عليرضا غلامي
کتاب ارزشمند «قلندريه در تاريخ» (دگرديسي هاي يک ايدئولوژي) در روزهاي نمايشگاه کتاب امسال منتشر شد. اين کتاب تحقيقي مهم و با ارزش است با اين حال در طول نمايشگاه از سوي رسانه ها توجهي به آن نشد. حتي به اندازه يک معرفي کوتاه هم در بخش هاي کتاب خبرگزاري ها خبري از آن روي خروجي ها نرفت. از طرف ديگر خود ناشر هم چندان جنب و جوشي براي تبليغ و معرفي آن از خود نشان نداد.استاد شفيعي کدکني در اين کتاب به جنبش قلندريه در ساحت هاي مختلف پرداخته است. حوزه هاي مذهب، تصوف، اجتماع، سياست، ادبيات و زبان ساحت هايي است که شفيعي کدکني جنبش قلندريه را از آن منظر ها بررسي کرده. بيشترين تمرکز استاد در اين اثر بررسي جنبش قلندريه تا اوايل دوره صفويه است، با اين حال تحولات اين جنبش در دوره هاي بعد را مي توان به صورت پراکنده و جسته و گريخته در اين کتاب پيدا کرد. در اين کتاب بحث درباره قلندريه در 67 فصل جداگانه پي گرفته مي شود. ترتيب اين فصل ها طوري است که خواننده با خواندن دو فصل اول مي تواند بقيه فصل ها را نه به ترتيب که بنابر نياز خود دنبال کند. شفيعي براي طرح بحث ابتدا به توصيف چهار جريان فکري مهم در خراسان قرن سوم مي پردازد. «کرامتيه» با پيشوايي شخصي به نام محمدبن کرام و «ملامتيه» با پيشوايي حمدون قصار از يک سو، «صوفيه» با نمايندگي بايزيد بسطامي و «اصحاب فتوت» به سرکردگي نوح عيار نيشابوري از سوي ديگر چهار جريان تاثيرگذار در خراسان آن روز به شمار مي آيند. شفيعي درباره اين چهارگروه مي نويسد؛ «اين چهار خط مشي روحي و اجتماعي و فرهنگي و طبعاً سياسي، کم و بيش صبغه يي از زهد و تصوف دارند. از سوي ديگر هر يک از اين چهار جريان روحي در مرکز آموزش هاي خود اصولي از فتوت را که عياران و جوانمردان بر آن تکيه و تاکيد داشته اند رعايت کرده اند.» با اين حال هر يک از اين مجموعه «تپش هاي تاريخي» وجوه اشتراک و افتراقي داشته اند. شفيعي کدکني با شرح مبسوط و در عين حال مختصري خواننده را در جريان اوضاع فکري خراسان قرن سوم قرار مي دهد. اما اين بحث قلندر و قلندريان در اين کتاب از بحث درباره واژه و معناي آن شروع مي شود. شفيعي با شواهد گوناگون که قديمي ترين آنها مربوط است به يک رباعي عاميانه قرن چهارم سعي مي کند ثابت کند قلندر تا قرن هفتم اسم مکان بوده مثل مسجد، مدرسه و ميخانه. کساني را هم که آنجا آمد و شد داشته اند قلندري مي ناميده اند. شفيعي سال 44 در توضيح اين بيت «بر بربط من نه زير مانده ست و نه بم- تا کي کوي قلندري و غم غم» که ابوسعيد ابوالخير در اوايل قرن پنجم آن را در يکي از مجالس خود خوانده نوشته؛ «گويا قديمي ترين مورد استعمال کلمه قلندري در ادبيات فارسي همين رباعي باشد که احتمالاً از سروده هاي پايان قرن چهارم است و شايد هم قديمي تر. اصل کلمه قلندر به معني اسم مکان بوده است.» (اسرار التوحيد، جلد دوم، ص 510) نکته جالب اينجاست که شفيعي براي تصحيح و تعليقات اسرارالتوحيد به گفته خودش 20 سال تحقيق کرده بود و همان سال 64 در همان سال در همان صفحه نوشته بود؛ «نگارنده اين اوراق جست وجوي مفصلي در باب قلندريه دارد که به زودي منتشر خواهد شد.» و حالا بعد از 22 سال از گذشت آن تاريخ و تمام سخت کوشي هاي استاد باز هم قديمي ترين شاهد «قلندر» در ادبيات فارسي همان يک رباعي است. اين کتاب ارزشمند هم همان جست وجوي مفصل است که قرار بود به زودي منتشر شود، اما نکته ديگري هم هست و آن نظر استاد فروزانفر درباره اين کلمه قلندر» و سابقه تاريخي آن است؛ «قلندر از اواخر قرن پنجم در فارسي پيدا شده و ريشه و اصل آن معلوم نيست، ولي ظاهراً اصل اين کلمه سنسکريت بايد باشد.» فروزانفر اين جملات را در تفسير مصرع «نه هرکه سر بتراشد قلندري داند» در دهه چهل گفته است. سال قبل از او هم اديب پيشاوري سال 1307 هـ . ق در حاشيه تاريخ بيهقي که چاپ سنگي شده بود همين نظر را داشته. به هر حال بعد از گذشت 120 سال از نخستين بحث ها درباره اين واژه هنوز هم هيچ قطعيتي در باب ريشه آن وجود ندارد. کاري که شفيعي انجام داده و مهم محسوب مي شود اين است که شاهد کاربرد قلندر را نسبت به آنچه فروزانفر گفته حدود صدسال عقب تر برده به طوري که با چند دليل جامعه شناختي بيتي را که ابوسعيد در قرن پنجم در مجلس خود خوانده مربوط به قرن چهارم دانسته است.
از قلندري تاريخي تا قلندري اسطوره يي
از اين به بعد با تحقيق استاد شفيعي بايد بين قلندر تاريخي و آن قلندر اسطوره يي شعر فارسي تفاوت قائل شد؛ «قلندر تاريخي در مجموع چهره يي منفي و منفور دارد. حال آنکه قلندر اسطوره يي يا قلندر شعر سنايي و عطار و حافظ چهره يي ملکوتي و فراتر از حد انسان دارد.» شفيعي در جاي ديگر اين مساله را بهتر روشن مي کند؛ «ذهن و ضمير جامعه ايراني به ويژه هنرمندان و شاعران بزرگ ما امثال عطار و سنايي و مولوي و حافظ از اين چهره هاي متمايل به شکستن تابوها اندک اندک قهرماناني در ذهن خويش آفريده است که با واقعيت اجتماعي و تاريخي ايشان فاصله هاي بسيار دارد. آن چهره ملکوتي قلندر - که در شعر حافظ «خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پاي» دارد - هيچگونه نسبتي با واقعيت تاريخي و اجتماعي قلندريه عصر حافظ ندارد اما حافظ در جهان آرماني خويش چنين تبلوري به کلمه قلندر داده است که در ذهن خوانندگان شعر او، روز به روز ، عزيزتر و قدسي تر و ارجمندتر مي شود.»
اما گشت و گذار سياسي قلندريان و روابط آنها با حکومت از بخش هاي ديگر کتاب تحقيقي «قلندريه در تاريخ» است. رفتار قلندريان گاه به گونه يي بوده که حاکمان دوره هاي مختلف نسبت به آنها بي اعتنا بوده اند و اين رفتار حاکمان نشان مي داده که آنها در جامعه خود بي اعتبار بوده اند. گاهي هم سرشان را به راحتي به باد مي داده اند. نمونه آن رفتار هولاکوخان است در سال 658 هـ . ق با آنها. وقتي سلطان به سمت سوريه و بين النهرين رفته بوده در مسير حران تعدادي از اين درويشان قلندري را مي بيند. هولاکو از خواجه نصيرالدين طوسي مي پرسد «اينان کيان اند؟» خواجه هم در جواب او مي گويد؛ «فضله هايي در جهان». هولاکو هم همان جا دستور مي دهد که آن فضله ها را بکشند. اعتقادات ديني و بعضي گرايش هاي سياسي و اقتصادي در طول تاريخ هم تغييراتي در سر و شکل قلندريان به وجود آورده. گاهي علما و حاکمان آنها را مجبور مي کرده اند که ريش خود را در حوزه جغرافيايي آنها نتراشند و الا هم مجازات مي شده اند و هم اخراج. با اين حال هميشه وضع بر اين منوال نبوده. در قلمرو جغرافياي اسلامي برخي از سلاطين و حاکمان رفتار احترام آميزي با آنها داشته اند تا جايي که براي آنها «قلندرخانه» يا «زاويه قلندريه» ساخته اند. خود اين قلندريان هم در دوره هايي آنقدر انديشه دريوزگي نداشته اند و در بعضي ادوار براي تصاحب قدرت سياسي به تکاپو افتاده بوده اند که اين جنب و جوش ها عمدتاً در دوران صفويه بوده است.
گشت و گذار قلندريان در کوچه هاي جامعه اسلامي
«هر نظام تثبيت شده يي همواره جمعي طرفدار و عده يي مخالف دارد. آنها که طرفدار نظامند مي کوشند که از تابوهاي آن نظام پاسداري کنند و بر حرمت آنها روز به روز بيفزايند و آنها که در جهت مخالف نظام مي انديشند همواره مترصدند تا به گونه يي رخنه در اعتبار اين تابوها کنند و ناظر شکستن تابوها باشند، يا خود به اين کار اقدام مي کنند يا اگر کسي اين کار را عهده دار شد، آنها به ستايش و تشويق و تقدير از او مي پردازند.» شفيعي برپايه اين نظر به سراغ قلندريه و واکنش هاي آنها نسبت به تابوهاي جامعه مي رود. اين قلندريه از نوع دوم بوده اند و تمايل به شکستن تابوهاي جامعه داشته اند. از طرف ديگر تشويق هم مي شده اند. مساله ديگر در باب اين قلندريان سر و وضع صورت آنها است که شفيعي يک فصل را به آن اختصاص مي دهد. خود مساله تطور و دگرديسي اين ريش و ابروي قلندريان از بحث هايي است که به اندازه خود جنبش دچار دگرديسي شده. کار تراشيدن ريش از طرف قلندران ظاهراً هميشه مورد سوال و تجسس طالب علمان و فقيهان بوده. يک بار از ابن تيميه (م 728) درباره «اين قلندريه که موي زنج خويش را مي تراشند» پرسيده بودند و او پاسخ داده بود؛ «اين قلندريه که ريش خود را مي تراشند، اهل ضلالت و جهالتند و بيشترين ايشان کافر به خداي و رسولند.» تراشيدن موي سر، ريش و ابرو جزء اصول اوليه قلندريان به حساب مي آمده، با اين حال در دوران صفويه ماجرا ديگر کاملاً برعکس مي شود. کسي ابرو که نمي تراشد هيچ بلکه موي سر و ريش را به حال خود رها مي کند تا افشان شود.استاد شفيعي در فصلي با عنوان «از ميراث فصالان کرامي» با زباني طنزآلود در عرصه تحقيق ميراث به ابتذال کشيده شده جنبش قلندريه را در دوره يي متاخر بررسي مي کند. او در اين فصل عناصر آئين گدايي يا قلندري را از روي يک رساله مربوط به قرن 11 تجزيه مي کند. ظاهراً قلندريان در دوره صفويه و بعد از آنها تجهيزاتي تمام براي تشريفات گدايي داشته اند. قلندري را در نظر بگيريد با موهاي بلند و کلاهي بر آن، خرقه يي شايسته تشريفات گدايي بر تن، عصا و جاروبي در دست، کمربندي بر کمر و بارکش کولي در کوچه هاي عصر صفويه راه مي رود و البته غير از اينها کدو مطبخ، سفره و اقسام لباس فقر هم جزء ملزوماتش به شمار مي آمده. شفيعي در همين فصل به يک بحث اجتماعي جامعه اسلامي مي پردازد و آن فصالي و گدايي از سوي کراميان در قرن پنجم و از سوي قلندريه در عصر صفويه است.
رخسار شرعي قلندريه
استاد شفيعي کدکني در يک بحث جالب به موضوع ريشه هاي تعاليم قلندريه پرداخته است. اين موضوع در يک فصل پي گرفته نشده و در چند فصل مي توان يک تصوير روشن از ريشه هاي تعاليم آنها را به دست آورد. در فصل چهارم دامنه اين تاثيرپذيري را از مزدکيان گرفته و تا دوره صفويه آن را کشانده. اين دگرديسي جنبش قلندريه تا آنجا پيش مي رود که رنگ شيعي به خود مي گيرد و با آنچه که در دوره هاي نخستين اين جنبش وجود داشته تفاوت هاي زيادي دارد. از قرون نهم و دهم هجري به بعد اين جنبش قلندريه آنگونه که استاد شفيعي آورده يک «وجه غالب» داشته و آن گدايي است و يک مقداري هم «تشريفات» براي توجيه آن گدايي. رفتار قلندريه به گونه يي بوده که به قول نويسنده در همان نگاه اول از ديدگاه ارباب شريعت محکوم است. «با اين همه صبغه ملامتي کار ايشان و حرمتي که ملامتيان نيشابور در نظر اهل عرفان داشته اند سبب شده که بعضي از ارباب شريعت با ايشان برخوردي محتاطانه داشته باشند ولي اکثريت ايشان به چشم تکفير در قلندريه نگريسته اند.»
---
کتاب مستطاب «قلندريه در تاريخ» علاوه بر تحقيق هاي ارزشمند استاد شفيعي يک سفينه يي از رساله ها، نامه ها و ديوان هاي مرتبط با رفتار ها و آئين جنبش قلندريه نيز هست. فصل 64 ديوان اسراري است. اين ديوان اسراري را «سيبک نيشابوري» ساخته و بر اساس نوع پارودي يا نقيضه است. نقيضه «آن است که قالب يا سبک يک متن پيشين را در جهت خلاف آن به کار گيريم که غالباً تبديل اسلوب جد است به هزل و شوخي». پيش از سيبک نيشابوري کساني مثل عبيد زاکاني و سجاق اطعمه و محمود قادري شيرازي نقيضه هاي خود را در مورد غذا و لباس نشان داده بودند. سيبک هم هنر خودش را در اين ديوان در مورد اسرار که منظورش حشيش است و بي ارتباط با جنبش قلندريه نيست نشان مي دهد.علاوه بر اينها شفيعي در فصلي جداگانه واژه نامه زبان قلندري را جمع کرده است. اين واژه نامه مي تواند راهگشاي خيلي از پژوهشگران درباره آيين قلندريه باشد. چيزي حدود 900 واژه مفرد، کنايي و ترکيبي در اين فصل به ترتيب الفبايي آورده شده. او درباره اين لغات مي نويسد؛ «آنچه از واژگان ويژه ايشان در متن هاي قلندري و وابسته به آن باقي مانده است، بي گمان بخش ناچيزي از دايره لغوي ايشان است. با اين همه در زبان فارسي معاصر صبغه کم رنگي هنوز از حضور ايشان را مي توان مشاهده کرد. بي گمان کلمات و کناياتي از نوع «کتک زدن»، «دک کردن»، «پرسه زدن»، «از سکه افتادن» و «پاتوق / پاتوغ» چيزهايي است که از زبان ايشان وارد زبان فارسي عمومي شده است.»کتاب «قلندريه در تاريخ» مجموعه يي از نورهاي پراکنده است در فصول مختلف که بر زواياي تاريک يک جنبش بحث برانگيز تمدن اسلامي افکنده شده. شفيعي از سال 1344 آن طور که خودش در مقدمه خيلي از کتاب هايي که در اين چند دهه منتشر کرده نوشته به دنبال چند موضوع در فرهنگ و تمدن ايران بعد از اسلام بوده. اين موضوعات يکي ابوسعيد ابوالخير بوده و ديگري قلندريه. ظاهراً همه چيز از مهرماه سال 1344 در يک کلاس شروع مي شود. استاد بديع الزمان فروزانفر سر کلاس دکتري ادبيات فارسي دانشجوي باهوش و خستگي ناپذير خودش را به دنبال اين دو موضوع مي فرستد. فروزانفر چند سالي بعد از اينکه اين تکليف را به شاگردش مي دهد خودش به سفر آخرت مي رود و شفيعي هم در طول اين چهل و چند سال در سفر و حضر به دنبال انجام آن تکليف بوده. جست وجوي اين دو موضوع پاي شفيعي کدکني را به بسياري از مباحث ديگر فرهنگ و تمدن ايران دوره اسلامي مي کشاند. او در اين سال ها بهترين تحقيقات را در باب تصحيح آثار فريباي عطار انجام داده و ميراث بسياري از مشايخ، عارفان و شاعران خراسان قبل از حمله مغول را خيلي دقيق و روشمند در معرض قضاوت محققان قرار داده است.قرار است تا پايان تابستان امسال مجموعه آثار عطار غير از تذکره الاوليا منتشر شود. از سوي ديگر شفيعي کدکني سال ها است که از انتشار چند کتاب مهم ديگر نيز که تحقيقي به شمار مي آيند سخن گفته؛ سبک شعر فارسي، جانب عرفاني مذهب کراميه، زبان شعر در نثر صوفيه و با چراغ و آينه (چشم انداز شعر ايران در قرن بيستم).