پنج شنبه، 28 تير 1386 - شماره 1446
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سياست
گزارشي ازچگونگي استقلال بحرين از ايران
جزيره بحران زا
م مهدوي اصل

فقط بهانه اي کوچک لازم بود تا بار ديگر تنش هاي نهفته بين ايران و اعراب سر باز کند و مساله اي به نام فارس - عرب هويدا شود.

حسين شريعتمداري مديرمسوول روزنامه کيهان در مقاله روز دوشنبه هفته گذشته روزنامه کيهان نوشت؛ «بحرين يکي از استان هاي ايران است و بحريني ها خواهان بازگشت اين جزيره به سرزمين مادري خود هستند.»

اين مقاله در روزهاي اخير منجر به واکنش مقام هاي اين کشور عليه ايران شده است، چنانچه منوچهر متکي وزير امور خارجه ايران روز جمعه عازم بحرين شد تا با مقام هاي اين کشور ديدار کند و متعاقباً محمدعلي حسيني سخنگوي وزارت خارجه هم اعلام کرد ايران حاکميت بحرين را به رسميت مي شناسد و درصدد الحاق دوباره اين جزيره کوچک به ايران نيست. البته چند صد بحريني هم مقابل سفارت ايران در منامه تجمع کردند و شعارهاي ضدايراني سر دادند و اعلام کردند نمي خواهند به ايران الحاق شوند.

به گزارش آسوشيتدپرس اين تجمع کنندگان که اکثر آنها سني بودند خواستار خروج سفير ايران و بسته شدن سفارت ايران در بحرين شدند. با اين حال پليس به آنها اجازه نداد به ساختمان سفارت نزديک شوند. گسترده شدن ابعاد اين ماجرا به آنجا ختم شد که حسين شريعتمداري در خصوص مقاله اخير خود در روزنامه کيهان در مورد جزاير سه گانه ايراني خليج فارس و بحرين گفت؛ اگرچه اين مقاله نظري بوده که از جانب من ارائه شده اما اين مساله نظر بسياري از مردم داخل کشور و نيز مردم بحرين است.

همچنين مديرمسوول روزنامه کيهان با اشاره به مقاله اي که روز دوشنبه هفته گذشته در اين روزنامه به قلم وي به چاپ رسيده است، گفت؛ در اين يادداشت اسناد غيرقابل انکاري از حاکميت قطعي و بلامنازع ايران بر جزاير سه گانه خليج فارس ارائه شده است.

وي ادامه داد؛ اين اسناد علاوه بر اينکه در وزارت خارجه ايران موجود است، در وزارت خارجه انگليس نيز موجود است و بخشي از آن نيز در سازمان ملل نگهداري مي شود. بخشي از اين اسناد توسط وزارت خارجه انگليس بر اين اساس که هر 30 سال يک بار برخي اسناد منتشر مي شود، منتشر شده است. شريعتمداري در عين حال تاکيد کرد آن مقاله ديدگاه شخصي اش بوده است.

جدا شدن بحرين از ايران

اما چرا نوشتن يک مقاله در روزنامه کيهان تا اين حد بحران زا شد؟ ماجرا به تاريخ معاصر بازمي گردد.

بحرين قسمتي از سرزمين ايران بود، اما در دوره انحطاط قاجاريه، دولت انگلستان از ضعف دولت مرکزي استفاده کرد و به موجب قراردادهايي که در سال هاي 1820 ، 1861 ، 1880 و 1892 با بحرين منعقد کرد، به تدريج بر نفوذ خود در آن سرزمين افزود و بعدها مدعي شد که از زمان قرارداد 1820 دولت انگلستان شيخ بحرين را مستقل مي شناخته است. دولت ايران نسبت به اين امر معترض بود و حتي در نوامبر 1927 مساله بحرين را به جامعه ملل ارجاع کرد، ولي راه حلي در اين مورد به دست نيامد. پس از جنگ جهاني دوم لوايحي در ايران به تصويب رسيد و به موجب آن دولت ايران موظف شد که نسبت به احقاق حقوق ايران در بحرين اقدام کند. همچنين دولت ايران در سال 1957 بحرين را به عنوان استان چهاردهم ايران اعلام کرد و در 1958 نيز از شيخ سلمان بن احمد الخليفه شيخ بحرين خواست که وفاداري خود را به دولت ايران نشان دهد. دولت ايران در مورد حاکميت خود بر بحرين چنين استدلال مي کرد؛

1- بحرين هرگز کشوري کاملاً مستقل نبوده و حاکميت ايران بر اين جزيره چندين قرن ادامه داشته است، به استثناي دوره کوتاه 1507 - 602 ميلادي که پرتغالي ها اين جزيره را اشغال کردند.

2- ايران هرگز حاکميت خود را بر بحرين به قدرت ديگري واگذاري نکرده و حاکم بحرين را به عنوان رئيس يک کشور به رسميت نشناخته است. حتي شاه در مارس 1968 مسافرت خود را به عربستان سعودي به خاطر اعتراض به اين کشور که از حاکم بحرين به عنوان رئيس يک کشور در ديدار از عربستان سعودي استقبال کرده بود، لغو کرد.

3- ايران حمايت بريتانيا را از بحرين به عنوان مداخله در امور داخلي جزاير و در نتيجه در امور داخلي خود تلقي کرده است.

اما 20 سال بعد سياست دولت ايران نسبت به بحرين تغيير کرد و ايران حاضر شد از حاکميت خود نسبت به بحرين صرف نظر کند. عللي که براي اين امر ذکر مي شد، متعدد بود. گفته مي شد که طي 150 سالي که بحرين از ايران جدا شده و تحت تسلط انگلستان بوده، سياست عربي کردن سکنه ايراني الاصل بحرين با موفقيت دنبال شده است و در نتيجه پيوند فرهنگي ايران با بحرين سست شده است.

بنابراين استقرار حاکميت ايران بر بحرين مستلزم استفاده از نيروهاي نظامي است و اين امر با سياست دولت ايران که مبتني بر حل اختلاف ها از طريق مسالمت آميز است، مغاير است و اين سياست را بارها در اختلاف هاي خود با عراق نشان داده است.

همچنين دولت عراق تبليغات شديدي عليه ايران انجام داده و ادعاي ايران نسبت به بحرين را حاکي از سياست توسعه طلبانه و امپرياليستي دولت ايران معرفي کرده بود. علاوه بر آن، تکريتي وزير دفاع عراق در مسافرت خود به بحرين در سال 1348 به شيخ بحرين اطمينان داده بود که از استقلال آن در مقابل ادعاهاي ايران حمايت خواهد کرد. ايران خواهان حفظ ثبات و امنيت منطقه خليج فارس بود و اين امر نه با استفاده از نيروي نظامي، بلکه با صرف نظر کردن از ادعاي حاکميت بر بحرين امکان پذير بود. به هر حال پس از مذاکرات مفصلي که بين ايران، انگلستان و شيوخ خليج فارس صورت گرفت، اين تفاهم به دست آمد که ايران حل مساله بحرين را به سازمان ملل ارجاع کند، ولي در مقابل نظر دولت ايران در مورد جزاير سه گانه تامين شود. در واقع تا زماني که حقوق ايران بر جزاير سه گانه تامين نشده بود، دولت ايران حاضر نبود از ادعاي حاکميت خود بر بحرين صرف نظر کند. پس از آن، نمايندگان ايران و بريتانيا در سازمان ملل متحد طي نامه هايي از دبير کل سازمان درخواست کردند که مساعي جميله خود را براي تعيين سرنوشت بحرين به کار گيرد. ماموريت دبير کل اعزام يک هيات «تحقيق» به بحرين بود تا در مورد خواست مردم بحرين درباره وضع آينده اين سرزمين تحقيق کند.

هيات سازمان ملل در مارس 1970 عازم بحرين شد و در 2 مه 1970 گزارش داد که اکثريت مردم بحرين خواهان استقلال هستند. پس از آن، شوراي امنيت گزارش دبير کل سازمان ملل را در 11 مه همان سال تصويب کرد. متعاقب آن دولت هاي ايران و بريتانيا بحرين را به عنوان يک کشور مستقل به رسميت شناختند. حل مساله بحرين از طرق مسالمت آميز نشان داد که برخلاف ادعاها و تبليغات عراق، دولت ايران نه تنها هيچ گونه سياست توسعه طلبانه اي در خليج فارس نداشته، بلکه حتي حاضر شده است اجازه دهد که قسمتي از سرزمين ايران از آن جدا شود. لازم به يادآوري است که سياست انگلستان نسبت به ايران موجب شد در قرن نوزدهم افغانستان، بخشي از بلوچستان و نيز قسمت هايي از سرزمين هاي غربي ايران جدا شود. ادامه همان سياست در قرن بيستم سبب تجزيه بخش ديگري از سرزمين ما شد.

منبع؛

کتاب بررسي تاريخي اختلافات مرزي ايران و عراق،

اصغر جعفر ولداني، نشر دفتر مطالعات سياسي - بين المللي، صفحات 431 تا 433
گزارشي از تحولاتدر روابط جنبش دانشجويي و اصلاح طلبي
آشتي اصلاح طلبانه

ايرج جمشيدي

آيا اصلاح طلبان درصدد برآمده اند با جنبش دانشجويي آشتي کنند؟ شاخه دانشجويي جبهه مشارکت به عنوان يکي از تشکل هاي اصلي اصلاح طلبان روز يکشنبه جلسه اي برگزار کرد که طي آن حدود 20 تن از شخصيت هاي مطرح اصلاح طلب به دفاع از ساحت دانشگاه پرداختند و خواستار تجديدنظر در سياست هاي دانشگاهي شدند. اگرچه طي دو سال گذشته سران اصلاح طلب به برخوردهايي که با دانشجويان به عمل آمده اعتراض کرده اند و خواستار آزادي دانشجويان بازداشتي هستند اما شايد اين براي اولين بار است که طي چند سال گذشته اصلاح طلبان جلسه اي براي جامعه دانشگاهي تشکيل مي دهند و با شور و حرارت به دفاع از دانشگاه و دانشجو مي پردازند.

به همين دليل بسياري از جلسه روز يکشنبه اين استنباط را کردند که آيا به واقع اصلاح طلبان درصدد دلجويي از دانشگاهيان و آ شتي اصلاح طلبانه با دانشجو برآمده اند؟ در جلسه دانشجويي روز يکشنبه گلايه هاي سياستمداران و دانشجويان از يکديگر مشهود بود اما با اين وجود تمايل به آشتي ميان سياستمداران و دانشگاهيان هم آشکارا به چشم مي خورد کما اينکه علي شکوري راد به عنوان اصلي ترين سياستمدار اصلاح طلب منتقد دفتر فعلي تحکيم وحدت ضمن اشاره به انتقاداتش از رفتارهاي دانشجويان تحکيم وحدت در عين حال تاکيد کرد که به هيچ وجه برخوردهاي صورت گرفته با جامعه دانشگاهي را نمي پذيرد و به آن اعتراض دارد. البته متقابلاً برخي از دانشجويان عضو تشکل هاي دانشجويي هم که در اين جلسه حضور داشتند به سخنان شکوري راد انتقاد داشتند اما در عين حال اعلام کردند نمي توانند خوشحالي خود را از جلسه ويژه اصلاح طلبان براي حمايت از دانشگاه پنهان کنند. به اين ترتيب رد و بدل شدن پيام هاي حمايت توام با انتقاد متقابل دانشگاهيان و اصلاح طلبان از يکديگر بيش از آنکه نشانه اي از نبش قبر تحولات گذشته باشد قرينه اي است به تمايل دو طرف براي آشتي؛ چرا که اينک جامعه دانشجويي و جريانات اصلاح طلب با مساله اي مشترک مواجه شده اند که مي تواند براي هر دو آنها خطرآفرين باشد . ظهور نشانه هاي حاکم شدن تندروي بر عرصه رسمي و غيررسمي سياست کشور هم اين خطر مشترک به حساب مي آيد. خطر مشترک تاکنون باعث شده برخوردهاي خشني با دانشگاه صورت بگيرد و حتي کار به جايي رسيده که طرح انقلاب فرهنگي دوم هم زمزمه مي شود؛ انقلابي که اگر اجرايي شود يقيناً دامن جريانات اصلاح طلب و دگرانديش دانشگاهي را اعم از دانشجو و استاد مي گيرد کما اينکه گوشه هايي از اين انقلاب فرهنگي هم به اجرا گذاشته شده و طي دو سال اخير بسياري از اساتيد بازنشسته و محدود شده اند و دانشجوياني نيز با احکام انضباطي و قضايي روبه رو شده اند. بسياري از نشريات دانشجويي توقيف شده و در عين حال تعدادي دانشجو نيز بازداشت شده اند. متقابلاً جريانات اصلاح طلب هم از تندروها آسيب ديده اند. آنان اکنون از کمترين مانور سياسي در کشور برخوردارند. جز تعداد قليلي از آنان آن هم به صورت غيرموثر کسي از آنان در حاکميت حضور ندارد. نشريه هاي شان توقيف شده و براي فعاليت سياسي شان هم محدوديت به وجود آمده ضمن اينکه محدوديت هاي بيشتر در آينده هم محتمل است. به اين ترتيب براي هر دو طيف به اندازه کافي انگيزه براي ائتلاف و فراموشي اختلافات گذشته به وجود آمده است، چرا که زماني دانشجويان از اصلاح طلبان انتقاد مي کردند که به اندازه کافي در مقابل تعرض به جامعه دانشگاهي ايستادگي نمي کنند. در اعتراض به همين وضعيت بود که دانشگاهيان برخورد سردي با تحصن 26 روزه نمايندگان اصلاح طلب در مجلس ششم کردند. شايد آن روز مجلس ششم اصلاح طلب تصور نمي کرد وقتي در اعتراض به ردصلاحيت سه هزار داوطلب انتخابات مجلس هفتم اعلام تحصن مي کند دانشگاهيان اين چنين واکنش سرد نشان دهند.

البته فقط دانشگاهيان نبودند که به اين تحصن واکنش سرد نشان دادند بلکه ساير نهادها و گروه هايي هم که انتظار مي رفت به دفاع قاطع از تحصن نمايندگان بپردازند، نيز اين چنين نکردند و به اين ترتيب راه براي کساني باز شد که مترصد فرصتي بودند تا در يک رقابت بدون رقيب کرسي هاي پارلمان هفتم را درو کنند. غيبت دانشجويان در آن ماجرا محسوس بود. دانشجويان از اصلاح طلبان مجلس ششم گلايه مي کردند چرا زماني که آنان مورد تعرض مخالفان دانشگاه قرار مي گرفتند تحصن نکردند اما اکنون که پاي انتخابات به ميان آمده است تحصن هاي اعتراض آميز و دسته جمعي شروع مي شود؟ در واقع دانشجويان در آن تحصن به تنبيه اصلاح طلبان به خاطر آنچه آن را بي توجهي اين جريان به دانشگاه مي ناميدند، پرداختند. اما اين استدلالي است که همواره از سوي جريانات سياسي اصلاح طلب رد شده است. از يکسو اصلاح طلبان تاکيد مي کنند تحصن 26 روزه فقط به خاطر ردصلاحيت تعدادي از نمايندگان مجلس ششم نبود بلکه به اين دليل بود که از ديد آنان جريان تندرو درصدد برآمده با حذف رقبا تمام مناصب رسمي کشور را به دست گيرد.

اصلاح طلبان در عين حال اين استدلال دانشجويان را رد مي کردند که مجلس ششم در مقابل تعرض ها ايستادگي نکرده است بلکه بيشتر از آنچه اتفاق افتاد زورشان نمي رسيد. با اين وجود استدلال هاي اصلاح طلبان باعث رضايت خاطر دانشجويان نشد و آنان همچنان برمدار اعتراض به اصلاح طلبان مي چرخيدند. حتي زماني که پنج نماينده عضو فراکسيون دانشجويي اصلاح طلب مجلس ششم هم در اعتراض به برخوردهاي صورت گرفته با دانشجويان در سال 1382 اعلام تحصن کردند اين مساله هم باعث نشد در رابطه تيره شده دانشگاه - اصلاح طلبان تحول جدي به وجود آيد؛ چرا که در اين تحصن فقط پنج نماينده اي حضور داشتند که سابقاً عضو تشکل هاي دانشجويي بودند و از سوي ديگر اين تحصن به صورت نيم بند به اجرا درآمد و نهايتاً ناکام ماند چرا که اين نمايندگان 24 ساعت بعد پايان تحصن خود را اعلام کردند و تمامي نگاه ها متوجه فشارهاي پيدا و پنهاني شد که توامان بر مجلس و دانشگاه وارد مي شد. به هر حال تا زماني که اصلاح طلبان در حاکميت حضور داشتند روابط دانشگاه و احزاب اصلاح طلب چندان دوستانه نبود و گلايه ها باقي ماند. اما شکل گيري مجلس هفتم و دولت نهم پاياني بود بر دعواي دانشگاه و اصلاح طلبان؛ چرا که ناگهان همه چيز عوض شد و موضوع مشترک از راه رسيد. جريانات سياسي جديدي از دل مجلس هفتم و دولت نهم سربرآوردند که به دانشگاه و اصلاح طلب ديدگاه مثبتي نداشتند. بعد از اخراج اصلاح طلبان از حاکميت نوبت به دانشگاه ها رسيده بود. در گام اول روسايي براي دانشگاه هاي مهم کشور منصوب شدند که به صراحت هدف خود را پاکسازي دانشگاه از وجود عناصر ناباب اعلام کردند. کمي بعد بازنشسته کردن اساتيدي که به دگرانديشي مشهور بودند در کنار ايجاد محدوديت براي تشکل ها و نشريات دانشجويي نشان داد که مصداق عناصر ناباب از ديدگاه مديران جديد دانشگاهي چيست. در واقع از ديدگاه اين مديران، صاحبان انديشه هاي انتقادي و دگرانديش عناصر ناباب شناخته مي شدند که بايد به هر قيمت ممکن محيط دانشگاه را از وجود آنان پاک کرد. طي دو سال گذشته هم اين سياست به استراتژي اصلي تبديل شده و در همين راستا هم بازنشسته کردن ها، اخراج ها، تعليق ها و توقيف هاي دانشجويي صورت گرفته است.

شايد به همين دليل است که اصلاح طلبان زمان را براي آشتي مناسب ديده اند و با تشکيل جلسات خاص حمايت از دانشگاهيان درصدد برآمده اند راهي را براي التيام زخم هاي گذشته و حتي فراموشي آن بيابند. اينک اصلاح طلبان و دانشگاهيان به اندازه کافي هزينه هاي اختلافات گذشته را پرداخت کرده اند و شايد هيچ کدام تمايلي به پرداخت هزينه بيشتر ندارند. از همين رو آنان ترجيح داده اند به جاي نبش قبر گذشته به ترسيم آينده بپردازند و راهکارهاي مقابله با تندروي را بيابند.
مصطفي معين هم نادرست مي گويد هم درست نمي گويد*
سکتاريسم رفرميستي
محمد قراگوزلو

نه مصطفي معين، نه محمد خاتمي و نه هيچ فرد و حزب و گروهي- اعم از چپ يا راست؛ اصلاح طلب يا محافظه کار و...ـ در ايران و هرجاي ديگري از جهان مساوي و مترادف «دموکراسي و حقوق بشر» نيست. چنانکه هيچ جريان فکري مشخص سياسي عين يا برابر ديانت و عدالت خواهي نيست. اين مولفه معترضه را گفتم تا گفته باشم در آستانه انتخابات مجلس هشتم، اگر اصلاح طلبان دولتي (دوم خردادي ها) به نقد علمي و منصفانه عملکرد گذشته خود نپردازند و به تعليل و تحليل واقع بينانه دلايل علمي سه شکست پي درپي (شوراهاي دوم شهر و روستا، مجلس هفتم و رياست جمهوري نهم) دست نزنند و مانند يکي دو سال گذشته همچنان سر در لاک فرار به جلو و فرافکني فرو کنند؛ ترديد نداشته باشيم- و شک نداشته باشند- که در انتخابات آينده (مجلس هشتم) راه به جايي نخواهند برد. واقعيت اين است که جريان فکري اصلاح طلبي دولتي در ايران هيچ گاه به طور جدي در معرض نقد دروني و بيروني قرار نگرفته است. اگر هم نقدي به اين جريان وارد شده هرگز در رسانه هاي وابسته به اين جريان مجال انعکاس نيافته است.1 منظور من از نقد البته و قطعاً مطالب مطايبه گونه اي که از تريبون هاي جناح راست مطرح مي شود و اصطلاحات را «توطئه» مي خواند، نيست. مقصود من از نقد؛ آنچه امثال جلايي پور، علوي تبار، ميردامادي، باقي، محمدرضا خاتمي و امثال ايشان در رسانه هاي اصلاح طلب مطرح مي کنند نيز نيست. افرادي که خود در متن و بطن رهبري جنبش اصلاح طلبي دولتي بوده اند و به سختي مي توانند اشتباهات خود را به محک نقد و داوري بزنند و به سبب بيراهه بردن جنبش جامعه مدني و فراگرد دموکراسي خواهي ملت ايران بايد عذرخواهي کنند و براي يک بار هم که شده بپذيرند که؛ کم غلط نرفته اند، کم خارج نزده اند، ظرفيت هاي فربه «اعتماد ملي» را که در دوم خرداد 76 مجاني به پاي ايشان ريخته شد، کم حراج نکرده اند، «سرمايه اجتماعي» را که در انتخابات مجلس ششم و رياست جمهوري هشتم پشتوانه ايشان قرار گرفت، کم ارزان نفروخته اند... مقدمه هر نقد درون زا پذيرش اشتباهات فردي و گروهي است. جنبشي که غالب رهبران سياسي اش تفاوت هاي نظري تاکتيک و استراتژي و تباين مفهومي پروسه و پروژه را نمي دانستند و گمان مي کردند شبه تاکتيک هايي از قبيل «فشار از پايين، چانه زني از بالا»، «عبور از خاتمي»، «آرامش فعال»، «خندق» و... مي تواند نقش راهبردي در ماجراي سه فراگرد دموکراتيزاسيون و تحقق مطالبات اصلاح طلبانه مردم ايران ايفا کند، به نحوي ساده و پيش بيني پذير، شکست اش قابل تصور و محتمل بود. جنبشي که به جاي تشکيل حزبي فراگير- آن هم بلافاصله پس از دوم خرداد 76- و تجمع نيروهاي خود و تدوين و تنظيم تاکتيک و استراتژي مناسب و مطلوب به منظور پاسخگويي به مطالبات متراکم و معوقه مردم، به صورتي متشتت و 18گانه انشقاق يافت، جنبشي که همه اعضاي اصلي بزرگترين جريان تئوريک اش، در يک فولکس واگن خلاصه مي شد؛ جنبشي که يک شبه از «جبهه مشارکت» به «حزب مشارکت» تغيير عنوان مي داد و با وجودي که دو رکن مهم قدرت را (قوه مجريه و قوه مقننه در کنار شهرداري ها) در قبضه خود داشت اما قادر نبود چنان وزن سياسي خود را به کل قدرت تحميل کند که دست کم رسانه اش (روزنامه «مشارکت» يا «نوروز» يا «ياس نو») را حفظ کند؛ جنبشي که رهبرانش قادر به حرکت از ايده به تئوري و از تئوري به استراتژي نبودند. جنبشي که نامزد انتخاباتي اش در جريان رياست جمهوري نهم از اتوريته يک سياستمدار بي بهره بود البته در اين مجال قصد بررسي و نقد مواضع مصطفي معين در جمع «شاخه جوانان جبهه مشارکت کاشان» را ندارم و بر آن نيستم به مسائل مطروحه تحت عنوان «حقوق بشر و دموکراسي راي آور نبود» که در روزنامه شرق (15 جولاي 2007) منعکس شده است، وارد شوم. ماجرا واضح تر از آن است که محتاج احتجاج باشد. با اين همه، مايلم چند نکته را اشاره وار بگويم و بگذرم.

مهمترين اصلي که هيچ گاه نبايد فراموش شود اين است که شکست اصلاح طلبان دولتي در انتخابات سوم تير 1384 و پيش از آن در دو انتخابات مجلس هفتم و شوراهاي دوم نه به مفهوم شکست جنبش اصلاح طلبانه ملت ايران است و نه به مثابه راي نياوردن «حقوق بشر و دموکراسي». از يک منظر ادعاي جناب مصطفي معين که معتقد است غدر انتخابات رياست جمهوري نهمف، «حقوق بشر و دموکراسي راي آور نبود» مستقيماً به اين معنا است که؛

الف- ملت ايران گرايش يا علاقه اي به حقوق بشر و دموکراسي ندارد و به تبع اين سوءعلاقه يا سوءهاضمه فکري (استغفرالله) به اين دو مولفه حياتي- که طبيعي ترين حق هر جامعه مدرن و حتي سنتي است- راي نداده است.

ب- مصطفي معين و افراد و گروه هاي هوادارش عين يا مساوي حقوق بشر و دموکراسي تشريف داشته اند و از آنجا که ايشان در همان دور اول انتخابات حذف شده اند، پس لاجرم و به تعبير جناب معين «حقوق بشر و دموکراسي» راي نياورده است.

ج- لازم است مصطفي معين و دوستانش بدانند که نه فقط در ايران- که قديمي ترين دموکراسي پارلماني در آسيا را با انقلاب مشروطيت نمايندگي مي کند- بلکه حتي در عقب مانده ترين سرزمين هاي آفريقايي و آسيايي نيز حقوق بشر و دموکراسي مطلوب ترين و راي آ ورترين خواست مردم است. مي خواهم بگويم که حذف زودهنگام نامزد «اصلاح طلبان پيشرو» به هر مقوله مربوط يا نامربوطي ارتباط معنادار يا بي معنا پيدا کند به طور قطع به «راي نياوردن حقوق بشر و دموکراسي»، کمترين پيوندي نمي خورد. من از عبارت شعارگونه شگفت زده نيستم به چند دليل.

ردصلاحيت اوليه معين حاوي پيام هاي ويژه اي بود که نه او به درستي دريافت و نه احزاب و افراد حامي اش. با اين همه وظيفه ملي خود مي دانم به خاطر در پيش بودن انتخابات مجلس هشتم و امکان ردصلاحيت افراد مختلف- داخل پرانتز- به يکي دو نکته ظريف اشاره کنم و کمي به حاشيه بروم.

طرح اين مساله که منابع اطلاعاتي افراد وابسته - نهادهاي فعال نظارتي در شهرها- از کجا و چگونه تغذيه مي شوند، محتاج تاملي جدي است. چرا که به اعتبار همين اطلاعات است که افراد تاييد يا ردصلاحيت مي شوند.

ديگر اينکه چقدر خوب است هنگام ثبت نام، فرم ويژه اي در اختيار نامزدان انتخابات قرار گيرد و اين گزينه ها در فرم مربوطه لحاظ شود؛

در صورت ردصلاحيت و اعتراض به آن آيا تمايل داريد؛

?دليل يا دلايل آن (ردصلاحيت) مستقيم و محرمانه در اختيار شخص شما قرار گيرد؟

?دليل يا دلايل آن (ردصلاحيت) مستقيم و محرمانه در اختيار شخص شما و گروه يا حزب حامي شما قرار گيرد؟

?دليل يا دلايل آن (ردصلاحيت) به صورت سرگشاده در اختيار رسانه ها قرار گيرد؟

چنين رويکردي نه فقط گامي بلند در راستاي تحقق يکي از ارکان چهارده گانه توسعه سياسي يعني شفافيت و علنيت قدرت سياسي به شمار تواند رفت و اعتبار و آبروي افراد را نيز به شکل ايجابي حفظ خواهد کرد بلکه به تصريح دو معماي ديگر ياري خواهد رساند.

?از ردصلاحيت شد گان سلب بهانه خواهد کرد و قضاوت را به افکار عمومي خواهد سپرد.

?شوراي نگهبان را از معرض «اتهام» ردصلاحيت هاي سليقه اي و جناحي تبرئه خواهد کرد.

اگر انتخابات و نامزد شدن را به نوعي رستاخيز سياستمداران و به روي باسکول رفتن و تعيين وزن و اندازه ايشان بدانيم و عوارض آن را طبيعي تلقي کنيم، چه خوب است همه نامزدان- به ويژه نامزدان احزاب و گروه ها- گزينه سوم را انتخاب کنند و بي پروا از هزينه احتمالي افشاي «سوءسابقه، » خود- با تاکيد بر اين که اصل بر برائت است- وارد انتخابات شوند.

درباره حذف زودهنگام مصطفي معين سخن مي گفتيم. ادامه دهيم.

چنانکه دانسته است معين پيش از آغاز رقابت هاي انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري و در آزمون اسراروار نظارت ردصلاحيت شد و اگر نامه مقام رهبري نبود هرگز نمي توانست وارد رستاخيز 27خرداد 1384 (دور نخست انتخابات نهم) شود تا وزن سياسي خود را- نزد افکار عمومي- اندازه بگيرد.

مساله اين است که مصطفي معين از آن ميزان اتوريته و هژموني برخوردار نبود که در ماجرايي مهم مانند انتخابات رياست جمهوري، شخصيت خود را به اعضاي شوراي نگهبان- به رغم ميل شان- تحميل و ديکته کند. کاري که محمد خاتمي کرد. در شرايطي کاملاً مساوي. دو وزير مستعفي. در دو برهه ويژه. و به اعتبار همين ادعا، معتقدم اگر در انتخابات نهم خاتمي- با وجود همه ضعف هاي هشت ساله اش- مي توانست براي سومين بار نامزد شود به طور قطع در همان دور نخست پيروز انتخابات بود.

د- من به هيچ عنوان معتقد نيستم که در جريان انتخابات رياست جمهوري نهم شعار «حقوق بشر و دموکراسي» معين مغلوب شعار «عدالت اجتماعي» احمدي نژاد شد. هرگز. آنچه در انتخابات نهم رقم خورد بيش از آنکه به قدرت و قوام سياسي اجتماعي و برنامه هاي جناح راست راديکال مربوط شود به آشفتگي و سراسيمگي «اصلاح طلبي پيشرو» وصل مي شد. معين و حاميانش اگر در اين ادعا- که در صورت انصراف به سود هاشمي رفسنجاني کنار مي رفت- صادق بودند، از همان ابتدا يا مدت ها قبل از انتخابات بايد چنين مي کردند. حزب مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب (هواداران اصلي معين) خوب مي دانستند که پس از محمد خاتمي، فرد مناسبي براي پيروزي در مرحله نخست انتخابات در ميان خود ندارند. اشتباه نشود. نگارنده قصد هواداري از هاشمي رفسنجاني يا فرد ديگري را ندارد.

هـ- در جريان انتخابات نهم رياست جمهوري هر يک از نامزدان دعوت شبکه دوم سيما را اجابت کردند و به برنامه بعد از خبر (ساعت 30/22) رفتند و با مجري آن سخن گفتند. در واقع با مردم سخن گفتند. مصطفي معين همان ساعت و همان لحظه که در پاسخ سوال مجري سيما پيرامون «نظارت استصوابي» سخن گفت، انتخابات را باخته بود. او در آن برنامه حتي پنج درصد از شيوايي و فصاحت سخن گفتن احمدي نژاد و ترجيحاً هاشمي رفسنجاني را از خود بروز نداد.

*منظورم اشاره اي وارونه به اين دو عبارت است؛ نادرست گفتن، درست نگفتن نيست، درست نگفتن، نادرست گفتن نيست،

پي نوشت؛

1- مانند نقدهاي بي طرفانه اين قلم درباره رويکرد محافظه کارانه ميرحسين موسوي نسبت به مشارکت سياسي
خودشيفتگي عوارض و درمان
دکتر ابراهيم يزدي


پس آيا ديدي آن کس را که هواي (نفس) خويش را معبود خود قرار داده و خدا او را از روي علم (به اينکه پذيراي هدايت نبود) گمراه ساخته و بر گوش و دلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا، چه کسي او را هدايت خواهد کرد؟ آيا متذکر نمي شويد.

1- خودشيفتگي يک بيماري يا عارضه رواني - ذهني در بسياري از آدميان است. همه آدم ها، صرف نظر از رنگ، نژاد، دين، مليت و جنسيت، به درجات متفاوت، کم يا زياد شيفته و مجذوب خود هستند.

اين ويژگي رفتاري در قرآن کريم در قالب خداگونه کردن نفس آمده و در جاي جاي قرآن به اين پديده انساني پرداخته است و آن را ريشه بسياري از انحراف ها و ظلم ها و رويدادهاي فاجعه آميز بشري مي داند.

علاوه بر سوره جاثيه (آيه 23)، که در ابتداي مطلب آمده، در سوره فرقان آيه 43 نيز آمده است که؛ اîرîيîتî مîنٍ اًتٌخذî اًلهîهï هوئهï اîفîانîتî تکîوïنï عîلîيه وکيلا؛ آيا آن کس را که هواي نفسش را به خدايي گرفته بود ديدي، آيا تو ضامن او هستي،

در سوره قصص آيه 50، نيز همين معنا بيان شده است؛ وî مîنٍ اîضلٌï مًمٌîنً اًتٌبîعî هîويهï بًغîيرً هïديً، مًنî اللهً اًنٌ اللهî لايîهدي القوم الظالمين - و کيست گمراه تر از آن که به غير از هدايت خدا، از هواي نفس خود پيروي کند. بي ترديد خدا مردم ستمگر را هدايت نمي کند.

2- در هر سه آيه ذکر شده، موضوع اصلي کسي است که خود را، يعني تمايلات، آرزوها، آرا و افکارش را محور اصلي انگيزه هاي زندگي، هم سطح خداوند، قرار داده است. علاوه بر اين در اين سه آيه، ويژگي هاي رفتاري اين افراد بر شمرده شده است.

1-2- گمراه ترين افراد هستند.

2-2- از مصاديق ظلم و ظالم هستند.

3-2- هيچ کس، حتي پيامبر خدا هم، نمي تواند کاري براي رهايي آنها از اسارت در سلول انفرادي هواي نفس شان، انجام دهد و خداوند هم آنها را هدايت نمي کند.

زيرا خداوند مي داند که آنها، زمينه براي پذيرش هدايت را ندارند.

4-2- ابزارهاي درک و فهم آنان، گوش و چشم و قلب، به کلي فلج شده است. در گفتمان قرآني، گوش ابزار استفاده از تجارب سايرين است. وقتي اين گوش بسته شده باشد، يعني فرد با محور قرار دادن خود، حاضر به شنيدن تجارب ديگران نباشد و چشمانش را پرده بپوشاند، يعني حاضر به ديدن واقعيت ها نباشد. مراکز درک و استنباط و فهم قضاياي بيروني يا قلب او فلج خواهند بود.

در قرآن کريم رابطه ويژه اي ميان فواد، قلب و صدر وجود دارد. جايگاه هاي درک و فهم و همچنين، اراده فرد - خواستن يا نخواستن- در اين سه ارگان قرار دارند. اما اينکه اين سه ارگان در کجاي بدن انسان قرار دارند، بحث متفاوتي است و ورود به آن در اين بررسي مورد نظر نيست. اهميت اين بحث و بررسي از آنجا سرچشمه مي گيرد که تاريخ بشر سرشار است از شخصيت هاي برجسته اي که بر مسير تاريخ و حيات ميليون ها انسان اثر گذاشته اند، هم اثرات مثبت و هم اثرات منفي. پيامبران نمونه ها و مصاديق و الگوهاي خير و خوبي و صلح و دوستي براي بشريت هستند. از ميان دانشمندان رشته هاي مختلف نيز کساني بوده اند و هستند که محصول کارشان خوبي و راحتي براي تمامي انسان ها، بوده است. نظير مخترعين و مکتشفين و غيره.

اما تاريخ شخصيت هاي مخرب نيز فراوان داشته است؛ فرعون، نمرود، اسکندر، نرون، ضحاک، هيتلر و استالين، موسوليني، آتيلا و... در همين اواخر صدام حسين. تمامي اين شخصيت هاي مخرب و ويرانگر تاريخ يک ويژگي مشترک داشته اند و آن خودشيفتگي است و اينکه خود را خداي مورد پرستش و بندگي اطاعت از آن، قرار داده اند.

3- خدا انگاري هواي نفس يا خود خدا انگاري(Theomonism)، يعني فرد نفس و شخص خود و آرا و عقايد و تمايلاتش خود را محور اصلي انگيزه خود در تمامي اعمالش قرار بدهد. به عبارت ديگر اگرچه نياز به خدا از درون هر انساني سرچشمه مي گيرد، اما فرد خودشيفته، نفس خود يا خويشتن را به جاي خدا مي گيرد و پرستش «خود» را جايگزين پرستش خدا مي سازد اين ويژگي رفتاري را مي توان معادل ايگوتيزم (Egotisim)، ايگوايزم (Egoism) يا ايگوسانتريسم (Egocentrism) در روان شناسي دانست. همه اين ويژگي ها را مي توان «خودخواهي و خودپسندي» تعريف کرد. در روان شناسي اين نوع افراد را «خودشيفته يا نارسيست» مي نامند.

خودشيفتگي يا نارسيسيسم (narcissism) ابتدا توسط فرويد مطرح و سپس ساير روان پزشکان به آن پرداختند و توسعه دادند.

نارسيسيسم از واژه يوناني نارسيسوس، يکي از داستان هاي اساطيري يونان قديم، گرفته شده است. سفيسوس(cephissus) «پسر خداي رودخانه» زيبايي خيره کننده اي داشت. مادرش به او توصيه کرده بود که اگر مي خواهد عمر طولاني داشته باشد، هرگز به چهره و اندام خود نگاه نکند. از طرف ديگر وي عشق يک پري کوهستاني به نام نمسيس (nemsis) را رد مي کند و به نفرين او، عاشق انعکاس تصوير خود در آب مي شود. او هر روز به آب نگاه مي کرد و بدون آنکه بداند، تصويري را که در آب مي بيند خود او است، به آن عاشق شده بود. در فرصتي به تصوير خود در آب چشمه آنقدر نزديک مي شود که در آب مي افتد و غرق مي شود. مي گويند در محل دفن او گل نرگس سبز شد. شايد گل نرگس را هم، چون سرش پايين است و به تصويرش در آب مي نگرد، نرگس خوانده اند. شايد بر اساس همين داستان اسطوره اي است که در ادبيات يونان قديم، نگاه به تصوير خود در آب مکروه يا حرام بوده است. در ادبيات عرفاني اين گونه خويشتن دوستي، بلا و فتنه تلقي مي شود و چشم پسند خويشتن را از هر چشم بدي کشنده تر مي دانند؛

«پر طاووست مبين و پاي بين/ تا که سوءالعين نگشايد کمين.»

شخص خود شيفته، عاشق، سرگشته و حيران و آشفته خويش است و نواقص و عيوب خود را اصلاً نمي بيند يا ناديده مي گيرد.

در روان شناسي و روانکاوي به شخصي که شيفته خود باشد نارسيست مي گويند. در گفتمان روان شناسي ايران «نارسيسيسم» خود شيفتگي، خودپسندي افراطي، خود دوستي جنون آميز ترجمه شده است.

ريشه واژه نرگس در فارسي از لغت يوناني نارکيسوس (Narkissos) است و نرجس معرف آن است. اما در فارسي اين معناي اسطوره اي نرگس از بين رفته و اسم گلي است، اما ظاهراً برخي از وجوه معنايي آن، حفظ شده است؛ نظير «نرگس مشهود، نرگس بيمار (چشم خمار آلود)، نرگس مست». در اين موارد به رابطه چشم و رفتار خود محورانه اشاره دارد، اما از جانب ديگر «نرگس مسکين، نرگس سرافکنده، نرگس بينا» رفتارهاي متواضعانه را بيان مي کند. 1

4- انواع خودشيفتگي؛ خودشيفتگي مي تواند فردي باشد يا جمعي

الف - خودشيفتگي فردي - آنچه روان شناسان به طور معمول مطرح مي کنند خودشيفتگي فردي يا شخصيت خودشيفته (Narcisstic Personality) است.

خودشيفتگي فردي درجاتي دارد، ممکن است خفيف و خوش خيم باشد يا شديد و بدخيم (يا روان نژندي خودشيفته Narcisstic Neurosis). يکي از انواع خودشيفتگي خوش خيم به نام «خودشيفتگي نخستين نوزاد» در نوزادان ديده مي شود. خودشيفتگي يا خودمرکز بيني خصوصيت شخصيت کودک است. پياژه مي گويد؛«ساختمان تفکر کودک خودمرکز بينانه است... کودک از نظر فکري خود را مرکز جهان مي بيند و همه چيز را با عينک خاص خويش مي بيند و تنها به خود مي انديشد.»

نمونه اي از خودشيفتگي بدخيم در برخي از بيماران رواني به نام «خودشيفتگي شخص ديوانه» رايج است.

خودشيفتگي مطلق يکي از مصاديق روان پريشي است، شخص با واقعيت هاي جهان بيرون بريده مي شود. بيمار خود را جانشين واقعيت ها مي سازد؛ تماماً از خويشتن سرشار است و خودش «خدا» و «جهان» شده است. خودشيفتگي فردي ممکن است به پارانوئيا منجر شود. پارانوئيا نوعي اختلال ذهني است که با هذيان هاي منظم که به صورت سيستمي در آمده اند و بر زندگي روزانه شخص اثر مي گذارند، مشخص مي شود. اين هذيان ها شامل هر چيزي است که در اطراف شخص وجود دارد. در اشخاص پارانوئيايي، به جز اين سيستم هذياني، ساير شخصيت فرد دست نخورده باقي مانده است. به همين علت، در برخورد با اشخاص پارانوئيايي، معمولاً اطرافيان وي درباره سلامتي و بيماري اش دچار ترديد و تزلزل مي شوند. اين افراد معمولاً بسيار باهوش و سريع الانتقال نيز هستند.

برخي از روانکاوان از نوع ديگري از خودشيفتگي فردي نيز نام برده اند که مرز سلامت و جنون است و معمولاً در کساني که به قدرت فوق العاده مي رسند بروز مي کند. از نمونه هاي تاريخي آن مي توان فراعنه مصر، استالين و هيتلر را نام برد. به اين نوعي خودشيفتگي «ديوانگي قدرت» نيز گفته مي شود. آلبرت کامو در «کاليگولا» (Caligula) رفتارها و ويژگي هاي شخصيتي خودشيفته ديوانه قدرت را به تصوير کشيده است. 2

اريک فروم در توضيح اين نوع خودشيفتگي مردان به قدرت رسيده، مي نويسد؛ «همگي آنها از ويژگي هاي معين و مشابهي برخوردار هستند. به قدرت مطلق دست يافته اند، کلام شان معيار غايي قضاوت، در همه چيز از جمله مرگ و زندگي است؛ ظاهراً توانايي آنها براي انجام آنچه مي خواهند انتهايي ندارد؛ خداياني هستند که تنها بيماري و کهولت و مرگ محدودشان مي کند. با تلاشي مذبوحانه مي کوشند با تفوق بر محدوديت وجود انسان، براي مساله وجود انسان راه حلي بيابند. مي کوشند چنين وانمود کنند که شهوت و قدرت شان را حدي نيست، از اين رو با زنان بي شمار همبستر مي شوند، مردمان بي شماري را مي کشند، در هر جا قصري مي سازند و «ماه را مي خواهند» و «ناممکن را طالبند». اين نوعي ديوانگي است که در شخص مبتلا بيشتر و شديدتر مي شود. هر اندازه براي خدا شدن بيشتر بکوشد، بيشتر از نوع بشر دور مي شود؛ اين جدايي او را وحشت زده تر مي سازد، همه دشمن او مي شوند و براي مقابله با وحشت حاصل از آن ناگزير است بر قدرت، بيرحمي و خودشيفتگي خويش بيفزايد. اگر تنها يک عامل وجود نمي داشت، اين ديوانگي قيصري جز جنون محض نمي بود؛ قيصر با قدرت خود، واقعيت را، در برابر تخيلات خود شيفته خويش، به زانو درآورده است. همه را واداشته است تا او را خدا دانند، يعني؛ قدرتمندترين و خردمندترين. پس جنون خودبزرگ بيني اش احساسي معقول به نظر مي رسد. از سوي ديگر، مردمان بسياري به او نفرت مي ورزند و مي کوشند تا او را براندازند و بشکنند، پس سوء ظن هاي بيمارگونه او آنقدرها هم عاري از واقعيت نيست. در نتيجه، احساس نمي کند که تماس با واقعيت را از دست نهاده است. پس، هرچند به وضعي ناپايدار و مشکوک، مي تواند از اندک سلامت عقلي برخوردار باشد.» 3

ب - خودشيفتگي گروهي - خود شيفتگي فردي مي تواند به خودشيفتگي گروهي تبديل شود. در خودشيفتگي فردي، تصوير متورم و بادکرده از «خويش»، به آنچه به «من» فرد خودشيفته تعلق داشته باشد، به جمعي که وي به آن تعلق دارد تعميم و تسري پيدا مي کند. نژاد، ملت، دين، حزب و قبيله فرد خودشيفته، جايگزين «من» و «خانواده من» وي مي شود. هنگامي که اين جابه جايي به يک گرايش غالب تبديل مي شود، قبول آن «عقلاني» و خودشيفتگي فردي به خودشيفتگي جمعي بدل مي شود. اعضاي چنين جامعه اي خود را «تحسين برانگيزترين مردم عالم تصور مي کنند؛ «فقط ما» پاک و منزه هستيم و شايسته ايم، ديگران همه احمق و نادان هستند». اعضاي اين جامعه، حتي هنگامي که از نظر فرهنگي يا اقتصادي عقب مانده و محروم هم باشند، چون خود را به «گروه» برتر خواه ديني، حزبي، نژادي و ملي، چون «سفيد و آريايي»، کاتوليک، مسيحي، يهودي، مسلمان، شيعه و سني وابسته مي دانند، مهم و از مهمترين ها تصور مي کنند. ادامه خودشيفتگي گروهي، همچون خودشيفتگي فردي، به بيگانه هراسي و انزواي گروهي

(Group Solipsism) منجر مي شود. خودشيفتگي گروهي نيز درجات و ابعاد دارد و مي تواند خفيف و خوش خيم يا شديد و بدخيم باشد.

خودشيفتگي گروهي، نظير خودشيفتگي فردي به قول اريک فروم، يکي از مهمترين سرچشمه هاي خشونت و پرخاشجويي انسان است. بخشي از خشونت هاي جمعي، مانند ساير گونه هاي پرخاشجويي از نوع دفاعي، واکنشي در برابر يورش به ارزش ها و تعلقات حياتي جامعه هستند اين نوع خود شيفتگي گروهي از نوع خوش خيم آن است.

5- عوارض خودشيفتگي

1-5- استکبار يکي ديگر از عوارض بسيار رايج خودشيفتگي است.

واژه استکبار در قرآن به معناي خود را بزرگ پنداشتن است. استکبر يعني تکبر ورزيد و خود را بزرگ پنداشت.

الکبر يعني خودبزرگ بيني، اين واژه معادل مگالومانيا (Megalomania) در روان شناسي است.

قرآن کريم در حالي که خودبزرگ بيني را به شدت مردود و ضد توسعه انساني و مخرب مي داند، ويژگي هاي دو نمونه از خودشيفتگان تاريخ را بر مي شمارد؛ ابليس و فرعون

در مورد ابليس؛ « و اذا قلنا للملائکه اسجدوالادم فسجدوا الا ابليس ابي و استکبر و کان من الکافرين (بقره 34)؛ به فرشتگان گفتيم؛ آدم را سجده کنيد، همه سجده کردند جز ابليس که سر باز زد و برتري جست و او از کافران بود. ابليس چون منشاء پيدايش خود را از آتش مي دانست و از «خود راضي» و «خود محور» بود، رفتار متکبرانه داشت حاضر نشد از امر خدا در سجده به آدم اطاعت کند.

اما فرعون به معناي آدم سرکش و ياغي، نام پادشاهان مصر است. نام فرعون به عنوان نماد يک قدرت متورم در تاريخ، 74 بار و داستان موسي، بيش از هر پيامبري، 136 بار، در قرآن کريم آمده است. اين همه نشانه عنايت خداوند به جلب توجه انسان به پديده فرعون و نقش مخرب منش فرعوني در جامعه بشري است.

خداوند فرعون را با ويژگي هاي رفتارهايش معرفي مي کند. نظير؛ «و استکبر هو و جنوده في الارض بغير الحق (قصص 39) و او (فرعون) و لشگرهايش به ناحق در زمين سرکشي کردند.»

- «علو و برتري جويي در روي زمين؛ ان فرعون لعال في الارض و انه لمن المسرفين - يونس 83 و همچنين قصص 4»

- سرکشي و طغيان؛ انه طîغي (طه 24)

- فسق؛ کانوا قوما فاسقين (نمل 12)

- خطاکار؛ کانوا خاطئين (قصص 8)

- خود بزرگ بيني؛ فاستکبروا في الارض (عنکبوت 39) و بالاخره

- ادعاي الوهيت؛ انا ربکم الاعلي (نازعات 24)

اين ويژگي ها تماماً شرح رفتارهاي فرد خود شيفته اي است که به قدرت مطلق رسيده است.

علاوه بر اين فرعون با صفت «مسرف» نيز توصيف شده است. اسراف يعني زياده روي و از حد گذشتن و افراط کردن، اين واژه در رابطه با رفتار برتري جويانه فرعون يا عال براي وي به معناي گردنکشي، به کار رفته است. به عبارت ديگر فرعون، در استفاده از قدرتي که به دست آورده بود به راه افراط و گردنکشي افتاد و از موازين و مقررات کاربرد طبيعي قدرت خارج شد. اين همان معنا يا مصداق «طاغي» است. طغيان يعني تجاوز از حد، بيرون رفتن از مسيرها و محدوده هاي طبيعي. وقتي سطح آب در رودخانه از مسير هاي طبيعي ايجاد شده بالاتر مي رود و آبادي ها و مزارع را ويران مي کند، مي گويند رودخانه طغيان کرده است. يعني جريان آب از تمام محدوده ها و مسيرهاي طبيعي و جا افتاده حرکت رودخانه خارج شده است. يک حاکم و صاحب قدرت هم وقتي از بسترها و مقررات طبيعي و رفتار بهداشتي در مسند قدرت، خارج مي شود هم اسرافکاري کرده است و هم طغيان. و هر دو اين واژه ها با واژه فسق به معناي بيرون رفتن از حدود حق و مسووليت، بيراهه رفتن، گمراه شده يا خروج از حدود و زير پا گذاشتن مرزها، نسبت نزديکي دارند. فاسق آن کس را گويند که پيمان ها و تعهدات، چه فردي و چه عمومي و ملي را شکسته و از حدود اختيارات و مسووليت سر باز زده باشد.

تمامي اين رفتارها پيامد روحيه خود بزرگ بيني يا استکبار است که ادامه و استمرار آن به ادعاي خدايي مي رسد.

يکي از ويژگي هاي خودشيفتگي بدخيم، ستايش و رضايت مطلق از خود و اعمال خود است. هر آنچه به شخص خود شيفته متعلق باشد، زيبا، کامل و بي عيب و نقص است. قضاوت شخص خودشيفته نسبت به آنچه با او رابطه دارد يا مال اوست متعصبانه و مطلق گرا است. خداوند در قرآن کريم اين وضعيت ذهني فرعون را به آرايش اعمال زشتش توصيف کرده است؛ «و کîذلًکî زïيٌنî لًفرعîونî سوءى عîمîلًه» و همين باعث شد که وي از راه راست و صواب بازداشته شد «وî صد عن السبيل» (غافر 37)؛

2-5-يکي ديگر از عوارض خودشيفتگي فردي که ممکن است به مرحله بدخيمي برسد، دگرسان بيني خود يا Depersonalization است. در اين حالت فرد احساس واقعيت را از دست مي دهد و نسبت به محيط اطرافش به کلي بيگانه مي شود و خود و جهان پيراموني خود را غير واقعي مي داند. دگرسان بيني يکي از عوارض حالت خود خدا انگاري است. دگرسان بيني حالتي است که در اشخاص اسکيزوفرنيک نيز ديده مي شود.

3-5- خود فراموشي - در آيه ديگري از قرآن در مفهوم «فراموشي نفس آمده است؛ وî لا تîکونوا کاٌلذين نسïوا الله فîانشهïم اîنًفïسîهïم اولئک هم الفاسقون (حشر 19) و مانند کساني نباشند که خدا را فراموش کردند، پس (موجب شد) نفس هايشان را فراموش کنند. ايشان نافرمانند.»

4-5-خودتنهايي - از پيامدهاي خودشيفتگي وخيم هراس از ديگران يا ترس ذنوفوبيايي (Xenophobic) و احساس تنهايي و انزوا - خود تنهايي يا Solipsistic است.

5-5-تخيلات خودشيفته - اريک فروم بر اين باور است که جنون فرد خودشيفته، به خصوص نشسته بر مسند قدرت، او را از واقعيت ها دور مي کند و شيفته و مجذوب تخيلات خود مي شود. در قرآن کريم اين ويژگي فرد مستکبر و خودشيفته را «مختال - خيال زده » ناميده است.

مختال از خال و يخال، به معناي گمان و تصور است و يکي از مصاديق اين گمان و تصورکبرورزي است. اختيال و اختال به معناي تکبر و تبختر است. واژه مختال و مختالاً، جمعاً سه بار در قرآن کريم به کار گرفته شده است و در هر سه مورد با واژه فخور آمده است.

اًنٌ الله لا يحب کل مïختالي فخوراً (لقمان 18 و حديد 23) در سوره نساء (36) آمده است؛ اًنٌ الله لايحب من کال مختالاً فخوراً - خداوند کسي را که خودبين و فخر فروش باشد دوست ندارد. از ويژگي هاي انسان خودشيفته به خود نازندگي است.

خودشيفتگي گروهي ديني، در بسياري از اديان و شايد بتوان گفت در ميان پيروان تمام اديان و فرقه ها و مذاهب، به درجات متفاوت خفيف و شديد وجود دارد. به عنوان مثال،کليساي کاتوليک بر اين اعتقاد است که تنها راه رستگاري بشر، اعتقاد به مسيح به عنوان ناجي است. اين خودشيفتگي ديني شديدي را در ميان پيروان کليسا موجب شده است. مسيحيان خود داستاني ساخته اند به اين مضمون که وقتي جمعي تازه وارد به بهشت درآمدند، پالس قديس به آنان خوشامد گفت و راهنمايي آنها را براي نشان دادن نقاط مختلف بهشت برعهده گرفت. در محلي، پالس از تازه واردين خواست سکوت را رعايت و آرام از آنجا عبور کنند. بعد از عبور از اين محل تازه واردين از وي علت را پرسيدند پالس مقدس گفت در اينجا کاتوليک ها جاي دارند و فکر مي کنند هيچ کس غير از خودشان در بهشت نيست. بنابراين با سکوت و آرامش حرکت کرديم که آرامش ذهني آنان بر هم نخورد،

در ميان مسلمانان نيز اين خودشيفتگي گروهي - مذهبي وجود دارد. هر فرقه اي خود را صاحب حق مطلق و ديگران را خارج از دين يا رافضي، مغضوب عليهم يا از زمره گمراهان مي داند. در ميان مذاهب نيز اين خودشيفتگي گروهي به صورت تعصب و فرقه گرايي در اشکال گوناگون بروز مي کند. اما خودشيفتگي گروهي، حتي خوش خيم آن، آسيب شناسي خاص خود را نيز دارد و مي تواند به نوع بدخيم تبديل شود. به عنوان مثال، در جامعه اي که اکثريت مردم آن از امکانات بسياري محروم هستند، اعتراض ها و نارضايتي ها موجب بروز مشکلات اجتماعي مي شود که در آن طبقات محروم و ستمديده براي وفاداري و فداکاري نسبت به رهبران و فرمانروايان خويش آمادگي پيدا مي کنند. فاشيسم فرآورده از خودشيفتگي گروهي بدخيم است. رهبران کاريزماتيک، هنگامي که به قدرت مطلق مي رسند، از اين پديده استفاده هاي فراوان مي کنند. مردم آلمان در زمان هيتلر به خودشيفتگي گروهي - نژادي شديدي مبتلا شده بودند، که در طبقات پايين و محروم جامعه به مراتب خيلي بيشتر از طبقات مرفه بود.

در مورد خودشيفتگي گروهي بدخيم نيز قرآن کريم نمونه هايي را ذکر کرده است به عنوان نمونه تنها فرعون نبود که گرفتار اين بيماري شده بود، «قوم» او نيز همين رفتار را داشته است؛

اًلي فًرعïوîنî وî ملائه فîاسٍتîکٍبîروïا وî کانوا قîوماً عالين (مومنون 46)

و نيز به خودشيفتگي گروهي يهوديان اشاره شده است و اينکه؛

و قîفîبينا اًلي بني اسرائيلî في الکتابً

لîتïفٍسًدïنٌî فًي الارضً مîرٌتîينً وî لîتٍعîلïٌنî عïلوٌاً کبيرا (اسراء 4)

يهوديان خود را «مرد برگزيده خدا» (The Chosen Man of God) مي دانند. در داستان حضرت ابراهيم که دستور گرفت تا فرزندش را قرباني کند، مسلمانان بر اين باورند که اين فرزند اسماعيل بود، اما يهوديان مي گويند اين پسر «اسحق» بود. و چون خداوند با ارسال گوسفندي که ابراهيم به جاي فرزندش ذبح کرد و او را نجات داد، پس «اسحق» مرد برگزيده خدا است، برتري جويي برخي از يهوديان (صهيونيست ها) در طول تاريخ، در همين نگاه نادرست آنان از روايت تاريخ ريشه دارد. در واقع صهيونيسم بروز و ظهور خود شيفتگي گروهي بدخيم يهوديان است.

هر گروهي، ملتي، سازمان حزبي، مذهبي و ديني، براي بقاي خود به نيروي خودشيفتگي اعضايش نياز دارد؛ نيازمند آن است که اعضاي گروه يا شهروندان يک کشور يا مومنان به يک دين، اهميت بقاي گروه، سازمان، ملت و دين را مهمتر از بقاي خود بدانند؛ به برتري سازمان، ملت يا گروه خود نسبت به سايرين ايمان داشته باشند. اين خودشيفتگي موجب تمرکز هيجان هايي مي شود که نيروي لازم براي خدمت به گروه، ملت، سازمان، دين... و فداکاري هاي سخت را فراهم مي سازد. بدون درجه اي از خودشيفتگي گروهي، نيروي فداکاري به شدت کاهش پيدا مي کند. در ميان اقليت هاي قومي در يک جامعه بزرگ تر يا فرقه هاي کوچک مذهبي يا برخي از طريقه هاي اهل دل و تصوف و عرفان، نوعي از خودشيفتگي گروهي و ارادت مطلق به «پير»و «مرشد» وجود دارد. فرقه ملت اسلام Nation of Islam معروف به مسلمانان سياه Black Muslims در امريکا، که عليجاه محمد بنيانگذار آن بود از يک طرف به شدت به برتري نژاد سياه و اصالت انساني آن (خودشيفتگي نژادي) اعتقاد داشت و از طرف ديگر بر اطاعت مطلق از رهبر تکيه مي کرد. اين نوع خود شيفتگي گروهي معمولاً پيامدهاي زيانبار اجتماعي کمي دارند. شايد دليل آن اين باشد که قدرت سياسي، اجتماعي چنداني ندارند. تجارب تاريخي نشان مي دهد که اين گروه ها به هر نسبتي که قدرت سياسي - اجتماعي پيدا مي کنند به شيوه هاي خشونت بار متوسل مي شوند.

خودشيفتگي گروهي در ميان اقليت هاي قومي در يک جامعه بزرگ تر نامتجانس، از طرف ديگر به صورت مکانيسمي براي حفظ هويت اعضاي گروه است. در دوران سلطه استعمار انگليس بر آفريقاي جنوبي، گروه هاي قومي متعددي از هند به آفريقا منتقل شده بودند. اين گروه هاي قومي ارتباط ميان خود را بر اساس زبان، مذهب و مليت (نظير گجراتي ها، بنگالي ها، پنجابي ها) حفظ کرده بودند. خودشيفتگي گروهي ميان آنان به آن اندازه اي قوي بود که در مواردي به جاي مبارزه با سلطه انگليس، به جان هم مي افتادند. سياست استعماري انگليس نيز از همين گرايشات قومي براي حفظ تفرقه ميان آنان و ادامه سلطه خود استفاده مي کرد.

6- درمان خودشيفتگي هاي فردي و گروهي - راه هاي درمان خودشيفتگي، خواه فردي يا گروهي، بدخيم يا خوش خيم، را مي توان از دو زاويه مورد بررسي قرار داد؛ از درون دين و مشخصاً با مراجعه و بررسي آيات قرآني، و از بيرون دين به صورت بررسي آراي روان شناسان و روانکاوان.

قرآن کريم در تمام موارد، قبول وجود خداي واحد و آفرينندگي و ربوبيت الله را تنها راه درمان خودخواهي و خودبزرگ بين ها معرفي مي کند.

انسان معتقد به خداي قادر، عالم، حکيم، رحيم و رحمان و عزيز مطلق، در هر مقام و جايگاهي که باشد و قرار بگيرد، لاجرم در مقايسه با خدا خود را کوچک و ناچيز مي بيند. حاکم خود شيفته مستبد در برابر مردم بي قدرت و ضعيف، با توهم قدرت خود را «گم» مي کند و به مرحله «دگرسان بيني» خود يا Depersonalization مي رسد. اما وقتي از روي درک و باور آگاهانه به خدا مي انديشد، اگر بينديشد، لاجرم رفتارش عوض مي شود، و تغيير مي کند. اين معنا و پيام در قرآن چنين آمده است؛

آيه شريفه؛ «يا اîيٌïها الناسï اîنٍتïم اïلفقراءï الًيî اللهî وî الله هïوî الغîنيٌï الحميد (فاطر 15)؛ اي مردم همه شما به خدا نيازمنديد، اوست بي نياز و ستودني».

فقر در برابر غنا است. واژه الفقر يعني نداري، بينوايي و اندوه تنگدستي. الغني يعني کفايت کردن، بي نيازي ثروت و هر آنچه باعث بي نيازي مي شود. اگر چه فقر و نداري محروميت از نعمت هاي اين جهاني، ممکن است موجب بروز «عقده حقارت» در فرد و از خودبيگانگي وي بشود، در شخص غني يا ايجاد احساس بي نيازي موجب طغيان و سرکشي او نوع ديگر از خودبيگانگي شود. در تمام اين موارد اعتقاد به خدا چاره ساز است.

اريک فروم نيز، درمان خودشيفتگي را در اعتقاد به خدا و آموزش هاي ديني مي داند؛ «پيکار با بت پرستي که اساس تعاليم پيامبران است، در عين حال مبارزه با خودشيفتگي است. در بت پرستي يک توانايي جزيي آدمي، مطلق مي شود و به يک بت تبديل مي شود. آن گاه آدمي خودش را به صورت بيگانه شده اي مي پرستد و بتي که در آن غرقه مي شود، موضوع خودشيفتگي اش مي شود، حال آنکه اعتقاد به خداوند، نفي خودشيفتگي است زيرا تنها خداوند - و نه انسان - عالم مطلق و قادر مطلق است...» و «اهميت پديدار خودشيفتگي از نظر اخلاقي - روحاني زماني کاملاً نمايان مي شود که در نظر بگيريم که تعليمات اساسي تمامي اديان بزرگ انسان گرا را مي توان در يک جمله خلاصه کرد؛ هدف آدمي غلبه بر خودشيفتگي خويش است». در آموزه هاي ديني مفاهيم فراواني وجود دارد که توجه و عمل به آنها بر رفتار فرد و گروه اثر مي گذارد مانع خود محوري، خودخواهي و خود بزرگ بيني مي شود.

يکي ديگر از راه هاي جلوگيري يا درمان خودشيفتگي گروهي بدخيم، پرهيز از غلو يا گزافه گويي در باورهاي ديني است؛ به عنوان مثال، قرآن کريم خطاب به دين دارد مي گويد؛ «قل يا اهل الکتاب لا تïغٍلïوا في دينًکïمٍ غîير الحîقٌ و لا تîتبٌعًوا اîهواءî قومي قîدٍ ضîلïوا مًنٍ قîبٍلï و اîضلٌوا کثيراً و ضîلٌوا عîنٍ سîواء سبيلً»؛ بگو اي اهل کتاب در دين خود به ناحق زياده روي و غلو نکنيد و از هوي و هوس قومي، که پيش از اين، هم خود گمراه شدند و هم بسياري را گمراه کردند و از راه راست به دور افتادند پيروي نکنيد. (مائده 77 و همچنين نگاه کنيد به نساء 171)

يک راه ديگر پيشگيري يا درمان خودشيفتگي فردي يا گروهي، جهاني فکر کردن است. اگر ما جوهر تمامي اديان را واحد بدانيم، دچار خودشيفتگي ديني نمي شويم. قرآن کريم لازمه «اسلاميت» را، علاوه بر قبول رسالت پيامبر خاتم، اعتقاد به تمامي پيامبران و وحدت پيام آنان و عدم «فرق ميان انبياء» مي داند.

دين واحد تمام پيامبران «اسلام» است و همه پيامبران مسلمان بوده اند؛ قرآن در حالي که تنوع زبان ها و رنگ ها و نژادها و جنسيت و قبيله ها و ملت ها را امري طبيعي و ضروري مي داند، همه انسان ها را واجد کرامت انساني مي داند و نوع برتري جويي نژادي را نفي مي کند.

اريک فروم بر اين باور است که ارتباط با جهان، با کل بشر، در فرآيند جايگزيني خودشيفتگي بسيار موثر است و اين که؛

« بدون کاهش نيروي خودشيفتگي در اشخاص، مي توان موضوع و جهت آن را تغيير داد. چنانچه نوع بشر، يعني کل خانواده بشري مي توانست به جاي ملت، نژاد يا نظام سياسي، موضوع خودشيفتگي گروهي شود، منافع بسيار مي داشت، اگر آدمي مي توانست پيش از هر چيز خود را شهروند جهان بداند و از بشر و از توفيق هاي بشري احساس غرور کند، خودشيفتگي اش، به جاي افراد متعارض آدمي، نوع بشر را موضوع خويش قرار مي داد. چنانچه نظام هاي آموزشي همه کشورها به جاي کاميابي هاي يک ملت خاص بر دستاوردهاي نوع بشر تاکيد مي کرد

بني آدم اعضاي يکديگرند / که در آفرينش زيک گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت ديگران بي غمي/ نشايد که نامت نهند آدمي/

غرور انسان بودن، متقاعد کننده تر و تکان دهنده تر مي شد. »

سعدي، شاعر ايراني در قرن ها پيش از اريک فروم سروده است که؛

مآخذ و يادداشت ها؛

1-فرهنگ دهخدا، ريشه واژه گل نرگس در زبان پهلوي را از واژه نرکيس (narkis) و نرسي سوس يوناني و لاتيني مي داند. دهخدا نرگس را به معناي «چشم معشوق» نقل کرده است. که؛ «طناز و فتان و دنباله دار و شوخ و کرشمه طراز و عشوه ساز و جادو نشان و جادو و سرمه ساي و پر فن و نيم خواب و بسيار خواب و پر خمار و خماري و خودکام و خونخوار و عاشق کش و مستانه و سست و بيمار و نيلوفري » همه از صفات اوست. سعدي مي گويد؛ شب از نرگسش قطره چندي چکيد ـ سحر ديده بر کرد و دنيا نديد.»

حافظ مي گويد؛ «نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان ـ نيمه شب دوش به بالين من آمد بنشست.

آيا شعراي ايران با توجه به معناي نرسي سيس معادل نرگس چنين اوصافي را براي «نرگس» ذکر کرده اند يا هر شخصيتي را که واجد اين اوصاف بوده است مصداق نرگس دانسته اند.

2- صاحب الزماني، نارسيست را خودشيفته، خودپسند و عاشق خويشتن تعريف کرده است (روح بشر، به نقل از فرهنگ فلسفه و علوم اجتماعي پژوهشگاه علوم انساني)

3- واژه کاليگولا به معناي چکمه کوچک است و نامي است که به قيصر روم به نام ژائوس Gaius (12 تا 41 ميلادي) داده شده است. وي به مدت چهار سال امپراتور بود و به خاطر خشونت و کشتارهاي دوران سلطنتش معروف شد. او ادعاي الوهيت نمود و به خواهرانش علاقه عجيبي پيدا کرد، بخش عمده اي از اروپا را تحت فرمان خود درآورد، مصر و ترکيه را اشغال نمود، در شهر بيت المقدس مجسمه خود را نصب کرد. در سال 41 ميلادي به دست افرادش در فلسطين کشته شد. در روانشناسي کاليگولا معرف يک شخصيت خود شيفتگي مطلق و عصبانيت هاي جنون آور است. آلبر کامو با نوشتن نمايشنامه اي به اين نام که در سال 1945 روي صحنه رفت، اين واژه را معروف ساخت. در اين نمايشنامه وقتي امپراتور ژائوس با مرگ خواهرش، که به او عشق مي ورزيد روبه رو مي شود دچار بحران رواني و روحي و اندوه فراوان مي شود و در نتيجه دست به قتل و خشونت هاي وسيع و گسترده اي مي زند و ادعاي خدايي مي نمايد.

4- فروم، اريش، دل آدمي، ترجمه گيتي خوشدل، نشر نو، 1362

5- واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعي ـ از دکتر جميل صليبا، ترجمه، کاظم برک ينسي و صادق سجادي، شرکت انتشار 1370
عناوين اين صفحه
جزيره بحران زا
آشتي اصلاح طلبانه
سکتاريسم رفرميستي
خودشيفتگي عوارض و درمان
درصدد دلجويي از دانشجويان
فراموش نشود
درمان خودشيفتگي

درصدد دلجويي از دانشجويان
اگرچه طي دو سال گذشته سران اصلاح طلب به برخوردهايي که با دانشجويان به عمل آمده اعتراض کرده اند و خواستار آزادي دانشجويان بازداشتي هستند اما شايد اين براي اولين بار است که طي چند سال گذشته اصلاح طلبان جلسه اي براي جامعه دانشگاهي تشکيل مي دهند و با شور و حرارت به دفاع از دانشگاه و دانشجو مي پردازند. به همين دليل بسياري از جلسه روز يکشنبه اين استنباط را کردند که آيا به واقع اصلاح طلبان درصدد دلجويي از دانشگاهيان و آ شتي اصلاح طلبانه با دانشجو برآمده اند؟ در جلسه دانشجويي روز يکشنبه گلايه هاي سياستمداران و دانشجويان از يکديگر مشهود بود اما با اين وجود تمايل به آشتي ميان سياستمداران و دانشگاهيان هم آشکارا به چشم مي خورد کما اينکه علي شکوري راد به عنوان اصلي ترين سياستمدار اصلاح طلب منتقد دفتر فعلي تحکيم وحدت ضمن اشاره به انتقاداتش از رفتارهاي دانشجويان تحکيم وحدت در عين حال تاکيد کرد که به هيچ وجه برخوردهاي صورت گرفته با جامعه دانشگاهي را نمي پذيرد و به آن اعتراض دارد.


فراموش نشود
مهمترين اصلي که هيچ گاه نبايد فراموش شود اين است که شکست اصلاح طلبان در انتخابات سوم تير 1384 و پيش از آن در دو انتخابات مجلس هفتم و شوراهاي دوم نه به مفهوم شکست جنبش اصلاح طلبانه ملت ايران است و نه به مثابه راي نياوردن «حقوق بشر و دموکراسي».

 نه فقط در ايران- که قديمي ترين دموکراسي پارلماني در آسيا را با انقلاب مشروطيت نمايندگي مي کند- بلکه حتي در عقب مانده ترين سرزمين هاي آفريقايي و آسيايي نيز حقوق بشر و دموکراسي مطلوب ترين و راي آ ورترين خواست مردم است. مي خواهم بگويم که حذف زودهنگام نامزد «اصلاح طلبان پيشرو» به هر مقوله مربوط يا نامربوطي ارتباط معنادار يا بي معنا پيدا کند به طور قطع به «راي نياوردن حقوق بشر و دموکراسي»، کمترين پيوندي نمي خورد.


درمان خودشيفتگي
? درمان خودشيفتگي هاي فردي و گروهي - راه هاي درمان خودشيفتگي، خواه فردي يا گروهي، بدخيم يا خوش خيم، را مي توان از دو زاويه مورد بررسي قرار داد؛ از درون دين و مشخصاً با مراجعه و بررسي آيات قرآني، و از بيرون دين به صورت بررسي آراي روان شناسان و روانکاوان. قرآن کريم در تمام موارد، قبول وجود خداي واحد و آفرينندگي و ربوبيت الله را تنها راه درمان خودخواهي و خودبزرگ بين ها معرفي مي کند.

? در آموزه هاي ديني مفاهيم فراواني وجود دارد که توجه و عمل به آنها بر رفتار فرد و گروه اثر مي گذارد مانع خود محوري، خودخواهي و خود بزرگ بيني مي شود.

يکي ديگر از راه هاي جلوگيري يا درمان خودشيفتگي گروهي بدخيم، پرهيز از غلو يا گزافه گويي در باورهاي ديني است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام