پنج شنبه، 28 تير 1386 - شماره 1446
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
احساس حضور
کيان محمدي

کمي غيرمنتظره است. اين که ده سال يک جشن سينمايي خصوصي برگزار شود. عادت کرده ايم پس از دو، سه سال يا از بخش دولتي جلوي برگزاري چنين جشني سنگ اندازي شود و يا حساب و کتاب هاي مالي با هم نخواند و از درون همه چيز به هم بريزد. جشن منتقدان «ماهنامه فيلم» و جشن سالانه مجله «گزارش فيلم» نمونه هاي اين اتفاق بود و حالا اتفاق «جشن دنياي تصوير» جاي آن حسرت ها را مي گيرد. اين که جدا از نظر داوران رسمي جشنواره فجر و سينمايي هاي جشن خانه سينما جاي ديگري هم هست که منتقدان - حالا گيرم شماري از آنها با يک گرايش فکري خاص- جايزه مي دهند. با هر سليقه اي، اين مي تواند براي ما جايزه اي مهم تر باشد؛ هرچند صف بندي هاي منتقدان جلوي اين اتفاق را مي گيرد.

حالا با اين سه گرايش در جايزه ها، بيش از گذشته جاي جشن «گزارش فيلم» خالي به نظر مي رسد که در واقع نظر مردم را پوشش مي داد و انتخاب آنها را مبناي جايزه دادنش قرار مي داد. در سال هايي که گذشت اين فقدان انتخاب مردمي باعث شده ذائقه مخاطب را تنها از روي فروش فيلم ها و راي گيري پايان جشنواره فجر بفهميم که اين دومي اصولاً معيار سنجش مهمي هم نيست. اتفاقي که توجه به حضور پررنگ مردم در جشن دنياي تصوير مي تواند دوباره زنده اش کند. اگر آنها برگزيده خودشان را هم روي سن برگزاري مراسم ببينند بي شک اعتماد و همراهي شان با اين سينما بيشتر از قبل هم خواهد شد. باکي نيست اگر براي هشتمين و دهمين بار بازيگران مورد علاقه يک گروه داوري ثابت جايزه نگيرند. مهم احساس حضورکردن است؛ اين که آنها بدانند راي و نظرشان جدي گرفته مي شود.
با چشم هاي تمام بسته
محمد سرابي ؛بارزترين مشخصه عرفان مدرن و تفاوت آن با عرفان سنتي امکان عارف شدن در عمق زندگي شهري است. عرفان سرخپوستي از مدتي پيش همراه با داستان هايي از امريکاي جنوبي وارد ايران شد و هوادار فراوان يافت. همزمان آيين هايي مانند فنگ شويي و مراقبه که سرچشمه هايي در هند و چين دارند نيز جاي خود را در خانه ها بازتر کردند. البته انتقاد از اين آيين ها به همان سرعت استقبال از آنها گسترش مي يافت. مهم ترين انتقاد به اين صورت عنوان مي شد که اعتقادات جديد عرفان را تبديل به امري روزمره در کنار ساندويچ خوردن و اتوبوس سوار شدن کرده اند. جرياني از عرفان سنتي و صوفي گرايانه ابتدا مقاومت نشان داد ولي پس از گذشت زمان با تلطيف مراسم و قواعد ابتدايي خود وارد بازار رقابت شد. گروهي از مومنان هم اعتقادات ديني خود را با عرفان مدرن معارض ندانسته و دست به ترکيب بخش هايي از آن زدند. آخر از همه طيف مذهبي واکنش نشان داده و براي ساخت جبهه اي در مقابل عرفان پرطرفدار جديد به منابع خود رجوع کرد تا سرمايه اي براي مقابله فراهم کند. اگرچه بحث ها فروکش کرده است ولي ماجرا هنوز ادامه دارد و سوال اصلي هنوز پابرجاست. آيا مي توان در زندگي پردغدغه و در اين رفت و آمدهاي روزانه به درجات عرفاني رسيد؟ و آيا ميان صداي بوق خودروها جايي براي تمرکز گرفتن پيدا مي شود؟

قديمي ترين و مشهور ترين بوستان تهران پارک شهر است که ضخامت تنه درختانش تاريخچه طولاني آن را روايت مي کند. پارک در قلب شهر شلوغ قرار گرفته و خيابان هاي اطراف آن با وجود طرح ترافيک و برنامه زوج و فرد و سهميه بندي بنزين از راه بندان دائمي خودروها و ويراژ موتورسيکلت ها در امان نيستند ولي به علت وسعت زياد اگر به قسمت هاي داخلي پارک برويد صداي ترافيک شهر تبديل به همهمه اي دور مي شود مخصوصاً که فواره ها، صداي باد که در شاخ و برگ درختان مي پيچد و همين طور سروصداي زيباي پرندگان از دنيايي ديگر خبر مي دهند. مسير کم رفت و آمدي در جنوب شرقي پارک وجود دارد که از ميان چند نيمکت و درخت بزرگ سايه انداز عبور مي کند. يکي از نيمکت هاي سنگي در موقعيتي قرار دارد که معمولاً از سايه درخت بهره مند است. اگر صبح ها به پارک رفته باشيد هر روز مردي را روي نيمکت خواهيد ديد که سرووضعي شبيه کارتن خواب ها دارد. لباس هاي کهنه و چروک، کفش هاي فرسوده و خاکي، ريش کوتاه و بلند، سر و صورت آفتاب سوخته و يک کيسه سياه که با خرت و پرت پر شده است. او از صبح زود چهارزانو روي نيمکت مي نشيند و با آرامش تمام تسبيح نازک را در دست مي گرداند. چشم هاي مرد با نوار سياهرنگ لاستيکي محکم بسته شده است. از نوع لاستيک هايي که معمولاً براي بستن شلنگ ها استفاده مي شود تا قطره اي از آنها بيرون نزند و سايه ها حرکت مي کنند. گنجشک ها که انگار او را به عنوان يکي از اشياي داخل پارک پذيرفته اند در کنار نيمکت مي نشينند و عابران هم بي توجه از کنار او مي گذرند. مرد ساعت ها تکان نمي خورد. تنها انگشتان دستش دانه هاي سبزرنگ تسبيح را جابه جا مي کند. در برخي از مسلک هاي عرفاني قديم لازمه ورود به حالت مراقبه (مديتيشن) چهارزانو نشستن آن هم بر روي صخره هاي کوهستان يا در عمق جنگل ها و پهنه دشت ها بود ولي در برداشت مدرن عارفان شهرنشين حاضر شدند درون مبل و بين ديوار هاي آپارتمان ها هم به مراقبه بپردازند. هرچه که هست گذشتگان بر حداقلي از رياضت به عنوان شرط سلوک تاکيد مي کردند و اصرار داشتند اگر راهي به حقيقت پيدا شود عبور از آن با سختي همراه خواهد بود. امروزه اين سير و سلوک مي تواند روي نيمکت سنگي پارک يا در قله کوه ها طي شود ولي مسلماً در کافي شاپ هايي که در و ديوار را با طلسم هاي مصنوعي سرخپوستان تزئين کرده اند کمتر پيدا مي شود. ظاهر مرد نيمکت نشين پارک شهر خيلي به گداهايي که هر روز مي بينيم شباهت دارد به همين دليل هم کسي به او اعتنايي نمي کند. در مسلک هاي آسيايي براي قدم گذاشتن در مسير سلوک بايد از اجتماع مردمي دوري کرد و به تنهايي پناه برد؛ کاري که در گوشه پارک اين شهر شلوغ آزمايش مي شود.
مرگ زبان
منوچهر اکبرلو

1- اين آمار را بخوانيد؛ در صد سال آينده در امريکاي شمالي 103 زبان، امريکاي مرکزي 8 زبان، اروپا 4 زبان، آسيا 59 زبان، اقيانوسيه 150 زبان، آفريقا 39 زبان و در امريکاي جنوبي 53 زبان خاموش مي شوند. دگرگوني هاي زبان جزء ويژگي هاي آن است و اگر چنين نبود ما هنوز مانند نياکان غارنشين مان سخن مي گفتيم. اما دگرگوني زباني با از ميان رفتن آن همانند نيست. آنچه در عصر کنوني شاهد آنيم، در طول تمام سده هاي پيشين تاريخ بشر سابقه نداشته است. به موازات پيشرفت فناوري و رسانه ها شاهد آن بوده ايم که با نفوذ زبان انگليسي و فرانسه در هر سرزمين، مجال هرگونه انديشه اي براي حفظ زبان هاي بومي نابود مي شود. با اين نابودي، اصالت فرهنگي نيز از بين مي رود. آيا کسي اهميت مي دهد که نسل هاي آينده در هر منطقه، به دليل محو زبان بومي، از مجموعه فرهنگ اصيل خود محروم بمانند؟

2- برخي دولت ها، تعدد زبان ها را عاملي براي تفرقه ملي مي شمارند و در همانندسازي زبان از طريق رسانه ها مي کوشند. اين امر گاه ناخواسته انجام مي پذيرد. اين نگرش نادرست توجه ندارد که نابودي هر زبان (هرچند زبان ابتدايي يک قبيله بدوي باشد) بر پيکره روح انساني ضربه وارد مي سازد؛ ضربه اي که (مانند آنچه در آلودگي محيط زيست انجام مي پذيرد) اثراتش فوري و آشکار نيست.

3- مطلب زير را از يک مقاله درباره رايانه نقل مي کنيم. کاربرد واژه هاي لاتين با همان حروف بدان معناست که واژه اي براي جايگزيني آن وجود نداشته است يا نويسنده بي اطلاع است که چه واژه يا عبارتي را مي توان جايگزين ساخت. بخوانيد؛

«RAM رايانه دائماً از طريق CPU در حال تبادل اطلاعات با Hard disk است. Cashe و DMA نيز بخش هايي از memory هستند. Cash Memory يک قطعه fast memory است. دستور Smarediv قادر است يک Cashe مجازي روي حافظه attach کند.»

جاي زبان فارسي در اين متن علمي کجاست؟

4- در يک متن اينترنتي چنين مي خوانيم؛

«دستورات مي توانند در فايل Config-sys با دستور device يا deveicehigh لود شوند. براي استفاده از اين دستورات فايل هاي اجرايي country و Keyb را به ترتيب بايد در فايل خود اجراي Config-sys ست آپ کرد... از دستور Ch kdsk نيز با سوييچ if نبايد در موقع ست آپ ويندوز استفاده کرد...»

اين متن به چه زباني نوشته شده است؟

5- اما براي به روز کردن واژه هاي زبان چه بايد کرد؟

در جايي در اينترنت خواندم که نسخه جديدي از فرهنگ واژه هاي «آکسفورد» منتشر شده که ويژگي آن، افزوده شدن واژه هاي جديدي است که در زمينه اينترنت مورد استفاده قرار مي گيرد. جالب آن است که اين واژه ها در ترجمه فارسي نياز به يک جمله براي توضيح دارد، در آن متن آمده که پژوهشگران «آکسفورد»، همواره فيلم هاي سينمايي، برنامه هاي تلويزيوني، نشريات، شبکه هاي اينترنت و... را جست وجو مي کنند تا دريابند چه واژه هايي وجود دارد يا در حال رايج شدن است. آنها از هيچ واژه من درآوردي (که به ويژه در وبلاگ ها رايج است) نمي گذرند. دو نمونه از اين واژه ها را مي آورم تا دريابيد دامنه واژه سازي آنها چقدر گسترده است؛ Flexecutive: کارمندي که ساعت کاري و محل کارش به اقتضاي فناوري جديد، قابل دگرگوني و جابه جايي است. (احتمالاً فرهنگستان معادل اين واژه را «کارمند نما» به کار مي برد،) Screenager: نوجواني که دائماً با اينترنت يا رايانه سر و کار دارد. بي سبب نيست کساني که در کشور ما با اينترنت و رايانه کار مي کنند، جز چند حرف اضافه و ربط در عمل مجبورند به انگليسي سخن بگويند.

استفاده انبوه از واژه هاي انگليسي هيچ گاه به اندازه احساس حقارت از اينکه زبان فارسي، توانايي حضور در متون علمي روز را ندارد دردناک نيست. هر زبان، ريشه کساني است که بدان سخن مي گويند و قطع ريشه نيز فاجعه به بار خواهد آورد. چنين است که کودکان پابرهنه مراکشي به راحتي فرانسوي حرف مي زنند و پيش از آن فرانسوي فکر مي کنند. آمارها مي گويند که تا سده آينده، بيش از 80 درصد زبان ها و گويش هاي محلي و بومي از بين مي رود. روشن است که فقط با ترويج است که مي توان زبان را حفظ کرد. بخشنامه کردن، ترويج نيست. پيش از هر چيز بايد به آدم هايي که به يک زبان سخن مي گويند يادآوري کرد که به دنبال ريشه هاي فرهنگي خود، با افتخار و غرور به زبان نياکان خود سخن بگويند. زبان نيز از شاخص ترين ميراث هاي فرهنگي ماست. اين ميراث فرهنگي را که ديگر نمي توانيم بگوييم «بگذار ببرند، حداقل اينکه در فلان موزه سالم نگهداري مي شود،» اين ميراث تا زماني وجود دارد که ما به زبان فارسي سخن مي گوييم.

6- تا سده آينده، بيش از 80 درصد زبان ما و گويش هاي محلي از بين مي رود.
عناوين اين صفحه
احساس حضور
با چشم هاي تمام بسته
مرگ زبان
زير آفتاب
مردي که به مرگ مي خنديد

زير آفتاب
سروش صحت؛ آفتاب مستقيم توي صورت مان مي خورد. راننده پرسيد؛ «ساعت چنده؟» گفتم؛ «سه و نيم.» گفت؛ «چقدر گرمه، آب پز شديم.» گفتم؛ «مرداد از اين هم گرم تر مي شه.» راننده گفت؛ «ما هم آب پزتر مي شيم.»

زن و مرد مسني عقب تاکسي نشسته بودند. زن حدود 80 سال داشت و مرد که عصايي روي پايش گذاشته بود، از زن هم پيرتر به نظر مي رسيد. راننده گفت؛ «پدرجان، شما گرم ات نيست؟» زن جواب جواب داد؛ «نخير.» راننده پرسيد؛ «گوش شون نمي شنوه؟» زن گفت؛ «بايد بلند حرف بزنين تا بشنون.» مرد پير لبخندي زد و گفت؛ «فقط داد و هوار را مي شنوم.» زن هم خنديد. راننده آرام در گوشم گفت؛ «معلوم نيست تو اين گرما براي چي اومدن بيرون، اينها يه ذره آفتاب توکله شون بخوره، پس مي افتن.» مرد پير گفت؛ «ما اگه قرار بود با يه آفتاب پس بيفتيم تا حالا صد بار پس افتاده بوديم.» راننده گفت؛ «شما که گفتي فقط صداي بلند را مي شنوي.» زن گفت؛ «صدا را نمي شنوه ولي معلومه کي، چي مي گه. حرف ها همه اش از قبل معلومه.» پيرمرد گفت؛ «همه اش هم تکراريه.»


سالروز مرگ آنتون چخوف
مردي که به مرگ مي خنديد
علي مجتهد زاده؛ پزشکي به عنوان يک حرفه، به ذات خود زندگي در کنار و در جوار مرگ است. پزشک در هوايي که از دم سرد مرگ سنگين شده نفس مي کشد، با مرگ پشت يک ميز مي ايستد و در معامله اي نابرابر گاه موفق مي شود دمي و ساعتي و گاه بيشتر، از او بربايد. اين چنين زندگي در ترکيب با رواني نرمتر و روانتر از معمول ترکيبي کمياب از سبعيت و لطافت عارف وار مي سازد. ترکيبي آنقدر خالص و اثيري که شايد تا پايان عمر زمين جز آنتون چخوف نمونه اي براي خود نيابد. پزشکي که به جبر دانايي حرف هايش بيش از هر کس به مرگ زود هنگام خود، آگاه بود و بيش از هر کس ديگر در ميانه آن زيست. پديداري اين آگاهي در ذهن چخوف جوان (که مي دانست گريزي از بيماري سل ندارد) معجزه اي را پديد آورد و با انفجاري آرام، توجه تمامي نويسندگان بزرگ زمانه اش را به خود جلب کرد. حتي تولستوي بزرگ از دخمه سبز و آرامش سربرداشت تا درخشش شهابي را که از آسمان ادبيات روسيه مي گذشت ببيند. به موازات پيشرفت بيماري در کالبد چخوف، نگاه طناز و شوخ او به آدم هاي زنده اطرافش، بدون اينکه ذره اي از شيريني اش کم کند، تلخ شد؛ از لبخند به زهرخند و از تمسخر آرام به تصوير غمگين. آنتون پاولويچ چخوف متولد 29 ژانويه سال 1860 ، در 27 سالگي با نگارش «ايوانف» ضربه اي به زندگي ادبي خود وارد کرد که اثرش هنوز بر پيکره ادبيات دراماتيک جهان مانده و اين سرآغاز تولد دوباره آنتون چخوف نمايشنامه نويس شد. اما شاهکارهاي دست نايافتني چخوف تا اول قرن بيستم چهره نکردند؛ سال 1900 «سه خواهر» به رشته تحرير درآمد و در سال 1903 هم جهان هنر شاهد شگفت انگيزترين و غريب ترين نمايشنامه تاريخ شد. چخوف «باغ آلبالو» را در حالي به پايان برد که وضعيت مزاجي وخيم او را واداشته بود نيمي از آن را از روي تختش تقرير کند. 15 جولاي سال 1904 نقطه پايان زندگي مردي بود که تا آخرين لحظه عمر به چهره مرگ خنديده و حتي فرصت آن را نيافته بود تا نسخه چاپ شده آخرين نمايشنامه هايش را ببيند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام