سه شنبه، 26 تير 1386 - شماره 1444
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: موسيقي
نگاهي به کنسرت محمدرضا لطفي
همان هميشگي ها

پوريا پارسا

کلانشهر تهران، منطقه خوش آب و هواي شمال پايتخت، کاخ نياوران، کنسرت استاد موسيقي اصيل ايراني، محمدرضا لطفي، هجوم جمعيت عاشق فرهنگ شنيداري ايراني به فضاي باز مقابل کاخ و اما قيمت سرسام آور بليت براي ورود به محل برگزاري کنسرت. قبل از اينکه بگوييم کنسرت خوبي بود يا نبود(که بود) بايد بگوييم که اين هزينه سنگين بليت ها که گويي تبديل شده به چشم و هم چشمي ميان اساتيد موسيقي ، اجحاف علني به اقشار غيرمرفه جامعه است. سي هزار تومان بله سي هزار تومان براي شنيدن يک ساعت و نيم موسيقي، موسيقي يي که ميراث پدري اين مردم است. موسيقي يي که از خون نياکان اين مردم مايه حيات گرفته است. موسيقي يي که مال ما، مال شما، مال کودک واکسي محله مان است، موسقي يي که متعلق به استاد لطفي، استاد عليزاده، استاد شجريان و... است، موسيقي يي که مال خودمان است. حال بايد يک خانواده چهار نفري 120 هزار تومان بپردازد تا فقط وارد فضاي برگزاري کنسرت شود. کدام کارگر مي تواند به همراه خانواده اش به تماشاي چنين برنامه يي برود؟ کدام نوجوان يا دانشجو از خانواده يي غيرمرفه مي تواند اين موسيقي را تجربه کند؟

گردش به راست - گردش به چپ

مي گفتيم از بداهه نوازي عزيزمان استاد لطفي که با چهل دقيقه تاخير شروع شد و ايشان با همان ظاهر هميشگي و مناسب احوال موسيقي شان با ريش و موي سپيد و لباس بلند و آزاد سپيدرنگ با تشويق حاضران روي صحنه آمدند. تشويق که خير، اشتياق بود. درد فراق و جدايي سي ساله. درد جفاي ياران. تشويق ها حرف داشت، حرف دلتنگي ولي در پايان برنامه حال تشويق بسيار کمتر از ابتداي آن بود. استاد با سکوتي طولاني براي تمرکز برنامه را شروع کرد در حالي که در آن سکوت فراگير صداي مرغان آوازخوان در لابه لاي درختان کاخ به گوش مي رسيد و ديگر هيچ.

آقاي لطفي ابتدا تار را به دست گرفتند و با دقتي ستودني ساز را کوک کردند و پرده ها (محل قرار گرفتن پرده ها روي دسته ساز) را به دقت براي اجراي دستگاه شور آماده کردند. شناخت ايشان از نغمات دستگاه شور پرواضح بود، آگاهي يي که امروز کمتر کسي از آن خبر دارد و کمتر نوازنده يي قابليت تنظيم پرده ها را براي اجراي دستگاه هاي مختلف دارا است. سپس تفعل به ديوان مولانا و حافظ در حضور جمع به نيت اجراي همان اشعار در برنامه. اين کار به رغم ظاهر جذاب ولي از ابتدا چندان درست به نظر نمي آمد. چرا که موسيقي و شعر ايراني پيوندي چند هزار ساله دارند و اين دو پديده فرهنگي به يکديگر وابسته هستند، از اين رو مساله تلفيق شعر و موسيقي مساله مهمي است که بايد با دقت انجام گيرد، ولي انتخاب اشعار در لحظه کاري نادرست به نظر مي آمد و متاسفانه در طول اجراي برنامه نمود پيدا کرد. از طرف ديگر چرا بايد نوازنده خود را محدود به همان اشعار کند در حالي که شايد اين اشعار مخالف حال و هواي برنامه باشد، چه بهتر که اشعار قبل از برنامه انتخاب شوند تا نوازنده و خواننده بتوانند کمي هم در مورد بيان سالم و صحيح شعر و تاکيدگذاري درست روي کلمات و همين طور وفاداري به متن و منظور شاعر وقت و انرژي بگذارند.

از همان مضراب هاي اول معلوم بود که چيزي از سرپنجه هاي لطفي کم شده است، گر چه سونوريته (صدايي که نوازنده از ساز توليد مي کند) به رغم افول نسبت به گذشته باز هم سونوريته يي منحصر به فرد و عالي است اما همان چيزي که شايد همه به دنبال آن بوديم از موسيقي لطفي رخت بربسته بود.

حس شوريدگي و قلندري، آن بيان صريح و بي پرده، آن فراز و نشيب ها، آن فريادها و آن عشق کمتر به گوش مي رسيد. دست راست وي (دست مضراب) هنگام تارنوازي خشک و خشن بود و اين نکته هنگام نواختن ريزها (مضراب هاي سريع و متوالي) مشهود بود، دست چپ ايشان روي دسته تار کمي کند ولي قوي و خوش صدا بود. از ديگر نکاتي که بايد در بخش تارنوازي استاد به آن اشاره کرد استفاده بجا و به موقع از سيم هاي دست باز(واخوان) است، البته مي توان اين موضوع را از مختصات نوازندگي لطفي دانست چرا که سيم هاي دست باز در تکنوازي هاي ايشان هميشه نقش بسزايي در گردش و گسترش ملودي ها داشته است. اين قالب امروزه در پنجه و مضراب بسياري از جوانان به چشم و گوش مي رسد و تاثير آقاي لطفي در اين زمينه کم نبوده است.

بعد از درآمد قطعه رنگ اصول (از گوشه هاي معروف رديف سازي) اجرا شد و شايد براي چند صدمين مرتبه بود که مردم اين قطعه را مي شنيديد، آن هم تا به اين اندازه بدون دخل و تصرف در متن قطعه. آقاي لطفي متخصص موسيقي رديفي و دستگاهي (موسيقي دوره قاجاريه) است ولي به استثناي قطعه مذکور ايشان در بيان متفاوت و اجراي گوناگون گوشه ها نوازنده يي قابل است. به عنوان نمونه گوشه کرشمه شور که ايشان اجرا کردند برداشتي شخصي و جالب بود از گوشه مذکور در رديف اما به هر حال باز هم همان جملات تکراري رديف بود با روايتي تازه. در ادامه صداي استاد به گوش رسيد، صدايي خاص که هميشه با نواي ساز وي هماهنگي داشته و دارد. اگر کمي انصاف داشته باشيم بايد بگوييم که آقاي لطفي نغمات را هر چند ساده و بدون تحرير ولي درست مي خوانند، اين توانايي حتي در بين خوانندگان حرفه يي کمتر يافت مي شود، چرا که اکثر خوانندگان حرفه يي هم روي صحنه گاهي نغمه ها را خارج مي خوانند. لطفي در اين برنامه نشان داد که درک خوبي از اجراي صحنه يي دارد و نمي گذارد که برنامه براي مخاطب تکراري شود و با نواختن قطعات ضربي(ريتميک) کمي سرعت(تمپو) را عوض مي کرد و موجب تنوع مي شد. هر چند اين گونه طرز تلقي از موسيقي ايراني و اين وابستگي بسيار زياد به رديف موسيقي (دوره قاجاريه) کم کم بي مخاطب مي شود و محکوم به انزوا است.در مورد تنوع مذکور بايد به سفر از دستگاه شور به آواز دشتي اشاره کرد. در اين قسمت لطفي تار را چون تنبور مي نواخت و خود اشعار(شايد به تفعل انتخاب شده) را زمزمه مي کرد.

سرگشتگان کوي ات پرواي تن ندارند/ آشفتگان مويت از خود خبر ندارند/ يا دوست/ يا دوست در اين قسمت دو چهار مضراب معمولي و هميشگي نواخته شد و بعد از هر يک ، يک تصنيف خوانده شد. اشعار اين تصنيف ها محتوايي صوفيانه داشت و با تکرار ذکر الله مدد و شعر شاه ما شاه است/ شاه ما شير خداست/ يادگار مصطفي است/ با صفاست/ نامش علي مرتضي است، به اصطلاح بداهه خواني شد. نکته بسيار جالب توجه اينکه آقاي لطفي در پايان اين قسمت دف نواختند و برنامه اين گونه به پايان رسيد.

سبقت غيرمجاز

قسمت دوم برنامه براي آنهايي که از جنگ رسانه يي به ويژه جدال هاي مطبوعاتي، نقد، تکذيبيه و جوابيه و... در امان هستند شگفتي آور بود. لطفي کمانچه نواخت، بله کمانچه. وي بعد از پنجاه سال نوازندگي تار و سه تار و سي سال دوري از ميهن بازگشت و يک تنه تمام کمانچه نوازان را از لب تيغ گذراند و يک کلام اعلام کرد کمانچه ايراني همين است که من مي نوازم، لاغير.

اما آنچه ما از ساز کمانچه استاد شنيديم بيشتر شبيه به موسيقي تخته حوضي يا روحوضي (موسيقي مردمي دوره قاجاريه) بود که در محافل و بزم ها و گاهي نمايش هاي فکاهي يا عروسک گرداني اجرا مي شده است و هنوز هم گاهي اجرا مي شود. البته اين دليل بر بد بودن اين نوع موسيقي نيست اما حداقل اين را مي توان فهميد که کمانچه نوازي همين نيست و لاغير، بلکه سبک ها و مکاتب ديگر نيز نه تنها قابل احترام بلکه واجب احترام هستند. ايشان ادعا مي کنند که کمانچه را به شيوه استاد بزرگ کمانچه زنده ياد علي اصغر بهاري مي نوازند ولي در اصل اين گونه به نظر نمي رسد، چرا که آقاي بهاري علاوه بر نوازندگي به شيوه يي که ياد شد موسيقي جدي و حتي نوازندگي در گروه هايي چون گروه دستان و گروه اساتيد به سرپرستي استاد فرامرز پايور را تجربه کرده اند، هر چند به علت همنشيني با پدربزرگ مادري و دايي ها کمانچه نوازي به رسم بزمي هم خوب مي دانستند، ولي شايسته نيست که از اعتبار و نام اين بزرگمرد تاريخ موسيقي ايراني که يک تنه سال ها ساز کمانچه را زنده نگاه داشت و به نسل بعد سپرد، اين گونه مايه بگذاريم، به قول معروف تکيه بر جاي بزرگان نتوان زد... اما در قسمت دوم درآمد و چهار مضرابي به گونه يي مذکور در آواز بيات ترک نواخته شد و در انتها يک قطعه ضربي با قالبي بسيار تکراري که ديگر گوش مردم از اين نوع موسيقي لبريز شده است. همه مي دانيم که کمانچه سازي است کششي (آرشه يي) پس چرا بايد چون سازهاي مضرابي مقطع نواخته شود؟

چرا بايد جملات نغمگي (ملوديک) انتخاب شده براي اين ساز هم چون جملات سازهاي مضرابي باشد؟ اصلاً چه لزومي داشت استاد محمدرضا لطفي ابرقدرت نوازندگي تار و سه تار، رديف دان، آهنگساز، معلم موسيقي به شيوه قدما (سينه به سينه) و متخصص موسيقي رديف دستگاهي (دوره قاجاريه) با اين همه تخصص و آثار جاودانه کمانچه هم بنوازد؟ چه لزومي داشت آقاي لطفي به طور علني و با صراحت کامل اعلام کند که فقط ايشان کمانچه را درست مي نوازد و بقيه مشمول تهاجمات فرهنگي اين غربي هاي بي معرفت و البته بيکار شده اند؟ ايشان در مصاحبه مطبوعاتي خود گفته بودند که لقب موسيقيدان بحران را که به وي اطلاق مي شود، مي پسندند و به آن اعتقاد دارند، چراکه هميشه در شرايط بحراني کمک حال موسيقي بوده اند. اما با قبول اين فرضيه، اين موسيقيدان برجسته اين مرتبه به جاي بحران زدايي، بحران سازي کرده و باعث جنگ قلم ها در حضور مردم، به وجود آمدن کينه ها و ريخته شدن حرمت ها (به ويژه حرمت معلمي و پيشکسوتي خود ايشان) و شکسته شدن دل اساتيد نام برده، شاگردان و دوستداران اين آقايان شده است و از همه مهمتر موجب سردرگمي، بي اعتمادي و بي انگيزگي جوان ها و هنرجوها و کم سو شدن چراغ مهر معدود طرفداران فرهنگ اصيل ايراني شده است؟

رعايت حق تقدم

در ادامه برنامه استاد سه تار را برداشتند و همان مضراب اول بود که به جان شنوندگان نشست و بي شک بهترين بخش برنامه بود، شايد هم اين زيبايي به علت اين بود که استاد دست به ساز تخصصي برده بودند و قبل از آن مخاطب موسيقي نه چندان مطلوبي شنيده بود (منظورمان همان کمانچه نوازي به سبک...) اما به هر دليلي که بود يک کلام، عالي بود. سونوريته شفاف و قلندرانه و حس و حالي که از لطفي سراغ داشتيم در سه تار نوازي وي نمود پيدا کرد، مرکب افشاري، همايون و ماهور با سه تار اجرا شد. قبل از آنکه بگوييم در اين قسمت چه گذشت، بايد اشاره کنيم که مرکب نوازي ها (سفر از دستگاهي به دستگاهي ديگر و اجراي آنها در طول يکديگر) آگاهانه و به جاي خود انجام مي گرفت. به رغم اجراي مرکب نوازي زياد و ترکيب کردن 6 دستگاه و آواز، شنونده به هيچ عنوان تحت تاثير منفي قرار نمي گرفت و به يکباره متوجه مقصد جديد مي شد. مرکب نوازي ها در خدمت جريان موسيقي بود، نه براي نشان دادن تسلط استاد روي رديف، گرچه افراد آگاه و آشنا به رديف و گوشه هاي موسيقي ايراني، خواه ناخواه مجذوب اين تسلط و معرفت نسبت به رديف مي شوند. در هنگام نوازندگي سه تار، بي اختيار به ياد دو تار نوازان شمال و جنوب خراسان افتاديم. زنده ياد احمد يگانه، استاد حاج قربان سليماني و استاد نورمحمد درپور و... حال و هواي موسيقي اقوام شمال شرقي و دوتارنوازان در موسيقي استاد لطفي موج مي زد و چه به جا از تکنيک هاي نوازندگي ساز محلي دو تار بر روي ساز شهري شده سه تار استفاده مي شد. بعد از پيش درآمد و کمي بداهه نوازي در مايه افشاري، لطفي به سراغ دستگاه همايون رفت با حال بخشي هاي خراساني ندا سر داد «همه عالم جهان اندر خيال است/ وجودي جز وجود حق محال است» و در ادامه سفر به دستگاه ماهور و اجراي چهار مضراب هاي معمول و معمولي با سرعتي تقريباً کند و اجراي آواز و جواب آواز با سه تار. اما قطعه آخر که شباهت زيادي به موسيقي دراويش داشت روي شعر هواي عشق جانان در سرماست/ جمال گلشن جان منظر ماست و ذکر يا دوست، يا دوست تصنيف شد. اين قطعه بر اين فرضيه که بخش سه تار نوازي بسيار تحت تاثير موسيقي خراساني بود مهر تاييد مي گذاشت. به ويژه در قسمتي که لطفي بسيار ماهرانه با ناخن هاي دست راست روي صفحه سه تار مي کوبيد و چه زيبايي داشت. اما در خاتمه همان اتفاق عجيب و غريب که در انتهاي قسمت اول مشاهده کرده بوديم به وقوع پيوست ولي ما باز هم دليلش را متوجه نشديم. استاد باز هم دف نواخت،

دور زدن ممنوع

خدا را شکر چشم مان آنقدر قوه دارد که حضور مردي تقريباً درشت اندام (البته نه به درشتي اندام لطفي) با مويي بلند و سفيد (بسيار شبيه به لطفي) را روي صحنه ببينيم و گوش مان آنقدر توانايي دارد که صداي تنبک را مداوماً در قطعات ضربي نواخته شده بشنويم، اما اگر تا به حال يادي از اين نوازنده نکرديم دال بر بي توجهي و بي ادبي ما نيست. حضور ايشان (محمد قوي حلم نوازنده تنبک) به اندازه يي کم رنگ و بي تاثير بود که ما ديگر چاره يي جز اين نداشتيم. حتماً تمام دوستداران و پيگيران موسيقي اصيل ايراني به ياد دارند که لطفي قبل از اين مهاجرت با چه کسي به روي صحنه مي رفت. شير بيشه تنبک نوازي، مرد هنر، استاد فقيد ناصر فرهنگ فر و به قول خود آن مرحوم که هميشه با طنز خاص شان خود را ناصر فرهنگ و هنر معرفي مي کردند. روحش شاد.

زنده ياد فرهنگ فر تنبک نواز، ضربي خوان، خطاط و شاعري بود که در کنار محمدرضا لطفي زوجي هنري و جاودانه را تشکيل دادند و آثار به يادماندني اين دو استاد هنوز هم سرمشق هنرجويان است. ولي حال چرا آقاي لطفي با محمد قوي حلم به روي صحنه مي رود جاي حرف، سوال، انتقاد و... دارد. وقتي استاد لطفي که الگوي جوانان هستند در انتخاب نوازنده تنبک دقت نمي کنند، پس ديگر چه انتظاري از الباقي مي رود. لطفي با اجراي اين کنسرت و ديگر کنسرت هايي که با محمد قوي حلم برگزار مي کند مخاطب را از شنيدن دونوازي محروم مي کند، چرا که دونوازي تعريف خاص خود را دارد و تکنوازي به همراه يک نوازنده که بي دخل و تصرف به دنبال نوازنده اول به راه مي افتد را نمي توان دونوازي خواند يا حداقل نمي توان دونوازي موفقي خواند. در کنسرت هايي که محمدرضا لطفي به همراه قوي حلم در اروپا برگزار مي کرد، يک دليل به ذهن همگان مي رسيد که شايد در آن مناطق دسترسي به نوازنده چيره دست تنبک سخت است.

اما در ايران مهد تنبک و تنبک نوازي دعوت از آقاي قوي حلم از اروپا آن هم در حضور تنبک نوازان بنام و مطرح کاري عجيب بود و همه چشم ها خيره به انتخاب محيرالعقول استاد ماند. رک بگوييم آقاي لطفي نبايد که دوستداران موسيقي ايراني را از همنشيني يک نوازنده قوي تار و يک نوازنده حرفه يي تنبک محروم کنند. البته نظريه ديگر هم اين است که موسيقي آقاي لطفي در حوزه ريتم منحصر مي شود به چند ريتم دو چهار و شش هشت و شايد اصلاً پديده تنبک، تنبک نواز و تنبک نوازي جايگاهي را که ما انتظار داريم در نظر ايشان دارا نيست.

جان کلام

همه اين حرف ها و نظرات را نوشتيم و شما هم خوانديد، اما عزيزمان استاد محمدرضا لطفي را نمي توان با يک شب کنسرت و نواختن چند مضراب نقد کرد. خوب يا بد (البته خوب) لطفي است و برگي از تاريخ موسيقي ايراني، ولي آنچه مهم است اين است که کنسرت خوبي بود ولي کنسرت به يادماندني نبود، چرا که ديگر موسيقي ايشان براي اهالي سال دو هزار و هفت مطبوعيت ندارد.
گفت وگو با ترنت رزنوردليل تازه يي داشتم
ترجمه؛ آزاده فرامرزي ها

ترنت رزنور (خواننده و مغز متفکر گروه ناين اينچ نيلز) بازگشته است؛ پس از يک وقفه دوساله با آوايي خشمناک، غيرمنتظره، تکان دهنده و نا اميد که براي ما آشنا است. او که پس از موفقيت آلبوم سال 2005 خود مدتي را در سکوت کامل، افسردگي و اعتياد به الکل گذراند، امروز در اين گفت وگو از پشت سر گذاردن اين موانع، بازگشتش به دنياي اينداستريال راک، آلبوم جديدش سال صفر و فلسفه اش درباره موسيقي مي گويد. آلبوم جديد گروه ناين اينچ نيلز که در ماه آوريل 2007 منتشر شده مضموني ضدجنگ دارد. طبق شايعاتي اين آلبوم دو قسمتي است و نيمه دوم آن سال 2008 به بازار خواهد آمد.

ترنت وقتي فکر بازگشت و کار دوباره به سرت زد، تصور مي کردي که هنوز کسي مشتاق شنيدن صدا و اشعار سياهت باشد؟

فرهنگ، زمان، مردم و بازار موسيقي تغيير کرده است. من براي مبارزه در اين دنياي جديد دليل تازه يي داشتم؛ اگر ديگر نتوانم بنويسم چه؟ اگر حرفي براي گفتن نداشته باشم چه؟ اگر حرف هايم نامربوط به نظر برسد چه؟ اگر پير شده باشم چه؟ اگر موفقيت من در ابتداي کارم فقط تصادف بوده باشد چه؟ در واقع يافتن پاسخ اين پرسش ها انگيزه اصلي من براي شروع کار و بيرون آمدن از دنياي افسردگي بود. راستش فراموش کرده بودم چرا موسيقي کار مي کنم و چرا موسيقي حرفه من شده است. اما تا زماني که واقعاً همه توانايي هايم را باز نيافتم، دست به ضبط هيچ کاري نزدم.

بازگشت به دنياي موسيقي کار سختي بود؟

وقتي نااميدي، افسرده يي يا حتي مي توان گفت وقتي اعتياد داري فکر مي کني مشکلاتت بزرگ ترين معضلات جهانند که هيچ راه حلي براي آنها وجود ندارد. نمي خواهم بگويم الان آنقدر تغيير کرده ام که حتي مي توانم جهان را تغيير دهم ولي فکر مي کنم به اين نقطه رسيده ام که به عنوان يک انسان وظيفه دارم تلاش کنم و کاري انجام دهم. اولويت هايم عوض شده اند. مي دانيد، در حال حاضر مي خواهم وقتي دو ساعت روي صحنه هستم، آن دو ساعت بهترين ساعات آن روزم باشد. قبلاً دو ساعت روي صحنه خوب بود ولي سه ساعت بعد از آن برايم بهتر مي گذشت،

يک سوال نامربوط، وقتي بعد از توفان کاترينا به نيواورلئان برگشتي چه احساسي داشتي؟

خب من از وقتي به لس آنجلس نقل مکان کردم هميشه براي نيواورلئان دلتنگ بوده ام. نيواورلئان مکان سختي براي زندگي است، اما من زمان بسياري را آنجا سپري کرده ام. در واقع خودم را در آن شهر شناختم، آنجا بزرگ شدم. ديدن آنچه بر سر اين شهر آمده تکان دهنده بود. براي من اين اتفاق از دست دادن آن مکان بود، چون معتقدم نيو اورلئان هرگز مثل سابق نخواهد شد.

درباره اجراهاي زنده ات چه برنامه هايي داري؟

من اين احساس داشتن يک موسيقي خوب، يک گروه خوب و يک اجراي خوب را بسيار دوست دارم. خيلي راجع به اجراها فکر کرده ام؛ از جنبه هاي مختلف. راستش به نظر من خيلي خوب است که پشت صحنه باشي و بداني که قرار است جريان موسيقي ات را آزادانه به روي مردم باز کني. تنها چيزي که دوست ندارم زمان طولاني تورها است که جريان عادي زندگي ام را بر هم مي زند.

براي اجراها يک طرح در ذهنم دارم که مي خواهم آن را تجربه کنم، طرحي که کمک مي کند اجرا خسته کننده نباشد. سعي کرده ام از عناصر بصري براي کمک به موسيقي استفاده کنم. مي خواهم چارچوبي شامل طيف گسترده يي از احساسات بسازم و مخاطب را از درون يکي به درون ديگري وارد کنم. چيزي شبيه به فيلم ديدن؛ اين هدف اصلي من است که اجازه ندهم مخاطبم حتي براي يک لحظه به تختخوابش فکر کند، فکر مي کنم ناين اينچ نيلز هميشه نوعي توانايي تئاتري داشته و شايد اين خصيصه به شکل يک قانون براي ما تبديل شده است.

در اين مرحله از دوران کاري ات به چه چيز بيشتر افتخار مي کني؟

به اينکه موسيقي من هرگز به نوعي نوستالژي تبديل نشده. من دوست ندارم نقش کسي را بازي کنم، موسيقي من به خودم بسيار نزديک است.

از برخورد مخاطبانت تاکنون راضي بوده يي؟

اين نکته که وقتي در سالن کنسرت به جمعيت نگاه مي کنم و تينيجرها را در کنار بزرگسالان مي بينم احساس بسيار خوبي به من مي دهد. حس پذيرفته شدن خيلي لذت بخش است و من به خاطر آن خوشحالم. الان فکر مي کنم ناين اينچ نيلز از آنچه من زماني آرزويش را داشتم فراتر رفته و دليل آن را نزديکي بيش از حد خودم به کارم مي دانم و اينکه خوش شانس بوده ام که موسيقي ام با احساس مخاطبان برخورد کرده است. استفاده نکردن از واسطه هاي مختلف، پول يا تبليغات، باعث مي شود که مخاطب نتواند صدا و موسيقي واقعي هنرمند را بشنود و اين به نظر من مرگ آن هنرمند تلقي مي شود.

گذشته از مشکلات، بيماري و اين دوره افسردگي، اکنون با آرامش بيشتري زندگي مي کنم چون هميشه کاري را که فکر مي کردم بهترين کار است انجام داده ام، چه بعدها آن را دوست داشته يا نداشته باشم، مهم اين است که دلايل انجام آن کار هرگز اشتباه نبوده اند.

منبع؛ لس آنجلس تايمز
درباره «لئونارد کوهن»
گم شده بودم من
مصطفي اميني

تو گمان کردي من مرد جاده ام/عاشقم شدي/اما من مرد جاده نيستم/وقتي تو را در راه لاريسا ديدم/گم شده بودم من

لئونارد کوهن

---

گمانم حدود يک سال پيش پرنس چارلز در برنامه يي تلويزيوني گفته بود لئونارد کوهن خواننده محبوب آدم هاي درونگرا است. در همان برنامه که با هدف نشان دادن تفاوت نسل ها برگزار شد، پسر چارلز از پدرش پرسيده بود؛«لئونارد کوهن کيه؟» جمله متداول«زمانه داره تغيير مي کنه» در آن برنامه تلويزيوني نيز مشهود بود. من شخصاً دوست دارم اين طور فرض کنم که اين تغيير به قول وودي آلن، به خاطر غذاهاي حاضري دوران ما است. حالا چه خوب، چه بد دوران موسيقي رپ و متال است. سايه کوهن هر روز محو و محوتر مي شود و البته اين مساله هيچ ربطي به نبوغ، عدم نبوغ يا جاوداني هنرمند ندارد.

کوهن اما فقط خواننده نيست. نويسنده نيز هست، نويسنده يي که هيچ کدام از دو رمان ارزشمندش در کشور ما ترجمه نشده و تنها گزيده يي از اشعار او با عنوان«من گم شده بودم» به فارسي برگردانده شده است. نوشته کوتاه زير فقط بهانه يي است براي آشنايي بيشتر با هنرمندي که سال ها بسياري از ما را تحت تاثير خود قرار داده است. لئونارد نورمن کوهن نويسنده و خواننده کانادايي در 21 سپتامبر 1934 در خانواده يي يهودي در مونترال به دنيا آمد. پدرش تاجر پوشاک بود و هنگامي که لئونارد 9 ساله بود درگذشت. ابتدا در رشته ادبيات انگليسي تحصيل کرد و از دانشگاه مک گيل فارغ التحصيل شد. اولين مجموعه اشعارش را در دوران دانشجويي اش (1956) باعنوان

«let us compare mythologies » منتشر کرد و در سال 1961 دومين مجموعه اشعارش را با نام

«the spice box of earth » منتشر کرد که باعث شد به شهرت برسد. نکته جالب اينکه کوهن خودش را شاعر نمي داند. او در اين مورد گفته است؛ «من هرگز خودم را شاعر معرفي نکرده ام و مايل نيستم کسي اين کار را بکند. صادقانه بگويم به نظر من کلمه شعر کلمه يي ساختگي است که عده يي منتقد ابله در طول تاريخ به نوعي از نويسندگي اطلاق کرده اند. پس اگر خودت را شاعر بداني وارد منطقه خطر شده يي، اين کلمه يي است که ديگران مي توانند در مورد نوشته هاي تو به کار ببرند و مسووليتش را نيز برعهده بگيرند.»

مدت کوتاهي در نيويورک زندگي کرد، سپس به اروپا رفت و در جزيره هيدراي يونان به همراه مارين جنسن و پسرش اکسل اقامت گزيد. او هفت سال به طور نامنظم به يونان مي رفت، مجموعه شعر ديگري با عنوان «Flowers For Hitler» (1964) منتشر کرد و دو رمان نوشت؛ «The favorite Game» (1963) که در واقع مي شود گفت به نوعي چهره مرد هنرمند يهودي در مونترال است و «Beautiful Losers» که در 1966 منتشر شد و بوستون گلاب درباره آن نوشت؛ «جيمز جويس نمرده است، او در مونترال با نام کوهن زندگي مي کند». تاکنون هر يک از اين کتاب ها بيش از 800 هزار نسخه فروش رفته اند.

اما او نمي توانست به طور مداوم در هيدرا بماند. در سال 1988 در مصاحبه يي با مجله «Musician» در اين باره مي گويد؛ «براي نوشتن کتاب لازم است که در يک جا باشيد. بايد مطالب را از محيط پيرامون تان جمع آوري کنيد. به زني در زندگي تان نياز داريد، خوب است که چند تا بچه دور و بر شما باشند. لازم است جايي تميز و مرتب داشته باشيد. من اين چيزها را داشتم.»

کوهن به خاطر موسيقي به امريکا بازگشت و در نزديکي نشويل اقامت گزيد. در سال 1966 جودي کالينز در آلبومش دو ترانه از ترانه هاي لئونارد کوهن با نام هاي «Suzanne» و «Dress Rehearsal Rag» را خواند و در سال 1967 کوهن در «Newport Folk Festival» قطعاتي اجرا کرد. در اين فستيوال باب ديلن، بوريس اسپرينگستين و بيلي هاليدي نيز حضور داشتند. کريسمس همان سال شرکت کلمبيا اولين آلبوم کوهن را با نام « The songs of Leonard Cohen» منتشر کرد.

اين آلبوم باعث شهرت کوهن به عنوان خواننده شد و چنان تاثيرگذار بود که رابرت آلتمن در موسيقي فيلم

«Mc Cabe and Mrs. Miller» از لئونارد کوهن استفاده کرد. کوهن در سال 1969 دومين آلبومش را با نام «Songs From a Room» منتشر کرد و آلبوم سوم او با نام «Songs of love and Hate» جايگاهش را به عنوان يکي از بزرگان موسيقي تثبيت کرد. آهنگ هايي مثل «The Story of Isaac»، « Joan of Arc» و «Famous blue Raincoat» هنوز جزء محبوب ترين آثار او هستند. در سال 1972 او اولين آلبوم زنده اش با نام «Live Songs» را اجرا کرد که در آن قطعه يي را به صورت بداهه به مدت چهارده دقيقه نواخت. هرچند لئونارد کوهن موفق ترين ترانه سرا و خواننده اواخر دهه شصت نبود اما بدون شک يکي از محبوب ترين خوانندگان آن دوره به شمار مي آيد. او توانست حضور قابل توجهي در دهه هاي بعدي داشته باشد و موفق شد توجه منتقداني که ديگر به هم نسلان او توجه خاصي نشان نمي دادند را همچنان به خود معطوف کند. او ابتدا زندگي بسيار سنت شکنانه يي را در پيش گرفته بود که شامل سفر، ارتباطات از هم گسيخته و مصرف ال.اس. دي مي شد. در دهه 1990 کوهن شيوه زندگي اش را تغيير داد و در 1993 به مرکز ذن مونت بالدي پيوست. از آن زمان تاکنون او همچنان به طور نامنظم آثاري منتشر کرده است که از آن جمله مي توان به «Field Commander Cohen-Tour of1979 » و «Ten New Songs» اشاره کرد. در سال 2006 مستندي از زندگي کوهن ساخته شد که قرار است به زودي در اروپا نمايش داده شود.
عناوين اين صفحه
همان هميشگي ها
گفت وگو با ترنت رزنوردليل تازه يي داشتم
گم شده بودم من

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام