.jpg)
اميرهوشنگ افتخاري راد
1- نوشتن درباره سارتر، آن هم در زمانه يي که ديگر مرکز توجهات نيست، تنها نشان دهنده ميل به برانگيختن نوستالژيا يا خاطراتي از او است؛ به ويژه يادآور سال هاي دهه چهل تا شصت ميلادي که حناي روشنفکري در ميان مردم رنگي داشت. اما سارتر يک تنه عرصه نمادين روشنفکري بود؛ کافه نشيني، بحث فلسفه، سياست و ادبيات، نوعي شلختگي و بي اعتنايي به هر آنچه رنگ و بوي رسمي داشت، فاصله گيري از احزاب دولتي و تمايل به تعهدي جهاني، حتي براي نسلي، نوع شيوه زندگي سارتر و دوبووار ايده آل بود. سارتر، خرمگس معرکه جهان خواب رفته بود. دهه چهل و پنجاه خورشيدي در ايران، بازار سارتر و سارتربازي داغ بود. در کنار نقل قول هايي از او در محافل روشنفکري يک چيز ديگر زياد به چشم مي آمد و آن کتاب هاي عجيب و غريبي که نام ژان پل سارتر بر پيشاني آنها مي خورد و البته هيچ ربطي به سارتر نداشتند. در اين ميان مصطفي رحيمي و ابوالحسن نجفي ترجمه هاي خوبي از آثار او ارائه دادند. مصطفي رحيمي که در آن دوره خود علاقه ويژه يي به او داشت سهم بسزايي در معرفي و تبيين انديشه سارتر در ايران دارد.هر چند که چند دهه است با افول سارتر مواجه هستيم اما سال 2005 در فرانسه به سال او حک شد. گويا اکنون خوانشي از او در حال شکل گيري است. اين را بايد در کتاب هايي تحت عنوان «سارتر جديد» (new sartre) دريافت. افول سارتر در جهان معاصر معنايي جز افول روشنفکري ندارد. به ويژه همان معنايي عامي که از روشنفکري عمومي مستفاد مي شود؛ روشنفکر مستقل و منتقد در هر شرايطي. ظاهراً تلاش هايي براي بازخواني سارتر، به نوعي تداعي کننده بازگشت به دوره اوج روشنفکري است.
هر چند با وجود توجه به سارتر در گذشته،کتاب هاي مهمي از او ترجمه نشد و همچنان کسي سراغ آنها نرفته است؛ از جمله دو جلد از تريلوژي او و نقد خرد ديالکتيکي.
2- اخيراً آخرين گفت وگوهاي سارتر با ترجمه جلال ستاري که او را به واسطه اسطوره نويسي هايش مي شناسيم، چاپ شده است، تحت عنوان «بازپسين گفت وگو»، گفت وگوها را «بني لوي» انجام داده است. اين کتاب کم حجم فاقد هرگونه توضيحي درباره گفت وگو کننده و گفت وگو شونده است و مترجم صرفاً به اين بسنده کرده است که چون لوي گستاخانه با سارتر سخن گفته، پس کتاب مناسبي براي ترجمه است. به نظر مي آيد مترجم چندان دلبستگي به سارتر ندارد.بني لوي (2003-1945) طي سال هاي 1974 تا 1981 يعني سال درگذشت سارتر منشي خصوصي وي بوده است. او که ابتدا به مائوئيست گرايش داشت و در جنبش مه 1968 شرکت کرده بود، در سال 1978 با ايمانوئل لويناس آشنا مي شود، به سنت يهودي بازمي گردد و عبري مي آموزد و سپس بنياد لويناس را در بيت المقدس تاسيس مي کند. او همچنين تحت نظر سارتر فلسفه خوانده بود. سارتر در بخشي از اين گفت وگوها وقتي درباره «ديگري» حرف مي زند مي گويد؛ «من در آغاز، همچنان که مي داني، نيازمند گفت وگو با کسي بودم که نخست به نظرم چنين مي نمود که وي بايد يک منشي باشد- من ناگزير از گفت وگو بودم، زيرا ديگر نمي توانستم بنويسم و به تو پيشنهاد کردم که چنين کسي باشي- اما بي درنگ متوجه شدم که تو نمي تواني يک منشي باشي و مي بايد تو را به عنوان کسي که در تفکر مشارکت مي کند نيز بپذيرم.» (ص33) و اين سارتر کهنسال است که تن به اين گفت وگو ها مي دهد.اين گفت و گوها، سارتري را به نمايش مي گذارند که در انديشه گذشته اش تجديدنظر کرده است، به حزب و انقلاب بدبين است و چپ را مرده اعلام مي کند اما در عين حال به شورش 1792 دعوت مي کند. از نظر اين سارتر امروزه حتي اگر شورش و انقلاب هم صورت گيرد اما او مي پرسد «بعد چي؟» سارتر در سن هشتاد سالگي مي گويد «آثارم دال بر شکست است. من همه چيزهايي را که مي خواستم بگويم نگفته ام و نيز به گونه يي که مي خواستم بگويم، نگفته ام.» (ص18)
اما اين تنها تمام وجوه سارتر نيست. سارتر جمله معروفي درباره «ديگري» دارد. او در آغاز در «هستي و نيستي» و در نمايشنامه يي نوشته بود « ديگري دوزخ من است» اما در گفت و گو با لوي، نظر خود را از ديگري عوض کرده است. البته در کتاب «لويناس و حکمت فرانکفورت» اشاره يي به اين گفت و گوها شده بود، نويسنده مدعي بود که لوي فيلسوفي که تمايل به لويناس داشت ( لويناس همان است که ديگري را موجب استعلاي «من» مي دانست يعني نقطه نظري در مقابل آن جمله معروف سارتر) اين مفهوم از ديگري را در «دهان پيرمرد» گذاشته است. اما به نظر مي آيد سارتر چنان از ديگري حرف مي زند که نزديک به «ديگري» لويناس است. «عميق ترين رابطه انسان ها با هم رابطه يي است که بر حسب آن، يکي براي ديگري، فقط توليد کننده نيست، بلکه انسان است. اين رابطه را بايد شناخت. معناي انسان بودن و در پيوند با همسايه که او نيز انسان است، قادر بودن به وضع قوانين و تاسيس نهادها و با راي دادن شهروند شدن، چيست؟ تشخيص روبناها به گونه يي که مارکس تمييز داده است، کار سترگي است اما سراسر غلط است، زيرا رابطه مقدم انسان با انسان، چيز ديگري است، چيزي است که امروزه آن را بايد بيابيم.» (ص52)

اين سارتر اگر چه پيرمردي خسته به نظر مي آيد که به انقلابات و احزاب چپي اميدي ندارد، اما در عين بدبيني، مي خواهد اميد را نيز داشته باشد. بدين ترتيب او به دموکراسي يي روگردان است که «نه به مثابه دموکراسي بي واسطه يا دموکراسي باواسطه» بلکه دموکراسي در کليتش است. «دموکراسي فقط صورت سياسي حاکميت يا تفويض حاکميت نيست بلکه نوعي (شيوه) زيست است. انسان (بايد) دموکرات زندگي کند و به باور من، اينک اين شيوه و نه هيچ شيوه ديگري بايد نحوه زيست انسان ها باشد.»
(ص 48)سپس لوي، بحث را به مساله خشونت مي کشد و به آثار پيشين سارتر اشاره مي کند که خشونت را مورد ستايش قرار داده است از جمله در مقدمه کتاب «دوزخيان روي زمين» در اينجا هم سارتر، نظرش نسبت به گذشته عوض شده است هر چند در آن دوره خشونت استعمارزده را بر استعمارگر منصفانه مي پندارد. در مورد الجزاير، سارتر معتقد است که در آن دوره «هرگز گشايشي غير از گشايش از طريق خشونت مطرح نبوده است.» استعمارگران هرگز گشايشي که براي الجزايري ها پذيرفتني باشد، در نظر نداشتند و... و اين خشونت چنان که مي داني منجر به بازگشت استعمارگران به فرانسه شد.سارتر در اين گفت وگو مدام بر رابطه برادري تاکيد دارد. هر چند که در برابر پرسش هاي مکرر لوي، تن به تعريف اين مفهوم نمي دهد. اما از آن به عنوان چيزي ياد مي کند که اصلي است حاکم ميان انسان ها و ما بايد به آن متصل شويم. رابطه برادري، رابطه خوني و خانوادگي نيست، چيزي است که همه انسان ها معطوف به آن هستند. بنابراين به اعتقاد او «ما يک خانواده ايم» زيرا «تولد هر کسي به عينه همانند پديده تولد همسايه اوست به قسمي که دو انسان هم سخن، فرزندان يک مادرند.»اين مادر، به معناي رايج نيست بلکه «تصوري است که متعلق به ما دو تن يا به هر کس ديگر در هر جاست.»پس انسان را نه به معناي زيست شناختي بلکه «براساس نوعي پيوند که ميان انسان ها است و آن پيوند برادري است و پيوند زاده شدن از يک مادر است» (ص 53)
بايد کهولت سن و يا حتي تجربه زيسته سارتر را در نظر گرفت تا چنين سخنان رمانتيک مآب را درک کرد. اتفاقاً هميشه نزاع بر سر اين پيوند و چگونگي آن است. در واقع خود اين پيوند، محل و منشاء نزاع شده است. لوي در اينجا به درستي مي پرسد که آيا انسان ها چون پسران خشونت اند، با هم برادرند و پاسخ سارتر اين است «حقيقاً هنوز به روشني رابطه حقيقي ميان خشونت و برادري را درنمي يابيم.»حتي اينکه خود واژه برادري به عنوان واژه يي مذکر نيست مساله است. چگونه بين زن ها يا زن ها و مردها، رابطه برادري يعني واژه يي مذکر مي تواند بگسترد.اين گفت وگوها نشان مي دهد سارتر پس از آن همه تجربه هاي زيسته خود، دچار وضعيتي غامض شده است در وضعيتي قرار گرفته بود که «آنچه کرده بود» را شکست خورده مي دانست(نوميدي) از سويي ديگر بايد همچنان اميد را بر پا نگه مي داشت. به نظر مي آيد پايان کار سارتر، پايان سختي بود.
خصلت ويژه اين گفت وگوها، صراحت و سماجت لوي است که تلاش مي کند در برابر انديشه و عملکرد سارتر موضع بگيرد و اتفاقاً همين موضع گيري ها است که سارتر را وادار مي کند به حرف بيايد. سارتر نيز همين را مي خواهد. مي خواهد«ديگري» باشد که او را به سخن وا دارد. اما اين کار سارتر نه به جهت ميل به حرافي است بلکه سارتر نسبت به گذشته خود مي خواهد تامل کند و چنين کاري نياز به «ديگري» دارد - در اينجا بني لوي است.لوي در پايان مي پرسد «پس در هفتاد و پنج سالگي همه چيز را از سر مي گيري؟» سارتر پاسخ مي دهد که يک چيز در زندگي اش دوباره پيش آمده است «منظورم وسوسه نوميدي است. نخستين بار در سال 1945-1939 بود. جواني را پشت سر گذاشته بودم، به سياست کاري نداشتم، مشغله ام ادبيات بود، دوستاني يکدل و همراه داشتم، خوشبخت بودم، افق زندگي ام روشن مي شد که جنگ به وقوع پيوست و رفته رفته خاصه پس از شکست و اشغال فرانسه احساس کردم از جهاني که در برابرم بود، محروم شده ام.» (ص 81) اما اين وسوسه نوميدي را از خود مي راند و به دوستان مبارز مي پيوندد. اما اين نوميدي دوم حاصل ناکامي جنبش مه 1968 بود. هر چند که مي گويد تا سال 75، هنوز به اين جنبش پيوند داشت، اوضاع جهاني به سمت راست چرخيد يعني دوراني که انديشه هاي دست راستي به پيروزي رسيدند.از نظر سارتر «انقلاب هاي کوچکي به وقوع مي پيوندد اما فرجامي انساني به چشم نمي خورد.» چيزي که انسان به آن دل ببندد وجود ندارد. با اين حال، سارتر کهنسال و پيرمرد، که نوشته هاي خود را شکست مي نامد، به دنبال اين بود که براي اميدوار شدن و ماندن پي ريزي کند. زيرا «اميد همواره يکي از نيروهاي حاکم بر انقلاب و شورش بوده است. بايد توضيح داد که چگونه هنوز هم، نگاه من به آينده اميدبخش است.»
3) نقدنوشتن در ايران هم تبديل به امري لوس و عبث شده است. اساساً چنين نوشتارهايي را که نمي توان نقد ناميد. خوش بينانه بايد آنها را مرور کتاب آن هم به صورتي رقيق دانست.نقدنوشتن به ويژه در عرصه ترجمه مستلزم در دسترس بودن اصل کتاب است تا بتوان هم به ترجمه تاخت و هم به انديشه خود نوشته.در غياب اصل کتاب، چه مي توان گفت؟ جز اينکه به جمله پردازي ها و بعضي معادل ها توجه داشت.
- ترجمه «بازپسين گفت وگو» فاقد يادداشتي درباره بني لوي است، زيرا خود او فيلسوف قابل توجهي است.
- طرح جلد کتاب طبق معمول طرح هاي جلد کتاب در ايران، فاقد تاثيرگذاري متناسب با محتواي کتاب است. اتفاقاً در مورد همين کتاب طرح جلد اصل کتاب که در پشت جلد چاپ شده است، تاثيرگذارتر است.
- واژه illusion lyrique در صفحه 9 به خطايي عتابي ترجمه شده است که با توجه به بافت متن دقيق تر آن توهم شاعرانه است که البته در صفحه يي ديگر اين گونه ترجمه کرده است.