لادن نيکنام

نادرند داستان هاي کوتاهي که در اين روزگار با عطف توجه به مسائل جامعه ايران نوشته شوند. شايد بيشتر داستان نويس ها حالا ديگر بر اين باورند که کارکرد اجتماعي ادبيات را محل اعتباري نيست. اما هستند داستان نويساني که هنوز بر بکر بودن مضامين داستاني پا مي فشارند و اعتقاد دارند که نمي توان از اين کارکرد غافل ماند. آنها شايد با دقت درخور و نگاه موشکافانه دل مي بندند به هر پديده اي که ريشه اي جامعه شناسانه دارد. آنها از تهي بودن خط روايت از برش هاي مردم شناسانه مي پرهيزند و ارجاعات زماني و مکاني دقيق در داستان را نيک مي دانند. اين که نويسنده اي صاحب نظام ارزشي تعريف شده اي باشد في نفسه خوب است يا بد، نکته اي است که خواننده يا مصرف کننده کالاي هنري بايد انتخاب کند. و مگر خود هنر جز برگزيدن همين انتخاب هاست؟ انتخاب هايي که نويسنده براساس پايگاه هاي جهان شناسانه خود به نمايش مي گذارد.
از اين منظر آنچه مجموعه داستان «چوب خط» نوشته محسن فرجي را بيش از هر چيز قابل درنگ مي کند مضامين برگزيده نويسنده است. قصه نويسي که سوداي اجراي تکنيک هاي داستان نويسي مد روز را ندارد. او در هر پانزده داستان خود تکه هايي از زندگي ملموس و عيني آدم هاي زمان ما را به شکلي ارائه مي کند. تکه هايي که در زمينه زمان بعد از جنگ قابل تعريفند. آدم هايي که انگار هنوز ترکش هاي جنگ هشت ساله را در بدن دارند. ذهن به ظاهر منسجمي دارند ولي در لايه هاي ناخودآگاه و دروني خود از هم پاشيده اند. آنها مصداق آدم هايي هستند که با کمي دقت حتي مي توانيم در خود نشاني از آنها بگيريم. کافي است صادقانه با خود روبه رو شويم. مثلاً وقتي در داستان اول اين مجموعه به نام «عاشقت بودن» به شکلي تقريباً غيرمستقيم با سرگذشت يا سرنوشت مصطفي از طريق راوي اول شخص آشنا مي شويم- آن هم از طريق پسرعمويش- دغدغه هاي ذهني شخصيت هاي داستاني برايمان به سبک ميني مال ساخته مي شود.
دلمشغولي هاي آدم هايي که به راحتي مي توانيم در اطراف خود سراغ کرده و حتي اگر باز در سطحي ديگر به آنها بيشتر نزديک شويم هر خطايي را برايشان ببخشيم. در واقع شايد بتوان گفت زيبايي طرح هاي داستان محسن فرجي در همين نکته نهفته باشد که اگر پسرعموي مصطفي يا همان راوي خواسته و ناخواسته گوشه چشمي به رکسانا دارد، از سر اختيار نبوده بلکه بيشتر جبري اجتماعي بر او سايه افکنده است. جبري که محصول خاستگاهي جامعه شناسانه است. نويسنده او را نه يک انسان کنش مند بلکه آدمي واکنشي نشان مي دهد. او را مقتضيات اطرافش مي سازد، نه اين که او بتواند پديده هاي پيرامونش را به شکل مقبول آراسته و از آنها لذت ببرد. راوي در شرايطي به رکسانا توجه نشان مي دهد که اين حرکتش توجيه پذير نمي نمايد. از سويي ديگر تراژدي داستان در لحظه اي اتفاق مي افتد که راوي متوجه مي شود مصطفي بر اساس حادثه اي نه چندان مشخص به قزوين رفته است. جايي که احتمالاً دغدغه اي عاطفي نسبت به آن داشته است. شايد بر همين سياق حس راوي نسبت به رکسانا هم در نهايت قابل قبول شود. آنچه اين قصه کوتاه را در ذهن ماندگار مي کند بي ترديد هوشمندي نويسنده است در طراحي موقعيت روابط انساني اثر.
همين رويکرد به شکلي ديگر در داستان «انجيرها مال همسايه است» اتفاق مي افتد. اين داستان با فضاسازي درخور، بافت اجتماعي تهران را مي سازد. تهراني که حادثه داستاني در آن، در زمان بعد از جنگ تصوير مي شود. فضاي کلي داستان همچنين القا مي کند که گويي جنگ تمام نشده است. افراد با نمايش کنش هاي بيروني برجسته مي شوند. همچنين ديالوگ هاي موفق و پيش برنده ميان آدم هاي داستاني، اسباب همدلي خواننده را با موقعيت دردناک يک معلول جنگي و همسرش فراهم مي کند. زن بدون آن که عصبي يا بي قرار شود بارها در جا به جا کردن همسرش دچار مشکل مي شود. اما هرگز لب به شکايت نمي گشايد؛«گوشه چادر را به دندان گرفت. به دسته هاي ويلچر فشار آورد. چرخ هاي جلو بالا رفت. پاهاي مرد در هوا تاب خورد. به چرخ هاي عقب ويلچر فشار آورد. چرخ هاي جلو بالا رفت. پاهاي مرد در هوا تاب خورد. چرخ هاي عقب ويلچر در جوي افتاد. زن به جلو خم شد. عضلات صورتش درهم رفت. ويلچر را رد کرد. وارد کوچه که شدند زن ايستاد. از کيفش تکه کاغذي بيرون آورد. نگاهي به کاغذ و ديوار اولين خانه انداخت. گفت همين جاست. راه افتادند.» (ص 16)
و نکته جالبي که در اين داستان يا بسياري از داستان هاي «چوب خط» ديده مي شود فقدان وجود دعواهاي کلامي ميان زوج هاست. زن ها و مردها در اين کتاب بدون نمايش تنش بيروني به شکل غريب با يکديگر درگيرند. در واقع آدم ها با هم به دليل جبر اجتماعي در تنشي زيرپوستي غوطه ورند. نويسنده راه نجات موثري هم پيش پاي کاراکترها نمي گذارد و آنچه پس از خواندن هر داستان در ذهن خواننده اتفاق مي افتد پايين رفتن از پله هاي سردابي است تاريک.
ما در کنار هر روايت به اوج ناتواني انسان ايمان مي آوريم که اين مي تواند ريشه در نگاه جبرانديشانه نويسنده داشته باشد. البته فراموش نکنيد که غالب کاراکترهاي اثر با تضادي دروني تصوير مي شوند. تضادهايي که ريشه در ذات آدمي داشته و به همين دليل به باورپذيري و واقعيت مانندي هسته هاي روايي کمک مي کند.
اما به نظر مي رسد که نويسنده در بيشتر قصه هاي خود، به آن نگاه جامعه شناسانه ادبيات که از آن سخن رفت توجه داشته. حتي گاه چنين انديشه اي خود را به شکلي افراطي تر نشان مي دهد وقتي که گويي نويسنده از فرط هيجان در مقابل سوژه داستاني به فرم آن دقت لازم را نکرده و در کوتاه ترين و ميني مال ترين شکل ممکن با رعايت الگوي ايجاز قصه را برساخته است. رسول فرجي در اين مورد چنين مي گويد؛ «با حرف شما موافقم. براي من محتوا و مضمون مهم تر از شکل و فرم است و گول اين حرف ها را نمي خورم که فرم و محتوا دو روي يک سکه اند.
فکر مي کنم در نزد محتواگرايان به نسبت فرماليست ها يک تفاوت ساختاري و خيلي مهم نسبت به اين دو مقوله وجود دارد که خودش را در دل کار نشان مي دهد. جدا از بحث کتابم از آنجايي که انسان رويکرد اصلي اش در نگاه به جهان و متن مبتني بر زبان است و زبان هم سازنده محتوا است در نهايت آنچه که ماندگارتر خواهد بود، معنا و مفهوم است نه فرم و شکل. در رابطه سه گانه انسان، زبان و جهان وسيله معنا کردن جهان براي انسان، زبان است و وقتي که صحبت از معنا کردن مي کنيم پا به عرصه مضمون و محتوا گذاشته ايم. فرم براي من فقط شکل ارائه آن محتوا و مضمون است و البته طبيعي است که نمي توان از کنار اين مقوله هم بي اعتنا و بي توجه گذشت.»
ولي آنچه در اين مقوله قابل درنگ است، وجود نگاه اجتماعي يا کارکرد اجتماعي در متن هاي داستاني است. نگاهي که به عنوان نمونه در داستان «مي گويم عيب ندارد»، «هزار راه»، «برو دستشويي» و «سردي دستمال تاريک» به وضوح ديده مي شود. گويي که در اين داستان ها ما با نويسنده اي با پايگاه هاي فکري خاص و سمت و سو دار روبه رو هستيم. طبيعتاً اين که نويسنده اي با جهان بيني خاص خود، جهان داستاني اش را ابتدا براي خود و سپس براي خواننده اش طراحي مي کند، في نفسه نه تنها عيبي ندارد بلکه گاه حتي فقدان چنين رويکردي آزاردهنده است ولي وقتي اين نگاه به شکلي برجسته شود که از ساختار داستاني و طرح آن پيشي بگيرد، طبيعتاً نياز به دروني شدن آن احساس مي شود. نويسنده در اين باب مي گويد؛ «خيلي دوست دارم که نويسنده متعهد باشم. البته با اين توضيح خيلي ضروري که منظورم از تعهد، تعهد در معناي ايدئولوژيک آن و القاي انديشه ها و آرايي از بيرون به نويسنده نيست بلکه منظورم يک التزام و تعهد کاملاً دروني به انسان و اجتماعي است که در آن زندگي مي کند. با اين حال بايد اين را هم گفت که هنگام نوشتن تمام اين داستان ها هيچ جلوه يا اثري از آن نگاه متعهدانه مقابل روي من نبوده است. به عنوان مثال با اين پيش فرض داستاني را شروع نکرده ام که به مظلوميت زنان در جامعه خشن امروز بپردازم. بلکه اين تعهد در پشت ذهن من و پس از داستان مي آيد و به آن مي پيوندد. به همين دليل مي بينيد که اين تعهد با آن تعهدي که به معناي تزريق يا القاي انديشه اي از سوي نهادهاي قدرت يا احزاب فکري و سياسي باشد متفاوت است. قصد سرزنش يا نکوهش هيچ نويسنده اي را ندارم و نمي خواهم براي ديگران بايد و نبايدي تعريف کنم چون در آن صورت خودم به جرگه کساني مي پيوندم که ادبيات متعهد دروغين را تبليغ و ترويج مي کنند. با اين حال به شخصه نمي توانم و نمي خواهم درباره زوج هاي جواني که در کافي شاپ نشسته اند و فارغ از دنيا به شکلي شبانه روزي سيگار دود مي کنند، داستان بنويسم.»
ما در داستان «سردي دستمال تاريک» با برشي از زندگي زن و مردي آشنا مي شويم که پس از مدتي دوري و بي خبري از يکديگر در کافه اي نشسته و مشغول خوردن قهوه هستند. نويسنده در چنين موقعيتي با ظرافت و هوشمندي خاصي موقعيت ذهني و رابطه اين دو را مي سازد، هيچ يک از اين دو نفر ديالوگ تعيين کننده يا تکان دهنده اي ندارند ولي هر چه در روايت جلو مي رويم بر تنش فضا افزوده مي شود و آن کسي که نقش کنترل کننده اين فضا را دارد، نهايتاً زن است. زني که به شکلي نهاني از طبيعتي مقتدر برخوردار است. چه در اين داستان و چه در داستان «عاشقت بودن» شعر و ترانه موسيقي خاصي در متن داستاني وجود دارد که ممکن است از نظر بعضي از مخاطبان کارکردي بيرون متني داشته باشد. هرچند که به خصوص در داستان «سردي دستمال تاريک» اين جريان به ساختن فضاي کافه کمک مي کند. خود محسن فرجي بر اين باور است؛ «دکتر حميد ياوري در ويرايش و بازنگري داستان ها به من خيلي کمک کرد که ممنون و مديونش هستم. يکي از نکاتي که اين نويسنده با نگاه هوشمندانه اش به من يادآوري کرد اين بود که اگر جايي به شعر يا ترانه خاصي اشاره مي شود، اسامي خالقان آنها بيايد بيشتر جنبه و جلوه برون متني پيدا مي کند ولي با حذف آن اسامي و ارجاع ندادن به کتاب يا مولف خاصي، تا حدودي مي توان آن شعر يا ترانه را جزء متن تلقي کرد.»
ويژگي ديگر داستان هاي «چوب خط» زبان ساده آنهاست. نويسنده در کل اين داستان ها از يک زبان استفاده مي کند. جمله ها اکثراً کوتاهند. کمتر جمله اي را مي توان در کتاب پيدا کرد که از حد پنج يا شش کلمه تجاوز کند. اين زبان از آنجايي که به شکل تکرارشونده اي در همه داستان ها حضور دارد ناخودآگاه خواننده را به اين فکر مي اندازد که چرا زبان و لحن راوي هاي اول شخص هيچ تفاوتي با راوي هاي سوم شخص ندارد.
مگر مي شود تمام راويان با يک زبان بينديشند و با يک زبان قصه تعريف کنند. چه تفاوتي است ميان راوي «عاشقت بودن» و راوي اول شخص «بابا» يا حتي راوي داستان نسبتاً بلندتري به نام «روزگار دوزخي آقاي دïرچه پياز»؟ آيا حتي خود راوي هاي اول شخص هم نبايد هنگام روايت، زبان متفاوتي را داشته و قصه را براي ما بگويند؟ چگونه ممکن است بافت زباني، نوع صرف و نحو جمله ها و لحن راوي ها يکسان باشد؟ آيا اين نوع نگرش در ارائه داستاني نشان از وجود يک زبان و آن زبان نويسنده در پس هر روايتي نيست؟ محسن فرجي مي گويد؛ «بايد به حساب ضعف داستان گذاشت. البته فکر نمي کنم کاملاً اين شکل اتفاق افتاده باشد. به عنوان مثال وقتي با خودمان يا با ديگري حرف مي زنيم خيلي کم از حرف ربط «و» استفاده مي کنيم. دقت کرده ام که اين حالت در راوي اول شخص يا ديالوگ ها پيش نيايد. اين يک نمونه کوچک است که در آن من به تفاوت نوع حرف زدن راوي اول شخص و راوي سوم شخص يا داناي کل توجه داشته ام. اعتقادي هم به جا به جايي ارکان جمله ندارم مگر در شرايط خيلي خاصي که اقتضا کند. مثل داستان «تو منشي آقاي رئيسي؟» به نظر من در برخي از داستان هاي فارسي جابه جايي ارکان جمله با دليل و هدف خاصي انجام نگرفته و براي به رخ کشيدن توانايي هاي زباني نويسنده است که البته به نظرم توانايي محسوب نمي شود. فکر مي کنم متاسفانه در فضاي ادبي ايران دو نکته با هم مخلوط شده و آن اين که پيچيدگي هاي زباني و خارج شدن از نرم زبان به معني رسيدن به يک فضاي ادبي در نظر گرفته شده. در صورتي که اساساً غرض از استفاده از زبان اين بوده که از پتانسيل ها و ظرفيت زبان براي بيان چيزهايي که در داستان به شکل آشکار گفته نمي شود استفاده کنيم. به عنوان مثال با بهره گيري از لحن يا استفاده از ايهام و ساير تمهيدات ادبي مي توانيم از زبان استفاده بهينه اي داشته باشيم.»
به جز داستان «تو منشي آقاي رئيسي؟» که راوي آن زن پا به سن گذاشته اي است و تک گويي يکدستي داشته باقي داستان ها با جملات کوتاه که ساختار تصويري و توصيفي دارند در خدمت انديشه و اتفاق داستان هستند.

سبک ميني مال بيشتر داستان ها نيز از ديگر ويژگي هاي مجموعه داستان «چوب خط» است. ما در بعضي از داستان ها به دليل جذابيت طرح روايت بي اختيار مي خواهيم از آن موقعيت يا شخصيت اطلاعات بيشتري داشته باشيم. مثلاً وقتي در داستان «برو دستشويي» با زني آشنا مي شويم که هنوز عاشق مردي است که شهيد شده است دوست داريم در عين تکرار بر وجه ملال آور و روزمره زندگي زن که اتفاقاً در داستان به شکل خوبي نشان داده شده است از جزئيات رابطه ذهني اين زن با آن مرد بيشتر بدانيم. يعني اگر نويسنده بر ذهنيات و تخيلات اين شخصيت بيشتر مانور مي داد هم در تعميق او خود گام بسزايي برداشته بود هم در ماندگارترکردن روايت اثر. نويسنده هرگز در ارائه اطلاعات درباره آدم هاي داستاني اش دست و دلباز نيست و تناقض وقتي بروز پيدا مي کند که داستان ها اغلب دغدغه طرح روابط انساني دارند. نويسنده در مورد نوع جمله بندي داستان هايش و ايجاز آنها مي گويد؛ «براي توضيح اين نکته بايد به اين مساله اشاره کنم که اضطراب به عنوان يک پديده بيروني و نيز يک مولفه شخصيتي در من خيلي در بريده بريده شدن جملات و کوتاه گويي هاي ممتد و تلگرافي راويان و شخصيت ها نقش داشته است. اين اتفاق کاملاً ناآگاهانه است. اما در مورد ايجاز اميدوارم اين به معناي توجيه نقاط ضعف داستان نباشد اما بر اين گمانم که دموکراسي لازم براي هر متن ادبي بايد دست مخاطب را براي حضور فعال تر در متن باز بگذارد تا او بتواند بقيه ماجراهاي داستان و روابط آدم هاي آن را براساس آنچه که خود مي خواهد و مي پسندد بنويسد. البته در نگاه به هر متن ادبي مي توان مولفه هاي شخصيتي نويسنده را نيز رديابي کرد. به عنوان يک آدم بي حوصله، توانايي و انرژي رواني براي نوشتن داستان طولاني تر را ندارم.»
خصيصه ديگر مجموعه داستان «چوب خط» تکرار حضور شخصيتي به نام رکسانا و همچنين مصطفي است. در بيشتر داستان هاي کوتاه اين دو پرسوناژ حضور دارند. حضوري که در نيمه اول کتاب مي تواند تصادفي تلقي شود وقتي به نيمه دوم مي رسيم از سبک روايت ابتدايي فاصله گرفته و شيوه هاي متنوعي پيدا مي کنند و با خود مي انديشيم که چرا هر شخصيت زني نامش رکساناست اما با کمي تامل متوجه مي شويم که شايد رکسانا وجوه مختلف نوع زن امروز ايراني است و به همين سياق مصطفي نيز نمونه اي از مرد اين زماني است که نويسنده هر بار به بخشي از اين ابرشخصيت نور تابانده است.
او با استفاده از اين تکنيک توجه ما را بيش از پيش به درک و دريافت روانشناسانه شخصيت هاي دوروبرمان دعوت مي کند. سويه هاي مختلف انسان معاصر که در قالب هاي مختلف معرفي مي شود، ما را به دقت موشکافانه بيشتر در کاراکترهاي قصه وادار کرده و در عين حال از موضع گيري نسبت به اين شخصيت ها بر حذر مي دارد. اين آزادمنشي به خصوص در داستان «قول هاي منتشر در ولايت کله بزي ها» خود را به زيبايي نشان مي دهد. داستاني که هر بار از منظر يکي از آدم هاي قصه نقل مي شود. نقلي که متکي بر توصيف و تصوير از حادثه داستاني است که اشاره به افسانه هاي قومي دارد. خود نويسنده نسبت به اين رويکرد معتقد است؛ «براي من رکسانا نماينده زن امروز ايراني است که در جامعه پرتنش که اخلاقيات در آن کمرنگ شده بسيار بيشتر از مردان در معرض آسيب است. رکسانا نمونه زني است که بايد بار تنهايي هاي خودش و نابساماني هاي زندگي را به دوش بکشد ولي در هر داستان جلوه ها وگوشه هايي از اين شخصيت نمونه اي انتخاب شده و رخ مي نمايد و پررنگ مي شود. او بايد ملال زندگي را تحمل کرده و ميراث دار و محکوم زيستن در جامعه اي با تاريخ مذکر است. در داستان هاي مختلف جلوه هايي از شخصيت برجسته مي شود.»
ما در حالي کتاب «چوب خط» را به پايان مي بريم که با برش هايي از موقعيت انسان در عصر حاضر آشنا شده ايم. آدم هايي با تعريفي خاص و ظريف که محسن فرجي برايمان به رشته تحرير درآورده است. از اين مجموعه داستان بدون شک تکه هايي تکان دهنده و اثرگذار در ذهن هر مخاطبي نقش مي بندد، وقتي به پسربچه اي فکر مي کند که توسط صاحب کارش مورد آزار قرار گرفته يا زن و شوهري که نگران سقفي هستند که از آنها دريغ شده است و باز دختر شيرين عقلي که حريم خصوصي ذهنش مورد هجوم مردي ميانسال قرار مي گيرد. انتخاب چنين موقعيت هايي بي شک جسورانه است و در ذات خود باورپذير. شايد هنگامي که خوانش داستان ها را به پايان مي بريم ديگر برايمان مهم نباشد که چقدر راوي ها متنوعند يا زبان داستان ها چرا يکسان است بلکه بيشتر در اين خيال غوطه وريم که چه بر سرمان رفته است که چنين از کنار يکديگر بي تفاوت مي گذريم. بايد به عقب برگرديم و دوباره ببينيم. تماشا کنيم. ساده نگيريم و اين همان کاري است که نويسنده هنگام خلق انجام داده است.