چهارشنبه، 13 تير 1386 - شماره 1433
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
گزارشي از تبعيضي هاي آموزشي در کشور
5/4 ميليون نفر از چرخه تحصيل باز ماندند
زهرا بيگدلي

«قدر اين نيمکت ها و کلاس درس را بدانيد.»

اين جمله تکرار مي شد، هر سال معلم يا معلم هايي بودند که اين جمله کليشه يي را در گوش ما بخوانند و ما قدر آن نيمکت ها را ندانستيم شايد هنوز هم ندانيم.

ما نيمکتي داشتيم با کتابي که در آن مردي با اسب مي آمد يا نه پدري که آب مي داد و نان. تخته سياه را نگاه مي کرديم و نرمي گچ را حس مي کرديم.

ما...، کاش همه مثل ما بودند، لحظه هايي را حس کرديم که خيلي ها از درک آن ناتوان بودند. چرا؟ چون در روستا مدرسه نبود و دختر روستايي را به مدرسه نمي فرستند. پسر روستايي هم شايد بهتر بود در مزرعه مي ماند تا نيروي کاري باشد؛ نيروي کاري کوچک.

نه، شايد اصلاً در روستاها نبود، همين جا ميان اين خيابان هاي پر از دود بود. اما مجبور بود کار کند، او مي توانست نا ن آور خانه باشد، به جاي پدري که در کتاب براي ما نان و آب مي آورد.

بگذريم از بعضي ها. اينجا در اين شهر بزرگ عده يي حالا فضاهايي را لمس مي کنند که ما هم از درک آن ناتوان بوديم. کلاس درسي که با شهريه چهار ميليون توماني به دست مي آيد. نه، اين فضا آن قدر خاص است که خيلي ها آن را تصور هم نمي کنند.

خيل بازماندگان

«طبق آمار غيررسمي 5/4-4 ميليون از کودکاني که در سنين 14-6 سال هستند، از تحصيل باز مانده اند.»

شيرزاد عبداللهي، کارشناس مسائل آموزشي، با گفتن اين جمله آماري ارائه مي دهد که ما به واسطه آن، حالا حالاها نتوانيم به همگاني شدن آموزش رايگان فکر کنيم؛ «البته آمار رسمي از سه ميليون کودک، صحبت به ميان مي آورند اما آمار غيررسمي بسيار بالاتر است.» او درباره اينکه، اين کودکان چه کساني هستند هم صحبت هاي جالبي دارد؛ «بخشي از اين افراد، کودکان کار و خيابان هستند. بخش ديگر کودکاني هستند که به کارهاي سياه اشتغال دارند يا در کارگاه هاي غيربهداشتي با دستمزدهاي پايين کار مي کنند. اما بخش عمده آنها را کودکاني تشکيل مي دهند که در روستاها مشغول کشاورزي هستند.» کودکاني که کار مي کنند، پديده يي جديد نيستند. اما فکر کن چقدر دردناک است که اينجا هم جنسيت خودنمايي مي کند؛ «بازماندگان از تحصيل دختر در روستاها و ميان عشاير بيشتر از تعداد پسران است. چون خانواده هاي روستايي در بخش هايي که بايد فرزندشان را به شهر بفرستند، حاضر نمي شوند دختران را به شهر بفرستند و در اين زمينه بسيار محتاط هستند، اما به راحتي حاضر مي شوند پسران را به شهرها بفرستند تا دوره راهنمايي را طي کنند.»

آموزشي که رايگان نمي شود

مدت زيادي نگذشته. چند هفته پيش بود که تحصيل براي تمام شهروندان تا پايان دوره دبيرستان اجباري شد. تحصيل در حالي اجباري شد که بسياري هنوز با کلاس درس آشنايي ندارند. اما شهريار مشيري نماينده مجلس معتقد است که اين موضوع امکان پذير است؛ «آموزش و پرورش موظف است اين امکانات را ايجاد کند. ما اگر به تاريخ کشورهاي ديگر هم نگاه کنيم مي بينيم که اين امر امکان پذير است. در بسياري از کشورها آموزش تا کلاس نهم اجباري است و اگر خانواده يي فرزندانش را به مدرسه نفرستد مجرم تلقي شده و با آن برخورد مي شود. در رابطه با همين قانون، دولت هم موظف شده که امکاناتي مثل خوابگاه را براي شهروندان در سن تحصيل فراهم کند. در ايران هم با تاسيس مدارس شبانه روزي با فراهم شدن آموزش رايگان تا دبيرستان شدني است.» او انتقاداتي هم دارد؛ «براي کشوري مثل کشور ايران که مي خواهد در منطقه حرف اول را بزند، زشت است که تعداد قابل توجهي بي سواد، آن هم در ميان نسل جوان داشته باشد.» اينجا همه مشکلات با تصويب قانون و بخشنامه حل نمي شود. چون صحبت از قانون آموزش که مي شود، عبداللهي آن را موضوعي قديمي مي داند؛ «ما از سال 1323 شمسي قانون تحصيلات اجباري داشتيم و حتي پيش از آن در سال 1298 هم اين قانون وجود داشته. البته تحصيلات اجباري در آن زمان تنها تا پايان دوره شش ساله ابتدايي بود. اما به دليل مشکلات اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و... هنوز اين قانون به مرحله عمل نرسيده است. حالا ما در قرن بيست و يک باز بر سر اين موضوع بحث مي کنيم که آيا مي شود تحصيلات اجباري رايگان محقق شود؟ نکته جالب هم اينجا است که اين قانون بايد عملي شود، چون آموزش براي همه يکي از برنامه هاي يونسکو است که ايران هم در سال 2000 آن را امضا کرده است. البته کارهايي مثل راه اندازي آموزش از راه دور براي کودکاني که امکان حاضر شدن سر کلاس را ندارند هم اجرا شده، اما معلوم نيست اين برنامه ها تا چه حد موفق باشد.»

البته مشيري از بودجه هم گفت تا ما مطمئن شويم آموزش رايگان تا دبيرستان عملي است؛ «چهار ميليارد دلار از صندوق دخيره ارزي به بازسازي مدارس اختصاص پيدا کرده که ساختن مدارس شبانه روزي هم از محل همين بودجه بايد انجام شود.»

آموزش پيش از دبستان

قبل از اينکه به کلاس درس فکر کنيم، بايد به آنهايي فکر کنيم که نياز به آموزش پيش از دبستان دارند. اين روي سکه آموزش از چشم ما مخفي مي شود اما هستند چشم هايي که زواياي مخفي را هم مي بينند.

شيرزاد عبداللهي مي گويد؛ «آموزش هاي پيش از دبستان، يعني آموزش کودکان 6-4 سال از جمله مسائل اصلي آموزشي است که در کشور ما کمتر جدي گرفته مي شود. اين در حالي است که ايران تشکيل شده از قوميت هاي مختلف. فرزندان اين قوميت ها زبان مادري، غير از زبان فارسي دارند و به همين دليل در کلاس اول ابتدايي با افت شديد يادگيري روبه رو مي شوند. اين کودکان بايد قبل از شروع درس، زبان فارسي را در دوره هاي آمادگي به خوبي ياد بگيرند تا بتوانند تحصيلي موفق داشته باشند.» او باز هم از آمارها براي اثبات گفته هايش کمک مي گيرد؛ «در حال حاضر، ما 5/2 ميليون کودک داريم که نيازمند آموزش هاي پيش از دبستان هستند. اما تنها 500 هزار نفر از آنها تحت آموزش قرار گرفته اند. مسوولان هم هيچ تصوير روشني از افزايش آموزش هاي اين دوره ندارند و بيشتر سليقه يي عمل مي کنند. در حقيقت وزارت آموزش و پرورش به جاي توجه به گسترش اين نوع آموزش ها، مدام در فکر گسترش مراکزي مثل مراکز تربيت معلم است؛ کاري که نه وظيفه اين وزارتخانه است و نه از اولويت هاي آن به شمار مي رود.»

آموزش نابرابر

بخش خصوصي سال ها است که قرار شده فربه شود. دولت حالا ديگر بزرگ تر از اين حرف ها است که بتوانيم به کوچک شدن آن اميدي داشته باشيم. اما خصوصي سازي در بخش هاي مختلف شروع شده و مثل اکثر کارها با خشت اولي کج. پس عجيب نيست اگر اينجا مدارسي باشد که براي يک سال تحصيلي پنج ميليون شهريه دريافت مي کنند. با اين وجود نماينده بندرعباس از شکل گيري مدارس غيرانتفاعي دفاع مي کند؛ «آموزش و پرورش بايد برحسب امکانات آموزشي که مدارس غيرانتفاعي دارند، شهريه هاي آنها را تعيين کند تا دست اين مدارس براي گرفتن شهريه تا سقفي نامحدود باز نباشد. اما در هر صورت شکل گيري اين مدارس به نفع آموزش کشور است، چون سرانه هزينه يي که دولت براي هر دانش آموز صرف مي کند، دو تا سه برابر سرانه مدارس غيرانتفاعي است. در حالي که در مدارس غيرانتفاعي هزينه هاي اضافي و پرسنلي که در مدارس دولتي است حذف مي شود و دولت هم مي تواند سرانه اين دانش آموزان را صرف فعاليت هاي مفيدتر کند. کارهاي دولتي، کلاً به خاطر بريز و بپاش هاي بي مورد هزينه بردارتر از کارهاي بخش خصوصي است. پس چه بهتر که آموزش و پرورش هم در بخش خصوصي غني شود و تنها دولت بر آن نظارت داشته باشد.»

بخش خصوصي، اينجا صددرصد خصوصي نمي شود. مدارس غيرانتفاعي هم از اين قاعده کلي مستثنا نيستند. عبداللهي به عنوان کارشناس آموزش ساختار فعلي اين مدارس را توضيح مي دهد؛ «مدارس غيرانتفاعي اگر گسترش پيدا کند، دولت اين توانايي را پيدا مي کند تا ششصد هزار توماني که هر سال براي هر دانش آموز صرف مي کند را خرج دهک هاي پايين تر جامعه کند. يعني هرچقدر بخش خصوصي قوي تر شود، بخش هاي فرودست مي توانند از امکانات بهتري بهره مند شوند. از ديگر طرف ضعف مديريت و کمبود بودجه هم که از مشکلات جدايي ناپذير مدرسه هاي ايراني است، برطرف مي شود. واقعيت اين است که مديريت دولتي حداقل 50 درصد بودجه را تلف مي کند و از 600 هزار توماني که سهم هر دانش آموز است 350 هزار تومان آن خرج دانش آموز شده و 250 هزار تومان آن ناپديد مي شود.» او با تمام اين آسيب ها راه حل هم ارائه مي دهد؛ «به خاطر دخالت هاي دولت، مدارس غيرانتفاعي در حال حاضر آن طور که بايد باشند، نيستند. مدارس غيرانتفاعي که در حال حاضر فعاليت مي کنند معمولاً به کمک رانت هاي دولتي مثل رانت زمين، رانت وام و ديگر رانت ها شکل گرفته اند. چون ساخت يک مدرسه به دليل گران بودن قيمت زمين و ملک حدود سه تا چهار ميليارد تومان خرج برمي دارد. در حالي که صرف چنين هزينه يي سودده هم نيست. پس مديران مدارس غيرانتفاعي معمولاً از رانت هاي دولتي استفاده کرده و نهادي شبه دولتي هستند. در اين آشفته بازار بهترين راه حل اين است که آموزش و پرورش با حفظ مالکيت، مديريت مدارس را به دست هيات امنا يا معتمدان محلي بسپارد و تنها نقش نظارتي داشته باشد.» پشت نيمکت نشسته، اما ديگر چشم نمي دواند به کتاب تا مردي با اسب بيايد. اينجا حالا ديگر يا مرد اسب سوار نمي آيد يا مردي سوار بر ماشين سال 2007 مي آيد. جامعه دوقطبي است، گريزي از اين وضعيت نيست.
دانشگاه؛ سرابي براي رسيدن به خوشبختي
تارا فخر

«زندگي من يک سال در چهارديواري کتابخانه گذشته.»

تازه کنکور داده، همين هفته قبل، هنوز از حال و هواي آن بيرون نيامده. از جلسه که مي آمد بيرون فکر کرد باري روي زمين گذاشته، اما انگار خبر بدي شنيده بود و هنوز در شوک آن بود. شوکي غيرمترقبه. پس تنها چند ساعت وقت کافي بود تا اشک هايش سرازير شود. «چرا اينقدر سخت بود؟ من يک سال تست زدم اما نتوانستم تست ها را حل کنم. چرا؟» صدايش بلند مي شد. بلند و بلندتر، «چرا تست هاي کنکور رياضي اينقدر سخت و غيرمتعارف بوده؟» کسي چه مي داند، شايد اين هم شکل جديد است، سنگ محکي تازه. آخر همه که نمي توانند پا در دنياي خوشبخت دانشگاه بگذارند. عده يي بايد بمانند پشت اين در بسته تا پشت کنکوري لقب بگيرند. واي که چه دلگير است اين دنياي پشت کنکور. «نمي توانم يک سال ديگر را با اين کتاب ها، ميان ديوارهاي کتابخانه بگذرانم.» انگار از زندان آزاد شده، توانايي بازگشت به آن را ندارد. دنياي آدم هاي معمولي. آدم هايي که زندگي متعارف دارند را دوباره کشف کرده. اين کشف دوباره، بازگشت به چهارديواري کتابخانه را صدچندان سخت تر مي کند. پس گريه مي کند، اشک مي ريزد، اشکي که تنها در شرايط سخت ديده بودي يا نه در مجلس ترحيم. کاش، اين گريه بود و همه چيز تمام مي شد. اما شوک قوي تر از اين حرف ها بوده. حالا مي خندد. خنده هاي هيستريک. فکر نمي کني ديوانه شده يا نيازمند پزشک است، اما دلت مي گيرد از اين به هم ريختگي عجيب رواني. مي خندد و از تست ها مي گويد. «مي داني تست اول ادبيات کنکور رياضي امسال چه بود؟؛ بهرام که گور مي گرفتي همه عمر/ديدي که چگونه... بهرام گرفت؟» مي خندد، بلندتر و از تست معارف مي گويد؛ «روياهاي صادقانه را در چه حالت مي بينيد؟ خوابيدن، نشستن، دويدن، حرف زدن.» از خنده اش به خنده مي افتي. خنده يي که مي داني تلخ است. مثل اينکه کنکور امسال، از هرچه ما فکر مي کرديم، عجيب تر بوده. «سوال هاي همه مثل هم نبود.» اين هم يک چرايي مي شود و گوشه يي از ذهنش را مشغول مي کند. تو فکر مي کني به فروش سوالات کنکور. به پرونده يي که هنوز ادامه دارد. سازمان سنجش حالا ترفند تازه يي پيدا کرده تا ثابت کند امسال سوال ها به هيچ وجه فروخته نشده. دليل محکمي دارد؛ «تمام، سوال ها مثل هم نبود.»

چرا، اين سوال ها فروش مي روند که نياز به کشف ترفند هاي جديد باشد. اين چرايي مانده در ذهن من، نه در ذهن ما. اينجا مدرک، شخصيت و حيثيت ما است، پس ناچار مي شويم براي گذشتن از سد کنکور به هر راهي متوسل شويم. آن که مي تواند سوال ها را مي خرد. مي داني که دور از ذهن و دسترس نيست. پرونده آن هنوز ادامه دارد. دادگاهي با جلسات ناتمام. حالا که باري را همراه با شوک روي زمين گذاشته، فکر مي کند دروازه هاي خوشبختي، چقدر دور از ذهن است. تو فکر مي کني کاش خوشبختي را طور ديگري معني مي کرد. مطمئني راهيابي به دانشگاه دري حتي روزنه يي از خوشبختي براي او باز نمي کند. افسوس مي خوري براي يک سال از عمري که ميان کتاب و تست ها گذرانده است. نمي داند بعد از اين يک سال، تازه چهار سال نفسگير ديگر شروع مي شود. مي رود دانشگاه و شايد خوابگاه. آن وقت محدود مي شود ميان چهارديواري خوابگاه. جايي که تنها يک تخت به عنوان حوزه خصوصي دارد، با چند نفر ديگر زندگي مي کند. انسان هايي که تا به حال نديده و حتي با فرهنگ شان هم ناآشنا است. اگر هم خوابگاه نرود اتاق هاي دانشگاه هست. اتاق هايي که با تمام جذابيت، تنها چند ماه جاذبه دارند. بعد او مي ماند با کلاس ها و جزوه هاي بي پايان. با همکلاسي هايي که همواره فکر مي کند چطور مي تواند از آنها رهايي پيدا کند. استاد يعني سخنران. يعني فردي که مي گويد تا تو بنويسي. تو بنويسي و آخر ترم حرف هايش را روي ورق امتحان دوباره تکرار کني. تو سوال نمي پرسي يعني نمي تواني بپرسي. آخر رشته کلام استاد به راحتي از دستش درمي رود و پيدا کردن دوباره آن کار هر کسي نيست.

کنجکاوي اينجا بي معني است. ياد بگير. استاد مي گويد؛ تو جزوه را فقط حفظ مي کني و بعد اين واحد لعنتي به سلامتي پاس مي شود. پاس مي شود تا مدرکي براي تو صادر شود. همان که چند سال پيش گريه مي کردي براي به دست نياوردنش و بعد افسوس مي خوري چه عمري حرام کردي در اين سيستم آموزشي کهنه. تازه کنکور داده. همين يک هفته قبل. در روياها غرق است. خواب رسيدن به خوشبختي را مي بيند. بارها سراب مي بيند و فکر مي کند آبي ديده، آبي گوارا. کاش تفاوت آب و سراب را مي فهميد.
اين سوال همچنان وجود دارد
علم بهتر است يا ثروت ؟،
فريدميرموسوي

باز تابستان شروع شد و کنکور هم آمد.اين روزها در هر برنامه خبري تلويزيون خبري هم از برگزاري کنکور مي شنويم.کنکور رشته هاي غيرپزشکي دانشگاه هاي دولتي، آزاد، علمي -کاربردي و... در حال برگزاري است، خبر خوشايند لابه لاي آن از کم حجم شدن تعداد داوطلبان حکايت مي کند و بازتر شدن گنجايش دانشگاه ها، اما هنوز کنکور يک بحران براي جوانان و خانواده ها است.

از همان اوايل به وجود آمدن تمدن هاي بشري گروه عالمان و دانشمندان جزء گروه نخبگان جامعه محسوب مي شدند. در آغاز تمدن که علم و دانش با سحر و جادو و دين همخواني داشت گروه هاي موبدان، منجمان و جادوگران در رأس هرم قدرت و در کنار پادشاهان و ثروتمندان قرار داشتند و وارد شدن در اين گروه به آساني ميسر نبود. در آن دوران برخورداري از دانش با موضوعات الهي درآميخته بود و علاوه بر ارزش گذاشتن بر دانايي، تقدس نيز به همراه مي آورد. با رشد جوامع هر جامعه يي اسلوب خاصي را براي اشاعه و کسب دانش برقرار مي کرد همچنان که در کشور ما نظام کاستي برقرار شد و وارد شدن به طبقه دبيران و مغان از پدر به فرزند به ارث مي رسيد همان گونه که خسرو پرويز وارد شدن پسر کفاش را در گزينش ورود به گروه دبيران رد مي کند.

اما در دوران بعد از اسلام با توصيه هاي پيامبر(ص) مبني بر کسب دانش حتي در سرزمين چين اين امر در جامعه اسلامي عمومي تر شد. ايجاد مدارس در دوران عباسي در بغداد و ايران موجب شد دانشمندان بي شماري از سطح جامعه رشد کنند و دربار حاکمان را زينت ببخشند. در آن دوران ارزش قائل شدن به دانشمندان و افتخار به اين امر که هر درباري بايد مملو از حضور دانشمندان باشد زمينه رشد علم را در سرزمين هاي اسلامي فراهم آورد.

اما در آن دوران نيز تحمل دانشمندي که تفکر مغاير با حاکم را داشت وجود نداشت و به نحو وحشت آوري از گردونه هستي حذف مي شد.

پس کسب دانش هميشه با امتيازات اجتماعي همراه بوده است. در دوران مدرن و دگرگوني در روش هاي کسب علم و احداث دارالفنون توسط اميرکبير، همچنان غربال کردن مردم جامعه جهت ورود به مدارس وجود داشت. دانش آموزان بايد از مکنت مالي بالا و از طبقه اشراف مي بودند تا توانايي حضور در اين مدارس را پيدا مي کردند. اين روند ادامه پيدا کرد تا زمان رضاخان و تاسيس دانشگاه تهران و کنکور اعزام به خارج دانشجويان در آن موقع اين امکان وجود داشت که درصد پاييني از طبقه متوسط نيز با سعي فراوان در اين آزمايشات و امتحانات قبول شود و به هزينه دولت مشغول به تحصيل علم شود. اين امتياز موجب مي شد که فرد پس از پايان تحصيلاتش از مرتبه اجتماعي بالاتري نسبت به خانواده و هم طبقه هاي سابقش برخوردار شود.

در جامعه آن زمان يک دکتر يا مهندس يا حتي يک ديپلمه عادي مي توانست با شغلي که به دست مي آورد به ثروت و رفاه نسبي برسد و همچنين احترام ساير افراد جامعه را فراهم آورد. همگرايي طبقات بالا و اشراف و جذب اين نخبگان به شکل کاملاً روشني مشخص بود.

اشراف و فئودال ها آن زمان دوست داشتند در ميهماني هاي خانوادگي خود عموماً از افراد تحصيلکرده نيز دعوت کنند و ازدواج هاي بي شماري بين تحصيلکردگان طبقات فرودست با خانواده هاي اشراف شکل مي گرفت. اما اين همگرايي به مرور زمان کم رنگ تر شد. با همگاني شدن سوادآموزي و تحصيل و رشد قابل ملاحظه تحصيلکردگان دانشگاهي در جامعه امروز بايد اعتراف کرد که علم بهتر از ثروت است. وجود تعداد بي شماري تحصيلکردگان بيکار علي الخصوص در رشته هايي همچون پزشکي، مهندسي، وکالت و... و اشباع بازار کار و پرداخت حقوق ناچيز باعث شده ديگر جوان هاي دانشجوي پزشکي نيز مورد توجه کمتري قرار بگيرند و حتي از آن منزلت اجتماعي سابق نيز برخوردار نباشند، زيرا بعد از گذراندن مراحل سخت کنکور و دروس دانشگاهي وقتي وارد جامعه مي شوند از آنها استقبال گرمي نمي شود. اين امر باعث مي شود تا تحصيلکردگان سعي در ارتقاي علمي خود کنند، کارشناسي ارشد و دکتري. زماني کلاس کنکور جهت ورود به مقطع ارشد وجود نداشت، اما در سال هاي اخير دوره دکتري نيز شکل گرفته است.

به قول قديمي ها ليسانس الان حکم کلاس ششم را دارد. اين اتفاق براي چيست، جامعه پيشرفت کرده يا تحصيلات کم ارزش شده؟

اما چرا با اين وجود هنوز داوطلبان کنکور بي شمارند. در مصاحبه هايي که با دختران شرکت کننده انجام شده، نداشتن گزينه يي بهتر در زندگي را عنوان کرده اند. از انتخاب ازدواج، کار در سطح پايين و ادامه تحصيل گزينه ادامه تحصيل انتخاب بهتري است. شايد يکي از دلايل کم رنگ شدن حضور پسران در دانشگاه ها اين باشد زيرا آنها امکان کار آزاد و مهاجرت را نيز دارند، اما درس خواندن و کسب علم داراي ارزش ذاتي است و آن را نمي توان به صرف عدم کسب موفقيت در جامعه رها کرد، زيرا يکي از صفات ناب بشري کسب علم و شوق دانستن است. در اين ميان بنگاه هاي بزرگ کنکور بيکار ننشسته اند و با برگزاري کلاس هاي کنکور با ارقام بالا جاي خود را در ميان پرسودترين موسسات توليدي کشور بازکرده اند. در ميان تيزرهاي تلويزيون بعد از پخش تبليغات کارخانجات توليدي و بانک ها نوبت آموزشگاه هاي خصوصي و انتشاراتي هاي آنها است، اما اين دانشي که آموخته مي شود چقدر به درد زندگي امروز مي خورد و چه توانايي هايي به تحصيلکردگان مي دهد که ديگران از آن بي بهره اند؟ آيا به همان ميزان شعور انساني آنها نيز رشد مي کند يا يک سري مفروضات مي آيند و مي روند؟

آيا الان هم مي شود به بچه هاي مان بگوييم؛ درس بخوان تا براي خودت کسي بشوي؟
تبعيض جنسيتي در آموزش زنان هندي
نيلوفر انسان

هندوستان يکي از بيشترين نرخ هاي بي سوادي در ميان زنان آسيا را دارا است. در سال 1991 کمتر از 40 درصد از جمعيت 330 ميليوني زنان که سن آنها 7 سال به بالا بود با سواد بودند. اين به اين معناست که امروز در هندوستان چيزي حدود 130 ميليون زن بي سواد وجود دارد. اين سطح پايين سواد نه تنها تاثير منفي بر زندگي زنان دارد بلکه بر زندگي خانوادگي آنها و حتي بر توسعه اقتصادي کشورشان نيز تاثير گذار است. مطالعات بسياري نشان مي دهد که زنان با سواد از کيفيت زندگي مطلوبي برخوردارند، ميزان زاد و ولد و مرگ و مير در ميان اين زنان از کيفيت مطلوب تري برخوردار است، اين زنان از وضع تغذيه مطلوب تري برخوردارند، پتانسيل در آمد زايي در آنها بالا است و در خانه استقلال بيشتري دارند. بي سوادي زنان همچنين بر صحت و سلامت فرزندان شان نيز تاثير منفي دارد. به عنوان مثال طبق تحقيقي که اخيراً در هندوستان انجام شده ثابت شده است که ميزان مرگ و مير نوزادان با سطح تحصيلات مادر رابطه عکس دارد. علاوه بر آن کمبود جمعيت با سواد يک کشور مي تواند بر توسعه اقتصادي آن کشور نيز تاثير گذار باشد. تعهد کشور هندوستان به تحصيلات در قانون اساسي اين کشور در ماده قانوني زير گنجانده شده است؛«تحصيلات براي کودکان تا پايان سن 14 سالگي رايگان و اجباري است.» سياست ملي مربوط به آموزش و برنامه عملي آن در هند، که هر دو در سال 1992 به روز و اجرا شد تعهد دولت اين کشور به اصلاح سطح سواد، توسط ابراز توجه بيشتر به دختران و کودکان از فرهنگ ها و قبيله هاي گوناگون را نشان مي دهد.

بهبود سطح سواد در گذر زمان

اگر چه هنوز هم سطح سواد در هندوستان پايين است اما پيشرفت هايي در نيل به اصلاح سطح آموزش براي هر دو جنس دختر و پسر در چند دهه اخير وجود داشته است. در سال 1971 تنها 22 درصد از زنان و 46 درصد از مردان با سواد بودند. در سال 1991، در ميان زنان 39 درصد و در ميان مردان 64 درصد با سواد وجود داشته است. بنابراين افزايش زيادي در ميزان زنان باسواد هند در 20 سال اخير به چشم مي خورد. اما علي رغم بهبود سطح سواد کلي، کماکان فاصله زيادي ميان سطح سواد زنان و مردان وجود دارد. در کل کشور هند فاصله جنسيتي در سطح سواد از سال 1981 کمتر شده است اما در برخي از استان ها تفاوت در سطح سواد در ميان دو جنس دختر و پسر در حال گسترش است. تفاوت هاي فاحشي نيز در سطح سواد زنان شهر نشين و روستانشين وجود دارد. در سال 1991 نرخ سواد در زنان شهري دو برابر زنان روستايي و با نسبت64 به 31 درصد بود. اگر چه در ميزان سواد در دو ناحيه شهري و روستايي افزايش فاحشي ديده مي شود اما شکاف ميان سطح سواد در اين دو بخش تفاوت فاحشي داشته است.

فراتر از مساله سواد

اگر چه مطالعات متعددي براي يافتن رابطه ميان تحصيلات و پراکندگي شاخص هاي آماري از قبيل ميزان باروري، ميزان مرگ و مير کودک و نوزاد و شيوع بيماري انجام شده است، اما مطالعات اخير هم نشان مي دهد که آستانه کوچک تحصيلات(5 يا 6 سال)قبل از آن زماني کسب مي شود که تاثير مهمي در زندگي زنان و استقلال زن، به ويژه در جامعه يي مانند هند که از لحاظ جنسيتي به شدت طبقه بندي شده است به وجود بياورد. از ميزان زنان با سواد هندوستان 59درصد آنها تنها تحصيلات ابتدايي يا کمتر دارند. اين سطح از تحصيلات نمي تواند براي اصلاح دقيق وضع زنان کافي باشد. تنها 41درصد از زنان با سواد يا تنها 13درصد از زنان هند، بيش از دوره ابتدايي آموزش ديده اند.

شکاف جنسيتي در تحصيلات دانشگاهي

امروزه تنها نسبت کوچکي از زنان و مردان داراي تحصيلات دانشگاهي هستند. حدود 3درصد از مردان و 1درصد از زنان. اگرچه نسبت بسيار کوچکي از جمعيت هندوستان به دانشگاه مي روند، اما سهم زنان در اين مرحله 3/1 کل جمعيت است. اين مقياس جنسي در بيشتر رشته ها به جز دو مورد زير وجود دارد؛

1-مهندسي و بازرگاني که درصد کمي از زنان در آنها حضور دارند.

2-آموزش که نيمي از جمعيت دانشجويان آن را زنان تشکيل مي دهند.

موانع موجود بر سر راه آموزش

دلايل متعددي براي سطح پايين سواد در هندوستان وجود دارد که بيشترين آن ميزان بالاي فقر است. طبق تخميني که به عمل آمده 3/1 جمعيت هند زير خط فقر زندگي مي کنند. اگر چه حضور در مدرسه رايگان است، اما هزينه کتاب ها، لباس مدرسه و هزينه رفت و آمد براي خانواده هاي فقير بسيار زياد است در نتيجه والدين اين کودکان هم از حضور آنها در مدرسه ممانعت به عمل مي آورند و به جاي آن کودکان را به انجام کار در خانه مي گمارند. اگر قرار بر آن باشد که خانواده يي تحصيل ميان دختر يا پسر خود را انتخاب کند اغلب پسر را بر مي گزيند. گرايش هاي منفي والدين به سمت آموزش دختران نيز مي تواند مانعي براي تحصيل دختران باشد. بسياري از والدين به تحصيل پسران به عنوان يک سرمايه گذاري نگاه مي کنند چرا که بسياري از پسران مسوول مراقبت از والدين بيمار خود هستند. از سوي ديگر شايد والدين به تحصيل دختران به عنوان اتلاف وقت و پول مي نگرند چرا که دختران در نهايت با خانواده شوهر خود زندگي خواهند کرد و والدين مستقيماً از تحصيلات آنها سود نمي برند. همچنين دختراني که ميزان تحصيلات شان بالاتر است احتمالاً هزينه جهيزيه آنها نيز بيشتر است چرا که در مقايسه با خود مي خواهند همسران شان نيز تحصيل کرده باشند. اگر چه گاهي تحصيلات ميزان جهيزيه را براي دختر کاهش مي دهد چرا که به آن از طرف خانواده شوهر به چشم يک دارايي نگريسته مي شود.

http://www. census. gov/ipc
عناوين اين صفحه
5/4 ميليون نفر از چرخه تحصيل باز ماندند
دانشگاه؛ سرابي براي رسيدن به خوشبختي
علم بهتر است يا ثروت ؟،
تبعيض جنسيتي در آموزش زنان هندي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام