
ماه منير کهباسي
برداشت اول؛ گفته اند، در گذشته گاه که لوطي يي مي خواست کناره بگيرد و انزوا طلب کند، با نيش چاقوي خودش، زخمي بر صورت مي زد و تقصير را گردن رقيبي که انديشه لوطي شدن در سر مي پروراند مي انداخت تا رقيب بر مسند او بنشيند.
برداشت دوم؛ مدتي که گذشت رسم کهن لوث شد و لوطي ها از زخم زدن به خود دست برداشتند، اما رقبايي پيدا شدند که يقين داشتند زخم زدن بر لوطي ها ميان بري است براي به دست آوردن جايگاه آنها و شهره خاص وعام شدن.
برداشت سوم؛ جوانکي موهاي چرب را با کش قيطان پشت سرش مي بندد وچند جلد کتاب و چند برگ کاغذ کاهي تاشده را مي زند زير بغل و در هيبت انديشمند ومنتقد چند اسم از نويسنده ها و تئوريسين ها و عناوين کتاب ها را يادداشت مي کند و در روزنامه، سايت يا وبلاگي هرزه گو و فحاش آنها را به باد انتقاد مي گيرد پرده دري مي کند. نامه هاي شخصي فلان شاعر را با تيراژ چند هزار دست مردم مي رساند.اسرار زندگي آن ديگري را مي برد زير ذره بين و اغراق مي کند. در مصاحبه يي از نويسنده يي باسابقه مي گويد و کتابش را که سال ها از چاپش گذشته زير سوال مي برد که تحت الشعاع نويسنده يي غربي بوده يا طرح اثر را از فلان رمان يا داستان برداشته است که...
برداشت چهارم؛ شايد به گمان کساني براي کسب شهرت، نفي بزرگان هنر آسان تر از هنرمندشدن باشد و با حرمت شکني پيشکسوتان راحت تر بشود نام خويش را بر سر زبان ها انداخت.
برداشت پنجم؛ مگر نه اينکه گفته اند منتقد بايد از غرض آزاد باشد و در استادي از صاحب سخن کمتر نباشد و هنر را زودتر و بيشتر از عيوب ببيند و....
چه خوب بود ريشخند عادت مان نمي شد و بر چسب نمي زديم و قضاوت هاي ناصحيح نمي کرديم.
برداشت ششم؛ گذشته از آنکه نقد هنرمند به جاي نقد هنر حس زيبايي شناسي منتقد را به مرور زمان عقيم مي کند، مگرنه اينکه ما سرنوشت خود هستيم ؟ پس اگر بنا باشد گذشتگان را به سخره بگيريم، نسل پس از ما، از ما چه خواهند گفت و چه خواهند نوشت؟