پنج شنبه، 28 تير 1386 - شماره 1446
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
سرچشمه هاي داستان
مال ميرصادقي

1- تجربه و مشاهده

نويسنده هاي بسياري بر اين باورند که مي توان هرجا داستاني يافت و از هر موضوعي داستاني آفريد، اما اغلب آنها بر اين عقيده اند که «تجربه» سرچشمه اصلي داستان است و بيشتر نويسنده ها از تجربه هاي زندگي خود آغاز کرده اند.

«تجربه» را چنين تعريف کرده اند؛

تجربه اعم از انديشه عقلاني يا احساس عاطفي يا وهمي است، اساساً هرچه در ذهن آدمي مي گذرد، خواه برخاسته از عالم خارج و خواه ناشي از تخيل صرف باشد، از مقوله تجربه است. از اين رو، موثرترين و بهترين منبع براي نوشتن داستان، تجربه است. لازم نيست که حتماً خود، تجربه اي مستقيم از موضوعي و مفهومي داشته باشيم، مي توان از تجربه هاي ديگران نيز بهره گرفت و آن را از آن خود کرد. کسي دستش را توي سوراخ عقرب نمي برد که گزيدن آن را تجربه کند، از تجربه عقرب زده ها استفاده مي کند. نويسنده مي تواند از تجربه هاي ديگران، در زمينه هايي که آن را تجربه نکرده، بهره بگيرد و با تجربه ها و مشاهده هاي خود همراه کند.

گفته اند نيکلاي گوگول داستان پرداز پرآوازه روسي، داستان کوتاه مشهور خود «شنل» را بر اساس موضوعي نوشت که آن را در مهماني دوستاني شنيده بود. شکارچي بينوا و تنگدستي از زندگي اش مي زند و پول هايش را جمع مي کند تا يک تفنگ شکاري براي خود بخرد. وقتي تفنگ را مي خرد، آن را از او مي دزدند. گوگول تنها فردي در ميان جمع بود که به بدبياري مرد شکارچي نخنديد و از وضعيت و حالت مرد تيره بخت متاثر شد و موضوع داستان «شنل» را از آن الهام گرفت؛ کارمند رونوشت بردار اداره اي از خورد و خوراکش مي زند تا بتواند براي خود شنلي دست و پا کند و خود را از سوز و سرماي زمستان محفوظ دارد؛ شنل تازه را از او مي دزدند و مرد از غصه دق مي کند.

گوگول به جاي تفنگ، شنل را گذاشت، به جاي مرد شکارچي رونوشت بردار اداره را. چون سال ها در اداره ها کار کرده بود و با جزئيات و دقايق کار دفتري و خصوصيت هاي روحي رونوشت بردارها آشنايي داشت و همين آشنايي به او کمک کرد تا داستان کوتاه «شنل» را بيافريند و به موضوع داستان جنبه عام بدهد و زندگي نوعي مرد رونوشت بردار را تصوير کند.

ديگر اينکه تجربه و مشاهده هاي شما حتماً لازم نيست جالب توجه باشد. کلود سيمون رمان نويس معروف فرانسوي و برنده جايزه نوبل مي گويد که براي جمع آوري مواد و مصالح داستان کافي است که گشتي دور و بر محل زندگي خود بزني و هرچه ديده اي بنويسي، يعني آنچه فکر کرده اي، آنچه احساس کرده اي و به ياد آن افتاده اي يا به ياد آورده اي را روي کاغذ بياوري. گرچه ممکن است کلود سيمون اغراق کرده باشد، اما بر اين نکته مهم انگشت گذاشته که تجربه ها و مشاهده ها حتماً نبايد جالب توجه و پرحادثه باشد تا بتوان از آنها داستاني آفريد و بهتر است نويسنده دنبال موضوع جالب براي داستان خود نگردد. تجربه هاي عادي و معمولي هم مي تواند مواد و مصالح داستاني را فراهم آورد. در ضمن کلود سيمون تاکيد مي کند؛ «درباره آنچه مي داني و آنچه مي بيني، بنويس.» نويسنده کمتر مي تواند درباره چيزي بنويسد که از آن اطلاعات تقريباً روشني نداشته باشد، وقتي در نوشتن تنها بر عنصر تخيل تکيه کند و تجربه و مشاهده را کنار بزند، داستاني که نوشته مي شود، اغلب ساختگي و بي روح است، چون نويسنده وقتي ارائه حوادث و وقايع، دقايق و ريزه کاري هاي آنها را نشناسد، حوادث سير منطقي و واقعي و طبيعي خود را طي نمي کند و آن طور اتفاق مي افتد که نويسنده تخيل کرده نه آن طور که در واقعيت ممکن است روي دهد. در واقع حوادث و رخدادها سرهم آورده و به هم بافته شده اند و از ذات وضعيت و موقعيت هاي واقعي سرچشمه نگرفته اند. زندگي هر فرد هر چند يکنواخت و بي هيجان باشد، عرصه تجربه ها است. هر کس آنچه را که تجربه کرده بهتر از ديگري مي شناسد و به جزئيات و ريزه کاري هاي آن آگاه است، همه مثل ورزشکارها، کارآگاه ها، پليس ها، وکيل ها و قاچاقچي ها زندگي پرحادثه اي ندارند، زندگي اکثر مردم خالي از حوادث آنچناني است، اما هر فرد حتماً در جايي زندگي کرده و شغلي داشته است که با کم و کيف و چند و چون آن آشناست و از آن تجربه آموخته، با آدم هايي سر و کار داشته که آنها را بهتر از ديگران مي شناسد، بنابراين اگر بخواهد داستاني بنويسد، بايد از اين تجربه ها و مشاهده هاي خود استفاده کند و موضوع داستان خود را در مکاني قرار دهد که با آن آشنايي دارد و شخصيتي را انتخاب کند که بتواند در اين مکان جا بدهد تا حوادث جنبه منطقي و طبيعي و واقعي خود را پيدا کند و داستان باورپذير شود. براي نطفه داستان، زياد به انگيزه اي نياز نيست. هنري جيمز رمان نويس معروف امريکايي در مقاله اي با عنوان «هنر داستان» مي گويد که چطور زني انگليسي درباره پروتستان هاي فرانسوي رماني نوشت.

وقتي در پاريس بود و از پله هايي از جلو در باز خانه اي بالا مي رفت، چند پروتستان جوان را دور ميزي ديده که داشتند غذا مي خوردند، همين نگاه کوتاه زن انگليسي، تصويري در ذهن او به وجود آورد که فکر نوشتن رمان را در تخيل او بيدار کرد و بر اساس همين تجربه داستان خود را آفريد.



اما به نظر مي رسد که اين تصوير کوتاه که جيمز از آن نام مي برد و آن را براي نوشتن داستان کافي مي داند، زياد با واقعيت مطابقت نداشته باشد، مگر آنکه آن زن انگليسي پيش از اين درباره پروتستانتيسم اطلاعات کافي داشته باشد و از جهان بيرون و درون شخصيت هايش خبر داشته باشد. خود هنري جيمز از مذهب پروتستانتيسم اطلاعات بسياري داشت. بنابراين کمتر پيش آمده که نويسنده اي تنها با يک نگاه کوتاه بتواند حتي داستان کوتاهي بنويسد و حتماً بايد اطلاعات گسترده اي درباره موضوع و شخصيت هاي رمان داشته باشد، به خصوص در نوشتن رمان اغلب بر وضعيت و موقعيت و جهان بيني شخصيت تاکيد مي شود، در واقع نويسنده بايد شخصيت هاي خود را تا حد بسياري بشناسد و بيشتر بر تجربه ها و مشاهده هاي خود تکيه کند تا تخيل و خيال پردازي. جهان رمان، جهاني است که در آن شخصيت ها بايد فکر کنند، درک کنند و تصور کنند.

من در نوشتن رمان «کلاغ ها و آدم ها» براي نوشتن فصل هايي که از وقايع آن اطلاعاتي نداشتم يا اطلاعاتم اندک بود از مشاهده و تجربه ديگران بهره گرفتم و بيشتر کتاب هايي را که درباره زندان و زنداني شدن و زندانبان ها و شکنجه شدن، بعد از انقلاب انتشار يافته بود، خواندم تا بتوانم مشاهده هاي آنها را از آن خودم بکنم و بتوانم چند فصلي که شخصيت داستان در زندان مي گذراند، بنويسم، چون خودم تجربه درازمدت زنداني شدن را نداشتم.

در شرح احوال نويسنده هاي بسياري مي خوانيم که وقتي به فکر نوشتن داستاني مي افتند، پيش از شروع، مطالعه مفصلي براي گردآوري مواد و مصالح داستان شان مي کنند، از جمله اين نويسنده ها توماس مان نويسنده شهير آلماني است که در مصاحبه اي گفته است پيش از نوشتن رمان هايش درباره موضوع آنها مطالعه و بررسي کاملي مي کند. چخوف براي نوشتن «راهب سياهپوش» عکسي از اسقفي که پشت شيشه مغازه اي نظرش را جلب کرده بود، مي خرد و بعد اطلاعاتي درباره او به دست مي آورد و براساس همين اطلاعات داستان خود را مي نويسد.

2- دوران کودکي

دوران کودکي سرچشمه زوال ناپذيري است براي نويسنده. لئو تولستوي فقط بيست ودوسال داشت که سه گانه «کودکي»، «نوجواني» و «جواني» خود را نوشت. چارلز ديکنز شالوده چند رمان پرحجم خود را بر زمينه دوران کودکي گذاشت. رمان هايي مثل «ديويد کاپرفيلد»، «اليور توئيست» و «آرزوهاي بزرگ». سه گانه معروف ماکسيم گورکي «دوران کودکي»، «در جست وجوي نان» و «دانشکده هاي من» بنيادش بر همين دوران کودکي گذاشته شده است.

من داستان نويسي را با داستان هاي کوتاهي که از دوران کودکي من مايه مي گرفت شروع کردم و اولين داستانم را با نام «برف ها، سگ ها، کلاغ ها» در جايزه داستان نويسي مجله هنري و ادبي «سخن» شرکت دادم و جايزه اول را بردم. داستان هاي بسيار ديگري را که از حوادث دوران کودکي من سرچشمه مي گرفت، با شخصيت هاي واحد «حاج آقام» و «عزيزم» نوشتم و در داستان هاي به هم پيوسته «اين شکسته ها» باز اين شخصيت ها تکرار شدند.

در واقع پرداختن به دوران کودکي پذيرفتن توصيه نويسنده هاي بزرگ است. نويسنده از جايي شروع مي کند که نسبت به آن شناخت و آگاهي لازم و کافي را دارد و در عين حال به وقايع گذشته آن حساسيت ندارد و داوري اش نسبت به آنها تثبيت شده است و احساسش در نگارش آنها دخالت ندارد.

نوشتن از دوران کودکي به اين معنا نيست که فقط به زندگينامه شخصي اکتفا شود و فقط از خود و خانواده خود صحبت شود، بلکه از شخصيت ها و حوادث جانبي ديگر نيز بايد بهره گرفت و اگر ضرورت داشته باشد مي تواند از زاويه ديد سوم شخص نيز استفاده شود و تنها در روايت داستان به زاويه ديد اول شخص قانع نشد.

نمونه موفق بهره گيري از ماجراهاي دوران کودکي را مي توان در رمان «هکلبري فين» اثر مارک تواين ديد. مارک تواين در اين اثر خود از تجربه دوران کودکي خود بهره گرفته است، اما صورتکي متفاوت از خودش با صدايي متفاوت آفريده است. نمونه موفق معاصر ديگر آن، رمان ناطوردشت نوشته جي دي سلينجر است. کودکي بحران زده از مدرسه اش فرار مي کند و وقايعي را که براي او طي سفر به خانه پيش مي آيد، با زبان غني و کودکانه اي براي خواننده شرح مي دهد.

بهره گيري از دوران کودکي به اين معنا هم نيست که فقط شرح وقايع را نوشت و به خاطره نويسي اکتفا کرد، بلکه در ارائه آن بايد اصول داستان نويسي را رعايت کرد. نويسنده نبايد از ياد ببرد که داستان مي نويسد نه شرح احوال.

*از کتاب انتشارنيافته عناصر داستان، جلد دوم
تبعيض فرهنگي
جواد مجابي

خانم پري يوش گنجي عزيزم

با سلام و احترام

از من خواسته ايد که از تجربه هاي مهم ادبي اين دهه شاعران و نويسندگان ايراني در زمينه روابط فرهنگي غيررسمي با کشورهاي ديگر ياد کنم. در آغاز، بر اين نکته تاکيد دارم که شناخت فرهنگي کشورها از طريق هنر و ادبيات، معرفت مردمان دو کشور را از موقعيت تاريخي و اکنوني همديگر، بيشتر از روابط سياسي و اقتصادي متداول بين دولت ها فراهم مي کند و اين تفاهم فرهنگي از راه سفر و گفت وشنود آزادانه و پرس وجوي تحقيقي اهل فرهنگ حاصل مي شود.

انجمن قلم (پن) نيويورک، سال 1999 خانم سيمين بهبهاني و آقايان احمد شاملو، محمود دولت آبادي، محمدعلي سپانلو و جواد مجابي را براي سفري فرهنگي و ديدار با نويسندگان و ناشران امريکايي دعوت کرد، در نهايت من و دولت آبادي و سپانلو و مندني پور به اين سفر يک هفته اي به امريکا رفتيم. سخنراني و گفت وشنود ادبي ما در دانشگاه کلمبيا و انجمن آسيايي و خواندن متن هاي ادبي دوزبانه، و ديدار با ناشران، نمايندگان حقوق بشر و مديران پن و مهم تر از همه گفت وشنود ما با نويسندگان معتبري چون آرتور ميلر، ادوارد آلبي، سوزان سانتاگ و ديگران، فرصت گفت وشنودي مغتنم براي ما فراهم کرد که با شرط اوليه ما براي قبول اين دعوت کاملاً سازگار بود؛ که ما نويسندگان ايراني به شرطي دعوت به اين سفر را مي پذيريم که جدا از هرگونه مناسبات سياسي رايج، حضور ما کنار ادبا و هنرمندان امريکايي به عنوان افراد فرهنگي مستقل و هم طراز تلقي شود و هر نوع شائبه برتري فرهنگي و ادعاي احتمالي حمايت از جهان سوم، از ديدگاه ما پذيرفته نيست و عملاً چنين نيز بود و برخوردي دموکراتيک و انساني در محيطي دوستانه و جدا از هر نوع تبعيض فرهنگي بين ما جريان يافت.

اين شرط را بدين خاطر ياد کردم که باور دارم اگر کشور ما و فرهنگيان آن از مساله «تبعيض فرهنگي» حرفي نمي زنند و ادعاي آن را - همچون تبعيض نژادي و تبعيض جنسي - شرم آور مي دانند، اما حرف نزدن از آن تبعيض دليل نفي اش نيست، ملت ها و طبعاً نمايندگان فرهنگي هر کشور به دليل تعصبي که نسبت به فرهنگ و تاريخ ملت خود دارند، در پس ذهن خود نوعي برتري فرهنگي نسبت به فرهنگ هاي ديگر و مخصوصاً فرهنگ هايي که از آن شناخت کمتري دارند احساس مي کنند که نتيجه آن از داوري هاي شتابزده رسانه اي و گزينه هايي که از آن فرهنگ ها ارائه مي دهند، مشهود است، از وظايف عمده ما اهل هنر و ادب يکي اين است که به تدريج اين تعصب نسبت به خويش را کاهش و توجه عميق تر به فرهنگ ديگر را افزايش دهيم و اين روند ميسر نخواهد شد مگر با سفرهاي بيشتر به کشورهاي ديگر و کسب معرفت بيشتر نسبت به مردم و فرهنگ واقعي آن مردم و جغرافيا. اگر روابط فرهنگي اهميتي دارد در فراهم آوردن فرصت براي هنرمندان صاحب نظر است. تجربه بعدي از نوع ديگري بود. در فاصله 2005 - 2004 کارواني از شعرا و نويسندگان و مترجمان ايراني از ايران به فرانسه رفت که اعضاي شاخص اين کاروان، سپانلو، مديا کاشيگر، منصور اوجي و حسن صفدري بودند که يدالله رويايي و خانم گراناز موسوي نيز به آنان پيوستند و همراه با شاعران فرانسوي؛ آلن لانس، کلود استبان و ژان باتيست پارا و ديگران به شهرهاي مختلف سفر کردند، شعر خواندند با شاعران و اهل نظر و نمايندگان رسانه ها و مخاطبان مشتاق جلسات گفت وگو کردند. اين تجربه با سفر شاعران فرانسوي به ايران تکرار شد. گستردگي کمي اين تجربه که افرادي از چند نسل را در خود داشت و گستره کيفي که فرصت زماني کافي براي تبادل تجربه هاي ادبي بين فعالان ادبي دو کشور به دست مي داد، حاصلي مثبت داشت که موفقيت برنامه مديران را واداشت آن را به گونه هاي مختلف تکرار کنند. در سطحي ديگر حضور شاعران آلماني زبان چون شروت و انسنز برگر در شيراز بود که همراه دولت آبادي و منوچهر آتشي به خواندن آثار خود پرداختند، که به سفر دولت آبادي و مجابي به مونيخ و برلين منجر شد که همراه با هنرمندان آلماني به ارائه نظرات خود در باب اين دو فرهنگ و خواندن متون ادبي انجاميد.

مي خواهم به نوعي ديگر از اين مبادلات ادبي اشاره کنم که اگرچه اعتبار تبليغي تجربه هاي مهم پيشين را ندارد اما از نظر کاربردي الگويي دقيق و موثر در شناخت فرهنگي شمرده مي شود و جا دارد به عنوان آزمايشي کوچک اما متنوع، مورد توجه قرار گيرد.

در دسامبر 2006 يک موسسه فرهنگي آلماني از من و دو شاعر جوان ايراني خانم روشنک بي گناه و عليرضا بهنام دعوت کرد که در يک کارگاه شعر با سه شاعر آلماني به تبادل تجربه ادبي بپردازيم و اين سومين سال فعاليت اين کارگاه ادبي بود.

شيوه کار بدين گونه بود که از هر شاعر ايراني و آلماني 7 تا 10 شعر ترجمه شده بود. ما با در دست داشتن ترجمه فارسي شعرهاي آلماني در کارگاه حاضر شديم و نشستيم روبه روي شاعراني که ترجمه آلماني شعرهاي ما را در اختيار داشته و خوانده بودند. من و خانم الکه ارب شاعر آلماني حالا وظيفه داشتيم که ترجمه اين شعرها را هرچه بيشتر به اصل آن نزديک کنيم و در اين روند به شاعر ديگر توضيح داده مي شد که هر کلمه چگونه از يک فرهنگ و تاريخ عبور کرده و در شعر نشسته و اينجا چه بار معنايي و تصويري خاصي دارد. در اين کار يک مترجم دوزبانه مسلط - خانم سوزان باغستاني - ياريگر ما در طرح مسائل دقيق ادبي - فرهنگي بود. البته شاعران آزاد بودند که شيوه هاي مختلف را براي رسيدن به معناي دقيق تر شعرهاي ديگر بيازمايند. من و خانم ارب مي کوشيديم کلمه به کلمه پيش برويم و براي شاعر مخاطب خود توضيح دهيم که در روند خلاقيت، اين شعر از چه نوع ترکيب سازي، تصويرنمايي، مفهوم پردازي و شيوه هاي روايي بهره يافته است. مثلاً اگر در شعر «چي چي هوجو»ي من راوي «تبديل» به درختي کنار خيابان مي شود، اين شگرد تبديل در شعر رومي بارها آزموده شده و در شعرهايي از او خيلي عادي آدم ها تبديل به درخت، مشعل و ستاره مي شوند و خواننده از اين تبديل ها دچار حيرت نمي شود. اما خانم ارب دچار حيرت شده بود و مي خواست بيشتر بداند و من توضيح دادم و در مقابل او هم اشاراتي در باب ويژگي هاي شعر آلماني کرد که چگونه در شعر او و شعر آلماني، اساطير در زندگي روزمره حرکت مي کنند و اين اسطوره گاهي يک عنصر علمي تازه مي تواند باشد. آزادي شيوه هاي ارتباطي در کارگاه اجازه مي داد که هر زوج شاعر خود وسيله ارتباط ادبي را تعيين کنند، چنان که دوستان جوان ما شيوه ديگري براي نقب زدن به دنياي شاعرانه همديگر يافته بودند، پيش از پرداختن به متن شعرها، مدت ها درباره فرهنگ بومي و شخص خود، باورها و روياهاي خويش که در اين شعرها انعکاس داشت به گفت و شنودي روشنگر پرداخته بودند. البته در پايان سه روز کار مشترک، حاصل کار در جمعي از دوستداران دو فرهنگ خوانده شد و با قرار گرفتن متن اصلي و ترجمه آن همراه با صداي شاعر در سايت، «شعر جهان»- که سالي يک ميليون مراجعه کننده دارد- اين تجربه فردي تبديل به گستره اي فراگير و عام مي شد. پيشنهاد من براي ثمربخش بودن تبادلات ادبي و هنري، تاکيد بر شيوه هاي کارگاهي مثل تجربه بالاست. مي توانند شاعران و هنرمندان هر کشوري به کشور ديگر دعوت شوند. در فضاي آزاد و فرصتي فشرده، با تکيه بر متن هاي مشخص و نمونه هاي هنري معين، به تبادل تجربه هاي خلاق و ارائه ويژگي هاي فرهنگي کشور خويش بپردازند. اين رويارويي هنري وقتي در عرصه فرهنگ يک تجربه کوچک را در مسير شناخت دقيق تر و گسترده تر هنرمندان از فرهنگ هاي يکديگر قرار مي دهد، در عرصه هنرهاي تجسمي کار مشترک يک نقاش ژاپني و هندي بر يک بوم، فعاليت مشترک يک ايراني و فرانسوي روي يک مجسمه مي تواند اين همکاري را جنبه اي عيني و راهگشا ببخشد. بديهي است که کارکرد فرهنگ کند، صبورانه اما تاثيرگذار و پايدار است، بايد به برنامه هاي هنري و ادبي مشترک و مبادلات فرهنگي جهاني به عنوان يک ذخيره بشري و حفظ و تکامل ميراث انساني نگريست و نتايج زودرس مثبت يا منفي نبايد که ما را بفريبد.
گفت وگو با علي شاه مولوي
نمي خواهم کارهايم را با مميزي تنها بگذارم

رسول رخشا

علي مسعودي نيا

عصري بهاري در منزل علي شاه مولوي. شاعري که سال هاي گوشه گيري و سکوتش بر سال هاي فعاليت مستمرش مي چربد. سر صحبت را که باز کرديم، او هم سفره دلش را بازکرد و چه دل پري هم داشت، فرصت خوبي شد تا ناگفته هاي زيادي را بگويد و صراحتش ما را هم ترغيب کرد که بيش و بيشتر بپرسيم...

---

بسياري از آثار خوب شما در قالب مرثيه و سوگ سرود هستند. دليل پرکاري شما در اين زمينه چيست؟

من فکر مي کنم اين تقسيم بندي چندان جوابگو نباشد. چون حالت کار سفارشي پيدا مي کند در اين صورت. انگار که شما بنشيني و بگويي که مي خواهم در سوگ فلاني شعر بگويم. من براي تمام اينها دليل دارم. مثلاً وقتي پسرم داشت براي مرگ دخترم ويژه نامه اي تهيه مي کرد- چهلم دخترم بود- خيلي از شاعرها شعرهايي سرودند که در آن جريده هست. اما خود من هنوز شعري ننوشته بودم. اصراري ندارم که نام گذاري شما را رد کنم، ولي ترجيح مي دهم نامشان را بگذارم شعرهاي مرگ انديش. شعرهايي که در حوزه مرگ هستند.

انگار که اين روحيه مرگ انديشي با مرگ آشنايان و اطرافيان به شما انگيزه اي مضاعف مي دهد براي سرودن شعر. ضمن اينکه يک سري از آثار خيلي خوبتان در اين زمينه بوده است.

بله. مثلاً شعري که براي دخترم سرودم، از کارهايي است که خيلي دوست دارم. يادم هست که زنده ياد گلشيري در کارنامه بود و وقتي اين شعر را شنيد خيلي لذت برد و کار را از من گرفت. من گفتم اين مرثيه است. گفت؛ نه اين مرثيه نيست؛ شعر است. پرسيدم؛ چرا؟... گفت؛ چون بدون آنکه مستقيماً به مرگ اشاره کني، روح دخترت در آن حضور دارد... براي خودم هم عجيب بود. شعر را گرفتم و رفتم توي حياط دوباره خواندم. احساس کردم که همين طور است. هميشه فکر مي کردم که هنوز دخترم در کنار ما و توي خانه است... خودم فکر مي کنم يکي از زيباترين کارهايي که نوشته ام درباره مرگ گلشيري است. چون با او حرف زدم. به فاصله کوتاهي فردين هم فوت شد. من در آن شعر اعتراض کوچکي هم دارم؛

ديدي تيراژ تشييع کنندگان مرا و تعداد مشتري هاي گيشه فردين را؟

بعضي کارها را هم سفارشي نوشتم... مثلاً درباره مرتضي مميز، ما در مجله نافه بوديم. ساعت حدود يک و نيم شب بود و داشتيم مجله را آماده مي کرديم. خانم توسلي از من خواست تا براي مميز چيزي بنويسم. من با مميز آشنايي و دوستي داشتم. به خلقياتش فکر کردم. بعد رسيدم به خط و رنگ... سفارشي که مي گويم، اين طوري است. پوستر گوزن ها يادم آمد و چند سطر نوشتم. من مي خواهم حرف دکتر ضياء موحد را تاييد کنم که شعر را به دو دسته جوششي انگيخته و کوششي فرهيخته تقسيم مي کند. به هر حال وقتي ما با تفکر و انديشه کسي که ديگر حضور فيزيکي ندارد روبه رو مي شويم و مي خواهيم درباره اش بنويسيم؛ اگر او را ببينيم، شعر ما شکل مي گيرد. اما اگر فقط به اندوهمان پناه ببريم و انديشه جايگزين احساسات شود، ديگر سوگ سرود نمي شود.

آيا کتاب جديدي در دست انتشار داريد؟ چرا اين قدر بين چاپ کتاب هايتان وقفه مي افتد؟

سال ها پيش چند مجموعه شعر و يک داستان بلند منتشر کردم. دوره اي که کتاب هاي جلد سپيد رونق داشتند، من دفتري منتشر کردم با نام «شهيد سوم» که توسط انتشارات پيوند به بازار آمد و با تيراژ بالا. با نام ع. مولوي آن کتاب را چاپ کردم. پنج مجموعه شعر هم چاپ کردم با نام مستعار «بهار آقا»، که نام يکي از کارگران مبارز بختياري بود که در جنبش نفت دوران مصدق، شهيد شد. به شخصيتش خيلي علاقه داشتم. «بهار تا زمستان 58»، «از خلق به امپرياليسم»، «آوازهاي آغاز»، «نشانه هاي زميني» و «خلق نامه». خلق نامه بر وزن شاهنامه بود که زنده ياد سعيد سلطان پور ويرايش کرده بود. و بعد هم شرايطي پيش آمد که جمع آوري و سوزانده شد آن مجموعه. البته نه از طرف حاکميت، از طرف جريان هاي سياسي. سال 57 بود که شعرهايم را بردم خدمت استاد شفيعي کدکني که ايشان خواندند و تعدادي را که خوب تشخيص دادند به چاپ سپردم. (هر چند الان بسياري از آن شعر ها برايم قابل قبول نيست و با فضايشان فاصله دارم) بعد از آن زندگي ام دچار تغييرات و تحولاتي شد. هم مرکزگريز شده بودم و هم اسير يک سري مسائل روزمره زندگي. آن موقع کارهاي نيمايي داشتم. يک مجموعه هم داشتم که تمام اشعارش با موضوع جنگ بود، که امکان چاپش فراهم نشد. آخرين کارم همان خلق نامه بود. فکر مي کنم حدود سال 60 چاپ شد.

يعني بيش از بيست سال است که کتابي چاپ نکرده ايد؟

بله. دليلش در ابتدا اين بود که خيلي منزوي بودم به دلايلي. وقتي دوباره به تهران آمدم، کارهايم را به مطبوعات دادم. دچار وسواس شدم درباره چاپ کتاب. احساس مي کردم بايد مجموعه اي باشد که وزن مخصوص خودش را داشته باشد. احتياط کردم. کارهاي بچه هاي دهه 67 را خيلي خواندم. الان يک مجموعه کامل دارم. آقاي رئيس دانا و خانم آب شناسان هم پيش از نمايشگاه کتاب، با من صحبت هايي کردند و گفتند آمادگي دارند که مجموعه اشعارم را منتشر کنند. من تشکر کردم و به دلايلي کار را به ايشان ندادم. دو منظومه و يک مجموعه داستان هم دارم. سه يا چهار سال پيش بود که نشر مينا پشت جلد کتاب هاي منتشر شده اش تبليغي کرد مبني بر اين که مجموعه شعر فلاني به زودي چاپ مي شود. اما شعرها را به مينا هم ندادم. حقيقتش اين است که اين وقفه در ابتدا برمي گشت به نوع زندگي من. حالا که نگاه مي کنم مي بينم که هيچ چيز به جز شعر به من جواب نمي دهد. من کارهاي زيادي را تجربه کرده ام. حتي مدتي در کار سينما بودم. با کيانوش عياري و بسياري از سينماگران صاحب نام فعلي در سينما آزاد اهواز کار مي کردم. اما فضاي سياسي برايم از فضاي هنري و روشنفکري جذاب تر بود. قضيه مربوط به اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 است. همه چيز را سياسي مي ديدم. دور نشوم از بحث. دچار وسواس شدم. از سياست و شعر سياسي فاصله گرفتم. هر چند هنوز معتقدم که هنرمند اگر آرمان خواه نباشد، چيزي کم دارد. هنرمند وجدان بيدار جامعه است. چطور مي تواند بي تفاوت باشد؟ صلح و عدالت و آزادي چيزهايي است که همواره دغدغه من بوده. اين تعلل پيش آمد. اما حالا يک مجموعه شعر و دو منظومه دارم، يعني «در ستايش مرگ» و «لشکر واژه ها». اما درباره انتشار کتاب، به نظرم رسيد همين جا اشاره کنم که اين نظر مرا به صورتي تئوريک و پخته تر، فرهاد حيدري گوران ارائه کرده است. اين نوعي اعتراض فرهنگي است، در شرايط که جامعه روشنفکري ما به لختي وجدان رسيده و منفعل شده است. بسياري از شخصيت هاي فرهنگي ما پس از مرگ و بعضي حتي قبل از مرگ مصادره مي شوند. نمونه اش منوچهر آتشي که در زمان حياتش يک خانه نداشت، اما پس از مرگش سه گور آماده داشت،... برخورد من با قضيه عاطفي است البته. شعرهاي من روياهاي من اند که از تصوير و تخيل من شکل مي گيرند و متولد مي شوند. براي من مثل کودکان معصوم هستند. دوست ندارم آنها را به مميزي بسپارم. نمي خواهم کارهايم را با آنها تنها بگذارم. واقعاً فکر مي کنم که چيزي جز همين روياها در زندگي ام ندارم. نه خانه دارم، نه ماشين، نه پول... سفر خارج هم نرفته ام در کل عمرم... شايد از بي عرضگي ام باشد. همين روياها تمام هستي من هستند. حالا اينها را بسپارم به دست مميزي.

يعني اگر بحث مميزي مرتفع شود، حاضريد آثارتان را چاپ کنيد؟

بله...

اما آقاي مولوي، شما به اين صورت در اقليت قرار مي گيريد. اکثريت آثارشان را منتشر مي کنند. آيا اشتباه مي کنند؟ يا نگاهشان مثل شما عاطفي نيست؟

آنها اصولي تر برخورد مي کنند. البته روي «اصولي» بودن بايد تامل کنيم. شايد دليلش همين باشد که شما مي گوييد. من در حوزه سياست هم به دريوزگي سياسي اعتقادي ندارم. معتقدم فضاي روشنفکري ما به شدت منفعل است. کتاب شعر من چه دربيايد، چه در نيايد هيچ اتفاقي نمي افتد. اما براي خودم اتفاق مي افتد. خودم از خودم خرسندم. شايد خارج از کشور کتابم را چاپ کنم.

با وجودي که مي دانيد شانس ديده شدنش خيلي پايين مي آيد؟

اشکالي ندارد...

با توجه به گرايش شما به زبان معيار و وجود دغدغه هاي تکنيکي در ساختار شعرهايتان، فکر مي کنيد که چه بايد کرد تا اين دو خصيصه را به طور توامان در سرايش به کار بست و تعادل ميان آن دو را حفظ کرد؟

قبل از اين که راجع به تکنيک و اجرا بنويسم، مي خواهم به قضيه نامگذاري شعر هم اشاره کنم. اول شما بگوييد شاعراني که به زباني غير از زبان معيار شعر مي گويند چه کساني هستند؟

مثلاً عبدالرضايي...

کاش ديگري را نمونه مي آورديد. اصلاً عبدالرضايي چه کار مي کند؟

از ديد خودش نه از ديد ما... نحوشکني و کارهايي از اين دست...

به غير از عبدالرضايي چه کسي اين کار را مي کند؟

در يک دوره شايد براهني و شاگردانش...

امروز جمله جالبي از آقاي سپانلو خواندم. گفته بود که اگر نام شاعر را از بالاي شعر خيلي از جوان ها حذف کنيم، به نظر مي رسد تمامشان سروده يک نفر باشد. اين يعني تئوري زدگي. دروني نيست. نحوشکني و رفتار با زبان کارکردهاي زبان است. قبل از عبدالرضايي، خيلي قبل از اجداد او مولانا با زبان رفتارهايي از اين دست داشته که بسيار نو تر از زبان او و براهني است. براهني چيز تازه اي نگفته. همين ها را تذکر داده.
چه کردند ناموران-8
دو صد گفته و نيم کردار


کاوه ميرعباسي

هيچي زياديش خوب نيست حتي استعداد، قبول نداريد؟ مي خواهيد بدانيد اگر يک نفر بااستعدادترين آدم دنيا در تمام طول تاريخ باشد، کارش به کجا مي کشد؟ پس بياييد بشنويد حديث لئوناردو داوينچي را، در 1452 ميلادي پيئرو آنتونيو داوينچي وکيل دعاوي مايه دار ايتاليايي صاحب پسري شد که اسمش را لئوناردو گذاشتند. کاتارينا مامان کودک نوزاد، چند ماه بعد از تولد او منزل شوهرش را براي هميشه ترک کرد. درباره دلايل اين جدايي حرف هاي خاله زنکي فراواني گفته شده که تکرارشان در اينجا شايسته نيست چون از ارزش مطلب مي کاهد. (چه حيف، حرف هاي خاله زنکي معمولاً خيلي از سخنان روشنفکرانه بامزه تر و شنيدني ترند؛ حتي براي فرهيختگان، هر چند خودشان اين واقعيت را منکر مي شوند.) چون لئوناردو از مراقبت هاي مادرانه محروم بود، پدرش به ناچار به او خفتن و گفتن و راه رفتن آموخت، دست آخر هم آنقدر قلقلکش داد تا طفلک معصوم را زورکي خنداند و با اين کلک به غنچه گل شکفتن آموخت.

وقتي لئوناردو به سن تحصيل رسيد، جناب پيئرو آنتونيو براي فرزند عزيز دردانه و نورچشمي اش آموزگار خصوصي گرفت. آقامعلم از همان اول کار ميخ را محکم کوبيد و به شاگرد خردسالش گفت «پسرجان بدان که جور استاد به ز مهر پدر،» منظورش اين بود که اگر درس را ياد نگرفتي و سوالي کردم و جوابش را بلد نبودي، سر و کارت با چوب و فلک است. بينوا نمي دانست اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست. البته لئوناردو هم که بچه مودبي بود از آموزگارش نپرسيد «اگه من سوالي کردم و شما نتونستيد جواب بدهيد، تکليف چي مي شه؟» به روايت جئورجيو وازاري پژوهشگر برجسته عهد رنسانس و نگارنده رساله مشهور «زندگاني هنرمندان»، پيشرفت لئوناردو در يادگيري درس حساب بي اندازه سريع بود و بعد از چند جلسه چيزهايي مي پرسيد که معلمش پاک گيج مي شد و از جوابگويي عاجز مي ماند. بنابر منابعي ناموثق، بعد از مدتي کوتاه آقامعلم با چشم گريان و دل بريان به خدمت ابوي لئوناردو رفت و از ادامه تدريس عذر خواست. آقاي داوينچي گفت اگر مشکل دستمزد است او حرفي ندارد حق التدريس را بالا ببرد. آموزگار مذکور که از هوش سرشار شاگرد کوچولو يش طاقتش طاق شده بود و بيش از آن تاب مقاومت نداشت، جواب داد «پولي که شما به بنده مي پردازيد، از سرم هم زياده. مشکل چيز ديگه است. در يک کلمه بگم، پسرتون پدرم را درآورده و با سوال هاي عجيب و پيچيده اش مرا دچار استرس حاد کرده. (از همين جا مي توان فهميد که استرس اختراع قرن بيستم نيست و در عهد رنسانس و شايد پيش از آن، از قرون وسطي وجود داشته. يعني اينکه خيال نکنيد با ابتلا به استرس آدم به مدرنيته مي رسد؛ پسامدرنيته که ديگر جاي خود دارد،) واسه همين خدمت تون عرض مي کنم خر ما از کرگي دم نداشت و دستمزد پدر نيرزد به جور پسر. پس ما را به خير شما را به سلامت.» بنابر برخي منابع نامعتبر ديگر، معلم نامبرده بعد از اينکه ديد عرضه ندارد به سوال هاي يک الف بچه جواب بدهد، به قدري سرخورده و افسرده شد که ترک تدريس کرد و رفت تبت و به پيروان دالايي لاما پيوست.

در عهد رنسانس، مثل امروز خانواده هايي که دست شان به دهان شان مي رسيد، بچه هايشان را حتي با کتک به کلاس موسيقي مي فرستادند تا از همسايه ها و آشنايان و قوم و خويش عقب نمانند. آقاي داوينچي هم همين کار را کرد، اما مجبور نشد به زور متوسل شود چون به يک اشاره او لئوناردو با سر دويد. استعدادش در موسيقي چنان خيره کننده بود و ظرف مدتي کوتاه به قدري در نواختن چنگ ماهر شد که جناب داوينچي وکيل يقين پيدا کرد فرزند دلبندش در آينده موسيقيدان و نوازنده اي برجسته مي شود. اما حسابي در اشتباه بود چون ناگهان معلوم شد لئوناردو بيش از هر چيز به نقاشي و مجسمه سازي علاقه دارد. پدر دلسوز که به هيچ قيمت نمي خواست استعداد پسرش سوخت برود (هنوز از يک خروار استعداد نهفته اين اعجوبه خبر نداشت وگرنه مي پذيرفت که بايد چندتايي از آنها را ناديده بگيرد، چون پرورش تمام شان خيلي خرج روي دستش مي گذاشت و ورشکسته و خانه خرابش مي کرد،)، او را به شاگردي پيش آندره آ وروکيو نقاش صاحب نام اهل فلورانس فرستاد.

لئوناردو بسيار سريع به درجه اي از چيره دستي در نقاشي رسيد که استادش تصميم گرفت به او اجازه بدهد در حاشيه يکي از تابلوهايش تصوير فرشته اي را بکشد. اين تصميم بدجوري اسباب دردسرش شد و آينده حرفه اي و هنري اش را يکسر به باد داد. فرشته اي که لئوناردو نقاشي کرد به قدري زيبا از آب درآمد که کل تابلو را از جلوه برد. وروکيو با يک نظر دانست شاگرد نوجوانش خيلي بهتر از او ترکيب رنگ ها را مي شناسد و درک اين مطلب او را دچار عقده خودکم بيني و شرمساري از خويش کرد و باعث شد ديگر سراغ قلم مو و رنگ نرود و براي هميشه از نقاشي دست بکشد (از بخت بد او، در عهد رنسانس روانکاو نبود تا مثل آب خوردن اين بنده خدا را درمان کند). در ژوئن 1472، نام لئوناردو به عنوان هنرمند مستقل در اتحاديه نقاشان فلورانس ثبت شد.

لئوناردو داوينچي گل سرسبد جوانان فلورانس شد. خوش سيما بود و خوش هيکل و خوش قد و بالا و خوش رفتار و شيرين سخن و نکته دان و نکته بين و نکته سنج و بذله گو ومجلس آرا و آداب دان و خردمند و تيزهوش و صاحب کمال و صاحب نام در هنر موسيقي و نقاشي و مجسمه سازي و علاوه بر همه اينها برخوردار از آواز خوش و زور بازوي بسيار (گفته اند نعل اسب را در مشت له مي کرد). گوش نواز چنگ مي نواخت و در بداهه سرايي شعر و آهنگ بديل نداشت. در سخنوري کسي به پايش نمي رسيد و در جدل هاي عالمانه، فرزانگان و فيلسوفان پيش او لنگ مي انداختند. حکيمي گمنام درباره اش گفت «بزرگ ترين عيبش اينه که زيادي حسن داره». اين سخن گرچه نقيضه (يا به قول فرنگي ها، پارادوکس) مي نمايد اما عين حقيقت است.

از 1477 تا 1482، لئوناردو در مقام هنرمند مستقل (به عبارت عاميانه، به عنوان «اوستا» و نه «شاگرد») در خدمت لورنتزو ملقب به «مجد» بود. در اولين قدم، او همه قواعد و اصول پيشينيان را در زمينه نقاشي و مجسمه سازي از بيخ و بن بي خيال شد، يعني خيلي مودبانه گفت «هر چي فرموده اند به درد عمه جانشان مي خورد». لئوناردو نخستين نگارگري بود که به مکتب «طبيعت» رفت و آنجا درس هاي نوين آموخت. بعدها مدعي شد استادان «سبک کهن» هيچ منتي به سرش ندارند و او هم حتي يک ذره خود را مديون آنان نمي داند. اگر گمان برده ايد لئوناردو به همين اندک اکتفا کرد، بايد به عرض تان برسانم که عطش او را براي کسب دانش خيلي دست کم گرفته ايد. داوينچي جوان نه فقط زيبايي سايه روشن را ديد و بازآفريد بلکه کوشيد قوانين حاکم بر بازي نور و تاريکي را هم کشف کند. او در زميه اپتيک و فيزيولوژي چشم هم مطالعه کرد.

راجع به حرکت منظم امواج نکات بسياري آموخت، و آنها را در مورد نور و صوت به کار بست. از مطالعه آناتومي انسان و حيوان هم غافل نشد و به قواعد حرکت عضلاني نيز توجه نشان داد. در ضمن، نخستين کسي بود که در عرصه فيزيولوژي و گياه شناسي تحقيقاتي جدي انجام داد. به جرات مي توان او را راهگشاي اين علوم به شمار آورد. يادداشت هايي که طي چهل سال درباره اين موضوعات نگاشت گواهي انکارناپذيرند بر نبوغ و عظمت ذهن جوينده اش.

در 1482، خبر رسيد که در ميلان چند نوازنده چيره دست چنگ گروهي راه انداخته اند و اسم و رسمي به هم زده اند و هواداران بسياري پيدا کرده اند که برايشان سر و دست مي شکنند. لئوناردو که خود در نواختن اين ساز مهارت داشت و خيلي ادعايش مي شد تصميم گرفت به ميلان برود تا هم روي آن چنگ نوازان نوخاسته را کم کند و هم تغيير آب و هوايي بدهد. به گفته وازاري، او چنگي به شکل کله اسب و از جنس نقره ساخته بود که صدايش پرطنين تر و دلنشين تر از چنگ هاي عادي بود. لئوناردو پيش از ترک شهر به يکي از دوستان دهن لقش گفت که اگر اوضاع ميلان را مساعد ديد همان جا خواهد ماند. ظرف دو روز همه اهالي فلورانس از اين تصميم خبردار شدند (در عهد رنسانس، دوستان دهن لق نقش خبرگزاري را ايفا مي کردند). گفته اند، روزي که آن هنرمند صاحب کمال و جمال راهي ميلان شد، بسياري از علاقه مندانش تا دروازه شهر بدرقه اش کردند، در حالي که دسته جمعي و همصدا ترانه محلي معروف «به ميلان رفتنت راضي نبودم» را مي خواندند. به هر حال، لئوناردو به مقصد رسيد و در حضور دوک بزرگ و جمعيتي انبوه، به برکت چنگ کله اسبي و قريحه بي نظيرش در بديهه سرايي شعر و آهنگ، چنگ نوازان تازه به دوران رسيده را حسابي سنگ روي يخ کرد و آخرسر هم، براي آنکه کاملاً ضايع شوند، خطاب به آنها گفت «من چنگ مي نوازم، اما شما چنگ مي زنيد و گوش را مي خراشيد،» ناگفته پيدا است، لئوناردو از ميان فضيلت ها، فروتني را کم داشت.

حاکم ميلان، لودوويکو اسفورتزا از همه نظر هنرمند جوان فلورانسي را پسنديد. لئوناردو هم، که بسيار موقع شناس بود، در نامه اي بليغ و بلندبالا خدماتش را به او عرضه داشت.

9بند اول شامل پيشنهاداتي مي شد براي نوآوري در امور نظامي و ساخت و کاربرد جنگ افزارهاي جديد. اما در بند دهم چنين آورده بود؛ «در ايام صلح مي توانم در زمينه شهرسازي و معماري ابنيه عمومي و خصوصي و لوله کشي و ساير اقدامات مربوط به رفاه مدني خدمتگزار باشم؛ و نيز از مرمر و مفرغ و خاک رس برايتان تنديس بسازم؛ همچنين تابلوهاي گوناگون برايتان ترسيم کنم؛ علاوه بر اينها، چنانچه مقبول طبع تان افتد قادرم براي بزرگداشت خاطره پدر نامورتان مجسمه مرکب تيزتک و بادپايش را از مفرغ در ابعادي شکوهمند بسازم تا نشانه جلال و جبروت خاندان جليل اسفورتزا بشود...» لودوويکو خرسند از يافتن چنين شاه کليد ارزنده اي، بي درنگ او را به خدمت گرفت. به اين ترتيب، داوينچي 17 سال در ميلان ماند و کار کرد. صدالبته بسي بيشتر از آنچه جامه عمل پوشاند، وعده انجام اقدامات خوشايندي را داد که هرگز تحقق نيافتند. علت اين امر، در وهله اول استعدادها و علائق متعدد لئوناردو بود که باعث مي شد بي وقفه برنامه هاي تازه و نقشه هاي جديد بريزد؛ و بعد، دمدمي مزاجي يا به قول بدگويان، بازيگوشي اش و تمايلش به اينکه مدام از اين شاخ به آن شاخ بپرد و هنوز کاري را به پايان نرسانده، کاري ديگر را شروع کند و آن را هم نيمه تمام بگذارد و سراغ طرحي تازه برود. او به قدري در اين طريق افراط کرد که بدقولي اش ضرب المثل شد و عبارت «وعده لئوناردويي» پديد آمد، که در گوش طلبکاران از هر «وعده سرخرمني» طنينش هولناک تر بود. خب، روده درازي بس است، برگرديم به ادامه سرگذشت لئوناردو داوينچي.

در 1493، پس از سال ها مطالعه و تلاش، الگوي تنديس فرانچسکو اسفورتزا سوار بر اسب افسانه اي اش در ميدان اصلي شهر ميلان نصب شد و لئوناردو وعده داد در اسرع وقت اصل مجسمه هم آماده مي شود. اما آن تنديس عظيم هرگز از مفرغ ساخته نشد چون لئوناردو حوصله اش از اين کار سر رفته بود و طرحي تازه را مي پروراند. الگوي اين اثر شگفت انگيز شش سال وسط ميدان خاک خورد و آخر سر هنگام حمله سربازان فرانسوي به ميلان خرد و خاکشير شد و داوينچي از زحمت ساختنش خلاصي يافت. در 1494، لئوناردو بر ديوار صومعه سانتاماريا دله گراتزيه خلق بزرگ ترين شاهکارش را آغاز کرد؛ «شام آخر» را، که بسياري آن را اوج کمال و تعالي نقاشي دوره رنسانس دانسته اند. وقتي لويي دوازدهم، پادشاه فرانسه، ظفرمندانه وارد ميلان شد، چشمش خيلي اين نقاشي را گرفت و به فکرش رسيد آن را با خود به فرانسه ببرد (اين پادشاه عادت داشت از هرچي خوشش مي آمد فوري هوس مي کرد آن را صاحب شود). خوشبختانه، اطرافيانش موفق شدند متقاعدش کنند که اين نقاشي ديواري سالم به مقصد نمي رسد و او هم از تصاحب «شام آخر» منصرف شد و اين شاهکار سترگ براي آيندگان محفوظ ماند. پس از آنکه لودوويکو از حکمراني ساقط شد، داوينچي به ونيز رفت و با استقبال گرم دوشس ايزابل گونتزاگا مواجه شد. او پرتره اي زغالي از آن بانوي والامقام کشيد که عليامخدره را بسيار خوش آمد و لئوناردو هم مطابق معمول وعده داد در اسرع وقت تابلوي رنگ و روغن ميزبانش را بکشد. دوشس سال ها مشتاقانه منتظر اين تابلو ماند.

لابد مي دانيد که داوينچي و ميکل آنجلو (يا به قول فرانسوي ها، ميکل آنژ) با هم معاصر بودند اما چشم ديدن يکديگر را نداشتند. روايت مي کنند در ايام خانه به دوشي لئوناردو، آن دو برحسب تصادف در خياباني به هم برخوردند، در حالي که جفت شان همراه رفقايشان بودند. داوينچي مطابق معمول از پروژه هاي بلندپروازانه اش داد سخن مي داد. ميکل آنجلو، که اصلاً از رفتار همکار دمدمي مزاجش دل خوشي نداشت، با تمسخر گفت «دوصد گفته چون نيم کردار نيست، بنده خدا، تو که عرضه نداري يک مجسمه اسب مفرغي بسازي، چرا الکي لاف مياي؟» يکي از نوچه هاي ميکل آنجلو هم محض خودشيريني اضافه کرد «اين بابا از هزار تا حرف که مي زنه، به يک نصفه اش عمل مي کنه،» و غش غش خنديد. (لابد به ريش داوينچي،) لئوناردو جواب داد «شايد دوصد گفته داشته باشم و فقط نيم کردار، اما همان نيم کردار مي ارزد به هزار کردار ديگران. بگذار تاريخ قضاوت کند،» (قبلاً که عرض کردم، داوينچي از نعمت فروتني اصلاً نصيب نبرده بود.) خوشبختانه آن دو نابغه نقاشي دست به يخه نشدند. احتمالاً به اين علت که ميکل آنجلو هم تنومند و قلچماق بود (يک چيزي شبيه چارلتون هستون در فيلم «رنج و سرمستي»).

در 1502، داوينچي به خدمت چزاره بورجيا (يا به قول فرانسوي ها سزار بورژيا) درآمد. در 1512 گذرش به رم افتاد (البته طي اين ده سال مدام در حال جابه جايي بود) ولي زندگي در آن شهر را نپسنديد و دعوت فرانسواي اول، پادشاه هنرپرور فرانسه، را قبول کرد و راهي آن کشور شد و در 1519 همان جا از دنيا رفت.

هنگامي که چند قرن پس از مرگ لئوناردو داوينچي دست نوشته هايش منتشر شدند تازه مردم دنيا فهميدند که او چه اعجوبه اي بوده و دامنه دانش و استعدادش تا کجاها مي رسيده (از شرح جزئياتش معذورم زيرا جا تنگ است).

اواخر قرن بيستم، يک مشت آدم بيکار که يک عالم رايانه پيشرفته و يک خروار نرم افزارهاي پيچيده داشتند، خواستند بدانند بااستعدادترين انساني که مادر دهر در دامان پرورانده کي بوده و قرعه به نام لئوناردو داوينچي افتاد. مردي که حاصل عمرش دوصد گفته و نيم کردار بود.

تکلمه؛ تا يادم نرفته، بگويم که لئوناردو داوينچي تابلويي هم به اسم «لبخند ژوکوند» کشيده.
کنکاشي در ادبيات مهاجرت-7
نويسنده مهاجر بودن نعمت است

عدنان غريفي

سال هاست ساکن شهر و دياري در غربت هستم. اما هنوز هم در طيف بندي ها وقتي مرا جزء نويسندگان مهاجر به حساب مي آورند قبول اش برايم راحت نيست، براي اينکه نيستم. من هنوز همان طور که در ايران مي نوشتم مانده ام و اين دنياي ديگر هيچ خصوصيت ويژه اي به داستان هايم نيفزوده است.

مدت هاست که کم کار مي کنم و کمتر از آن به دست چاپ مي سپرم که اين دومي خصلت عمومي من در تمام اين سال ها بود. چرايش را دقيقاً نمي دانم. اما کمي سن و سال بالا، کمي بي حوصلگي و بي رمقي در اينجا به همه عادت هاي قديمي ام دامن زده است. اما هر آنچه هست همان عدنان سابق است. اينکه فخر نيست خصوصيت است. بالاخره نويسنده مهاجر هيچ خصوصيت عجيب و غريبي هم که نداشته باشد، دست کم داستان هايش تا حدي متاثر از محيطي است که در آن زندگي مي کند. موقع نوشتن گوشه چشمي هم به خانه بغل دستي اش مي اندازد، مسائل آن شهر و ديار را مطرح مي کند يا حتي از هم ولايتي هايش که حالا با بالا و پايين زندگي در اين کشور ثاني دست به گريبان هستند، حرف مي زند اما داستان من کدام يک از اينها را دارد که بشود گفت عدنان غريفي يک نويسنده مهاجر است و داستان هايش در طيف ادبيات مهاجرت مي گنجند؟ اما من اينجا گهگاه که هوس داستان نويسي به سرم مي زند، سراغ همان کيسه سربسته اي مي روم که دنياي ايراني ام را در آن چپانده ام. مي روم، دمي به آن مي زنم. دنيايي که از قديمي شدنش مي ترسم و مدام تجديدش مي کنم تا مبادا برايم ته بکشد، چند وقت يک بار هم سري به وطن مالوف مي زنم تا جايي را به خطا نرفته باشم. حقيقت اش در اين ديار ارتباط من با جهان هلندي ها آنقدر ناچيز است که بايد بگويم صفر است. من همچنان با ايران کوچک خودم سرگرم هستم. حالا شايد اين درگيري و فاصله گرفتن در من بيشتر از ديگران باشد، اما هر مهاجري به نوعي با اين فاصله ها درگير است شايد کمي کمتر و کمي بيشتر از من. اما هست و نمي توان منکرش بود. وقتي پا به دنياي ديگري مي گذاري و بايد خودت را با آهنگ زندگي در آنجا هماهنگ کني يا جا بماني ناخودآگاه تو با انبوهي از مسائل ابتدايي و روزمره درگير مي شوي. يعني ديگر آن جهان بيني که در ايران يا هر جاي ديگر به عنوان وطن ات داشتي براي نگاه کردن به اين ديار پنجره خفه اي است، اصلاً جواب نمي دهد. نويسنده اي که در ايران خودش را صاحب رسالتي مي دانست و امور اجتماعي و مسائل مملکتي برايش مهم بود اينجا در وضعيت دشوار ديگري قرار مي گيرد. در حقيقت همه چيز اينجا شخصي است و مربوط به زندگي خودت، نه بيشتر. طي اين سال ها کمتر مهاجراني را ديده ام که مسائل مهم و بزرگي ذهن شان را مشغول کرده باشد. دريچه هايي که من دوست شان داشتم براي نگاه کردن به اين جامعه ساخته نشده اند و همان بهتر که من از دنيايي که با همين دريچه ها نگاه شان کرده ام، حرف بزنم.

فکر مي کنم نويسنده مهاجرت و ادبيات مهاجرت گاهي يک جور نعمت است براي انسان نويسنده و من هيچ نمي خواهم بگويم که در اين تقسيم بندي جايي دارم، براي اينکه سخت است نويسنده مهاجر بودن و معدودند آنهايي که تاب اين قصه را داشته باشند و در اين چارچوب داستان شان را بگنجانند. همين که تو يک جهان قبلي بسيار غني داشته باشي و موضوعاتي که بتوانند سرنخ براي نوشتن دست ات بدهند، براي من کافي است. من هنوز از آن زندگي روايت هاي زيادي دارم که نانوشته مانده اند. در اين گره نخوردن و يکي نشدن با دنيايي که حالا در آن روزگار سپري مي کنم هيچ تعمدي ندارم، اما نمي شود و من قبول کرده ام که بايد همان چيزهايي که در چنته دارم و در عين حال غني و زيبا هستند در داستان هايم بگنجانم. از آدم هايي حرف بزنم که دنياي شان با من يکي است و هيچ زاويه ناشناخته اي براي من ندارد. من زماني از ديار خودم روانه اينجا شدم که ديگر سن و سالي از من گذشته بود و من هماني شده بودم که حالا هستم. من در سن و سالي که شکل گرفته بودم راهي اينجا شدم، حالا که نگاه مي کنم مي بينم بچه هاي من با ايران کاملاً بيگانه هستند و هلندي هايي شده اند که گهگاه فارسي حرف مي زنند. من اما چقدر به اين دنيا مي توانم نزديک شوم. با اين همه تفاوت آن هم زماني که هيچ جهان بيني واحدي ميان من و اين هلندي ها وجود ندارد، خوب همه اينها باعث مي شود من به اين جامعه نزديک نشوم و طبعاً نمي توانم آن طور که از دنياي يک ايراني حرف مي زنم از اين آدم ها بنويسم. عامل مهم ديگري هم به اين عدم ادغام دامن مي زند، ديوار شيشه اي زبان ميان اين دو دنيا حائل است و به اين فاصله ها دامن مي زند و نمي گذارد اين همسايه هاي تازه پا به داستان من بگذارند. وقتي من موقع نوشتن و خلق شخصيت هايم به فارسي فکر مي کنم ناچار بايد دور آدم هاي ديگري را که به زبان ديگري فکر مي کنند قلم بگيرم.

چهل ساله بودم که با کوله باري که به واسطه سفرهايم به غرب کسب کرده بودم، راهي اين ديار شدم، يعني آن وقت فکر مي کردم اين دنيا را خوب مي شناسم ولي بايد قبول کرد که زندگي کردن با سفر کردن زمين تا آسمان تفاوت دارد. هرچند هر آنچه در داستان نويسي آموختم را مديون نويسندگان خارجي هستم، زيرا آنها فرم و قالب را به غنا رسانده بودند اما قالب آنها براي من وقتي معنا پيدا مي کند و قابل لمس مي شود که از دنياي آشناي خودم در آن حرف مي زنم.

نمي دانم، اما به نظرم هزار و يک چيز فاصله ها را بيشتر مي کند و راه گره خوردن را سد مي کند. يکي از اين هزاران هم همان محدوديت مالي است. لذت از تئاتر، اپرا و... همه چيز بستگي به امنيت مالي تو دارد. اگر نه باز هم تو از اين دنيا دور افتاده اي،

به هر حال زندگي اغلب نويسندگان ايراني در خارج ساده است و حتي گاهي وقت ها فقيرانه و محدود به ابعاد بسيار ابتدايي که بيرون رفتن از اين چارچوب ها بسيار سخت است. گاهي اين دنياي کوچک در آن دنياي بزرگ تر ختم به خير مي شود و ما با داستان هاي جذاب و خواندني روبه رو مي شويم. نوستالژي هم که حتماً در اين ميان براي خودش جايي دست و پا کرده است. وقتي که تو ديگر نمي تواني با دنياي اطرافت خوب اخت شوي و در مورد مباحث مختلف صاحب نظر باشي ناخودآگاه نوستالژي و دلتنگي جايش را مي گيرد، اما اگر نويسنده از اين حس تازه خوب بهره بگيرد حتي به واسطه آن مي تواند داستانش را نجات بدهد و اثري درخشان خلق کند. از يک سو بايد قبول کنيم که نوستالژي مي تواند به جهان رمانتيکي ختم شود، از يک سو هم مي تواند داستان را ويران کند. اتفاق دوم اغلب در مورد داستا ن نويساني رخ مي دهد که اينجا شکل گرفته اند اما آن دسته که اين طرف شکل گرفته اند اگر از خطر اول بگريزند مي توانند داستان هاي خوبي خلق کنند و براي خودشان نويسنده مهاجر تمام عياري بشوند و از نوستالژي هم عبور کنند.

شنيدم که دوست عزيزم جمال ميرصادقي اظهار نظري کرده و خيلي ها از اين اظهارنظر دلگير شده اند. به نظرم جمال چندان هم بيراه نگفته است اينکه داستان مهاجرت به بن بست رسيده است. صحبت جمال از يک واقعيت نيرومند نشأت مي گيرد، همين که تحرکت از بين مي رود تحولت هم محدود و متوقف مي شود. اين طرف موضوع جذاب براي نويسنده ايراني کم پيش مي آيد. براي اينکه دنياي تازه برايش چندان آشنا نيست که به جذابيت هايش پي ببرد، بعد هم او نمي تواند با بطن زندگي گره بخورد، اما اگر وارد اين جريان شد که ديگر بارش را بسته است. الهام بسيار بسيار محدود مي شود و همه اينها دست به دست هم مي دهند تا تو پيش نروي. اما نمي دانم چرا دوستان اين حرف را به دل گرفته اند اگر کسي به اين جريان گره نخورده باشد اما قبل از آن توانايي هاي خودش را پيدا کرده باشد که ديگر جاي نگراني ندارد. او نويسنده است حالا چه اينجا و چه در ايران. به هرحال همه اينها هست. چه قبول کنيم و چه نکنيم. راستش را بخواهيد من به نسل بعدي هم چندان اميدوار نيستم، آنها تا بخواهند خودشان را در اين دنيا پيدا کنند و از بحران هويت عبور کنند، شق القمر کرده اند. بچه هاي ما نه ايراني اند و نه اينجايي، يک چيز قروقاطي، بعد هم پدري يا مادري را ديده اند که روزگاري در کشورش براي خودش کسي بود، مي نوشت و چاپ مي شد و مورد توجه قرار مي گرفت، اما حالا يک گوشه نشسته و چند وقت يک بار دستي به قلم مي برد. چه خيري ديده از نويسنده بودن پدرش که حالا از نويسندگي هم کم کم بازنشسته مي شود.
درس هايي از ادبيات فرانسه- رومن گاري
مردي از آتش


ترجمه؛ سميه نوروزي

رومن گاري هستي خود را به آتش کشيد - همچنين زندگي اش را فداي عقايد خيال پردازانه و ميهن پرستانه خود کرد. براي بررسي کامل و دقيق پرونده حجيم نويسنده اي که موفق شد دو بار جايزه گنکور1 را به خود اختصاص دهد، کافي است تا کتاب مريم آنيسيموف2 را بخوانيم. آنيسيموف در کتاب خود توانسته است به شخصيت واقعي، متناقض و ماليخوليايي گاري - آژار، جاني دوباره بخشد. زندگينامه دقيق و پروسواسي که او از اين نويسنده ارائه داده، به يقين، به ما اجازه خواهد داد تا آثار و خاطره او را مروري دوباره کنيم، مردي که روزگار با او ناعادلانه رفتار کرد...

منقلب کننده ترين بحث درباره رومن گاري اين است که او تمامي حساب ها را به هم مي ريزد و حتي پس از مرگش دست از تلاش و تکاپو برنمي دارد. مي توان گفت او مرده اي است که تکان مي خورد. نويسنده اي است که با مرگش وسعت مي يابد و رشد مي کند. در برابر اين شهرت و اعتبار که او را پس از مرگ نيز همراهي مي کند، خواننده حيران مي ماند که کدام يک از اين عقايد را باور کند و ترديد دارد بين سبک والا و برتر يا لحن پوچ و مسخره. بين شدت عمل و سرسختي اسلاوي يا کمدي کلامي. بين کلاه برداري باشکوه و شخصيتي فرسوده و کهنه. از سويي نويسنده با حوادث غم انگيز دست و پنجه نرم مي کند و از سويي ديگر شلوار چرم زيبا، صليبي که نسل به نسل چرخيده و به دستش رسيده و بلوز ابريشمي را به نمايش مي گذارد. يک جا، با اصليت روس دست به خودکشي مي زند. جايي ديگر، در نقش مرموز يک هيپي طرفدار دوگل ظاهر مي شود که اهل تعارف است و کارهاي عجيب و غريبي از او سر مي زند. پس کجا هستند رومن کاسو، الياس رومن گاري، دوکاسو، الياس رومن گاري، الياس شاتان بوگا، فوسکو سيني بالدي يا اميل آژار، که در 2 دسامبر 1980 گلوله اي در دهانش شليک کرد (البته پس از اجراي جالب ترين اغفال ادبي قرن بيستم)؟ در اين باره بسيار پرداخته شده است. ولي آيا مي توان پرونده اين نويسنده را بست؟ مطمئناً نه.

برخي محققان از سال 1987 به بعد، به ارائه اطلاعاتي گرانبها از اين موجود پرجنب و جوش پرداختند؛ کودکي لهستاني - روسي با نام رومن کاسو، که بين شهرهاي يهودي نشين لهستان و نيس فرانسه سرگردان بود؛ شخصيت اصلي نينا، مادري که در «پيمان سپيده دم» جاوداني شد و آرزويش اين بود که پسرش رمان نويس و سفير سياسي شود؛ نوجواني اش با مهاجرت به فرانسه سال هاي 1930 آغاز شد که از خارجي ها متنفر بود؛ شغل عجيب پدر خيالي، ايوان موژوکين، به همراه چهره اي با صورت و گونه هاي آسيايي، به او اين امکان را داد که براي اولين بار خود را مشمول کرده و براي خود شجره نامه اي ساختگي دست و پا کند که به او تعلق نداشت؛ روابط با دوگل، اين دن کيشوت فرانسه آزاد، که البته با گاري خلبان، همانند رعيت خود رفتار مي کرد و مدام او را از سر خود باز و دست به سر مي کرد؛ نقش زن ها در زندگي اين نويسنده - از ايلونا ژزمي تا لسلي بلانش يا جين سبرگ؛ کشمکش و رقابت با کلينت ايستوود، کدورت و رنجش از کوو دو موروي3، فعاليت گاري در هاليوود به عنوان کاردار فرانسه در لس آنجلس؛ و بالاخره داستان آژار - پائولويچ به عنوان شاهکار اگزيستانسياليستي از مردي که خيلي زود توسط هم عصرانش مورد تمسخر واقع شد.

با توجه به همه اينها، خانم آنيسيموف با دقت و وسواس بسيار، ولي بدون مهارت لازم، به بيان نکات کاملاً جديد در زندگي گاري پرداخته است، البته به لطف مطالب آرشيوي که تا به حال منتشر نشده اند؛ از زندگي گاري در لهستان گرفته تا مشاجره و کشمکش براي رتبه بندي ها و سلسله مراتب در وزارت کشور که به او به عنوان يک سياستمدار يهودي و ماليخوليايي بدگمان بود. با اين وجود، با خواندن اين شرح حال افسوس مي خوريم که چرا چشم انداز وسيع اين نويسنده، با يک بينش و يک سبک واحد مورد توجه قرار نگرفته است. زندگينامه نويس ها دقت بسياري به خرج مي دهند، اما نبايد فراموش کنند که بدون تنظيم نوشته ها (مثل هماهنگ سازي سازهاي مختلف و متعدد در ارکستر) بخشيدن زندگي دوباره و احياي شخصيت مورد نظر، بعيد به نظر مي رسد.

به رغم اين ضعف ساختاري، ارزش کتاب در نشان دادن يک نکته است و آن اينکه غم و اندوه در زندگي رومن گاري بسيار زودتر از موعد شکل گرفت؛ اين زندگي غم انگيز، در واقع، تراژدي نوجواني است زيبا، بااستعداد، بسيار دوست داشتني، که در تمام زندگي اش، هيچ گاه احساس نکرد به بلنداي جاه طلبي هايي که ديگران برايش آرزو مي کردند دست يافته است. مادرش مي خواست او يک نويسنده بزرگ فرانسوي باشد. گاري بارها و بارها، با نام هاي مختلف اين آرزو را محقق کرد. در اين مورد، جالب توجه است که گاري اسم هاي مستعار خود را از آتش گرفته است، از سوختن با آتش. «آژار» در زبان روسي به معناي خاکستر گرم و سوزان است، «گاري» اشاره دارد بر آنچه که مي سوزد و آتش مي گيرد. آيا او براي سوزاندن و از بين بردن خود تا اين حد عجله داشته است؟ بي شک. چرا که آتش از نظر غريزي، براي پاک سازي و تطهير خويش از ننگ و پليدي فطري اش، بي مانند است. آيا اين روند نيز از پروژه خودبدنام سازي او نشأت مي گيرد (عبارت کلاسيک «تنفر يهودي از خويش»)؟

سپس در تراژدي گاري، به چند صحنه عمده و اصلي برمي خوريم که به او تحميل شده است؛ حماسه دوگل، که نقش گاري در آن بسيار شايسته و شجاعانه بود - زيرا او دوگل را دوست داشت و به ورود او در تاريخ فرانسه اعتقاد داشت. اما دوگل که او هم گاري را دوست داشت، هيچ گاه جدي اش نگرفت. آيا به گاري مشکوک بود؟ چون لاف مي زد و خودستايي مي کرد؟ صحنه هاي ديگر؛ پاريس سال هاي 1970؛ او يک بار با «ريشه هاي آسمان»، گنکور را از آن خود کرده بود، ولي کتاب هاي جديدش خوب فروش نمي رفت؛ جوان ترها اين طرفدار دوگل را که با يک سوپراستار سينما (که بعد ها الکلي شد) ازدواج کرده بود، به باد تمسخر مي گرفتند؛ به علاوه اومانيسم و انسان گرايي در آن زمان ديگر جواب نمي داد و خوانندگان، «عصر بدگماني» (ناتالي ساروت) و «درجه صفر نوشتار» (رولان بارت) را به آثار او ترجيح مي دادند. در نتيجه رومن که گويا نفسش گرفته و به تنگ آمده بود، نظريه اي در باب هنر رمان منتشر کرد که باعث خنده مدرن ها شد. و باز، کسي او را جدي نگرفت. در نتيجه اين همه ناسپاسي و قدرنشناسي، او تصميم گرفت که دوباره متولد شود. در بدني ديگر. با نامي ديگر. خانم آنيسيموف گاري را به يک «آفتاب پرست» تشبيه کرده است، ولي به نظر من سمندر يا سيمرغ نشان دقيق تري است براي افتخارات اين مرد آتشين.

در اين زندگينامه صدها صحنه ديگر نمايش داده شده است؛ جين سبرگ که بين حوري بهشتي بودن و مبارزه براي سياهان در رفت و آمد است، ابداع شخصيت آژار، آلت دست قرار گرفتن پل پائولويچ که به ديوانه شدنش انجاميد، دون ژوانيسم رقت آور و تاسف بار گاري که هميشه به يک زن احتياج داشت تا هر روز او را مورد ستايش قرار دهد و...

تحول افسانه اي

در برابر اين زندگي شايد احمقانه و ديوانه وار نمي توان به اين نکته فکر نکرد که اگر گاري در 2 دسامبر 1980 به جاي پايان دادن مضحک به زندگي اش، به طور سطحي، مسووليت اين کارهاي خنده دار خود را به عهده مي گرفت، چه پيش مي آمد. آيا وزير ميتران مي شد؟ آيا امروزه به اندازه ژان ارمسون 4 محبوب بود؟ آيا به اندازه کوندرا و نابوکوف مورد احترام واقع مي شد؟ آيا ناشرش مقبره اي بسيار باشکوه براي او تدارک مي ديد؟ شايد. ولي با در نظر گرفتن همه جوانب، تحول افسانه اي گاري در آخرين سال هاي عمرش، بسيار پسنديده تر و برتر از پيري مفروض اوست که با عزت و احترام آميخته مي شد.

منبع؛ لوپوئن، 26 فوريه 2004، شماره 1641

پي نوشت ها؛

1- رومن گاري دومين جايزه گنکور را با نام اميل آژار براي رمان «زندگي در پيش رو» دريافت کرد. او تنها نويسنده اي است که دو بار موفق به اخذ اين جايزه شده است چرا که اين جايزه تنها يک بار به هر نويسنده اي تعلق مي گيرد. او با نام مستعار، براي دومين بار توانست اين جايزه را دريافت کند. پسرعمويش پل پائولويچ، به جاي وي اين جايزه را دريافت کرد. رومن بعدها در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار» اين حقيقت را فاش کرد.

2- «رومن گاري، آفتاب پرست» نوشته مريم آنيسيموف، 729 صفحه، انتشارات دونوئل که از ماه مارس 2004 براي فروش عرضه شد.

3- موريس کوو دوموروي (1999-1907) سياستمدار فرانسوي که از سال 1958 تا سال 1968 وزير امور خارجه و از سال 1968 تقريباً به مدت يک ماه نخست وزير فرانسه بود.

4- ژان ارمسون (1973-1888) نويسنده و سياستمدار فرانسوي
از رسانه هاي ادبي جهان چه خبر
آن قدر زياد خوابت را ديده ام

سعيد کمالي دهقان

پاريس ريويو و گفت وگو با نورمن ميلر


مجله ادبي «پاريس ريويو» در شماره تابستان 2007 خود به سراغ «نورمن ميلر» نويسنده هشتاد و چهار ساله امريکايي رفته و با او گفت وگو کرده است. «ميلر» به جز داستان نويسي به روزنامه نويسي، نمايشنامه نويسي و کارگرداني فيلم هم علاقه مند بوده و همراه «ترومن کاپوتي» و «تام ولف» از ابداع گران ژانر «نئو ژورناليسم» يا «کتاب هاي خلاقانه غيرداستاني» است. وي سال 1968 جوايز ادبي «پوليتزر» و «جايزه کتاب ملي» امريکا را به خاطر کتاب «ارتش شبانه» از آن خود کرد و تا به حال نزديک به دوازده رمان نوشته است. «ميلر» در يک خانواده يهودي به دنيا آمده و در محله بروکلين نيويورک بزرگ شده و در دانشگاه هاروارد مهندسي هوانوردي خوانده است.

وقتي هجده سالش بوده و دانشگاه مي رفته به نوشتن داستان علاقه مند شده و اولين داستانش را در هجده سالگي نوشته است. «ميلر» در جنگ جهاني دوم شرکت کرده و پس از آن تحصيلاتش را در دانشگاه «سوربن» پاريس ادامه داده است. «برهنه و مرده» اولين رماني است که در سال 1948 نوشت و باعث شهرت جهاني او شد. «ميلر» تا به حال شش مرتبه ازدواج کرده است و هشت فرزند دارد.

«پاريس ريويو» ابتدا اين سوال را کرده که آيا «ميلر» به خاطرش هست که هنگام خودکشي «ارنست همينگوي» کجا بوده، «نورمن ميلر» در پاسخ مي گويد؛ «خيلي خوب به ياد مي آورم. با «ژان کمپبل» در مکزيکو بوديم و قبل از ازدواجمان بود. من حسابي ماتم برد. يک قسمتي از وجودم هيچ وقت با اين ماجرا کنار نيامده. در واقع مي شود گفت که هشدار مهمي بود. آن چيزي که او مي خواست بگويد اين بود که تمام رمان نويسان بايد به آن گوش کنند. خيلي رک بگويم؛ وقتي رمان نويس هستي، يعني به سفر روانشناختي خطرناکي پا گذاشتي و همه چيز مي تواند در صورتت منفجر شود». «پاريس ريويو» در ادامه از «ميلر» مي پرسد که آيا اين ماجرا را مي تواند با شجاعت همينگوي مطابقت بدهد يا نه، که «ميلر» در پاسخ مي گويد؛ «از فکر کردن به اين که مرگش بتواند چنين کاري را بکند، متنفرم. من به فرضيه اي رسيدم؛ همينگوي زودتر از اينها در زندگي اش ياد گرفته بود که هر چه زودتر مرگ را به مبارزه بطلبد بهتر برايش تمام مي شود. ماجرا را مثل يک پزشک مي ديد، جرات درگير شدن در نزديکي به مرگ. اين تصور را هم مي کردم که وقتي به مري گفت خداحافظ، شب به شب که تنهاتر مي رفت به تختخواب، شستش را روي ماشه اسلحه قرار مي داده و لوله تفنگ را توي دهانش مي گذاشته و کمي ماشه را فشار مي داده و مي لرزيده و مي جنبيده و تلاش مي کرده که ببيند چقدر مي تواند ماشه را فشار بدهد بي آنکه اتفاقي بيفتد. اما شب آخر زيادي فشار داده. اين به نظرم معقول تر از اين مي آيد که خودش ضربه نهايي را زده باشد. به هر حال، اين تنها يک تئوري است. واقعيت اين است که همينگوي خودکشي کرده.» «نورمن ميلر» در ادامه مي گويد؛ «وقتي داريد رمان خوبي مي نويسيد، به جست وجوگري تبديل مي شويد و وارد ماجرايي مي شويد که خودتان هم پايانش را نمي دانيد و پايان از قبل مشخص نيست. ترکيبي از ترس و هيجان شما را به پيش مي برد. به نظرم، رمان ارزش نوشتن ندارد مگر آن که با چيزي دست و پنجه نرم کنيد که شانس موفقيت داشته باشيد. ممکن است شکست بخوريد. شما با اندوخته هاي رواني تان قمار مي کنيد. مثل اين که فرمانده ارتشي باشيد و کل ارتش را به بن بست بکشانيد.» ميلر حالا سن و سالش بالا رفته و چهره افتاده اي دارد اما با اين حال کهولت سن روي ذهنش تاثير منفي نگذاشته است، خودش در اين رابطه به «پاريس ريويو» مي گويد؛ «وقتي سن آدم بالاتر مي رود، دليلي وجود ندارد که به عنوان رمان نويس نتوانيد مثل گذشته باهوش باشيد. هر سال از زندگي بايد چيز بيشتري درباره طبيعت بشر ياد گرفته باشيد.» اما «پاريس ريويو» سماجت نشان مي دهد و تلاش مي کند تا بگويد که به اعتقاد بعضي ها نويسنده ها بايد در پيري نويسندگي را بگذارند کنار. «ميلر» اما در جواب مي گويد؛ «من اين طور فکر نمي کنم. اگر کسي بيايد و چنين چيزي به من بگويد من هم مي گويم، شوخي سر جايش، اما گورت را کم کن.» «نورمن ميلر» همچنين در گفت وگويي که ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» دسامبر سال 1983 با او انجام داده، مي گويد؛ «رمان تا حدي زندگي ما را تغيير مي دهد. پيش آمده که ازدواج هايي از بين رفته، مثلاً يکي از دو نفر رمان خوانده و به اين نتيجه رسيده که زندگي به گونه ديگري بهتر از زندگي خود اوست.» «روياي امريکايي»ريال «عصرهاي قديمي»، «تبليغات براي خودم» و «افسانه کوتاه نورمن ميلر» از ديگر آثار موفق «نورمن ميلر» محسوب مي شوند. جديدترين کتاب «نورمن ميلر» رماني است 496 صفحه اي درباره هيتلر و هولوکاست که ژانويه همين سال توسط انتشارات «رندوم هاوس» منتشر شده و 45/18 دلار قيمت دارد.

لوموند و زندگينامه روبر دسنوس

ضميمه ادبي روزنامه فرانسوي «لوموند» اين هفته در گزارشي کتاب «روبر دسنوس» نوشته «آن اگار» نويسنده فرانسوي را معروف کرده است. «دسنوس» از شاعران معاصر فرانسه است که سال 1900 در پاريس به دنيا آمده و چهل و پنج سال عمر کرده. پدرش صاحب کافه اي بوده و از اين رو «روبر» از کودکي با محافل کافه اي پاريس که محل اجتماع روشنفکران و نويسنده ها و روزنامه نگارهاي فرانسوي بوده آشنايي پيدا کرده است. «دسنوس» از پيشروان جنبش سوررئال فرانسه بوده و به اشعار «بودلر» و «هوگو» علاقه داشته و اولين اشعارش را در هفده سالگي در نشريات مختلفي همچون «تريبون جوانان» منتشر کرده است و با مجله «ادبيات» دادائيست ها هم همکاري داشته. وي اولين کتابش را در بيست دو سالگي که مجموعه اي از جملات سوررئال بوده منتشر کرده است. «روبر دسنوس» را «بنجامين پره» به گروه دادائيست هاي پاريس و به خصوص «آندره برتون» معرفي کرد و از آن پس بود که با «برتون» بنيانگذار مکتب سوررئاليسم دوست شد.

«دسنوس» همچنين ساليان متمادي روزنامه نگاري کرده است و براي «عصر پاريس» به طور مرتب ستون مي نوشته است. «روبر دسنوس» کم کم به محفل هاي ادبي راه يافت و با «لويي آراگون»، «ژاک پروه»، «فيليپ سوپو» و «ميشل لريس» آشنا شد. وي در سال 1926 کتاب شعر «شبي از شب هاي بي عشقي» را منتشر کرد و در همان ايام عاشق «ايوون ژرژ» خواننده زن فرانسوي شد. عشق «روبر دسنوس» به «ژرژ» دستمايه خلق بسياري از اشعار «دسنوس» شده است. وي در سال 1932 در راديو مشغول به کار شد و به تدريج از سوررئاليست ها فاصله گرفت و با نويسندگان و هنرمنداني همچون «پابلو پيکاسو» ، «ارنست همينگوي» و «جان دوس پاسوس» آشنا شد و به سياست هم علاقه مندي نشان داد. با آغاز جنگ جهاني دوم يکي از اعضاي جنبش فرانسه شد و تحت نام مستعار مقالات و نوشته هاي بسياري منتشر کرد و در سال 1944 توسط گشتاپو دستگير شد.

«روبر دسنوس» سال 1945 بر اثر بيماري حصبه از دنيا رفت اما اشعارش پس از مرگ شاعر مورد توجه محافل ادبي فرانسه قرار گرفت و با اقبال خوبي روبه رو شد.

اشعار «روبر دسنوس» به بسياري از زبان هاي زنده دنيا ترجمه شده است. «رنود اگو» منتقد ادبي روزنامه «لوموند» درباره «روبر دسنوس» مي نويسد؛ «روبر دسنوس همراه با قرن متولد شد و چشمان بينا و روشني داشت و همه جا را مي ديد و مانند عينک نزديک بينش از روشن بيني خوبي برخوردار بود. دسنوس به خاطر نياز همه جور کار را تجربه کرده، فيلمنامه نوشته، شعر گفته، براي راديو مطلب نوشته و همان طور که روزنامه نگار بوده، در راديو هم کار مي کرده... دسنوس در 8ژوئن 1945 نمرده است، بلکه مي توان صدايش را شنيد که هميشه شعر دوستي و عشق را مي سرايد.» گزيده اي از اشعار «روبر دسنوس» با عنوان «سايه سرمست» توسط زهرا تعميدي از انتشارات «کتاب خورشيد» به فارسي منتشر شده است. کتاب «آن اگار» 1166 صفحه دارد و آن را انتشارات معروف «فايارد» فرانسه به تازگي منتشر کرده و 42 يورو قيمت دارد.

«آن قدر زياد خوابت را ديده ام آن قدر زياد با سايه ات راه رفته ام، حرف زده ام
آن قدر سايه ات را دوست داشته ام که ديگر چيزي از خودت برايم باقي نمانده...»1

گاردين و بوکرآفريقا

«مونيکا آراک دو نيه کا» نويسنده بيست و هشت ساله اوگاندا يي موفق شد جايزه ده هزار پوندي «کين» معروف به «بوکر آفريقا» را به خاطر نوشتن کتاب عاشقانه «درخت جامبولا» از آن خود کند. اين جايزه هر ساله به نويسنده آفريقايي اي اهدا مي شود که کتابش را به انگليسي نوشته باشد. «کين» در سال 2000 تاسيس شده و نجيب محفوظ و نادين گورديمر که هر دو برنده جايزه نوبل بوده اند، از راه اندازي آن حمايت کرده اند. «مونيکا آراک دو نيه کا» پس از اهداي جايزه به روزنامه انگليسي زبان گاردين مي گويد؛ «کلي شگفت زده و هيجان زده شدم اما خيلي آرام رفتار کردم. فکر مي کردم که اگر برنده شوم، دور و بر سالن چرخ فلک مي زنم اما خب مجبور بودم که متواضعانه رفتار کنم.»

جمال محجوب از اعضاي هيات داوران جايزه «کين» در گفت وگويي با «گاردين» کتاب «دو نيه کا» را اين گونه توصيف مي کند؛ «پرتره ظريف و تاثيرگذاري است از جامعه اي که عشق بين دو جوان در آن شکوفه مي زند.» «دو نيه کا» علاوه بر جايزه نقدي که نصيبش مي شود، به مدت يک ماه مهمان شهر واشنگتن است و تمام مخارج سفر و اقامتش هم به عهده جايزه «کين» خواهد بود. «درخت جامبولا» در اوگاندا اتفاق مي افتد و ماجراي عشقي است بين دو جوان که با مشکلات زيادي در کشور خود مواجه اند. «ماري واتسون»، «اس.اي. آفولابي»، «برايان چيکاوا» و «هلون هابيلا» از برندگان ساليان گذشته جايزه «کين» بوده اند.

پي نوشت؛

1 - تکه اي از شعر «آخرين شعر» سروده «روبر دسنوس»، از کتاب «سايه سرمست» ترجمه زهرا تعميدي، انتشارات کتاب خورشيد.
عناوين اين صفحه
سرچشمه هاي داستان
تبعيض فرهنگي
نمي خواهم کارهايم را با مميزي تنها بگذارم
دو صد گفته و نيم کردار
نويسنده مهاجر بودن نعمت است
مردي از آتش
آن قدر زياد خوابت را ديده ام
شعرهايم روياهاي من اند
درباره لئوناردو داوينچي
دنيايي کوچک در دنيايي بزرگ
آفتاب پرست سمندر يا سيمرغ
دسنوس نمرده است

شعرهايم روياهاي من اند
شعرهاي من روياهاي من اند که از تصوير و تخيل من شکل مي گيرند و متولد مي شوند. براي من مثل کودکان معصوم هستند. دوست ندارم آنها را به مميزي بسپارم. نمي خواهم کارهايم را با آنها تنها بگذارم. واقعاً فکر مي کنم که چيزي جز همين روياها در زندگي ام ندارم. نه خانه دارم، نه ماشين، نه پول... سفر خارج هم نرفته ام در کل عمرم... شايد از بي عرضگي ام باشد. همين روياها تمام هستي من هستند. حالا اينها را بسپارم به دست مميزي.

من مي گويم زبان غيرمعيار وجود ندارد. رفتارهاي ديگرگونه بحث ديگري است. اضافه کردن به ظرفيت زبان بحث ديگري است. ببينيد مثلاً مي توانيم بگوييم که شعر گفتار يک جبهه جديد در زبان فارسي گشوده است؟

شعر گفتار روند طبيعي زبان است...

آفرين... عناصر و ترکيبات متفاوت و منتشر شده مرجع در زبان فارسي و گفتار ما روز به روز تغيير مي کند. شعر گفتار شعر فروغ بود. سيدعلي صالحي دقيقاً اين مطلب را جمع بندي کرده و مقاله اي درباره اش نوشته است. هم شعر فروغ و هم شعر صالحي را خسرو شکيبايي خوانده. نوار شعر فروغ و نوار شعر صالحي را گوش بدهيد و مقايسه کنيد. ببينيد کدامشان گفتاري تر است. من مي گويم شعر فروغ. چون سازه زيبايي شناختي که فروغ دارد با صالحي متفاوت است. صالحي نمادين و سمبليک شعر مي گويد. مگر مردم نمادين حرف مي زنند؟ فروغ گفتاري شعر مي گويد، چون سمبليک حرف نمي زند. در شعر فروغ سازه هاي زيباشناختي طبيعت ديده مي شود ولي در شعر صالحي طبيعت کاملاً بدوي است و با توجه به جغرافيا و اقليم شعر، شعرهاي اين دو شاعر را از زاويه ديگري نيز مي توان بررسي کرد، شعر فروغ گفتاري تر است چرا که خاستگاه شعر فروغ روابط و مناسبات اشيا در زبان شهري است اما در شعر صالحي فضا ها در ارتباط با طبيعت بومي و روستايي است. دو نوع گفتار داريم؛ شهري و روستايي. فروغ نمي گويد ستاره اي از آسمان افتاد، يعني يک رزمنده مبارز کشته شد. من به صالحي خيلي علاقه دارم. شاعر محترمي است و شعرهايش را هم دوست دارم، حرفم سر بحث گفتار است...

يعني شاملو هم از نظر شما به زبان معيار شعر مي سرود؟

او هم رفتار خودش را دارد. زبان، زبان معيار است. رفتار براهني و رفتار شاملو فرقي نمي کند. در ظرفيت زبان فارسي است...

يعني اگر بيهقي هم به آن صورت مي نويسد، به عقيده شما آن هم رفتار بيهقي با زبان است؟

بله، اما از ظرفيت زبان معيار خارج نمي شود.

برگرديم به اصل پرسش مان...

شعر امروز ما سه ايراد جدي و کلي دارد؛ قبل از هر چيز غيبت انديشه پيشرو. در مورد انديشه پيشرو به موقع خودش به آن خواهيم پرداخت. اما نامگذاري شعر، من مي گويم نامگذاري يعني تشخص. يعني نام شعر نماينده شعور يک شاعر است. تکميل کننده شعر است. شما به آخر شعر که مي رسيد تازه به اين فکر مي افتيد که رمز نهان در نام شعر را کشف کنيد. به گمانم نام شعر نبايد به شعر اضافه شود بلکه بايد براي شعر نقش يک مکمل را داشته باشد و براي آن يک ظرفيت محسوب شود. مجموعه شعر فنجان چاي در غروب جمعه سرد مي شود؟، احمدرضا احمدي را بخوانيد. مثلاً بالاي شعرش نوشته عشق. سطر اول نه، دوم نه، سوم کلمه عشق آمده است. عين جمله را به عنوان اسم مي گيرد... اين يعني دريغ کردن يک ظرفيت از خود. من نديدم کسي نام شعرش تکميل کننده شعرش باشد. من خودم شعري دارم به نام «ملافه هاي خيس در آفتاب خميازه مي کشند». شعر که تمام مي شود، تازه خواننده به صرافت مي افتد که علت خميازه کشيدن ملافه ها چه بوده؟ مي توانم اسمش را بگذارم ماه. چون با ماه شروع مي شود. يکي از اشکالات اساسي شعر ما نامگذاري شعر است. چون ما عادت کرده ايم به اين روش... اسامي اکثراً به شدت هم رمانتيک است. اما در مورد اجرا... اجرا و تکنيک يکي از اساسي ترين مسائل شعر معاصر است. مطرح ترين شاعرانمان هم دارند اين خطاي فاحش را مرتکب مي شوند. در يک مجموعه شعر، مي آيي و اثري مي خواني مثلاً درباره مرگ و اندوه. ورق مي زني و مي رسي به شعري با تم شادماني. اما مي بيني فضا هيچ تغييري نکرده. تکنيک همان ساختار است. همان فرم. همان رفتار با زبان. سوژه و فضا و موقعيت شاعرانه اي که ايجاد شده اصلاً مرتبط با اندوه نيست. اندوهگين نيست...

مثل ترانه هاي لس آنجلسي که گاهي ريتم شش هشتم شاد دارند و مضمونشان درباره اندوه است...

دقيقاً... من ادعا مي کنم که يک شعر هم ندارم که اجرايش شبيه شعر قبلي باشد. ادعا مي کنم اين را. سال ها پيش يک نفر را ديدم که سکته کرده بود و کنار خيابان افتاده بود. اين را در شعري آوردم و واقعاً سکته اي اجرا کردم. حرکت قلب را در آن آوردم. يک شعر درباره زاپاتا نوشتم که اجرايش کاملاً سينمايي است. براي «گام معلق لک لک» نوشتم که اجرايش سينمايي است، ولي باز با زاپاتا فرق مي کند. چون فضاي ذهني آنجلوپولوس با اليا کازان فرق مي کند. واژه شخصيت دارد. معيار ما براي شعر واژه است يا جمله؟... اگر واژه بود، تفاوت بسيار داشت. معيار ما جمله است. کارکرد جمله در ارتباط با فضاسازي، تخيل و روح اين اثر است. روح اثر است که به شما منتقل مي شود و شما مي فهميد که مثلاً درباره باد پاييزي شعر نوشته ام. اگر توانستم طوري وزش باد را تصوير کنم که شما حس بکنيد، به آن مي گويند موقعيت شاعرانه. من واقعاً به موقعيت شاعرانه اعتقاد دارم. اين مشکل شاعران ماست. از اولين شعر تا آخرين شعرشان هي حس مي کنيد که دارد تکرار مي شود. چون مشکل تکنيک و اجر