پنج شنبه، 28 تير 1386 - شماره 1446
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: رسانه
وقتي بنفشه ها زير برف يخ مي زنند

هما گويا

بايد با احتياط درباره مجموعه «سال هاي برف و بنفشه» صحبت کرد. مجموعه اي که کارگرداني چون «سعيد سلطاني» و تهيه کننده اي چون «اسماعيل عفيفه» دارد. کارگردان و تهيه کننده تلويزيوني اي که نام هر يک ديگري را تداعي مي کند. سريال هاي «ميعاد در سپيده دم»، «جواني»، «خانه اي در تاريکي»، «رسم عاشقي» و «لبه تاريکي» را از اين دو به خاطر داريم و مجموعه «پس از باران» را هرگز فراموش نخواهيم کرد. انتقاد پيرامون سال هاي برف و بنفشه زياد است و صاحب نظران و مخاطبان اتفاق نظر دارند که به رغم اينکه قرار بود سال هاي برف و بنفشه مجموعه اي حتي يک قدم جلوتر از پس از باران در کارنامه اين دو باشد اما نشد. اي کاش «سعيد سلطاني» مجالي مي داد تا خود به عنوان کارگردان پاسخگوي نقدها باشد، انتقادهاي بي مورد را رد کند و براي موارد جايز دليل قابل قبول بياورد اما متاسفانه تماس هايمان بي پاسخ ماند و اينک مجبوريم يک طرفه به قاضي برويم.

از آنجا که موفق ترين کار سعيد سلطاني مجموعه پس از باران است به نظر مي رسد نگاهي اجمالي به اين سريال و مقايسه آن با سال هاي برف و بنفشه بتواند تا حدودي بيانگر انتظار و سليقه مخاطبان باشد.

1- پس از باران گرچه آنقدر موفق بود که حتي تکرار پخش آن هم از جذابيتش نکاست اما موجب شد تا سعيد سلطاني آنقدر به موفقيت آن غره شود که ديگر هرگز نتواند کاري نظير آن را تجربه کند. آيا صرف اينکه کارگردان يک مجموعه تلويزيوني سعيد سلطاني باشد، تهيه کننده اسماعيل عفيفه، بازيگران تکرار شوند، موقعيت داستان تاريخي باشد و گاه از حال به گذشته و گاه از گذشته به حال رجعت کند براي رضايت مخاطب کافي است؟

2- فيلمنامه؛ يکي از شاخصه هاي سريال پس از باران ريتم يکنواخت، تعليق، فراز و فرودهاي به موقع و داستان پردازي منحصر به فرد آن است که علاوه بر اينها بايد به ژانر معماگونه آن هم اشاره کرد که در همه جاي دنيا اين نوع داستان ها بيشترين کشش را براي مخاطبان تلويزيوني به همراه دارد (مخاطباني که با کوچک ترين دلزدگي کانال گيرنده را با يک دکمه تغيير مي دهند و حتي مثل دو دهه پيش لازم نيست براي تغيير ذائقه چندقدمي را تا رسيدن به کليد تلويزيون طي کنند). از طرفي شخصيت هاي پس از باران تا جايي به درستي پردازش شده اند که به راحتي آنها را دوست داريم و نگران سرنوشت شان هستيم و در مقابل نسبت به برخي از شخصيت ها احساس انزجار مي کنيم. حسي يک پله فراتر از همذات پنداري؛ چرا که در آن واحد نسبت به چندين پرسوناژ احساس هاي ضد و نقيضي پيدا مي کنيم. اما در سريال برف و بنفشه شخصيت ها به گونه اي نقش بسته که نمي توانيم آنقدر که بايد نگران سرنوشت ها باشيم. عشق هاي کاريکاتوري که قرار است افلاطوني باشند و مثلث هاي عشقي که گاه چند ضلعي مي شوند. يک مرد داريم و يک زن. چند مرد که عاشق زن هستند و چند زن که شيفته مردند و اين مرد و زن يکديگر را مي خواهند و تاريخ و اتفاق هاي سال هاي 41 و 42 که معلق در اين عشق هاي سردرگم غوطه مي خورند.

داستان سال هاي برف و بنفشه نوشته «رضا جولايي» داستان نويس شهيري است که براي يکي دوتا از کارهايش جايزه ادبي گرفته است. کسي که داستان هايش عمدتاً حول رويدادهاي تاريخي مي چرخد و در اين زمانه که هر کم و کاستي را در فيلمسازي به گردن فيلمنامه هاي ضعيف مي اندازيم، حضور داستان نويسان در جرگه فيلمنامه نويسي مي تواند اتفاق مبارکي باشد اما بايد ديد که هر داستاني را مي توان به تصوير کشيد و در مورد سريال مورد نظر آيا سعيد سلطاني توانسته بازنويسي قابل قبولي از داستان رضا جولايي داشته باشد، آيا به ريتم قصه وفادار بوده يا اينکه اين ضعف فيلمنامه بعد از بازنويسي به داستان تحميل شده؟ آيا دوره نشان دادن لايه رويي انقلاب به نسل باهوش و متوقع امروز سرنيامده است؟

3- انتخاب بازيگر؛ اولين ايرادي را که از يک منتقد حرفه اي تا يک مخاطب عام در مورد «سال هاي برف و بنفشه مطرح مي کنند انتخاب بازيگران تکراري است که برخي در کارهاي سعيد سلطاني تکرار شده اند و برخي ديگر در سريال هايي که همزمان از شبکه هاي ديگر روي آنتن مي روند که اين تکرار لطمه زيادي به مجموعه هاي مورد نظر زده است. در دفاع از آن يقيناً گفته خواهد شد که ما با مضيقه بازيگر روبه رو هستيم و بازيگران تلويزيوني آنقدر محدودند که مرتباً تکرار مي شوند. خود من به شخصه با اين صحبت خيلي موافق نيستم چرا که عقيده دارم بازيگران تلويزيوني به شدت فصلي شده اند. در ميان بازيگران زن جوان يک فصل، فصل «يکتا ناصر» است، فصل ديگر فصل «مرجان محتشم». يک دوره، دوره «حديث فولادوند» است و دوره اي ديگر... و اينک هم روز ما روز «لاله اسکندري» است و در ميان جوانان نيز «پژمان بازغي»، «حميد گودرزي»، «شهاب حسيني»، «مهدي سلوکي» و اينک «سام درخشاني» تکرار و تکرار مي شوند. آنقدر که از رونق بيفتند و نوبت نفر بعدي شود و فقط به اين بهانه که در کار قبلي شان توفيق داشتند. شايد هم به خود آنها برگردد که در يک سال همزمان چند کار را قبول مي کنند. (اين نوع حضور هم به چهره و هم به بازي شان لطمه مي زند) اما در سالي ديگر محتاط مي شوند و کنار مي روند. هر دو گزينه به دليل احساس عدم امنيتي است که به آتيه خود دارند و اين احساس توام با واهمه از فراموش شدن در مورد بازيگران ميانسال بسيار قوي تر است.

4- نقش آفريني؛ با نگاهي به پس از باران و مقايسه آن با سريال سال هاي برف و بنفشه به نظر مي رسد سعيد سلطاني در سريال اخير بازيگران و به خصوص آنهايي را که قبلاً با او همکاري داشتند به حال خود رها کرده و دقت خاصي روي بازي آنها نداشته است که در اين مورد از همه بيشتر مي توان به بازي «جهانگير الماسي» اشاره کرد. در پس از باران گرچه جهانگير الماسي يکي از پرسوناژ هاي کليدي داستان بود اما شخصيتي مرموز و پشت پرده اي داشت؛ شخصيتي که در گذر زمان دو بازيگر آن را هدايت مي کردند و او نقش زمان حال پرسوناژ را به عهده داشت. حضوري کم اما پررونق که مي توانست نوع خاص سخن گفتن او را توجيه کند اما اين لحن در برف و بنفشه به گونه اي تکرار شد که نه تنها جواب نمي دهد بلکه بسيار اغراق آميز مي نمايد. آيا اين ضعف که به نظر همه رسيده توجه کارگردان را جلب نکرده تا در مورد آن تجديدنظر داشته باشد چيزي که روي بازي جهانگير الماسي هم تاثير منفي گذاشته و موجب شده مخاطب نتواند با او ارتباط برقرار کند يا «رحيم نوروزي» که چه در تئاتر و چه در تلويزيون بازيگري بسيار با استعداد است نمي توانست بازي بهتر، باورپذيرتر و روان تر ارائه دهد؟ آيا «امير آقايي» همان «پيمان» اولين شب آرامش است و آيا... (گرچه بي انصافي است اگر در اين مقوله به بازي خوب «صالح ميرزاآقايي» و «محسن قاضي مرادي» و «رضا خندان» اشاره نکنيم.) و در مورد بازيگران کليدي تر سام درخشاني و شبنم قلي پور هميشه بازي هايي در همين اندازه داشته اند نه مي توان بازي آنها را ستود و نه خيلي به آنها خرده گرفت اما در مورد لاله اسکندري او را بيشتر با «خاک سرخ» شناختيم. خود او هم به خوبي مي داند که حضورش را به عنوان بازيگر نقش اول در فيلم ها يا سريال ها مديون و مرهون همين سريال است اما چرا هرگز نمي خواهد از نقش «ليلا» جدا شود و چرا خاک سرخ او را رها نمي کند. نقش او در خاک سرخ چه بود، دختري که در شب عروسي ناگهان شوکه مي شود چرا که مي فهمد فرزند واقعي پدر و مادرش نيست، به دنبال پدر و مادر واقعي اش به جنوب مي رود، جنگ است و او دوباره شوکه مي شود، تازه داماد او شهيد مي شود و او دوباره شوکه مي شود تا آنجا که چهره اش در جدال مرگ و زندگي سرد و سردتر مي شود و او به خوبي از عهده اين نقش برمي آيد اما تا کي اين نوع بازي ادامه پيدا خواهد کرد و تا کي قرار است ما با چهره سرد و يخ زده او در نقش هاي مختلف روبه رو شويم. چه شباهتي بين کاراکتر «فروغ» در سال هاي برف و بنفشه با کاراکتر ليلاي خاک سرخ وجود دارد که آنقدر نوع بازي لاله اسکندري را تکراري جلوه مي دهد. گرچه هر دو رنجديده و مغمومند، گرچه هر دو دورنماي واضحي از آينده ندارند اما هيچ گونه شباهتي بين شخصيت اين دو حتي از نظر زماني و مکاني وجود ندارد.

در آخر هم بي مناسبت نيست به اين اشاره کنيم که از مواردي که به «سال هاي برف و بنفشه» صدمه زده حضور قارچ گونه سريال هاي تاريخي به خصوص دهه چهل و پنجاهي است که در اين يکي دو سال اخير طرح اصلي سريال هاي تلويزيوني را شامل مي شود. مثل اينکه معلم انشا موضوع داده است؛ «ايران در زمان طاغوت» و هر که از راه رسيده انشايي پيرامون آن نوشته است. انشاهايي سطحي و تکراري که خود موجب دلزدگي مي شود.

و اما همه اين حرف ها را زديم چرا که اسماعيل عفيفه و سعيد سلطاني را به عنوان خبره هايي در کارشان باور داريم و مي خواهيم تا بهترين باشند. سال هاي برف و بنفشه هر شنبه ساعت 20 از شبکه سوم سيما به روي آنتن مي رود.
عناوين اين صفحه
وقتي بنفشه ها زير برف يخ مي زنند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام