
سيدرضا صائمي
گرداب، اقتباس سينمايي از داستان گرداب صادق هدايت رمان نويس مدرن و شهير ايراني است که حضور تلويحي خود نويسنده نيز بر فيلم مشهود است. ابتداي فيلم با تصويري از هدايت در حال نوشتن قصه آغاز مي شود و با روايتگري صدايي که مبين بيان قصه از زبان خود نويسنده است در طول فيلم ادامه مي يابد و در پايان نيز با تصويري دوباره از هدايت به اتمام مي رسد.
روايت قصه از زبان نويسنده به نزديکي بيشتر حال و هواي فيلم به رمان کمک مي کند و متناسب با روان شناختي قصه دوستي مخاطب ايراني بنا مي شود. گرداب قصه همايون کارمند اداره گمرک است که به خاطر خودکشي صميمي ترين دوست و رفيق زندگي اش فرو مي ريزد و مرگ او را باور نمي کند. هيچ نشانه يي از ميل به خودکشي در بهرام نمي يابد و از اين حادثه تلخ در بهت و افسردگي غرق مي شود تا اينکه وصيتنامه يي از بهرام به دستش مي رسد که در آن تمام اموال و دارايي اش را به دخترش هما بخشيده است. از سوي ديگر پليس و مامور امنيه نامه هاي عاشقانه در منزل بهرام پيدا مي کند که حرف هايي از عشق او به زني گفته شده که مانعي بزرگ براي وصال در آن وجود داشته است.
همايون از مجموعه اين حوادث به ويژه شباهت دخترش به بهرام به تدريج شک مي کند که هما دختر بهرام است نه او. حس درماندگي از خيانت زنش به او و سوء استفاده رفيقش از اعتماد و دوستي چندين ساله ميان آنها همچون آتش بر جانش مي افتد. حسي از نفرت و سرخوردگي را در وي شعله ور مي کند تا جايي که سراسر وجودش پر از خشم و کينه مي شود. با همسرش درگير مي شود و او را به خيانت و بي وفايي متهم مي کند، همان واکنشي که همسرش نيز در برابر او دارد. يعني زنش از کم توجهي و بي مهري همايون به خود و دخترش شکايت دارد و او نيز وي را به رابطه عاشقانه با زني روسي متهم مي کند. اين تقابل و درگيري کمک مي کند تامين زمينه باورپذيري شک همايون در ذهن مخاطب نيز نقش ببندد و به همدردي با قهرمان شکست خورده داستان منجر شود. قهرماني که با بازي شهاب حسيني به تصوير ادبي کاراکتر قصه نزديک است.
همايون روزگار سخت و تلخي را مي گذراند. فضاي بي رنگ و سياه داستان و دود خاکستري سيگار به خفگي و انتشار غم در فضاي قصه کمک مي کند و البته روايت راوي که لايه هاي دروني تري از شخصيت همايون را بازگو مي کند به تعميق اين فضا مي انجامد. وي در وضعيت دشوار روحي در کافه هميشگي با مردي برمي خورد که مدرس فلسفه است، به دلالي اجناس هم مي پردازد و شبها نيز به کافه نشيني و گفت وگو با ديگران مشغول است، شغل هاي بي تناسبي که به قول خودش محصول يک جامعه بي تناسب است.
گفت وگوي همايون با مرد غريبه وي را در لايه پيچيده و مجعول تري از موقعيت تراژيک خود قرار مي دهد. اين سخن که به خاطر خيانت و بي توجهي او به زنش چنين بلايي سرش آمده و زنش هم به او خيانت کرده است. گويي با اين سخن همايون ويران تر مي شود و هويت و من دروني اش فرو مي ريزد و زخميتتر مي شود. او که تاکنون از ديگري مي گريخت اينک بايد نفرت از خويش را نيز تحمل کند و اين سخت ترين شکل بودن است و شايد مصداقي از سخن معروف صادق هدايت که در زندگي دردهايي است که مثل خوره آدمي را در انزوا مي خورد و نابود مي کند.
همايون اينک به خود نيز شک مي کند و مستاصل مي شود استاد فلسفه سخن حکيمانه يي به او مي گويد؛ اينکه آدميان براي حل مشکلات حل نشدني يا فرار مي کنند يا فراموش اما همايون نه مي توانست از خود فرار کند و نه تلخي اين حادثه را به فراموشي بسپارد لذا وسوسه مي شود که خودکشي کند. برخورد او با مرد همسايه که آدمکش حرفه يي است و به ويژه اين سخن او که اگر روزي معشوقم به من خيانت کرد خودم را مقصر مي دانم به اين وسوسه دامن مي زند اما او نمي تواند از جانش بگذرد پس تصميم مي گيرد که تقاضاي ماموريت به شهري دور کند تا شايد بتواند بر خود مسلط شود يا فراموش کند اما در هنگام جمع آوري وسايل به پاکت وصيتنامه دوستش برمي خورد و آن را پاره مي کند ولي متوجه کاغذ کوچکي در آن مي شود که بهرام در آن پرده از راز خود گشوده است. وي نوشته بود که سال ها است به بدري همسر رفيقش علاقه داشته است.
براي وفاداري به دوستي شان با نداي دل خود مبارزه مي کند اما اين آتش عشق آنقدر فروزان است که مجبور مي شود با کشتن خود آن را خاموش سازد تا مبادا به دوستش خيانت کرده باشد. همايون تازه مي فهمد که اشتباه بزرگي کرده است. با عجله به خانه پدر زنش مي رود تا همسر و دخترش را به خانه بازگرداند اما دريغ که از تقدير جا مي ماند و دخترش در حادثه تصادف جان مي دهد. گرداب از عناصر تراژيک و روان کاوانه يي برخوردار است که با واکاوي لايه هاي دروني و پنهان شخصيت هاي داستان، نقبي به ضمير ناخودآگاه آدمي و پيچيدگي هاي آن مي زند و بخش عميقي از منويات دروني مخاطب را در بستر فضاي شرقي به تصوير مي کشد. فضايي که همواره در پرده هايي از سرکوب و فراموشي در دنيايي از وهن و گمان به رازگونگي و افسون زدگي زيست جهان انسان شرقي عمق مي بخشد و حادثه يي شايد از جنس عشق و مرگ به بازنمايي و انبساط اين حس مبهم کمک مي کند. گردابي که در پي درهم تنيدگي فرديت و تاريخ اجتماعي ما بر محور تاريکي و ابهام، زندگي همه را در خود فرو مي بلعد و استحاله مي کند. کندي و سردي فضاي فيلم به برون فکني اين دنياي معجوج مي انجامد و دنياي آدم هايي که تنها در کنار هم زندگي مي کنند بي هيچ حرفي و اميدي. دنيايي که تقدير آدمي شايد سوء تفاهمي بيش نباشد،