پنج شنبه، 14 تير 1386 - شماره 1434
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
سالن مردودين * کدام طرف است
علي باباچاهي

وقتي شاعر يا منتقدي گرانسال در نشريه اي چيزي مي نويسد يا در جمعي به طرح مبحثي مي پردازد، خواننده يا مخاطب حق دارد که منتظر دريافت نکته اي تازه از جانب او باشد. بدين معنا که فرد صاحب نظر پا را از «دايره»ي امکان هاي قبلي اش کشيده باشد بيرون و با افق هاي تازه فرضاً تودرتويي گفت وگويي کرده باشد؛ «اندککي» تغيير،

از شاعران گرانسال انتظار نمي رود که «جيغ بنفش» بکشند و از زنان شاعر سرد و گرم چشيده کسي منتظر «ويغ» کشيدن شان نيست،

اين را هم بگويم که شاعران و منتقدان پيشکسوت، نور ديده ما و سروهاي کمي خميده ما هستند. من از نسل فراموشکاري نيستم که کارشان شکستن نمکدان ها است.

بي نمکي بعضي از اين شاعران نه ديگر جوان، ربطي به نمکدان هاي پري که روي ميز چيده شده، ندارد. بي تعارف مي گويم «هر نفسي که فرو مي رود»شان «ممد حيات» من نيز هست. به هر حال بعضي از شاعران و منتقدان پيشکسوت نسل من به تاسي از نيما بر مواردي تاکيد داشتند و دارند که بخش عمده اي از شعر امروز بر اساس آن نوشته شده است؛ شعر بايد داراي مرکزيتي واحد و وحدت ارگانيک باشد. شعاع ها بايد به مرکز شعر پيوند يابند. شعر امروز در واقع گسترش روابط عناصر در «بيت» قدماست. عناصر شعر نبايد از يکديگر متنافر باشند. به نقش تناظرها و تنافرها در شعر بايد توجه داشت و... و از همين منظر «ساختمان شعر» بنا مي شود.

واقعيت امر اين است که نمونه هاي ارزشمندي بر اساس همين معيارها پديد آمده و پايدار مانده است. بيشتر شعرهايي که از مولف اين متن به آنتولوژي ها راه يافته است کم و بيش دم خروس همين معيارها از جيب شان زده بيرون، در اين سه دهه نيز شعرهايي از اين معيارها پيروي کرده اند و گردن شان نيز از مو نازک تر بوده، مقبول طبع نظام حاکم شعر و نقد رايج، واقع شده است.اما اينکه گهگاه از سوي جناح محافظه کار شعر به «سالن مردودين» کشانده مي شوم موضوع اين صحبت ظاهراً خودماني نيست.در اين ميان اما نمي دانم که «ساختمان» قرص و محکم اين عزيزان به نظريه هاي ساختگراي رولان بارت 1968 ربطي دارد يا خير؟ به فرماليسم اشکلوفسکي و رومن ياکوبسن چطور؟ مي دانيم که از پس طرح اين مباحث، جريان ها و نظريه هاي فکري ـ شعري متعددي مطرح شده است اما دوستان گويا مرغ شان يک پا بيشتر ندارد. از اين رو هر صدا و حرکت تازه اي را که در «ساختمان» مورد نظر ايشان ارتعاشي پديد آورد به شدت سرکوب مي کنند. همه مي دانند که نخست اثر پديد مي آيد، بعد مولفه هاي آن برشمرده مي شود. اما به اين نکته هم بايد توجه داشت که مولف پيش از پديد آوردن يک اثر، آثار و مطالب اينجايي و غيراينجايي را مي خواند و نکاتي را در ضمير و خمير، خود مي چپاند و در لحظه سرايش يا آفرينش يا هرچه، خوانده ها و چپانده ها را يکسره تعطيل مي کند. بنابراين بحث رونويسي در ميان نيست.

حرف از «مو» و بيشتر از «پيچش مو»نويسي است. بهتر است از خودي ها کمک بگيرم. بورخس فرمايد؛ ... يکي از محسنات روح آرژانتيني (بخوان ايراني) مهمان نوازي است.

يعني بسياري کشورها، فرهنگ ها و موضوع ها مي تواند براي ما جالب باشد. فکر مي کنم وقتي ويکتوريا اوکامپو مثلاً متهم مي شود که طرفدار بيگانه است و گفته مي شد که؛ «آرژانتيني نيست» مي توانست بگويد که من از چيزهاي بيگانه لذت مي برم، درست به اين دليل که آرژانتيني هستم. فکر مي کنم ما کوتاه بين نيستيم و نبايد باشيم، يا به طريقي احساساتي، منطقه گرا باشيم. هر چند من به هيچ وجه نمي خواهم منطقه گرايي را از شعرمان حذف کنم. فکر مي کنم بايد سعي کنيم که انواع چيزها باشيم يا به هر طريق انواع چيزها را درک کنيم، نه فقط به آنچه و اکنون اينجا مي گذرد توجه کنيم. (باغ گذرهاي پيچاپيچ، ص369)

فاصله گرفتن از ترکيب ها و تصويرهاي کهن؟ - درست، اما نکته اينجاست که بعضي دوستان ما گويا در طول عمرشان، فقط يک بار و براي هميشه اين کار را انجام مي دهند و بقيه اوقات عمر شريف را با همان شيوه و شگردهاي رو شده، ديگر روشان نمي شود حتي کمي از خودشان فاصله بگيرند، خب، اين هم حکايتي است، اما نتيجه مي شود اين که شعر و نظريه پردازي هاي اين سروران، کسالت و کمي هم خجالت (براي من) به همراه دارد. اين شاعران و منتقدان غالباً گرانسال، سال ها پيش مي دانستند که ازرا پاوند به اليوت گفته چيزي که ديگران بهتر از تو مي نويسند، نوشتن ندارد، نتيجه اخلاقي؛ پس کار گًل کردن کشتن وقت است. اين طور نيست؟ اما اين حضرات نازنين که چندي پيش از شنيدن چيزي به اسم بازي هاي زباني، چه فتنه هاي غيرزباني که برپا نمي کردند، به بازي با «خيش» و «آخيش» و «فيش» اکتفا نکرده، «موتور» و «شتر» و «اپراتور» هم به بازي گرفته اند و در افواه خواص افتاده که اينان از طرفه کارهايشان حظ وافر همي برند، اگر پيشکسوتي و گرانسالي يک عيب داشته باشد چيزي جز اعتماد به نفس بيجا نيست. مي گفتند/ مي شنيديم ما نيز، - شاه خودش خوب است، عيب از دوروبري هاي اوست، لابد به اين دليل که از گفتن حقايق به شاه مي پرهيزيده اند، در اينجا به گمانم دوستان گرمابه و گلستان اين آقايان، از گفتن حقايق به آنان - همان چيزهايي که پيرامون شعرشان در افواه خواص افتاده - عاجزانه پرهيز مي کنند،

برخي از منتقدان و شاعران جاافتاده معاصر، همچون عوامل يک حکومت خودکامه، که تظاهرات و شورش هاي ضددولتي را به شدت سرکوب مي کنند، در هر موقعيت يا ميکروفني که به دست مي آورند، با صداي بلند اعلام مي کنند؛ شعر ساختماني، فقط شعر ساختماني، سپس خطي مي کشند بر اسامي اندک شاعران خطاکاري که ديگر از قواعد بازي شعر آنان پيروي نمي کنند،

اين اساتيد نازنين سرمست از باده پيروزي - که همان خصلت خودمحق بيني است - نه به پيش رو مي نگرند و نه از سر حسرت به قفا، و نوآوري هاي شاعران جوان و غيرجوان را که فاصله گرفته اند از دستورات لابد لازم الاجراي ايشان، به ديده تخفيف مي نگرند. اشتباه اگر نکنم نقد شعر امروز از جناح محافظه کار سر برمي زند. جناحي که ده، پانزده سال پيش، نرم نرمک در رديف نوانديشان قرار مي گرفت. به گمان من اين بخش از شعر امروز به شکل تاسف باري متورم شده است. اما تعدادي از شاعران نيمه دوم دهه شصت تا امروز، آثاري ارائه کرده اند که تغييري محسوس در زبان و فضاي شعر آنان ديده مي شود؛ واکنشي جدي عليه زيباشناسي شعر موجود،اما هر شاعر يا منتقدي از اين دست فکر مي کند در خط اول جبهه شعر قرار دارد غافل اينکه اين حضرات از ترکيباتي همچون حرير صبح، گليم زمين، سبد آسمان و... دست بردار نيستند و با بياني تخاطبي و البته حق به جانب مي نويسند؛ آه اي خيام، اي خيامي خاموش، مثلاً به دادم برس،

رنگ پريدگي اين نوع رويکرد را چگونه مي توان ناديده گرفت؟ ترديد در ناپيشرو بودن اين ذهنيت ها به حسابگري هاي ياران بي زبان شاعر، بي ارتباط نيست،

مي دانيم که شعر از فرمول يا سرمشق خاصي پيروي نمي کند، اگر قرار بر اين بود که اصل «ساختمان»ي بودن شعر از نظر دوستان ما، نقطه عزيمت هر شعري قرار مي گرفت، فروغ فرخزاد هيچ وقت «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» را نمي نوشت چرا که شعر «ساختمان»ي، سخت متصل به تناظرها و تقابل ها و در عين حال تک مرکزيتي است. «ايمان بياوريم...» اما داراي مشخصه هاي ديگري است.

به گمان من آغازينگي فرضي شعر پست مدرن امروز (با قدري احتياط)... در گسسته نمايي شعر «ايمان بياوريم...» فروغ فرخزاد قابل تصور است. ايمان بياوريم شعري غير تک مرکزيتي است هرچند دقيقاً نمي توان مراکز چند گانه آن را به طور دقيق نشان داد. به هر حال مرکز گريزي اين شعر، متمايل به نوعي کثرت گرايي است؛ تکثير و تغيير فضا،

فضاي يک؛ زني تنها در آستانه فصلي سرد که مشغول تک گويي است.

فضاي دو؛ زن تنها ناظر بر عبور مردي از کنار درختان خيس است.

فضاي سه؛ زن تک گويي را رها مي کند. ديالوگ ها؛ اي يار اي يگانه ترين يار و... خواننده را در فضاي ذهني زن تنها قرار مي دهد.فضاي چهار؛ فلاش بک. اصفهان پر از طنين کاشي آبي است و... برخلاف شعر هاي ساختماني در اين شعر، مرکز گريزي برجسته تر نشان داده مي شود تا در ستيز با قدرتي قرار گيرد که مرکزيت شعري نام دارد. فروغ اصولي همچون ارتباط تنگاتنگ ميان «بند» هاي شعر، ايجاز در نقش يک فرمول، فخامت بيان و نخبه گزيني تصويري را به بازي مي گيرد. اين شعر از نوعي رازوارگي قابل تاويل بهره مند است. اين راز وارگي بيشتر در پيوند با گسسته نمايي و عدم وحدت ارگانيک آن قابل بررسي است. (نگاه کنيد؛ بيرون پريدن از صف، علي باباچاهي، ص 298)

فکر نمي کنم همه راه هاي شعر به راهکار هاي استاد و شعر «ساختمان»ي ايشان ختم شود، - که صد سال زنده باشيد،

پي نوشت؛

? در سال 1863 به فرمان ناپلئون سوم نمايشگاهي به نام «نمايشگاه مردودان» در پاريس گشوده شد و نقاشاني که آثار آنها از طرف نمايشگاه رسمي پاريس مردود شناخته شده بود، پرده هاي خود را در اين نمايشگاه به معرض تماشا مي گذاشتند. يکي از آنها ادوارد مانه بود...

پيسارو و مونه نيز در اين نمايشگاه شرکت جستند. (نگاه کنيد؛ نقاشي نوين، جلد دو، احسان يارشاطر، ص 31 به بعد)
کنکاشي در ادبيات مهاجرت - 5
و چه چيزهايي که ادبيات مهاجرت ما را مي ترساند
1- ادبيات مهاجرت ما مثل هر چيز ديگري که به ايران ربط دارد، حکايت غريبي است. شنيده ام که چند وقت پيش دوستي گفته داستان نويسي مهاجرت به بن بست رسيده است. اما من شخصاً چندان با اين نگاه موافق نيستم.چند سالي است که به نظرم ما از کوچه هاي بن بست بيرون آمده ايم. داستان هاي خوبي خوانده ام، حتي بعضي از آنها در ايران موفق به دريافت مجوز شده اند و کتاب هايشان هم پرفروش شده است، خوب چه چيزي بهتر از اين و همين نکته اي است در رد اين بن بست.

به خاطر همان ايراني بودن، احساسات غليظ شده مان در ادبيات گرفتاري هايي برايمان درست کرده. خود من هم گرفتار اين گرفتاري هستم. هر کجا که برويم هر چند سال هم که ساکن خاک ديگري باشيم باز گرفتار همان دنياي ايراني هستيم. داستان هايمان بومي است و خيلي وقت ها ايراني اما اين که بن بست نيست،فقط بايد کمي اين روح لطيف ايراني را بشناسيم تا داستان ايراني را بفهميم. خود من وقتي «چرکنويس» را مي نوشتم، مدام با اين مساله درگير بودم. بالا و پايين رفتم، خواستم خودم را از اين چارچوب ايراني بيرون بياورم اما دست آخر ديدم که چرکنويس بومي است، انگار آن را براي ايراني ها نوشته بودم. با خودم گفتم چه انتظاري داري،چطور بايد اين کار ترجمه شود، دم به دم شعرهاي مولاناست و کوچه هاي روزگار کودکي است که خودت هم وقتي مي روي تهران پيدايشان نمي کني. اما يک چيزي در درونم هست که به من اميد مي دهد، نويد اينکه بايد صبر کرد و ديد. به نظرم ما نزديک آن سکويي هستيم که مي تواند ما را بالاتر از اين که هستيم پرتاب کند. فقط کافي است آنها دنياي ما را بشناسند. بعد از آن است که ديگر ما دست کمي از شرقي هاي ديگري که همسايه مان هستند، نداريم، آنهايي که نويسنده هاي مهاجرشان در اروپا و امريکا ترک تازي مي کنند.

2- چند سال پيش يکي ، دو تا از داستان هايم را به ايتاليايي نوشتم و در اينجا هم مجلات ادبي استقبال خوبي از آن کردند. از روي يکي از داستان هايم هم فيلمي در تلويزيون ساخته شد، هرچند که زياد به دلم ننشست. آن هم به اين خاطر که گفتم دنياي من را کارگردان ايتاليا نمي شناسد، چه مي دانم شايد قصور از من نويسنده است. لابد بايد هر کدام از ما يک «بادبادک باز» بنويسيم که بدانند ايراني حالا کجاست و چه پيشينه اي دارد و به کجا مي رود. اينجا بالا آمدن کار سختي است، آن قدر کتاب و رمان منتشر مي شود که به اين زودي ها نبايد اميدوار باشي کتابت به اين زودي ها ديده شود. بعد هم نمي دانم چه دردي است، کتاب هايي که اينجا مورد استقبال ناشران قرار مي گيرد، حتماً بايد از يک چيزي ايراد گرفته باشند، غر بزنند و بنالند. لااقل در ايتاليا اين جور است. مثل اينکه به جز داستان چيزهاي ديگري هست که براي آنها در اولويت قرار دارد. اين است که اگر تو از ادبيات صرف برايشان حرف بزني برايت پشت چشم نازک مي کنند.

هر طور شده مي خواهند از زير زبان ات کمي ناله بيرون بکشند. اما من مطمئن ام اگر به صحراي کربلا نزنيم از اين مهلکه جان سالم به در مي بريم و ادبيات داستاني مان را نجات مي دهيم.همين چند سال پيش، «لوليتا خواني در تهران» نوشته آذر نفيسي اينجا غوغا کرد و به مرز Top Ten رسيد. هيچ دوست ندارم اين کارها را. تا اينجا هم خودم را از اين بازي دور نگه داشته ام. اما براي اينکه خوب مي دانم هر کاري که ماندگار شده است عاري از ناله است. اين خانم مي خواست به زور ايراد بگيرد.داستان نويساني هستند که مي دانم امروز و فردا ديده مي شوند. اديباني که داستان شان را براي چيز ديگري شهيد نمي کنند. رضا براهني، رضا قاسمي يا همان خانم فيروزه دوما، اين هم گرفتاري ديگري است.

3- امان از دست اين حس نوستالژي و دلتنگي، انگار غم و افسردگي براي نويسنده ايراني پز است و اگر در غربت گريبان نويسنده را بگيرد او را تا مرز فنا مي برد. بالاخره خود آنهايي هم که به اين ترتيب عمل مي کردند فهميده اند که چه چيزي آنها را به انزوا کشاند. همه نويسنده هايي که مدتي است به عبارتي گل کرده اند خودشان را از اين نوستالژي مضحک رها کرده اند. دست خودمان که نيست انگار در ذات ما ايراني ها است، هر وقت تهران مي آيم اول از همه مردمي را مي بينم که در آجيل فروشي ها و ميوه فروشي ها صف کشيده اند، اما همين که بيرون مي آيند، ناله مي کنند. هي نوک زبان ام مي آيد که بگويم مگر آجيل نان شب است، يک بار که براي 5 تا پسته 5 هزار تومان بدهند تازه مي فهمند چه خبر است و واي از آن روزي که اين آه و ناله گريبان نويسنده را هم بگيرد. نوستالژي قشنگ است، خود من هم دارم اما روزگاري بود که وقتي داستان هاي مهاجران را ورق مي زدي قبل از هر چيزي بوي اين دلتنگي آه و ناله گريبانت را مي گرفت و تو را خفه مي کرد، اما حال هواي تازه به اين داستان ها رسيده است. انگار قيدها را پاره کرده اند. وقتي داستان شان را مي خواني روح نو را در آن به وضوح مي بيني دنياي آنها به دنياي آدم هايي که در خيابان هاي اطراف شان و حتي ايران نفس مي کشند نزديک است.انگار گوش ها و چشم هايشان را باز کرده اند و مي گذارند اتفاقات نو و تازه به ذائقه داستان نويسي شان بوزد.

4- گرفتاري ديگري هم داريم. خيلي ها از آن طرف بام افتاده اند. اول اينکه زبان فارسي شان نابود شده است. خود من 48 سال است که از ايران رفته ام اما هنوز هر وقت که تهران مي آيم سعي مي کنم واژه هاي تازه را پيدا کنم مي خواهم هر طور شد خودم را به خيابان هاي زنده امروز گره بزنم. من با دست مي نويسم. زياد هم سراغ اينترنت نمي روم. اما گاف ها و غربت زبان فارسي را در زبان همين نويسنده هايي مي بينم که با دنياي اينترنت به ايران وصل هستند.

5- هستند نويسنده هايي که خواسته اند به قول خودشان از چارچوب ها بيرون بيايند و بي مرز شوند اما سر از هيچستان درآورده اند. درست مثل همان کلاغ و کبک، ديگر نمي دانند کجاي کار هستند. به قول خودشان غربي شده اند و به قيدهاي ايراني اخم مي کنند - آوانگارد شده اند- اما اين از هر آفتي خطرناک تر است. مي خواهند تابوها را بشکنند و راحت باشند ولي دست آخر تو را ياد بيماران جنسي مي اندازند، اما کافي است سر بحث را با آنها باز کني و ببيني که هيچ خبري نيست. آنها فقط خودشان را گم کرده اند.

6- و بعد از اين همه ايرادگيري دست آخر هم امان از دست آنهايي که مي خواهند New age بنويسند. درست مثل کسي که هنوز نقاشي کلاسيک را ياد نگرفته کوبيسم مي کشد، دست خودمان نيست فشار غربت از يک طرف و از آن سو هم سبک ها و گونه هاي ادبي که در ادبيات غرب به شکل حرفه اي روي آن کار مي شود، احاطه مان کرده است... و چقدر چيز که ادبيات مهاجرت ما را مي ترساند.
آيا براي افزودن به چيزي بايد از چيز ديگري بکاهيم
نامً نيکً رفتگان ضايع مکن

تـا بـمـانـîد نـامً نيکـت پايـدار

سعدي

دوست هنرمند و نويسنده من رضا قاسمي، ساکن پاريس، گاهي حرف هايي مي زند يا چيزهايي مي نويسد که بوته اسفناج سبز مي شود سرً انگشتً (به قول صادق هدايت بيست و يکم) آدميزاد.

آخرين مورد اين گونه حرف ها در مصاحبه مفصل او با بابک مهدي زاده بوده است باعنوان حوصله هيچ جمعي را ندارم، در روزنامه اعتماد؛

http://www.etemaad.com/Released/

86-03-24/175.htm

در بخشي از اين گفت وگو مي گويد؛

«من فقط يک مثال مي زنم و مي گذرم. همان يک داستان غکوتاهف سپرده به زمين غبيژنف نجدي مي ارزد به تمام داستان هاي کوتاه غصادقف هدايت.»

رضا قاسمي در اين مصاحبه که به بهانه انتشار رمان تازه اش انجام گرفته، حرف هاي زيادي زده است از جمله؛ «غفرانتسف کافکا از خويشان نزديک من است.» و در پاسخ پرسش بابک مهدي زاده که دليل معروف نشدن نويسندگان بزرگ ايراني را در دنيا جويا شده، مي گويد؛ «به دليل بي سوادي يا کم سوادي...»

پيش از هر چيز، بايد بگويم که من بيش از سي سال است رضا قاسمي را مي شناسم و با هم دوستيم و او و کارهايش را دوست داشته و دارم و آخرين بار هم تابستان گذشته در پاريس، فرصت ديدارش نصيبم شد. يک روز عصر، به خانه اش رفتم و تا نزديک صبح روز بعد نشستيم و از هر دري گفتيم و شنيديم و ياد ايام جواني و دوستان مشترک زنده و مرده (به خصوص احمد رضوي که سال 1380 از اين دنيا رفت و چه حيف شد،) را زنده کرديم.

رضا قاسمي هنرمندي است بااستعداد و نام آور و در اين چهار دهه گذشته، چه زماني که در ايران بود و چه از هنگامي که به فرانسه رفت، در عرصه ها و زمينه هاي گوناگون هنري (نمايشنامه نويسي، کارگرداني تئاتر، بازيگري، سه تار نوازي، آهنگسازي و آموزش موسيقي، نوشتن شعر و در سال هاي اخير، رمان نويسي) خوب کار کرده است و من واقعاً شادمانم که کار مي کند و اميدوارم قبراق و تندرست باشد و همچنان بيافريند و بنويسد.

دليل نوشتن اين يادداشت انتقاد آميز هم علاقه اي است که به او دارم و احترامي است که به عنوان يک دوست و هنرمند هموطن و همزبان برايش قائلم؛ وگرنه در درون و بيرون از ايران، چه بسيارند آدم هايي که هر روز و هر ساعت و هر دقيقه، حرف هايي مي زنند و چيزهايي مي نويسند که دود از کله آدميزاد بلند مي شود، حرف ها و چيزهايي که شنيدن و خواندن آنها وقت هدر دادن است .

مطمئنم که اين توضيحات انتقادي و حرف هاي دوستانه من هم به درد خوانندگان (به خصوص جوان) خواهد خورد و هم خود رضا قاسمي اينها را با علاقه خواهد خواند و بر او تاثير سازنده و مثبت خواهد گذاشت.

پس، از زبان گويا و فصيح استاد سخن، به جرات مي توانم آن را بگويم که؛

اي که داري چشم و عقل و گوش و هوش،

پـنـد مـن در گـوش کــن چــون گـوشــوار.

---

اشکال عمده، مثل خيلي وقت ها، در کلي بافي و کلي گويي است که از نويسنده اي چون رضا قاسمي واقعاً بعيد است. و بعد اين که حيرت مي کنم چرا و چگونه مصاحبه کننده که حتماً از جوانان روزنامه نگار هوشياري است که با عشق و اشتياق در مطبوعات امروز ايران کار مي کنند، هنگام شنيدن چنين حرف کلي پرت و بي منطقي، سکوت کرده و از مصاحبه شونده نپرسيده است که اين داستان مرحوم بيژن نجدي چه گل بي خار و چه «شاهکار»ي است که «مي ارزد به تمام داستان هاي کوتاه هدايت»؟ و چگونه؟ و چرا؟ اين حيرت من از آن روست که بارها در اين سال ها ديده ام که اين گونه جوانان نويسنده و روزنامه نگار هوشيار خوشبختانه مرعوب نام و شهرت من و رضاي نوعي نمي شوند و از کنکاش و بحث و حتي جدل ابايي ندارند.

داستان کوتاه سپرده به زمين (خدابيامرز) بيژن نجدي را سال ها پيش، در مجموعه يوزپلنگاني که با من دويده اند او خوانده بودم. با اين همه، رجوع کردم به سايت دوات رضا و در بخش نويسندگان جريان گريز، آن را دوباره خواندم؛

http://www.rezaghassemi.org/davat_das22.htm

داستاني است در حدود هزار و چهارصد، پانصد کلمه. کار بدي هم نيست؛ داستان کوتاهي است براي خودش که نمونه هايش را در اين سال ها نوشته اند و مي نويسند و اگر بعضي اشکالات نثري ناجور آن را ناديده بگيريم، مي توان گفت که به يک بار خواندن مي ارزد. اما به هيچ وجه چنان شاهکاري نيست که رضا قاسمي اشاره کرده است. البته که سليقه ها متفاوت است، اما به هرحال، معيارها و ضابطه هايي هم وجود دارد يا نه؟ متاسفانه رضا قاسمي در تحليل اين داستان، نه چيزي در اين مصاحبه گفته و نه در سايت خود نوشته است تا من نوعي خواننده احياناً کم سواد و بي سواد بخوانيم و ببينيم و بفهميم چيزهايي را که نديده و نفهميده ايم تاکنون.

- - -

سال 1374، دومين دوره جايزه ادبي مجله گردون عباس معروفي بود. داوران تا آن جا که خاطرم مي آيد، عبارت بودند از؛ سيمين بهبهاني، ضياء موحد، محمدعلي سپانلو، گلي امامي و من. آن سال، تعدادي مجموعه داستان کوتاه منتشر شده بود که ما آنها را خوانديم و در نشست هامان در موردشان بحث کرديم و چون روي يک مجموعه به توافق نرسيديم، قرار شد سه مجموعه که از بقيه بهتر بودند، به عنوان بهترين انتخاب و معرفي شوند؛ چهارراه (يادش گرامي و سبز غزاله عليزاده)، هيچکاک و آغاباجي (بهنام دياني) و يوزپلنگاني که با من دويده اند (بيژن نجدي).

آن زمان، هيچ کدام از ما بيژن نجدي را نمي شناختيم. اين اولين کتاب او بود و ما تصور مي کرديم نويسنده اي است جوان. تا اين که روز اهداي جايزه ها فرارسيد. در دفتر گردون، در يکي از فرعي هاي بالاي ميدان فوزيه (امام حسين فعلي) بوديم که مردي با سبيل و موي فلفل نمکي آمد جلو و با لهجه گيلکي، خودش را معرفي کرد؛ «من بيژن نجدي...» گمانم از لاهيجان آمده بود. معارفه و مصافحه انجام شد و من به شوخي گفتم؛ «نجدي جان، تو که همسن و سال خود مايي. ما فکر کرديم به يک نويسنده جوان جايزه داده ايم که تشويق بشود،»

گفتيم و خنديديم و جايزه ها داده شد و کتاب هاي انتخاب شده (مطابق معمول) به چاپ هاي دوم و چندم رسيد و اگرچه اين دومين دور جايزه ادبي مجله گردون متاسفانه آخرين دور اين جايزه بود و عباس معروفي حتي در بيرون از ايران هم ديگر نتوانست آن را برگزار کند و ادامه دهد، اما بيژن نجدي مشهور شد و نشريه هاي مختلف نوشته ها، شعرها و داستان هاي کوتاهش را منتشر کردند و گمانم باز هم کتاب چاپ کرد و راديوها و مطبوعات با او مصاحبه ها کردند که در يکي از آن مصاحبه ها غدرست يادم نيست با کدام راديو خارجي بود؛ بي بي سي؟ يا آزادي آن زمان (فرداي فعلي) يا راديو ار.اف.اي. فرانسه يا صداي آلمان؟ف بود که در پاسخ سوال مصاحبه کننده که جوياي کار و برنامه هاي آينده او شده بود، گفت که؛ «منتظرم سال 2000 غميلاديف فرابرسد، صبح از خواب بلند شوم و صبحانه خوبي بخورم و بعد خودم را بکشم.» غنقل به معنا، چون به اصل مصاحبه دسترسي ندارم.ف اما در کمال تاسف، عزرائيل پيش دستي کرد و نگذاشت نجدي به سال 2000 برسد؛ بر اثر بيماري سرطان، دار فاني را بدرود گفت. پس از مرگ بيژن نجدي، نويسنده و شاعري که بااستعداد بود و اگرچه دير معرفي شد، اما داشت خوب پيش مي رفت و حيف شد که زود از دنيا رفت، به دليل سنت ديرينه ما ملت غيور که همانا مرده پرستي است، ناگهان همه بيژن نجدي شناس شدند و شعرها و داستان هاي او را که در زمان حياتش نمي خواندند، بر سر گذاشته حلوا حلوا کردند و در وصف او و تحليل و کشف آثارش، مطلب ها و مقاله ها نوشتند و همچنان هم مي نويسند. (اين چند سطر را محض توضيح براي جواناني نوشتم که به قول معروف آن سال ها را درک نکرده اند.)

شنيدم که چند سال پيش، نويسنده عزيزمان، خانم سيمين دانشور که البته احترام شان بر همه ما واجب است، پس از خواندن يکي از رمان هاي رضا قاسمي (دقيقاً يادم نيست چاه بابل يا همنوايي شبانه ارکستر چوب ها) اظهار نظري کرده بودند به اين مضمون که؛ اين داستان از بوف کور هدايت بهتر است.

جز يکي دو مورد کتبي و شفاهي، نديدم کسي در مورد اين اظهار نظر بي مورد و بي دليل حرفي زده باشد يا اعتراضي کرده باشد. شايد شيخوخيت (اگر بشود اين واژه را در مورد زنان هم به کار برد) ايشان و احترام به شخصيت و کارهاشان باعث شد حرفي گفته نشود. من ضمن احترام براي خانم دانشور (که اميدوارم سال هاي سال همچنان تندرست و زنده باشند و سايه شان بالاي سر همه باشد)، بايد بگويم که چنين قياس هايي را قدما قياس مع الفارق مي ناميدند که گويا چندان جايز نبوده و نيست. چگونه مي شود بوف کور را با رمان رضا قاسمي مقايسه کرد؟ درست است که ما در نقد ادبي، مباحثي داريم چون ادبيات تطبيقي و حتي ادبيات مقايسه اي (که خانم دانشور در اين زمينه ها نيز استاد همه ماها هستند)، اما چه لزومي دارد اين کار؟ گيرم که ايشان رمان رضا قاسمي را پسنديده اند (و چه خوب،) و مي خواهند از آن تعريف کنند تا ديگران هم اين داستان را بخوانند، چه اشکالي دارد اين تعريف و تمجيد يا حتي تحليل و تفسير بدون تو سر مال ديگري زدن انجام شود؟ آيا ما بايد هميشه براي افزدون به چيزي، از چيز ديگري بکاهيم؟ آيا حرف درستي است که من (زبانم لال) بگويم فلان رمان فريبا وفي (که نويسنده واقعاً خوبي است و من تمام داستان هايش را خوانده ام و از اميدهاي داستان نويسي معاصر است) از رمان سووشون بهتر و قوي تر است؟ البته که من نبايد بگويم. هر کاري را بايد در ژانر و زمان و جايگاه خودش مطرح کرد. مي شود مثلاً مقاله يا کتابي نوشت در مقايسه و تحليل اوليس جيمز جويس و اديسه هومر. اين دو اثر را مي توان با هم مقايسه کرد، زيرا جويس در نوشتن رمان ماندگار خود، به اثر کلاسيک هومر نظر داشته است، اما گمان نمي کنم هيچ منتقد باسوادي بيايد بنويسد که اين از آن بهتر است يا آن از اين قوي تر.

تصور مي کنم اگر همان هنگام، رضا قاسمي، ضمن تشکر از خانم دانشور، اين نکته درست را مودبانه به ايشان تذکر مي داد، پس از اين چند سال، خودش نمي آمد چنين حرف پرتي بزند.

کسي که (به هر دليلي) خود را خويش و قوم کافکا مي خواند، بايد توجه داشته باشد که همان صادق هدايت روزگاري که هنوز نطفه امثال من و او بسته نشده بود، با ترجمه مسخ و چند داستان کوتاه کافکا و نيز نوشتن مطلبي در تحليل آثار اين نويسنده بزرگ که هنوز هم از مطالب خوب و خواندني در مورد کافکا به زبان فارسي است و نيز با تشويق اين و آن به ترجمه نوشته هاي کافکا، او را براي اولين بار به ايرانيان معرفي کرد.

کسي که از بي سوادي يا کم سوادي نويسندگان ايراني شکوه دارد، بايد توجه داشته باشد که صادق هدايت نويسنده واقعاً باسوادي بود که در زمينه هاي گوناگون کار کرد و خوب هم کار کرد. (در مورد هدايت، مقاله و مطلب و کتاب بسيار نوشته شده است. من اين جا نمي خواهم تکرار کنم. چيزي که عيان است چه حاجت به بيان است،)

فقط اين را هم بگويم که داستان هاي کوتاه هدايت که در زمينه هاي مختلف تاريخي، علمي - تخيلي، عاشقانه، روان شناسي، مردم شناسي، فولکلوريک، اجتماعي، سياسي و... است و او نخستين نويسنده ايراني بوده که در تمام اين زمينه هاي گوناگون داستان نوشته است، همه داراي ارزش اند و بعضي از آنها هنوز هم از بهترين داستان هاي کوتاهي است که به زبان فارسي نوشته شده است.

- - -

من اگر معلم بودم (که بوده و هستم) و رضا قاسمي اگر (نعوذبالله) شاگرد من بود (که البته نيست، زيرا همان طور که گفتم خود در زمينه هاي گوناگون استاد است)، به خاطر اين حرفش او را جريمه مي کردم که بنشيند تمام داستان هاي کوتاه و نيز قضيه هاي صادق هدايت را مرتب و منظم و پاکيزه تايپ کند و بعد آنها را به دو شکل Word و PDF در سايت خود (دوات) بگذارد. اين کار دو خاصيت دارد؛ يکي اين که خود رضا متوجه مي شود چه حرف پرتي زده است و در ضمن لذت بردن از نوشته هاي هدايت، سواد ادبي اش هم بيشتر مي شد و دوم اين که تمام داستان هاي کوتاه هدايت (که متاسفانه هنوز هم به طور کامل در ايران اجازه انتشار ندارند) از طريق اينترنت، در دسترس جوانان و دوستداران ادبيات قرار مي گيرد. شايد هم اين کار شده باشد، اما با نگاهي به سايت رضا قاسمي همگان اذعان خواهند داشت که دست به تايپ و سليقه او در ارائه داستان و مقاله، از خودش يا ديگران، قابل توجه است.
نقد / گفت وگو با هيوا مسيح نويسنده «کتاب هيچ»
پشت هيچستان جايي است*
لادن نيکنام

در عالم جان به غير جانان همه هيچ

در مïلک مîلک به غير انسان همه هيچ

در ظاهر و باطن دو عالم بيقين

غير دل آگاه خدا دان همه هيچ

ابوسعيد ابوالخير

اما اينکه شاعري برخاسته از قرن بيست ويک يا بيست درگير ذهنيتي باشد که در اين ملک صبغه اي تاريخي دارد، چندان عجيب نمي نمايد. «هيوا مسيح» در دفتر جديد خود به نام «کتاب هيچ» به تجربه اي خاص خود به شکلي تامل برانگيز نائل آمده است. او با درهم آميختن زبان شعر کهن و زبان گفتار به دو سطح زباني در ذهن ما تلنگر مي زند. او توانسته در غالب شعرها ميان اين دو زبان آشتي برقرار کند؛ مفاهمه اي از سر ذوق و بينش شاعرانه او. اين نوع ساخت زباني در ارائه مفهوم يا مضامين شاعرانه به خوبي کمک مي کند. «کتاب هيچ» را که باز مي کنيم از ابتدا با معناي «هيچ» آشنا مي شويم. شاعر در مقدمه با آوردن نمونه شعرهايي از خيام و جامي و تکه اي از طريقت سامورايي سعي بر گشودن پنجره اي در ذهن مان دارد؛ پنجره اي که شعر به شعر، با حوصله غبار عادت از آن زدوده مي شود. هرچند که به نظر مي رسد گذاشتن چنين بناهايي از ابتدا در ذهن هر خواننده اي ممکن است موفقيت آميز نباشد. مخاطب دوست دارد که هرچه زودتر به آن فضاي عريان و صميمي ذهني شعر نزديک شود نه احتياط هاي او براي بازشناسي نشانه هاي ذهني اش. اين مقدمه هاي کوتاه و اثرگذار شايد اشارتي است به برساختن همان درگيري ذهن با مفاهيمي کهن. يا فعال شدن کدهاي زباني قرن هاي پشت سر. پس مي بينيم شاعر از همان ابتدا به ما مي خواهد يادآوري کند که با دفتري روبه رو شده اي که از گذشته اي دور الهام گرفته شده است؛ گذشته اي که شايد امروز نياز فراواني براي بازآفريني اش وجود دارد. انسان امروزي که همواره در معرض داده هاي متنوع جهاني است گاه در پس ذهن خود به خانه اي مي انديشد که در آن نشانه هايي آشنا وجود دارد و او مي تواند در آن لختي بياسايد. تن بسپارد به کدهايي که از ضمير ناخودآگاهش برمي آيد. اين نوع بازسازي مفاهيم وقتي اثرگذار مي شود که شاعر اين دو لايه زباني را که از آن سخن رفت بتواند به اندازه در هم بياميزد. مثلاً او وقتي مي گويد؛

«چه اختياري، چه کشکي،

نه به حرف ما باران مي بارد

نه برف مي ايستد

نه مرگ مي ماند،

شبي دور، نه به خواست خود به دنيا مي آييم

شبي دورتر، نه به خواست خود خواهيم رفت

چه اختياري، چه کشکي،» (ص42)

شما مي توانيد اوج اين درهم آميزي زباني را مشاهده کنيد. دقت کنيد که مفهوم ارائه شده در اين شعر و حتي بيشتر شعرهاي دفتر «کتاب هيچ» از نوع شعرهاي انتزاعي هستند. در اين شعرها تکيه بر ابژه به گونه اي که نيما توصيه مي کرد کمتر يافت مي شود. «هيوا مسيح» در شعرهايش دغدغه برسازي مفاهيم کهن را با زباني نيمه امروزي دارد. او به نيکي دريافته است که اين نوع مفاهيم وقتي مي توانند به ذهن مخاطب رسوخ کنند که زبان شان آشنا باشد و نشانه ها از اين نوع قاعده تبعيت کنند. اين چنين است که يک سوي عبارت «چه اختياري» قرار مي گيرد و سوي ديگرش «چه کشکي». يادمان باشد که همان شاعران بنام قرن هاي گذشته نيز از اين تکنيک بسيار مدد برده اند. خود شاعر در اين باب مي گويد؛ «مجبورم نقل قولي از والتر بنيامين بياورم که مي گويد ذات نثر بايد از بين برود. يعني بايد يکسر به احاطه درآيد. بايد تا آخرين ذره اش انحلال يابد و نابود شود و به تمامي توسط يک تصوير يا تکانه جايگزين شود. اين گفته بنيامين شايد تئوري اين بحثي باشد که شما مطرح مي کنيد. شايد تنها جايي که بشود ذات نثر را به هم ريخت گفتار باشد. يعني زبان زنده در دهان مردم. طبيعتاً هر کدام از دو جنبه زبان يعني گفتار و نوشتار قوانين خاص خود را دارند. به گفتار صرف در شعر معتقد نيستم بلکه به نثر گفتاري معتقدم. ادبيات از همين جا شکل مي گيرد. ادبيات از لحظه اي آغاز مي شود که گفتار در دهان مردم را بدل مي کنيم به گفتاري در نثر. اگر اين طور نباشد تمام مردمان دنيا شاعرند و نويسنده، به همين دليل شما تلفيق اين دو زبان را در اين کتاب و کتاب هاي قبلي من احساس مي کنيد. اين تجربه من فقط نيست. تجربه از نيما به اين طرف است. به نظرم اساساً اين يک نياز تاريخي است که شاعر از گفتار در نوشتار استفاده کند. در سايه اين اتفاق است که مخاطب مي تواند آن اثر را به زمزمه هاي دروني خود تبديل کند.»

اما اين حرکت به نظر مي رسد خلاف توصيه نيماست که بر ابژه تاکيد مي کرد. به نزديک کردن زبان شعر به زبان نثر. از اين لحظه ها است که حتي امکان ورود روايت به شعر فراهم مي آيد. در شعرهاي «کتاب هيچ» به زحمت مي توان حرکتي روايي را مشاهده کرد. شاعر اين دفتر سوداي طرح مفاهيمي در باب زندگي و مرگ دارد و نحوه آفرينش انسان. اين مفاهيم به نظر مي رسد در ذهن خالق اثر در قالب سطرهايي متکي بر ايده اي مشخص شکل گرفته اند؛ ايده هايي که گاه در هيئت تصويري ظاهر مي شوند و بعد در چفت و بستي تعريف شده با آن مفهوم درمي آيند. به اين معنا شعرها بر پايه انديشه اي خاص در باب «هيچ » استوارند. اينکه آيا انسان از يک خلأ به دنيا آمده يا هدف از آفريدن او چيست، سوالاتي است که شاعر سعي در پاسخگويي به آن دارد. در حين اين پاسخ ها است که ما به تعريفي از او و جهان بيني اش نزديک مي شويم. جهان بيني مورد نظري که همواره خوانندگان حرفه اي شعر به دنبال آن هستند. اين حرف به اين معنا نيست که بياييم و خطي بکشيم ميان شاعران انتزاعي و انضمامي؛ چيزي شبيه کار کودکان در مقطع ابتدايي. لازم است که باور داشته باشيم قرار نيست تمام شاعران در تمام دفترهاي خود در شعر انتزاعي بکوشند يا همواره بخواهند از ابژه مورد نظر نيما استفاده کنند. شاعر شبيه آب زلالي است که عبور هر پشه اي را بر سطح خود بازمي تاباند. گاه به شکل دواير متحدالمرکز، گاه به شکل امواجي از ساحل دور مي شوند. حرکت گاه رو به زمين است، گاه رو به آسمان، گاه به موازات سطح افق پديده ها در حرکت اند. «کتاب هيچ» ضمن نگاه به سوي آسمان مي کوشد به امور زميني هم بي تفاوت نباشد. اين تعبير شايد تا حدي به نمايش شکلي متعين که متکي بر انديشه شاعرانه «هيوا مسيح» هست کمک کند. خود او در ارتباط با انديشه شاعرانه چنين مي گويد؛ «ميان انديشه و تفکر تفاوت قائلم. فکر مي کنم شاعران حتماً داراي تفکري هستند يا بهتر است بگويم دستگاه فکري دارند. اما انديشه چيزي نيست که براي آن بتوان دستگاهي متصور شد. براي اينکه انديشه جزء ذات بشر است و ما در هر شعري يا کتابي که چاپ مي کنيم گاهي نمي دانيم راجع به چه نوع انديشه اي حرف خواهيم زد. گاهي انديشه نهفته در يک شعر يا يک کتاب براي خود شاعر تازگي دارد. سرودن و بازخواني دوباره آن حتي توسط خود شاعر يعني عمل فکر کردن. تفاوت فکر و انديشه همين جا مشخص مي شود. انديشه در ذات بشر وجود دارد. اما پنهان مثل احساس آزادي، مثل خود معناي «هيچ»، تنهايي. بنابراين انديشه همواره در شعر هر شاعري وجود دارد. آنجا که احساس مي کنيم شاعري داراي انديشه نيست علت اش ضعف در وارسي است. بنابراين معناي تفکر در اينجا يعني امکان و دستگاه زباني که قادر است انديشه را به عنوان يک امر ذهني بدل به امر عيني کند که مي شود شکل يک شعر که وقتي مخاطبي آن را مي خواند نسبت به تجربه هاي خود از آن لذت مي برد. اما کشف انديشه در شعر يک شاعر در مرحله بعدي توسط منتقدان اتفاق مي افتد که گاه شاعر هم بر وجودش آگاهي ندارد چراکه گاهي شاعر در بيخودانه ترين شکل ممکن روحي خودش شعري را مي سرايد. اگر شاعري بخواهد به انديشه فکر کند و شعري بگويد که به نظر برسد شعر انديشه است، شعري سروده نشده است. در واقع ممکن است شعري ساخته شده باشد که به قول شاملو به اين مي گويند شعر رستم زايي. يعني سزاريني.»

ويژگي ديگر «کتاب هيچ» دو تکه بودن آن است. يعني بعد از مقدمه هايي از خيام و جامي شاعر ضمن گرديدن به دور مفهوم مورد نظرش يعني «هيچ» ترجيح مي دهد شعرهاي بلند را از کوتاه جدا کند. خواننده را ابتدا با قدمي بلند با معناي در نظر آمده درگير کند و بعد در قسمت دوم بگذارد در لحظه هاي تجربه کرده اش لختي بياسايد. آنها را مزه مزه کند و به تاويل خود بر متن شعرها چيزي بيفزايد. يعني امکان تويً خواننده براي حضور در شعر بيشتر فراهم مي شود. مثلاً وقتي شاعر مي گويد؛ «ماه

رد انگشت من است

بر سياهه بي سرنوشت جهان»
چه کردند ناموران-6
آفتاب آمد دليل آفتاب
کاوه ميرعباسي

لويي چهاردهم پسر لويي سيزدهم و آن دوتريش بود. پس مي توان نتيجه گرفت که لويي سيزدهم و آن دوتريش والدين لويي چهاردهم بودند. استنتاج نکات انکارناپذير از واقعيت هاي مسلم تاريخي به اين علم ارزش مي بخشد و آن را براي ما و آيندگان مان و آيندگان آيندگان مان سودمند مي سازد (نمونه اش را در سطور قبل ملاحظه فرموديد). پس بر ماست که از اين مهم غافل نشويم و در راهش کوشا باشيم. لويي سيزدهم فقط پنج سال پدر لويي چهاردهم ماند (مبادا خيال کنيد لويي چهاردهم پدرش را عوض کرد، اين امر در تاريخ سابقه ندارد) و بعد از دنيا رفت و فرزند يکي يک دانه اش يتيم شد (کساني که شنيده اند بچه از مادر يتيم مي شود و به اين مطلب باور آورده اند، ممکن است به گزاره پيشين معترض شوند ولي بايد بدانند تاريخ به مثابه علم با اين گونه لوس بازي هاي عاطفي آبکي سازگاري ندارد). خلاصه آنکه، لويي چهاردهم در 1643 در حالي که پنج سال بيشتر نداشت به پادشاهي فرانسه رسيد (از اينجا مي توان با خيال راحت نتيجه گرفت که در 1638 متولد شد). هرچند در ظاهر مادرش نايب السلطنه بود، اما عملاً زمام مملکت را کاردينال مازارن، صدراعظم بانفوذ لويي سيزدهم، در دست داشت و تا پايان عمر در کف با کفايتش نگاه داشت.

لويي چهاردهم در ايام مدرسه فهميد که گرچه پادشاه فرانسه است اما نمي تواند از نوشتن مشق شب شانه خالي کند يا هرچندتا نان خامه اي ميلش کشيد بخورد. با درک اين مطلب، يقين پيدا کرد که سلطان صغير و سلطنت بي اختيار به مفت سگ نمي ارزد و مصمم شد آن قدر زنده بماند که جانشين اش کبير شود. طفلک اراده ملوکانه را زيادي دست بالا مي گرفت و هنوز عقلش نمي رسيد عمر طولاني هم بي دردسر نيست و مصيبت هاي خودش را دارد و باعث مي شود آدم از آن طرف بام بيفتد. لويي کوچولو جمع و تفريق را تازه آموخته بود و زمان لازم داشت تا مفهوم افراط و تفريط را دريابد. در همان ايام، دايه ميانسال و مهرباني از او مراقبت مي کرد که برايش قصه هم مي گفت. بعضي از اين قصه ها، اگر درست تشريح نمي شدند، بدآموزي داشتند. مثلاً حکايت مادام گاوه که 9 من شير مي داد و بعد با يک لگد جانانه سطل پر از شير را واژگون مي کرد و محتوياتش را بر زمين مي ريخت و داغ به دل صاحب اش مي گذاشت. در نظر سلطان خردسال، اين عمل مادام گاوه خيلي «باحال» بود. دايه خانم کم دانش نمي دانست چطور به لويي کوچولو حالي کند کار مادام گاوه بسيار زشت و ناپسند بوده. در نتيجه، اين نوع رفتار براي بچه اي که بايد روزي به تخت سلطنت تکيه مي زد سرمشق شد تا زماني از آن تقليد کند و کرد؛ آن هم در دوران کهنسالي که، به قولي، کودکي دوباره است.

در 1660، ماريا ترزا دختر بزرگ فليپه چهارم پادشاه اسپانيا به همسري لويي درآمد. سال بعدش، مازارن مرد. هرکس اين رويداد را از ظن خود تعبير کرد. بعضي ها عروس خانم را بدقدم دانستند و عده اي هم، برعکس، گفتند قدمش سبک بوده. خودتان حدس بزنيد لويي چهاردهم دراين باره چه نظري داشت، او از بيست و سه سالگي زمام امور مملکت را شخصاً به دست گرفت و با خود عهد بست هرگز نگذارد صدراعظمي مقتدر دوروبرش آفتابي شود. از 1661 سلطنت مستبدانه اش شروع شد. مدام اين شعار را در دل تکرار مي کرد؛ «همه بايد زير کوپن من بروند،»

لويي چهاردهم از زيرک ترين و زبل ترين دولتمردان زمانه اش بود. حافظه اش حرف نداشت، وضعيت سياسي اروپا را خوب درک مي کرد، در کلک بازي هاي ديپلماتيک کمتر کسي حريفش مي شد. هم صبور بود و هم پرتلاش، و در راه نيل به هدف تا دلتان بخواهد سرسختي و سماجت نشان مي داد. براي اثبات درايتش همين بس که مناصب مهم را به اشخاص لايق و کم ادعا سپرد.

نخستين اقدام پادشاه جوان انجام اصلاحات داخلي بود. ماليه را نظم بخشيد، براي نظام مالياتي قانون وضع کرد، ديوانسالاري را سروسامان داد، جهت بهبود و توسعه و رشد صنايع داخلي ترفندهاي مختلفي به کار بست، نظير تشويق و ترغيب سرمايه گذاران با ايجاد تسهيلات و اعطاي وام از يک طرف و وصول عوارض کلان از اجناس وارداتي از طرف ديگر. زمينه سازي براي تجديد حيات و تقويت ناوگان تجاري مکمل اين تلاش ها شد. وضع شهرهاي بزرگ و مشخصاً پاريس را حسابي روبه راه کرد. تاسيس امنيه و بلديه براي پايتخت به همت و ابتکار او صورت گرفت. ترتيبي داد که معابر و شوارع سنگفرش شوند و نظافت شان هم به نحوي منظم انجام پذيرد. حتي پاسکال طرحي براي اومنيبوس ها، يا کالسکه هاي سربسته بزرگ، ريخت تا پاريس داراي وسايل نقليه عمومي بشود. به دستور شخص لويي چهاردهم، همه جاي پايتخت فانوس نصب کردند. تا پيش از آن، شب ها خيابان ها و کوچه ها به قدري تاريک بودند که گربه ها «سمور مي نمودند» و بازار فروش شبانه سمورهاي تقلبي رونق فراوان داشت. از آن پس، سمورنمايان گربه فروش دکان شان تخته شد.

در اين ميان کولبر صدراعظم خردمند و خوش نيت لويي چهاردهم که نقش ترمز را براي سلطان مستبد بازي مي کرد و مانع تندروي ها و بلندپروازي هاي جنون آ ميزش مي شد، نقشي مهم داشت. او رفاه و رضايت رعايا را بر هر چيز مقدم مي دانست و به برکت کارداني و توصيه هاي خيرخواهانه اش مردم فرانسه چندسالي طعم آرامش و آسايش را چشيدند و از آباداني ها لذت بردند.

يکي از اصلي ترين هدف هاي لويي چهاردهم در زندگي کسب افتخار بود. او آرزو داشت شرح اقدامات چشمگير و فتوحات خيره کننده اش چنان مفصل شود که، شب امتحان تاريخ، بچه مدرسه اي ها مجبور باشند آنقدر بي خوابي بکشند و خرخواني کنند تا چشم شان درآيد، آن هم فقط براي آنکه يک نمره قبولي ناقابل بگيرند. به همين علت، ارتش فرانسه را نظم و سامان نوين بخشيد، به بهترين تسليحات مجهز کرد و با آموزش هاي سخت و موثر سربازانش را به جنگاوراني بي بديل بدل ساخت. بعد لووآ را که سرداري دلير و باصلابت و استراتژيستي کارکشته بود به وزارت جنگ منصوب کرد. تازه آن وقت دردسر شروع شد. لويي از خودش مي پرسيد «فايده اش چيه آدم قشون قدرتمند و وزير جنگ لشکرشکن داشته باشه ولي هيچ استفاده اي ازشون نبره و واسه کشورهاي ديگه قلدري نکنه؟» اين فکر خوره ذهنش بود و آرام و قرار برايش نمي گذاشت. دائم دنبال بهانه اي مي گشت تا جنگ راه بيندازد. صدالبته، بر اهل سياست پوشيده نيست که بهانه تراشي براي جنگ از آب خوردن هم آسان تر است.

لويي چهاردهم که از ساير سياست ورزان خنگ تر نبود، خيلي زود دستاويزي يافت که به نظر خودش مقبول و منطقي مي آمد (در اين گونه مواقع نظر سايرين اصلاً اهميت ندارد) و در 1667 اولين جنگ دوران سلطنتش را تجربه کرد. اين تجربه بارها تکرار شد. به همت او، ملت فرانسه در دوران فرمانروايي اش بر اين کشور هيچ وقت از مصائب و مواهب جنگ محروم نماند و فرصت نکرد دلتنگ شان بشود. قريب 20 سال همه جنگ ها در نهايت به نفع فرانسه تمام شدند چون لويي چهاردهم با ترکيب رزم آوري و رندي کوکتلي مردافکن آفريد که هر حريف گردن کلفتي را ناکار مي کرد. دولت هاي نيرومند اروپا، که از ترکتازي هاي فرانسه نگران بودند، با هم عليه اين کشور متحد مي شدند و عهدنامه هاي به ظاهر استوار مي بستند اما لويي چهاردهم با زرنگي تمام دست شان را خط مي زد و نقشه شان را به هم مي ريخت؛ به اين ترتيب که مخفيانه با هر يک از ارکان اتحاد به توافق مي رسيد و گيج شان مي کرد زيرا متحير مي ماندند با دشمن علني و دوست نهاني شان چگونه بايد برخورد کنند. گذشته از اين، لويي در دغلبازي هاي ديپلماتيک هم بي نظير بود و معمولاً آنچه را در ميدان کارزار مي باخت سر ميز مذاکره باز مي ستاند. خلاصه روزگار بر وفق مرادش مي گذشت و از همه عرصه ها کامروا بيرون مي آمد و اقتدارش روز به روز فزون تر مي شد.

از شما چه پنهان، لويي چهاردهم فقط مرد رزم نبود بلکه اهل بزم هم بود و به ادب و هنر هم علاقه داشت، يا لااقل چنين وانمود مي کرد. درباري مجلل فراهم آورد که جلال و جبروتش از بارگاه سلاطين مشرق زمين چيزي کم نداشت. قصرهاي زيبا مي ساخت، ضيافت هاي باشکوه برپا مي داشت، براي فرهيختگان فرهنگي سفره هاي رنگين مي گسترد و آنان را در سايه حمايتش مي گرفت؛ کورني، مولير، راسين، بوآلو، لافونتن، پرول، پوسن، پوژه، فابر، فنلون، بوسوئه، نيکول، بوردالوز، لوبرن، لورن، آرنول و... از بذل و بخشش هايش بهره مي بردند، از خوان کرامتش لقمه هاي قلنبه مي خوردند و بساط لفت و ليس همواره برايشان مهيا بود. در 1684، لويي چهاردهم به اوج قدرت و شوکت رسيده بود و فرانسه در اروپا جايگاهي والا داشت و همگان اين منزلت را مرهون شخص پادشاه مي دانستند که «سلطان آفتاب» لقب گرفته بود. مشخص نيست کدام بادمجان دور قاب چين اين لقب را ابداع کرد، اما طبق منابعي نه چندان موثق (يا بهتر بگوييم کاملاً ناموثق) به واسطه اش گرايشي شاعرانه پديد آمد که اواخر سده نوزدهم فرصت تجلي يافت و در عالم ادبيات نقشي تاثيرگذار داشت. گرچه باور کردن اين روايت دشوار است ليکن شنيدنش زحمتي ندارد؛ پس چند دقيقه حواس تان را به اين قلم بسپاريد.

مي گويند روزي لويي چهاردهم بي خبر به محفلي ادبي وارد شد. جوجه شاعري محض خودشيريني فوراً چنين خواند؛ «آفتاب آمد دليل آفتاب». دروغ چرا؟ خودش هم درست معني اين مصرع را نمي دانست و آن را از دوستش شنيده بود که او هم آن را از نوه خاله مادرش شنيده بود که او هم آن را از همسايه شان شنيده بود که تازه از قونيه آمده بود. جوجه شاعر حدس مي زد شعري که آن را از راهي چنين دور سوغات آورده باشند حتماً پرمغز است. «سلطان آفتاب» هم چيزي از مصرع کذايي دستگيرش نشد ولي چون دو دفعه واژه آفتاب را در آن شنيد و مي دانست آفتاب براي سلامت مفيد است و در ضمن لقب خودش را تداعي مي کند، کلام جوجه شاعر را تمجيدي بهداشتي تلقي کرد و با خوشرويي و به صداي بلند گفت «احسنت، ادامه اش را بخوان.» شاعرک خودش را از تک و تا نينداخت و گفت «باز هم آفتاب آمد دليل آفتاب» لويي متعجب شد و پرسيد «تکرار براي چه؟» و پاسخ شنيد «براي محکم کاري.» سپس شاعر نوپا توضيح داد «اعلي حضرت، اين شعر به منزله مانيفست ادبي جنبشي آوانگارد است که موقتاً «مستحکم گرايي» نام دارد.» سلطان آفتاب با هيجان ندا داد «مرحبا، خوش مان آمد.» همين چند کلمه تشويق آميز کافي بود براي آنکه عده اي شبه هنرمند علاف و کشته مرده نوجويي بي معطلي دست به کار شوند و براي جرياني هنري که فقط اسم داشت، شکل و محتوا جور کنند. «مستحکم گرايي» دو قرن تمام در حاشيه گرايش هاي غالب ادبي رشد و نمو کرد، تحول يافت و دگرگون شد و بالاخره در 1870 به شکل «مکتب پارناسي» در فرانسه و کوتاه زماني بعد تحت نام «ال مدرنيسمو» در کشورهاي اسپانيايي زبان، اين سو و آن سوي اقيانوس اطلس به منصه ظهور رسيد، فراگير شد و جايگاهش تثبيت شد.

در کهنسالي، لويي چهاردهم حکايت گاو 9 من شير را به خاطر آورد و پيرانه سر به هوس افتاد شيرين کاري مادام گاوه را تقليد کند. با چند جنگ بي دليل و پرهزينه که همگي به شکست انجاميدند و با ولخرجي هاي بي حساب، نه فقط خزانه سلطنتي را خالي کرد و ملت را به خاک سياه نشاند بلکه بسياري از مستعمرات فرانسه را هم به باد داد. لويي چهاردهم با اعمال نابخردانه واپسين سال هاي عمرش در واقع بذر انقلاب کبير فرانسه را افشاند. در تاريخ جهان، «سلطان آفتاب» نمونه اي نادر نيست و فرمانروايان خودکامه بسياري در حکومت از شيوه «گاو 9 من شير» الگوبرداري کرده اند. (مطابق سليقه تان، چندتاي شان را براي خود مثال بياوريد،)

لويي چهاردهم در 1715 با دلي لبريز اندوه از دنيا رفت زيرا وليعهدش در 1711 و نوه و نتيجه اش در 1712 دار فاني را وداع گفته بودند (مردهاي فرانسوي قرن هفدهم بسيار کم دوام بودند و هنوز خيلي مانده بود تا ميانگين عمرشان به 78 سال برسد). شوخ چشمي روزگار را ببين که نبيره پنج ساله اش، تحت عنوان لويي پانزدهم، جانشينش شد،

در پايان سخن، دو کلمه هم از مادر عروس بشنويد، در روايت ما، مادر عروس را به نام لويي دو رووروي، دوک دو سن سيمون (1755 - 1675) مي شناسند که يکي از شگفت انگيزترين آثار ادبي را از خود به يادگار گذاشته؛ «خاطرات». اين نوشتار که ابداً اعتبار تاريخي ندارد، در توصيف مکان ها سبک بالزاک را تداعي مي کند، در توجيه اخلاقي وقايع شيوه دانته را به ياد مي آورد و به گفته بسياري منتقدان تاثيري عميق بر مارسل پروست گذاشته. خلاصه، شترگاو پلنگ ادبي غريبي از آب درآمده. البته اين را نبايد کاستي به حساب آورد زيرا زرافه هيچ عيبي ندارد و حيوان نجيبي است (اعتراض نکنيد، نجابت اسب دليل نمي شود هيچ حيوان ديگري نجيب نباشد). سن سيمون در يگانه اثرش موذيانه راجع به لويي چهاردهم چنين نوشته «... او قصد داشت شخصاً کشور را اداره کند و فرمانرواي مطلق باشد، اما برخلاف تصورش بازيگري بي اراده بيش نبود. هرچند هرگز اين نکته را درنيافت و نيم قرن در توهم زيست،...» مورخان معتبر عالم بعيد مي دانند نظر سن سيمون صحيح باشد، ولي بي شک اين تصوير برآمده از ذهني ماليخوليايي به مراتب از واقعيت دراماتيک تر است.
درس هايي از ادبيات فرانسه
خلبان آن هواپيما اگزوپري بود
ترجمه؛ سميه نوروزي

بخشي از اسرار فاش شد؛ تنها بخشي. بدون شک خلبان هواپيمايي که بقاياي آن در درياي آزاد مارسي کشف شد، سنت- اگزوپري بود، که در روز 31 ماه ژوئيه سال 1944 در دريا ناپديد شد. البته، اين که تصادف بوده يا خودکشي، همچنان معمايي پررمز و راز است.

اسطوره ها سرسخت و غيرقابل نفوذ هستند ولي واقعيت، شايد سرسخت تر باشد. در واقع اکنون ديگر شکي باقي نمانده؛ بقاياي هواپيمايي که پنج سال پيش در چند صد متري جزيره ريو، در درياي مارسي کشف شد، هماني بود که سنت-اگزوپري در روز مرگش هدايت آن را بر عهده داشت، يعني روز 31 ژوئيه 1944. هواپيماي لايتنينگ مدل جي، که قطعاتش هکتارها آن طرف تر تا عمق 60 متري پراکنده شده، با بررسي ها و تحقيقات به سخن آمده و پرده از اسرار برمي دارد؛ پس از پاک سازي با اسيد، شماره 2734 ال، بر روي صفحه فلزي کمپرسور نمايان مي شود، شماره مذکور با شماره نظامي ثبت شده اين خلبان نويسنده مطابقت دارد. موسسه امريکايي لاکهيد، توليدکننده اين نوع هواپيما، به رغم سکوت عمدي و ملاحظه کاري وراث، که آب را به مثابه مزار اين نويسنده مي دانستند و دعوت آنها را براي ارائه و نمايش رسمي قطعات نپذيرفتند، بالاخره توانست پرده از رازي بردارد که سازمان تحقيقات باستان شناسي زير آب و زير درياها (DRASSM) پس از سه سال، نتوانسته بود پاسخي درخور توجه به اين اکتشاف بدهد و قطعات را به سطح آب انتقال دهد.

از آن روز در ماه مه سال 2000 که لوک وانرل غواص، يک سال پس از دوست ديگرش، مقامات را از کشف بقايايي مطلع کرد که با هواپيماي تحت هدايت سنت- اگزوپري همسان بود («مرگ به خاطر فرانسه» در ماموريت شناسايي)، خانواده اين نويسنده سعي داشتند عصبانيت خود را به گوش شيفتگاني که به اين قبرستان اسرارآميز دريايي علاقه نشان مي دادند، برسانند. ژان داگي خواهرزاده نويسنده اين گونه اظهار نظر کرد؛ «اي کاش اجازه مي دادند تا او در مزارش آرامش داشته باشد. روح سنت- اگزوپري به نويسندگان خلبان بزرگ ديگري چون مًرموز که در دريا مفقود شده بودند، پيوست. نبايد حريم اين افسانه ها شکسته شود. بديهي است خود آنتوان هم به فاش سازي اين اسرار تمايلي ندارد.» خيلي هم مطمئن نيستيم، با پيدا شدن يک زنجير، شخصيت بسيار رمانتيکي از اين نويسنده به ما معرفي شده باشد؛ زنجير نقره اي که در تور يکي از ماهيگيران اهل مارسي در

7 سپتامبر 1998 گير کرده و نام نويسنده، همسرش و آدرس ناشر نيويورکي آثارش روي آن حک شده بود. صيدي شگفت انگيز که به جاي نشان دلاوري و شجاعت نويسنده نزد ميليون ها علاقه مند، با ابهامات و شبهه هايي که خانواده او منتشر کردند و مطرح کردن جعلي بودن و اصل نبودن اين «يادگار» باعث تمسخر شد.

ولي کشف قطعات هواپيما در چند صد متري محلي که زنجير صيد شده بود، ممکن بود به يک باره تمامي داده ها را تغيير دهد. البته فقط براي آن صياد که ديگر کسي از او نخواهد پرسيد آيا با زنجير نويسنده کمي هم ساردين کنار بندر مارسي دريافت کرده تا آن چه ديده، بيان نکند و واقعيت را پنهان سازد. چرا که با وجود رد فرضيه جعلي بودن اين زنجير، مرگ نويسنده، هنوز هم اسرارآميز است. حتي با تخمين هايي که محققان زده اند؛ با ديدن خم شدگي و تغيير شکل يافتن کمپرسور هواپيما، اين گونه به نظر مي رسد که اين دستگاه با سرعت بسيار کم و عملاً به صورت عمودي با آب برخورد کرده است. آيا سنت-اگزوپري را آلمان ها زده اند؟ سال هاست که بر اين باوريم. بر اساس بايگاني رادار، روزي که اين خلبان در حال انجام آخرين ماموريت خود بود - شناسايي و عکاسي بر فراز درياچه آنسي - هرگز از مرزهاي فرانسه عبور نکرده است. در سال 1981 نيز يک تاريخ نگار تاکيد کرد که يکي از خلبان هاي لوفت واف1 گزارشي در اين زمينه داده است. او سوگند ياد کرده که در ظهر روز 31 ژوئيه سال 1944، يک هواپيماي لايتنينگ پي - 38 را ديده و در حال پرواز گلوله باران کرده که پس از آن در مديترانه غرق شده است. اين فرضيه با گفته لوک وانرل پس از پيدا کردن اين قطعات محقق تر مي شود. در بقاياي لايتنينگ، قطعاتي از يک مسرشميت2 فرو رفته است. آيا آنها باهم برخورد کرده اند؟ فيليپ کاستلانو تاريخ نويس هوانوردي که معتقد به اصالت نتايج بر اساس تحقيقات است، چندي پيش اعلام کرد که «هيچ گلوله اي با کابين خلبان برخورد نکرده است»، اگر اثري از اين برخورد پيدا مي کردند، به واقعيت نزديک تر بود. چرا که با مطالعه خدمات و عمليات هاي اين نويسنده خلبان، درمي يابيم که او در حوادث و اتفاق هاي هوايي رکورد دارد و بار اولش نبود.

خال ماه

سنت- اگزوپري پيشاپيش خود را «پيرترين خلبان جنگ دنيا» معرفي کرده بود و نيز در شکستن و قراضه کردن شهرت زيادي داشت، دوستانش در اسکادران اطلاعات II-33 که پس از تبعيد به نيويورک به آنها پيوسته بود، درباره او مي گفتند؛ «ملال آور بود، اشتياق زيادي داشت تا عمليات حرکت هواپيما پس از فرود را فراموش کند.» امريکايي ها پس از حادثه در تونس، سنت- اگزوپري را از انجام ماموريت منع کردند، با اين بهانه که او مجبور بود از تمامي وقايع و عمليات ها، گزارش تهيه کند - تا جايگاه نويسندگي اش هم حفظ شود - تا بتواند به پرواز خود ادامه دهد... و بتواند مافوق هايش را بازهم نگران کند. امانوئل شادو زندگينامه نويس او مي نويسد که کارمندان بخش فني به او لقب «خال ماه» داده بودند، پس از آن که در بازگشت از يک عمليات شناسايي بر فراز ليون، از صفحه رادار بيرون رفته و گم شده بود، به اين دليل بسيار ساده که يادش رفته بود دکمه خلبان اتوماتيک را روشن کند. دوستش ژان فيليپ هم خاطره اي از او دارد، در بازگشت از يکي از ماموريت ها، نتوانسته بود باتري هاي ضدهوايي را راه اندازي کند. نويسنده «پرواز شبانه» براي خلباني بسيار بي دقت و پير بود، به خصوص وقتي سر و کارش با اين «شيطان هاي دو دïم» مي افتاد. نقطه ضعف او در همين بود. سنت- اگزوپري 44 سالش بود و از نقرس و سرگيجه رنج مي برد، بسيار کم تمرين مي کرد، همچنين با اين که تنومندتر از بقيه بود، تندتند نفس مي کشيد و از يک خلبان معمولي بيشتر اکسيژن مصرف مي کرد، علاوه بر اينها، شب قبل از آخرين ماموريتش، در رستوراني در باستيا جشن گرفته بود و از تمرين و آمادگي لازم برخوردار نبود.

پيشگويي

در کنار تخت خوابش دو نامه پيدا شد. وصيت نامه؟ اين گونه مي گفتند. در اولين نامه که به يک زن نوشته بود، مي گويد؛ «چهار بار اشتباه شد و من زنده ماندم. بسيار بسيار برايم بي اهميت است. آنها را آزار مي دهم. جمله هاي آنها هم مرا آزار مي دهد.» در نامه ديگر که به نويسنده مقاومت ژان پروو نوشته، آمده است؛ «اگر سقوط کردم، مطلقاً پشيمان نخواهم شد. لانه موريانه ها که در آينده نصيبم خواهد شد مرا به وحشت مي اندازد. از پرهيزکاري هايشان که همچون آدم مصنوعي مي مانند، بيزارم. من براي باغباني آفريده شده بودم.» نامه اي که هيچ چيز اسرارآميز براي نزديکانش ندارد، همان ها که از بدبيني او نسبت به آينده و بدگماني اش نسبت به گوليست ها که هرگز دوست نداشت به آنها ملحق شوند، آگاه بودند. (به يکي از دوستانش گفته بود «مي خواهند تيربارانم کنند.») چند روز قبل از مفقود شدنش، بي هدف در آسمان تورين مشغول گشت بوده که با دو هواپيماي آلماني برخورد مي کند و لايتنينگش مورد اصابت قرار مي گيرد، اين ماموريت به نظر برنارد مارک، مورخ هوانوردي، حال و هواي «ماموريتي براي خودکشي» داشته است. همچنان که در 24 ژوئيه براي دوستان خلبانش پيشگويي کرده است؛ «من با دستان باز مثل صليب در مديترانه تمام خواهم کرد.»

خودکشي؟ اين فرضيه چه کسي را غافلگير خواهد کرد؟ حتي براي خوانندگان شازده کوچولو هم پيشگويي کرده بود؛ «انگار مرده ام، ولي نه واقعي.»

مجله لو پوئن؛ شماره 1648

پي نوشت ها؛

1- نيروي هوايي آلمان ها از سال1935 با اين نام خوانده مي شد.

2- هواپيماي جنگنده آلماني
بحران ناآگاهي، نه بحران شعر


هنر مقوله اي است که وجوديت اش مي بايست منطبق با شرايط و موقعيت هاي موجود هر دوره اي شکل بگيرد. بدين معني که شکل و محتواي هر هنري با توجه به شرايط و موقعيت هاي زمانه اي که در آن هنرمند مي زيد، مشخص مي شود و به نوعي مي توان آن را لازمه زمان دانست. در باب شعر هم به طور حتم اين مساله صادق است. اگر نگاهي دقيق و موشکافانه به دوره هاي مختلف شعر- چه در ادوار کلاسيک و چه در دوره معاصر- داشته باشيم، خواهيم ديد که حتي آثار بزرگاني همچون حافظ و مولانا هم تاثيرپذير از مسائلي بوده که در آن روزگار لازمه زندگي اجتماعي آن دوران بوده است. اين مقدمه را به اين دليل آوردم تا از دريچه اين منظر نگاهي اجمالي داشته باشم به مساله اي با نام «بحران شعر » که برخي از صاحبنظران و منتقدان دو دهه گذشته، آن را به وضعيت شعر امروز ايران اطلاق کرده اند. پيش از آغاز بحث جا دارد به اين نکته اشاره کنم که چيزي که در ادامه خواهد آمد، نظرات و اعتقادات شخصي شاعري است که در فضاي ده سال گذشته شعر ايران نفس کشيده و همچنين دور از دنياي نقد شعر- چه در انجمن ها و محافل ادبي گوناگون و چه در عرصه مطبوعات کشور- نبوده است. شعر هنري است که نمي توان از آن تعريف مشخص و ثابتي داد بلکه شايد بتوان گفت شعر تعاريف متعددي دارد که نسبت به زواياي مختلف اين هنر وسيع ارائه مي شود. يکي از اين تعاريف اين است که شعر بازتاب درونيات هر انسان در دنياي امروز است که در قالب کلمات، احساسات و تفکرات هر شخص به بيرون از او منتقل مي شود. اين تعريف شعر در نزد هر انسان به اشکال متفاوت و مختلف صورت مي پذيرد، زيرا به هيچ عنوان نمي توان گفت که درونيات دو انسان حتي دوقلو که بسيار به يکديگر نزديک هستند، همگون و يکسان است. به اين دليل که هر فردي با توجه به درکي که از موقعيت و شرايطي که در آن زندگي مي کند، احساسات و تفکراتش شکل مي گيرد و اين درک برآمده از نوع نگاهي است که آن فرد نسبت به جهان پيرامونش دارد.

از سوي ديگر بايد به جهان متکثر امروز توجه داشت. جهاني که در آن ديگر انسان مثل روزگاران پيشين سرآمد همه چيز نيست. بلکه انسان هم در کنار ديگر پديده ها و مکشوفات دنياي مدرن و پست مدرن، موجودي است که براي زندگي کردن مناسبش محتاج آن پديده ها و مکشوفات است. از همين جهت است که نوع زندگي بشر امروز به اشکال متعدد و مختلف تقسيم شده است. يکي از مقوله هاي مهم اين تقسيمات، روح و روان انسان مدرن است که شايد بتوان گفت به تعداد هر انسان روي زمين ديگرگونه است. مقوله روانشناسي انسان ها و واکاوي روح و روان يک هنرمند - خصوصاً شاعران - در متن نگاه جدي و حرفه اي امروز به هنر نه تنها در ايران که در جهان قرار دارد. به همين جهت است که شعر امروز ايران که به طور عمده در دستان نسل جوان اما هوشيار اين سرزمين قرار دارد، با ساختار و فرمي ارائه مي شود که براي نگاه ها و انديشه هايي که خو کرده به سنت ها و عادات گذشته هستند و حاضر به متحول کردن خود نيستند، قابل قبول و مورد پذيرش نيست و به همين دليل مساله بحران را پيش مي کشند و عدم تلاش خود براي به روز شدن را با نقاب بحران مي پوشانند. در شعر امروز ديگر انسان به عنوان يک شخصيت که نماينده جامعه است و مي بايد تعهداتي را نسبت به هر چيزي به دوش بکشد نيست، چرا که به راستي در زندگي حقيقي امروز هم اين اتفاق در جامعه ما نمي افتد که بازتاب آن را در شعر ببينيم. شاعر امروز بيش از هر چيزي درگير پيچيدگي و تناقضاتي است که در ضمير خود ميان انسان امروز و ديروز مشاهده مي کند. پيچيدگي ها و تناقضاتي که او را مجبور مي کند براي رسيدن به پاسخ سوالات موجود در ذهنش، در جهان پيرامون خود کاوش و جست وجو کند و با هر چيزي به واقع درگير شود و حاصل اين درگيري را با پوسته کلمات به ديگري منتقل کند. اين «ديگري» مهم نيست که کيست يا چيست بلکه مهم آن است که بيرون از شاعر حضور دارد و به هيچ رو، بند تعهدي غير از اصالت وجوديت شعر ميان اين دو نيست. در اين وضعيت مي توان به اين نتيجه رسيد که مساله اي به عنوان «بحران شعر» که برخي از دلسوزان داغ تر از کاسه اش، به اين هنر والامقام در دنياي امروز ايران نسبت مي دهند، چيزي به جز ناآگاهي درباره فلسفه زندگي انسان مدرن در جهان امروز نيست.
از رسانه هاي ادبي جهان چه خبر
به چه کسي مي شود گفت انسان
سعيد کمالي دهقان

لوموند و گفت وگو با «نادين گورديمر»

ضميمه ادبي روزنامه فرانسوي «لوموند»، که هفته اي يک بار منتشر مي شود، به مناسبت انتشار ترجمه جديدترين کتاب «نادين گورديمر» به زبان فرانسوي اين هفته به سراغ او رفته و با او گفت وگو کرده است. «نادين گورديمر» نويسنده 84 ساله آفريقايي سال 1991 برنده نوبل ادبيات شده و از فعالان سياسي کشور «آفريقاي جنوبي» هم محسوب مي شود. «گورديمر» ساليان سال فعاليت هاي ضدآپارتايد داشته و عضو کنگره ملي آفريقا است و ساليان اخير هم ايدز و پيامدهاي آن توجهش را به خود جلب کرده است. او تا به حال نزديک پانزده رمان و بيست مجموعه داستان منتشر کرده و «حرکت کن»، که سال 2005 نوشته شده، چند وقتي است توسط انتشارات معروف فرانسوي «گراسه» در فرانسه ترجمه و منتشر شده است. «حرکت کن» ماجراي آقاي «پل بانرمان» است که سرطان تيروئيد دارد و تحت درمان قرار گرفته و بهبود پيدا کرده و حالا بايد دوران نقاهتش را در منزل والدينش در قرنطينه سپري کند. مولفه هاي بوم شناختي و محيط زيست از مشخصه هاي کتاب جديد «نادين گورديمر» است. «فابين دومنته»، روزنامه نگار لوموند، از «گورديمر» اين سوال را کرده که چرا پس از ساليان سال نگارش کتاب هايي با مايه هاي سياسي و به خصوص موضوع آپارتايد، حالا به مسائل زيست محيطي و بوم شناختي روي آورده و از سياست فاصله گرفته است؛ «گورديمر» در پاسخ مي گويد؛ «سوژه اصلي من طبيعت نبوده؛ مي خواستم بدانم به چه نوع آدمي مي توان گفت انسان. من به هستي انسان علاقه مندم و همچنين به چيزهايي که مثل آلودگي هاي جهاني هستي انسان را تهديد مي کنند و البته فراي آن تغييرات سياسي.» او آلودگي هاي زيست محيطي را دشمن همه انسان ها مي داند و معتقد است که فراي هر ايدئولوژي و کشوري اين موضوع جنبه عمومي پيدا کرده و همه را تهديد مي کند و همچنين منابع طبيعي ما از جمله آب آشاميدني در معرض خطر قرار گرفته است. نادين گورديمر در ادامه مي گويد؛ «ساخت مراکز هسته اي براي پاسخ به نياز شديد الکتريسيته و اتمام انرژي فسيلي موضوعي است که توجه تمام نقاط دنيا را به خود جلب کرده، اما با اين حال انرژي هسته اي وحشتناک خطرناک است.» لوموند در ادامه به جزيي نگري نويسنده به مسائل فردي اشاره مي کند و از او در اين باره سوال مي کند که گورديمر در پاسخ مي گويد؛ «روزنامه نگار مي تواند به مشکلات اصلي بپردازد اما نويسنده بايد به درون آدم ها و تا ضمير فردي هر انساني پيش برود. اين موضوع درباره مسائل جنسي و عشقي هم صدق مي کند و شما مي توانيد يک گزارش درباره «آلفرد کينزي» بنويسيد اما رماني نمي توان درباره اش نوشت.»

«کيمياگر» پائولو کوئيلو فيلم مي شود

«لارنس فيشبرن» بازيگر مشهور فيلم ماتريکس امتياز ساخت فيلم «کيمياگر» پائولو کوئيلو را از کمپاني برادران وارنر خريداري کرده و مي خواهد به زودي فيلمي بر اساس آن بسازد. برادران وارنر سال 2003 امتياز اين فيلم را خريده، اما هيچ اقدامي براي ساخت فيلم نکرده بودند. «فيشبرن» براي ساخت اين فيلم به سراغ «بري آزبرن» يکي از تهيه کنندگان فيلم «ارباب حلقه ها» رفته و به او پيشنهاد همکاري داده است. فيشبرن هم اکنون مشغول ساخت دو فيلم است و قصد دارد در فيلمي درباره تبعيض نژاد عليه بازيکنان بيسبال امريکايي- آفريقايي بازي کند. «کيمياگر» ابتدا در سال 1998 منتشر شده و تا به حال در صد و پنجاه کشور جهان نزديک به چهل ميليون نسخه فروش کرده و به پنجاه و شش زبان دنيا هم ترجمه شده است. «کيمياگر» در کنار «شيطان و دوشيزه پريم» از موفق ترين کتاب هاي کوئيلو محسوب مي شود. او همچنين رمان 288 صفحه اي «جادوگر پورتوبللو» را نزديک به دو ماه پيش روانه بازار کتاب کرده است.

آديچي در انتظار دومين جايزه مهم خود

«چيماماندا آديچي» نويسنده 29 ساله نيجريه اي که چندي پيش به خاطر نوشتن رمان «نيمي از خورشيدي زرد» برنده امسال جايزه اورنج شده بود، در فهرست نهايي «جايزه يادبود جيمز تيت» قرار دارد. اين جايزه ده هزار پوندي قديمي ترين جايزه ادبي بريتانيا به حساب مي آيد و از اعتبار و ارزش خاصي برخوردار است؛ «دي.اچ. لارنس» از مهم ترين نويسندگاني بوده که اين جايزه را از آن خود کرده است. «آديچي» در حالي در انتظار اين جايزه است که نام «کورمک مک کارتي » هم، که رمان «جاده»اش برنده جايزه پوليتزر امسال شده، در اين فهرست ديده مي شود. «آليس مونرو» نويسنده کانادايي سرشناس داستان هاي کوتاه هم با کتاب «نمايي از کاسل راک» از مهم ترين مدعيان اين دوره از جايزه «جيمز تيت» به شمار مي آيد. «جيمز لاسدون»، «سارا واترز» و «ري رابينسون» از ديگر نويسندگاني هستند که نام شان در فهرست نهايي اين جايزه ديده مي شود.

کتاب هفتم هري پاتر و فروش ميليوني

هفتمين کتاب از سري کتاب هاي «هري پاتر» نوشته «جي.کي. رولينگ» که قرار است ماه ژوئيه به بازار کتاب انگليس بيايد، با پيش فروش ميليوني خود توجه رسانه هاي ادبي دنيا به خصوص «گاردين» را به خود جلب کرده است. انتشارات معروف انگليسي «بلومزبري» که ناشر رسمي کتاب هاي «هري پاتر» است، به روزنامه انگليسي زبان «گاردين» اطلاع داده که سفارش فروش هفتمين کتاب «هري پاتر» هفده درصد بيشتر از سري هاي قبلي بوده است. «جف بزوس» رئيس آمازون همچنين به گاردين گفته است که آمازون تنها در اين ماه هفتمين کتاب «هري پاتر» را بيش از يک ميليون نسخه پيش فروش کرده است. کتاب هاي «هري پاتر» تا به حال به بيش از شصت و پنج زبان دنيا ترجمه شده است. ناشر امريکايي «هري پاتر» اعلام کرده که کتاب تا به حال دوازده ميليون نسخه فروش کرده است. رولينگ خود درباره اين کتاب مي گويد؛ «کتاب هفتم هري پاتر را بيشتر از سري هاي پيشين دوست دارم.»

کتاب «اوانويچ» در صدر نيويورک تايمز

کتاب «Lean Mean Thirteen» نوشته «جنت اوانويچ» نويسنده شصت و چهار ساله امريکايي در صدر پرفروش هاي کتاب اين هفته روزنامه امريکايي «نيويورک تايمز» قرار دارد. اين کتاب هفدهمين کتاب از سري کتاب هاي «استفاني پلوم» شخصيت مورد علاقه و هميشگي رمان هاي جنت اوانويچ است. سيزده کتاب از سري کتاب هاي استفاني پلوم موقع انتشارشان در صدر پرفروش هاي نيويورک تايمز قرار داشتند. جنت اوانويچ در نيوجرسي به دنيا آمده و وقتي نويسندگي را شروع کرده، داستان هاي زيادي براي روزنامه هاي مختلف مي فرستاده اما جواب رد مي شنيده تا آنکه کاملاً نااميد و در شرکتي مشغول به کار شده است، اما روزي از ناشري نامه اي دريافت مي کند و به اين طريق اولين کتابش منتشر مي شود. شخصيت هاي زن رمان هاي اوانويچ معروفند و نويسنده توانسته توصيف هاي خوبي از آنها ارائه کند. اين کتاب 320 صفحه اي را انتشارات «سنت مارتين» ژوئن 2007 منتشر کرده است و 37/15 دلار قيمت دارد.

رماني درباره ناگفته هاي ژاپن مدرن

کتاب «ماه ياکوزا، دختري از دسته گنگسترها» نوشته «شوکو تندو» نويسنده جوان ژاپني، که در سال 2004 با اقبال ادبي خوبي در ژاپن روبه رو بوده، بيش از يک ماه است که به انگليسي ترجمه شده و فروش خوبي کرده است. «جاستين مک کري» خبرنگار گاردين در توکيو به همين خاطر به سراغ «شوکو تندو» رفته و در گزارشي که اين هفته در ضميمه ادبي روزنامه گاردين منتشر شده از ناگفته هاي زندگي در ژاپن نوشته است. گاردين معتقد است نويسنده اين کتاب به زواياي پنهان زندگي مدرن در ژاپن امروز پرداخته است. داستان کتاب «ماه ياکوزا، دختري از دسته گنگسترها» ماجراي دختري است که در خانواده گنگسترها بزرگ شده و از همان کودکي با معضلاتي چون اعتياد و خشونت روبه رو بوده است. «شوکو تندو» به گاردين مي گويد؛ «از رفتار پدرم بدم مي آمد. اما بعد خودم شدم درست يک آدمي مثل او. يک معتاد درست و حسابي. مثل يک ياکوزا غاز گروه هاي گنگستري ژاپنف جوان رفتار مي کردم؛ دعوا مي کردم و عين خيالم هم نبود که باقي مردم چه فکري مي کنند.» پس از مدتي چند تن از روساي ياکوزا در ژاپن کشته شدند و کمي از زندگي شخصي شان برملا شد و گروه متلاشي شد. شوکو تندو در همين محيط بزرگ شده، درس خوانده و زندگي کرده؛ به همين خاطر از نزديک به جزئيات آن واقف است. او در کتاب اخير خود به همين جزئيات اشاره کرده و در اصل خاطراتش را به عنوان دختر يکي از سردسته هاي ياکوزا و يکي از گنگسترهاي معروف ژاپن نوشته است. تندو به ياد مي آورد که روزي در سن 19 سالگي، وقتي هنوز معتاد بوده، در هتلي گير افتاده و نزديک بوده که کشته شود تا آنکه همان جا به اين فکر کرده که بالاخره وقتش رسيده ماجرا را فيصله دهد و زندگي اش را نجات دهد. شوکو تندو به ياد مي آورد؛ «بالاخره فکر کردم، دلم نمي خواست در همچون جايي بميرم. يک ساعتي آنجا بودم... بالاخره فهميدم وقتش است ماجرا را تمام کنم.» تندو از بيست سالگي زندگي جديد را شروع کرده و گذشته اش را به باد فراموشي سپرده است. حالا پس از طلاق از همسرش مادري مستقل است و از کودکش مراقبت مي کند و مصرانه مي گويد؛ «من زمان سختي را به عنوان دختر يک گنگستر سر کردم، اما به گذشته که نگاه مي کنم مي بينم نمي شد جور ديگري زندگي کرد.» شوکو تندو به گاردين مي گويد؛ «جامعه ژاپن در ظاهر خيلي آرام است، اما در باطن کلي هرج و مرج در آن وجود دارد.» ادبيات امروز ژاپن چند سالي است که شهرت جهاني پيدا کرده و توانسته مخاطبين خوبي به دست آورد. «شوکو تندو» جوان تازه جهاني شده اما مي توان براي گواهي اين ادعا «هاروکي موراکامي» را مثال زد که کتاب هايش به بيش از بيست زبان دنيا ترجمه شده و از نويسندگان مطرح و جهاني امروز ژاپن است.
عناوين اين صفحه
سالن مردودين * کدام طرف است
و چه چيزهايي که ادبيات مهاجرت ما را مي ترساند
آيا براي افزودن به چيزي بايد از چيز ديگري بکاهيم
پشت هيچستان جايي است*
آفتاب آمد دليل آفتاب
خلبان آن هواپيما اگزوپري بود
بحران ناآگاهي، نه بحران شعر
به چه کسي مي شود گفت انسان
کار ماندگار عاري از ناله
آثار خوب قاسمي
مفاهمه اي از سر ذوق و بينش شاعرانه
سوداي زيستن
لويي چهاردهم زيرک ترين دولتمرد زمانه اش

کار ماندگار عاري از ناله
«لوليتا خواني در تهران» نوشته آذر نفيسي اينجا غوغا کرد و به مرز Top Ten رسيد. هيچ دوست ندارم اين کارها را. تا اينجا هم خودم را از اين بازي دور نگه داشته ام. اما براي اينکه خوب مي دانم هر کاري که ماندگار شده است عاري از ناله است. اين خانم مي خواست به زور ايراد بگيرد.