دکتر ابراهيم يزدي

پس آيا ديدي آن کس را که هواي (نفس) خويش را معبود خود قرار داده و خدا او را از روي علم (به اينکه پذيراي هدايت نبود) گمراه ساخته و بر گوش و دلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا، چه کسي او را هدايت خواهد کرد؟ آيا متذکر نمي شويد.
1- خودشيفتگي يک بيماري يا عارضه رواني - ذهني در بسياري از آدميان است. همه آدم ها، صرف نظر از رنگ، نژاد، دين، مليت و جنسيت، به درجات متفاوت، کم يا زياد شيفته و مجذوب خود هستند.
اين ويژگي رفتاري در قرآن کريم در قالب خداگونه کردن نفس آمده و در جاي جاي قرآن به اين پديده انساني پرداخته است و آن را ريشه بسياري از انحراف ها و ظلم ها و رويدادهاي فاجعه آميز بشري مي داند.
علاوه بر سوره جاثيه (آيه 23)، که در ابتداي مطلب آمده، در سوره فرقان آيه 43 نيز آمده است که؛ اîرîيîتî مîنٍ اًتٌخذî اًلهîهï هوئهï اîفîانîتî تکîوïنï عîلîيه وکيلا؛ آيا آن کس را که هواي نفسش را به خدايي گرفته بود ديدي، آيا تو ضامن او هستي،
در سوره قصص آيه 50، نيز همين معنا بيان شده است؛ وî مîنٍ اîضلٌï مًمٌîنً اًتٌبîعî هîويهï بًغîيرً هïديً، مًنî اللهً اًنٌ اللهî لايîهدي القوم الظالمين - و کيست گمراه تر از آن که به غير از هدايت خدا، از هواي نفس خود پيروي کند. بي ترديد خدا مردم ستمگر را هدايت نمي کند.
2- در هر سه آيه ذکر شده، موضوع اصلي کسي است که خود را، يعني تمايلات، آرزوها، آرا و افکارش را محور اصلي انگيزه هاي زندگي، هم سطح خداوند، قرار داده است. علاوه بر اين در اين سه آيه، ويژگي هاي رفتاري اين افراد بر شمرده شده است.
1-2- گمراه ترين افراد هستند.
2-2- از مصاديق ظلم و ظالم هستند.
3-2- هيچ کس، حتي پيامبر خدا هم، نمي تواند کاري براي رهايي آنها از اسارت در سلول انفرادي هواي نفس شان، انجام دهد و خداوند هم آنها را هدايت نمي کند.
زيرا خداوند مي داند که آنها، زمينه براي پذيرش هدايت را ندارند.
4-2- ابزارهاي درک و فهم آنان، گوش و چشم و قلب، به کلي فلج شده است. در گفتمان قرآني، گوش ابزار استفاده از تجارب سايرين است. وقتي اين گوش بسته شده باشد، يعني فرد با محور قرار دادن خود، حاضر به شنيدن تجارب ديگران نباشد و چشمانش را پرده بپوشاند، يعني حاضر به ديدن واقعيت ها نباشد. مراکز درک و استنباط و فهم قضاياي بيروني يا قلب او فلج خواهند بود.
در قرآن کريم رابطه ويژه اي ميان فواد، قلب و صدر وجود دارد. جايگاه هاي درک و فهم و همچنين، اراده فرد - خواستن يا نخواستن- در اين سه ارگان قرار دارند. اما اينکه اين سه ارگان در کجاي بدن انسان قرار دارند، بحث متفاوتي است و ورود به آن در اين بررسي مورد نظر نيست. اهميت اين بحث و بررسي از آنجا سرچشمه مي گيرد که تاريخ بشر سرشار است از شخصيت هاي برجسته اي که بر مسير تاريخ و حيات ميليون ها انسان اثر گذاشته اند، هم اثرات مثبت و هم اثرات منفي. پيامبران نمونه ها و مصاديق و الگوهاي خير و خوبي و صلح و دوستي براي بشريت هستند. از ميان دانشمندان رشته هاي مختلف نيز کساني بوده اند و هستند که محصول کارشان خوبي و راحتي براي تمامي انسان ها، بوده است. نظير مخترعين و مکتشفين و غيره.
اما تاريخ شخصيت هاي مخرب نيز فراوان داشته است؛ فرعون، نمرود، اسکندر، نرون، ضحاک، هيتلر و استالين، موسوليني، آتيلا و... در همين اواخر صدام حسين. تمامي اين شخصيت هاي مخرب و ويرانگر تاريخ يک ويژگي مشترک داشته اند و آن خودشيفتگي است و اينکه خود را خداي مورد پرستش و بندگي اطاعت از آن، قرار داده اند.
3- خدا انگاري هواي نفس يا خود خدا انگاري(Theomonism)، يعني فرد نفس و شخص خود و آرا و عقايد و تمايلاتش خود را محور اصلي انگيزه خود در تمامي اعمالش قرار بدهد. به عبارت ديگر اگرچه نياز به خدا از درون هر انساني سرچشمه مي گيرد، اما فرد خودشيفته، نفس خود يا خويشتن را به جاي خدا مي گيرد و پرستش «خود» را جايگزين پرستش خدا مي سازد اين ويژگي رفتاري را مي توان معادل ايگوتيزم (Egotisim)، ايگوايزم (Egoism) يا ايگوسانتريسم (Egocentrism) در روان شناسي دانست. همه اين ويژگي ها را مي توان «خودخواهي و خودپسندي» تعريف کرد. در روان شناسي اين نوع افراد را «خودشيفته يا نارسيست» مي نامند.
خودشيفتگي يا نارسيسيسم (narcissism) ابتدا توسط فرويد مطرح و سپس ساير روان پزشکان به آن پرداختند و توسعه دادند.
نارسيسيسم از واژه يوناني نارسيسوس، يکي از داستان هاي اساطيري يونان قديم، گرفته شده است. سفيسوس(cephissus) «پسر خداي رودخانه» زيبايي خيره کننده اي داشت. مادرش به او توصيه کرده بود که اگر مي خواهد عمر طولاني داشته باشد، هرگز به چهره و اندام خود نگاه نکند. از طرف ديگر وي عشق يک پري کوهستاني به نام نمسيس (nemsis) را رد مي کند و به نفرين او، عاشق انعکاس تصوير خود در آب مي شود. او هر روز به آب نگاه مي کرد و بدون آنکه بداند، تصويري را که در آب مي بيند خود او است، به آن عاشق شده بود. در فرصتي به تصوير خود در آب چشمه آنقدر نزديک مي شود که در آب مي افتد و غرق مي شود. مي گويند در محل دفن او گل نرگس سبز شد. شايد گل نرگس را هم، چون سرش پايين است و به تصويرش در آب مي نگرد، نرگس خوانده اند. شايد بر اساس همين داستان اسطوره اي است که در ادبيات يونان قديم، نگاه به تصوير خود در آب مکروه يا حرام بوده است. در ادبيات عرفاني اين گونه خويشتن دوستي، بلا و فتنه تلقي مي شود و چشم پسند خويشتن را از هر چشم بدي کشنده تر مي دانند؛
«پر طاووست مبين و پاي بين/ تا که سوءالعين نگشايد کمين.»
شخص خود شيفته، عاشق، سرگشته و حيران و آشفته خويش است و نواقص و عيوب خود را اصلاً نمي بيند يا ناديده مي گيرد.
در روان شناسي و روانکاوي به شخصي که شيفته خود باشد نارسيست مي گويند. در گفتمان روان شناسي ايران «نارسيسيسم» خود شيفتگي، خودپسندي افراطي، خود دوستي جنون آميز ترجمه شده است.
ريشه واژه نرگس در فارسي از لغت يوناني نارکيسوس (Narkissos) است و نرجس معرف آن است. اما در فارسي اين معناي اسطوره اي نرگس از بين رفته و اسم گلي است، اما ظاهراً برخي از وجوه معنايي آن، حفظ شده است؛ نظير «نرگس مشهود، نرگس بيمار (چشم خمار آلود)، نرگس مست». در اين موارد به رابطه چشم و رفتار خود محورانه اشاره دارد، اما از جانب ديگر «نرگس مسکين، نرگس سرافکنده، نرگس بينا» رفتارهاي متواضعانه را بيان مي کند. 1
4- انواع خودشيفتگي؛ خودشيفتگي مي تواند فردي باشد يا جمعي
الف - خودشيفتگي فردي - آنچه روان شناسان به طور معمول مطرح مي کنند خودشيفتگي فردي يا شخصيت خودشيفته (Narcisstic Personality) است.
خودشيفتگي فردي درجاتي دارد، ممکن است خفيف و خوش خيم باشد يا شديد و بدخيم (يا روان نژندي خودشيفته Narcisstic Neurosis). يکي از انواع خودشيفتگي خوش خيم به نام «خودشيفتگي نخستين نوزاد» در نوزادان ديده مي شود. خودشيفتگي يا خودمرکز بيني خصوصيت شخصيت کودک است. پياژه مي گويد؛«ساختمان تفکر کودک خودمرکز بينانه است... کودک از نظر فکري خود را مرکز جهان مي بيند و همه چيز را با عينک خاص خويش مي بيند و تنها به خود مي انديشد.»
نمونه اي از خودشيفتگي بدخيم در برخي از بيماران رواني به نام «خودشيفتگي شخص ديوانه» رايج است.
خودشيفتگي مطلق يکي از مصاديق روان پريشي است، شخص با واقعيت هاي جهان بيرون بريده مي شود. بيمار خود را جانشين واقعيت ها مي سازد؛ تماماً از خويشتن سرشار است و خودش «خدا» و «جهان» شده است. خودشيفتگي فردي ممکن است به پارانوئيا منجر شود. پارانوئيا نوعي اختلال ذهني است که با هذيان هاي منظم که به صورت سيستمي در آمده اند و بر زندگي روزانه شخص اثر مي گذارند، مشخص مي شود. اين هذيان ها شامل هر چيزي است که در اطراف شخص وجود دارد. در اشخاص پارانوئيايي، به جز اين سيستم هذياني، ساير شخصيت فرد دست نخورده باقي مانده است. به همين علت، در برخورد با اشخاص پارانوئيايي، معمولاً اطرافيان وي درباره سلامتي و بيماري اش دچار ترديد و تزلزل مي شوند. اين افراد معمولاً بسيار باهوش و سريع الانتقال نيز هستند.
برخي از روانکاوان از نوع ديگري از خودشيفتگي فردي نيز نام برده اند که مرز سلامت و جنون است و معمولاً در کساني که به قدرت فوق العاده مي رسند بروز مي کند. از نمونه هاي تاريخي آن مي توان فراعنه مصر، استالين و هيتلر را نام برد. به اين نوعي خودشيفتگي «ديوانگي قدرت» نيز گفته مي شود. آلبرت کامو در «کاليگولا» (Caligula) رفتارها و ويژگي هاي شخصيتي خودشيفته ديوانه قدرت را به تصوير کشيده است. 2
اريک فروم در توضيح اين نوع خودشيفتگي مردان به قدرت رسيده، مي نويسد؛ «همگي آنها از ويژگي هاي معين و مشابهي برخوردار هستند. به قدرت مطلق دست يافته اند، کلام شان معيار غايي قضاوت، در همه چيز از جمله مرگ و زندگي است؛ ظاهراً توانايي آنها براي انجام آنچه مي خواهند انتهايي ندارد؛ خداياني هستند که تنها بيماري و کهولت و مرگ محدودشان مي کند. با تلاشي مذبوحانه مي کوشند با تفوق بر محدوديت وجود انسان، براي مساله وجود انسان راه حلي بيابند. مي کوشند چنين وانمود کنند که شهوت و قدرت شان را حدي نيست، از اين رو با زنان بي شمار همبستر مي شوند، مردمان بي شماري را مي کشند، در هر جا قصري مي سازند و «ماه را مي خواهند» و «ناممکن را طالبند». اين نوعي ديوانگي است که در شخص مبتلا بيشتر و شديدتر مي شود. هر اندازه براي خدا شدن بيشتر بکوشد، بيشتر از نوع بشر دور مي شود؛ اين جدايي او را وحشت زده تر مي سازد، همه دشمن او مي شوند و براي مقابله با وحشت حاصل از آن ناگزير است بر قدرت، بيرحمي و خودشيفتگي خويش بيفزايد. اگر تنها يک عامل وجود نمي داشت، اين ديوانگي قيصري جز جنون محض نمي بود؛ قيصر با قدرت خود، واقعيت را، در برابر تخيلات خود شيفته خويش، به زانو درآورده است. همه را واداشته است تا او را خدا دانند، يعني؛ قدرتمندترين و خردمندترين. پس جنون خودبزرگ بيني اش احساسي معقول به نظر مي رسد. از سوي ديگر، مردمان بسياري به او نفرت مي ورزند و مي کوشند تا او را براندازند و بشکنند، پس سوء ظن هاي بيمارگونه او آنقدرها هم عاري از واقعيت نيست. در نتيجه، احساس نمي کند که تماس با واقعيت را از دست نهاده است. پس، هرچند به وضعي ناپايدار و مشکوک، مي تواند از اندک سلامت عقلي برخوردار باشد.» 3
ب - خودشيفتگي گروهي - خود شيفتگي فردي مي تواند به خودشيفتگي گروهي تبديل شود. در خودشيفتگي فردي، تصوير متورم و بادکرده از «خويش»، به آنچه به «من» فرد خودشيفته تعلق داشته باشد، به جمعي که وي به آن تعلق دارد تعميم و تسري پيدا مي کند. نژاد، ملت، دين، حزب و قبيله فرد خودشيفته، جايگزين «من» و «خانواده من» وي مي شود. هنگامي که اين جابه جايي به يک گرايش غالب تبديل مي شود، قبول آن «عقلاني» و خودشيفتگي فردي به خودشيفتگي جمعي بدل مي شود. اعضاي چنين جامعه اي خود را «تحسين برانگيزترين مردم عالم تصور مي کنند؛ «فقط ما» پاک و منزه هستيم و شايسته ايم، ديگران همه احمق و نادان هستند». اعضاي اين جامعه، حتي هنگامي که از نظر فرهنگي يا اقتصادي عقب مانده و محروم هم باشند، چون خود را به «گروه» برتر خواه ديني، حزبي، نژادي و ملي، چون «سفيد و آريايي»، کاتوليک، مسيحي، يهودي، مسلمان، شيعه و سني وابسته مي دانند، مهم و از مهمترين ها تصور مي کنند. ادامه خودشيفتگي گروهي، همچون خودشيفتگي فردي، به بيگانه هراسي و انزواي گروهي
(Group Solipsism) منجر مي شود. خودشيفتگي گروهي نيز درجات و ابعاد دارد و مي تواند خفيف و خوش خيم يا شديد و بدخيم باشد.
خودشيفتگي گروهي، نظير خودشيفتگي فردي به قول اريک فروم، يکي از مهمترين سرچشمه هاي خشونت و پرخاشجويي انسان است. بخشي از خشونت هاي جمعي، مانند ساير گونه هاي پرخاشجويي از نوع دفاعي، واکنشي در برابر يورش به ارزش ها و تعلقات حياتي جامعه هستند اين نوع خود شيفتگي گروهي از نوع خوش خيم آن است.
5- عوارض خودشيفتگي
1-5- استکبار يکي ديگر از عوارض بسيار رايج خودشيفتگي است.
واژه استکبار در قرآن به معناي خود را بزرگ پنداشتن است. استکبر يعني تکبر ورزيد و خود را بزرگ پنداشت.
الکبر يعني خودبزرگ بيني، اين واژه معادل مگالومانيا (Megalomania) در روان شناسي است.
قرآن کريم در حالي که خودبزرگ بيني را به شدت مردود و ضد توسعه انساني و مخرب مي داند، ويژگي هاي دو نمونه از خودشيفتگان تاريخ را بر مي شمارد؛ ابليس و فرعون
در مورد ابليس؛ « و اذا قلنا للملائکه اسجدوالادم فسجدوا الا ابليس ابي و استکبر و کان من الکافرين (بقره 34)؛ به فرشتگان گفتيم؛ آدم را سجده کنيد، همه سجده کردند جز ابليس که سر باز زد و برتري جست و او از کافران بود. ابليس چون منشاء پيدايش خود را از آتش مي دانست و از «خود راضي» و «خود محور» بود، رفتار متکبرانه داشت حاضر نشد از امر خدا در سجده به آدم اطاعت کند.
اما فرعون به معناي آدم سرکش و ياغي، نام پادشاهان مصر است. نام فرعون به عنوان نماد يک قدرت متورم در تاريخ، 74 بار و داستان موسي، بيش از هر پيامبري، 136 بار، در قرآن کريم آمده است. اين همه نشانه عنايت خداوند به جلب توجه انسان به پديده فرعون و نقش مخرب منش فرعوني در جامعه بشري است.
خداوند فرعون را با ويژگي هاي رفتارهايش معرفي مي کند. نظير؛ «و استکبر هو و جنوده في الارض بغير الحق (قصص 39) و او (فرعون) و لشگرهايش به ناحق در زمين سرکشي کردند.»
- «علو و برتري جويي در روي زمين؛ ان فرعون لعال في الارض و انه لمن المسرفين - يونس 83 و همچنين قصص 4»
- سرکشي و طغيان؛ انه طîغي (طه 24)
- فسق؛ کانوا قوما فاسقين (نمل 12)
- خطاکار؛ کانوا خاطئين (قصص 8)
- خود بزرگ بيني؛ فاستکبروا في الارض (عنکبوت 39) و بالاخره
- ادعاي الوهيت؛ انا ربکم الاعلي (نازعات 24)
اين ويژگي ها تماماً شرح رفتارهاي فرد خود شيفته اي است که به قدرت مطلق رسيده است.
علاوه بر اين فرعون با صفت «مسرف» نيز توصيف شده است. اسراف يعني زياده روي و از حد گذشتن و افراط کردن، اين واژه در رابطه با رفتار برتري جويانه فرعون يا عال براي وي به معناي گردنکشي، به کار رفته است. به عبارت ديگر فرعون، در استفاده از قدرتي که به دست آورده بود به راه افراط و گردنکشي افتاد و از موازين و مقررات کاربرد طبيعي قدرت خارج شد. اين همان معنا يا مصداق «طاغي» است. طغيان يعني تجاوز از حد، بيرون رفتن از مسيرها و محدوده هاي طبيعي. وقتي سطح آب در رودخانه از مسير هاي طبيعي ايجاد شده بالاتر مي رود و آبادي ها و مزارع را ويران مي کند، مي گويند رودخانه طغيان کرده است. يعني جريان آب از تمام محدوده ها و مسيرهاي طبيعي و جا افتاده حرکت رودخانه خارج شده است. يک حاکم و صاحب قدرت هم وقتي از بسترها و مقررات طبيعي و رفتار بهداشتي در مسند قدرت، خارج مي شود هم اسرافکاري کرده است و هم طغيان. و هر دو اين واژه ها با واژه فسق به معناي بيرون رفتن از حدود حق و مسووليت، بيراهه رفتن، گمراه شده يا خروج از حدود و زير پا گذاشتن مرزها، نسبت نزديکي دارند. فاسق آن کس را گويند که پيمان ها و تعهدات، چه فردي و چه عمومي و ملي را شکسته و از حدود اختيارات و مسووليت سر باز زده باشد.
تمامي اين رفتارها پيامد روحيه خود بزرگ بيني يا استکبار است که ادامه و استمرار آن به ادعاي خدايي مي رسد.
يکي از ويژگي هاي خودشيفتگي بدخيم، ستايش و رضايت مطلق از خود و اعمال خود است. هر آنچه به شخص خود شيفته متعلق باشد، زيبا، کامل و بي عيب و نقص است. قضاوت شخص خودشيفته نسبت به آنچه با او رابطه دارد يا مال اوست متعصبانه و مطلق گرا است. خداوند در قرآن کريم اين وضعيت ذهني فرعون را به آرايش اعمال زشتش توصيف کرده است؛ «و کîذلًکî زïيٌنî لًفرعîونî سوءى عîمîلًه» و همين باعث شد که وي از راه راست و صواب بازداشته شد «وî صد عن السبيل» (غافر 37)؛
2-5-يکي ديگر از عوارض خودشيفتگي فردي که ممکن است به مرحله بدخيمي برسد، دگرسان بيني خود يا Depersonalization است. در اين حالت فرد احساس واقعيت را از دست مي دهد و نسبت به محيط اطرافش به کلي بيگانه مي شود و خود و جهان پيراموني خود را غير واقعي مي داند. دگرسان بيني يکي از عوارض حالت خود خدا انگاري است. دگرسان بيني حالتي است که در اشخاص اسکيزوفرنيک نيز ديده مي شود.
3-5- خود فراموشي - در آيه ديگري از قرآن در مفهوم «فراموشي نفس آمده است؛ وî لا تîکونوا کاٌلذين نسïوا الله فîانشهïم اîنًفïسîهïم اولئک هم الفاسقون (حشر 19) و مانند کساني نباشند که خدا را فراموش کردند، پس (موجب شد) نفس هايشان را فراموش کنند. ايشان نافرمانند.»
4-5-خودتنهايي - از پيامدهاي خودشيفتگي وخيم هراس از ديگران يا ترس ذنوفوبيايي (Xenophobic) و احساس تنهايي و انزوا - خود تنهايي يا Solipsistic است.
5-5-تخيلات خودشيفته - اريک فروم بر اين باور است که جنون فرد خودشيفته، به خصوص نشسته بر مسند قدرت، او را از واقعيت ها دور مي کند و شيفته و مجذوب تخيلات خود مي شود. در قرآن کريم اين ويژگي فرد مستکبر و خودشيفته را «مختال - خيال زده » ناميده است.
مختال از خال و يخال، به معناي گمان و تصور است و يکي از مصاديق اين گمان و تصورکبرورزي است. اختيال و اختال به معناي تکبر و تبختر است. واژه مختال و مختالاً، جمعاً سه بار در قرآن کريم به کار گرفته شده است و در هر سه مورد با واژه فخور آمده است.
اًنٌ الله لا يحب کل مïختالي فخوراً (لقمان 18 و حديد 23) در سوره نساء (36) آمده است؛ اًنٌ الله لايحب من کال مختالاً فخوراً - خداوند کسي را که خودبين و فخر فروش باشد دوست ندارد. از ويژگي هاي انسان خودشيفته به خود نازندگي است.
خودشيفتگي گروهي ديني، در بسياري از اديان و شايد بتوان گفت در ميان پيروان تمام اديان و فرقه ها و مذاهب، به درجات متفاوت خفيف و شديد وجود دارد. به عنوان مثال،کليساي کاتوليک بر اين اعتقاد است که تنها راه رستگاري بشر، اعتقاد به مسيح به عنوان ناجي است. اين خودشيفتگي ديني شديدي را در ميان پيروان کليسا موجب شده است. مسيحيان خود داستاني ساخته اند به اين مضمون که وقتي جمعي تازه وارد به بهشت درآمدند، پالس قديس به آنان خوشامد گفت و راهنمايي آنها را براي نشان دادن نقاط مختلف بهشت برعهده گرفت. در محلي، پالس از تازه واردين خواست سکوت را رعايت و آرام از آنجا عبور کنند. بعد از عبور از اين محل تازه واردين از وي علت را پرسيدند پالس مقدس گفت در اينجا کاتوليک ها جاي دارند و فکر مي کنند هيچ کس غير از خودشان در بهشت نيست. بنابراين با سکوت و آرامش حرکت کرديم که آرامش ذهني آنان بر هم نخورد،
در ميان مسلمانان نيز اين خودشيفتگي گروهي - مذهبي وجود دارد. هر فرقه اي خود را صاحب حق مطلق و ديگران را خارج از دين يا رافضي، مغضوب عليهم يا از زمره گمراهان مي داند. در ميان مذاهب نيز اين خودشيفتگي گروهي به صورت تعصب و فرقه گرايي در اشکال گوناگون بروز مي کند. اما خودشيفتگي گروهي، حتي خوش خيم آن، آسيب شناسي خاص خود را نيز دارد و مي تواند به نوع بدخيم تبديل شود. به عنوان مثال، در جامعه اي که اکثريت مردم آن از امکانات بسياري محروم هستند، اعتراض ها و نارضايتي ها موجب بروز مشکلات اجتماعي مي شود که در آن طبقات محروم و ستمديده براي وفاداري و فداکاري نسبت به رهبران و فرمانروايان خويش آمادگي پيدا مي کنند. فاشيسم فرآورده از خودشيفتگي گروهي بدخيم است. رهبران کاريزماتيک، هنگامي که به قدرت مطلق مي رسند، از اين پديده استفاده هاي فراوان مي کنند. مردم آلمان در زمان هيتلر به خودشيفتگي گروهي - نژادي شديدي مبتلا شده بودند، که در طبقات پايين و محروم جامعه به مراتب خيلي بيشتر از طبقات مرفه بود.
در مورد خودشيفتگي گروهي بدخيم نيز قرآن کريم نمونه هايي را ذکر کرده است به عنوان نمونه تنها فرعون نبود که گرفتار اين بيماري شده بود، «قوم» او نيز همين رفتار را داشته است؛
اًلي فًرعïوîنî وî ملائه فîاسٍتîکٍبîروïا وî کانوا قîوماً عالين (مومنون 46)
و نيز به خودشيفتگي گروهي يهوديان اشاره شده است و اينکه؛
و قîفîبينا اًلي بني اسرائيلî في الکتابً
لîتïفٍسًدïنٌî فًي الارضً مîرٌتîينً وî لîتٍعîلïٌنî عïلوٌاً کبيرا (اسراء 4)
يهوديان خود را «مرد برگزيده خدا» (The Chosen Man of God) مي دانند. در داستان حضرت ابراهيم که دستور گرفت تا فرزندش را قرباني کند، مسلمانان بر اين باورند که اين فرزند اسماعيل بود، اما يهوديان مي گويند اين پسر «اسحق» بود. و چون خداوند با ارسال گوسفندي که ابراهيم به جاي فرزندش ذبح کرد و او را نجات داد، پس «اسحق» مرد برگزيده خدا است، برتري جويي برخي از يهوديان (صهيونيست ها) در طول تاريخ، در همين نگاه نادرست آنان از روايت تاريخ ريشه دارد. در واقع صهيونيسم بروز و ظهور خود شيفتگي گروهي بدخيم يهوديان است.
هر گروهي، ملتي، سازمان حزبي، مذهبي و ديني، براي بقاي خود به نيروي خودشيفتگي اعضايش نياز دارد؛ نيازمند آن است که اعضاي گروه يا شهروندان يک کشور يا مومنان به يک دين، اهميت بقاي گروه، سازمان، ملت و دين را مهمتر از بقاي خود بدانند؛ به برتري سازمان، ملت يا گروه خود نسبت به سايرين ايمان داشته باشند. اين خودشيفتگي موجب تمرکز هيجان هايي مي شود که نيروي لازم براي خدمت به گروه، ملت، سازمان، دين... و فداکاري هاي سخت را فراهم مي سازد. بدون درجه اي از خودشيفتگي گروهي، نيروي فداکاري به شدت کاهش پيدا مي کند. در ميان اقليت هاي قومي در يک جامعه بزرگ تر يا فرقه هاي کوچک مذهبي يا برخي از طريقه هاي اهل دل و تصوف و عرفان، نوعي از خودشيفتگي گروهي و ارادت مطلق به «پير»و «مرشد» وجود دارد. فرقه ملت اسلام Nation of Islam معروف به مسلمانان سياه Black Muslims در امريکا، که عليجاه محمد بنيانگذار آن بود از يک طرف به شدت به برتري نژاد سياه و اصالت انساني آن (خودشيفتگي نژادي) اعتقاد داشت و از طرف ديگر بر اطاعت مطلق از رهبر تکيه مي کرد. اين نوع خود شيفتگي گروهي معمولاً پيامدهاي زيانبار اجتماعي کمي دارند. شايد دليل آن اين باشد که قدرت سياسي، اجتماعي چنداني ندارند. تجارب تاريخي نشان مي دهد که اين گروه ها به هر نسبتي که قدرت سياسي - اجتماعي پيدا مي کنند به شيوه هاي خشونت بار متوسل مي شوند.
خودشيفتگي گروهي در ميان اقليت هاي قومي در يک جامعه بزرگ تر نامتجانس، از طرف ديگر به صورت مکانيسمي براي حفظ هويت اعضاي گروه است. در دوران سلطه استعمار انگليس بر آفريقاي جنوبي، گروه هاي قومي متعددي از هند به آفريقا منتقل شده بودند. اين گروه هاي قومي ارتباط ميان خود را بر اساس زبان، مذهب و مليت (نظير گجراتي ها، بنگالي ها، پنجابي ها) حفظ کرده بودند. خودشيفتگي گروهي ميان آنان به آن اندازه اي قوي بود که در مواردي به جاي مبارزه با سلطه انگليس، به جان هم مي افتادند. سياست استعماري انگليس نيز از همين گرايشات قومي براي حفظ تفرقه ميان آنان و ادامه سلطه خود استفاده مي کرد.
6- درمان خودشيفتگي هاي فردي و گروهي - راه هاي درمان خودشيفتگي، خواه فردي يا گروهي، بدخيم يا خوش خيم، را مي توان از دو زاويه مورد بررسي قرار داد؛ از درون دين و مشخصاً با مراجعه و بررسي آيات قرآني، و از بيرون دين به صورت بررسي آراي روان شناسان و روانکاوان.
قرآن کريم در تمام موارد، قبول وجود خداي واحد و آفرينندگي و ربوبيت الله را تنها راه درمان خودخواهي و خودبزرگ بين ها معرفي مي کند.
انسان معتقد به خداي قادر، عالم، حکيم، رحيم و رحمان و عزيز مطلق، در هر مقام و جايگاهي که باشد و قرار بگيرد، لاجرم در مقايسه با خدا خود را کوچک و ناچيز مي بيند. حاکم خود شيفته مستبد در برابر مردم بي قدرت و ضعيف، با توهم قدرت خود را «گم» مي کند و به مرحله «دگرسان بيني» خود يا Depersonalization مي رسد. اما وقتي از روي درک و باور آگاهانه به خدا مي انديشد، اگر بينديشد، لاجرم رفتارش عوض مي شود، و تغيير مي کند. اين معنا و پيام در قرآن چنين آمده است؛
آيه شريفه؛ «يا اîيٌïها الناسï اîنٍتïم اïلفقراءï الًيî اللهî وî الله هïوî الغîنيٌï الحميد (فاطر 15)؛ اي مردم همه شما به خدا نيازمنديد، اوست بي نياز و ستودني».
فقر در برابر غنا است. واژه الفقر يعني نداري، بينوايي و اندوه تنگدستي. الغني يعني کفايت کردن، بي نيازي ثروت و هر آنچه باعث بي نيازي مي شود. اگر چه فقر و نداري محروميت از نعمت هاي اين جهاني، ممکن است موجب بروز «عقده حقارت» در فرد و از خودبيگانگي وي بشود، در شخص غني يا ايجاد احساس بي نيازي موجب طغيان و سرکشي او نوع ديگر از خودبيگانگي شود. در تمام اين موارد اعتقاد به خدا چاره ساز است.
اريک فروم نيز، درمان خودشيفتگي را در اعتقاد به خدا و آموزش هاي ديني مي داند؛ «پيکار با بت پرستي که اساس تعاليم پيامبران است، در عين حال مبارزه با خودشيفتگي است. در بت پرستي يک توانايي جزيي آدمي، مطلق مي شود و به يک بت تبديل مي شود. آن گاه آدمي خودش را به صورت بيگانه شده اي مي پرستد و بتي که در آن غرقه مي شود، موضوع خودشيفتگي اش مي شود، حال آنکه اعتقاد به خداوند، نفي خودشيفتگي است زيرا تنها خداوند - و نه انسان - عالم مطلق و قادر مطلق است...» و «اهميت پديدار خودشيفتگي از نظر اخلاقي - روحاني زماني کاملاً نمايان مي شود که در نظر بگيريم که تعليمات اساسي تمامي اديان بزرگ انسان گرا را مي توان در يک جمله خلاصه کرد؛ هدف آدمي غلبه بر خودشيفتگي خويش است». در آموزه هاي ديني مفاهيم فراواني وجود دارد که توجه و عمل به آنها بر رفتار فرد و گروه اثر مي گذارد مانع خود محوري، خودخواهي و خود بزرگ بيني مي شود.
يکي ديگر از راه هاي جلوگيري يا درمان خودشيفتگي گروهي بدخيم، پرهيز از غلو يا گزافه گويي در باورهاي ديني است؛ به عنوان مثال، قرآن کريم خطاب به دين دارد مي گويد؛ «قل يا اهل الکتاب لا تïغٍلïوا في دينًکïمٍ غîير الحîقٌ و لا تîتبٌعًوا اîهواءî قومي قîدٍ ضîلïوا مًنٍ قîبٍلï و اîضلٌوا کثيراً و ضîلٌوا عîنٍ سîواء سبيلً»؛ بگو اي اهل کتاب در دين خود به ناحق زياده روي و غلو نکنيد و از هوي و هوس قومي، که پيش از اين، هم خود گمراه شدند و هم بسياري را گمراه کردند و از راه راست به دور افتادند پيروي نکنيد. (مائده 77 و همچنين نگاه کنيد به نساء 171)
يک راه ديگر پيشگيري يا درمان خودشيفتگي فردي يا گروهي، جهاني فکر کردن است. اگر ما جوهر تمامي اديان را واحد بدانيم، دچار خودشيفتگي ديني نمي شويم. قرآن کريم لازمه «اسلاميت» را، علاوه بر قبول رسالت پيامبر خاتم، اعتقاد به تمامي پيامبران و وحدت پيام آنان و عدم «فرق ميان انبياء» مي داند.
دين واحد تمام پيامبران «اسلام» است و همه پيامبران مسلمان بوده اند؛ قرآن در حالي که تنوع زبان ها و رنگ ها و نژادها و جنسيت و قبيله ها و ملت ها را امري طبيعي و ضروري مي داند، همه انسان ها را واجد کرامت انساني مي داند و نوع برتري جويي نژادي را نفي مي کند.
اريک فروم بر اين باور است که ارتباط با جهان، با کل بشر، در فرآيند جايگزيني خودشيفتگي بسيار موثر است و اين که؛
« بدون کاهش نيروي خودشيفتگي در اشخاص، مي توان موضوع و جهت آن را تغيير داد. چنانچه نوع بشر، يعني کل خانواده بشري مي توانست به جاي ملت، نژاد يا نظام سياسي، موضوع خودشيفتگي گروهي شود، منافع بسيار مي داشت، اگر آدمي مي توانست پيش از هر چيز خود را شهروند جهان بداند و از بشر و از توفيق هاي بشري احساس غرور کند، خودشيفتگي اش، به جاي افراد متعارض آدمي، نوع بشر را موضوع خويش قرار مي داد. چنانچه نظام هاي آموزشي همه کشورها به جاي کاميابي هاي يک ملت خاص بر دستاوردهاي نوع بشر تاکيد مي کرد
بني آدم اعضاي يکديگرند / که در آفرينش زيک گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت ديگران بي غمي/ نشايد که نامت نهند آدمي/
غرور انسان بودن، متقاعد کننده تر و تکان دهنده تر مي شد. »
سعدي، شاعر ايراني در قرن ها پيش از اريک فروم سروده است که؛
مآخذ و يادداشت ها؛
1-فرهنگ دهخدا، ريشه واژه گل نرگس در زبان پهلوي را از واژه نرکيس (narkis) و نرسي سوس يوناني و لاتيني مي داند. دهخدا نرگس را به معناي «چشم معشوق» نقل کرده است. که؛ «طناز و فتان و دنباله دار و شوخ و کرشمه طراز و عشوه ساز و جادو نشان و جادو و سرمه ساي و پر فن و نيم خواب و بسيار خواب و پر خمار و خماري و خودکام و خونخوار و عاشق کش و مستانه و سست و بيمار و نيلوفري » همه از صفات اوست. سعدي مي گويد؛ شب از نرگسش قطره چندي چکيد ـ سحر ديده بر کرد و دنيا نديد.»
حافظ مي گويد؛ «نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان ـ نيمه شب دوش به بالين من آمد بنشست.
آيا شعراي ايران با توجه به معناي نرسي سيس معادل نرگس چنين اوصافي را براي «نرگس» ذکر کرده اند يا هر شخصيتي را که واجد اين اوصاف بوده است مصداق نرگس دانسته اند.
2- صاحب الزماني، نارسيست را خودشيفته، خودپسند و عاشق خويشتن تعريف کرده است (روح بشر، به نقل از فرهنگ فلسفه و علوم اجتماعي پژوهشگاه علوم انساني)
3- واژه کاليگولا به معناي چکمه کوچک است و نامي است که به قيصر روم به نام ژائوس Gaius (12 تا 41 ميلادي) داده شده است. وي به مدت چهار سال امپراتور بود و به خاطر خشونت و کشتارهاي دوران سلطنتش معروف شد. او ادعاي الوهيت نمود و به خواهرانش علاقه عجيبي پيدا کرد، بخش عمده اي از اروپا را تحت فرمان خود درآورد، مصر و ترکيه را اشغال نمود، در شهر بيت المقدس مجسمه خود را نصب کرد. در سال 41 ميلادي به دست افرادش در فلسطين کشته شد. در روانشناسي کاليگولا معرف يک شخصيت خود شيفتگي مطلق و عصبانيت هاي جنون آور است. آلبر کامو با نوشتن نمايشنامه اي به اين نام که در سال 1945 روي صحنه رفت، اين واژه را معروف ساخت. در اين نمايشنامه وقتي امپراتور ژائوس با مرگ خواهرش، که به او عشق مي ورزيد روبه رو مي شود دچار بحران رواني و روحي و اندوه فراوان مي شود و در نتيجه دست به قتل و خشونت هاي وسيع و گسترده اي مي زند و ادعاي خدايي مي نمايد.
4- فروم، اريش، دل آدمي، ترجمه گيتي خوشدل، نشر نو، 1362
5- واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعي ـ از دکتر جميل صليبا، ترجمه، کاظم برک ينسي و صادق سجادي، شرکت انتشار 1370