
نامً نيکً رفتگان ضايع مکن
تـا بـمـانـîد نـامً نيکـت پايـدار
سعدي
دوست هنرمند و نويسنده من رضا قاسمي، ساکن پاريس، گاهي حرف هايي مي زند يا چيزهايي مي نويسد که بوته اسفناج سبز مي شود سرً انگشتً (به قول صادق هدايت بيست و يکم) آدميزاد.
آخرين مورد اين گونه حرف ها در مصاحبه مفصل او با بابک مهدي زاده بوده است باعنوان حوصله هيچ جمعي را ندارم، در روزنامه اعتماد؛
http://www.etemaad.com/Released/
86-03-24/175.htm
در بخشي از اين گفت وگو مي گويد؛
«من فقط يک مثال مي زنم و مي گذرم. همان يک داستان غکوتاهف سپرده به زمين غبيژنف نجدي مي ارزد به تمام داستان هاي کوتاه غصادقف هدايت.»
رضا قاسمي در اين مصاحبه که به بهانه انتشار رمان تازه اش انجام گرفته، حرف هاي زيادي زده است از جمله؛ «غفرانتسف کافکا از خويشان نزديک من است.» و در پاسخ پرسش بابک مهدي زاده که دليل معروف نشدن نويسندگان بزرگ ايراني را در دنيا جويا شده، مي گويد؛ «به دليل بي سوادي يا کم سوادي...»
پيش از هر چيز، بايد بگويم که من بيش از سي سال است رضا قاسمي را مي شناسم و با هم دوستيم و او و کارهايش را دوست داشته و دارم و آخرين بار هم تابستان گذشته در پاريس، فرصت ديدارش نصيبم شد. يک روز عصر، به خانه اش رفتم و تا نزديک صبح روز بعد نشستيم و از هر دري گفتيم و شنيديم و ياد ايام جواني و دوستان مشترک زنده و مرده (به خصوص احمد رضوي که سال 1380 از اين دنيا رفت و چه حيف شد،) را زنده کرديم.
رضا قاسمي هنرمندي است بااستعداد و نام آور و در اين چهار دهه گذشته، چه زماني که در ايران بود و چه از هنگامي که به فرانسه رفت، در عرصه ها و زمينه هاي گوناگون هنري (نمايشنامه نويسي، کارگرداني تئاتر، بازيگري، سه تار نوازي، آهنگسازي و آموزش موسيقي، نوشتن شعر و در سال هاي اخير، رمان نويسي) خوب کار کرده است و من واقعاً شادمانم که کار مي کند و اميدوارم قبراق و تندرست باشد و همچنان بيافريند و بنويسد.
دليل نوشتن اين يادداشت انتقاد آميز هم علاقه اي است که به او دارم و احترامي است که به عنوان يک دوست و هنرمند هموطن و همزبان برايش قائلم؛ وگرنه در درون و بيرون از ايران، چه بسيارند آدم هايي که هر روز و هر ساعت و هر دقيقه، حرف هايي مي زنند و چيزهايي مي نويسند که دود از کله آدميزاد بلند مي شود، حرف ها و چيزهايي که شنيدن و خواندن آنها وقت هدر دادن است .
مطمئنم که اين توضيحات انتقادي و حرف هاي دوستانه من هم به درد خوانندگان (به خصوص جوان) خواهد خورد و هم خود رضا قاسمي اينها را با علاقه خواهد خواند و بر او تاثير سازنده و مثبت خواهد گذاشت.
پس، از زبان گويا و فصيح استاد سخن، به جرات مي توانم آن را بگويم که؛
اي که داري چشم و عقل و گوش و هوش،
پـنـد مـن در گـوش کــن چــون گـوشــوار.
---
اشکال عمده، مثل خيلي وقت ها، در کلي بافي و کلي گويي است که از نويسنده اي چون رضا قاسمي واقعاً بعيد است. و بعد اين که حيرت مي کنم چرا و چگونه مصاحبه کننده که حتماً از جوانان روزنامه نگار هوشياري است که با عشق و اشتياق در مطبوعات امروز ايران کار مي کنند، هنگام شنيدن چنين حرف کلي پرت و بي منطقي، سکوت کرده و از مصاحبه شونده نپرسيده است که اين داستان مرحوم بيژن نجدي چه گل بي خار و چه «شاهکار»ي است که «مي ارزد به تمام داستان هاي کوتاه هدايت»؟ و چگونه؟ و چرا؟ اين حيرت من از آن روست که بارها در اين سال ها ديده ام که اين گونه جوانان نويسنده و روزنامه نگار هوشيار خوشبختانه مرعوب نام و شهرت من و رضاي نوعي نمي شوند و از کنکاش و بحث و حتي جدل ابايي ندارند.
داستان کوتاه سپرده به زمين (خدابيامرز) بيژن نجدي را سال ها پيش، در مجموعه يوزپلنگاني که با من دويده اند او خوانده بودم. با اين همه، رجوع کردم به سايت دوات رضا و در بخش نويسندگان جريان گريز، آن را دوباره خواندم؛
http://www.rezaghassemi.org/davat_das22.htm
داستاني است در حدود هزار و چهارصد، پانصد کلمه. کار بدي هم نيست؛ داستان کوتاهي است براي خودش که نمونه هايش را در اين سال ها نوشته اند و مي نويسند و اگر بعضي اشکالات نثري ناجور آن را ناديده بگيريم، مي توان گفت که به يک بار خواندن مي ارزد. اما به هيچ وجه چنان شاهکاري نيست که رضا قاسمي اشاره کرده است. البته که سليقه ها متفاوت است، اما به هرحال، معيارها و ضابطه هايي هم وجود دارد يا نه؟ متاسفانه رضا قاسمي در تحليل اين داستان، نه چيزي در اين مصاحبه گفته و نه در سايت خود نوشته است تا من نوعي خواننده احياناً کم سواد و بي سواد بخوانيم و ببينيم و بفهميم چيزهايي را که نديده و نفهميده ايم تاکنون.
- - -
سال 1374، دومين دوره جايزه ادبي مجله گردون عباس معروفي بود. داوران تا آن جا که خاطرم مي آيد، عبارت بودند از؛ سيمين بهبهاني، ضياء موحد، محمدعلي سپانلو، گلي امامي و من. آن سال، تعدادي مجموعه داستان کوتاه منتشر شده بود که ما آنها را خوانديم و در نشست هامان در موردشان بحث کرديم و چون روي يک مجموعه به توافق نرسيديم، قرار شد سه مجموعه که از بقيه بهتر بودند، به عنوان بهترين انتخاب و معرفي شوند؛ چهارراه (يادش گرامي و سبز غزاله عليزاده)، هيچکاک و آغاباجي (بهنام دياني) و يوزپلنگاني که با من دويده اند (بيژن نجدي).
آن زمان، هيچ کدام از ما بيژن نجدي را نمي شناختيم. اين اولين کتاب او بود و ما تصور مي کرديم نويسنده اي است جوان. تا اين که روز اهداي جايزه ها فرارسيد. در دفتر گردون، در يکي از فرعي هاي بالاي ميدان فوزيه (امام حسين فعلي) بوديم که مردي با سبيل و موي فلفل نمکي آمد جلو و با لهجه گيلکي، خودش را معرفي کرد؛ «من بيژن نجدي...» گمانم از لاهيجان آمده بود. معارفه و مصافحه انجام شد و من به شوخي گفتم؛ «نجدي جان، تو که همسن و سال خود مايي. ما فکر کرديم به يک نويسنده جوان جايزه داده ايم که تشويق بشود،»
گفتيم و خنديديم و جايزه ها داده شد و کتاب هاي انتخاب شده (مطابق معمول) به چاپ هاي دوم و چندم رسيد و اگرچه اين دومين دور جايزه ادبي مجله گردون متاسفانه آخرين دور اين جايزه بود و عباس معروفي حتي در بيرون از ايران هم ديگر نتوانست آن را برگزار کند و ادامه دهد، اما بيژن نجدي مشهور شد و نشريه هاي مختلف نوشته ها، شعرها و داستان هاي کوتاهش را منتشر کردند و گمانم باز هم کتاب چاپ کرد و راديوها و مطبوعات با او مصاحبه ها کردند که در يکي از آن مصاحبه ها غدرست يادم نيست با کدام راديو خارجي بود؛ بي بي سي؟ يا آزادي آن زمان (فرداي فعلي) يا راديو ار.اف.اي. فرانسه يا صداي آلمان؟ف بود که در پاسخ سوال مصاحبه کننده که جوياي کار و برنامه هاي آينده او شده بود، گفت که؛ «منتظرم سال 2000 غميلاديف فرابرسد، صبح از خواب بلند شوم و صبحانه خوبي بخورم و بعد خودم را بکشم.» غنقل به معنا، چون به اصل مصاحبه دسترسي ندارم.ف اما در کمال تاسف، عزرائيل پيش دستي کرد و نگذاشت نجدي به سال 2000 برسد؛ بر اثر بيماري سرطان، دار فاني را بدرود گفت. پس از مرگ بيژن نجدي، نويسنده و شاعري که بااستعداد بود و اگرچه دير معرفي شد، اما داشت خوب پيش مي رفت و حيف شد که زود از دنيا رفت، به دليل سنت ديرينه ما ملت غيور که همانا مرده پرستي است، ناگهان همه بيژن نجدي شناس شدند و شعرها و داستان هاي او را که در زمان حياتش نمي خواندند، بر سر گذاشته حلوا حلوا کردند و در وصف او و تحليل و کشف آثارش، مطلب ها و مقاله ها نوشتند و همچنان هم مي نويسند. (اين چند سطر را محض توضيح براي جواناني نوشتم که به قول معروف آن سال ها را درک نکرده اند.)
شنيدم که چند سال پيش، نويسنده عزيزمان، خانم سيمين دانشور که البته احترام شان بر همه ما واجب است، پس از خواندن يکي از رمان هاي رضا قاسمي (دقيقاً يادم نيست چاه بابل يا همنوايي شبانه ارکستر چوب ها) اظهار نظري کرده بودند به اين مضمون که؛ اين داستان از بوف کور هدايت بهتر است.
جز يکي دو مورد کتبي و شفاهي، نديدم کسي در مورد اين اظهار نظر بي مورد و بي دليل حرفي زده باشد يا اعتراضي کرده باشد. شايد شيخوخيت (اگر بشود اين واژه را در مورد زنان هم به کار برد) ايشان و احترام به شخصيت و کارهاشان باعث شد حرفي گفته نشود. من ضمن احترام براي خانم دانشور (که اميدوارم سال هاي سال همچنان تندرست و زنده باشند و سايه شان بالاي سر همه باشد)، بايد بگويم که چنين قياس هايي را قدما قياس مع الفارق مي ناميدند که گويا چندان جايز نبوده و نيست. چگونه مي شود بوف کور را با رمان رضا قاسمي مقايسه کرد؟ درست است که ما در نقد ادبي، مباحثي داريم چون ادبيات تطبيقي و حتي ادبيات مقايسه اي (که خانم دانشور در اين زمينه ها نيز استاد همه ماها هستند)، اما چه لزومي دارد اين کار؟ گيرم که ايشان رمان رضا قاسمي را پسنديده اند (و چه خوب،) و مي خواهند از آن تعريف کنند تا ديگران هم اين داستان را بخوانند، چه اشکالي دارد اين تعريف و تمجيد يا حتي تحليل و تفسير بدون تو سر مال ديگري زدن انجام شود؟ آيا ما بايد هميشه براي افزدون به چيزي، از چيز ديگري بکاهيم؟ آيا حرف درستي است که من (زبانم لال) بگويم فلان رمان فريبا وفي (که نويسنده واقعاً خوبي است و من تمام داستان هايش را خوانده ام و از اميدهاي داستان نويسي معاصر است) از رمان سووشون بهتر و قوي تر است؟ البته که من نبايد بگويم. هر کاري را بايد در ژانر و زمان و جايگاه خودش مطرح کرد. مي شود مثلاً مقاله يا کتابي نوشت در مقايسه و تحليل اوليس جيمز جويس و اديسه هومر. اين دو اثر را مي توان با هم مقايسه کرد، زيرا جويس در نوشتن رمان ماندگار خود، به اثر کلاسيک هومر نظر داشته است، اما گمان نمي کنم هيچ منتقد باسوادي بيايد بنويسد که اين از آن بهتر است يا آن از اين قوي تر.
تصور مي کنم اگر همان هنگام، رضا قاسمي، ضمن تشکر از خانم دانشور، اين نکته درست را مودبانه به ايشان تذکر مي داد، پس از اين چند سال، خودش نمي آمد چنين حرف پرتي بزند.
کسي که (به هر دليلي) خود را خويش و قوم کافکا مي خواند، بايد توجه داشته باشد که همان صادق هدايت روزگاري که هنوز نطفه امثال من و او بسته نشده بود، با ترجمه مسخ و چند داستان کوتاه کافکا و نيز نوشتن مطلبي در تحليل آثار اين نويسنده بزرگ که هنوز هم از مطالب خوب و خواندني در مورد کافکا به زبان فارسي است و نيز با تشويق اين و آن به ترجمه نوشته هاي کافکا، او را براي اولين بار به ايرانيان معرفي کرد.
کسي که از بي سوادي يا کم سوادي نويسندگان ايراني شکوه دارد، بايد توجه داشته باشد که صادق هدايت نويسنده واقعاً باسوادي بود که در زمينه هاي گوناگون کار کرد و خوب هم کار کرد. (در مورد هدايت، مقاله و مطلب و کتاب بسيار نوشته شده است. من اين جا نمي خواهم تکرار کنم. چيزي که عيان است چه حاجت به بيان است،)
فقط اين را هم بگويم که داستان هاي کوتاه هدايت که در زمينه هاي مختلف تاريخي، علمي - تخيلي، عاشقانه، روان شناسي، مردم شناسي، فولکلوريک، اجتماعي، سياسي و... است و او نخستين نويسنده ايراني بوده که در تمام اين زمينه هاي گوناگون داستان نوشته است، همه داراي ارزش اند و بعضي از آنها هنوز هم از بهترين داستان هاي کوتاهي است که به زبان فارسي نوشته شده است.
- - -
من اگر معلم بودم (که بوده و هستم) و رضا قاسمي اگر (نعوذبالله) شاگرد من بود (که البته نيست، زيرا همان طور که گفتم خود در زمينه هاي گوناگون استاد است)، به خاطر اين حرفش او را جريمه مي کردم که بنشيند تمام داستان هاي کوتاه و نيز قضيه هاي صادق هدايت را مرتب و منظم و پاکيزه تايپ کند و بعد آنها را به دو شکل Word و PDF در سايت خود (دوات) بگذارد. اين کار دو خاصيت دارد؛ يکي اين که خود رضا متوجه مي شود چه حرف پرتي زده است و در ضمن لذت بردن از نوشته هاي هدايت، سواد ادبي اش هم بيشتر مي شد و دوم اين که تمام داستان هاي کوتاه هدايت (که متاسفانه هنوز هم به طور کامل در ايران اجازه انتشار ندارند) از طريق اينترنت، در دسترس جوانان و دوستداران ادبيات قرار مي گيرد. شايد هم اين کار شده باشد، اما با نگاهي به سايت رضا قاسمي همگان اذعان خواهند داشت که دست به تايپ و سليقه او در ارائه داستان و مقاله، از خودش يا ديگران، قابل توجه است.