پنج شنبه، 28 تير 1386 - شماره 1446
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: داستان
خوش خيال بداقبال
سعيد خود را بي سر بر فراز تيرک مي بيند

عطاءالله مهاجراني

داستاني را که مي خوانيد ادامه رمان «المتشائل» نوشته اميل حبيبي نويسنده معروف فلسطيني است که به صورت دنباله دار هر هفته در ويژه نامه چاپ خواهد شد.

کتاب سوم يعاد دوم

«در حسرت هلهله هاي شادمانه زناني هستم؛ که هزار سال شوق ترانه و طرب را در سينه دارند.»

سميح صباغ - البقيعه

(در اواسط سال 1974 در مجله الجديد منتشر شد.)

(1)
سعيد خود را بي سر بر فراز تيرک مي بيند. ابوسعيد خوش خيال بداقبال برايم نوشته است؛

گفت؛ در آن شب بي پايان وقتي بيدار شدم، به انتها رسيدم. در بسترم خود را نيافتم. سردم شد. دستم را دراز کردم که بالا پوشي پيدا کنم. باد در چنگم بود.

ديدم که بر زمين صاف نشسته ام. سرد و دايره اي شکل. قطر زمين بيش از يک ذرع نبود. باد مي توفيد و زمين مي لرزيد. ساق پايم گويي بر بالاي گودالي آويخته بود؛ مثل رشته اي لرزنده در پاييز.

خواستم اندکي استراحت کنم، در پشت سرم گودالي بود؛ مثل گودالي که در پيش رويم بود. گودال ها از هر سو مرا فراگرفته بودند. تا تکاني مي خوردم گويي در گودالي فرومي غلتيدم. مطمئن شدم که بي سر بر بالاي تيرکي نشسته ام.

فرياد کشيدم؛ کمک، پژواک صدايم به روشني، حرف به حرف به گوشم رسيد. دريافتم که بر بلنداي هولناکي نشسته ام. با پژواک صدا سخن گفتم تا ترسم را فراموش کنم. سخن گفتنمان لطيف بود، انگار گودال مثل سپيده دم خنديد، هرچند هنوز گرفته و غبارآلود بود.

چه بايست بکنم؟

به خودم گفتم؛ آرام باش، نترس، اي ابونحس، عقلت را به کار بينداز. چه کسي تو را در چنين وضعيتي قرار داده است؟ مي توان پذيرفت که شب در بسترت بخوابي، وقتي از خواب بيدار مي شوي خودت را بالاي تيرک ببيني؟ اين واقعه که ناموس طبيعت و منطق را نقض مي کند. من در رويا بودم، گيرم که رويايي بس طولاني.

چه جاي نگراني است؟ بر بالاي اين تيرک نشسته ام، سرما در هم ام مي پيچاند و از هم بازم مي کرد. نه پوششي داشتم، نه تکيه گاهي و نه همدلي و نه مي توانستم فرود آيم.

بي شک اين تيرک يک کابوس بود. کابوس تيرک، اگر از اين تيرک پايين مي آمدم، کابوس را از سينه ام مي تاراندم. به بسترم برمي گردم، خودم را مي پوشانم، خودم را گرم مي کنم. چرا ترديد مي کنم؟ آيا از اينکه از اين بلنداي هولناک به مغاک گودال فروبيفتم، واهمه دارم؟ مثل مرغابي که گلوله مي خورد، درد بکشم تا بميرم.

اما وضعيتي که دارم، بر تيرکم و دچار واهمه ام. اين همان روياهايي است که خفته برخلاف ناموس طبيعت و منطق در خواب مي بيند. پس بشتاب، اين تيرک را دربر بگير، با ساعد و ساق هايت، با تمام عزم و اراده اي که در موقعيت هاي دشوار از خود بروز مي دهي. سپس مثل يک سنجاب از آن آهسته پايين بيا.

عزمم را جزم کردم. پاهام را تکان دادم. سطح تيرک را حس مي کردم. مثل پوست مار نرم بود، سرد مثل سرما. دريافتم که نمي توانم به اين مار متشبث شوم. اگر پايين مي آمدم، به ناگزير در درون گودال سقوط مي کردم. گردنم خرد مي شد و هلاک مي شدم، درنگ کردم.

حکايت افسونگر هندي به يادم آمد. ريسماني را به هوا پرتاب کرد، ريسمان تا ابر ها بالا کشيد و سر ريسمان لابه لاي ابر پنهان ماند. افسونگر از ريسمان بالا رفت تا ناپديد شد. از طناب پايين آمد، نه تنها هيچ گونه آسيبي نديده بود، بلکه از اين راه امرش مي گذشت.

اما من؟ گفتم که افسونگر هندي نيستم. فقط يک عربم که در اسرائيل افسون شده ام و مانده ام.

مي خواستم فرياد بزنم؛ من دچار کابوسم، مي خواستم از جاي بجهم؛ نبايد بميرم.

فرياد کشيدم اما نجهيدم. اگر در اين وضعيتي که هستم؛ گرفتار واهمه ام، بر بالاي تيرک خيالي ام. مثل خفته اي که در خوابش رويا يا کابوس مي بيند، اين وضعيت خيلي به طول نمي انجامد که بنشينم يا بجهم. خواه ناخواه بيدار مي شوم، مي بينم در بسترم، پوشيده در زير بالاپوشم. گرمم. ديگر نيازي نيست که نگران گذران ساعت و حتي دقيقه و ثانيه باشم. آن لحظه بيداري حتماً فرامي رسد.

وقتي با نشستن به مقصود مي رسم، چه ضرورت دارد که بجهم؟

سرما آن چنان به لرزه ام انداخت، که اگر نبود آن لرزه اي که در درون بر جانم افتاده بود، از بلنداي تيرک پرتاب مي شدم؛

چگونه مي توانستم بپذيرم که آنچه مي بينم، حقيقت است و نه رويا يا کابوس؟ اين سخن که اين وضعيت مخالف ناموس طبيعت يا منطق است، استدلال قانع کننده اي نبود که وضعيتم را غيرواقعي ارزيابي کنم. مگر خاندان من، خاندان خوش خيال بداقبال طي قرون در جست وجوي خوشبختي در شگفتي هايي که وراي ناموس طبيعت و منطق است، نبوده اند؟ مگر نياکانم، گردنشان خرد و خمير نشد؟ آنان در زير پايشان در جست وجوي گنجينه هاي پنهان شده مي گشتند. من گمشده ام را يافتم. به بالاي سرم نگاه مي کنم. به برادران فضايي ام که طمانينه و آرامش را به من بازگرداندند. اکنون چگونه ممکن است با داشتن چنان پدران و نياکاني، در بالاي اين تيرک سرنوشتم را به ناموس طبيعت و منطق بسپرم؟

در همان حال ماندم. لرزان در ميان تکان هاي تند. سرمايي که مي لرزاندم و بر پايم مي داشت و خون نياکانم که حفظم مي کرد و بر جايم مي نشاند. تا براي دومين بار يعاد را ديدم. براي نخستين بار پس از هزار سال گرمم شد.

(2)

چگونه پرچم تسليم که بر بالاي دسته جارو بسته شده بود، نماد شورش عليه دولت شد.

با يعاد در جايي که مي توان در اسرائيل با يکديگر ملاقات کرد- يعني در زندان، ملاقات کردم. بهتر است بگويم من بيرون زندان بودم. اما چه اتفاقي افتاد که به زندان رفتم؟ واقعيت اين است من آن قدر خوش خدمتي کردم که آنها مشکوک شدند، در يکي از آن شب هاي جهنمي - جنگ شش روزه- در جاي امني، به صداي عربي راديو اسرائيل گوش مي کردم، گزارشگر راديو مي گفت عرب هاي شکست خورده بايد بالاي بام خانه شان پرچم سفيد بزنند، تا نظاميان پيروز که مثل تير از راه مي رسند، به آنها امان بدهند. تا در خانه هاشان آسوده بخوابند. اين موضوع در ذهنم شبهه اي پديد آورد. گزارشگر راديو به چه کساني دستور مي دهد؟ به آناني که در همين جنگ شکست خورده اند، يا در جنگ رودس، با خودم گفتم اگر خودم را جزء شکست خوردگان محسوب کنم، در امان مي مانم. خودم را قانع کردم، که اگر خطايي هم مرتکب شوم؛ آن را حمل بر صحت و طينت پاکم مي کنند. از ملافه سفيد بسترم، پرچم سفيدي درست کردم، آن را به دسته جارويم بستم و بر بالاي بام خانه ام، در خيابان جبل در حيفا نصب کردم. اين ديگر نهايت خوش خدمتي و طرفداري از دولت بود.

اين کار بر چه چيزي دلالت مي کرد؟ پرچم در برابر ديدگان همه بود. تا اين که استادم يعقوب بدون اينکه با من کاري داشته باشد، به ديدنم آمد. به سلامم پاسخ نگفت. فرياد زد؛ «کله خر، آن را بياور پايين.»

آنقدر سرم را پايين آوردم که کله ام به پاهايش رسيد، به او گفتم؛ اعليحضرت شما به عنوان پادشاه کرانه- غربي- انتخاب شده ايد؟ يعقوب گريبانم- يا تنبانم- را کشيد، مرا به طرف پله هاي راه پشت بام کشاند. مدام مي گفت؛ ملافه ملافه، به جايي که دسته جارو را نصب کرده بودم، رسيديم. آن را از جا کند. گمان کردم مي خواهد مرا با دسته جارو بزند. با هم درگير شده، مثل رقص چوب به رقص آمده بوديم. تا اينکه يعقوب به لبه بام رسيد، اشک مي ريخت و مي گفت؛ اي دوست گرمابه و گلستانم، از دست رفتي. من هم با تو از دست رفتم.

گفتم من ملافه را سر دسته جارو زدم. براي اين که گزارشگر راديو اسرائيل مي گفت.

گفت؛ الاغ الاغ،

گفتم؛ به من چه ربطي دارد، اگر او الاغ است؟ چرا غير از اين الاغا گزارشگران ديگري استخدام نمي کنند؟

متوجه ام کرد که منظورش از الاغ خودم هستم. گفت گزارشگران بخش عربي راديو اسرائيل که همه شان عرب هستند. به همين خاطر نتوانسته اند درست منظورشان را برسانند و توي ابله، به اشتباه افتادي.

از بچه هاي ايل و تبارم که در راديو کار مي کنند، دفاع کردم. گفتم؛ وظيفه پيام رسان اين است که پيامش را برساند. هر چه به آنها ديکته کنند، مي گويند. اگر پرچم سفيد بالاي دسته جارو، به شکوه تسليم شدن آسيب مي زند، به اين خاطر است که دسته جارو تنها سلاحي است که شما اجازه حملش را داده ايد،

حالا اگر از زمان افروخته شدن آتش اين جنگ، دسته جارو تبديل به سلاح سفيد کشنده شده است، ما نمي توانيم بدون پروانه جارو حمل کنيم. مثل باروت براي صيد، که فقط کدخداها و آدم هاي معتاد پا به گور که عمرشان را در راه خدمت به دولت صرف کرده اند، پروانه حمل دارند. من هم که از قديم و نديم با شما هستم. تو اي رفيق گرمابه و گلستانم، خوب مي داني که من چقدر مخلصانه به دولت خدمت کرده ام، تا چه حد- حتي به افراط- در راه امنيت و حاکميت قانون کوشيده ام. چه قوانيني که همه مي دانند و چه آنهايي که بعداً علني مي شود،

دوستم با دهاني که از تعجب باز مانده بود، به پريشان گويي ام گوش مي داد. نه مي توانست سيل اشک را که بر گونه هاش روان بود، پاک کند و نه مي توانست مرا از پريشان گويي بازدارد.

بر خودش مسلط شد و گفت بدفهمي من از سوي مرد بزرگ - کوتوله تفسير ديگري پيدا کرده است. او معتقد است که کار من نوعي شورش عليه دولت است.

گفتم؛ همين دسته جارو،

گفت؛ گزارشگر منظورش عرب هاي ساکن در ضفه بوده است. از آنها خواسته که در برابر اشغال سرزمين شان توسط اسرائيل پرچم سفيد بر بام بزنند. تو که در حيفا زندگي مي کني چرا چنين کاري کردي؟ تو که در قلب دولت اسرائيل زندگي مي کني. کسي که حيفا را شهر اشغال شده تلقي نمي کند،

گفتم؛ کار که از محکم کاري عيب پيدا نمي کند،1

گفت؛ آنها گمان مي کنند که تو حيفا را شهر اشغال شده مي داني و مي خواهي آن را از کشور جدا کني.

گفتم؛ اصلاً و ابداً چنين مطلبي به ذهنم خطور نکرده است.

گفت؛ ما شما را به خاطر آنچه که در ذهنتان مي گذرد محاکمه نمي کنيم. ملاک ما آن چيزي است که به ذهن مرد بزرگ خطور مي کند. او گمان مي کند که برافراشتن پرچم سفيد، بر بالاي بام خانه ات در حيفا، نشانه اين است که مي خواهي يک حرکت تجزيه طلبانه را سازمان بدهي و دولت را به رسميت نمي شناسي.

گفتم ؛ تو خوب مي داني که من به افراط در راه امنيت دولت مي کوشم و ذره اي فروگذار نمي کنم.

گفت؛ مرد بزرگ مي گويد همان افراط هم در واقع براي رد گم کردن بوده است. تو کمترين دلبستگي به دولت نداري. مرد بزرگ از مجموعه اوضاع و احوالت فهميده است که تو آن چنان که ابله مي نمايي، ابله نيستي. براي چه تو فقط عاشق يعاد شدي؟ چرا فقط با باقه ازدواج کردي؟ چرا فقط يک پسر داري آن هم ولا؟

گفتم؛ مرد بزرگ نمي پرسد که چرا بچه ام عرب است، چرا جز اين سرزمين وطن ديگري ندارم؟

گفت؛ بلند شو تا نزدش برويم. از او بپرس.

اما آنها مرا دستگير کردند و به غور بيسان2 بردند و به زندان هولناک شطه3 انداختند.

(3)

سخنان پرت و پلا در راه زندان شط

مرد بزرگ همراهم نبود تا مرا به خانه عمه ام ببرد، مي خواست دست مرا در دست مدير زندان شط بگذارد. ما کساني هستيم که حکومت را از پدران مان به ميراث برده ايم. موقعيت ما عالي است، حتي اگر در قعر زندان باشيم. مثل سخن تو درباره همان انسان والامقامي که اقبالش برگشت و از قصر پادشاهي به جزيره سي شل تبعيد شد.

همين اوهام در ذهنم بود، تا مرا سوار ماشين پليس کردند و در را به رويم قفل کردند. مرد بزرگ با راننده درشت هيکلي جلو نشسته بودند. من به همراه شش پليس در عقب ماشيني، شبيه ماشين هايي که سگ شکاري حمل مي کنند، نشسته بودم. وقتي در ماشين را قفل کردند، گفتم؛ مي خواهند مطمئن شوند که صدايي به گوشم نمي رسد. هنگامي که از شدت گرما - ما در اوج گرماي غبارآلود ماه آب (آگوست) بوديم- پليس ها غرولند کردند. من هم همراه آنان غر زدم. مرا زير مشت و لگد انداختند، فرياد مي زدم؛ هاي مرد بزرگ، به دادم برس. اين عبارت را به زبان عبري فصيح گفتم تا آنان به موقعيت من توجه کنند و از زير لگدشان بيرون بيايم. ماشين ايستاد.

سر چهارراه ميان ناصره و نهلال رسيده بوديم. از راه مرج ابن عامر شيب را بالا رفتيم. مرد بزرگ از پشت شيشه حد فاصل بين ما و جاي سگ هاي شکاري به آنها اشاره کرد. مرا پايين آوردند. در ميان مرد بزرگ و راننده مرا نشاندند. جايم راحت بود، آه کشيدم؛ هواي پاک را تنفس کردم و گفتم؛ مرج ابن عامر. بي درنگ حرف مرا اصلاح کرد؛ نخير، اينجا دشت اسرائيل است.

با خشنودي گفتم؛ همان طور که شکسپير گفته است؛ «نام اهميتي ندارد.» اين جمله را به انگليسي گفتم.

جويده جويده گفت؛ تو از شکسپير نقل کردي؟

با آرامش لبخند زدم.

مرد بزرگ غرولند مي کرد و جويده و نامفهوم حرف مي زد. اگر مي دانستم که در پس اين همهمه چه چيزي نهفته است، سخن شکسپير را در دلم نگاه مي داشتم و از حافظه نقل نمي کردم. از راه دشت به سوي شهر عفوله مرجيه مي رفتيم. تپه هاي ناصره سمت چپ ما بود. مرد بزرگ آداب و اصول زندگي جديدم در زندان را برايم توضيح مي داد، با زندانبانان که در موقعيت بالا بودند يا زندانياني که در موقعيتي پايين تر از من بودند، چگونه بايستي رفتار کنم. به من وعده داد که همزه وصل باشم.

هرچه درباره اين آموزه ها مي انديشيدم، متوجه مي شدم که ميان آنچه که در بيرون زندان از ما انتظار دارند و انتظاراتشان در درون زندان، تفاوت چشمگيري ندارد. از اين همه شباهت، تحت تاثير قرار گرفتم و با صداي بلند گفتم؛ ماشاءالله،

مي گفت؛ وقتي زندانبان صدايت مي کند، بايد نخستين پاسخت اين باشد؛ بله سرور من، اگر زندانبان سرزنشت کرد، مي گويي؛ هر طور امر شماست، سرور من، اگر از دوستان زنداني ات کلمه اي شنيدي که کمترين ارتباطي ولو غيرمستقيم به امنيت زندان داشت، بي درنگ موضوع را با مدير زندان در ميان مي گذاري و آنها را معرفي مي کني. اگر مدير زندان تو را کتک زد به او بگو...

سخنش را قطع کردم و با صداي بلند گفتم؛ اين حق شماست، سرور من ،

گفت؛ از کجا اين را مي داني؟ پيش از اين زندان بوده اي؟

گفتم؛ نه سرور من، مبادا کسي فضيلت نخستين بار به زندان افکندنم را از شما بگيرد. بر اساس همان حرف هاي خودتان درباره آداب و اصول زندان هاي شما، متوجه شدم که زندان هايتان بر اساس مهر و محبت و انسانيت اداره مي شود. اساساً با رفتارتان در بيرون زندان تفاوتي ندارد. ما هم تفاوتي نمي کنيم. اين پرسش پيش مي آيد که چگونه عرب هاي گناهکار را مجازات مي کنيد؟

گفت؛ همين موضوع ما را رنج مي دهد و به شگفتي وامي دارد. به همين خاطر وزير ما گفته است؛ اشغالگري ما مهربانانه ترين نوع اشغال بر روي زمين است، از زمان آزادسازي بهشت از اشغال آدم و حوا، عالم چنين اشغالي را به خاطر ندارد.

برخي از بزرگان ما باور دارند شيوه رفتار ما با زندانيان عرب بهتر از رفتار در بيرون زندان است. و شما مي دانيد که رفتار ما در بيرون چقدر عالي است. بزرگان ما يقين دارند که ما همان رفتار را داريم. ما هم رهبران خود را تشويق مي کنيم که بايست اين رسالت متمدنانه خودمان را ادامه دهيم، به سرزمين هاي جديد برويم. مثلاً آفريقايي هايي که آدمخوارند، کساني اند که به اين نعمت کفران مي ورزند.

گفتم؛ چگونه اي استاد بزرگوار؟

گفت؛ برايت نمونه اي را نقل مي کنم. برخي را به عنوان مجازات به آن سوي نهر تبعيد مي کنيم. اين امتيازي است که به آنان مي دهيم، براي اين که به زندان نمي افتند. اگر هم به زندان بيفتند، مثل دوران اشغال انگليس است.

گفتم؛ ماشاءالله،

گفت؛ در بيرون زندان خانه هاشان را ويران مي کنيم. اما در داخل زندان مي سازند و آباد مي کنند.

گفتم؛ ماشاءالله، چه چيزي را مي سازند؟

گفت؛ زندان هاي تازه مي سازند، يا در زندان هاي قديمي سلول هاي جديد بنا مي کنند. در اطراف زندان درخت هاي سايه افکن مي نشانند.

گفتم؛ ماشاءالله، حالا چرا خانه هاشان را در بيرون زندان ويران مي کنيد؟

گفت؛ براي اين که آنها را از طاعون نجات دهيم. در رگ و پي خانه هاشان موش ها لانه کرده اند.

پي نوشت ها؛

1- مثلي که در متن آمده اين است؛ خوبي زيادش هم خوب است.

2- غور بيسان يک شهر تاريخي فلسطيني است. که پس از اشغال در سال 1949 ويران شد و نامش را اسرائيلي ها تغيير دادند. نام فعلي اش، بيت شعان است.

3- زندان شطه در غور نيسان در جنوب درياچه طبريه است. اين منطقه گرم و بد آب و هواست.
عناوين اين صفحه
سعيد خود را بي سر بر فراز تيرک مي بيند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام