
گروه سياسي، حامد طبيبي؛ در صفحه دوم شماره روز گذشته اعتماد، بخش نخست از گزارش روز پاياني سمينار شريعتي؛ ديروز، امروز، فردا به چاپ رسيد که به دليل نبود زمان کافي، قسمت هايي از سخنان محمد اسفندياري با عنوان رازگشايي از وصيت نامه دکتر شريعتي و همچنين سخنان احسان شريعتي با موضوع «شريعتي انديشمند آزادي» در شماره امروز به خوانندگان تقديم مي شود. گوشه هايي از بخش تقدير از فعالان در زمينه انتشار انديشه هاي دکتر شريعتي نيز حال و هواي خاص به حسينيه ارشاد بخشيد که در پي مي آيد.
مقايسه شريعتي با راسل و پوپر
محمد اسفندياري؛ امروز، 29 خرداد 1386 وارد سي امين سالگشت درگذشت نظريه پرداز عرفان و عدالت و آزادي شديم. در اين سي سال بلکه پيش تر از آن بسيار درباره شريعتي گفته و نوشته اند اما بسياري از سخنان به دلايل متعدد گفته و نوشته نشده است. از ميان آنها درباره معماي وصيت نامه دکتر شريعتي که 7 ماه پيش از درگذشت وي نگاشته شده، سخني به ميان نيامده و مقاله يي منتشر نشده است.
در ابتدا و قبل از پرداختن به اين متن، ذکر 3 مقدمه را ضروري مي دانم. عمده فعاليت هاي دکتر شريعتي بين سال هاي 1347 تا 1351 بود يعني هنگامي که بين 35 تا 39 سال داشت. به طور کلي از وي حدود پانزده هزار صفحه کتاب و مقاله باقي مانده که عمده آن حاصل تلاش هاي دکتر در اين پنج سال است. اين يعني با يک پديده استثنايي روبه رو هستيم چرا که هنوز به چهل سالگي نرسيده بود که با هزاران صفحه مطالب خود ملتي را تکان داد. براي مقايسه و جهت جلوگيري از سوءتفاهم، دو نابغه علمي قرن را مثال مي آورم. برتراندراسل رياضيدان و فيلسوف که 98 سال زندگي کرد و جايزه نوبل را به خود اختصاص داد و دومين فرد، پوپر که 92 سال عمر کرد و در علوم سياسي صاحب نظرات مهمي بود. اگر کارهاي اين دو را که شاگردان متعدد آنان نيز موفق به دريافت نوبل شدند، در سنين زير 40 سالگي با شريعتي مقايسه کنيم، وي يک سر و گردن از آنها بالاتر است.
مقدمه دوم اينکه شريعتي يک محقق آکادميک نبود که در پي فراغت وگوشه چمني بوده و سال ها روي يک موضوع علمي تکيه کند و چند کتاب بنويسد. او اين گونه نبوده بلکه يک وجدان دردمند و فريادگر معترض بود. زخم هاي وارد بر انديشه مسلمانان را ديده و يکسره و به سرعت مي گفت و مي گذشت چرا که امکان گرفتن زمان از وي را هر لحظه احساس مي کرد. او مجال نوشتن هم نداشت چه برسد به اينکه بازنويسي کند، اما کتاب «جامعه باز و دشمنان» پوپو توسط خود او بيست و دو بار بازنويسي شد. شريعتي در يک کلمه گوهرافشاني کرده و گوهر تراشي نمي کرد.
مقدمه سوم اما اينکه اگر زماني تاريخ کتاب در اين کشور نگاشته شود، مفصل ترين فصل آن به شريعتي اختصاص خواهد داشت. براساس برآوردهايي که انجام داده ام، از اوايل تا دهه 50 پيروزي انقلاب حدود پانزده ميليون نسخه از آثار دکتر شريعتي به فروش رفت. در آن دوره زماني حدود يکصد عنوان از کتاب هاي دکتر در بازار بوده که براي هر کدام فروش ميانگين 50 هزار جلد را در نظر گرفتم و هر کدام از کتاب ها نيز بارها تجديد چاپ شد. پس از توقيف آثار وي، حدود 25 نام مستعار توسط ناشران بر روي کتاب هاي وي نقش بست. از سوي ديگر ما نام مستعار شنيده بوديم اما عنوان مستعار نديده بوديم اما براي فروش کتاب هاي دکتر در هر شرايطي، نام کتابي مانند مذهب عليه مذهب به جدال مذهب و کوير به زادگاه من تغيير يافت و نکته اصلي اينکه اکثر اين آثار زير نظر شريعتي نبود زيرا او راه پنجاه ساله را پنج ساله رفت.
به اين سه دليل لازم بود در آثار او تجديدنظر صورت گيرد. شريعتي دريافته بود در هنگام به سرعت گفتن و گذشتن امکان سهو و خطا را افزايش مي دهد اما خود وي مجال اين کار را نداشته و لازم بود فردي را به عنوان وصي خود قرار دهد. به رغم گمانه زني هاي موجود، شريعتي استاد محمدرضا حکيمي را انتخاب، وصيت نامه يي شرعي به او نوشته و تصحيح آثار خود را به وي سپرد.
وصيت نامه شريعتي دلالت بر چند نکته دارد؛ اول اينکه وي متفکري صادق داراي حسن نيت و حقيقت طلب بود و مخالفان او نيز بايد به اين مساله اعتراف کنند. روح علمي داشت که اين مهم تر از عالم بودن است.
دوم اينکه شريعتي هيچ گاه خود را مترادف با حقيقت نگرفته و نقد را حتي با فحش مي پذيرفت...
به هر حال استاد حکيمي اما به اين وصيت نامه عمل کرد و براي اين کار خود چند دليل داشت که من آنها را در کتاب «شعله بي قرار» به ثبت رساندم. وي گفت؛ من اشتباهي را که شخصيت شکن و زير سوال برنده عقايد شريعتي باشد در آثار دکتر نيافتم. دوم اينکه در آن سال ها نياز به تکثير و چاپ سريع و وسيع آنها جهت قرار گرفتن در دست نسل جوان بود و بر اين اساس امکان توقف چاپ و تصحيح آنها وجود نداشت. اين آثار سدي در برابر مارکسيسم و تيري و پيکاني عليه دربار شاهنشاهي بود و عذر سوم به اشتغال استاد حکيمي به نگارش «الحياه» بازمي گشت.
نقد پدر در گفتار پسر
احسان شريعتي؛ شريعتي از بعد مخالفت با آزاديخواهي مورد انتقاد قرار گرفت.او مخالف فلسفه بود، اما من دانشجوي فلسفه هستم. مي گويند شريعتي با آزادي و دموکراسي مخالف بود. ما هر اتهامي را به شريعتي مي بخشيم، اما اين يکي را نه. شريعتي امروز از بعد آزاديخواهان مورد نقد قرار مي گيرد و حتي به صورت طعنه از سوي برخي تئوريسين هاي مخالف نيز مورد نقد واقع مي شود.
انسان در برابر خدا که درخواست عدم نزديک شدن به درخت ممنوعه را داشت سرکشي کرده چرا که اين خداوند بود که براساس آن انسان را تنها موجودي قرار داد که آزاد بوده، حق گزينش داشته و مسوول اعمال خود باشد. در اين فلسفه خلقت، انسان موجودي آزاد است. مي خواهم از تثليث آزادي، برابري و عرفان از شريعتي سخن بگويم. از خداي شريعتي سخن مي گويم. خداي شريعتي خداي قرآن، عرفان يعني آزادي و تعالي از هر چه رنگ تعلق پذيرد است. خدايي است که در همين نزديکي و از رگ گردن به انسان نزديک تر است. به عنوان يک دوست و يک رفيق اعلا. خداي شريعتي در فلسفه خلقت آدم است که نشان مي دهد چه طرحي براي هستي ريخته است.
انسان به تعبير سارتر محکوم به آزادي است و انسان تنها موجودي است که بايد از خود فراتر رود. انسان همان نسبت بين احسن التقويم و اسفل السافلين است. به لحاظ سنتي ما همه ايراني هستيم و ايراني زماني که نفع او است ملي مي شود، با توجه به بازگشت به خويشتن شريعتي که پيش از او جلال نيز آن را مطرح کرده است، بايد بگويم اصل حرف شريعتي بازگشت به کدامين من بوده است.
بينش تاريخي شريعتي سير انسان است به سوي آزادي او از جبرهاي چهارگانه، اما اين تاريخ به تعبيري که در سال هاي پيش از انقلاب استفاده مي شد دو بخش دارد؛ يکي بخشي که سربالايي مي رود که خداوند با وحي اين سربالايي را پيش مي برد و انتهاي آن اسلام است که خود را جوهر همه اديان مي داند و به تعبير شريعتي با غيبت و امامت تمام مي شود و در دوره دوم تاريخ دموکراسي شروع مي شود البته دموکراسي متعهد و هدايت شده که در اين فصل از فلسفه تاريخ غيبت انتظار فرج است. در جهاني ديگر در برابر جهاني سازي تکنيکي که سرمايه داري مي خواهد به ايران تحميل کند، جنبشي ايجاد مي شود و به تعبير شريعتي بايد در مقابل آن فعال شويم.
آگاهي يعني چه؟ از نظر شريعتي انقلاب فکري بر انقلاب سياسي در يک جامعه برتري دارد، بنابراين انقلاب فکري يعني نوزايي ديني. همان انقلابي که باعث شد اروپا به اين شرايط تبديل شود که بايد ايران نيز اينگونه شود. البته اين تعبير پيش از شريعتي از سوي سيد جمال الدين اسدآبادي مطرح شده بود. عدم آگاهي مانع تحقق دموکراسي است. البته بايد مرز دموکراسي با پوپوليسم، افکار بازي و عوام فريبي مشخص شود. سوال اصلي تحقق چگونگي دموکراسي است. وقتي يک قهرمان زيبايي اندام در يکي از ايالات متحده امريکا فرماندار مي شود يا در فرانسه که مدعي دموکراسي است چنين اتفاقي در انتخابات رياست جمهوري رخ مي دهد، بايد اين سوال را مطرح کرد.
مشخصه يک جامعه برابر به حرف هاي کلي آن نيست. جمهوريت پس از فروپاشي عثماني از ويژگي هاي رنسانس بود. نظام دموکراتيکي که شهروندان آن آزاد و برابر در آن تعريف مي شوند. در برابر نظام جمهوري، نظام کدخدا منشي قرار دارد که منشاء آن برخاسته از تاريخ گذشته ايران است. شريعتي در دو بعد استبداد و استعمار با ليبراليسم در مي افتد و ما نبايد شرمنده باشيم بلکه بايد به اين موضوع افتخار کنيم.
مي گويند شريعتي طرفدار خشونت، جنگ و مرگ بوده است در حالي که او آموزگار چگونه زيستن بود.
او آموزگار زندگي بود نه مرگ، فلسفه شهادت او نشان مي دهد که اين گونه بوده است. اين يعني پيام خون، پيامي که از ناي حضرت زينب (س) فرستاده مي شود و تشيع که نام ديگر آن نبي فاطمه(س) و اسلام آن با خديجه جان مي گيرد و در کعبه که در هر سوي آن مي توان نماز گزارد با دامن هاجر جهت مي گيرد که به تعبير شريعتي اگر توصيه جهت نداشته باشد کامل نيست.
شريعتي مي گفت آزادي آگاهي است از آنچه که نداريم و امروز ضرورت دارد تا ياد شريعتي را گرامي بداريم اما از چند موضوع بايد دوري کنيم؛ يکي آنکه برخورد تاريخي به عنوان يک عتيقه و يک شي گرانقيمت با او داشته باشيم؛ چراکه در اين صورت او از بين خواهد رفت. يا اينکه گذشته، تاريخ و شريعتي را به عنوان يک بنياد تاريخي در نظر بگيريم و يک برخورد دوگماتيسم داشته باشيم و بخواهيم اداي شريعتي را در بياوريم، در حالي که سه دهه گذشته و زمانه تغيير کرده است. مورد سوم که امروزه عبور از شخصيت ها مد شده است و ما به نام اشتباه، حقيقت يک راه را نفي مي کنيم، اما راه چهارم که راه صحيح است، راه شريعتي است؛ او با کويريات متولد شد و به دنبال يک تولد ديگر بود. بنابراين بهتر است خود را درگير واژه هاي غربي نکنيم بلکه بر واژه ها تحليل صحيح داشته باشيم. حتي با واژه هاي شريعتي جدي برخورد کنيم. شريعتي انديشمند آزادي است و بيشتر به خاطر آنکه آموزگارم بوده به او احترام مي گذارم.
شريعتي معتقد بود حتي اگر روشنفکران مبارز متعهد به سياست و آزادي هستند، نبايد وارد قدرت شوند؛ چراکه فاسد مي شوند مانند اتفاقي که در کشور کوبا و الجزاير افتاد.