سه شنبه، 12 تير 1386 - شماره 1432
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: انديشه
گذري بر نظريه سياسي کانت
تأمل در مرزهاي پيدا و نهان
حسين فراستخواه

رابطه تنگاتنگ فلسفه سياسي کانت با نظريات اخلاقي او غيرقابل انکار است. او مي کوشد با تکيه بر آراي اخلاقي خود، نظريه يي دال بر مشروعيت حکومت فرادست آورد. از اين حيث، ديدگاه او درباره حکومت شباهت زيادي به ديدگاه فيلسوفان کلاسيک عصر روشنگري دارد که معتقدند مردم بايد اقدام به تاسيس نهادي واحد کنند که با استفاده از اقتدار و به کارگيري زور و اجبار، مردم را وادار سازد تا کاري به کار ديگران نداشته باشند، آزادي ديگران را خدشه دار نکنند و نيز در پي غايات دلخواه خود بروند. به ديگر سخن، قاعده معروف «آزادي من تا جايي است که آزادي ديگري شروع مي شود»، ناظر به چنين رويکردي است. تقريباً اکثر فيلسوفان کلاسيک مانند هابز، لاک، روسو و هيوم، هر يک به غلظت و شدتي خاص خود، ديدگاه مشابهي درباره حکومت دارند. برآيند اين ديدگاه ها به فراهم آمدن چنين تعريفي مي انجامد که حکومت، شري است اجتناب ناپذير که مردم براي حفظ پاره يي از آزادي ها و حقوق خويش، اجازه مي دهند که آن «شر خودساخته»، پاره يي ديگر از اين آزادي ها و حقوق را از آنها سلب کند.

درباره کانت، فلسفه اخلاق به کمک نظريه سياسي او در باب حکومت مي شتابد. بنابر اصول اخلاقي کانت از سويي اخلاق حکم مي کند که مردم در سيطره حکومتي باشند که آزادي آنها را براي نيل به غايات مطلوب شان فراهم و تضمين کند. از سوي ديگر، «اجبار» مردم براي به عضويت درآوردن ديگران در اين حکومت نيز از نظر اخلاقي «فعل جايز» به شمار مي آيد. نظريه سياسي کانت درباره حکومت، برآمده از رويکرد انسان شناختي او مبني بر اين است که انسان بر آن است که «نقشي» در اين جهان دارد که غايت او است و براي ايفا و به جاي آوردن نقش خود، نيازمند «آزادي» است و اين آزادي جز از طريق تشکيل حکومتي با اوصاف مزبور ميسر نمي شود. با دنبال کردن ديدگاه هاي کانت به اين نتيجه مي رسيم که احتمالاً نقش مورد نظر کانت، همان «انسان بودن» است که بي ترديد همچنان بوي اخلاق مي دهد؛ هرچند اين گزاره اخلاقي «انسان، غايت خويش است»، بعدها تبديل به گزاره يي بنيادين در فلسفه سياسي جديد مي شود و في المثل در اعلاميه حقوق بشر 1948 متبلور مي شود. قاعده «انسان بما هو انسان» از همين گزاره منتج مي شود. وقتي مي گوييم «انسان به واسطه انسان بودنش...» يعني اين ديدگاه کانت را تاييد مي کنيم که انسان، غايت خويش است.

همان طور که گفته شد، نظريه سياسي کانت، انشعابي است از مابعدالطبيعه اخلاق او و به طور اخص از «فلسفه حق» او ناشي مي شود. مابعدالطبيعه اخلاق کانت به دو بخش بزرگ «فلسفه فضيلت» و «فلسفه حق» تقسيم مي شود که اولي به نحو اخص به جنبه هاي ريزتر فلسفه اخلاق وي مي پردازد و دومي مربوط به وظايفي است که کانت آنها را از تقسيم بندي وظايف اخلاقي منفک کرده و به وصف «وظايف حقوقي» مي آرايد. شباهت قانونگذاري ها (اعم از اخلاقي يا حقوقي) در وجود دو عنصر قانون و مشوق اجراي آن است. اما تفاوت قانون اخلاقي و قانون حقوقي به اختصار چنين است؛ اگر قانون، فعلي را حکم کند و مشوق اجراي آن، خود فعل باشد، اين قانون، اخلاقي است. اکنون روشن مي شود که پس قانون حقوقي بايد مشوق اجراي فعل را چيز ديگري غير از خود فعل قرار دهد. البته موضوع هر دو مي تواند يک فعل باشد. براي مثال از نظر اخلاقي، ممنوعيت قتل قائم به قبح اين عمل از منظر اخلاق است ولي همين امر در دايره حقوق، ناظر به وجود برخي مجازات ها مانند قصاص است. در همين نقطه است که فلسفه اخلاق کانت از فلسفه حقوق او مجزا مي شود. تعريف کانت از نظام حقوقي، مجموعه قوانيني است که مي توانند به قوانين بيروني، يعني قوانيني که به صورت بيروني وضع شده اند، تبديل شوند. در خصوص آنکه دقيقاً چه قوانيني را مي توان به نحو بيروني وضع کرد، نيازمند تعيين حدود ميان وظايف کامل و وظايف ناقص هستيم. به نظر مي رسد وظايف کامل آن دسته از وظايفي است که مي توان براي اجبار مردم به انجام آنها، از مشوق ها و محرک هاي بيروني استفاده کرد، حال آنکه استفاده از اين محرک ها براي اجبار مردم به انجام وظايف ناقص، امکان پذير نيست. با آوردن مثال هايي از هر کدام، مساله روشن تر مي شود. براي مثال، «خودکشي نکن» مصداق وظيفه کامل شخص در قبال خويش است و «قول دروغ نده» نيز مصداق وظيفه کامل شخص در قبال ديگران؛ اما وظيفه يي مانند «استعداد خود را شکوفا کن» يا «نيکوکار باش»، هر دو نمونه هايي از وظايف ناقص هستند که اولي در قبال خود و دومي در قبال ديگران است. روشن است که انجام وظايف اخير مستلزم اتخاذ برخي اصول ارادي است يعني شخص بر اساس اصول خود تصميم مي گيرد که به شکوفا ساختن استعدادهاي خويش همت گمارد يا نيکوکار باشد. اگر کسي به صورت ارادي چنين اصولي را نپذيرد، قانون نمي تواند او را مجبور به انجام آن کند. اراده انسان، آزاد است. اتخاذ يک اصل نيز، عملي ارادي (از سر اختيار) محسوب مي شود. بنابراين نمي توان انسان را به اتخاذ اصول اجبار کرد. اما در مورد وظايف نخست، قضيه فرق مي کند؛ قانون مي تواند به مثابه ابزار اجبارکننده جهت تضمين اجراي آن فرامين، ظاهر شود. بنابراين تنها وظايف کامل مي تواند موضوع نظام حقوقي واقع شود. برخي مانند راجر اسکروتن البته پا را فراتر گذاشته و مدعي اند دليل خوبي در دست هست که با آن بتوان اثبات کرد، کانت مي خواهد وظايف کامل شخص را در قبال خود، از قلمرو نظام حقوقي خارج کند. اسکروتن مي گويد شواهد له و عليه خوبي براي اين نظر وجود دارد، اما فلسفه سياسي کانت را بر مبناي اين فرض - که نظر صحيح است- به مراتب بهتر مي توان تفسير کرد1. اسکروتن براي اثبات اين مدعا به جمله يي از کانت با اين مضمون اشاره مي کند که «مفهوم عدالت، صرفاً به روابط بيروني - و بالاتر- روابط عملي يک شخص با شخص ديگر اطلاق مي شود». همچنين او ما را فرا مي خواند تا به عام ترين ملاحظاتي که کانت را به نوشتن درباره حکومت برانگيخته، توجه کنيم. کانت چنين مي انديشد که غرض دروني غايي طبيعت، فرهنگ است و مقصود وي از اين تعبير عبارت است از توانايي ابناي بشر - به عنوان موجوداتي طبيعي يا ذي شعور که با قوانين طبيعت محدود شده اند- بر صورت بندي و دنبال کردن هر غايتي که ممکن است براي خود قرار دهند (همان). اسکروتن تحليل مي کند که بزرگ ترين تکامل در فرهنگ بشري، يعني غايت نهايي طبيعت، تنها در صورتي مي تواند محقق شود که مردم وظايف کامل خود را در قبال ديگران خدشه دار نسازند. از آنجا که خدشه دار ساختن وظايف کامل شخص در قبال خويش نيز مانع از تکامل فرهنگ بشري مي شود، هنوز روشن نيست که چرا کانت نقش حکومت را به گونه يي محدود مي سازد که مشتمل است بر اجبار به انجام دادن وظايف کامل در قبال ديگران و نه وظايف کامل شخص در قبال خود. به نظر مي رسد اين بخش از ديدگاه اسکروتن، در عين حال هم نقطه قوت و هم نقطه ضعف استدلال او است. پيگيري تفصيل ديدگاه هاي اسکروتن بر عهده خواننده علاقه مند است و در ادامه يادداشت، به مفهوم آزادي و عدالت از ديدگاه کانت اشاره يي مجمل مي شود. همين بس که به عقيده راجر اسکروتن، اجبار شخص به اداي وظايف کامل در قبال خويش، تکامل و رشد شخصيت اخلاقي ضروري در ميان مردمي را که قرار است همه وظايف اخلاقي شان را ادا کنند، خدشه دار مي سازد.

از نظر کانت، مردم داراي حقي ذاتي نسبت به آزادي بيروني هستند. آنچه اين حق را به صورت مشروع مي تواند محدود کند، حق ديگران به آزادي مشابه است. شرط تحقق عام اين حق، عدالت است. عدالت، مستلزم استفاده از زور - در صورت لزوم- براي پشتيباني از شرط عدالت است. حق ذاتي به آزادي، مستلزم حق امنيت براي فرد و حق مالکيت چيزهاي بيروني براي فرد است. از سوي ديگر، زيستن در يک حکومت، به شرط رعايت قانون حقوقي، تنها راه تضمين اين امنيت براي ديگران است. همين طور استفاده از زور براي مجبور ساختن هر کس که در جوار يک حکومت زيست مي کند براي ورود در آن حکومت، به شرط رعايت قانون حقوقي، عادلانه است. کانت حقوق را به ذاتي و اکتسابي تقسيم مي کند. حقوق ذاتي به طور طبيعي و مستقل از هر قانون مصوب به مردم تعلق دارد و حقوق اکتسابي تنها از مجراي تصويب قانون موجوديت پيدا مي کند. حقوق اکتسابي بيان ديگري از حقوق موضوعه است. از نظر کانت، چون حقوق اکتسابي منوط به تصويب قانون است، به خودي خود نمي تواند مبناي لازم براي اينکه مردم را موظف به قبول حاکميت قانوني يک حکومت بدانيم، فراهم آورد. به عبارت ديگر، هر حقي که قرار است مبناي مشروعي براي اين امر فراهم آورد که مردم را به قبول حاکميت قانوني يک حکومت موظف سازد، مي بايد يک حق ذاتي باشد. حق طبيعي آزادي بيروني، اين نقش حساس را در استدلال کانت در خصوص ضرورت و مشروعيت حکومت بازي مي کند. کانت «آزادي» يعني استقلال از قيد اراده ديگري را حق منحصر و اصيل هر انسان به واسطه انسانيتش مي داند، تا جايي که اين حق، با آزادي هر فرد ديگر، سازگار باشد. بنيادهاي کانتي ليبراليسم نيز در چنين مقاطعي شکل و صورت مي گيرند يعني آزادي به عنوان حق برتر و حق ذاتي بشر مطرح مي شود و تفسير آن نيز، رهايي از قيد اراده هاي خاص و قرار گرفتن در شمول قواعد کلي و جهانشمول است؛ همان چيزي که بعدها برجسته ترين نمايندگان ليبراليسم مانند فون هايک با تفصيل بيشتري بدان مي پردازند. حق ذاتي بر آزادي است که مبناي مشروعيت بخشي به تحميل نظام حقوقي بر ديگران را فراهم مي آورد. عدالت نيز از بستر همين ديدگاه زاده مي شود. کانت عدالت را چنين تعريف مي کند؛ «مجموعه شرايطي که تحت آن، اراده يک فرد مي تواند طبق يک قانون عام آزادي، با اراده ديگر افراد متحد شود». شايد بتوان با اندکي احتياط گفت که عدالت مورد نظر کانت، «عدالت در آزادي» است و اين خود متضمن ساير وجوه عدالت نيز هست.

خوشبختانه کانت در زمره فيلسوفان نسبتاً خوش اقبال در ايران است؛ هم از اين رو که عمده آثار وي به فارسي ترجمه شده و هم از آن جهت که کمتر مورد سوء استفاده قرار گرفته است و علاقه مندان بسياري همواره در پي شرح و تفسير ديدگاه هاي او بوده اند. همچنين شرح هاي بسياري از آراي او نيز به فارسي منتشر شده که از جمله آنها مي توان به کتاب ياسپرس، اسکروتن اشاره کرد. همچنين شرح هايي که نويسندگان ايراني از جمله صانعي دره بيدي يا مجتهدي بر آراي اين فيلسوف عصر روشنگري نوشته اند، کار را براي کساني که در پي مطالعه دقيق انديشه هاي او هستند، تا حد زيادي آسان و سهل ساخته است. به نظر مي رسد مخصوصاً با توجه به مسائل جامعه امروز ايران و طرح قرائت هاي گاه نابجا از آزادي و عدالت، مطالعه و بازانديشي در آراي کانت بسيار سودمند واقع شود. آنچه در اين اثنا جلب نظر مي کند، مرزهاي پيدا و ناپيدا در انديشه کانت است که به ويژه خود را در ساحت اخلاق، سياست و حقوق نمايان مي سازد. چه بسا تامل در اين مرزهاي پيدا و نهان، ما را به نتايج شگفت آوري رهنمون شود.

پي نوشت؛

1- اسکروتن، راجر (1383). کانت. ترجمه علي پايا. طرح نو
نگاهي به گذشته در امروز
نوشيروان کيهاني زاده

آمادگي ملي

براي دفاع در برابر حمله نظامي انگليس

در پي تمرکز نيروهاي انگلستان در بصره، سليمانيه، کرکوک و اربيل (عراق) براي حمله به ايران که نفت خود را ملي کرده بود و ورود ناو انگليسي موريشس (موريس) با قدرت آتش زياد به شط العرب، 12 و 13 تيرماه1330 يگان هاي ارتش ايران در خيابان هاي شهرهاي مختلف به منظور تقويت روحيه هموطنان رژه رفتند و مردم را به تماشاي مانورهاي نظامي خود دعوت کردند. مردم که به هيجان آمده بودند داوطلبانه در خوزستان و مناطق مورد تهديد به کمک سربازان شتافته و به حفر سنگر توپ پرداخته بودند. فرماندهي دفاع از آبادان به «ژنرال کمال» سپرده شده بود و نيروي کمکي از شيراز و قزوين و همه واحدهاي لشکر هفتم پياده کرمان روانه خوزستان شده بودند. همچنين چند خلبان نيروي هوايي داوطلب عمليات کاميکازي و کوبيدن هواپيماهاي پر از مواد منفجره به کشتي انگليسي شده و مردم به تمجيد و قدرداني از آنان پرداخته و روزنامه ها به چاپ عکس هاي شان دست زده بودند. نيروي دريايي با وجود ضعف و نداشتن ناو سنگين به حالت آماده باش درآمده بود. در اينجا بود که ملت متوجه شد بايد نيروي دريايي اش را تقويت کند و تقويت آن را در اولويت قرار دهد. در خوزستان حمل سوخت به دو کشتي لاروب قطع شده بود تا شط العرب با گل و لاي بسته شود و به ناو انگليسي موريشس اخطار شده بود که ظرف ده روز يا بايد از شط العرب خارج شود يا در جايي که هست به گل خواهد نشست. در اين ميان ده ها هزار تن از سربازان منقضي خدمت و ديگران به پادگان هاي مربوط مراجعه و خود را معرفي مي کردند. با اين آمادگي ملي براي دفاع، کشور يکپارچه شور و هيجان شده بود و راديو تهران پي در پي گزارش هاي مربوط را همراه با سرود «اي ايران...» پخش مي کرد و اصحاب نظر با مصاحبه و تفسير به مردم ثابت مي کردند که اشغال نظامي ايران در شهريور 1320 نتيجه خيانت چند مقام بود، نه ضعف نيروهاي مسلح و وطن دوستي مردم. راديو تهران انعکاس گزارش هاي آمادگي ملي ايرانيان در رسانه هاي ساير کشورها را بدون وقفه پخش مي کرد. مفسران خارجي نوشته بودند که پيروزي در حمله زميني به ايران آسان نخواهد بود. در اين ميان مردم دسته دسته آمادگي خود را براي دادن کمک مالي به دولت اعلام مي کردند که آخر وقت 13 تيرماه دکتر مصدق رئيس دولت در يک پيام راديويي به هموطنان اطمينان داد که خزانه دولت خالي نيست. وي در اين پيام توصيه کرد که مردم ضمن تحکيم وحدت ملي و حفظ همبستگي و آمادگي بکوشند نياز خود را تنها با استفاده از محصولات و توليدات وطن رفع کنند تا دولت مجبور به واردات نشود و ضعف نشان ندهد. وي در اين پيام گفت که تا يک کشور خودکفا نشود نخواهد توانست در برابر زورگويي هاي خارجي ايستادگي کند.
وحشت زده
اميرهوشنگ افتخاري راد

تن عرصه تجلي ارعاب است. جايي است که ارعاب يا سرکوب بر آن اعمال مي شود و گاه چنان سمت و سويي پيدا مي کند که لازم نيست سيستمي به طور مداوم و پيوسته ارعاب را بر آن اعمال کند. سيستم همان دم که اتوماسيون را وارد تن ها کند، از آن پس ديگر اين تن ها هستند که ترس و ارعاب را وارد زندگي روزمره مي کنند، به نوعي به آن خو مي گيرند. بدين ترتيب در تمام وجوه زندگي شان ظاهر مي شود. در خانه، کار، تفرجگاه ها، ميادين شهر(آئورا)، فروشگاه هايي که مجهز به دوربين هاي مداربسته اند و گاه با نصب نوشته يي اعلام مي کنند؛ اين مکان مجهز به دوربين است، شايد بدين اعتبارتن قصد سرقت را از سر بيرون کند. ديگر مساله اين نيست که سيستمي به عنوان يک «کل» دست به کار نصب دوربين ها در بزرگراه ها يا فروشگاه ها يا نصب ميکروفن هاي مخفي در اماکن في المثل روزنامه ها شود؛ چنين امري در جوامع ارعابي به طور اتوماسيون صورت مي گيرد. از همين رو است که امروزه ما خانه هاي شخصي را مزين به آيفون هاي دوربين دار مي کنيم. هر تني براي ديگري بيگانه است و بنابراين هر ايما و اشاره يي از سوي تن ديگر با ديده تجاوز به حريم او تلقي مي شود. هر نشانه يي به مثابه تهديدي است. هر نوشته يي دستگاه ارعاب به مثابه واژگون کردن «تن من» ترجمه مي شود. بدين ترتيب سانسور وارد زبان تن مي شود.

ضرب المثل هايي نظير «قبل از حرف زدن، حرفت را مضمضه* کن» يا «يک بار حرفت را بخور بعد بگو» يا عبارت «حرفش را خورد» چه معنايي جز اين مي تواند داشته باشد؟ اين زبان متعلق به زبان احترامي است که بزرگ تر از کوچک تر طلب مي کند. سانسور از جمله عناصر در خدمت سيستم ها است که امروزه به طور خودکار در راستاي ارعاب عمل مي کند. سيستم به مثابه يک «کل» از جزء طلب تمکين و احترام مي کند.

واژه خودسانسوري نيز دلالت بر همين نکته دارد. خود (auto) وقتي به عنوان پيشوند عمل مي کند، به معناي مطابق خواست تن عمل کردن است. به همين خاطر بدون وجود رانه يي از جمله حضور مستقيم سيستم، خواست سيستم را عملي مي کند. اتفاقاً حضور مستقيم سيستم، امري گذرا و موقتي است، آنچه بارزتر بر جا مي ماند، خود ارعاب و سانسور است. در چنين جوامعي از جمله در خانه، خيابان، دانشگاه، روزنامه، نوشتار، گفتار و لب کلام در تمام وجوه زندگي روزمره اين دو تجلي دارند. بر اينها بايد افزود خودارعابي و خودسانسوري رااين چيزي است که اگرچه خواست سيستم ها است اما گاه مازاد خواست آنها به شمار مي آيد؛ چيزي بيش از خواست آنها. اين وضع معمولاً در نهادهايي چون دانشگاه، روزنامه و هر جا که محل انباشت نوشتار است بيشتر به چشم مي خورد. ترس از تجاوز به حريم تن، ترس از دست دادن منافع کنوني و آتي، جملگي نهايتاً به سانسور خود «تن» منتهي مي شود. خودسانسوري همان دوربين نصب شده در محل اقامتگاه تن است. تن خود را دائماً واکاوي مي کند تا چيزي غيرخواست يک «کل» از قلم نيفتد. به همين خاطر لابه لاي نوشتار و کلمات را واکاوي مدقانه مي کند. جملات را به زبان خود ترجمه مي کند و در اين ترجمه کردن ها هرچه بيشتر تلاش مي کند که قالب را تنگ تر کند. به همه چيز مشکوک است. در نهايت نه کلمات بلکه «نفس نوشتن» بايد در حيطه خودسانسوري و خودارعابي قرار گيرد. بدين ترتيب نوشتار و کلمات بايد به طور دائم نشخوار شوند و پسمانده آنها - البته امري کاملاً بي محتوا- عرضه شوند. از اين پس با حجمي از بي محتواها مواجه هستيم. آنچه مي ماند تفاله يي است که البته آن هم بايد دفع شود تا سراسر سيستم پاکيزه شود. فرم هاي بي محتوا به سرعت مي توانند پر و خالي شوند. پس جاي تعجب نيست که با فرم هايي مواجه شويم که در اثر ارعاب بي شکل شده اند. ظهور کوتوله ها در همين دوره صورت مي گيرد. اين بي شکلي فرم ها جايي براي محتواها نمي گذارد. مگر سانسور و خودسانسوري جز اين مي طلبد. کوتوله حتي به «مزمزه کردن حرف» هم بسنده نمي کند چرا که نه به گفتار اصالت مي دهد نه به نوشتار. آنچه از آن لذت مي برد، خود ارعاب است. البته ارعاب خودکار. جوامع خود- ارعاب، روزنامه ها و دانشگاه هاي بامزه يي دارند، زيرا در آنجا ها عموماً نشانه ها مفهوم ثابتي دارند. در خارج از اين ثابت ها نمي توان موجوديتي براي آنها قايل شد.دوربين هاي مداربسته يک نشانه را در همه متن ها فقط يک نشانه مي بينند. به همين دليل به راحتي تن به حذف آن مي دهند. براي چنين کاري تنها کافي است به ليست کلمات ممنوعه مراجعه کنيم. اين کار با کمک نرم افزار نيز قابل صورت دادن است. في المثل کلمه نظام در سريالي دردسرساز شد و قابل حذف. بعد از يازده سپتامبر براي ردگيري تروريست ها بعضي کلمات در اينترنت واجد پيگيري بودند.هر کلمه يي تنها متناظر يک نشانه است و اين نشانه هم نشان دهنده هتک حرمت است. پس بايد از دايره واژگان حذف شود.ارعاب بدين ترتيب در تن سکني مي گزيند و زندگي روزمره او را سازماندهي مي کند. زبان او را تقليل مي دهد و نوشتار را تبديل به امري بهت زده مي کند. در هر جا که تن حضور يابد، او را خود خواسته وامي دارد تا دوربيني نصب کند. هر جنبشي در پيرامون نشانه يي از هتک حرمت به تن تلقي مي شود بايد بي درنگ محو شود. حتي اگر تن خود باشد.

*مضمضه کردن به معناي آب در دهان چرخاندن وبيرون ريختن است که در فارسي ادبي در متون با معناي خاص خود (مثل مضمضه خاطرات صادق هدايت) به کار مي رود امارسم الخط امروز آن در فارسي «مزمزه» نيز رايج است .
عناوين اين صفحه
تأمل در مرزهاي پيدا و نهان
نگاهي به گذشته در امروز
وحشت زده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام