليشه اي، اما به نظرمان خيلي مهم، شاعران مورد علاقه شما در ميان گذشتگان دور و نزديک و امروزيان چه کساني بوده و هستند؟ کدام يک از اين نام ها بر ذهنيت و کار شما اثر بيشتري گذاشتند؟

مي توانم- در اين مورد ويژه- به دوست داشتن هايم اشاره کنم. در نوجواني شعر دو شاعر برايم به شدت جذاب بود؛ سعدي و پروين اعتصامي. از دوره بلوغ تا امروز به ندرت از شعر حافظ و کلام مولانا دور مي شوم. و انگشت شماري شعر از نيما و فروغ را هم دوست مي دارم، سپهري شاعر شريفي است و شاملو براي من محترم است.

در دوره فعلي تا چه حد مي توان به ظهور تک چهره ها و نوابغ ادبي اميدوار بود و اصلاً حضور يک اتوريته مثل شاملو را در شعر امروز ايران چقدر مثبت يا منفي ارزيابي مي کنيد؟ اين سوال را از آن جهت مطرح مي کنيم که بسياري از منتقدان و اهالي ادبيات معتقدند بعد از فوت شاملو، به خاطر نبود يک ليدر نابغه، به نوعي قحط الرجال رسيده ايم. شما در اين باره چه مي انديشيد؟

اخلاقي از اين دست، مربوط به دوره انقلاب مشروطيت است. آنها که به «حيات طفيلي» خويش عادت کرده اند براي توجيه هراس تاريخي خود، مرتب پشت سر ديگران سنگر مي گيرند. فرهنگ دهقاني «پاترناليسم» ريشه در دست بوسي «پاپ» و «سلطان» دارد. «جهان خلاقيت ناب» نيازي به اتوريته ندارد، خيل خلاقيت که ارتش نيست، ابداً سلسله مراتب ندارد، او که در اين حوزه به «پيشوا» نياز دارد، راه را اشتباه آمده است.

نه راعي و نه رعيت، «حضور اتوريته» يک لطيفه است، و دلقکانه تر از اين تعبير، قضيه «ليدر» است. «انسان» خود مستقلاً «مرجع جهان» است، نيازي به رجوع ندارد. فرهنگ مراد و مريدي يکي از نفرت انگيزترين رفتارهاي ذهني انسان شکست پذير است. آن به اصطلاح منتقد و صاحب نظري که در اين دوره به چنين توهماتي پناهنده مي شود که وامرادا ا... کجاست آن «پيشواي پيام آور»؟ نمي داند که خود در دوره جنيني مرده است.

شما در مجله دنياي سخن، مسوول صفحات شعر بوديد که تجربه بسيار موفقي هم بود براي گزينش شعرهاي رسيده، چه معيارهايي داشتيد؟ چرا امروزه ديگر صفحه شعر نشريات ادبي ما آن رونق و رنگ سابق را ندارد؟

در آن دوره طلايي و درخشان، چهره هاي گمنام و جواني را معرفي کردم، که حالا براي خود جايگاهي دارند؛ تربيت و معرفي نسل جانشين، وظيفه همه نسل هاي پيشکسوت است. گزينش شعرها، دشوار نبود. قبل از آنکه شعري را بخوانم، بالاي آن شماره مي زدم، به سرعت نام شاعر را در ورقه ديگري مي نوشتم، با حفظ و تکرار همان شماره بالاي شعر، در کنار اسم شاعر. و اسم شاعر را از زير يا بالاي شعر برمي داشتم، يک هفته از انبوه شعرهاي رسيده دور مي شدم، سپس با دقت تمام، هر شب تا 4 صبح، فقط شعرها را مي خواندم، شعرهايي که معلوم نبود از کيست. و بعد بهترين شعرها را جدا مي کردم، و با رجوع به ورقه اسامي و اعداد مشترک، مي فهميدم مثلاً شعر شماره 7 به شاعري تعلق دارد که عدد 7 را کنار خود دارد؛ شيوه اي حرفه اي، دموکراتيک و کاملاً وجدان مند و از سر شرافت قلم. موفقيت انساني يعني همين. معمولاً مسوولان صفحات شعر، صاحب تعدادي دوست و خيل بي شماري دشمن مي شوند. اما دنياي سخن محل عشق، هماهنگي، عدالت و آزادي بود. همين مساله موجب اعتماد بي خلل سردبير به کار من شده بود. و نشنيدم حتي يک بار کسي از اين رفتار گلايه کند. در مورد قسمت نهايي سوال شما، بهتر است سکوت کنم، چون حتي مادر کم سواد من هم مي داند چرا صفحات شعر- همه را نمي گويم- به اين فلاکت افتاده است.

شنيده ايم مجله فردوسي بعد از پنج سال قرار است جاي دنياي سخن را پر کند، با همان کادر قبلي، اما جاي شما خالي است، چرا...،؟

روز به روز بينايي ام تحليل مي رود. سال 78 دو عمل جراحي کردم و امسال هم باز چشم هايم را به تيغ سپردم، اما بهبودي رضايت بخش نيست. سوسوي اين دو فانوس پير را فقط براي «شعر»، براي سرودن و براي خود نگه داشته ام. به کار دعوت شدم، مجله فردوسي حتماً جاي خالي دنياي سخن را پر خواهد کرد اگر مشکلي پيش نيايد، اما متاسفم که از اين فضا دور شده ام. تازه... شاعران و کارشناسان حرف هاي صادق در اين ديار کم نيستند. مسووليت ها را بايد به نسل هاي جوان تر سپرد.

غير از قلمرو بي مرز و پايان شعر، کدام حيطه بوده که دل تان مي خواسته در آن گام بگذاريد و به هر دليلي نتوانسته ايد؟

هميشه بلندپرواز بوده ام، اما عدم امکانات و مهيا نبودن شرايط به من اجازه فراروي نداد؛ پزشکي، موسيقي، نقاشي و سينما، به ويژه سينما، اما من بودم و همه عمر؛ «يک قلم براي نوشتن و سرودن.»

به عنوان آخرين سوال؛ مي خواستيم بدانيم که از منظر خودتان، تفاوت ها و شباهت هاي آخرين دفتر شعرتان؛ يعني «سمفوني سپيده دم»، نسبت به کار هاي پيشين تان چيست؟

«سمفوني سپيده دم» محصول سه سال اخير، يعني 83 ،84 و 85 خورشيدي است. يقيناً ادامه تکاملي همان زبان گفتار است؛ با اين تفاوت که به دليل ساخت و ايجاز خاص آن، آغازي براي دوره سوم شعر گفتار به شمار مي رود.

اولين نشانه هاي تغيير و عبور از دوره دوم را مي توانيد در دفتر شعر «يوما آنادا» جست و جو کنيد که با «دير آمدي ري را» به عنوان شروع دوره دوم، فاصله خاصي گرفته است. مهم ترين تفاوت اين دفتر با ديگر مجموعه ها به دو فاکتور و مولفه بازمي گردد؛«ساخت و فرم» و «ايجاز در سادگي از نوع ديگري». اين سال ها به اين باور رسيده ام که مي توان حتي از «ضدشعر» به «شعر» رسيد. تا آنجا که در وهله اول با قرائت اين نوع شعر، فراموش کني که مشغول خواندن شعر بوده اي. تاثير نهايي، نه در زبان، که در کلمه، در تصوير و ديگر معيارها، که در «حلول جادويي» شعر نهفته است. شعر در فضاي شهودي خويش، بايد قدرت تسخير داشته باشد. شايد به همين دليل است که من «سمفوني سپيده دم» را به شدت دوست مي دارم؛ و هربار که آن را مرور مي کنم، بيشتر باورم مي شود که اين شعرها را «کس ديگري» سروده است که تا الان او را نمي شناخته ام. پيش از اين نسبت به مجموعه هاي ديگرم چنين حسي نداشته ام.

شعرهاي اين دفتر در فضاهاي مختلفي سروده شده است. در سفر، در سکون و احوال متغير و متفاوت. عادت دارم که براي پاکنويس نهايي و مهيا کردن دفترم براي نشر، از خانه و زندگي و خانواده دور مي شوم. جايي پناهگاهي دارم. مي روم و آخرين وارياسيون را آماده مي کنم. در چنين موقعيتي بود که متوجه شدم شعرهاي اين مجموعه؛ در عين مشترکات و مفاصل زباني معين، به چهار «صورت» تعلق دارند؛ خصوصي، شخصي و عاشقانه، اجتماعي، و سياسي. تقسيم بندي اين دفتر به چهار «رخسار» نظر به همين نکته داشته است.
عناوين اين صفحه
ري را“ اشارتي به نام آوا
خوانندگان حرفه اي و کتاب هاي قطور
آثار هنري دوران کودکي و بلوغ
شاد و حزن انگيز نوشتن
حضور «اتوريته» در ادبيات يک لطيفه است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام