شنبه، 16 تير 1386 - شماره 1435
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
مروري بر کتاب «بازپسين گفت وگو» (مصاحبه با سارتر)
افول سارتر افول روشنفکري
اميرهوشنگ افتخاري راد

1- نوشتن درباره سارتر، آن هم در زمانه يي که ديگر مرکز توجهات نيست، تنها نشان دهنده ميل به برانگيختن نوستالژيا يا خاطراتي از او است؛ به ويژه يادآور سال هاي دهه چهل تا شصت ميلادي که حناي روشنفکري در ميان مردم رنگي داشت. اما سارتر يک تنه عرصه نمادين روشنفکري بود؛ کافه نشيني، بحث فلسفه، سياست و ادبيات، نوعي شلختگي و بي اعتنايي به هر آنچه رنگ و بوي رسمي داشت، فاصله گيري از احزاب دولتي و تمايل به تعهدي جهاني، حتي براي نسلي، نوع شيوه زندگي سارتر و دوبووار ايده آل بود. سارتر، خرمگس معرکه جهان خواب رفته بود. دهه چهل و پنجاه خورشيدي در ايران، بازار سارتر و سارتربازي داغ بود. در کنار نقل قول هايي از او در محافل روشنفکري يک چيز ديگر زياد به چشم مي آمد و آن کتاب هاي عجيب و غريبي که نام ژان پل سارتر بر پيشاني آنها مي خورد و البته هيچ ربطي به سارتر نداشتند. در اين ميان مصطفي رحيمي و ابوالحسن نجفي ترجمه هاي خوبي از آثار او ارائه دادند. مصطفي رحيمي که در آن دوره خود علاقه ويژه يي به او داشت سهم بسزايي در معرفي و تبيين انديشه سارتر در ايران دارد.هر چند که چند دهه است با افول سارتر مواجه هستيم اما سال 2005 در فرانسه به سال او حک شد. گويا اکنون خوانشي از او در حال شکل گيري است. اين را بايد در کتاب هايي تحت عنوان «سارتر جديد» (new sartre) دريافت. افول سارتر در جهان معاصر معنايي جز افول روشنفکري ندارد. به ويژه همان معنايي عامي که از روشنفکري عمومي مستفاد مي شود؛ روشنفکر مستقل و منتقد در هر شرايطي. ظاهراً تلاش هايي براي بازخواني سارتر، به نوعي تداعي کننده بازگشت به دوره اوج روشنفکري است.

هر چند با وجود توجه به سارتر در گذشته،کتاب هاي مهمي از او ترجمه نشد و همچنان کسي سراغ آنها نرفته است؛ از جمله دو جلد از تريلوژي او و نقد خرد ديالکتيکي.

2- اخيراً آخرين گفت وگوهاي سارتر با ترجمه جلال ستاري که او را به واسطه اسطوره نويسي هايش مي شناسيم، چاپ شده است، تحت عنوان «بازپسين گفت وگو»، گفت وگوها را «بني لوي» انجام داده است. اين کتاب کم حجم فاقد هرگونه توضيحي درباره گفت وگو کننده و گفت وگو شونده است و مترجم صرفاً به اين بسنده کرده است که چون لوي گستاخانه با سارتر سخن گفته، پس کتاب مناسبي براي ترجمه است. به نظر مي آيد مترجم چندان دلبستگي به سارتر ندارد.بني لوي (2003-1945) طي سال هاي 1974 تا 1981 يعني سال درگذشت سارتر منشي خصوصي وي بوده است. او که ابتدا به مائوئيست گرايش داشت و در جنبش مه 1968 شرکت کرده بود، در سال 1978 با ايمانوئل لويناس آشنا مي شود، به سنت يهودي بازمي گردد و عبري مي آموزد و سپس بنياد لويناس را در بيت المقدس تاسيس مي کند. او همچنين تحت نظر سارتر فلسفه خوانده بود. سارتر در بخشي از اين گفت وگوها وقتي درباره «ديگري» حرف مي زند مي گويد؛ «من در آغاز، همچنان که مي داني، نيازمند گفت وگو با کسي بودم که نخست به نظرم چنين مي نمود که وي بايد يک منشي باشد- من ناگزير از گفت وگو بودم، زيرا ديگر نمي توانستم بنويسم و به تو پيشنهاد کردم که چنين کسي باشي- اما بي درنگ متوجه شدم که تو نمي تواني يک منشي باشي و مي بايد تو را به عنوان کسي که در تفکر مشارکت مي کند نيز بپذيرم.» (ص33) و اين سارتر کهنسال است که تن به اين گفت وگو ها مي دهد.اين گفت و گوها، سارتري را به نمايش مي گذارند که در انديشه گذشته اش تجديدنظر کرده است، به حزب و انقلاب بدبين است و چپ را مرده اعلام مي کند اما در عين حال به شورش 1792 دعوت مي کند. از نظر اين سارتر امروزه حتي اگر شورش و انقلاب هم صورت گيرد اما او مي پرسد «بعد چي؟» سارتر در سن هشتاد سالگي مي گويد «آثارم دال بر شکست است. من همه چيزهايي را که مي خواستم بگويم نگفته ام و نيز به گونه يي که مي خواستم بگويم، نگفته ام.» (ص18)

اما اين تنها تمام وجوه سارتر نيست. سارتر جمله معروفي درباره «ديگري» دارد. او در آغاز در «هستي و نيستي» و در نمايشنامه يي نوشته بود « ديگري دوزخ من است» اما در گفت و گو با لوي، نظر خود را از ديگري عوض کرده است. البته در کتاب «لويناس و حکمت فرانکفورت» اشاره يي به اين گفت و گوها شده بود، نويسنده مدعي بود که لوي فيلسوفي که تمايل به لويناس داشت ( لويناس همان است که ديگري را موجب استعلاي «من» مي دانست يعني نقطه نظري در مقابل آن جمله معروف سارتر) اين مفهوم از ديگري را در «دهان پيرمرد» گذاشته است. اما به نظر مي آيد سارتر چنان از ديگري حرف مي زند که نزديک به «ديگري» لويناس است. «عميق ترين رابطه انسان ها با هم رابطه يي است که بر حسب آن، يکي براي ديگري، فقط توليد کننده نيست، بلکه انسان است. اين رابطه را بايد شناخت. معناي انسان بودن و در پيوند با همسايه که او نيز انسان است، قادر بودن به وضع قوانين و تاسيس نهادها و با راي دادن شهروند شدن، چيست؟ تشخيص روبناها به گونه يي که مارکس تمييز داده است، کار سترگي است اما سراسر غلط است، زيرا رابطه مقدم انسان با انسان، چيز ديگري است، چيزي است که امروزه آن را بايد بيابيم.» (ص52)

اين سارتر اگر چه پيرمردي خسته به نظر مي آيد که به انقلابات و احزاب چپي اميدي ندارد، اما در عين بدبيني، مي خواهد اميد را نيز داشته باشد. بدين ترتيب او به دموکراسي يي روگردان است که «نه به مثابه دموکراسي بي واسطه يا دموکراسي باواسطه» بلکه دموکراسي در کليتش است. «دموکراسي فقط صورت سياسي حاکميت يا تفويض حاکميت نيست بلکه نوعي (شيوه) زيست است. انسان (بايد) دموکرات زندگي کند و به باور من، اينک اين شيوه و نه هيچ شيوه ديگري بايد نحوه زيست انسان ها باشد.»

(ص 48)سپس لوي، بحث را به مساله خشونت مي کشد و به آثار پيشين سارتر اشاره مي کند که خشونت را مورد ستايش قرار داده است از جمله در مقدمه کتاب «دوزخيان روي زمين» در اينجا هم سارتر، نظرش نسبت به گذشته عوض شده است هر چند در آن دوره خشونت استعمارزده را بر استعمارگر منصفانه مي پندارد. در مورد الجزاير، سارتر معتقد است که در آن دوره «هرگز گشايشي غير از گشايش از طريق خشونت مطرح نبوده است.» استعمارگران هرگز گشايشي که براي الجزايري ها پذيرفتني باشد، در نظر نداشتند و... و اين خشونت چنان که مي داني منجر به بازگشت استعمارگران به فرانسه شد.سارتر در اين گفت وگو مدام بر رابطه برادري تاکيد دارد. هر چند که در برابر پرسش هاي مکرر لوي، تن به تعريف اين مفهوم نمي دهد. اما از آن به عنوان چيزي ياد مي کند که اصلي است حاکم ميان انسان ها و ما بايد به آن متصل شويم. رابطه برادري، رابطه خوني و خانوادگي نيست، چيزي است که همه انسان ها معطوف به آن هستند. بنابراين به اعتقاد او «ما يک خانواده ايم» زيرا «تولد هر کسي به عينه همانند پديده تولد همسايه اوست به قسمي که دو انسان هم سخن، فرزندان يک مادرند.»اين مادر، به معناي رايج نيست بلکه «تصوري است که متعلق به ما دو تن يا به هر کس ديگر در هر جاست.»پس انسان را نه به معناي زيست شناختي بلکه «براساس نوعي پيوند که ميان انسان ها است و آن پيوند برادري است و پيوند زاده شدن از يک مادر است» (ص 53)

بايد کهولت سن و يا حتي تجربه زيسته سارتر را در نظر گرفت تا چنين سخنان رمانتيک مآب را درک کرد. اتفاقاً هميشه نزاع بر سر اين پيوند و چگونگي آن است. در واقع خود اين پيوند، محل و منشاء نزاع شده است. لوي در اينجا به درستي مي پرسد که آيا انسان ها چون پسران خشونت اند، با هم برادرند و پاسخ سارتر اين است «حقيقاً هنوز به روشني رابطه حقيقي ميان خشونت و برادري را درنمي يابيم.»حتي اينکه خود واژه برادري به عنوان واژه يي مذکر نيست مساله است. چگونه بين زن ها يا زن ها و مردها، رابطه برادري يعني واژه يي مذکر مي تواند بگسترد.اين گفت وگوها نشان مي دهد سارتر پس از آن همه تجربه هاي زيسته خود، دچار وضعيتي غامض شده است در وضعيتي قرار گرفته بود که «آنچه کرده بود» را شکست خورده مي دانست(نوميدي) از سويي ديگر بايد همچنان اميد را بر پا نگه مي داشت. به نظر مي آيد پايان کار سارتر، پايان سختي بود.

خصلت ويژه اين گفت وگوها، صراحت و سماجت لوي است که تلاش مي کند در برابر انديشه و عملکرد سارتر موضع بگيرد و اتفاقاً همين موضع گيري ها است که سارتر را وادار مي کند به حرف بيايد. سارتر نيز همين را مي خواهد. مي خواهد«ديگري» باشد که او را به سخن وا دارد. اما اين کار سارتر نه به جهت ميل به حرافي است بلکه سارتر نسبت به گذشته خود مي خواهد تامل کند و چنين کاري نياز به «ديگري» دارد - در اينجا بني لوي است.لوي در پايان مي پرسد «پس در هفتاد و پنج سالگي همه چيز را از سر مي گيري؟» سارتر پاسخ مي دهد که يک چيز در زندگي اش دوباره پيش آمده است «منظورم وسوسه نوميدي است. نخستين بار در سال 1945-1939 بود. جواني را پشت سر گذاشته بودم، به سياست کاري نداشتم، مشغله ام ادبيات بود، دوستاني يکدل و همراه داشتم، خوشبخت بودم، افق زندگي ام روشن مي شد که جنگ به وقوع پيوست و رفته رفته خاصه پس از شکست و اشغال فرانسه احساس کردم از جهاني که در برابرم بود، محروم شده ام.» (ص 81) اما اين وسوسه نوميدي را از خود مي راند و به دوستان مبارز مي پيوندد. اما اين نوميدي دوم حاصل ناکامي جنبش مه 1968 بود. هر چند که مي گويد تا سال 75، هنوز به اين جنبش پيوند داشت، اوضاع جهاني به سمت راست چرخيد يعني دوراني که انديشه هاي دست راستي به پيروزي رسيدند.از نظر سارتر «انقلاب هاي کوچکي به وقوع مي پيوندد اما فرجامي انساني به چشم نمي خورد.» چيزي که انسان به آن دل ببندد وجود ندارد. با اين حال، سارتر کهنسال و پيرمرد، که نوشته هاي خود را شکست مي نامد، به دنبال اين بود که براي اميدوار شدن و ماندن پي ريزي کند. زيرا «اميد همواره يکي از نيروهاي حاکم بر انقلاب و شورش بوده است. بايد توضيح داد که چگونه هنوز هم، نگاه من به آينده اميدبخش است.»

3) نقدنوشتن در ايران هم تبديل به امري لوس و عبث شده است. اساساً چنين نوشتارهايي را که نمي توان نقد ناميد. خوش بينانه بايد آنها را مرور کتاب آن هم به صورتي رقيق دانست.نقدنوشتن به ويژه در عرصه ترجمه مستلزم در دسترس بودن اصل کتاب است تا بتوان هم به ترجمه تاخت و هم به انديشه خود نوشته.در غياب اصل کتاب، چه مي توان گفت؟ جز اينکه به جمله پردازي ها و بعضي معادل ها توجه داشت.

- ترجمه «بازپسين گفت وگو» فاقد يادداشتي درباره بني لوي است، زيرا خود او فيلسوف قابل توجهي است.

- طرح جلد کتاب طبق معمول طرح هاي جلد کتاب در ايران، فاقد تاثيرگذاري متناسب با محتواي کتاب است. اتفاقاً در مورد همين کتاب طرح جلد اصل کتاب که در پشت جلد چاپ شده است، تاثيرگذارتر است.

- واژه illusion lyrique در صفحه 9 به خطايي عتابي ترجمه شده است که با توجه به بافت متن دقيق تر آن توهم شاعرانه است که البته در صفحه يي ديگر اين گونه ترجمه کرده است.
نگاهي به وضع نشر کتاب هاي فلسفي
بيم ها و اميدها
اميرحسين خورشيدفر

از زمان روي کار آمدن دولت نهم نگراني هايي درباره سياستگذاري اين دولت در حوزه کتاب در ميان اهالي فرهنگ پديد آمد. اين نگراني ها بي مورد نبود زيرا متصديان اين حوزه در نخستين اظهارنظرها و موضع گيري هاي خود به وضعيت صدور مجوز و بررسي کتاب در دولت هاي قبلي انتقاد کردند و از فحواي کلام بر مي آمد که رويکرد انتقادي شان بيشتر به دو حيطه ادبيات داستاني و علوم اجتماعي معطوف است. دو حوزه يي که به طور سنتي محل عرضه توليد فکر روشنفکرانه محسوب مي شود و اصولاً تصور روشنفکر جز به عنوان نويسنده و فيلسوف دشوار است. در نگاهي کلي رويکرد مشخصي که در ديگر سطوح اجتماعي نيز محسوس است در برخورد با اين دو حوزه نيز اعمال مي شود. ادبيات داستاني واجد پتانسيل توليد بي اخلاقي و علوم اجتماعي و انديشه با رويکردي امنيتي به عنوان حوزه مساله دار و پرخطر شناخته مي شود. به طور عمومي دستگاه فرهنگي،نشر کتاب هاي علوم اجتماعي و فلسفه را به مثابه ترويج انديشه هاي غربي در جهت اهداف سياسي فتنه گرانه تعبير مي کند. به همين خاطر است که حتي در مطبوعات هم صفحات انديشه و فلسفه همواره با دقت و وسواس تحت نظر هستند. برآيند چنين برخوردي چنان که انتظار مي رفت روند انتشار کتاب هاي حوزه فلسفه که در دوران اصلاحات رونق داشت را کند کرد. در بسياري از موارد ديده شد که صرف ذکر نام يک فيلسوف در عنوان کتاب موجب شد که حساسيت هاي بسياري براي صدور مجوز آن برانگيخته شود ولو آنکه کتاب در نقد افکار او باشد.

تاثير مستقيم و محسوس سخت گيري هاي افراطي در اين دو حوزه بر اقتصاد نحيف نشر در ايران کتمان پذير نيست به ويژه اينکه به نحوي بي سابقه تفاوت شمارگان اين دو گروه کتاب چندان فاحش نيست. اين شايد ويژگي منحصر به فرد بازار کتاب ايران باشد که درصد بالايي از مخاطبان ادبيات داستاني و فلسفه با هم مشترکند. در شکل گيري اين وضعيت نقش روزنامه ها را نمي توان از نظر دور داشت. بسياري از انديشمندان در مرحله اول در نشريات به مردم معرفي شدند و گرچه شرح و تفسير نظريه هاي شان از اين جهت که به طرزي خلق الساعه فضاي فکري ايران را تحت تاثير قرار مي داد مورد انتقاد قرار گرفت اما از اين منظر که امکان تازه و قابل توجهي را در اختيار صنعت نشر ايران گذاشت قابل تامل است. از اين جمله مي توان به ژيژک اشاره کرد که در سال گذشته براي کتابخوانان ايراني تقريباً همان نقشي را ايفا کرد که چند سال قبل از ژاک دريدا و ميشل فوکو ديده بوديم. حادثه عجيب و غريبي که در ايران براي برخي کتاب هاي حوزه انديشه رخ مي دهد دقيقاً همان چيزي است که بنگاه هاي معظم تبليغاتي و بازاريابي از اجراي آن در حيطه هاي کاملاً تجاري عاجزند. وقتي نام يک فيلسوف ناشناس در ايران شنيده مي شود ظرف مدت کوتاهي اين تصور براي جامعه کتابخوان پيش مي آيد که نخواندن کتاب هاي او يک نوع عقب ماندگي يا بي سوادي است. براي مثال اکنون نياز عاجلي وجود دارد ( و حتي شايد هم دير شده ) که ژيژک را بشناسيم چون ظاهراً او مرکز دنيا است. اين هدف که مخاطب فقدان تجربه کالايي مادي يا معنويي را احساس کند و براي آنکه دست کم با افراد هم طبقه اش اشتراک داشته باشد و براي کسب آن تجربه هزينه کند، درست همان هدفي است که يک شرکت تبليغاتي دنبال مي کند. بنابراين شايد لازم باشد که اين وضعيت در ايران با رويکردهاي جامعه شناسي و مطالعات فرهنگي به دقت تحليل شود.

اما با وجود همه بيم و نگراني ها در يکي دو سال گذشته شاهد به وقوع پيوستن چند اتفاق خجسته هم در عرصه نشر کتاب فلسفه بوديم. يکي از مهمترين آنها انتشار مجموعه يي است به نام کتاب هاي کوچک گام نو. اين کتاب ها در قطع جيبي منتشر مي شود. تا اينجا که سه کتاب از اين مجموعه منتشر شده هم هر کتاب به ترجمه مقاله يي برجسته و مشهور از يک متفکر غربي اختصاص دارد. در شرايطي که خوانندگان ايراني بيشتر به کتاب هاي واسطه و شرح و تفسير آراي انديشمندان دسترسي دارند انتشار اين مجموعه که به نوعي از حاشيه فاصله گرفته و به متن رسيده غنيمت بزرگي است. نخستين کتابي از اين مجموعه تفکر نوکانتي؛ حلقه مفقوده نظريه انتقادي بود که مقاله مفصلي است از اندرو آراتو با ترجمه اميد مهرگان. و کتاب ديگر «مکتب فرانکفورت و جامعه شناسي معرفت » نوشته تئودور آدورنو.

همچنين نشر ماهي هم با انتشار دو رساله نه چندان مشهور اما تاثيرگذار آيزايا برلين به نام هاي «ريشه هاي رمانتيسم» و «مجوس شمال » اين فيلسوف کثرت گراي انگليسي را که پيش از اين با کتاب مشهور چهار مقاله درباره آزادي در ايران شناخته مي شد دوباره در بازار کتاب ايران احيا کرد. چنان که چند ماه بعد مجموعه مقاله ديگري از برلين با نام «سرشت بشر» منتشر شد. سارتر هم با ترجمه سه کتاب «کلمات»، «يادداشت هايي درباره زيبايي شناسي» و «بازپسين گفت وگو» دوباره در مرکز توجه قرار گرفت با اين تفاوت که به نظر مي رسيد عقايد سياسي او در حاشيه قرارگرفته است و آفرينش هنري او بيشتر مورد نظر است. نشر طرح نو هم مجموعه نام آوران فرهنگ را منتشر کرد. هر کتاب اين مجموعه به معرفي آرا و افکار يک فيلسوف اختصاص دارد. اما روند خوشحال کننده انتشار هفت هشت جلد اول کتاب آرام آرام متوقف شد و اکنون ماه ها است که کتاب جديدي از اين مجموعه منتشر نشده است. اميدواريم اين مجموعه به سرنوشت ديگر مجموعه هاي ناشران خصوصي دچار نشود.
در قدرداني از ترجمه و نشر کتاب نئوليبراليسم نوشته ديويد هاروي
ارمغان چپ ها براي ليبرال ها
حسين فراستخواه

اولين باري که نام ديويد هاروي (David Harvey) را ديدم، پارسال بر روي جلد کتاب «پاريس، پايتخت مدرنيته» او بود. وقتي کتاب را مي خواندي، گمان مي بردي که مارکس دارد درباره اقتصاد سياسي فضا حرف مي زند،

نخستين چيزي که در معرفي اين کتاب بايد بگويم، ترجمه کاملاً روان و پيراسته آن است. در خواندن کتاب مشکلي احساس نمي کنيد زيرا مترجم، تحصيلکرده انگلستان است و «زبان» خوب مي داند؛ هم انگليسي و هم فارسي. از سوي ديگر اين کتاب، متني است درباره اقتصاد سياسي و مترجم، فردي است متخصص در اين مقال. هرچند نبايد ناگفته گذاشت که نثر هاروي هم بسيار روان و آرام است و از دشوار نويسي غالب انديشمندان چپ، فارغ شده است. هاروي يک انگليسي است. شايد همين مساله در انتخاب عبدالله زاده براي ترجمه کتاب، تأثيرگذار بوده باشد. از جمله کتاب هاي او به جز آنها که در آغاز اين نوشتار ذکر شد، مي توان به «محدوديت هاي سرمايه»، «شهري کردن سرمايه»، «شرايط پست مدرنيته»، «تجربه شهري»، «عدالت، طبيعت و جغرافياي تفاوت»، «امپرياليسم نوين»، «فضاهاي اميد» و «توسعه جغرافيايي» اشاره کرد. براي آنکه اطلاعات مختصري درباره او به دست آوريد، بد نيست سري هم به ويکي پديا بزنيد.

هاروي در اين کتاب بر آن است تا به تحقيق درباره شيوه ها و راه هاي سر برآوردن «جهاني شدن» از دل اقتصاد قديم بپردازد. ولکر، ريگان، تاچر و دنگ شيائوپينگ (که عکس شان بر روي جلد نسخه اصلي کتاب ديده مي شود)، به زعم هاروي همگي از بحث هايي شروع کردند که از مدت ها قبل در گرفته بود ولي تنها اقليتي به آنها مشغول بودند و آنها را به بحث هاي اکثريت تبديل کردند. «ريگان سنت اقليت درون حزب جمهوريخواه را از نو زنده کرد. دنگ شيائوپينگ موج فزاينده ثروت و قدرت را در ژاپن، تايوان، هنگ کنگ، سنگاپور و کره جنوبي مشاهده کرد و کوشيد به جاي برنامه ريزي مرکزي، با تجهيز بازار مبتني بر سوسياليسم، منافع دولت چين را حفظ کند و آنها را افزايش دهد. ولکر و تاچر، هر دو، از ميان تاريکي و ابهام دکترين خاصي را بيرون کشيدند که «نئوليبراليسم» نام گرفت و آن را به اصل رهنمون کننده مهم انديشه و مديريت اقتصادي مبدل ساختند». هاروي در اين کتاب عمدتاً به اين دکترين - اصل و منشاء ظهور و پيامدهاي آن- مي پردازد. بگذاريد تعريف هاروي از نئوليبراليسم را در اينجا بياورم؛«نئوليبراليسم در وهله نخست نظريه يي در مورد شيوه هايي در اقتصاد سياسي است که بر اساس آنها با گشودن راه براي تحقق آزادي هاي کارآفرينانه و مهارت هاي فردي در چارچوبي نهادي که ويژگي آن حقوق مالکيت خصوصي قدرتمند، بازارهاي آزاد و تجارت آزاد است، مي توان رفاه و بهروزي انسان را افزايش داد. نقش دولت ايجاد و حفظ يک چارچوب نهادي مناسب براي عملکرد آن شيوه ها است. مثلاً دولت بايد کيفيت و انسجام پول را تضمين کند.

به علاوه، دولت بايد ساختارها و کارکردهاي نظامي، دفاعي و قانوني لازم براي تأمين حقوق مالکيت خصوصي را ايجاد و در صورت لزوم، عملکرد درست بازارها را با توسل به زور تضمين کند. از اين گذشته اگر بازارهايي (در حوزه هايي از قبيل زمين، آب، آموزش، بهداشت، تأمين اجتماعي يا آلودگي محيط زيست) وجود نداشته باشند، آن وقت، اگر لازم باشد، دولت بايد آنها را ايجاد کند ولي نبايد بيش از اين در امور مداخله کند. مداخله دولت در بازارها (وقتي که ايجاد شدند) بايد در سطح بسيار محدود نگه داشته شود؛ زيرا بر اساس اين نظريه، اولاً براي دولت امکان پذير نيست که در مورد پيش بيني علايم بازار يعني قيمت ها اطلاعات کافي داشته باشد و ثانياً گروه هاي ذي نفع قدرتمند، ناگزير مداخلات دولت را (به ويژه در دموکراسي ها) مخدوش و به سمت خود سمت خواهند داد».از نظر هاروي ليبراليسم نان جذابيت هاي خود را مي خورد. گوشه و کنار کتاب مملو از سخنان کنايه آميز به ليبراليسم است. البته اين ويژگي اکثر نقدهاي مارکسيستي به ليبرال ها است؛ نقدهايي کنايه آميز، توأم با مقدار زيادي مصداق و عدد و آمار از شکست برخي سياست هاي ليبرالي در برخي جاهاي جهان که گاه همراه است با تحليل بدترين نمونه هاي اعمال سياست هاي ليبرالي في المثل در مناطق جنگي، بحراني و ناپايدار جهان. گو اينکه چپ، بدون کنايه و مصداق، نمي تواند از پس نقد ليبراليسم برآيد. عباراتي مانند «اصطبل ليبراليسم» يا جذابيت آرمان هاي ليبرالي، از جمله دستاويزهاي نقد هاروي است که البته مبناي نقد او را تشکيل مي دهد. او براي تحليل کارايي نئوليبراليسم، مثلاً به نمونه عراق يا دولت کودتايي پينوشه در شيلي اشاره مي کند. اما از آنجا که «عقلانيت» همواره يکي از اصول معرفتي ليبرالي به شمار مي رود، گمان نمي کنم بتوان ليبرالي را يافت که به دفاع بي چون و چرا از هرگونه اعمال سياست ليبرالي بپردازد و توجيه کننده خشونت يا همه آن عواملي باشد که با روح ليبرالي در تقابل اند.

هاروي معتقد است گزينش آرمان ها و ارزش هايي چون «منزلت انسان» و «آزادي فردي» به عنوان اصول بنيادين تمدن بشر از سوي ليبرال ها، گزينشي بسيار عاقلانه بود، زيرا اين آرمان ها در واقع، آرمان هايي پرجذبه و وسوسه انگيزند. بايد گفت، بله، اينها همه آرمان هايي بودند که بشر به ستوه آمده از فاشيسم، ديکتاتوري و کمونيسم در پي آن بود و نئوليبراليسم نويد بخش آنها شد.
درباره رمان «برهنه ها و مرده ها»نوشته؛ نورمن ميلر
شام آخر

ياسر نوروزي

yassernoruzi@gmail.com

فردا هياهوي خاک و خون مي شود و نفير گلوله که گريزپاي امتداد آب را خواهد دريد تا در جان مان آرام بگيرد. آرام بگيريم. شب عمليات؛ شروع داستان؛ عده يي خواب، عده يي بيدار و گروهي که در حال بازي کردن هستند و با قهقهه هاي جنون آور شايد آخرين برگ زندگي شان را رو مي کنند. اين نماي معرف رها مي شود و تا پايان، اضطراب آن وجود دارد؛ اينکه پايان شب چه خواهد شد و چه بر سر سربازان خواهد آمد. آيا داستان در حاشيه باقي خواهد ماند يا به جنگ نيز خواهد پرداخت؟

اولين بار که «برهنه ها و مرده ها» را خواندم اين سوال تا پايان همراهم بود. داستان چند سرباز که شب عمليات در خوابگاه به انتظار فردا هستند. شروع، حاشيه جنگ بود اما روايت ها کم کم پيش رفتند و چنان به هم مي آميختند که صحنه هاي تراژيک پاياني کشتار، هولناک بر سرم آوار شد.

«ميلر» از سربازان آغاز مي کرد. صحنه يي رو به حال داشت و صحنه يي ديگر پس زندگي آنها را مي کاويد. يک آن نماي خوابگاه را رها مي کرد و دوربين را به زندگي شخصي آنها مي برد؛ ماشين زمان- مارتينز- نعلبند. ماشين زمان- سام کرافت- شکارچي. ماشين زمان- گالاگر- انقلابي. ماشين زمان- ويلسون- شکست ناپذير و... ماشين زمان دستي بود که روايت اصلي را مي بريد و مخاطب را به شخصي ترين جزئيات زندگي سربازان مي کشانيد. خوابگاه حاشيه جنگ بود و زندگي سربازان حاشيه يي دوچندان و از اين منظر «ميلر» مي دانست اگر قرار است شاهکاري نوشته شود روحيات و روابط متقابل شان عمده ترين عناصر هستند.

در اين ميان هر چه رمان جلوتر مي رفت و نويسنده قطعه قطعه وارد زندگي شخصيت ها مي شد احساس مي کردي بند و بستي دروني تو را با آنها پيوند داده است. دوست نداشتي چه شرور باشند و چه آرام رهاي شان کني يا زندگي شان را پايان يافته ببيني. اين پيوند ادامه مي يافت و رفته رفته ناگسستني تر مي شد چنانچه پايان رمان همچون ضربه يي مرگبار بر پيکرت فرود مي آمد و جنگ را در يک کلمه پيش چشمت تصوير مي کرد. جنگ را در طعمي تلخ به مذاقت مي چشاند، در يک صدا، در يک تصوير، در يک حرف، در يک آن....

«نورمن ميلر» انصاف دارد. او يک امريکايي است و از سربازان امريکايي مي نويسد اما هرگز به جنگ رغبت نشان نمي دهد گرچه دوربين را ميان هموطنانش نشانده باشد. آنها انسانند. مي کشند تا کشته نشوند. مي ميرانند تا نميرند و جز اين گزيري ندارند. «نورمن ميلر» دستخوش احساسات نمي شود. سرباز يک انسان است. گذشته يي دارد گاه تيره و مهوع و گاه صاف و ساده.

رمان را با يک روايت ساده شروع مي کند، رها مي کند، گذشته يکي از شخصيت هاي سرباز را شروع مي کند، به خوابگاه مي رسد، دوباره از حال مي گويد و بعد همين تکرار تا به آخر. تا زماني که به جنگ مي رسد و از مرگ مي گويد. اينجا هم پاي ميهن پرستي را پيش نمي کشد و يکي از سربازان را در آخرين لحظات مرگ چنان مشمئزکننده تصوير مي کند که يک آن مي ماني او به راستي چه کسي است.

او در «برهنه ها و مرده ها» نمي خواهد از شجاعت بگويد. از ترس مي گويد. دوست ندارد سربازاني با اراده هايي آهنين بسازد. از سستي و يقين نابودشده مي گويد. چنانچه وقتي خمپاره يي پيش پاي يکي از آنها زمين را شرحه شرحه مي کند، سرباز از ترس به زمين مي افتد و با يکي از ترکش ها جان مي دهد. او همان طور از يک امريکايي مي گويد که گويي ژاپني است و اينچنين است که دور از داوري به چنين شاهکاري مي رسد.

«برهنه ها و مرده ها» را چند سال پيش خواندم. ترجمه «سعيد باستاني» که انتشارات نيلوفر آن را به چاپ رسانده و هرگز مجوز چاپ هاي بعدي را نيافته بود. رمان بي باکانه است و نگاه متهورانه يي که از هم ميهنانش ارائه مي دهد نفرت از اين فاجعه انساني را به وضوح نشان مي دهد.

وقتي با سربازان خو گرفته يي و با زندگي هر يک زيسته يي، آنها را به کام مرگ مي کشاند. مي کشد تا حس زندگي را زنده کند. شايد به ياد بياوريم که چندين انسان بي گناه در جنگ جهاني دوم جان خود را از دست داده اند، حتي اگر دست به اسلحه برده باشند. آنها چاره يي جز جنگيدن ندارند.

کابوسي دارند که رهاي شان نمي کند و هر چه مي کنند تنها براي آن است که کاري کرده باشند، از روي غريزه، مثل يک حيوان؛ «نگراني شان براي جنازه از هر غريزه ديگري در آنها عميق تر بود. فکر نمي کردند که در پايان سفر با او چه خواهند کرد، حتي ديگر به ياد نمي آوردند که ويلسون مرده است. عامل حياتي از وزن ويلسون تشکيل مي شد. مرده ويلسون همچنان براي آنان زنده بود... تنها بودند...»
عناوين اين صفحه
افول سارتر افول روشنفکري
بيم ها و اميدها
ارمغان چپ ها براي ليبرال ها
درباره رمان «برهنه ها و مرده ها»نوشته؛ نورمن ميلر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام