ويدا مشايخي

چندي پيش همراه دوستانم به تماشاي لايف بال رفتيم. اين رويداد هنري براي اولين بار در سال 1993 با انگيزه حمايت مالي از فعاليت هاي مربوط به تحقيقات، پيشگيري، مشاوره و کمک مستقيم به بيماراني که داراي ويروس اچ آي وي هستند در وين انجام شد و از آن پس اين مجلس باشکوه که در آن مهمانان با لباس هاي رنگين مبدل ظاهر مي شوند به نمادي براي نمايش آزادمنشي جامعه اروپايي تبديل شده است. پانزدهمين سال برگزاري لايف بال در وين است و شارون استون از چهره هاي معروف شرکت کننده در جشن است. محل برگزاري جشن در کاخ شهرداري وين است. در محوطه بيروني کاخ شهرداري صحنه نمايش و در مقابل آن فرش قرمزي پهن است که مهمانان براي رفتن به سالن جشن از روي آن عبور مي کنند. دو طرف فرش قرمز را ميله هاي آهني چيده اند که راه ورود تماشاچيان را به محوطه مسدود کند.
ما ساعت سه بعدازظهر به شهرداري وين مي رسيم و براي تماشا به ميله اي تکيه مي دهيم. برنامه ساعت هفت و نيم آغاز مي شود. و هنوز چهار ساعت تا شروع برنامه فرصت است. کم کم پشت سر ما شلوغ مي شود. محلي که ايستاده ايم کاخ شهرداري وين سمت چپ و عمارت زيباي بورگ تئاتر، قديمي ترين تئاتر وين، سمت راست مان قرار گرفته. ما ايستاده ايم تا گذشتن هنرمندان محبوب مان را تماشا کنيم. فکر مي کنم زندگي بدون هنر و هنرمندان چقدر بي محتوا و کسالت آور بود. چقدر با هنرپيشگان خنديده ايم و چقدر با آنها گريسته ايم. ده، يازده ساله ام. خانه دوطبقه قديمي ما نماي آجري دارد و حوضي در وسط حياط است. روي لبه هاي حوض گلدان هاي گل شمعداني چيده شده اند و بوي گل هاي باغچه فضا را پر کرده. ديوار حياط با چسب ديواري به رنگ سبز درآمده. کسي آب پاشي کرده و بوي نم در حياط پيچيده. زنگ خانه مان به صدا درمي آيد و من در را به روي مرد جوان خوش قيافه اي باز مي کنم. براي ديدن صورت مرد بايد سرم را بالا بگيرم. سراغ جمشيد را مي گيرد. مي گويم خانه نيست. مي پرسد خواهرش هستي. سرم را به علامت تصديق تکان مي دهم. مي گويد وقتي آمد به او بگو اسماعيل شنگله آمده بود. خداحافظي مي کند و به طرف ابتداي کوچه مي رود. مي ايستم تا به سرکوچه مي رسد و مي پيچد. ديگر نمي بينم اش. در را مي بندم و به داخل خانه مي روم.
تلويزيون به تهران آمده و وارد خانه ما هم شده. مي گوييم تلويزيون ثابت. چون واردکننده آن ثابت پاسال است. روزهاي چهارشنبه غروب هر هفته تئاتري از تلويزيون پخش مي شود و ما هم به خاطر ديدن تصوير جمشيد بر صفحه تلويزيون رديف پاي تلويزيون مي نشينيم. نقش هاي جمشيد کم کم بيشتر و بيشتر مي شود.
سيزده، چهارده ساله ام. براي تماشاي اولين نقش جمشيد در صحنه تئاتر همراه خانواده به اداره هنرهاي دراماتيک مي رويم. تئاتر در سالن کوچک اداره هنرهاي دراماتيک اجرا مي شود. جمشيد در تئاتر نقش مرد قدرتمند ثروتمندي را بازي مي کند. در پرده اول و دوم يک تابلوي نقاشي به شکل او در انتهاي صحنه ديده مي شود و تنها در پرده سوم نمايش است که خود او به جاي تابلو مي ايستد. در تمام مدتي که پرده سوم در جريان است جمشيد بدون حرکت ايستاده. مانند تابلو نقاشي بي حرکت و ساکن. حتي حرکت پلک هاي چشم هايش را به سختي مي توان ديد. در آخرين قسمت نمايش از قاب عکس بيرون مي آيد و جمله اي را بر زبان مي آورد و پرده مي افتد.
اداره هنرهاي دراماتيک در يکي از خيابان هاي اطراف بهارستان بود. بعدها که مشتري تئاتر هاي دراماتيک شدم پي بردم که اغلب تماشاچيان تئاتر فاميل يا دوستان و آشنايان هنرمندان بودند و غيرآشنايان کمتر به تماشا مي آمدند.

در کودکي دو، سه بار با پدر و مادرم براي تماشاي تئاتر به جامعه باربد و تئاتر دهقان در خيابان لاله زار رفته بودم. تئاترهايي که ديدم همه فکاهي بود و داستان آنها غالباً از هزار و يک شب اقتباس شده بود. تئاترهاي اداره هنرهاي دراماتيک اکثراً جدي بود و پرمحتوا آنقدر که گاهي وقت ها درک حرف ها برايم مشکل بود.
گروه تئاتر اداره هنر هاي دراماتيک تئاتر مرده هاي بي کفن و دفن اثر ژان پل سارتر را در تالار فرهنگ اجرا مي کردند. تالار فرهنگ چسبيده به مدرسه دخترانه رضاشاه بود. باز هم با تمام خانواده به تماشا رفتيم. تمام بزرگان تئاتر آن روز اداره هنرهاي دراماتيک در آن تئاتر بازي مي کردند. فکر مي کنم آن روزها نمي شد تئاتري اجرا شود و انتظامي و نصيريان و جمشيد و والي و کشاورز و فني زاده و داورفر و شنگله و بسياري ديگر که امروز نام هايشان در خاطرم نيست، نباشند. هميشه همه بودند. و چه تئاتر زيبايي بود اين مرده هاي بي کفن و دفن.
آن روزها تاثيري که ديدن تئاتر در من مي گذاشت جست وجو، تهيه و خواندن آثار ترجمه شده نمايشنامه نويسان غرب بود نمايشنامه اندورا اثر ماکس فريش در انجمن ايران و امريکا که محلش طرف هاي عباس آباد بود، به روي صحنه آمد. اکثر هنرمندان هنرهاي دراماتيک بودند به علاوه پرويز هادي پور، صميمي و پورحسيني. اين اثر فراموش نشدني ماکس فريش نمايشي از پيش داوري، تبعيض نژادي و تعصب است. نويسنده سوئيسي اين اثر انتقادي را براي نقد کشورش در دوران جنگ جهاني دوم نوشته با اين اعتقاد که پيشداوري و قضاوت ناعادلانه در هر مکاني و هر زماني مي تواند انسان بي گناهي را به پاي مرگ ببرد. فکر مي کنم اين تئاتر را سمندريان کارگرداني کرده بود. به ياد کارگردان هاي باارزش تئاتر آن روزها مي افتم. والي، بيضايي، سمندريان، مغفوريان و بسياري ديگر.
تئاتر 25 شهريور ساخته مي شود. براي من که تماشاگر تئاترم نقطه عطفي در تاريخ تئاتر ايران است. حالا مي توانيم تئاتر را در يک سالن واقعي تئاتر تماشا کنيم. در ميان صندلي هاي راحت لم داد و نمايش محبوب را تماشا کرد. با تئاتر 25 شهريور من با نمايشنامه هاي ساعدي آشنا شدم. آثار فراموش نشدني مثل بهترين باباي دنيا و اثر فوق العاده باارزش چوب به دست هاي ورزيل که جعفر والي آن را به نهايت زيبايي کارگرداني کرده بود. چوب به دست هاي ورزيل قصه روستايي بود که مردم آن براي نجات از دست گرازها به ژاندارم ها پناه برده بودند. گراز ها تنها زمين را زير پا له مي کردند حال آنکه ژاندارم ها تمام زندگي را بر مردم سخت کردند. چه صحنه زيبا و تکان دهنده اي بود وقتي يکي از اهالي در ميان صحنه مي ايستاد و مردم را براي حرکت به سوي رهايي از ژاندارم ها صدا مي زد. آهاي، ورزيلي ها.
گروه تئاتر هنرهاي دراماتيک به شهرهاي کوچک هم مي رفتند و در پادگان هاي نظامي نمايش مي دادند. هنر تئاتر فقط متعلق به تهران نبود. بهانه اش هر چه بود باعث مي شد تئاتر به ميان مردم برود. يک بار در سفري که همراه مادرم به تبريز مي رفتم با گروه تئاتر هنر هاي دراماتيک هم سفر بوديم. بازيگران محبوبم براي اداي احترام نسبت به مادرم به کوپه ما آمدند و بازيگر به يادماندني، فني زاده، با طنز طبيعي به يادماندني اش و اسماعيل داورفر ما را بسيار خنداندند.
دانشجو بودم و عاشقانه نوشته هاي ساعدي را مي خواندم. جمشيد به خانه جديد اسباب کشيد. به رسم آن روزها يک گلدان کوچک گل ارکيده خريدم و به ديدنش رفتم. دکتر ساعدي هم آنجا بود. ديدنش در خانه جمشيد برايم شادي وصف نشدني به بار آورد. مقابل ساعدي نشسته بودم در حالي که تمام هيکلم گوش شده بود و به حرف هايش که به لهجه ترکي شيرين ادا مي کرد گوش مي کردم. پرسيد چه کاره هستي، گفتم دانشجو. گفت چرا براي برادرت گل ارکيده آورده اي. گفتم براي خانه جديدش. گفت چرا يک آفتابه نياوردي. آفتابه بيشتر به دردش مي خورد. با اين پولي که دادي و اين گل ارکيده را خريدي مي توانستي يک چيزي برايش بخري که به درد خور باشد. گل ارکيده آن روزها يک ژست بورژوازي بود و دکتر مي خواست من را از سطحي نگري دور کند.
تئاتر شهر ساخته شد و نمايش آنتيگونه اثر سوفکلس در آنجا به اجرا درآمد و جمشيد در نقش کرئون فرمانرواي تيبس بازي زيبايي ارائه داد. تئاتر به ميان جوان تر ها رفت و خلج و ديگران کارگاه نمايش را به راه انداختند و آثار برشت و ديگران را در آن تجربه کردند.
از روزي که به وين آمده ام با اينکه در نزديکي بورگ تئاتر زندگي مي کنم تاکنون به ديدن تئاتر نرفته ام. تئاتر به زبان نياز دارد. آن وقت ها مي شنيدم که براي يادگيري زبان بايد شش ماه در محيط باشي تا آن را فرابگيري. من الان بيش از بيست سال است که در اين شهرم ولي زباني را فرانگرفته ام که مرا به تماشاي تئاتر بکشاند. دلايل بسيار است. از تنبلي که بگذرم به گرفتاري هاي مهاجرت مي توانم اشاره کنم. که تا به خود بيايي چند سال از بهترين سال هاي زندگي ات گذشته. سال هايي که هنوز اشتياق و توان ياد گرفتن داري. با پيرتر شدن گرفتار نوستالژي مي شوي و شروع مي کني به کنکاش در ذهنياتت. جعفر والي را در وين مي بينم. از سال هايي که نمايش مي نوشته، سال هايي که کارگرداني مي کرده، سال هايي که بازيگر بوده، از خاطراتش مي گويد. از آخرين نمايشي که سال هاي قبل از انقلاب در بسياري از شهرهاي ايران به نمايش گذاشت. نمايشي طولاني. به ياد اولين تئاتري که بعد از انقلاب در تهران به روي صحنه رفت، مي افتم. تئاتر سربازها. شبي که براي ديدن آن رفتم جمشيد را که به عنوان اولين رئيس اداره تئاتر انتخاب شده بود در ميان سالن انتظار تالار رودکي ديدم. گروه بازيگران سربازها جوان بودند و تمام دخترهاي جوان فاميل که من را همراهي مي کردند آن شب دل به فرامرز صديقي بستند.
آهي از ته دل مي کشم و چشم مي دوزم به مهماناني که با لباس هاي مبدل از کالسکه هاي گل زده يا ماشين هاي ليموزين پياده مي شوند و از روي فرش قرمز عبور مي کنند.