پنج شنبه، 10 خرداد 1386 - شماره 1407
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
افت و خيز ادبيات داستاني دهه اخير ما
قلم به دستان نو آمده
حسن اصغري

وضعيت نقد و نظر در هر دو حوزه شعر و داستان اسف بار است. ما منتقد حرفه اي نداريم. ما نظريه پرداز هنري نداريم تا در کنارش منتقد ادبي رشد کند و با نگاهي تحليلي و تفسيري آثار ادبي را بگشايد و متن هاي چند لايه و ژرف را تأويل کند.

بسياري از منتقدان غيرحرفه اي ما، کارشان بيشتر بررسي و معرفي موضوعي و اطلاع رساني از بستر ظاهري تک بعدي متن هاي ادبي است. اين گونه نگاه مي تواند اطلاعات کلي به خواننده بدهد، اما هيچ گاه خواننده را به سوي ژرفناي متن ها نزديک نمي کند. حتي ممکن است خواننده را از ژرفناي متن بتاراند و او را در سطح بلغزاند.

اين تاراندن ها و لغزاندن ها عموماً خواننده را راحت پسند و آسان ياب بار مي آورد. مي گوييم بحران در شعر و داستان، امروزه گريبانگير و فراگير شده است.

به نظر من، سطحي بيني و سطحي نگاري منتقدان غيرحرفه اي ما نقش عمده اي در پديد آمدن بحران ها داشته و دارند. البته عوامل گوناگون از جمله ريشه هاي اجتماعي و فرهنگي درازمدت در پديد آمدن بحران هاي هنري نقش ساز و حتي در مقاطعي زاينده بحران هاي فرهنگي اند؛ اما منتقدان و نظريه پردازان و مبلغان و مروجان آثار سطحي نگر و تک بعدي، گاه نقشي تعيين کننده دارند.

عده اي آثار نظريه پردازان هنري خارجي را با نگاهي شيفته و مطلق گرا ترجمه و معرفي کردند که خودشان نه نقدنويس اند و نه نظريه پرداز هنري و نه هنرشناس. البته نمي توان گفت که مترجمان آثار نظري حتماً بايد منتقد و نظريه پرداز و هنرشناس باشند؛ اما افرادي صاحب نظر و آگاه به نظريه هاي جور واجور هنري، بايد با مقالاتي تحليلي و انتقادي با نظريه هاي گاه کليشه اي، برخورد کنند تا اين پندار در اذهان پديد نيايد که نظريه هاي ارائه شده، سخن ابدي و ازلي است.

متاسفانه بسياري از شعرا و داستان نويسان جوان ما، مي کوشند تا با الگو و سرمشق قرار دادن دستورالعمل هاي از پيش تعيين شده نظريه پردازان، شعر بسرايند و داستان بنويسند. اين نگاه سطحي و ساده انگارانه به نظر من، بستر اصلي بحران را پديد آورده است که منتقدان غيرحرفه اي و ساده انديش در تقويت و استوار کردن اينگونه نگاه ها سهم بسيار داشته اند.

داوري هاي داوران به اصطلاح شعرشناس و داستان شناس نيز در شالوده ساختن اينگونه نگاه ياري کرده اند و مي کنند. بسياري مواقع ديده ايم که داوران مدعي نه منتقد خبره و هنرشناس اند و نه ژرف نگر در عرصه شعر و داستان.

البته کسي نمي تواند ادعا کند که با چند مقاله انتقادي مي تواند شالوده هاي نقد سطحي نگر و پندارباف را فرو ريزد و ستون هاي نو و بکري پي افکند. چنين حرکتي، بضاعتي سترگ و امکاناتي گسترده در عرصه فرهنگي و کار حرفه اي و مستمر را مي طلبد که از پس يک يا چند تن بر نمي آيد.

به نظر من با پيگيري سخنان آسيب شناسانه و استمرار ديدگاه هاي انتقادي، اندک اندک مي شود در حوزه نقد و نظر حرکتي تازه ايجاد کرد.

البته اين مهم از عهده عده اي معدود برنمي آيد.

شک نيست که ما منتقدان ژرف نگر با ديدگاهي چندبعدنگر و موشکاف داريم، اما اينها به تعداد انگشتان يک يا دو دست اند و حرفه اي هم کار نمي کنند و نمي نويسند. ما تا زماني که حوزه هاي نقد و تحليل و تأويل آثار هنري را جدي نگيريم و در گسترش کار سختکوشانه و حرفه اي آن تلاش نکنيم، نمي توانيم از بحران فعلي خارج شويم. مسلماً در بحران فعلي نيز نمي توانيم انتظار داشته باشيم که آثار برجسته اي در عرصه شعر و داستان توسط نوآمدگان جوان، پديد آيند که از الگوها و دستورالعمل هاي از پيش تعيين شده و گاه کليشه اي برکنار باشند.

ما در دهه سي و چهل و حتي تا نيمه دهه پنجاه با بحراني در شعر و داستان روبه رو نبوديم. چرا که در آن دهه ها داستان نويسان و شعراي ما فقط به زندگي و آثار ادبي نگاه مي کردند و الگوها و سرمشق ها و جاذبه ها، زندگي جاري بود و آثار هنري يک هزار ساله خودي و آثار چند سده کشورهاي ديگر.

ذهن و انديشه آنان گرفتار نظريه هاي هنري اي نبودند که در دو دهه اخير اذهان و نگاه جوانان دست اندرکار شعر و داستان را اشغال کرده اند.

ما در اين دو دهه شاهد بوده ايم که بسياري از جوانان شاعر و داستان نويس، با دستورالعمل هاي نظريه پردازان اروپايي شعر سروده اند و داستان نوشته اند.

به نظر من تفاوتي ميان دستورالعمل هاي جناحي و سياسي و غيرجناحي و غيرسياسي وجود ندارد. هر دستورالعملي در عرصه آفرينش هنري مخرب و تباه کننده است. حال اگر اين دستورالعمل ها حزبي و تبليغي و ايدئولوژيک باشند يا خلاف اين چارچوب ها، آثار خلاقه هنري برجسته، با دستورالعمل هاي بسته بندي شده و با احکام پديد نمي آيند. پس نقد و تحليل و بازنگري انتقادي از نظريه هاي ارائه شده هنري، ضرورتي است انکارناپذير.

ما در اين مقطع بحراني، به منتقداني نياز داريم که آثار هنري ديروز و امروزمان را بشکافند و تحليل کنند و گوهرها و خار و خس ها را نشان بدهند. ما به منتقداني نياز نداريم که آثار هنري پديد آمده امروز ما را با ملاک ها و نظريه هاي هنري از پيش تعيين شده انطباق دهند و بکوشند تا نظريه ها را سوار گرده آثار هنري کنند و بگويند؛ «چارچوب و شالوده اين متن پسامدرن است. چارچوب و شالوده آن متن مدرن يا پيش از مدرن يا مفهوم گرا يا سياسي يا غيرسياسي است.»

اينگونه نگاه کردن ها به آثار هنري، آفت زا و عقيم کننده نيروي خلاقه جوانان است.

توليد و ارائه داستان اعم از کوتاه و رمان در دهه اخير از لحاظ کمي در طول هشت دهه گذشته داستان نويسي کشورمان، بي نظير بوده است.

خيره کننده ترين پديده تازه در دل اين رخداد بي نظير، حجم عناوين آثار داستاني خانم هاست. اين پديده تازه نشان دهنده شکسته شدن طلسم اقتدار ادبيات مذکر و مردسالارانه يک هزار ساله ماست. اکنون بخشي از ميدان ادبيات داستاني ما در اختيار خانم ها قرار گرفته است. پديده فوق الذکر اين سوال را در اذهان مطرح کرده که چه عوامل اجتماعي و سياسي و فرهنگي باعث شده و زمينه را فراهم آورده تا در يک دوره کوتاه، آثار داستاني خانم ها با چنين حجمي جلوه گر شوند؟ کند و کاو در ريشه هاي اجتماعي و فرهنگي اين خيزش فرخنده، نياز به بحث و تحقيق تفصيلي دارند که سخن اين مقاله کوتاه نيست.

با توجه به توليد انبوه داستان در دهه اخير و نقش و سهم چشمگير خانم ها در آن، مي توانيم بگوييم که عرصه و فضاي داستان نويسي ما دارد به سوي گشايش از محدوده بسته پيش مي رود. البته اين گشايش مي تواند زمينه ساز چندصدايي شود که جرقه هاي آن نيز اکنون ديده مي شوند.

تنوع شيوه ها و الگوها و نگاه ها و تجربه هاي تازه در داستان پردازي آثار منتشر شده در دهه اخير به چشم مي زنند. البته اين تنوع ها و الگوها و نگاه هاي جديد به معناي گشايش راه هاي تازه به قله هاي شکوهمند ادبي نيست اما مي توانيم بگوييم که چراغ هاي تازه روشن شده اند تا شايد نورشان به راه هاي تازه بتابند. اين چراغ ها البته نقش محدود و معدود پدرخوانده ها و مرادهاي ادبي را تا حدودي القا کرده اند. منظورم نقش محدودکننده و بازدارنده پدرخوانده هاي ادبي است.

نقش هاي بازدارنده اي که با ارائه شيوه ها و الگوهاي انگشت شمار انتظار داشتند که نسل تازه نيز با الگوي آنان لباس بدوزند و عرضه کنند. اکنون اين الگوها شکسته است و الگوهاي متنوع و نگاه هاي گوناگون در عرصه اي فراخ منظر و چندآوايي گشوده شده است تا صداهاي متنوع و گوناگون شنيده شوند.

به نظر من اين گشايش، آغاز راهي است در جهت گذار از کميت و توليد انبوه و رسيدن به مرحله کيفيت شکوهمند. البته گذار از اين مرحله، با بي اعتنايي و ناديدن شگردها و الگوها و ميراث ادبي گذشته کشورمان به انجام نمي رسد. بي توجهي به آثار گذشتگان و نفي دستاوردهاي ادبي يک هزارساله مان به گونه اي افراطي، روي ديگر سکه است که خود از عوامل کليدي و اصلي بازدارنده گذار است.

شک نيست که ورود انبوه ذوق آزمايان و توليد انبوه داستان، با خود آزمون و خطا را نيز به همراه دارد. حرکتي تند آغاز شده و امکاناتي گسترده براي ذوق آزمايي و تجربه آزمايي فراهم آورده تا ظرفيت هاي نهفته جوانان هنرجو ارائه شود؛ اما اين نقش روي خوش سکه است و روي ديگر سکه، نقش هاي شکننده و سايه ها و افت ها و فرودها ديده مي شوند. نقش شکننده روي ديگر سکه، بايد با نگاهي انتقادي نشان داده شود. هرچند اين نشان دادن ها به صورتي کلي و گذرا و اشاره اي باشند که نگاه اين مقاله اين گونه است.

براي طرح سوالات و اشاره به نقش هاي شکننده روي ديگر سکه، ناگزيرم آثار نويسندگان نسل سوم را که در دهه اخير چاپ شده اند با آثار جوانان و نوآمدگان تفکيک کنم. زيرا برخي از داستان نويسان نسل سوم، سه يا دو دهه مشغول کارند و چاپ آثارشان در دهه اخير نياز به پژوهشي جداگانه دارد که با اشاره هاي کلي و نظرهاي گذراي من توانايي ژرف کاوي آنها نيستند.

نخستين چشم اندازي که پيش رو داريم تا آثار داستاني جوانان دهه اخير را ارزيابي کنيم، آثار داستان نويسان چند دهه پيش است. ما مي توانيم کميت انبوه آثار داستاني جوانان را با کيفيت آثار گذشتگان مقايسه کنيم تا اندکي به فراز و فرود آن دست يابيم. البته اين مقايسه نيز شکلي کلي و اشاره اي خواهد بود. چرا که مقايسه دقيق و موشکافانه، نيازمند ارائه متن ها و ارجاع دادن هاي ريز ريز و کنار هم گذاشتن و نشان دادن هاي فراز و فرودهاست که در محدوده تنگ اين مقال نيست. پس بايد فقط به نماي کلي آسيب ها اشاره کرد و گذشت. اشاره هايي که شايد بتوانند کورسويي بر راهي بتابانند که جاده اي هموار و آسفالته و سنگفرش شده نيست. جاده هاي داستان پردازي پر از فراز و فرود و تپه و کوه و سنگلاخ و دره است و رهرويي با کوله باري سنگين پر از توشه و اندوخته را مي طلبد. اگر رهروان و گام زنان اين عرصه مي پندارند که راه و جاده هموار است و حرکت آسان، بايد درنگ کنند و در تدارک توشه و اندوخته اي سترگ باشند تا بتوانند با نگاهي همه جانبه در جاده گام گذارند و حرکت کنند.

در ميان آثار جوانان دهه اخير، شماري آثار خوش ساخت و شکوهمند و قابل قبول و ماندگار ديده مي شوند. حتي آثار متوسط آنان نيز قابل تعمق است. اما اين شمار معدود، توقع والابلند ما را برآورده نمي کنند. اين شمار معدود، در ميان شمار انبوه آثار چاپ شده، گاه گم مي شوند و به چشم نمي زنند. اگر هم به چشم زنند، بايد گفت قياس يک باغچه پر از نهالستان با يک جنگل گسترده است.

مهم ترين آسيب هاي اين توليد انبوه، ابهام گرايي مصنوعي و آشفته سازي عمدي بافت و ساخت متن هاست که به شکلي تکه تکه، بدون ارتباط خوني و عضوي با يکديگر ارائه مي شوند. شکل هاي از هم گسسته اي که هيچ گونه انسجام دروني ندارند. اين مشکل همواره ارتباط خواننده را با متن و با نگاه روايتگر قطع مي کنند و امکاني ذهني و خيالي نيز براي او پديد نمي آورند. امکاني که بايد خواننده را در بستر متن روايت مشارکت دهد و ذهن او را به خوشه هاي تصويري برخاسته از متن گره زند.

مي دانيم که ابهام گرايي مصنوعي و گسسته نگاري، نوآوري تکنيکي نيست بلکه همواره از عدم تسلط نويسنده به تکنيک و زبان و ناآگاهي از مواد و موضوع و درونمايه برگزيده اش پديد مي آيد.

ابهام گرايي يا پيچيدگي و چندلايگي در هر اثر ادبي برجسته به گونه اي طبيعي در بافت و ساخت آن وجود دارد. اين گونه آثار، خواننده جست وجوگر را وا مي دارند تا بکوشند و بينديشند و به ژرفا و ابعاد چندلايه دست يابند و با خيال خود در آنها شناور شوند اما ابهام گرايي مصنوعي و گسسته نگاري و قطعه قطعه نويسي مصنوعي با زبان الکن و گاه کليشه اي، چنين امکاني را در ذهن و نگاه خواننده پديد نمي آورد. اين متن هاي الکن، اغلب زباني کودکانه دارند و نمي توانند با خواننده سخن بگويند و ناگزير دچار لکنت زبان و ارائه سخن اند. هنرپذير در بستر اين متن هاي آشفته و بدون خون و رگ خون رسان به تمام اعضاي گسسته، سرگردان مي شوند و در پيچ و خم تاريک آنها، گم گشته به هيچ مقصدي نمي رسند. متني که زباني پرخون و گويا و جرقه زن دارد، همواره ذهن خواننده را درگير باريکي هاي خيال خود مي کند و او را سوي نور چراغي يا چشمک ستاره اي راهنمايي مي کند. بسياري از متن هاي داستاني را ديده ام که به علت آسان گيري و آسان پسندي نويسنده و عدم سخت کوشي او در زبان ورزي و نثرورزي، به گزارش نويسي و خاطره نويسي و تک گويي هاي خصوصي و درددل هاي گاه احساساتي تبديل شده اند.

اين گزارش ها و خاطره نويسي ها و تک گويي هاي احساساتي، هيچ جاذبه هنري ايجاد نمي کنند و ذهن خواننده را نيز به سوي خود نمي کشانند. نويسنده خلاق و سخت گير، همواره به دنبال توشه اندوزي است تا با سخت کوشي پروسواس در زبان ورزي و نثرورزي، در بارکشي از واژه ها و ترکيب جمله ها به ساختي هنري دست يابد. داستان نويسي که در زبان روايي و زبان چند معنايي تخيل برانگيز، غوطه خورده باشد، قادر است هر موضوع و هر واقعه پيش پاافتاده و تکراري را به شکلي جان دار و انساني پر از رگ و خون و روح ارائه دهد تا همچون شعري لطيف و تأثيرگذار، روح و انديشه خواننده را در چنگال خود گيرد. اما نويسنده اي که توشه اي در زبان نيندوخته و کوله باري از زبان روايي غيرمتعارف و گاه آشنازدا و غريب ساز در ذهن ذخيره نکرده باشد تا از آن در روايت خويش کار و بار کشد، بي شک در ارائه داستان خلاق عقيم است و نوزادش نيز اسکلتي بي خون و گوشت خواهد شد.

هر نويسنده اي که ذخيره واژگان گسترده در ذهن داشته باشد مي تواند با ياري تخيل خلاق و سختکوشي در ارائه هنري وقايع داستان و در بيان و تصوير روابط آدم هاي اثرش از ظرفيت هاي فراواني بهره مند شود. او مي تواند از جمله هاي گاه غيرمتعارف در جهت معناهايي فراتر و گسترده تر از مصداق هاي قراردادي و متداول مفاهيم کار کشد و بار سنگين ارائه دهد. او مي تواند با کمک زبان و تخيل، تصاويري چندخوشه اي و چندمعنايي در اثرش خلق کند و جاذبه پديد آورد. آسيب ديگري که در اغلب آثار جوانان دهه اخير ديده مي شود تحميل عقيده و انديشه از پيش تعيين شده شخص راوي به گونه اي مستقيم است. اين تحميل ها گاه به صورت تک گويي «راوي اول شخص» که خود نويسنده است نه يکي از شخصيت هاي داستان. اعمال انديشه شخصي و ناله و فغان از درد و رنج ناشي از شرايط زندگي و سرخوردگي ها، به گونه اي مستقيم و عريان که از بافت و ساخت طبيعي وقايع روايي متن برنخاسته باشد، همواره بستر متن ها را تا حد مقاله هاي نظري و گاه درددل هاي خصوصي بر چشم و نگاه خواننده فرو مي کوبد.

مي دانيم که عقايد و انديشه ها و ايده ها در اثر هنري همواره از بافت باورپذيرانه متن ها زاده مي شوند و به چشم و ذهن خواننده تلنگر مي زنند. اين يک زايش طبيعي است که با آبستني آرام وقايع متن پديد مي آيد و هيچ گونه تحميلي نيز در کار نيست. تمام آثار بزرگ و شکوهمند ادبي گذشتگان، انديشه هاي ژرف و سوال برانگيز و انديشه زا در بافت طبيعي خود نهفته دارند که همواره انديشه هاي نو نيز در ذهن خواننده بازتوليد مي کنند. خواننده با نگاه به انديشه هاي نهفته متن، مي تواند به دريچه هاي تازه برسد. دريچه هايي که هر کدام سلسله اي از باريکي هاي خيال و نگاه و معنا در ذهن اش مي گستراند.

عقايد و انديشه هاي تحميل شده بر متن هاي داستاني که اغلب نيز توسط نويسنده توضيح داده مي شوند و با عمل داستاني بافته نشده اند، بيشتر به درد خود مولف مي خورند تا خواننده. انديشه هاي دروني برخاسته از بافت وقايع و بن مايه هاي زندگي اجتماعي و فردي، در واقع خون و رگ و جان هر اثر داستاني را تشکيل مي دهند که بدون آنها، داستان جسدي مرده و بي گوشت است و تبديل به اسکلتي مي شود.نگاه همه جانبه و ريزبين و عميق به وقايع زندگي و دنياي دروني و بيروني شخصيت ها و روابط آنها با يکديگر و بازتاب خلاقانه آن در عمل داستاني، همواره انديشه هايي خوشرو در بافت متن ايجاد مي کنند. داستان نويسان جوان بسياري را ديده ام که استعداد و امکانات و ظرفيت هاي بالقوه اي در ذهن نهفته دارند اما تلاش نمي کنند تا از امکانات نهفته شان بهره گيري کنند و اندوخته هاشان را ارتقا دهند و به باروري برسانند.

کم خواني و در خوانده هاي شتاب زده، عميق نشدن و به ميراث روايي گذشته کشورشان توجه نکردن و در امکانات هنوز زنده و تپنده آنها غوطه ور نشدن و از آنها بهره نگرفتن و بي اعتنايي به شگردها و الگوها و شيوه هاي روايي داستان نويسان چند دهه پيش، از آسيب هاي مهم آثار داستان نويسان جوان است. اين گونه است که اغلب داستان هاي نوآمدگان با جسم و روحي الکن و اسکلت وار و ناقص الخلقه زاده مي شوند و در بايگاني بستري مي شوند.

باز تاکيد کنم که سخن من به معناي نفي آن باغچه پر از نخل و گل باطراوت و بارده نيست. جايگاه آن باغچه بارده در ميان اين توليد انبوه همچون چراغي روشن است و به چشم ها مي تابد.

رويکرد بسياري از داستان نويسان جوان به شيوه هاي ذهني نگاري و وهمي نويسي که عموماً نيز به شکلي خود به خودي و ناآگاهانه و بدون شناخت و آگاهي از فنون و تکنيک انجام مي گيرند، نتيجه اش همان ابهام گرايي مصنوعي است که قبلاً اشاره کرده ام. هنگامي که بسياري از قلم به دستان جوان حتي آثار داستاني نويسندگان هشت دهه کشورشان را نخوانده اند و آگاهي چنداني از شگردها و شيوه هاي داستان پردازي آنان ندارند نمي توانيم توقع داشته باشيم که در ميان اين جنگل انبوه داستان توليدشده، صدها باغچه پر از چراغ ببينيم.مي دانيم که استعداد هنري ديگر با آن تعريف رمانتيک و خلق الساعه وار مورد قبول و باور هنرشناسان و منتقدان نيست. هنرآفريني و خلق آثار هنري، عنصري ذاتي و مادرزادي نيست که ما از آن انتظار معجزه داشته باشيم. هنرآفرين در روند آموزش سخت کوشانه و کسب مهارت در فنون و صناعت ادبي و با مشاهده عميق به جوانب پديده هاي زندگي اجتماعي و فردي آدم ها و با پرورش اندک اندک نيروي خيال و خلاقه اش مي تواند اثري هنري و تاثيرگذار بيافريند. بدون مطالعه آثار گذشتگان و ژرف کاوي در متن ها و تاثيرگيري از همه پديده هاي زندگي و نوآوري هاي هنري، نمي تواند حتي اثري در حد متوسط خلق کند. مي دانيم که شيوه ها و الگوهاي متنوع ادبي در طول تاريخ متولد مي شوند که هنرآفرينان ناگزيرند آنها را عميقاً بشناسند تا بتوانند به شگردي تازه يا متوسط يا ترکيبي دست يابند.تکيه کليشه وار به نظريه هاي ادبي جديد يا قديم، بدون شناخت عميق آنها و ادعاهاي پست مدرن نويسي و همه قواعد و شگردهاي ادبي گذشته را بدون شناخت، نفي کردن، هيچ گاه اثري هنري پديد نمي آورند. مي دانيم که در پديده هاي اجتماعي و فرهنگي، گسستي مطلق وجود ندارد. همه پديده هاي نو از دل پديده هاي گذشته زاده شده اند که همواره عناصري از پديده هاي هنوز زنده گذشته را در جسم و جان خود نهفته دارند. هيچ هنرآفريني نمي تواند با کمک و توجيه نظريه هاي هنري جديد، نوشته هاي الکن خويش را به ذهن خواننده تحميل کند و مدعي شود که من مثلاً براساس فلان نظريه هنري داستان نوشته ام. شک نداريم که نظريه هاي هنري را بايد شناخت و حتي مي توان از آنها بهره گرفت اما بر اساس نظريه هاي هنري نمي توان داستان هنري خلاقه نوشت. داستان نويس با شناختي که از ميراث روايي گذشته و زندگي جاري اندوخته است و با تکيه به نيروي خيال و خلاقه خويش، داستان مي نويسد. اين داستان خلاقه است که جايگاه و اصول نظريه هنري را پديد مي آورد. اصول و رهنمودهاي نظريه هاي هنري در صورتي که عميقاً شناخته و دريافت شوند و مرکوز ذهن شوند، مي توانند در ما تاثير گذارند و همين تاثيرگذاري نيز مي تواند به شکلي غيرمستقيم در بافت پنهان کار ما بازتاب يابند.

نويسنده هنگام نوشتن بايد نظريه هاي کليشه شده را فراموش کند تا بتواند اثري خلاق بيافريند. نظريه هاي هنري در طول تاريخ با نگاه به آثار خلاقه تئوريزه و تدوين شده اند. نظريه هايي که پس از چند دهه از کارکرد افتاده اند يا در دل نظريه هاي جديد ادغام و ترکيب شده اند. اما اثر هنري خلاقه قرن ها و گاه هزاره ها باقي مانده اند و تاثير فرهنگي برجا گذاشته اند.

نکات مورد اشاره نگاهي کلي به آسيب هاي آثار داستاني دهه اخير داستان نويسان جوان است. من اين نکات را برجسته کرده ام تا خود توليدکنندگان و منتقدان آسان پسند و آسان گير، دچار توهم توليد انبوه نشوند و بکوشند که آسيب هاي آن را نيز ببينند و ضعف هاي مخرب را نشان بدهند. ديدن ها و نشان دادن ها مي توانند اندک اندک کميت انبوه را به کيفيت انبوه تبديل کنند. من همچنان اعتقاد دارم که ادبيات داستاني ما اکنون از مرحله اي پرجنب وجوش و با مشارکت قلم به دستان نوآمده، در حال گذار است. گذاري که شايد قله هايي در آن پديد آيد.
سيري در چگونگي نظريه هاي ادبي؛ معنامداري
بر مدار معنا چرخيدن
عليرضا فراهاني

در نيمه دوم قرن نوزدهم، فرهنگ مداران و اهالي ادبيات بريتانيا معتقد بودند که فرآيند دنيوي شدن، فرهنگ آن سرزمين را تهديد مي کند. آنها سرمنشاء اين فرآيند را علاقه روزافزون به انديشه هاي علمي و عدم تشخيص درست هنر خوب از هنر بد که ريشه در رشد فزاينده طبقه متوسط خود بزرگ بين داشته است، مي دانستند. به همين سبب براي رهايي از اين وضعيت در ميان آحاد جامعه براي شعر و هنر شاعري نقش مهم و ارزشمندي قائل بودند. تا جايي که شعر را هنري همپاي مذهب مي پنداشتند و به شعر قداست ويژه اي مي بخشيدند. به زعم فرهنگ مداران انگليسي در نيمه دوم قرن 19 شعر جايگزين مناسبي براي مذهب و فلسفه در آن زمان بوده است.

متيو آرنولد که يکي از پيشگامان اين نوع تفکر بوده در کتابي با عنوان «مطالعه شعر» شعر را به عنوان تجلي اصلي فرهنگ معرفي کرده است. آرنولد در تعريف خود از فرهنگ مي گويد؛ «فرهنگ يعني بهترين آنچه در دنيا انديشيده شده و به زبان آورده شده است.» هرچند که آرنولد هيچ گاه براي ما مشخص نکرد که منظورش از آن «بهترين» چه بود، ولي همواره آن بهترين را در شعر بشارت داده و جست وجو کرده است. از آنجا که هنر شعر و شاعري در زمان آرنولد به سمت نگرش کاوشگرانه در فلسفه زندگي حرکت مي کرده و به نوعي مفسر زواياي زندگي انسان بوده، اين انديشه را براي متفکراني همچون متيو آرنولد پيش مي آورده که مي بايد براي جلوگيري از دنيوي شدن فرهنگ، مردم را به معنويتي که در شعر است، هدايت کرد. از ديد او تنها شعر بوده که به زندگي معنا مي داده است. معنايي که آرامش و قدرت به ارمغان مي آورد.

از سوي ديگر گونه اي از چهره معناگرايي براي فرهنگ مداران انگليسي نقش «تعليمي» آن براي افراد جامعه بشري است. از آنجا که فرهنگ در جهت رشد و تکامل تفکر و زندگي انسان نقش دارد، پس مي توان براي آن مشخصه تعليم دهنده را هم در نظر گرفت. انسان براي رهايي از دام هرج و مرج مجبور است چارچوب فکري خود را در حيطه فرهنگ قرار دهد و اينجا است که هنر معنامدار که بارزترين آن هنر کلام يا همان شعر است، جلوه اهميت خود را نمايان مي کند و خود را پيشتاز فرهنگ نشان مي دهد. در واقع از همين دريچه است که نگاه جايگزيني شعر يا همان فرهنگ به جاي مذهب در ذهن فرهنگ مداران انگليسي نيمه دوم قرن نوزدهم شکل مي گيرد.

زمان و بي زماني

متيو آرنولد همانند ساير تحصيلکردگان زمان خود با پيشينه ادبيات کلاسيک کاملاً آشنا و مسلط بوده است. آثار کلاسيک ادبيات که فرهنگ در آنها ريشه دوانده است براي آرنولد در دايره زمان نمي گنجند، زيرا جاودان و ماندگار شده اند. آن «بهترين» که در اين جهان انديشيده شده و بر زبان جاري گشته است، نمي تواند زمانمند و در قيد مکان باشد. از ديد او سرچشمه اين بي زماني و بي مکاني فرهنگ معناي کاملي است که در کلام تجلي مي يابد و مي تواند نقش تعليمي داشته باشد. اما آرنولد به اين موضوع نينديشيده که آن بهتريني که در دوره اي با توجه به شرايط و موقعيت هاي آن دوره بهترين بوده، نمي تواند در شرايط و موقعيت هاي دوره اي ديگر همان بهترين باشد. از سوي ديگر آنچه در يک دوره براي گروهي بهترين است نمي تواند در همان دوره براي گروهي ديگر بهترين باشد. از ديد همفکران متيو آرنولد لازمه فرهنگ يا شعر نوع نگاه حساس و پرداخت مناسب فکري و حس بي طرفي در جهاني است که در شرايط مناسب تاريخي يک امتياز مثبت باشد. در يک شرايط برابر و متناسب اجتماعي است که فقط يک آرمان فرهنگي يا معناي کامل وجود دارد که مي تواند آن «بهترين» باشد و همه براي رسيدن به آن تلاش مي کنند.

وقتي جامعه تحت تاثير روند حرکت به سوي آرمان فرهنگي خود قرار گيرد، آنگاه مي تواند مرزها و محدوديت هاي حاصله از طبقات اجتماعي را شکسته و از آن عبور کند. در اين جامعه هر فردي نسبت به فرهنگ حساس مي شود و ديگر براي افراد، زمان و مکان در برابر فرهنگ مداري هر فرد مفهومي ندارد. انسان به شهروند جهان معنايي زمان خود تبديل مي شود. در اين جهان معنايي زمان جريان ندارد زيرا بايد تا ابديت زمان به شکل تکاملي آن معناي واحد بود و براي اين جهان معنايي مکاني نيست چراکه کلمه و کلام از سرچشمه ذهن متولد مي شوند و مي توانند به هر شکلي درآيند و موجود باشند.

آرنولد به اينکه فرهنگ هر دوره داراي مشخصه هاي زماني و مکاني خاص آن دوره است، آگاه بوده اما او اين باور را داشته که ادبيات و به خصوص شعر به عنوان فرهنگ در آن چيزي که مي گويد، آن سوي زمان و مکان ايستاده است. فرهنگ در ذات خود از تاريخ رد مي شود. پس بايد به اين نتيجه رسيد که خلق کنندگان فرهنگ که بي شک شاعران بر قله ايستاده اند تا زماني که خلق هنر ادامه داشته باشد از زمان و مکان يا تاريخ عبور مي کنند. شعر بي زمان نتيجه ذهن بي زمان است. ذهن هايي که حتي براي زماني موقت از جهان پيرامون خويش چشم مي پوشند. از نگاه معنامداران بريتانيا منشاء ذهني خود را از جهان پيرامون رهانيده است، تنها مي تواند انديشه خالق باشد. شاعر آنچه را که از ديد او داراي اهميت است درمي يابد و معناي آن را در درون خود نهادينه مي کند. سپس هنگام لبريز شدن معناها مي سرايد.

در واقع در محوريت چنين تفکري انسان و انسان گرايي قرار دارد که در جهان انديشه امروز به آن ليبراليسم يا انسان گرايي ليبرال مي گويند. اين انديشه اظهار مي دارد که همه انسان ها در اصل آزاد و رها هستند و بر مبناي حس و تجربه، هر فرد خالق خويش است. اين تفکر در فرهنگ بسياري از کشورها از اساس بوده است. براساس ليبرال انسان حاصل تجربه هايش نيست، بلکه بيرون از تجربه هاي خود ايستاده است. ادبيات معناگرا از ديد ليبراليسم، ادبيات غيرتاريخي است که در محيط پيرامون هيچ نقشي ندارد. واقعيت هاي ابدي و ابعاد زيباشناختي يک اثر ما را به تامل بي طرفانه دعوت مي کنند. ما را وامي دارند تا به فضا و زمان موجود بي توجه باشيم و به آن سوي بنيان اثر هجرت کنيم. اما نگاه اومانيستي متيو آرنولد از فرهنگ و شعر با مشکلاتي جدي همراه بوده است. آنچه را که او مي خواهد به ما القا کند نمي تواند با تمامي افکار و سلايق فرهنگي همخواني داشته باشد. زيرا اگرچه گروهي از علاقه مندان به ادبيات و فرهنگ مايلند که به ماهيت اين دو جنبه هستي اي متعالي دهند اما گروهي ديگر در پي آنند تا تفسير نو و تازه از زندگي شان در ادبيات و فرهنگ بيابند. پس از گذشت زمان و به وجود آمدن تحولات بسيار مي توان به اين نتيجه رسيد که در نهايت تحليل خود از انديشه متيو آرنولد شعر و فرهنگ به جاي آنکه فضايي براي تفسير و نمايش زندگي باشد، جايي براي کنش هاي ايماني است.

پس از درگذشت آرنولد ادامه راه فرهنگ مداران و معناگرايان انگليسي به دست شاعران جواني همچون تي.اس.اليوت افتاد که قصد داشتند تحولي عظيم و تاريخي در اين جريان ايجاد کنند. اليوت تاثير شايان توجهي در فضاهاي دانشگاهي داشت. او توانست جايگاهي بسيار مناسب براي مطالعات ادبيات انگليسي در نظام آموزشي قائل شود. او که بسيار تحت تاثير افکار و عقايد متيو آرنولد بود در گزارشي از سخنراني هايش مي گويد؛ «ادبيات تنها موضوعي براي مطالعات آکادميک نيست بلکه يکي از عبادتگاه هاي روح انسان است.» اليوت مانند آرنولد ادبيات بزرگ را چيزي فراي زمان و مکان مي دانست. اما او معتقد بود که براي دستيابي به آن «بهترين» بايد به تحقيق و مطالعه دقيق علمي در باب ادبيات و فرهنگ پرداخت و از همين منظر بود که باور داشت به اين طريق مي توان ادبيات فرهنگ معناگرا را به عنصري براي وحدت ملي تبديل کرد و زندگي فکري تمام طبقات اجتماعي را به يکديگر پيوند زد. اين انديشه اليوت هم به مشکلي جدي برخورد و آن اينکه اگر ادبيات مي خواهد برپاکننده وحدت ملي باشد پس مي بايد تمامي آثاري را که در آنها با خلاء ملي گرايي و ذوق وحدت ملي مواجهيم کنار بگذاريم و از صحنه ادبيات پاک کنيم. در واقع اينجا است که آن تفکر بي طرفي آگاهي آرنولدي از بين مي رود و تحولي در نوع انديشه فرهنگ مداران انگليسي ايجاد مي شود.

شعر براي اليوت گونه ادبي غيرشخصي است. اين بدان معنا نيست که اليوت براي شاعر حق بيان احوال و افکار شخصي قائل نيست، بلکه او معتقد است که شعر نه بيانگر يک شخصيت که بيانگر يک رسانه به خصوص است. از اين جهت است که اليوت مي خواهد جايگاهي بالامرتبه براي شعر در جامعه قرار بدهد. اليوت با فوران احساسات و باورهاي شخصي مخالف است. زيرا اينها ما را به شاعر مربوط مي کند نه به شعر. اعتقاد به تلفيق احساس و عقلانيت در شعر موجب شده فهرستي که تي.اس.اليوت از شاعران ارزشمند تهيه کرده بسيار محدود و ناچيز باشد. اليوت اين ويژگي را در شعر خود و هم عصرانش به حکم يک هنجار ادبي به ثبت مي رساند. او در شعر به دنبال آن گمشده اي است که دنياي مدرن توانايي نشان دادن آن را در زندگي انسان ها ندارد. ادبيات معنامدار نمي خواهد نبض خود را اسير حواشي مدرنيسم کند، در حالي که خود مدعي چهره اي ديگر از دنياي مدرن نيز هست. آن يکپارچگي و انسجام محتوايي که با ظهور خردگرايي علمي از زندگي انسان رخت بربسته است، در هيئت زيبايي شناسانه در شعر شکوفا مي شد. بنابراين از نگاه فرهنگ مداران انگليسي حتي اگر شعر هيچ گونه پاسخي براي پرسش هاي جهان مدرن نداشته باشد، باز هم اهميتي حياتي دارد. زيرا به ما فرصت مي دهد تا آرمان از دست رفته کليت را به وسيله تجربه ادبيات (شعر) به دست بياوريم. شعر به سبب آنکه احساس و تفکر و نگرش هاي متقابل را در يک کلً منسجمً زيباشناختي درهم مي آميزد چنانچه حتي آشفتگي را به درونيت خود تبديل کند، مي تواند کارکردي که در بالا ذکر شد را داشته باشد. شعر آگاهي است که انديشه انسان را نسبت به زندگي عميق مي کند. اليوت در عين اينکه بسيار به فنون ادبي و فرم هاي شعر آگاه و علاقه مند است، اما در نهايت معناي شعر را به عنوان اصليت شعر در نظر دارد. شعر بايد انتقال دهنده معاني متعدد و متنوع ذهن شاعران باشد که نگرش هاي متعارض را با هم مي آميزند و امکان رويت فضاهايي را به ما مي دهند که در زندگي روزمره غيرممکن است. پس کار شعر تفسير زندگي است و انتظار مخاطب چگونگي موفق بودن يا نبودن اين انتقال است. از ديد معنامداران کوشش خواندن خواننده ادبيات، کوششي در راه رسيدن به معني است. اين کوشش يافتن معنا در ادبيات در دهه هاي 20 تا 70 ميلادي هسته مطالعات ادبي انگليس و امريکا قرار گرفت. براي معناگراها هنر به مثابه گنجينه اي است براي حفظ ارزش هاي ثبت شده آثار هنري از بطن زندگاني انسان شکل مي گيرد که حاصل کنترل و تسلط بر تجربه ها است. آثار هنري لحظات زندگي انسان ها را ابدي مي کنند و اين تنها از توانايي معنا و محتوا حاصل مي شود. بهترين داده ها را از تجربه هاي انسان به آن «بهترين» تبديل مي کند. پس ادبيات تجارب انسان را ابتدا تبديل به ارزش و سپس ارزش را در معنا به مخاطب منتقل مي کند. فرهنگ، ادبيات و شعر خوب تجربه اي است که بتواند آن بهترين بهترين ها را در خود داشته باشد.
گفت وگو با ماريو بارگاس يوسا
سوپر ماريو
ترجمه؛ اسدالله امرايي

سوزانا روستين مي گويد، ماريو بارگاس يوسا غول ادبي است. طرفدار جنگ عراق و عاشق اسب آبي؛ فقط از او نپرسيد چرا با مشت به صورت گابريل گارسيامارکز زده بود.يوسا با نجابت و تشخص شهري روي مبل چرمي سياهي در آپارتمانش در نايتس بريج جلوي عکاس گاردين لم مي دهد. از آنهايي نيست که فوري از کوره در برود. هيچ به او نمي آيد اهل کتک کاري باشد. اما 31 سال پيش در سينمايي در مکزيک، مشتي حواله صورت گابريل گارسيامارکز کرد و پاي چشم او را کبود کرد. پس از آن اعلام کردند دوستي شان که در طول دهه 1960 شکوفايي ادبيات امريکاي لاتين شکفته بود به پايان رسيده است. دعواي آنها تبديل به افسانه شد و نه چيزي کمتر، چون هيچ کدام به پشت پرده ماجرا اشاره اي نکردند.

آيا قضيه سياسي نبود که بين مارکز انقلابي و دوست صميمي «فيدل کاسترو» و يوساي بريده که اقتصاد آزاد را به چپ ترجيح داده بود دعوا شود؟ يا گارسيامارکز آن طورکه «داسوسالديبار» در زندگينامه اش نوشته، به اين علت کتک نخورده بود که به «پاتريسيا» همسر موقتاً مطلقه بارگاس يوسا، نظر داشت؟

وقتي اعلان شد نسخه اي از شاهکار ادبي مارکز، «صد سال تنهايي» که به مناسبت چهلمين سال خلق آن و هشتادمين سالگرد تولد خالقش منتشر مي شود، ديباچه اي به قلم يوسا دارد، رمانتيک ها فوراً اميدوار شدند که اين دو دوست قديمي دوباره با هم آشتي کرده اند. اما قضيه به اين سادگي ها نبود؛ بارگاس يوسا حرف تازه اي درباره «صد سال تنهايي» نداشت، فقط اجازه داده بخشي از کتابي را که در سال 1971 درباره مارکز نوشته بود، در چاپ جديد «صد سال تنهايي» به عنوان ديباچه به آن اضافه کنند. لبخندزنان از هرگونه توضيح اضافه اي در اين باره سر باز زد؛ «مي دانم که نااميدتان مي کنم به همه مي گويم؛ درباره گارسيامارکز هيچ صحبتي نمي کنم،هيچ وقت به زبان نياورده ام و هرگز هم نخواهم آورد.»بارگاس يوسا براي چاپ «سنگ محک» به لندن آمده بود که خود، زندگينامه ادبي او به حساب مي آيد.

اين کتاب نويسنده اش را فرد اصلاح طلب عرصه سياست، هنر و ادبيات معرفي مي کند و در آن مقالات انتقادي اي است درباره نويسندگان و نقاشان سياست در امريکاي لاتين، دفاع پرشور از جهاني شدن و بخش هايي از گزارش هاي روزانه اي که پس از شکست رژيم صدام از بغداد براي روزنامه اسپانيايي «ال پائيس»، به همراه دخترش «مورگانا» که عکاس است تهيه مي کرد.

با حمله امريکا به خاک عراق «کلاً مخالف» بود، اما پس از سفر به آن کشور موضع گيري خود را تغيير داد. ديگر آن حرف ها را نزد.وقتي خبرنگار گاردين مي گويد مردم عراق بهايي که پرداختند بهاي بسيار سنگيني بوده، يوسا مي گويد؛ «فقط افرادي مثل شما، که ديکتاتوري را نمي شناسند از اين حرف ها مي گويند. اگر امريکاي لاتيني، آسيايي يا آفريقايي بوديد و مي دانستيد ديکتاتوري يعني چه، هرگز چنين چيزي نمي گفتيد.»«جان کينگ» استاد ادبيات دانشگاه «وارويک» و ويراستار و مترجم کتاب مي گويد چيزي که درباره اين نويسنده جالب به نظر مي رسد، فرازوفرود عقايد اوست؛ «به هيچ موضع خاصي پايبند نيست و در عين حال بعضي از عقايد مخالفش را هم مي پذيرد. زماني چپي ها روي او تاثير گذاشته بودند اما موضع گيري هاي او هميشه پيچيده تر از آني بود که تصور مي کردند.»بارگاس يوسا از مبارزان دوران جنگ سرد امريکاي لاتين است که در نيمه دوم قرن بيستم به راه افتاد، زخم هايي هم که خورد مويد آن است. در سال 1990 در انتخابات رياست جمهوري پرو شرکت کرد. در پي چند کودتاي نظامي، هرج ومرج پرو را فرا گرفته بود، دولت در شرف ملي کردن بانک ها بود و چريک هاي مائوئيست راه درخشان مدام شورش هاي خشونت آميزي را به راه مي انداختند.در انتخابات رياست جمهوري آن سال، با اختلاف راي کمي از «آلبرتو فوجيموري» که نامزد دست راستي تر، پوپوليست و معروف تر بود، شکست خورد. فوجيموري که در اين انتخابات به يوسا حمله کرده و او را اتومبيل لوکس نخبه هاي خشک مغز اسپانيايي ناميده بود، دو سال بعد خودش به يک ديکتاتور تبديل شد. اينکه اين موضوع هنوز براي يوسا گران است، از دو بخش تند کتاب جديدش پيداست. در اين بخش ها او لقب «متعفن» را به رژيم فوجيموري نسبت داده و حاميان او را که تجار ثروتمند بودند، «مدفوعات انساني» خوانده است.

آيا از اينکه رئيس جمهور نشده ناراحت است؟

«شکست در انتخابات، ضربه بزرگي بود چون تلاش زيادي کرده بودم و الان فکر مي کنم که خوب شد. اما سياست هيچ وقت حرفه من نبود. انگيزه هايي داشتم که فکر مي کردم به پرو کمک مي کند، وارد سياست شدم، آن ايده ها در آن دوره بسيار جديد بودند و براي همين هم به آن شدت با آنها مخالفت شد... حالا حتي راديکال ترين حزب هاي سياسي هم به اقتصاد بازار کاري ندارند و اين تغيير فوق العاده اي است،»

امروز که امريکاي لاتين دوباره به چپ گرايش پيدا کرده، نظر يوسا درباره سران حکومت هاي اين محدوده چيست؟

به هوگو چاوس عوام فريب که دلارهاي نفتي را هدر مي دهد اطميناني ندارد و مي گويد؛ «لولا در برزيل پديده تازه اي است که براي امريکاي لاتين مفيد است. در واقع چپي ها از تندروي به سوسيال دموکراسي روي آورده اند و بيشتر به حزب کارگر انگلستان شباهت پيدا کرده اند که خيلي خوب است. اگر طالب دموکراسي واقعي در امريکاي لاتين باشيم، به چپ دموکراتيک و راست دموکراتيک نياز داريم.»

يوسا دولت چپ ميانه «ميشله باشلت» را در شيلي مي ستايد و معتقد است که پرو هم در زمامداري آلن گارسيا که از بقاياي دهه هشتاد است و روزگاري به شدت با او مخالفت مي کرد راه درستي مي رود.

اما به گفته خودش، اگر خبرنگار گاردين اين موضوع را پيش نکشيده بود، او هرگز به سياست نمي پرداخت؛ «زندگي من حول محور ادبيات مي گردد که خيلي هم خوشايند است.»

يوسا يک پايش ليما است و يک پايش گاه در مادريد، پاريس و لندن است که چشم انداز آن مشرف بر بام محراب برامپتون و مجموعه اي از اسب هاي آبي سفالي است که خوشش مي آيد؛ «من اسب آبي را در آفريقا ديدم، گنده و بدترکيب اما در عين حال شور و اشتياق زيادي به جفت خود نشان مي دهند.»

71 سال دارد و مي گويد؛ هيچ گاه تن به بازنشستگي نمي دهد «يا در حال خواندن مي ميرم يا نوشتن فرقي نمي کند کجا.»

خود را «شهروند جهان» مي داند و از بکت و کنراد به عنوان الگوهاي فرهنگي جهاني ياد مي کند. (بکت ايرلندي که به زبان فرانسوي مي نوشت و کنراد لهستاني به انگليسي)

وقتي از پرو حرف مي زند، سرزنده تر به نظر مي رسد؛ « به کشورم، خانواده ام، دوستانم و همين طور زبانم وابسته ام.

مي دانيد که اسپانيايي که من مي نويسم شاخه پرويي زبان اسپانيايي است و شنيدن اين لهجه اسپانيايي براي من لذت زيادي دارد.»

پدر بارگاس يوسا پيش از تولد او مادرش را ترک کرد و او نزد خانواده مادرش در بوليوي پرورش يافت.

والدين او بعدها با هم آشتي کردند و پدرش او را به دبيرستان نظام لئونسيو پرادو فرستاد تا از او مرد بسازد، که الهام بخش رمان اولش شد که شهر و سگ ها نام داشت که در فارسي با عنوان هاي «عصر قهرمان» و بعد زندگي سگي ترجمه شد. در آن مدرسه نظام را به عنوان مرکز قلدرپروري و لمپنيسم و نژادپرستي جامعه به تصوير کشيده بود.

کتاب هاي بعدي او نيز به کاوش در مکان هاي تاريک پرو و به تجربه خشونت آميزي که از سر گذرانده بود پرداخته بودند.

نويسنده در رمان خاله خوليا داستان ازدواج ناموفق خود را با يکي از خويشان که سيزده سال از خودش بزرگتر بود به تصوير مي کشد و آن را با يکي از سريال هاي آبکي راديو بوليوي قاطي مي کند و رمان پست مدرن مي نويسد.

اما حالا ديگر عقايد سياسي او به کل تغيير کرده است. او در اين باره گفت؛ «در دوره ما نمي شد به چپ گرايش پيدا نکني.

چپ گرايي راه عدالت و برابري و بهترين روش مبارزه با امپرياليسم و استعمار تلقي مي شد. آن وقت خيلي چيزها اتفاق افتاد. در دهه 60 بارها به کوبا رفتم و کم کم ترديدم آغاز شد و نگاهم به مسائل کمي انتقادآميز شد.»اين مريد سرسخت ژان پل سارتر از او رو برگرداند «همه چيز را از اول خواندم و دريافتم که کامو ضدکمونيست سرسخت، درست مي گويد، نه سارتر. من صاحب نظراني را که به دفاع و ترويج فرهنگ آزادي پرداخته بودند، دوباره مرور کردم و هنگامي که در انگلستان بودم و خانم تاچر انقلاب کرد به ليبراليسم و شاخه آزاديخواه آن گرايش زيادي پيدا کردم و همين که حالا هستم.»

عکسي از او همراه مارگارت تاچر در قفسه کتابخانه است.برخلاف ديگر چهره هاي برجسته هم نسلش ـ مثلاً گارسيامارکز که مي گفت شايد ديگر داستان ننويسد ـ بارگاس يوسا هنوز هم رمان هاي موفقي مي نويسد که از آن جمله مي توان به رمان

«سور بز» او اشاره کرد که با استقبال زياد منتقدان مواجه شد. او در اين رمان به ديکتاتوري بي رحم ژنرال تروخيو در جمهوري دومينيکن پرداخته است. «من هميشه به انتقادم از ديکتاتورها پايبندم. مثلاً از همان روز اول کلاً با پينوشه مخالف بودم.»يوسا «گفت وگو در کاتدرال» را که رمان ضد استبدادي است و ماجراي آن در دهه 1950 مي گذرد بيشتر از بقيه کتاب هايش دوست دارد، سرانجام مي پذيرد که درباره گارسيا مارکز چيزي بگويد.

«صد سال تنهايي» را يکي از بهترين کتاب هاي قرن بيستم ناميد؛ «اين رمان، حرف ندارد و نوعي توصيف اسطوره اي جهان است که ريشه در امريکاي لاتين دارد و در عين حال اثري بسياربسيار شخصي است.»

آيا نمي خواهد با گذشته و شايعات درباره آن مشت زني، با گفتن واقعيت مقابله کند؟

«اصلاً فکرش را هم نمي کنم. شايعه ها ادامه خواهد يافت اما مهم نيست. زندگي نامه نويس ها هم بايد نان بخورند ـ بگذار سعي کنند واقعيت را از شايعه تشخيص دهند.»
يوسا يک اصلاح طلب
بارگاس يوسا براي چاپ «سنگ محک» به لندن آمده بود که خود زندگينامه ادبي او به حساب مي آيد. اين کتاب نويسنده اش را فرد اصلاح طلب عرصه سياست، هنر و ادبيات معرفي مي کند و در آن مقالات انتقادي اي است درباره نويسندگان و نقاشان،سياست در امريکاي لاتين، دفاع پرشور از جهاني شدن و بخش هايي از گزارش هاي روزانه اي که پس از شکست رژيم صدام از بغداد براي روزنامه اسپانيايي «ال پائيس»، به همراه دخترش «مورگانا» که عکاس است تهيه مي کرد.

با حمله امريکا به خاک عراق «کلاً مخالف» بود، اما پس از سفر به آن کشور موضع گيري خود را تغيير داد. ديگر آن حرف ها را نزد.وقتي خبرنگار گاردين مي گويد مردم عراق بهايي که پرداختند بهاي بسيار سنگيني بوده، يوسا مي گويد؛ «فقط افرادي مثل شما، که ديکتاتوري را نمي شناسند از اين حرف ها مي گويند. اگر امريکاي لاتيني، آسيايي يا آفريقايي بوديد و مي دانستيد ديکتاتوري يعني چه، هرگز چنين چيزي نمي گفتيد.»
چه کردند ناموران
يافتم ، يافتم
کاوه ميرعباسي

شايد شما هم شنيده يا خوانده باشيد که معلمي از يکي از شاگردهايش پرسيد «پسر جون، وقتي ارشميدس در حمام فرياد زد «يافتم، يافتم» چي را پيدا کرده بود؟» و شاگرد فوراً جواب داد؛ «آقا اجازه، حتماً سنگ پايش را.»

بايد خدمت تان عرض کنم اين مطلب کذب محض است. لابد مي پرسيد «اگر سنگ پا پيدا نکرد، پس چي پيدا کرد؟» اجازه بدهيد اول ببينيم ارشميدس کي بود، بعد برسيم به اين که چي پيدا کرد.287 سال قبل از ميلاد در سيراکيوس، از شهرهاي سيسيل، پسري به دنيا آمد که بعدها رياضيداني بزرگ و بنيانگذار علم مکانيک شد. اگر حالا بود بهش مي گفتند آقامهندس ولي آن وقت ها همه دانشمندان را فيلسوف يا عالم خطاب مي کردند. ابوي ارشميدس، فئيداس، مايه دار بود و براي همين، وقت کافي داشت که ستاره ها را سوک بزند، يعني به علم نجوم بپردازد. موقعيت اجتماعي اش هم توپ بود و مي گفتند با هيئرو، حاکم سيراکيوس، خيلي اياق است و حتي ديده بودند با هم فالوده مي خورند. خلاصه اين که از کله گنده هاي ولايت شان به حساب مي آمد.ارشميدس از همان بچگي شيفته رياضيات بود. به عقيده او، همه دانش ها، در مقايسه با رياضيات، حرف مفت بودند و بايد مي زدند گاراژ. البته اين عالم نابغه بين نوابغ اصلاً استثنايي نبود و مثل اکثر پروفسورهاي کم حافظه زمانه خودمان، وقتي مساله اي ذهنش را کار مي گرفت از يار و ديار و حتي شلوار غافل مي شد (همين نکته آخر برايش شهرت جاودان آورد). سرانجام هم... (نه، اين را بگذاريم براي پايان مطلب چون اگر الان تعريف کنم، هيجانش هدر مي رود. وانگهي، تا ته ستون دو وجب هم نمانده.)ارشميدس در جواني براي تحصيل به اسکندريه رفت. اولين اختراعش، يعني «پيچ ارشميدس» را همانجا به ثبت رساند. تا آخر عمر، در اوقات بيکاري و به صورت تفنني، دستگاه ها و ابزار مختلفي اختراع کرد که براي معاصرانش بسيار مفيد بود و خيلي از خلايق دعاگويش شدند. اما اين اختراعات چندان به چشم ارشميدس نمي آمد چون او جنبه هاي کاربردي علم را کم اهميت مي دانست و فقط از تفکر درباره امور نظري ناب لذت مي برد. مثلاً يک بار به حاکم سيراکيوس گفت؛ «اگه يک اهرم و يک نقطه اتکاي مناسب به من بدهي، کره زمين را واست بلند مي کنم،» هيئرو که نمي توانست، براي رد اين ادعا، اهرم و نقطه اتکاي مورد نظر ارشميدس را در اختيارش بگذارد، در ضمن نه از جابه جا کردن کره ارض فايده اي مي برد و نه حوصله و عرضه بحث با بزرگترين مغز متفکر شهر را داشت، ناچار کوتاه آمد و جواب داد؛ «آره راست مي گي، تو مي توني.» البته در بعضي منابع آمده که هيئرو با تحسين و تعجب و خيلي غليظ گفت؛ «بابا، تو ديگه کي هستي؟،»حال بشنويد شرح مشهورترين ماجراي زندگي ارشميدس را، حاکم سيراکيوس به زرگر شهر تاجي از طلاي ناب سفارش داد. اما وقتي جنس را تحويل گرفت، مشکوک شد که مبادا مرد صنعتگر کلک زده باشد و طلايي که براي ساختن تاج به کار برده خالص نباشد. به خصوص آنکه مي دانست زرگر دغل باز است و ريگي به کفش دارد (از قرار، يک دفعه همراه او به مکاني رفته بود که بايد پابرهنه به آنجا وارد مي شدند. حاکم و زرگر کفش هايشان را کنار هم پارک کرده بودند و هيئرو، با يک نظر، ريگ را در کفش زرگر ديده بود). جناب حاکم از دانشمندان شهر خواست او را از بدگماني و شک بيرون بياورند و هر طور مي توانند آلياژ طلاي تاج را محاسبه کنند. آنها گفتند اين کار فقط از عهده ارشميدس برمي آيد و بس. هيئرو هم دست به دامن رياضيدان نامور شد. صدالبته جنبه مالي و مادي قضيه اصلاً براي ارشميدس جالب نبود. در عوض به نظرش معماي علمي چالش برانگيزي آمد و روزهاي متوالي تمام مدت شش دانگ حواسش را به اين مساله سپرد، بي آنکه به نتيجه اي برسد. بالاخره موقعي که به حمام عمومي رفته بود و در خزينه آب تني مي کرد، يکهو راه حل مساله به ذهنش رسيد و به قدري ذوق زده شد که فرياد کشيد؛ «يافتم،... يافتم،» و لخت و پتي به خيابان دويد. مي گويند، آدم پررويي او را در آن وضع ديد و با تمسخر گفت؛ «تو که نمي توني شلوارت را بالا بکشي، چطور مي خواهي کره زمين را بلند کني؟» ارشميدس با وجود هيجان و شتاب فراوانش، طاقت نياورد جوابي دندان شکن ندهد و بنابر روايتي منظوم، در پاسخ آن مرد بي آزرم، گفت «شلواري بيار اينجا مرا شلوار نيست». سخن ارشميدس هم از نظر واقعي درست بود و هم از جنبه مجازي، زيرا در آن ايام در سيراکيوس شلوار توليد نمي شد و واردات شلوار هم نداشتند، چون در يونان و روم باستان، مردها «توگا» (رداي شال مانند) مي پوشيدند و شلوار را فقط برازنده بربرها مي دانستند (براي اطلاعات بيشتر، رجوع شود به نمايشنامه «رومولوس کبير» اثر فريدريش دورنمات). به اين ترتيب، با حل مشکل هيئرو، «اصل ارشميدس» هم کشف شد. راجع به اين قاعده مشهور توضيحي نمي دهم، چون شاگردزرنگ ها حتماً آن را خوب بلدند و شاگرد تنبل ها هم مي توانند از شاگردزرنگ ها بپرسند. بعد از «قضيه گرمابه»، ارشميدس بين مردم به «عالم عريان» شهرت يافت و اين لقب خيلي زود سر زبان ها افتاد و در سراسر سيسيل و حتي دورترها هم پيچيد اما هيچ وقت به گوش خود ارشميدس نرسيد.در دوران سالخوردگي ارشميدس اوضاع ناحيه مديترانه حسابي قاراشميش شد و کارتاژي ها و رومي ها و يوناني ها به جان هم افتادند. گرچه هيئرو توانسته بود سال ها قلمرو حکومتش را در صلح و آرامش نگه دارد اما سيراکيوس تا آخر از آتش جنگ در امان نماند و بالاخره مارسلوس، سردار رومي، به آنجا قشون کشيد و شهر را محاصره کرد.مطابق معمول باز حاکم و اهالي سيراکسيوس دست کمک به سوي ارشميدس دراز کردند و او هم الحق سنگ تمام گذاشت و هرچه در چنته داشت بيرون ريخت. با اختراع دستگاه هاي جورواجور دمار از روزگار دشمنان درآورد و در عين حال حمله هايشان را خنثي کرد. به قول پلوتارک؛ «ارشميدس يگانه سلاح تهاجمي و تدافعي شهر بود». حتي نقل کرده اند که با استفاده از آينه ها و ذره بين هاي عظيم کشتي هاي رومي ها را به آتش کشيد. خلاصه آنکه نزديک به سه سال مارسلوس و سپاهيانش را بيرون شهر، معطل و مچل و مگسي نگه داشت. عاقبت آنان که از تدبير نتيجه اي نگرفته بودند، به تزوير متوسل شدند و با همدستي يکي از اهالي خائن شهر به درون راه يافتند. سقوط سيراکيوس در سال 212 پيش از ميلاد رخ داد.پس از آن که شهر به تصرف رومي ها درآمد، حاکم و بزرگان سيراکيوس تسليم شدند و براي تعظيم و تکريم به پيشگاه مارسلوس رفتند.

سردار رومي که روحيه ورزشکاري داشت، در دل ارشميدس را ستايش مي کرد و خيلي مشتاق ديدارش بود. وقتي عالم نامور را بين کساني که براي ابراز خاکساري آمده بودند، نديد، بدجور دمغ شد. سربازي را احضار کرد و دستور داد؛ «فوراً برو و ارشميدس را بياور اينجا،» اشتباهش اين بود که مشخص نکرد زنده يا مرده. لابد از آي کيو سربازانش اطلاع نداشت.

از آن طرف، ارشميدس بي خبر از همه جا در ايوان منزلش نشسته بود و مشغول حل يک مساله هيجان انگيز رياضي بود و حتي نمي دانست رومي ها زادگاهش را تسخير کرده اند. فرستاده مارسلوس وارد شد و با لحني تند گفت؛ «پاشو راه بيفت، ژنرال مي خواد ببيندت،» رياضيدان پير با خونسردي جواب داد؛ «فعلاً نمي تونم بيام چون کار واجب تري دارم.» سرباز به فرياد به او پرخاش کرد؛ «اطاعت امر ژنرال از هر چيز واجب تره، بچه پررو،» ارشميدس که حواسش به مساله اش بود، جواب سرباز تندخو را هم نداد. سرباز تهديد کرد و هشدار داد ولي نتيجه اي نگرفت.

خونش به جوش آمد و از شدت غضب رنگش کبود شد و چون خيال مي کرد ارشميدس هم، مثل فيل، زنده و مرده اش صد تومن است و فرق فيل و فيلسوف را فقط در جثه شان مي دانست، ديگر معطل نکرد و شمشيرش را بيرون کشيد و سر از تن آن جليل مبارک نفس جدا ساخت و جنازه اش را (البته در دو قسمت) نزد مارسلوس برد.سردار فاتح همين که چشمش به جسد خونين ارشميدس افتاد، آه از نهادش برآمد و با اندوه و خشم خطاب به سرباز خطاکار نعره زد؛ «آخه مرتيکه، فيلسوف مرده به چه درد من مي خوره؟»

سرباز ساده دلانه و صادقانه جواب داد؛ «من نمي دونم اصلاً فيلسوف به چه دردي مي خوره قربان.» مارسلوس ديد سنگين تر است ديگر حرفي نزند و سرباز زبان نفهم را مرخص کند. نگاهي اندوهبار به پيکر بي جان ارشميدس انداخت و سوزناک ناليد؛ «عجب عاقبتي، عالم عريان،»
شازده احتجاب قصه تحقير و انتقام
يونس تراکمه

اگر رمان هايي چون «بوف کور» و «شازده احتجاب» زير سنگيني گذشت زمان مدفون نشده و از پس قضاوت زمانه، اين قاضي بي رحم و بي گذشت، برآمده اند، شايد يکي هم به اين دليل باشد که چنين آثاري اين استعداد را دارند که در زمان هاي مختلف خوانش هاي متفاوتي داشته باشند؛ خوانش هايي که ريشه در زمانه خود دارد و از دل اثر برآمده است و گاهي حتي کامل کننده اثر و گاهي هم تحميل بر اثر است. در هر دو حالت امکانات مستتر در خود اثر است که از پس گذشت اين همه سال اجازه اين خوانش هاي متفاوت را مي دهد. بررسي قضاوت ها و نقد و نظرهايي که در طول اين چند دهه بر آثاري چون «بوف کور» و «شازده احتجاب» نوشته شده و حرفي که در اين زمانه، به رغم آن همه نقد و نظر، مي توان زد مبين همين امر است.

شازده احتجاب، قصه جباريت است.

شازده احتجاب، قصه اضمحلال يک خاندان است.

شازده احتجاب، قصه تحقير و انتقام است.

شازده احتجاب...

«شازده احتجاب»1 قصه شازده اي است؛ خسرو احتجاب نام که آخرين فرد از يک سلسله از سلسله هاي حاکم بر ايران است. او آخرين فرد است چون بدون عقبه و فرزند است. کل ماجرا از آخر شبي شروع و دم د ماي صبح با مرگ شازده تمام مي شود. شازده آخر شب که به خانه مي آيد، طبق معمول هر شبه با فخري، کلفتش، سلام و عليکي مي کند و از پله ها مي رود بالا تا به اتاقش برود. در تمام طول شب روي صندلي اجدادي مي نشيند و با ديدن عکس هايي که روي ديوارها نصب شده است، دوره مي کند تاريخ اين سلسله را. در اين مدت فخري، پايين منتظر است تا شازده بيايد و زندگي هر شبه را با هم بگذرانند. او، کلفت خانه، فخري بشود و ميز شام را بچيند؛ و خانم خانه، فخرالنساء، بشود و خانم وار سر ميز شام بنشيند. اما امشب هر چه منتظر مي ماند شازده پايين نمي آيد. شازده احتجاب تمام طول شب به هر شيئي و هر عکسي که نگاه مي کند يک دوره از اين سلسله اجدادي زنده مي شود. عکس ها جان مي گيرند و روايت مي کنند دوره خود را.

خسرو نوه و نبيره آدم هايي است که بايد مقتدر باشند و از عمده ابزار اين اقتدار خشونت است. آنها مقتدر هستند و اقتدار خود را اعمال مي کنند؛ با کشتن و به راحتي کشتن هر آن کسي که خللي در اين اقتدار ايجاد مي کند. تا دشنه هست، با بريدن سر يک يک کسان شروع مي شود و شمشير که باشد مي شود با هر چرخش آن چندتايي سر به خاک انداخت و شکم هايي را دراند و تفنگ و مسلسل که بيايد، مي توان همچون سرهنگ احتجاب، با يک فرمان خيلي را به خاک و خون کشيد.

خسرو احتجاب، اما با زني روبه رو است، فخرالنساء، که با تحقير او مي خواهد اقتدارش را نابود کند. خسرو آدم زمانه اي است که ديگر فقط سر از تن جدا کردن اقتدار نمي آورد. او فخري را مي کشد و از نو زنده مي کند تا آن گونه که مي خواهد باشد. فخرالنساي حاصل از فخري خود عين تحقير است و عشق ورزي با فخري در مقابل زنده و مرده فخرالنساء نهايت سبعيت است. او موحش تر از آبا و اجدادش با اضمحلال جان و روح آدم ها کار دارد. هم فخرالنساء را، بي آن که کوچکترين آسيبي به جسم او بزند، ويران مي کند و هم فخري را. فخري در اين شب آخر و بعد از آن همه کلنجار رفتن ها شده آن موجودي که او مي خواهد. شازده ديگر نمي ترسد از اينکه در پس پيشاني فخري چه مي گذرد. خفيه نويس هم لازم نيست. حالا به راحتي مي داند در تمام پسله هاي ذهن و روح او چه مي گذرد و اين عظيم ترين اقتداري است که خسرو احتجاب به آن مي رسد. اقتداري که هيچ يک از پيشينيان او، با آن همه دستور کشتن و سربريدن ها به آن نرسيدند. خسرو احتجاب حالا و اين شب ها که تنها در اين اتاق بالا روي صندلي اجدادي نشسته است مطمئن است که در حوزه اقتدارش چه مي گذرد. نه حضورش لازم است تا ببيند و نه جاسوس و خفيه نويس لازم دارد تا گزارش دهد. در همين لحظه مطمئن است که فخري در اتاق خواب پايين، در آشپزخانه و در ناهارخوري چه مي کند، با خود چه مي گويد و به چه چيزهايي مي انديشد.

داستان از منظر سوم شخص محدود به شازده روايت مي شود؛ هر چند که در جاهايي ظاهراً منظر روايت عوض مي شود و اين راوي سوم شخص، محدود مي شود به فخري. اگر قائل به اين تعويض منظر باشيم براي توجيه آن بايد تمهيداتي را به داستان تحميل کنيم. و چرا تحميل؟

داستان شروع مي شود با روايت همان سوم شخص محدود به شازده وقتي روايت ورود شازده را به خانه مي دهد؛ اما اين راوي ظاهراً همراه شازده از پله ها بالا نمي رود، همان پايين مي ماند و فخري را و احوالات و رفتار و سکناتش را روايت مي کند. منظري از روايت که ديگر تکرار نمي شود. تا صفحه 60، به جز يک صفحه (8 و 9)، راوي همان سوم شخص محدود به شازده است. پس مخاطب مي پذيرد اين قرار روايت را، که «شازده احتجاب» از منظر سوم شخص محدود به شازده روايت مي شود، با اغماضي در مورد آن يک صفحه و تغيير منظر. اما باز از صفحه 60 تا صفحه 85 راوي مي شود همان راوي اي که در صفحات 8 و 9 با آن مواجه بوديم. پس برخلاف فرض قبلي انگار رفتار نويسنده در اين تغيير منظر به گونه اي است که گويي اصل در روايت اين متن بر روايت از منظر داناي کل بنا نهاده شده است، راوي اي که هرگاه ضروري باشد از آدم ها و مکان ها و حوادث گوناگون روايت مي کند. اما اگر اين فرض دوم را بپذيريم، خود روايت مبين اين امر نيست؛ چون باز از صفحه 85 تا پايان داستان ماجرا از منظر همان راوي سوم شخص محدود به شازده و در اتاق بالايي روايت مي شود. پس، از 118 صفحه داستان چاپ شده، 26 صفحه از منظر سوم شخص محدود به فخري و 92 صفحه از منظر سوم شخص محدود به شازده روايت مي شود.

در داستاني که به اقتضاي ساختارش همه اجزا و حتي کلمه به کلمه آن با دقتي مينياتوري در متن نشسته است (توصيفات، زبان، شخصيت پردازي و...) اين گسست در زاويه ديد نمي تواند توجيهي داشته باشد. با توجيهات خارج از متن هم، که فراوان مي توان يافت، به متن لطمه وارد مي شود. پس بايد دوباره به متن رجوع کرد. مگر اين متن با اين همه دقت و وسواس نمي خواهد سبعيت خسرو احتجاب را، به شرحي که گذشت، روايت کند؟

از اول شروع مي کنيم؛ خسرو احتجاب، آخرين بازمانده سلسله اي است که با خشونت اقتدار خود را اعمال مي کردند. آدم هايي که موجوديت شان به اقتدارشان وابسته است و اقتدارشان حاصل نمي شود جز با کشتار، کشتار هر کسي که مخل اين اقتدار است يا روزي شايد باشد. اما دليل چرا، کشتن هر کسي، رهگذري حتي؛

فخرالنساء مي گفت؛ «اينها که کار نشد، خودت را داري فريب مي دهي. بايد کاري بکني که کار باشد، کاري که اقلاً يک صفحه از تاريخ را سياه کند. تفنگ را بردار و برو کنار نرده هاي باغ و يکي را که از آن طرف رد مي شود، نشانه بگير و بزن. بعد هم بايست و جان کندنش را نگاه کن. اما اگر از کسي بدت آمد، اگر ديدي که طرف دارد يک بيت شعر را غلط مي خواند يا بيني اش را مي گيرد يا حتي پايش را گذاشته است روي سکوي خانه تو تا بند کفشش را ببندد، ماذون نيستي سرش را نشانه بگيري. انتخاب طرف هر چه بي دليل تر باشد بهتر است. کسي که براي کشتن يک آدم دنبال بهانه مي گردد هم قاتل است هم دروغگو، تازه دروغگويي که مي خواهد سر خودش کلاه بگذارد اگر خواستي بکشي دليل نمي خواهد.»2

اما خسرو که از ديدن خون...(اين کارها که ارثي نيست، يا هست. خون اجدادي؟ من که نتوانستم به شکار ادامه بدهم، حتي از ديدن يک مرغابي وحشي که توي خون... يا تازي به دهان گرفته باشد دلم آشوب مي شود.)3 او اين وسط چه کاره است؟ و کسي که هيچ گونه اقتداري براي خسرو قائل نيست، کسي نيست جز فخرالنساء که نه تنها خسرو را مقتدر نمي داند که با تحقير او انتقام رفتاري را هم مي گيرد که از طرف پيشينيان خسرو با پدر او شده است. فخرالنساء خسرو را مي راند به سوي اعمال خشونتي که نسل به نسل به او به ميراث رسيده است. خشونتي که به اقتضاي امکانات هر نسل سبع تر شده است و مي شود. فخرالنساء انگار که کنجکاو است ببيند حالا که دشنه و کشتن و سر بريدن يک به يک (اگر يکي را پيدا نکنند که سرش را، مثلاً لب همان باغچه خانه شما گوش تا گوش...)4 به تفنگ و مسلسل و کشتار گروهي آدم ها تبديل شده است (پدر مي توانست مسابقه را ببرد. با يکي دو ساعت، کار چند سال اجداد و الاتبار را بي سکه کرد. شوخي نيست، با يک فرمان ساده توانست يک خيابان آدم را به دم چرخ و دنده هاي تانک و زره پوش بدهد.)5 اين موجود مفنگي اگر از آن سلاله است (گفت؛ «اصلاً به تو يکي نمي آيد، شازده. نکند قمرالدوله با باغبان باشي...هان؟ آخر حتي يک ذره از آن جبروت اجدادي در تو نيست.»)6 چه خواهد کرد. فخرالنساء با تحقير مدام خسرو وارد بازي مهيجي مي شود که آخرش را نمي داند، که شايد همين، بازي را براي او اين قدر مهيج کرده است؛ و شايد بر اين گمان است که با تحقير خسرو هم انتقام خانوادگي اش را از او مي گيرد و هم خسرو را وادار به انجام کارهايي مي کند (-تو خيلي عقبي، شازده. پس کي مي خواهي شروع کني، هان؟)7 که چون او، خسرو، مرد اين کارها نيست به مضحکه مي کشد او را و با ويراني او صداي خنده هاي فخرالنساء است که در تمام خانه خواهد پيچد، آنقدر که ديگر از خسرو... غافل از آن که دارد مراسم اجراي قرباني را با تحريک جلاد جلو مي اندازد؛ مراسمي که قرباني کسي نيست جز خود فخرالنساء. دير نيست زماني که صداي خنده ديگري، خنده هاي فخري، آن قدر بلند ادامه پيدا کند تا فخرالنساء... خسرو، اين موجود مفنگي، به تحريک خود قرباني خواسته و ناخواسته قرباني را به مسلخ مي برد و فخري ابزار و وسيله اي مي شود براي اعمال سبعيت؛ سبعيتي که ديگر نه سبيل هاي از بناگوش دررفته لازم دارد و نه بروبازوي آن چناني.

سبعيتي که خسرو با روح و روان فخري کرده، نه جسم که ماهيت او را ويران کرده و از نو ساخته، آن گونه که خودش مي خواهد. کاري که آبا و اجداد کبيرش با آن همه خون و خونريزي در انجام آن عاجز بودند و هيچ خفيه نويسي نتوانست کمکي به آنها بکند. کاري که خود خسرو هم در مورد فخرالنساء با همه گزارشات خفيه فخري نتوانست انجام بدهد و بالاخره نفهميد پشت پيشاني و در ذهن او چه مي گذرد. اما حالا ديگر ذره اي از اين نوع نگراني ها در مورد فخري ندارد. خسرو مي داند که فخري هر لحظه چه مي کند و به چه مي انديشد. اين يعني آن حدي از سبعيت که اجداد کبير با آن همه کبکبه و دبدبه آرزويش را داشتند ولي از انجام آن عاجز بودند.

در داستاني اين چنين دقيق در ساختار، لازم است که سبعيتي اين چنين موحش، در تار و پود روايت تنيده شود که اين کار شده است، اما چگونه؟ بهترين نمود اين سبعيت در روايت را در انتخاب منظر روايت مي بينيم.

با پذيرش اين که تمام داستان از منظر سوم شخص محدود به خسرو احتجاب روايت مي شود، اين راوي سوم شخص در تمام طول شب در آن اتاق بالايي و حول و حوش خسرو مي پلکد. خسرو احتجاب در اين شب آخر، همچون آخرين شعله شمع که سرکش ترين است، دوره مي کند تمام ديده ها و شنيده هاي اين سلسله را. او مي داند که فرزند خلف آن پدر و پدربزرگ و... است و به انجام رسانده است کاري را که آنها از انجامش عاجز بودند، طوري که همين حالا مي داند فخري آن پايين چه مي کند و به چه مي انديشد. (... آمد توي اتاق خودش و نشست روبه روي آينه، گوش به زنگ کمترين صداي اتاق بالايي، تا شايد باز شازده خلقش تازه شود و با قدم هاي شمرده از پله ها بيايد پايين و صدا بزند؛ فخري، تا فخري بلند شود و لچکش را روي سرش بيندازد، پيشبندش را ببندد و ميز را بچيند و وقتي شازده دستش را شست و خشک کرد و داد زد؛ فخرالنساء، لچک را توي جيب پيشبند فخري بگذارد، پيراهنش را عوض کند، روبه روي آينه بنشيند و تندتند صورتش را بزک کند...)8 و حالا ساعاتي بعد و در دل اين نيمه شب فخري (ميز را چيد و رفت توي اتاق خودش، کليد را زد و روبه روي آينه نشست. موهايش را شانه زد و همه را دسته کرد و ريخت روي شانه راستش. چند طره را هم روي پيشاني اش ريخت و توي آينه نگاه کرد. به لپ هاي سرخ و چاقش نگاه کرد و موهايش را باز شانه زد... شازده سرفه کرد. و فخري کشو را کشيد، اسباب آرايش خانمش را به هم زد، آينه کوچک خانمش را برداشت، بازش کرد... دستش را برد توي کشو. عينک سر جاي هر شبش بود. به چشمش گذاشت. فخري توي آينه را نگاه کرد، چشم هايش هنوز روشن بود...)9 و اين منظر روايت در رمان «شازده احتجاب»، سوم شخص محدود به شازده، باعث مي شود که سبعيت خسرو احتجاب با قدرت در متن روايت اجرا شود، قدرتي که در تمام اجزاي روايت ديده مي شود. مگر نه اين که با همين قدرت هاست که رمان «شازده احتجاب» توانسته از پس زمان و زمانه برآيد؟

کار تمام است. اتاق هم که خالي است از آن همه اشيا به ميراث رسيده و يهودي همه را... انگار ديگر ماندن ندارد اين صداي چرخ هاي صندلي چرخ دار مراد است؛

پي نوشت؛

1- مراد، باز کسي مرده، هان؟2- شازده جون، شازده احتجاب عمرش را داد به شما. 3- شازده احتجاب، چاپ دهم، تابستان 1379، انتشارات نيلوفر1 . 4- همان، صص992- 100 .5- همان، صص 3 ، 108 و 109 6- همان، ص 454 . 7- همان، ص 595 .8- همان، ص 14-6 . 9 - همان، صص 15-7 .10- همان، صص 98- 8
عناوين اين صفحه
قلم به دستان نو آمده
بر مدار معنا چرخيدن
سوپر ماريو
يوسا يک اصلاح طلب
يافتم ، يافتم
شازده احتجاب قصه تحقير و انتقام

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام