ترجمه؛ اسدالله امرايي

سوزانا روستين مي گويد، ماريو بارگاس يوسا غول ادبي است. طرفدار جنگ عراق و عاشق اسب آبي؛ فقط از او نپرسيد چرا با مشت به صورت گابريل گارسيامارکز زده بود.يوسا با نجابت و تشخص شهري روي مبل چرمي سياهي در آپارتمانش در نايتس بريج جلوي عکاس گاردين لم مي دهد. از آنهايي نيست که فوري از کوره در برود. هيچ به او نمي آيد اهل کتک کاري باشد. اما 31 سال پيش در سينمايي در مکزيک، مشتي حواله صورت گابريل گارسيامارکز کرد و پاي چشم او را کبود کرد. پس از آن اعلام کردند دوستي شان که در طول دهه 1960 شکوفايي ادبيات امريکاي لاتين شکفته بود به پايان رسيده است. دعواي آنها تبديل به افسانه شد و نه چيزي کمتر، چون هيچ کدام به پشت پرده ماجرا اشاره اي نکردند.
آيا قضيه سياسي نبود که بين مارکز انقلابي و دوست صميمي «فيدل کاسترو» و يوساي بريده که اقتصاد آزاد را به چپ ترجيح داده بود دعوا شود؟ يا گارسيامارکز آن طورکه «داسوسالديبار» در زندگينامه اش نوشته، به اين علت کتک نخورده بود که به «پاتريسيا» همسر موقتاً مطلقه بارگاس يوسا، نظر داشت؟
وقتي اعلان شد نسخه اي از شاهکار ادبي مارکز، «صد سال تنهايي» که به مناسبت چهلمين سال خلق آن و هشتادمين سالگرد تولد خالقش منتشر مي شود، ديباچه اي به قلم يوسا دارد، رمانتيک ها فوراً اميدوار شدند که اين دو دوست قديمي دوباره با هم آشتي کرده اند. اما قضيه به اين سادگي ها نبود؛ بارگاس يوسا حرف تازه اي درباره «صد سال تنهايي» نداشت، فقط اجازه داده بخشي از کتابي را که در سال 1971 درباره مارکز نوشته بود، در چاپ جديد «صد سال تنهايي» به عنوان ديباچه به آن اضافه کنند. لبخندزنان از هرگونه توضيح اضافه اي در اين باره سر باز زد؛ «مي دانم که نااميدتان مي کنم به همه مي گويم؛ درباره گارسيامارکز هيچ صحبتي نمي کنم،هيچ وقت به زبان نياورده ام و هرگز هم نخواهم آورد.»بارگاس يوسا براي چاپ «سنگ محک» به لندن آمده بود که خود، زندگينامه ادبي او به حساب مي آيد.
اين کتاب نويسنده اش را فرد اصلاح طلب عرصه سياست، هنر و ادبيات معرفي مي کند و در آن مقالات انتقادي اي است درباره نويسندگان و نقاشان سياست در امريکاي لاتين، دفاع پرشور از جهاني شدن و بخش هايي از گزارش هاي روزانه اي که پس از شکست رژيم صدام از بغداد براي روزنامه اسپانيايي «ال پائيس»، به همراه دخترش «مورگانا» که عکاس است تهيه مي کرد.
با حمله امريکا به خاک عراق «کلاً مخالف» بود، اما پس از سفر به آن کشور موضع گيري خود را تغيير داد. ديگر آن حرف ها را نزد.وقتي خبرنگار گاردين مي گويد مردم عراق بهايي که پرداختند بهاي بسيار سنگيني بوده، يوسا مي گويد؛ «فقط افرادي مثل شما، که ديکتاتوري را نمي شناسند از اين حرف ها مي گويند. اگر امريکاي لاتيني، آسيايي يا آفريقايي بوديد و مي دانستيد ديکتاتوري يعني چه، هرگز چنين چيزي نمي گفتيد.»«جان کينگ» استاد ادبيات دانشگاه «وارويک» و ويراستار و مترجم کتاب مي گويد چيزي که درباره اين نويسنده جالب به نظر مي رسد، فرازوفرود عقايد اوست؛ «به هيچ موضع خاصي پايبند نيست و در عين حال بعضي از عقايد مخالفش را هم مي پذيرد. زماني چپي ها روي او تاثير گذاشته بودند اما موضع گيري هاي او هميشه پيچيده تر از آني بود که تصور مي کردند.»بارگاس يوسا از مبارزان دوران جنگ سرد امريکاي لاتين است که در نيمه دوم قرن بيستم به راه افتاد، زخم هايي هم که خورد مويد آن است. در سال 1990 در انتخابات رياست جمهوري پرو شرکت کرد. در پي چند کودتاي نظامي، هرج ومرج پرو را فرا گرفته بود، دولت در شرف ملي کردن بانک ها بود و چريک هاي مائوئيست راه درخشان مدام شورش هاي خشونت آميزي را به راه مي انداختند.در انتخابات رياست جمهوري آن سال، با اختلاف راي کمي از «آلبرتو فوجيموري» که نامزد دست راستي تر، پوپوليست و معروف تر بود، شکست خورد. فوجيموري که در اين انتخابات به يوسا حمله کرده و او را اتومبيل لوکس نخبه هاي خشک مغز اسپانيايي ناميده بود، دو سال بعد خودش به يک ديکتاتور تبديل شد. اينکه اين موضوع هنوز براي يوسا گران است، از دو بخش تند کتاب جديدش پيداست. در اين بخش ها او لقب «متعفن» را به رژيم فوجيموري نسبت داده و حاميان او را که تجار ثروتمند بودند، «مدفوعات انساني» خوانده است.
آيا از اينکه رئيس جمهور نشده ناراحت است؟
«شکست در انتخابات، ضربه بزرگي بود چون تلاش زيادي کرده بودم و الان فکر مي کنم که خوب شد. اما سياست هيچ وقت حرفه من نبود. انگيزه هايي داشتم که فکر مي کردم به پرو کمک مي کند، وارد سياست شدم، آن ايده ها در آن دوره بسيار جديد بودند و براي همين هم به آن شدت با آنها مخالفت شد... حالا حتي راديکال ترين حزب هاي سياسي هم به اقتصاد بازار کاري ندارند و اين تغيير فوق العاده اي است،»
امروز که امريکاي لاتين دوباره به چپ گرايش پيدا کرده، نظر يوسا درباره سران حکومت هاي اين محدوده چيست؟
به هوگو چاوس عوام فريب که دلارهاي نفتي را هدر مي دهد اطميناني ندارد و مي گويد؛ «لولا در برزيل پديده تازه اي است که براي امريکاي لاتين مفيد است. در واقع چپي ها از تندروي به سوسيال دموکراسي روي آورده اند و بيشتر به حزب کارگر انگلستان شباهت پيدا کرده اند که خيلي خوب است. اگر طالب دموکراسي واقعي در امريکاي لاتين باشيم، به چپ دموکراتيک و راست دموکراتيک نياز داريم.»
يوسا دولت چپ ميانه «ميشله باشلت» را در شيلي مي ستايد و معتقد است که پرو هم در زمامداري آلن گارسيا که از بقاياي دهه هشتاد است و روزگاري به شدت با او مخالفت مي کرد راه درستي مي رود.
اما به گفته خودش، اگر خبرنگار گاردين اين موضوع را پيش نکشيده بود، او هرگز به سياست نمي پرداخت؛ «زندگي من حول محور ادبيات مي گردد که خيلي هم خوشايند است.»
يوسا يک پايش ليما است و يک پايش گاه در مادريد، پاريس و لندن است که چشم انداز آن مشرف بر بام محراب برامپتون و مجموعه اي از اسب هاي آبي سفالي است که خوشش مي آيد؛ «من اسب آبي را در آفريقا ديدم، گنده و بدترکيب اما در عين حال شور و اشتياق زيادي به جفت خود نشان مي دهند.»
71 سال دارد و مي گويد؛ هيچ گاه تن به بازنشستگي نمي دهد «يا در حال خواندن مي ميرم يا نوشتن فرقي نمي کند کجا.»
خود را «شهروند جهان» مي داند و از بکت و کنراد به عنوان الگوهاي فرهنگي جهاني ياد مي کند. (بکت ايرلندي که به زبان فرانسوي مي نوشت و کنراد لهستاني به انگليسي)
وقتي از پرو حرف مي زند، سرزنده تر به نظر مي رسد؛ « به کشورم، خانواده ام، دوستانم و همين طور زبانم وابسته ام.
مي دانيد که اسپانيايي که من مي نويسم شاخه پرويي زبان اسپانيايي است و شنيدن اين لهجه اسپانيايي براي من لذت زيادي دارد.»
پدر بارگاس يوسا پيش از تولد او مادرش را ترک کرد و او نزد خانواده مادرش در بوليوي پرورش يافت.
والدين او بعدها با هم آشتي کردند و پدرش او را به دبيرستان نظام لئونسيو پرادو فرستاد تا از او مرد بسازد، که الهام بخش رمان اولش شد که شهر و سگ ها نام داشت که در فارسي با عنوان هاي «عصر قهرمان» و بعد زندگي سگي ترجمه شد. در آن مدرسه نظام را به عنوان مرکز قلدرپروري و لمپنيسم و نژادپرستي جامعه به تصوير کشيده بود.
کتاب هاي بعدي او نيز به کاوش در مکان هاي تاريک پرو و به تجربه خشونت آميزي که از سر گذرانده بود پرداخته بودند.
نويسنده در رمان خاله خوليا داستان ازدواج ناموفق خود را با يکي از خويشان که سيزده سال از خودش بزرگتر بود به تصوير مي کشد و آن را با يکي از سريال هاي آبکي راديو بوليوي قاطي مي کند و رمان پست مدرن مي نويسد.
اما حالا ديگر عقايد سياسي او به کل تغيير کرده است. او در اين باره گفت؛ «در دوره ما نمي شد به چپ گرايش پيدا نکني.
چپ گرايي راه عدالت و برابري و بهترين روش مبارزه با امپرياليسم و استعمار تلقي مي شد. آن وقت خيلي چيزها اتفاق افتاد. در دهه 60 بارها به کوبا رفتم و کم کم ترديدم آغاز شد و نگاهم به مسائل کمي انتقادآميز شد.»اين مريد سرسخت ژان پل سارتر از او رو برگرداند «همه چيز را از اول خواندم و دريافتم که کامو ضدکمونيست سرسخت، درست مي گويد، نه سارتر. من صاحب نظراني را که به دفاع و ترويج فرهنگ آزادي پرداخته بودند، دوباره مرور کردم و هنگامي که در انگلستان بودم و خانم تاچر انقلاب کرد به ليبراليسم و شاخه آزاديخواه آن گرايش زيادي پيدا کردم و همين که حالا هستم.»
عکسي از او همراه مارگارت تاچر در قفسه کتابخانه است.برخلاف ديگر چهره هاي برجسته هم نسلش ـ مثلاً گارسيامارکز که مي گفت شايد ديگر داستان ننويسد ـ بارگاس يوسا هنوز هم رمان هاي موفقي مي نويسد که از آن جمله مي توان به رمان
«سور بز» او اشاره کرد که با استقبال زياد منتقدان مواجه شد. او در اين رمان به ديکتاتوري بي رحم ژنرال تروخيو در جمهوري دومينيکن پرداخته است. «من هميشه به انتقادم از ديکتاتورها پايبندم. مثلاً از همان روز اول کلاً با پينوشه مخالف بودم.»يوسا «گفت وگو در کاتدرال» را که رمان ضد استبدادي است و ماجراي آن در دهه 1950 مي گذرد بيشتر از بقيه کتاب هايش دوست دارد، سرانجام مي پذيرد که درباره گارسيا مارکز چيزي بگويد.
«صد سال تنهايي» را يکي از بهترين کتاب هاي قرن بيستم ناميد؛ «اين رمان، حرف ندارد و نوعي توصيف اسطوره اي جهان است که ريشه در امريکاي لاتين دارد و در عين حال اثري بسياربسيار شخصي است.»
آيا نمي خواهد با گذشته و شايعات درباره آن مشت زني، با گفتن واقعيت مقابله کند؟
«اصلاً فکرش را هم نمي کنم. شايعه ها ادامه خواهد يافت اما مهم نيست. زندگي نامه نويس ها هم بايد نان بخورند ـ بگذار سعي کنند واقعيت را از شايعه تشخيص دهند.»