پنج شنبه، 24 خرداد 1386 - شماره 1417
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
گفت وگو با رضا قاسمي
حوصله هيچ جمعي را ندارم
بابک مهديزاده

رضا قاسمي سال هاست که دور از ايران به سر مي برد و در فرانسه. قاسمي هنرمندي است در بسياري از رشته ها. او کارش را با نمايشنامه نويسي و تئاتر شروع کرد، برنده جايزه هاي زيادي شد، در فرانسه هم چندين تئاتر را روي صحنه برد. او در موسيقي هم دستي دارد، کلاس هاي موسيقي در اروپا برگزار کرده و در چند تور و کنسرت هم با شهرام ناظري ساز زده است. تاليفات و تحقيقاتي هم در عرصه موسيقي دارد. اما اکنون او تنها به رمان نويسي روي آورده است و نه ديگر خبري از تئاترهايش است و نه کنسرت هايش. سومين رمان او به نام «وردي که بره ها مي خوانند» در پاريس چاپ شد. رماني که سال ها پيشتر با نام ديگري در اينترنت و في البداهه نوشته شد بي آنکه نويسنده از پايانش خبر داشته باشد اما وقتي که داستان به پايان رسيد سال ها زمان برد تا هم نامش عوض شود و هم اصلاحاتي بر رويش انجام گيرد و به صورت يک کتاب در اروپا عرضه گردد. با رضا قاسمي، گفت وگويي را در دو بخش ترتيب داديم. بخش اول درخصوص زندگي هنري اوست و بخش دوم درباره سومين اثرش، وردي که بره ها مي خوانند.

?شما با نمايشنامه نويسي و کارگرداني تئاتر شروع کرديد و برنده جايزه هاي زيادي هم شديد. بعد از انقلاب و با عزيمت تان به فرانسه به موسيقي هم روي آورديد و چند آلبوم ارائه کرديد. اما اکنون داستان نويسي را به طور جدي دنبال مي کنيد. دليلش چيست؟

دليلش اين است که، برخلاف موسيقي و تئاتر، رمان نويسي کاري است يک نفره. نوشتن رمان به من امکان مي دهد در انزوا زندگي کنم. سال هاست که ديگر حوصله هيچ جمعي را ندارم. انسان براي من موجود هراس انگيزي است. هيچ حيواني همنوع خودش را نمي درد. اما انسان، همنوع که هيچ، همکار خودش را هم به راحتي مي درد.

?اين روحيه در کارهايتان هم مشهود است مثل قهرمان رمان همنوايي شبانه ارکستر چوب ها که مبتلا به بيماري پارانويا است و فکر مي کند آدم ها قصد آسيب رساندن به او را دارند. آيا اين خصلت را در تمام آدم ها مي بينيد يا اينکه فقط مختص به قوم خودتان هست؟

پارانويا؟ قوم خودم؟ کافي است نگاهي به دور و برتان کنيد؛ عراق و افغانستان امروز. يوگسلاوي و روانداي ديروز. در همين ايران خودمان مردم به دليل خوکردن با محيط خودشان متوجه نيستند تا چه حد خشونت در رفتار و کلامشان جاري است. تنها کسي که از بيرون مي آيد مي تواند بگويد آقا يا خانم بوي سوز مي آيد. الان سال هاست که من نمي توانم هيچ فيلم ايراني را تحمل کنم. بعد از پنج دقيقه خاموشش مي کنم. از بس سر و صدا توي اين فيلم هاست. از بس تنش و عصبيت در صدا و رفتارهاست. البته «قوم خودمان» هم که فاجعه است. کافي است برويد روي گوگل و اسم مرا جست وجو کنيد تا ببينيد همين که من يک کاري منتشر مي کنم چند نفر از همين نويسندگان و شاعران مقيم خارج مي خواهند خرخره مرا بجوند. مي بينند کارم را نمي توانند نفي کنند (چون در معرض ديد همه است) مي کوشند شخصيتم را زير سوال ببرند، با تهمت و فحاشي و طرح ادعاهاي بي اساس(چون مي ببينند من اهل دعوا و وارد شدن به اين جنجال هاي حقيرانه نيستم) حالا خوب است که پانزده سالي است که بيرون از پاريس زندگي مي کنم و سال تا سال چشمم به آدميزاد نمي افتد نه از نوع ايراني اش نه از نوع خارجي اش.

?ترجمه آثارتان به فرانسه و انگليسي آيا با استقبال هم مواجه شده است؟

از اين امر بي اطلاعم. دوستي داشتم که به دليل علاقه به کارهاي من لطف مي کرد و دنبال چاپ آثارم را مي گرفت. من حتي از چند و چون قراردادها هم بي اطلاع بودم. او مسووليت همه امور را به عهده گرفته بود. وقتي قرارداد را مي آورد من فقط مي پرسيدم « حکم اعدامم که نيست؟» و او مي خنديد و مي گفت «نه خيالت راحت باشد» من هم امضا مي کردم. حالا چند سالي است که اين دوست در ايران فعاليت مي کند. به همين دليل هم من در جريان امور نيستم. الان هم يک سال و نيم است جواب اي ميل هاي يک بنده خدايي را که «همنوايي شبانه...» را به انگليسي ترجمه کرده است نداده ام. او هم خسته شد از بس تماس گرفت. حالا هم هر وقت به خودم نهيب مي زنم که تماسي با او بگيرم مي بينم نه اسمش به يادم مانده نه اي ميل او را دارم.

?استقبال در آنجا بيشتر بود يا در ايران؟

طبيعي است که در ايران. در فرانسه هر سال پانصد، ششصد رمان تازه منتشر مي شود. نبايد انتظار داشت که آثار ترجمه شده نويسندگان خارجي به آساني مطرح شوند مگر اينکه نويسنده، مثل همه جاي دنيا، اهل ارتباط باشد و زد و بندهاي گسترده اي هم با دست اندرکاران رسانه ها داشته باشد؛ مثل همه جاي دنيا. ايمره کرتژ، بنا به گفته ناشرش، تا پيش از آنکه جايزه نوبل را ببرد، فقط دو هزار نسخه از آثارش به فروش رفته بود. هيچ کجا هم خبري از او نبود. الان رسانه هاي خارج شده است محل معرفي نويسندگان بست سلر يا کساني که حاضرند وارد بازي هاي سياسي شوند. به هر حال من حاضر نيستم انزوايم را با هيچ چيزي عوض بکنم.

نگران آثارم هم نيستم. آنها اگر ارزشي داشته باشند سرانجام جاي خودشان را پيدا مي کنند. اگر هم بي ارزش باشند همان بهتر که فراموش بشوند.

?چرا اين همه بدبيني. فضاي داستان هايتان نيز شبيه داستان محاکمه کافکا است و مثل اينکه شبيه به روحيه خودتان. با اين همه بدبيني و عدم نگراني نسبت به آثارتان چطور مي توانيد آثار بهتري ارائه دهيد؟

نويسنده از زير بته به عمل نمي آيد. هر نويسنده اي تعدادي قوم و خويش دارد. کافکا از خويشان نزديک من است. متاسفانه در ايران کمتر ديده ام که اين را در نظر بگيرند. حتي روشنفکران و منتقدان ادبي اش هم اصل را بر برائت نمي گذارند. به محض مشاهده کمترين شباهت به جاي آنکه مساله را از زاويه خويشاوندي، تاثير يا توارد بنگرند شروع مي کنند به اتهام زدن. مساله عدم اعتماد به نفس است. گويي کسي باور نمي کند يک ايراني بتواند کاري اصيل کند. اما اينکه با چنين روحيه اي چطور مي توان آثار بهتري نوشت، جوابش ساده است. بايد ديد هرکس براي چه مي نويسد. نوشتن من معطوف است به يک نياز دروني، نه سليقه مخاطب. من به وضعيت اين جهان معترضم چون احساس مي کنم يک چيزي سر جاي خودش نيست. يک جاي کار لنگ مي زند. نوشتن هر اثر تلاشي است براي آفريدن جهاني بدون نقص و چون چنين چيزي امکان پذير نيست، پس چالش نويسنده همچنان در هر اثر تازه سر جاي خودش باقي مي ماند. البته اين چيزي که مي گويم صرفاً مربوط است به خود من و طبيعتاً کسي که براي شهرت مي نويسد يا مي خواهد اسمش همچنان سر زبان ها باقي بماند چنين دغدغه اي ندارد.

?با اين اوصاف آيا نويسندگي براي شما صرفاً يک کار شخصي است و دنياي بيروني برايتان اهميتي ندارد؟

نويسندگي يک سرنوشت است. من آن را انتخاب نکرده ام. اين سرنوشتي است که به من تحميل شده است. اما اين به آن معنا نيست که دنياي بيروني براي من اهميتي ندارد. من مي نويسم تا جهان را بهتر درک کنم. طبيعتاً، با انتشار آثارم، به کساني هم که نوشته هاي مرا مي پسندند کمک مي کنم تا آنها هم درک بهتري از اين جهان داشته باشند.

?آيا آثار ايراني توان مقابله با آثار برتر دنيا را دارند؟

هنوز زود است.

?چرا نويسندگان بزرگ ايراني چندان در دنيا معروف نمي شوند؟

به دليل بي سوادي يا کم سوادي. در ايران، ما نويسنده خوش قريحه کم نداريم؛ اما آنها را بگذاريد کنار يوسا يا فوئنتس تا ببينيد چقدر سوادشان کم است. من عمداً اين دو نويسنده امريکاي لاتيني را مثال زدم چون مثل خود ما متعلق اند به جهان سوم.

?منظور از سواد چيست؟ يک نويسنده براي جهاني شدن چه معلوماتي بايد داشته باشد؟

ببينيد، من دولت آبادي را مثال مي زنم چون بسيار با استعداد است. در هر کار او هميشه مي توان فصل هايي پيدا کرد نبوغ آسا. مثلاً فصلي در «جاي خالي سلوچ» که دو برادر بر سر بوته هاي خار توي سروکله هم مي زنند، يا فصل اقليم باد در «روزگار سپري شده مردم سالخورده». اما براي جهاني شدن وجود فصل يا فصل هايي درخشان در اين يا آن اثر کافي نيست. براي حضور در سطح جهاني نويسنده بايد تمام فرهنگ خودش و تمام فرهنگ غرب توي مشت اش باشد. نه فقط در مورد رمان و ادبيات که به طور کلي در مورد هر چيزي نويسنده بايد نظرگاه شخصي خودش را داشته باشد. ذهن دولت آبادي ايدئولوژيک است. يعني در حرف هايش به جاي يک نظر منحصر به فرد ما غالباً بازتاب همان عقايد سياسي چپ هاي دهه چهل را مي بينيم. کساني مثل فوئنتس يا يوسا نه فقط تمام تاريخ ادبيات غرب را مي شناسند که تمام اتفاقات مهم در زمينه نقاشي، تئاتر، موسيقي و سينماي غرب را هم دنبال مي کنند. يوسا رمان درخشان «در ستايش نامادري» را براساس هفت، هشت تابلوي مهم تاريخ نقاشي غرب از قرن شانزدهم تا امروز مي نويسد. اينکه نويسنده اي مثل دولت آبادي کتاب هاي چاپ شده در مورد نقاشان غربي را ببيند البته خيلي خوب است. اما ديدن اين تابلوها توي موزه ها به کل چيز ديگري است. من ترديد ندارم که اگر دولت آبادي آن دو تابلوي معروف خوان ميرو (آبي 1 و آبي 2) را از نزديک ديده بود، و ديده بود که نقاشي مثل ميرو آن هم در اوايل قرن بيستم چطور سطح آن تابلوي عظيم (حدوداً دوازده متر مربع) را فقط با چند خط و يکي دو تاش پر کرده است، امکان نداشت که کليدرش را، آن هم در آخر قرن بيستم، در ده جلد بنويسد.

?ادبيات در ايران دچار رکود شديدي شده است و ديگر خبري از آثار گرانبهاي دهه 40 نيست. دليل چيست؟

نمي دانم از کدام آثار گرانبهاي دهه چهل مي گوييد. اگر منظورتان شعر است حق با شماست. اما در زمينه ادبيات داستاني با شما هم عقيده نيستم.

?يعني حتي داستان هاي صادق هدايت و

تک نوشته هايي مثل شازده احتجاب و سووشون و تنگسير و... نيز جزء آثار گرانبها محسوب نمي شوند؟

آيا نويسنده ها حتماً بايد بميرند تا آثارشان «گرانبها» به حساب بيايد؟ آثاري که نويسندگان ما در اين سال ها آفريده اند اگر برتر از اين آثاري نباشند که شما نام برديد چيزي هم از آنها کم ندارند.

?دنيا به کدام يک از نويسندگان و شعراي ما استقبال نشان داده است و چرا؟

به هيچ کدام. به اين دليل که ما در زمينه تفکر و در زمينه تکنيک هاي داستان نويسي هنوز به جايگاه درخوري در جهان نرسيده ايم. اما مي توانم بگويم پيشرفت زيادي نسبت به گذشته داشته ايم. مورد مرجان ساتراپي هم البته استثناست و نبايد فراموش کرد که کار او «باند دسينه» است (نمي دانم معادلش را در ايران چه مي گويند، عجالتاً بگوييم داستان مصور) و اين البته ربطي به ادبيات ندارد.

?اين پيشرفت را در چه آثاري مي بينيد؟ چون اکثراً معتقدند که امروزه ديگر آثار درخشان کم توليد مي شود.

من فقط يک مثال مي زنم و مي گذرم. همان يک داستان «سپرده به زمين» نجدي مي ارزد به تمام داستان هاي کوتاه هدايت. من اگر بخواهم نام ببرم اين فهرست طولاني مي شود. اما اگر اين آثار درخشان کمتر به چشم مي آيند يک دليلش اين است که ميان حجم سرسام آور کارهاي منتشر شده گم مي شوند. به عبارت ديگر با رشد حيرت انگيز تعداد نويسندگان و نيز افزايش چشمگير حجم آثار منتشر شده اين توقع هست که تعداد کارهاي درخشان هم بيشتر باشد. اما اين حکم مارکس که کميت موجد کيفيت است، مثل هر حکم ديگري، هميشه صادق نيست.

?اما نويسندگان و شعراي امروزي چندان براي مخاطب عام آشنا نيستند درحالي که سال ها پيش شاملو، نيما، صادق هدايت، آل احمد و بسياري ديگر که اکنون هم زنده هستند در بين مردم تاثيرگذار بودند. چرا امروزه ديگر از اين مرجعيت و اثرگذاري خبري نيست؟

چه بهتر که اين مرجعيت و تاثيرگذاري ديگر وجود ندارد. ادبيات و هنر عرصه تقليد نيست که نياز به مرجع داشته باشد. آن نوع تاثيرگذاري برمي گشت به فضاي سياست زده ايران و نقش سياسي آن شاعران و نويسندگان در جامعه. امروزه ادبيات بيش از هر زمان ديگري به ارزش ادبي اش سنجيده مي شود نه ميزان تعهدش به سياست. نويسنده و شاعر هم اگر براي خودشان نقشي اجتماعي قائل باشند مي کوشند اين نقش را در زندگي شخصي شان ايفا کنند نه در آثار ادبي شان.

?هميشه هنرمندان ما همديگر را قبول نداشتند و همواره همديگر را نفي مي کردند. ظاهراً شما هم البته بيشتر از ديگران چنين خصيصه اي داريد. چرا؟

نفي کردن نشانه حماقت است يا حب و بغض يا حقارت يا حسادت. من نقد مي کنم نه نفي. اشاره من به دولت آبادي صرفاً به لحاظ آسيب شناسي ادبيات ماست و اگر از او مثال زدم درست به اين دليل است که براي کار او بيش از بقيه احترام قائلم. يعني معتقدم که او اگر در غرب بزرگ مي شد حتماً نويسنده بزرگي مي شد. امروزه سواد يک دانشجوي فرانسوي، به طور متوسط اگر حساب کنيم، بيش از سواد بسياري از نويسندگان ايراني است. خودم را هم مستثني نمي کنم. اين يک معضل بزرگ اجتماعي است. دولت آبادي همين که توانسته خودش را از روستايش برساند تا اينجا خيلي هنر کرده. من صراحتاً بگويم نه دبستان، نه دبيرستان و نه دانشگاه ما هيچ چيزي به ما ياد نمي دهند. داشتن نظرگاه شخصي و روش درست فکر کردن دو چيزي هستند که بايد از همان مرحله دبستان به کودکان ياد بدهند که نمي دهند. اگر کيارستمي امروز جايگاهي در جهان دارد مال اين است که او نظرگاه شخصي دارد. اينکه ما بپسنديم يا نه امر ديگري است. اما او در مورد هر چيزي نگاه ويژه خودش را دارد. اين مهم ترين چيز است در کار هنر. از همه اينها گذشته، ما جرات فکر کردن را از همان کودکي در فرزندانمان مي کشيم. اين برمي گردد به سنت هاي ما و آداب معاشرتمان. چقدر اين جمله « تو ديگه چي مي گي بچه» را از دهان پدر و مادرها و بزرگترها مي شنويم؟ در سنت ما داشتن فکري از آن خود مهم نيست. همه فکرها را قبلاً بزرگترها کرده اند و مهم فقط اطاعت کردن است.

?آيا سانسور در دهه 40 کمتر بود که نويسندگان ترک وطن نمي کردند اما اکنون بسياري از نويسندگان ما راهي غربت مي شوند؟

در آن زمان خط قرمز سانسور محدود بود به شخص شاه و خاندان سلطنتي. اما امروز خط قرمزها گسترش يافته و به امور اخلاقي و اجتماعي و ديني تسري پيدا کرده است؛ يعني اموري که بسيار کشدارند و درک هرکس از آنها بسيار متفاوت است.

?اين ترک وطن و ادبيات در غربت چه تاثيري بر ادبيات ما گذاشته است؟

گسترش افق ديد و نوشتن بدون محدوديت. البته اين امر براي کساني اتفاق افتاده که چاپ شدن يا نشدن کتاب شان در ايران دغدغه خاطرشان نيست و نفس نوشتن برايشان در درجه اول اهميت قرار دارد. اما نبايد فراموش کرد که اين ترک وطن بسياري را هم نابود کرده است. ترک وطن و مهاجرت براي بقاست. همانطور که مهاجرت پرندگان هم براي بقاست. اما اگر قرار باشد براي پرندگان مهاجر هم امکان بازگشت مسدود شود تعداد کمي از آنها مي توانند جان سالم به در برند و خود را با محيط تازه وفق بدهند.

?اما مخاطب نويسنده را ترغيب مي کند و اين نقدها و ميزان اقبال خواننده هاست که موجب اعتلاي يک اثر مي شود. آيا اين را قبول نداريد؟

مسلم است که داشتن مخاطب و دريافت بازتاب هاي مثبت باعث دلگرمي است. اما وقتي نفس خلاقيت، به دليل محدوديت ها، در خطر قرار مي گيرد چه راه ديگري باقي مي ماند جز ترک کردن سرزمين خود؟ من زماني که در ايران بودم از همه اين بازتاب هاي مثبتي که شما گفتيد برخوردار بودم. اما وقتي ديدم پنجاه درصد انرژي ام را بايد صرف کلنجار رفتن با اين محدوديت ها کنم ترجيح دادم از ايران بروم و مخاطبانم را از دست بدهم اما وقتي چيزي مي نويسم همه انرژي ام را صرف آفرينش ادبي مي کنم، نه کلنجار رفتن با محدوديت ها.

?چرا در بين نويسندگان و شعراي جوان آثار قابل ملاحظه اي ديده نمي شود؟

ما در يک دوران گذار هستيم. نسل جوان بسيار باسوادتر از گذشته است. اما چيزي که بيشتر از سواد اهميت دارد ديد است. براي گسترش ديد فقط کتاب خواندن کافي نيست. نويسنده ايراني چقدر امکان دارد تئاتر خوب ببيند يا نقاشي خوب؟ وقتي مي گويم تئاتر خوب منظور هر تئاتري نيست. الان در پاريس هر شب صد و سي چهل نمايش به صحنه مي رود. اما فکر مي کنيد چندتايش خوب است؟ من در اين بيست و يک سالي که در فرانسه هستم فقط ده تايي تئاتر ديده ام که توانسته است تمام بنيان هاي ذهني مرا درهم بريزد و افق هاي تازه اي به رويم باز کند. در تمام زمينه ها چه موسيقي، چه تئاتر، چه سينما و چه ادبيات اينطور کارها بسيار نايابند. اما فقط اينطور کارها هستند که به ما ديد مي دهند. اينکه آدم بداند چه بخواند و چه نخواند خودش يک هنر است. اينکه آدم به خواندن هر کاري فوراً ذوق زده نشود خودش يک هنر است. روزي که ما از اين افراط و تفريط ها عبور کنيم نسل جوان هم آثار درخشان خودش را خواهد نوشت.

?از جديدها آثار کدام را مي پسنديد؟

پاسخ به اين سوال دشوار است چون همه را نخوانده ام. اما بعضي استعدادهاي درخشان هم در اين نسل هست. در زمينه شعر بايد بگويم که متاسفانه رواج يافتن شعر روايي ارزش کلمه را از بين برده و شاعران را غالباً به ولخرجي و حتي وراجي انداخته است.

?نسل جديد ادبي همچنين بيشتر دنبال ساختارشکني هستند و بسياري هم دنبال ايجاد سبکي جديد. در حالي که هنوز مقدمات را طي نکرده اند و با تمام اينها به موفقيت نمي رسند. چرا نسل جديد ادبي ما مي خواهد ساختار جديدي در ادبيات ايجاد کند اما نمي تواند؟

جست وجوي راه هاي تازه اتفاقاً کار درستي است. براي اين نسل ديگر کسي مرجع ادبي نيست و اين اتفاق خجسته اي است. اما رفتن راه تازه، اگر بدون پشتوانه کافي صورت بگيرد، اغلب به کجراهه مي انجامد.

?اما گمان نمي کنيد اين نسل به بيراهه مي رود. مثلاً برخي ها به تبعيت از آثار روشنفکري اروپايي درصدند داستان هاي اروتيک بنويسند يا برخي ديگر در پي تقليدات ديگري هستند و حتي برخي عاشق آنند که مانند کوئينتين تارانتينو که يک کارگردان سينما است داستان هايشان را وارونه بنويسند. اينها جست وجوي راه تازه نيست بلکه يک تقليد ناشيانه است. قبول نداريد؟

کجروي و افراط و تفريط و تقليد هميشه بوده است. اما حالا بيشتر به چشم مي آيد چون تعداد کساني که روي آورده اند به نوشتن، بسيار بيش از گذشته است. تمايل به پيروي از مد روز هم يک جور عکس العمل اجتماعي است و شما اين را در همه زمينه ها مي بينيد. يک جور شتاب و هول زدن هم در نسل جوان امروز هست که در نسل ما نبود. اين هم معلول همين شرايط اجتماعي است. من نگران نيستم چون مي دانم نويسندگان اصيل هيچ کدام در دام اين وسوسه ها نمي افتند و بي سر و صدا کار خودشان را مي کنند و به وقتش هم مطرح خواهند شد. اگر هم مطرح شدنشان به تاخير بيفتد باز هم تاثيري در کار آنها ندارد و سرانجام آنها کار خودشان را خواهند کرد.

?شما آثار ادبي تان را به فرانسه ترجمه کرديد آيا هيچ فکر کرده ايد نمايشنامه اي در فرانسه به روي صحنه ببريد هرچند که در پاريس دو نمايشنامه «حرکت با شماست مرکوشيو» و «تمثال» را نوشتيد و براي هميشه با عالم تئاتر وداع کرديد آيا نمي خواهيد دوباره به اين عرصه برگرديد؟

نه، هرگز. ديگر نه به عالم تئاتر باز خواهم گشت، نه موسيقي. کلي جان کنده ام تا خودم را از اين چند شقه شدن نجات بدهم و تمام انرژي ام را متمرکز کنم روي يک کار؛ رمان نويسي. برگردم چه کنم؟

?آيا کنسرت موسيقي هم داشتيد؟ استقبال چطور بود؟

يک تور اروپايي سال 1995 داشتم با شهرام ناظري، يک تور هم سال 1998 در ده ايالت امريکا، باز هم با ناظري. اينها آخرين وسوسه هاي من براي بازگشت به عالم موسيقي بود.

?شما در عين حال يکي از منابع درآمدي تان آموزش موسيقي است اما چرا اين هنر را به صورت جدي و حرفه اي دنبال نمي کنيد؟

آموزش موسيقي همين قدر که بتواند زندگي مختصري را براي من فراهم کند کافي است. هيچ چيز براي من مهم تر از داشتن وقت کافي براي نوشتن نيست. وگرنه سال هاست از من مي خواهند در کشورهاي ديگر اروپايي هم تدريس بکنم و اگر من مي خواستم حالا مي توانستم در هرکدام از اين کشورها کلاس داشته باشم. اما اکتفا کرده ام به تدريس در پاريس و ژنو.

?بعضي از داستان هاي شما به دليل دوري تان از ايران چندان رنگ و بوي کشور مادري تان را ندارد مخصوصاً در رمان دوم تان «چاه بابل» اکثراً از شخصيت هاي غيرايراني استفاده کرده ايد. بسياري معتقدند که اين روي خوانندگانتان در ايران تاثير منفي مي گذارد. نظرتان چيست؟

اين «بسياري» چه کساني هستند؟ اگر خوانندگان آثار من آن کساني هستند که با استقبال شان «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» را به چاپ ششم رساندند گمان نمي کنم آنها چنين عقيده اي داشته باشند وگرنه پولشان را بابت اين کتاب هدر نمي دادند. از اين گذشته من نمي دانم رنگ و بوي کشور مادري يعني چه. اسطوره هاروت و ماروت که دستمايه نوشتن اين اثر قرار گرفته فقط و فقط خاص کشور ماست، يا اگر روايت هاي گوناگون اين اسطوره در زبان فارسي را ناديده بگيريم مي توانيم با کمي تخفيف بگوييم خاص کشورهاي اسلامي است. رنگ و بو يعني همين. بقيه چيزها به درد توريست ها مي خورد نه خوانندگان يک اثر ادبي جدي. از اين گذشته، دو شخصيت اصلي اين رمان (کمال و مندو) ايراني اند. اين کافي نيست؟ بنابراين انتخاب شخصيت ها ربطي به دوري من از ايران ندارد، ربط دارد به حضور من در غرب.

?و به همين علت است که بعضي از آثارتان حال و هواي داخل ايران را ندارد. آيا تابه حال فکر نکرديد که داستان هاي تان را با فضايي ايراني بنويسيد؟

فضاي ايراني؟ من تا به حال گمان مي کردم همين کار را مي کنم. اگر منظورتان اين است که اصلاً پرسوناژ خارجي در کار من نباشد که اصلاً اين کار معقولي نيست. هر نويسنده اي بايد از زندگي دور و برش بنويسد. وقتي من در پاريس زندگي مي کنم نمي توانم از فرانسوي هايي که دور و بر من هستند خواهش کنم که وارد رمان من نشوند. اما پرسوناژهاي ايراني ام طبيعتاً گذشته اي دارند و اين گذشته هم مربوط مي شود به زندگي شان در ايران. تا به حال هم نشنيده ام کسي بگويد اين بخش ها فضاي ايراني ندارند.

?در اکثر ادبيات در غربت ردي از غم تبعيد ديده مي شود و همچنين در داستان هاي شما. آيا اين تکرارها براي خوانندگان خسته کننده نيست؟

من در مورد کارهاي ديگران قضاوتي نمي کنم. اما در مورد کارهاي خودم تنها چيزي که در آنها نيست غم غربت است.

?ابتداي کتاب جديدتان (وردي که بره ها مي خوانند) فضاي تيره اي ترسيم شده است که خيلي به فضاي داستان هاي کافکا نزديک شده. هرچند که وقتي جلوتر مي رويم رگه هايي براي اميد به زندگي مي بينيم. مثلاً آنجا که محور يکي از سه داستانتان درخصوص ساخت چهلمين سه تار است و به آرمان و اسطوره نزديک مي شويد، هدف تان از تيرگي اي که در يکي از محورهاي داستان تان ترسيم مي کنيد و در داستان ديگري به اسطوره نزديک مي شويد چيست؟

تيرگي هدف نيست. تيرگي چيزي است که آدم مي بيند يا نمي بيند. آن سه تار چهلم هم آرمان نيست و قرار نيست اميدي بدهد. در حقيقت راوي داستان به نوعي واقع بيني مي رسد و دست از روياپردازي و خيال پروري برمي دارد. به همين دليل هم هست که او آن سه تار چهلم را نمي سازد.

?آيا شما زندگي را به شال نيم متري مادام هلنا تعبير مي کنيد که مدام در حال تکرار است؟ چرا؟

من نيستم که چنين تعبيري مي کنم. اين راوي داستان است که چنين تعبيري از زندگي خودش دارد. اينکه من بسياري از مشخصه هاي خودم و حتي اسمم را به راوي داده ام اين يک شگرد است. يعني استفاده از تکنيک رمان اتوبيوگرافيک. ابداع من هم نيست و رمان هاي بسياري با اين تکنيک نوشته شده است. من خنده ام گرفت وقتي ديدم منتقدي نشسته است و با چه زحمتي اطلاعاتي از زندگي من استخراج کرده است و حتي تاريخ تولدم را تطبيق داده است تا ثابت کند راوي اين رمان همان رضا قاسمي است، طفلک بدجور افتاده بود توي تله. خب معلوم است که هر نويسنده اي از مصالح زندگي خودش خرج مي کند براي رمانش. اگر غير از اين باشد امکان تاثيرگذاري ندارد. اما اين مصالح همين که از دنياي واقعي منتزع مي شوند و وارد جهان رمان مي شوند سرنوشت ديگري پيدا مي کنند که اين سرنوشت را ساختار اثر تعيين مي کند و نيز فکر اصلي رمان. اگر غير از اين باشد هيچ چفت و بستي نمي تواند همه وقايع يک رمان را به هم مرتبط کند. حالا براي آنکه ديگران هم کمي بخندند اجازه بدهيد بگويم من رضا قاسمي نه تنها هيچ توهمي نسبت به سه تار چهلم ندارم بلکه سه تار چهل و هفتمم را هم ساخته ام و باز هم اگر نيازي به پول پيدا کنم باز هم سه تارهاي ديگري خواهم ساخت.

?اينکه در داستان مدام قطعه اي از بدن قهرمان داستان کنده مي شود چه معنايي دارد؟

خيلي ساده اين مي تواند به معناي تقليل پيدا کردن يک آدم باشد. البته خواننده مي تواند برداشت خودش را داشته باشد.

?در جايي چشم هاي قهرمان داستان يکي خاکستري مي بيند و يکي ديگر بنفش. آيا منظور اين است که در دنيايي عاري از اعتماد زندگي مي کنيم که حتي نمي توان به چشم ها هم اعتماد کرد؟

کار رمان نويس اين است که ماجراهاي رمان را بر زمينه اي باور پذير استوار کند. حالا اگر امري توانست جنبه استعاري به خود بگيرد اين بردي است که نويسنده مي کند. حالا معناي اين استعاره چيست اصلاً نه مهم است و نه وظيفه رمان نويس است که به تاويل آن بنشيند. و نه اصلاً تاويل او صنار ارزش دارد. چرا او بايد کاري را بکند که در حيطه وظايف مخاطب است نه نويسنده؟

?با تمام اينها اما ظاهراً قهرمان داستان خودتان هستيد مخصوصاً آنجا که به پاريس مي رويد و با روياهايتان وداع مي کنيد؟

خود من چند نفرم. منطورتان کدام يک از خودهاي من است؟ تازه، بزرگترين بدبختي من اين است که هيچ وقت هيچ رويايي نداشته ام.

?سبک نوشتن تان مختص به خودتان است، قطعه قطعه تعريف کردن روايت هاي مختلف و پيوندشان به يکديگر. چطور تصميم گرفتيد به اين سبک بنويسيد؟ آيا نمي ترسيد که در جايي از داستان نتوانيد اين روايت ها را به خوبي پيوند دهيد؟

راستش من تصميم نگرفتم به چه سبکي بنويسم. من اين طوري مي نويسم چون هيچ طور ديگري بلد نيستم بنويسم. راستش، تلاش زيادي هم مي کنم که هي مثل بچه آدم بنويسم، اما نمي دانم چرا باز اين طوري مي شود. تعريف کردن داستان هم مثل عمليات ژانگوله است. اگر ژانگوله بازي از اين بترسد که نتواند به موقع توپ را توي هوا بگيرد کارش زار است و خيلي زود مدير سيرک با يک اردنگي او را بيرون مي اندازد.

?شما سال هاي زيادي است که از ايران دور هستيد اما چطور توانستيد به خوبي فضاي ايران را در يکي از روايت هاي سه گانه داستانتان ترسيم کنيد؟ آيا آن شهر محل زندگي قهرمان داستان همان ذهنيتي بود که زمان خداحافظي با کشورتان داشتيد؟

آن شهر محل کودکي و دوره نوجواني من است. من سال هاست که آموخته ام خاطره ما از هرکس يا هرچيز يک سلسله تصاوير است که همان دو سه تصوير اولش مهم است. چون اينها تصاوير ژنتيکي هستند. يعني تصاويري که عصاره هستي يک آدم يا يک زندگي را در خود متمرکز کرده اند. کار من اين است که اين تصاوير را با حوصله تمام در تاريکي کلمات فرو ببرم تا ظاهر شوند؛ درست مثل عکاسي که عکسي را در تاريکخانه ظاهر مي کند.

?شما اين داستان را به صورت آن لاين نوشتيد که ظاهراً با استقبال خوبي هم روبه رو شد و همان طور که خودتان هم مي گوييد به صورت في البداهه نوشتيد. يعني واقعاً از پايان داستان تان خبر نداشتيد؟ اگر نه چطور به پايان داستان مي رسيديد؟

اصلاً، براي من همه هيجان نوشتن يعني کشف پايان. اگر پايان داستاني را بدانم ديگر هيچ رغبتي به نوشتن آن نخواهم داشت. راستي حالا که حرف از نوشتن آن لاين اين رمان کرديد بد نيست کمي بخنديد. اين رمان را من سال 2002 با نام «ديوانه و برج مونپارناس» به صورت آن لاين نوشته ام. همان موقع هم خيلي ها آن را خوانده اند و نقد و نظرشان هم هنوز هم در کامپيوتر من موجود است و هم اگر کسي در گوگل جست وجو کند در بعضي از وبلاگ ها. يک پسرک قالتاقي که همه هم او را به دزدي و حقه بازي مي شناسند و چند ماهي است شروع کرده به نوشتن مشتي چرنديات مبتذل و اسمش را هم گذاشته رمان و هنوز هم نوشتن آن را به پايان نبرده، تازگي ها راه افتاده است و با اسم هاي مستعار مختلف توي اين وبلاگ و آن وبلاگ جار مي زند که فلاني رمانش را از روي دست من نوشته. شما ياد قضيه سعدي و آن پسرک نمي افتيد؟

?چرا رمان تان پايان ساده اي ندارد و شفاف نيست و به يک باره تمام مي شود و خواننده را سردرگم مي سازد. آن وقت خواننده مي ماند و بايد تفکر کند که مثلاً خانم «س» چرا به يک باره در داستان غيبش زد و اثري از او در پايان نشد؟

در مورد بعضي از شخصيت ها مثل «س» که شما اشاره کرديد يا « زن راوي» که بعضي از دوستان اشاره کرده اند بايد بگويم که فونکسيون آنها در اين رمان همين قدر است. اين توقع که همه شخصيت هاي رمان به سرانجامي برسند يک توقع کلاسيک از رمان است. البته توقع بجايي هم هست. من هم به اين نکته واقفم و در کارهاي قبلي ام هم نشان داده ام که بلدم به آن عمل بکنم. اما در «وردي که بره ها مي خوانند»، به عمد، نخواسته ام با تلقي کلاسيک از رمان اين اثر را بنويسم. به دنبال يک نوع زيبايي شناسي متفاوت بوده ام. اصلاً خود اين امر که رمان يک صدايي است نوعي تعمد است. من به دنبال همان نوع ساختاري بوده ام که باخ در سوئيت هايش به کار مي برد. به همين دليل است که کار يک صدايي است.

و به همين دليل است که تمام ساختار کار روي دوش يک کلمه بنا شده است؛ «جيگر». اين کلمه، مثل گلوله برفي که راه مي افتد و هي بر حجمش اضافه مي شود تا آخر کار تبديل شود به يک بهمن، در طول کار هي چرخ مي زند و با هر چرخش بار معنايي تازه اي به خودش مي گيرد. اين حرف هم که کار چندصدايي برتري دارد بر کار يک صدايي حرف پرتي است که عده اي، نه از موسيقي چيزي مي دانند و نه از رمان، بي خود و بي جهت سر زبان ها انداخته اند. حرف باختين البته در جاي خودش حرف درستي است. اما تعميم دادنش به صورت يک حکم لازم الاجرا برمي گردد به ته مانده هاي همان فضاي سياست زده و ربط دادن ادبيات به شقيقه. در مورد اين قضيه چند صدايي مدت ها پيش مقاله اي نوشته ام که اگر حال و حوصله اي بود بايد بنشينم و رفرانس ها و نقل قول ها را به آن اضافه کنم و منتشرش کنم. آنجا روشن کرده ام که پرتي اين حرف در کجاست و آن «کدويي» را که حضرات نديده اند در کجاست. «س» و «ش» و پروين اين هر سه پرتوهاي يک واقعه اند. يا بگوييم يک رويا. قرار نيست پرتوهايي که در کناره قرار مي گيرند همان رنگ و شدتي را داشته باشند که مرکز شعله. اينها البته نيات زيبايي شناسانه من نويسنده اند. توفيق يا شکست من در اجراي اين نيات يک چيز است، اينکه کسي بگويد نويسنده غلط مي کند چنين نياتي داشته باشد، چيزي ديگر. اگر کسي اين نوع نوشتن را دوست نداشت حق دارد اين کتاب را پرت کند به گوشه اي و برود يک رمان کلاسيک دست بگيرد.
چه کردند ناموران - 3
باجناق لويي آراگون
کاوه ميرعباسي

وقتي ولاديمير کوچولو، که فک و فاميل «ولوديا» صدايش مي کردند (اگر ساموئل بکت بود، حتماً بهش مي گفت «دي دي»)، براي اولين بار نقاشي کرد، همه اهل خانه از تعجب دهان شان باز ماند چون تصوير مردي را کشيده بود با قيافه کارگري که عوض کارد و چنگال با داس و چکش غذا مي خورد. مادرش از او، که هنوز از کودکستان هم فارغ التحصيل نشده بود، پرسيد؛ «اينها چيه آقاهه دستش گرفته؟» ولوديا با لحني بچگانه جواب داد؛ «عمو مارکس گفتش اين جوري بکشم.» تعجب مادر دوچندان شد چون بين قوم و خويش ها و آشنايان چنين کسي نداشتند مادر سوال کرد «عمو مارکس ديگه کيه؟» ولاديمير کوچولو گفت؛ «همون که ريش گنده داره و...» ولي مامانش از حرف هاي قاتي پاتي او اصلاً سر در نياورد و ترجيح داد موضوع را کش ندهد و بگذارد عمو مارکس ناشناس و مرموز بماند. بعضي پژوهشگران معتقدند مسير زندگي و تقدير ولوديا از همان هنگام رقم خورده بود.

ولاديمير روز 19 ژوئيه 1893 در دهکده باگدادي در گرجستان غربي، که بعدها به افتخار او اسمش را گذاشتند «ماياکوفسکي»، به دنيا آمد. پدرش هم ولاديمير نام داشت و جنگلبان بود. با اين حساب، اگر ماياکوفسکي تبعيت امريکايي مي گرفت، لابد مي شد ولاديمير ماياکوفسکي جونيور، اما نگرفت و نشد.

در 1906، ابوي ولاديمير از دنيا رفت و بازماندگانش عازم مسکو شدند. ماياکوفسکي جوان سر پرشوري داشت و مي خواست دنيا را زير و رو کند. از 1908 چسبيد به دم گروه هاي انقلابي مخفي، سه بار به خاطر فعاليت هاي ناجورش به زندان افتاد و درسش را ناتمام گذاشت. استعدادش در نقاشي محشر بود و از 1911 در هنرسراي نقاشي، مجسمه سازي و معماري مسکو ادامه تحصيل داد تا هم مدرکي براي قاب کردن و گذاشتن روي طاقچه به دست بياورد و هم اينکه اگر بعدها به فکر ازدواج افتاد و به خواستگاري دوشيزه خانمي رفت، خانواده عروس نگويند آقاداماد تحصيلات عاليه ندارد.

در محيط جديد، ماياکوفسکي خيلي زود جذب جنب و جوش هاي هنر مدرن شد. يکي از دانشجويان ارشد به اسم داويد بورليوک پي برد او انبار استعداد است و در شاعري هم قريحه قرايي دارد که خود از آن بي خبر است.

ماياکوفسکي همين که فهميد جزء اهل قلم به حساب مي آيد، شد پاي ثابت نگارش و امضاي بيانيه هاي «فوتوريستي»؛ «سيلي به سليقه عمومي» و «دامي براي داوران» هر دو دستپخت او هستند، البته با مشارکت چند طباخ ادبي - هنري ديگر. همان طور که افتد و دانيد، بروز انشعاب و اختلاف سليقه در جنبش هاي هنري نه فقط امري عادي بلکه کاملاً واجب و ضروري است. پس ابداً جاي تعجب ندارد که بعد از مدتي ماياکوفسکي و هوادارانش اسم خودشان را گذاشتند «کوبو فوتوريست» تا حساب شان را از «اگو فوتوريست»ها، که تمايلات «کهن گرايانه» داشتند، جدا کنند و نشان دهند که با گروه هاي وابسته به جنبش هاي «پاگرد شعر» و «کانون گريز» فرق دارند. در دسامبر 1913، نمايشنامه «ولاديمير ماياکوفسکي؛ يک تراژدي»، نوشته ماياکوفسکي، به کارگرداني ماياکوفسکي و با شرکت ماياکوفسکي در نقش اول، در لونا پارک پطرزبورق اجرا شد و چنان تماشاگران را به حيرت افکند که چهار شاخ و انگشت به دهان ماندند. وقوع جنگ جهاني اول اوضاع فوتوريست ها را هم مثل خيلي کسان ديگر به هم ريخت و آنها پراکنده شدند.

خوشبختانه عشق جاي خالي هنر را خيلي زود در زندگي ماياکوفسکي پر کرد. او در 1915 با ليليا آشنا شد، زني که مقدر بود معبود ابدي اش باشد. ماياکوفسکي اولين شعر روايي بلندش، يعني «ابر شلوارپوش» را با اين تقديم نامه به چاپ رساند «براي تو، ليليا» (بين خودمان بماند، اين عمل از صداقت عاشقانه به دور بود چون ولاديمير اين اثر را قبل از آشنايي با زن محبوبش سروده بود). ظاهراً دختران خانواده ليليا در دلبري از شاعران بزرگ استعداد ذاتي داشتند، زيرا الزا خواهر کوچک ليليا هم سال ها بعد لويي آراگون را شيفته خود کرد و به همسري اش درآمد. فهميديد چرا عنوان اين مطلب شده باجناق آراگون؟ نع، کور خونديد. موضوع آن طور که خيال کرده ايد نيست. فعلاً هم واقعيت قضيه را لو نمي دهيم تا تعليق دراماتيک مطلب محفوظ بماند.

قبل از اتمام جنگ جهاني اول، انقلاب اکتبر رخ داد و فوتوريست ها، به رهبري ماياکوفسکي، با آغوش باز از آن استقبال کردند، چون يقين داشتند نظام جديد جان مي دهد براي شکوفايي هنر پيشرو و سنت شکن. کلي هم به دلشان صابون ماليدند که تا مي توانند نوآوري هاي نامحدود را به ناف خلق هاي ستمديده ببندند. البته آنان هنر نوين را سودمند مي خواستند و اوايل زمستان 1918 «فرمان شماره يک درباره مردمي کردن هنر» را منتشر کردند تا تکليف خودشان و سايرين روشن شود. ماياکوفسکي آثاري را که براي مصرف فوري مي آفريد در ويترين هاي «تلگرافخانه شوروي» عرضه مي کرد. آنها عبارت بودند از مطالبي منظوم و طنزآلود درباره رويدادهاي تازه و انواع موضوعات مختلف (از نياز به جوشاندن آب گرفته تا بد و بيراه گفتن به «حزب کارگر انگليس» به خاطر خوش خدمتي هاي نوکوصفتانه اش به سرمايه داري غربي) که به برکت کاريکاتورهاي ماياکوفسکي طنازتر مي شدند.

اين اشعار از نظر فني درخشان بودند و با قيافه هاي ابتکاري، جناس هاي لفظي ماهرانه و نقيضه پردازي پرشور ملهم از ادبيات کلاسيک تحسين خوانندگان اهل فن را هم برمي انگيختند. ماياکوفسکي در نگارش شان بي اندازه وسواس نشان مي داد چون کيفيت را اداي احترام به فرودستان مي شمرد. او در راه پرولتاريا از هيچ اقدامي فروگذار نکرد و حتي آرتيست سينما هم شد و در چندين فيلم نقش اول مرد را بازي کرد. اگر از دل عاشقش مي پرسيدند، حتماً «اسير فيلم» را محبوب ترين شان قلمداد مي کرد چون ليليا در نقش اصلي اش ظاهر شده بود.

دولت شوروي به پاس حمايت هاي صميمانه ماياکوفسکي به او گذرنامه اي براي سفرهاي متعدد به غرب داد. ماياکوفسکي بيشتر از فرانسه ديدار مي کرد چون آنجا الزا که با دلداده خواهر بزرگش رفاقتي بي ريا داشت و او را به چشم مرشد مي نگريست، ميزبانش بود.

شاعر بلندآوازه در پاريس با روشنفکران برجس-----ته و نقاشان صاحب نام نظير ژرژ براک و فرنان لژه و پابلو پيکاسو آشنا و هم صحبت شد و از هر دري سخن گفت و اطلاعات وسيعش را به رخ کشيد. از کوبا و مکزيک به ايالات متحده رسيد و سه ماه آنجا ماند و بيشتر از بيست شعر درباره امريکا سرود که جزء پراحساس ترين آثارش هستند. در آخرين سفرش به فرانسه با لويي آراگون هم، که از 1928 به زندگي الزا راه يافته بود، قهوه اي خورد و گپي زد. در بازگشت از عروس شهرهاي جهان، يک رنوي آخرين مدل همراهش به شوروي برد و چون مي دانست با اين عمل به حرف و حديث هاي فراواني دامن خواهد زد، پيشاپيش شعر «پاسخي به شايعات آتي» را سرود.

با تثبيت استالينيسم در شوروي، بازار دو جريان رونق گرفت که مکمل هم بودند؛ «کيش شخصيت» و «کيش ميانمايگي». نظام که هر روز بوروکراتيک تر مي شد ديگر حضور غول هاي ادبي را برنمي تابيد و کوتوله ها را بيشتر مي پسنديد. وقتش شده بود ستاره ها سپهر را خالي کنند تا خورشيد وجود «پدر فرزانه خلق ها» يعني رفيق استالين آزادانه و بي مانع بر همگان بتابد. ماياکوفسکي در اتوبان نوآوري، تخت گاز مي رفت و حواسش هم به چپ و راست نبود و نمي فهميد اوضاع دارد عوض مي شود و بينش محافظه کارانه سوغاتي بوروکرات ها بر عرصه فرهنگ سايه مي گسترد. به تشخيص منتقدان موقر و متين و عصا قورت داده حزب، سبکسري هاي کلامي و طنز گروتسک به صحت مزاج پرولتارياي شريف لطمه مي زد و چه بسا آنها را از راه به در مي برد. آنان از رفتار و لباس هاي الوان و «جلف» ماياکوفسکي هم دل خوشي نداشتند و آنها را نشانه هاي تمايلات خرده بورژوازي به حساب مي آوردند. بوروکرات ها روز به روز قوي تر مي شدند و ماياکوفسکي، غافل از سمبه پرزور آنها، پا توي کفش شان مي کرد و دست شان مي انداخت. در پوستر نمايش «حمام» اين متن به چشم مي خورد؛

نمي توان / تمام خيل بوروکرات ها را يک باره شست. / حمام / يا صابون / به قدر کافي نداريم.

ستاره اقبال ماياکوفسکي در حال افول بود. گذرنامه جديد به او ندادند. «اداره فيلم شوروي» چند فيلمنامه اش را رد کرد. نقدهاي تند و تيز عليه آثارش و شخص خودش بيشتر شدند. براي بزرگداشت بيست سال فعاليتش، نمايشگاهي در باشگاه نويسندگان ترتيب دادند که بسياري چهره هاي شاخص در آن حضور داشتند. بنابر روايتي شفاهي، ماموران پليس سياسي خيابان هاي مجاور محل نمايشگاه را بسته بودند و مانع مي شدند انبوه جمعيت خود را به آنجا برسانند. صبح روز 14 آوريل 1930، ماياکوفسکي با شليک گلوله اي به قلبش در دفتر کارش خودکشي کرد. اثر اين خودکشي مثل انفجار بمب بود، بعضي ها گفته اند مثل وقوع زلزله، اما مشخص نکرده اند چند ريشتر.

در 1939 بالاخره الزا زن لويي آراگون شد. سال ها بعد، شبي در ايام سالخوردگي که با هم خلوت کرده بودند، لويي به همسر دلبندش گفت؛ «اگه ماياکوفسکي آنقدر کم تحمل نبود و يک ذره بيشتر در برابر سختي ها مقاومت نشان مي داد و اين جوري مفت و مسلم خودکشي نمي کرد، ما دو تا مي تونستيم مشهورترين باجناق هاي تاريخ ادبيات بشويم.» الزا با لحني قهرآلود پاسخ داد؛ «همه تقصيرها رو گردن ولاديمير نينداز، چرا خودت رو نميگي که يازده سال طول دادي تا ازم درخواست ازدواج کني؟ نمي تونستي همون سال اول آشنايي، مادرت رو بفرستي خونه مون خواستگاري؟ به قول سومري ها، يک سوزن به خودت بزن، يک جوالدوز به شاعر مرده،» لويي آراگون، که جوابي نداشت، فقط گفت؛ «اي الزا، دهانم دوختي». از آن به بعد هم کسي نشنيد او از باجناق بالقوه مرحومش بدگويي کند.

تا نيم قرن پس از مرگ ولاديمير ماياکوفسکي، اين لطيفه گزنده در کشورهاي بلوک شرق نقل مي شد؛

سوال؛ آخرين جمله ماياکوفسکي قبل از خودکشي چه بود؟

جواب؛ «شليک نکنيد، رفقا،»
کنکاشي در ادبيات مهاجرت2-
افق فراخ ادبيات مهاجرت
مجيد روشنگرہ

من اصطلاح «ادبيات مهاجرت» را براي نخستين بار در برابر اصطلاح انگليسي آن که «Literature of Migration» يا «Literature of Migrancy» است، قرار دادم و آن را در فصلنامه بررسي کتاب (ويژه هنر و ادبيات) که دوره جديد آن را از هفده سال پيش تاکنون در امريکا منتشر مي کنم، ترويج کردم. دکتر فرامرز سليماني و دکتر علي فردوسي و محمود فلکي و ديگران در مقاله هاي خود آن را به کار گرفتند و حالا ديگر اين اصطلاح که يک اصطلاح جهاني است، در زبان فارسي و در بحث هاي ما پيرامون هنر و ادبيات داستاني جا افتاده است. دوستان ديگر من گاهي از «ادبيات خارج از کشور» يا «ادبيات غيررسمي خارج از کشور» يا «ادبيات تعليق» ياد مي کنند. اما من هيچ يک از آنها را نمي پسندم؛ زيرا اين اصطلاحات معادل فرنگي ندارد و از آنجا که تجربه اقليت هاي ديگر در زبان هاي ديگر- که اتفاقاً پيشتر از ما اين تجربه را از سرگذرانده اند- همگي مشابه تجربه هاي ماست و ادبيات آنها نيز زير چتر همين «ادبيات مهاجرت» تعريف و تبيين مي شود، بنابراين دليلي ندارد که با به کار بردن اصطلاحات گوناگون- به اصطلاح عوام- غلط بحث کنيم و يک مساله ساده را به پيچيدگي و ابهام بکشانيم.

همين جا بايد اضافه کنم که «ژانر ادبيات مهاجرت» با «ژانر ادبيات تبعيد» تفاوت دارد و جذابيت بحث ما دقيقاً در اين تفاوت است. به طور خلاصه بايد بگويم که در «ادبيات تبعيد» نويسنده خشم و خروش خود را در اثر خود بيرون مي ريزد و پيام ادبيات تبعيد، پيامي آشکار است و عنصر «تخيل» يا در آن وجود ندارد، يا دست کم از نوع «تخيل باورکردني» نيست که عنصر اصلي يک رمان خوب است. من خواننده در رماني که در قلمرو ادبيات تبعيد قرار دارد، در همان صفحه اول مي دانم که روايت نويسنده چيست. «محتواي» روايت چنين داستان هايي خوانندگان «محدود» خود را دارد؛ يعني خوانندگاني که به آن محتوا دلبستگي دارند. در صورتي که پيام ادبيات مهاجرت پيامي پنهان است و خواننده بايد در لايه هاي زيرين روايت پيامي را که حاصل يک تخيل باورکردني است، دريابد. در ادبيات مهاجرت، مکان و فضا و شخصيت هاي داستاني- و حتي استفاده از ابزار زبان- که مي تواند بنا به ضرورت ديالوگ ها، اختلاطي از زبان مادري و زبان کشور ميزبان باشد، به کلي با مکان و فضا و شخصيت هاي داستاني و زبان ادبيات تبعيد فرق دارد. اگر بخواهم مثالي بزنم، رمان هاي مهشيد اميرشاهي که در فصل مهاجرت نوشته شده است، در قلمرو ادبيات تبعيد قرار دارد، در حالي که رمان هاي رضا قاسمي- که اتفاقاً هر دو مقيم فرانسه هستند- در قلمرو ادبيات مهاجرت قرار مي گيرد. علت اين تفاوت در فضاسازي و استفاده از زبان و ديگر عناصر داستاني رمان هاي اين دو نويسنده است.

رمان «شالي به درازاي جاده ابريشم» اثر مهستي شاهرخي مثال خوب ديگري در قلمرو ادبيات مهاجرت است. رمان «چه کسي باور مي کند، رستم» اثر روح انگيز شريفيان يکي ديگر از مثال هاي ادبيات مهاجرت است. بادبادک باز خالد حسيني در قلمرو ادبيات مهاجرت مي گنجد که اين روزها اين همه درباره آن صحبت مي شود. خواستم مثالي از اقليت هاي ديگر به دست بدهم که بگويم چرا ما اثري را در قلمرو ادبيات مهاجرت قلمداد مي کنيم و اثر ديگري را در قلمرو ادبيات تبعيد. اگر رمان «گسل» ساسان قهرمان به انگليسي نوشته شده بود، به نظر من همين شهرت جهاني بادبادک باز را به دست مي آورد. زيرا روايت داستاني در گسل دست کمي از بادبادک باز ندارد. در همين جا اضافه مي کنم که ما در بحث ادبيات داستاني يک ژانر ديگري را روبه روي خود داريم که از آن با نام «ادبيات بازگشت از تبعيد» ياد مي کنند. رمان هاي هاينريش بل آلماني در اين قلمرو قرار دارد. براي نويسنده ادبيات مهاجرت، بازگشت به سرزمين بومي و رفت و آمد بين سرزمين بومي و سرزمين ميزبان تقريباً هميشه ميسر است، در حالي که اين موقعيت براي نويسنده تبعيدي- جز هنگامي که بازگشت او ميسر مي شود- وجود ندارد. پس مي بينيم صحبتي از «ادبيات بازگشت از مهاجرت» در ميان نيست و ما نمونه هايي از آن را در دست نداريم، در حالي که نمونه هاي «ادبيات بازگشت از تبعيد» فراوان است. در ادامه اين بحث ذکر اين نکته ضرورت دارد که جابه جايي جغرافيايي و مهاجرت نويسنده از سرزمين بومي به سرزمين ميزبان لزوماً باعث نمي شود که آفريده هاي ادبي او در قلمرو ادبيات مهاجرت قرار گيرد. چند مثال اين نکته را روشن مي کند. صادق هدايت بوف کور را در هندوستان نوشت، اما بوف کور در قلمرو ادبيات مهاجرت قرار ندارد. سيدمحمدعلي جمالزاده و بزرگ علوي يک عمر را در مهاجرت زندگي کردند و هيچ يک از آثار آنها در قلمرو ادبيات مهاجرت قرار ندارد. صادق چوبک در فصل مهاجرت زيست اما حتي يک اثر کوچک از خود باقي نگذاشت که ببينيم در چه قلمروي قرار مي گيرد. در آثار تقي مدرسي در فصل مهاجرت نشاني از ژانر ادبيات مهاجرت ديده نمي شود. برخي از آثار گلي ترقي در فصل مهاجرت نشاني از ژانر ادبيات مهاجرت ندارد اما در آثار حسين نوش آذر، رضا قاسمي، مهرنوش مزارعي، خسرو دوامي، عباس صفاري (در قلمرو شعر)، مهستي شاهرخي، کيوان فتوحي، روح انگيز شريفيان، سودابه اشرفي، عزيز عطايي، هومان مجد، بيژن کارگرمقدم، احدياشار صارمي، مجيد نفيسي (در قلمرو شعر)، منصور خاکسار (در قلمرو شعر)، رضا فرمند (در قلمرو شعر)، پرتو نوري علا (در قلمرو شعر و داستان کوتاه)، پرويز خضرايي (در قلمرو شعر)، خليل کلباسي (در قلمرو شعر) و بسياري از نويسندگان ديگر که اکنون نام آنها را به خاطر نمي آورم، همگي در ژانر ادبيات مهاجرت مي گنجند؛ زيرا اين نويسندگان توانسته اند با به کار گرفتن عناصر داستاني خود يعني مکان، زمان، شخصيت هاي داستاني و استفاده ظريف و آگاهانه از عنصر زبان مادري و زبان کشور ميزبان آن «حالتي از احساس» را که فقط نويسنده فصل مهاجرت مي تواند لمس و با تخيل خود بازآفريني کند، در داستان هاي کوتاه و رمان و شعر خود در اختيار ما بگذارند.

زماني شادروان هوشنگ گلشيري در امريکا به من گفت که وقتي شما - يعني ما ايرانيان- مرزهاي جغرافيايي وطن را پشت سر مي گذاريم فارسي يادمان مي رود، چه برسد که در قلمرو ادبيات محض يا آن چيزي که در انگليسي به آن «Pure Literature» مي گويند، آثاري خلق کنيد و هنگامي که به ايران بازگشت، مقاله اي نوشت و در پايان آن مقاله گفت که ادبيات مهاجرت راهي به هيچ دهي ندارد. اما هم او، هنگامي که سردبيري ماهنامه «کارنامه» را در دست گرفت، آثار نويسندگاني را که در بالا از آنها ياد کردم در مجله خود چاپ کرد و بدون آنکه به اشتباه خود اعتراف کند، عملاً به حقانيت ادبي آثار خلق شده در فصل مهاجرت صحه گذاشت و من که تقريباً تمامي اين آثار ادبيات مهاجرت را خوانده ام، به ضرس قاطع مي گويم که زبان و نثر اين نوشته ها - و نيز ساختار روايتي آنها- يکي از پاکيزه ترين کارهاي فارسي در دوران معاصر ما است.

هنگامي که من براي نخستين بار متن کامل «دکتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد» را در يکي از شماره هاي بررسي کتاب چاپ کردم و در مقدمه اي نوشتم که يکي از بهترين رمان هاي فارسي در فصل مهاجرت پا به عرصه وجود گذاشته است، ترديد نداشتم که همگان با اين اثر برخوردي مثبت خواهند داشت و آن را خواهند ستود. شهرام رحيميان با چاپ اثر بعدي خود - «مردي در حاشيه»- نشان داد که کار نويسندگي خود را جدي گرفته است و آينده درخشان تري در انتظار او است. ما اکنون با نسل دوم مهاجران ايراني در خارج از کشور روبه رو هستيم و برخي از آنان دارند آثار خود را با زبان کشور ميزبان به بازار عرضه مي کنند. فيروزه دوما (جزايري) با نوشتن «رمان- خاطره» خود به نام Funny In Farsi نشان داد که مي تواند بخش مهمي از خوانندگان بازار امريکا يي را به خود جلب کند.

در کتاب «Let me know where you have been» که مجموعه اي از داستان هاي کوتاه و شعر نسل دوم نويسندگان ايراني است، ما با نوشته هاي نابي از قلمرو ادبيات مهاجرت روبه رو هستيم. ادبيات مهاجرت لزوماً نبايد به زبان فارسي نوشته شود. آنچه يک اثر را در قلمرو ادبيات محض قرار مي دهد، کليت آن اثر است و به هر زباني که نوشته شود - اگر «ادبيت» خود را اثبات کند - در بحث ما مي گنجد که زبان يکي از عناصر ادبيت آن اثر است که مي تواند فارسي باشد يا هر زبان ديگري. هنگامي که ما در رمان آندره دوبوس به نام «خانه اي بر ماسه و مه» در هر فصل با کلماتي مانند؛ جناب سرهنگ، جناب سروان، ته ديگ، باباجون، پولدار، خواستگار، پيرهن، سماور، تنبل، کارگر، آبگوشت، سفره، «اه، بهراني، نکن، چه کار مي کني؟»، دنبک، نادي جون، سرنوشت، کلاه، «ساکت باش، بهراني»، خانوم، خفه شو، کثيف، قهوه اي، رفيق، «مهم نيست، بابا جون»، ريش، اسماعيل جان، کجا و ده ها کلمه فارسي با حرف نگاري الفباي انگليسي (Translitration) روبه رو مي شويم، چنين اثري را در ژانر ادبيات مهاجرت قرار مي دهيم، در حالي که نويسنده آن امريکايي و متن اثر نيز به زبان انگليسي است.

ادبيات مهاجرت اکنون ديگر يک ژانر جهاني است و بسياري از نويسندگان از اقليت هاي کشورهاي گوناگون آثار بسيار مهمي در اين قلمرو بر جهان ادب عرضه کرده اند. جومپا لاهيري در ميان زنان نويسنده هندي يکي از اين نام ها است. بهاراتي موخرجي با نوشتن رمان هاي «دختر ببر»، «ياسمن» و «نگهدارنده جهان» پا به عرصه ادبيات مهاجرت گذاشت و اکنون ميان زنان نويسنده در کانادا از شهرتي والا برخوردار است. شيوا نايپل اگر جايزه ادبيات نوبل را دريافت کرده است، سهم بزرگي از اقبال او مديون آثاري است که در ژانر ادبيات مهاجرت به دنياي ادب عرضه کرده است. فامين نگ، نويسنده مهاجر چيني، در آثار خود، فضايي را مي آفريند که به ژانر ادبيات مهاجرت تعلق دارد و اکنون شهرت بسزايي در ميان زنان نويسنده در امريکا به دست آورده است. حنيف قريشي، نويسنده پاکستاني تبار، در آثار داستاني و فيلمنامه هاي خود به طرز بارزي «تکان فرهنگي» را که يکي از عوارض مهاجرت است، به تصوير مي کشد که جز از قلم يک نويسنده مهاجر از قلم ديگري تصويرشدني نيست. فيلمنامه «شرق، شرق است» يکي از نمونه هاي زيباي اين ژانر ادبي است.

من از اين نمونه ها به اين خاطر ياد مي کنم تا به يک اظهارنظر، که اتفاقاً در سفر اخير خود آن را در روزنامه شرق ديده ام، پاسخ بگويم. اين اظهارنظر متعلق به دوست عزيز و بزرگوار من، استاد جمال ميرصادقي است که در گفت وگوي ايشان در شماره 868 روزنامه شرق (دوشنبه 7 خرداد 1386) بازتاب پيدا کرده است و سردبير روزنامه با حروف بسيار درشت از قول ايشان نوشته است؛ «ادبيات مهاجرت کوچه بن بست است.» گرچه جناب جمال ميرصادقي به آثار خوب ادبيات مهاجرت اشاره کرده و از جمله از دو کتاب «همنوايي ارکستر شبانه چوب ها» اثر رضا قاسمي و «سوره الغراب» اثر مسعودي (که در روزنامه اشتباهاً خسروي چاپ شده) نام برده اند و بدين ترتيب ادبيات مهاجرت را ستوده اند، اما نوشته اند؛ «ولي ادبيات مهاجرت يا ادبيات تبعيد کوچه بن بست است. چون نسل بعد انگليسي ياد مي گيرد. بچه هاي اينها انگليسي خواهند نوشت. جويباري هستند که به جريان ادبي عظيم نويسنده هاي خارجي مي پيوندند و براي ما به جايي نمي رسند.»

من مي گويم، زبان يک اثر ادبي ضابطه تمييز يک اثر که آيا در ژانر ادبيات مهاجرت قرار دارد يا نه، نيست. چنانچه همه آثاري را که در بالا ياد کردم - چه نويسنده هندي باشد يا چيني يا پاکستاني يا ژاپني و غيره - به زبان انگليسي نوشته شده اند و همگي در ژانر ادبيات مهاجرت قرار دارند و نويسنده ايراني هم از اين امر مستثني نيست. من در اين مورد با دوست فرهيخته ام جناب جمال ميرصادقي هم عقيده نيستم و مي گويم ادبيات مهاجرت نه تنها با کوچه بن بستي روبه رو نيست، بلکه افق هاي فراخي را در پيش رو دارد.

آيا نويسنده ايراني مقيم ايران نيز مي تواند اثري بيافريند که در قلمرو ادبيات مهاجرت قرار بگيرد؟ پاسخ من به اين پرسش مثبت است. آينه هاي دردار هوشنگ گلشيري - از ديدگاه من - در قلمرو ادبيات مهاجرت است. بهرام بيضايي فيلمنامه اي دارد به نام «آقاي لير» که من آن را در شماره هفت بررسي کتاب (پاييز 1370) چاپ کرده ام. اين فيلمنامه در قلمرو ادبيات مهاجرت قرار دارد و اگر روزي بهرام بيضايي فيلم آن را بسازد، فيلم هم در قلمرو سينماي مهاجرت قرار خواهد گرفت.

در پايان، تعريفي را که من از ژانر ادبيات مهاجرت به دست داده ام و آن را در شماره بهار 1373 بررسي کتاب منتشر کرده ام (13 سال پيش)، در اينجا مي آورم تا احياناً بحث بيشتري را در اين زمينه دامن بزنم؛ «بررسي کتاب همواره کوشش کرده است تا بخشي از دفترهاي خود را به «ادبيات مهاجرت» اختصاص دهد. گزينش اين عنوان براي نوعي ادبيات جديد جهان، اصطلاحي است که حالا رسماً در قلمرو نقد ادبي رايج شده است. نويسنده اي که به دلخواه يا ناگزير، سرزمين مادري خويش را ترک مي گويد و به دياري ديگر کوچ مي کند، به ساحت جديدي از رفتار، نگاه، ذهنيت، انديشه و زبان راه مي يابد که مي تواند در تضاد يا تخالف فرهنگ و ذهنيت اصلي او باشد. به تعبير ديگر درحالي که ريشه سنت هاي فرهنگي سرزمين بومي در درون نويسنده و با او زندگي مي کند، سنت هاي فرهنگ جديد نيز بيرون از او، اما با او، در تماس دائم است. التقاط ذهنيت و فرهنگ مادري در تقابل و سرانجام در تداخل با فرهنگ ميزبان و راه يافتن ناگزير زبان بيگانه در زبان مادري، مصالح و دست مايه هاي نويي را براي نويسنده فراهم مي کند که امکان آفرينش ادبيات ويژه اي را در برابر او قرار مي دهد. ادبياتي مستقل و تازه، که در ظاهر پيوندي با هيچ يک از سنت هاي فرهنگي شرق و غرب ندارد، اما از درون، مايه گرفته از هر دو آنان است و «ديسيپلين» ويژه خود را دنبال مي کند.»

تکرار مي کنم؛ ادبيات مهاجرت افق فراخي را روبه روي خود دارد و درخت آن به بار نشسته است و ميوه هاي شيرين آن هم اکنون در اختيار ما است. پديده ادبيات مهاجرت امر فرخنده اي است و آثار پديد آمده در قلمرو خشتي است که بر خشت هاي گذشته ميراث ادبي ما افزوده شده است.

ہ سردبير فصلنامه بررسي کتاب (ويژه هنر و ادبيات) است. کتاب هنر نويسندگي از ايشان در هفته اخير منتشر شده است.
نقد و گفت وگو درباره مجموعه داستان «زني با چکمه ساق بلند سبز»
جسارت ترسيدن
لادن نيکنام

هر داستان کوتاهي بالقوه هايي دارد که نويسنده تلاش مي کند تا آنها را بالفعل کند. اين تلاش در بيشتر قصه هاي مجموعه داستان «زني با چکمه ساق بلند سبز» قابل مشاهده است. کربلايي لو در آخرين اثر به چاپ رسيده اش با دغدغه پرداخت روابط انساني به حوزه داستان هاي روانشناختي به خوبي نزديک شده است. از مجموع هشت داستان کتاب، چهار داستان «تالاب»، «اتاق طبقه دوازدهم»، «هيچ کس نفهميد که ما هر دومان به آن آدرس رفتيم و موهاي سفيد يارو را کوتاه کرديم حتي خودمان» و «قهوه ترک» به صورت متمرکز به ارائه برش هايي ذهني و عيني از شخصيت هاي اثر مي پردازند. در باقي داستان ها تمرکز بيشتر روي لايه هاي اجتماعي پنهان در روايت است.

بيشتر داستان ها از زاويه ديد اول شخص روايت مي شوند. من راوي نمايشگري که گاه به ذکر ضمني درونيات خود هم مي پردازد. مثلاً در داستان اول ما با ژورناليستي آشنا مي شويم که چيزي نزديک بيست سال از عمرش را در اروپاي غربي زندگي کرده و در لحظه حال روايي به ايران آمده تا در روزهاي آخر زندگي مادرش بر بالين اش حاضر شود. بالقوه هاي طرح شده در ابتداي مقال در اين قصه دغدغه بازگشت به وطن و ديدار با مادر است که تا حدي نويسنده به آن پرداخته است. يعني آن دلمشغولي قابل لمس که به همراهي و همذات پنداري مخاطب منجر شود، در متن آفريده نشده است. نويسنده در واقع همه چيز را ترجيح مي دهد از طريق نقل سلسله وقايع براي خود و ما بسازد. او خود را درگير سايه روشن هاي دقيق تر و ملموس تر نمي کند. في المثل او از فيزيک اين شخصيت چيزي نمي گويد. از عادت هاش. از نوع تجربه زيستي اش در غرب. همچنين از خاستگاه اجتماعي و طبقاتي اش. ما بايد از طريق اطلاعات ارائه شده در داستان به سراغ آنات و لحظه هايي از زندگي اين آدم برويم که چرايي اش چندان برايمان برجسته نمي شود. اينکه نويسنده اي شخصيتي را خلق کرده و پاي آن بايستد تا به سطح باورپذيري ما نزديک اش کند، طبيعتاً توقعي است قابل درک.

انتظاري که گويي «کربلايي لو» به راحتي از آن صرف نظر کرده است. نکته بعدي مواجهه با نيروي روايي است که در داستان «زني با چکمه ساق بلند سبز» و «سينماي مخفي» قابل مشاهده است. نيرويي که شبيه فنري جمع شده براي ارائه داستان بلندتري در سطرهاي روايت به وضوح هرز رفته است. وقتي که اين ژورناليست در سير و سفر خود در وطن به نامه هاي «صغري جهانگيري» برمي خورد، هر چند گره اصلي داستان تا اندازه اي در ذهن ما ساخته مي شود ولي از آن جايي که صورت فعلي اين زن به شکلي با گذشته اش فاصله گرفته و نوع ديگري از تجربه زيستي را اختيار کرده، باقي داستان قابل پيش بيني مي شود. چرا؟

چون نمونه مشابه اين نوع مواجهه در اين سال ها در سينما بسيار اتفاق افتاده است. اينکه داستاني ما را به ياد فيلمي بيندازد يا برعکس به خودي خود عيبي ندارد ولي اينکه شما در فيلم ها و داستان هاي مختلف به يک شيوه با موضوعي واحد برخورد کنيد جاي سوال دارد. راستي چرا کسي به ديدن اين قضايا از منظرهاي ديگر نمي نشيند؟ آيا پديده جنگ، دور شدن از ارزش ها و آرمان هاي دهه پنجاه يا شصت، از زواياي ديگر قابل ارائه نيست؟ چرا نويسنده در ديالوگي که ميان روزنامه نگار و صغري جهانگيري برقرار مي کند به شکلي رو و حتي شعاري از پديده فراموشي سخن مي گويد؟

«نگارنده دست هايش را در هم قفل کرد. فقط صداي پيچيدن باد بين صخره ها بود که از طرف کوه مي آمد. پرسيد «اين بهزاد الان کجاست؟»

«تبريز. عکاسي دارد.»

«مطمئنيد؟»

«بله.»

ساعت مچي ظريفش را روي مچ گرداند و صفحه اش را بالا آورد. «بايد بروم.»

«از اين که مرا پذيرفتيد متشکرم. فراموشم نمي شود.»

«اين را نگوييد. فراموشي خوب است.» »(ص 18)

نکته بعدي در مورد داستان اول مجموعه تغيير زاويه ديد به سمت اول شخص در بخش دوم است. چرخشي که هيچ کمکي به همراهي بيشتر با شخصيت اصلي داستان نمي کند. نويسنده در اجراي موقعيت اين راوي همان رويکردي را دارد که در بخش اول داستان داشت. نه از درونيات اين روزنامه نگار چندان مي گويد، نه از نوع رابطه اي که با بهزاد و دوست اش برقرار مي کند. پايان بندي اين داستان هر چند تعليقي درخور دارد اما باز هم تا حد زيادي قابل پيش بيني است. «کربلايي لو» خود در ارتباط با چرخش زاويه ديد مي گويد؛ «اين آدم يک گزارشگر است و با گزارش روايت کار خود را آغاز مي کند. در واقع قصد داشته از ابتدا از اين سفر گزارشي بنويسد. خودش هم، همين را مي گويد. پيش فرض گزارش اين است که به حادثه از بيرون نگاه مي کند. بعد از ملاقات با زن (صغري جهانگيري) خود درگير ماجرا مي شود. از موضع بيروني در واقع به موضع دروني کشيده مي شود. بنابراين فرم روايت ما از گزارش به اول شخص تبديل مي شود. اين تنها دليلي است که براي تغيير راوي دارم.»

نکته ديگر در داستان هاي روانشناختي مجموعه داستان کربلايي لو ارائه اطلاعاتي است که تعلق به همان بالقوه هايي دارد که بايد شکل هنرمندانه به خود بگيرد. يعني يا راوي اول شخص کاملاً به سراغ اين لايه ها برود و آنها را دروني خود کند يا از ذکر آنها صرف نظر کند. مثلاً در داستان «روسان دارند از آب بالا مي آيند» يا بايد راوي اول شخص به طور کامل از دغدغه هاي زميني خود حرف بزند يا دليلي ندارد که نسبت به پديده شهرنشيني موضع گيري کند؛

«مي پيچم توي خيابان فرعي و به برج مي رسم. هزار بار از اين قسمت شهر رد شده ام. از کنار همين برج ولي باز برايم ناآشناست. توي دشت ها راحت ترم. من با ميراث فرهنگي قرارداد دارم. برايشان افسانه هاي عاميانه از ده کوره ها جمع مي کنم. کار طاقت فرسايي است.» (ص 39)

يعني نويسنده يا بايد بيشتر از موقعيت اجتماعي اش بگويد يا در اين حد گفتن نوعي موضع گيري پنهان در خواننده ايجاد مي کند. اين رويکرد همچنين به دلالت هايي ضمني از اين کاراکتر منجر مي شود که ما را به فضايي نمادين رهنمون مي کند. فضايي که در داستان «تالاب» هم خود را در هيئت مرگ پرنده اي نشان مي دهد که نمادي از فروپاشي ارتباط دوستانه دو شخصيت اصلي داستان است. خود نويسنده در اين رابطه مدعي است؛ «ببينيد در داستان ما با دو مقوله مواجهيم. يکي جنبه هنري آن، يکي جنبه زيبايي شناسي. اينها دو رشته مطالعاتي متفاوت اند. در هنر شما بيشتر با يک فن يا صناعت طرف هستيد و به قالب هاي هنري رايج نيم نگاهي داريد. زيبايي شناسي يک چيز رهاست و تعهدي به فرم هاي رايج ندارد. به عنوان نويسنده در يک داستان علاوه بر جنبه هنري که مربوط مي شود به اينکه قصه را بايد چه جوري روايت کرد، دنبال زيبايي شناسي هم هستم. زيبايي شناسي هم دو جور است. روايت و زبان. سنت پيرو گلشيري در داستان نويسي ما دنبال زيبايي شناسي زبان است که خودم آن را نمي پسندم. من زيبايي شناسي روايت را مي پسندم. بنابراين در داستان هايم دو جنبه را دارم. يکي قصه و جنبه هنري آن، يکي هم زيبايي شناسي روايت. در ضمن کاري به نشانه شناسي ندارم. اصولاً نمادين کار نمي کنم.»

اما آنچه داستان «روسان دارند از آب بالا مي آيند» را قابل درنگ مي کند اشارات غيرمستقيمي است براي ساختن رابطه ذهني و عيني راوي و افروخته با خانم آزرم. زني که در عين عدم حضورش در زمان حال داستاني ولي وجودش به واسطه اين دو نفر به خوبي ساخته مي شود. راوي و افروخته به گونه اي پرداخت مي شوند که گويي يکي مردي است زميني با تمايلاتي تعريف شده و ديگري ريشه در آسمان داشته و دلمشغولي هايش بيشتر رمانتيک است. اين هسته تضاد داستان را برجسته کرده و به تعمق بيشتر در ارتباط آنها با خانم آزرم که معلم زبان بوده است، مي انجامد. البته کربلايي لو در داستان هايي که با محوريت روابط انساني ساخته شده اند در دادن اطلاعات دست و دلباز نيست. او احتمالاً دوست دارد که با اين نوع پردازش سطح تخيلي خواننده آثارش را فعال کند. اين نگرش در داستان «روسان دارند از آب بالا مي روند» به برجسته شدن هسته روايي کمک مي کند اما در داستان «تالاب» يا «سينماي مخفي» به مبهم شدن پاره اي از خط روايت مي انجامد. او در داستان «سينماي مخفي» با طرحي هوشمندانه ما را درگير ارتباط راوي اول شخص بيست و دو ساله اي مي کند که در دفتر فرهنگي ارتش با سه پيرمرد به نام هاي اميري و محسني و آقاي دکتر کار مي کند.

راوي مشخص نيست در زمان حال که دارد خاطرات خود را از زمان سربازي مي گويد چندساله است. در چه حالي است و چرا به بازگويي اين خاطره نشسته است. در واقع اگر نويسنده به ذهن راوي خود و سه پيرمردي که اتفاقاً موقعيت جذاب و جالبي هم در ارتش دارند، مي پرداخت داستان بسيار بيشتر از آنچه اکنون پيش روي ما است، ظرفيت درگيرکننده مي داشت. کربلايي لو در مورد اين نوع ارائه متکي بر ابهام کنش مند مي گويد؛

«فکر مي کنم در بيشتر داستان هاي ايراني ما ساختار روايت دايره اي داريم. خودم علاقه اي به اين ساختار ندارم. اين هم از يادگاري هاي گلشيري است. من به ساختار خطي اعتقاد دارم. چيزي که شما به عنوان تکرار از آن حرف مي زنيد در ساختار دايره اي وجود دارد. در ساختار خطي نمي توانيم از آن به عنوان عنصر غالب استفاده کنيم. بنابراين وقتي يک واحد اطلاعاتي در يک جمله منتقل مي کنم يک بار و براي هميشه منتقل مي کنم. لذا براي تبديل آن کلمه به مضمون تلاشي مبتني بر تکرار نمي کنم. لوکاچ مي گويد اگر مي خواهي چيزي به مضمون تبديل شود آن را تکرار کن. من به اين حرف اعتقاد ندارم. دوست دارم همه چيز يک بار براي هميشه گفته شود تا آن ساختار خطي و تخت شکل بگيرد.»

اين ساختار خطي و تخت که مورد نظر نويسنده است زماني برجسته و قابل ردگيري مي شود که نويسنده با ذکر جزئياتي که کارکرد متني دارند به ژرفاي عمودي آنها توجه کند. پرواضح است که در داستاني مانند «اتاق طبقه دوازدهم» متن اقتضاي پرداخت هاي پرتاکيد و تکرار ندارد. در اين داستان ظرافت نگاه راوي اول شخص در ارائه طرح داستاني به خوبي عمل کرده است. اين که راوي همراه مهدي در خوابگاه دانشجويي به دنبال «احمدياري» مي گردند و مي خواهند از نزديک او را بشناسند تا صلاحيت اش را به گونه اي براي ازدواج با خواهر مهدي بسنجند به خوبي در نوع روايت خطي کار درآمده است. هرچند که خود مراجعه مکرر به طبقات به برجسته شدن دغدغه اين دو نفر بسيار کمک مي کند. اما در داستاني مانند «سينماي مخفي» که مانند داستان اول حتي ظرفيت بلندتر شدن دارد، مخاطب به جزئيات و تاکيداتي نيازمند است تا آدم هاي داستاني را بهتر و دقيق تر ببيند. اين نوع پرداخت به تعميق همان لايه هايي که مورد نظر نويسنده هم بوده است، مي انجامد.

ويژگي ديگر داستان هاي اين مجموعه جدا شدن فلاش بک ذهني راوي هاي اول شخص از تنه اصلي روايت است. مثلاً در داستان «قهوه ترک» ذکر خاطره جعفر از رفيع در پايان بندي داستان به شکل ناگهاني به وقوع مي پيوندد. هر چند که اين يادآوري به انتقال ضربه اصلي داستان مي انجامد ولي شايد اگر اين خاطره در کليت روايت به شکل تکه تکه روايت مي شد به لحاظ فرمي با داستان تنش مندتري روبه رو بوديم.

اين نوع ارائه در داستان «هيچ کس نفهميد که...» هم وجود دارد ولي چون در آن داستان به لحاظ حجمي چندان قابل توجه نيست به درک بهتر ارتباط صفيه و خليل منجر شده است. در داستان «هيچ کس نفهميد که...» که به زعم اين قلم بهترين داستان مجموعه است، ابهام ها و ايجاز در ارائه موقعيت خليل به عنوان يک آرايشگر، در خدمت اوج تراژيک ارتباط زن و شوهر آرايشگري که به شدت خسته از روزمرگي اند، عمل مي کند. ديالوگ ها در اين داستان به شدت تاثيرگذارند. همه چيز به گونه اي غيرمستقيم از فاجعه زندگي ملال آور و يکنواخت زوجي مي گويند که فقط مي خواهند کارشان را به درستي انجام دهند؛

«صفيه روزنامه را کنار مي گذارد، تلويزيون را خاموش مي کند و مي رود آشپزخانه. بساط شام را روي ميز مي چيند. خليل دست هايش را مي شويد. خشک مي کند. صفيه مي گويد؛ «عکس راديولوژي ات و بردم نشون دکتر دادم.»

«خب؟»

«استخوناي زانوت ساييده شدن. نبايد زياد سر پا وايسي...»

صفيه بلند مي شود و يک بسته اسکناس مي آورد و مي گذارد روي ميز.

«يه مدتي نرو مغازه. بذار خرج خونه رو من بکشم.»

خليل غذايش را مزه مزه مي کند. بغض گلوي صفيه را مي گيرد.» (صص 75 و 76)

کربلايي لو در ارتباط با نوع ارائه فلاش بک هايش مي گويد؛ «والله براي اين سوال جوابي ندادم. اگر پخش اش مي کردم يک داستان ديگر مي شد. البته در مورد يک آدمي که تعامل اش با اکنون و گذشته به طور يکسان و هم اندازه است، حرف تان درست است. در مورد شخصيتي که گذشته اش از حال سنگين تر است، فلاش بک را نمي توانم پخش کنم و اين آدم همين جوري الان هست که در گذشته زندگي مي کرده است.»

نکته ديگر در ارتباط با راوي هاي اول شخص داستان هاي «سينماي مخفي»، «قهوه ترک»، «تالاب» و «اتاق طبقه دوازدهم» يکسان بودن بافت زباني اين راوي هاست. چگونه يک سرباز و دانشجو و کارمند و طلبه به يک شکل به پديده ها مي نگرند و با يک زبان هم از آنها سخن مي گويند. آيا اين آدم ها همگي در يک سن و سال و خاستگاه يکساني هستند؟ آيا آنها همگي با اتفاقات پيرامون خود به يک شکل برخورد مي کنند؟ اين راوي ها که شخصيت هاي اصلي داستان ها نيز هستند در ويژگي هايي نظير ترس، ترديد، دغدغه دگرگوني سطح ذهني و عدم رضايت از موقعيت کنوني خود اشتراک دارند. گويي نويسنده يک شخصيت را در ذهن پرورانده و بعد در بسترهاي گوناگون به جريان انداخته است.

و حرف آخر اينکه داستان هاي مجموعه «زني با چکمه ساق بلند سبز» ضرباهنگ و کشش داستاني قابل قبولي دارند. مخاطب هرگز در امر خوانش دچار مشکل نمي شود. دليل اين اتفاق هم کنش مند بودن داستان هاست. کربلايي لو دوست دارد که هم خودش در هنگام خلق و هم مخاطب اش هنگام خواندن درگير اتفاقات داستاني شود. اتفاقي که غالباً به شکل تکان دهنده اي روايت مي شود. مثلاً در داستان آخر مجموعه به نام «به ياد استادم آقاي تنگو» همه عناصر داستان در خدمت برجسته کردن موجودي است که در شکم زني مرده راوي به آن برمي خورد. راوي اول شخصي که پس از خواندن شش ترم دانشکده پزشکي را رها کرده و به طب سنتي روي آورده است. او حقيقت جسم و جان را در ادامه انديشه ابن سينا مي جويد. در اين نوع ارائه او تا حدي به واقعيت موجوديافته در رحم زن پي مي برد. آن هم از طريق سفري که به باکو دارد و در آنجا با همسر زن مرده ديداري دارد که او را به سمت يافتن حقيقت رهنمون مي سازد. کربلايي لو در باب اين رويکرد مي گويد؛ «اکثر داستان هاي ايراني مشکل ضرباهنگ ريتم و کشش دارند. اين برمي گردد به همان ساختار دايره وار. در ساختار دايره اي شما نمي توانيد تعليق بسازيد و ضرباهنگ فقط ضرباهنگ زباني مي شود. نمي توانيد در اينجا حالت ضرباهنگ را به روايت سرايت دهيد. از يک جايي شروع مي کنيد و بعد دوباره به همان برمي گرديد ولي اگر ساختار خطي داشته باشيد برگشتي در کار نيست و شما مي توانيد ضرباهنگ و تعليق را در داستان جا بيندازيد.»

کربلايي لو در مجموعه داستان خود با درنگي در موقعيت هاي متنوع انسان معاصر کوشيده است درگيري و تنش او را در بستر رويداد هايي گوناگون به تصوير کشد. موقعيت هايي جسورانه که توقع ما را از روايت هاش بالا مي برد. توقعي که هرگز ايجاد نمي شد اگر نويسنده به سراغ دغدغه هاي هستي شناسانه اين انسان که به شدت امروزي است، نمي رفت. بي ترديد اين نوع نگاه مخاطبان را در انتظاري پرتعليق نگه مي دارد تا مجموعه بعدي، رمان بعدي يا...
غم مردي سرگردان در ويرانه هاي شکست
عليرضا فراهاني

شايد وقتي نيماي بزرگ داشت براي مقدمه نخستين دفتر شعر او «کوچ» مي نوشت؛ «آن چيزهايي که در زندگي هست و در شعر ديگران سايه اي از خود نشان مي دهد، در شعر شما بي پرده اند. اگر آنها اين جرأت را نمي پسندند، براي شما عيب نيست. من نمي خواهم براي اشعار شما مقدمه نوشته باشم، ديوان شعر وقتي که مطالب قابل تفسير و توضيح نداشت شايد چندان محتاج به مقدمه نباشد. خود اشعار شما مقدمه ورود و تاثير در فکر و روح ديگران است»، مي دانست که شاعر اين دفتر در آينده اي نه چندان دور يکي از طلايي ترين ستاره هاي آسمان راه او خواهد بود. فکري که نصرت آن را با صلابت و اقتدار به واقعيت تبديل کرد.

نصرت رحماني از بزرگان دنياي شعر معاصر است. شاعري که، در عرصه شعر نو، آثارش مختصات مخصوص به خود را دارد. شعرهايي که مثل آثار اکثر بزرگان معاصر روال طبيعي خود را طي کرده اند تا به جايگاهي مختص به خود دست پيدا کنند. نصرت مثل خيلي هاي ديگر از همان شعرهاي کلاسيک که براي او به عنوان سرمشق بودند، شروع مي کند. غزل، مثنوي و ديگر قوالب شعر کلاسيک را تمرين مي کند تا به شناخت نيما مي رسد. او با شناختن نيما به يک باره با تحولي فکري نسبت به شعر مواجه مي شود. نيماي بزرگ، همان طور که در شاملو و فروغ و اخوان و سهراب دگرگوني ايجاد کرده بود، بر نصرت هم تاثير مي گذارد. تاثير نيما بر نصرت را مي توان به منزله پيدا شدن گنجي بزرگ در او دانست؛ گنجي که براي دنياي شعر معاصر ايران غنيمتي بزرگ شد. اين گنج بزرگ استعداد ناب شاعرانه نصرت در عرصه شعر نو بود.

شعر نصرت به سرعت توانست در ميان اهالي شعر جا باز کند و علاوه بر مخاطبان خاص به دليل دارا بودن ويژگي هايي خاص مردم علاقه مند به شعر را هم به سمت خود کشاند. شعرهاي مستعد او نيما را واداشت تا براي نخستين مجموعه شعر او مقدمه بنويسد و پس از انتشار کتاب منتقدان در نوشته هاي خود آينده اي روشن را براي رحماني جوان ترسيم مي کردند که چنين هم شد. شعرهاي نصرت ويژگي هايي دارد که از بطن زندگي او برآمده است. زندگي اش با شعرش پيوند ناگسستني دارند؛ زيرا شعر از درون او لبريز مي شود. در رگ هاي خون شاعرانگي جاري است و اين خون عجيب عجين شده با غم است، غم مردي سرگردان در ويرانه هاي شکست.

مهم ترين خصوصيت شعرهاي نصرت غم و پريشاني اي است که در ساختار بيروني و دروني آثار او جا خوش کرده است، غمي که از جنس غم هاي روشنفکرانه و ژست هاي رمانتيک نيست. غم مردم است. غمي که در کوچه و خيابان روي چهره هاي مردم ديده مي شود؛ زيرا زبان شعر او زبان مردم است. زباني که براي اولين بار برخي از واژگان را وارد جهان شعر مي کند. واژگاني همچون سقاخانه، چاقو، هفت تير ، ترانزيستور، ادکلن و... که فضاي تازه اي را در شعر باز مي کند. اين حاصل همان جرأت و جسارتي است که نيماي بزرگ در ديگران هم دوره نصرت نمي بيند، اما در او وجود دارد.

نصرت زماني پا به عرصه شعر مي گذارد که دوران غم است. غم بزرگ شکست پس از کودتاي 28 مرداد 32 که به نوعي تمامي جامعه هنري را در برگرفته بود. رحماني جوان با بسياري از آرزوها و انديشه هاي آرماني اش مي خواهد غم درونش را به بيرون از خويش منتقل کند و چه جايي بهتر از شعر. او همچون ديگر يارانش آتش سرخ زير خاکستر است. شعله هاي فرياد در شعر او تبديل به واژه هايي با طعم انفجار مي شوند. واژه هاي ترس، دلهره، پريشاني که تمام شان زاده غم اند، غمي که صرفاً سياسي نيست بلکه طبيعتاً گاه غم عشق تمام وجودش را همچون تبي مهلک در بر مي گيرد.

پس از گذشت چند سال از حادثه کودتا و تاثيرات آن با شروع دهه طلايي شاهد تحول ديگري در شعر نصرت مي شويم، تحولي که محصول کسب استقلال و آزادي ذهني در رحماني باتجربه است. حالا او به دنبال کشف است، کشف در خودش و کشف در شعر.

او خودش را در شعر کشف مي کند و همين آغاز اوج گيري نصرت است. او به درون خود هجرت مي کند و اين بار آن غم را آن جا مي يابد. شکست اين بار در عشق تجلي مي يابد و او عشق را بر دوش جنازه زنده خود حمل مي کند. در کنار عشق ، مرگ هم بر چهره زخمي شعر او ظاهر مي شود. اما نصرت گرچه در شعرش با عشق و غم و شکست و مرگ مي زيد، اما بيرون از درونش، او حالا شاعري بزرگ در کنار نام هاي بزرگ ديگري چون شاملو و فروغ و سپهري و رويايي و... است. شعرهاي او از همان ابتدا مورد استقبال قرار مي گيرد و هر سال هم که از عمر شاعري اش مي گذشت، مخاطبان بيشتري به سوي او سوق پيدا مي کنند. قدرت و جذابيت شعرهاي نصرت را مي توان در زبان، نوع جنس کلمات، تصاوير مکشوف دلنشين و پرداخت بي نظير ساختار و فرم در آثارش جست.

نگاه حرفه اي او به شعر و ادبيات موجب شد تا ضمن داشتن استعدادي ذاتي بتواند با مطالعه درباره ساختمان شعر، براي شعر خود پايه اي بريزد که او را در صحنه ادبيات و شعر نوين ايران منحصر به فرد کند. مضامين شعرهاي او از دل مضمون هاي مردم کوچه و بازار بيرون آمده است. گفتن از شهرداراني که کفن هاي رسمي بر تن کرده اند و هديه هاي آنها قفل هاي زرين است. تصوير کردن فروتني زمين و نگاهي که بر صفحه ساعت پاشيده مي شود، دوختن چهار جيب بزرگ بر کفن از چهار تاول چرکين، اينها ذره اي از توانايي نصرت در استفاده از واژگان رايج روزمره در شعرش است. استفاده اي که در جادوي زبان او شکل مي گيرد. به راستي اگر بخواهيم درباره زبان شعرهاي نصرت بنويسيم بايد ده ها صفحه ورق روزنامه سياه کرد که در اين مختصر مجال همين است و بس.

در اين روزهاي خردادي در کنار صدها اتفاق و حادثه يکي هم مناسبت سالمرگ نصرت رحماني شاعر غم ها و شکست ها است. بدون هيچ گونه ترديدي مي دانم و مي دانيد که او زنده است. زنده در انديشه هايش، زنده در احساسات نابش، زنده در عشقي که در ما نسبت به او است و زنده در سطرسطر شعرهايش. هرچند مي دانم که اين سطور شايسته و سزاوار و در شأن او نيست، اما تکه اي از دل که در گرو او است بر آنم داشت که به ياد روح هميشه زنده او چند سطري را برايش ارزاني کنم.
عناوين اين صفحه
حوصله هيچ جمعي را ندارم
باجناق لويي آراگون
افق فراخ ادبيات مهاجرت
جسارت ترسيدن
غم مردي سرگردان در ويرانه هاي شکست
تقليدمهاجرت
نويسندگان کم سواد
نويسنده مهاجر مقيم ايران
موقعيت هاي جسورانه