زاون قوکاسيان

جمشيد مشايخي را اولين بار در نمايشنامه آندورا نوشته ماکس فريش که آن روزها حميد سمندريان آن را روي صحنه برده بود ديدم، بي اغراق اولين نمايشي بود که مي ديدم که مرا مبهوت مي ساخت. دلايل اين شگفتي به غير از شکوه و عظمت نمايش، آشنا شدن با بازي متعالي جمشيد مشايخي بود که در آندورا ايفاي نقش مي کرد. جمشيد مشايخي در آن روزها هم هنرمند و گزيده کار بود.
جمشيد مشايخي را بعدها شايد چند سال بعد در پاييز سال 48 در اصفهان ديدم. زنده ياد آرمان مرا با او آشنا کرد؛ آنها به اصفهان آمده بودند که در چشمه به کارگرداني آربي آوانسيان ايفاگر نقش هاي اوستا و جاليزبان باشند. هيچ گاه بازي مشايخي را در کليساي بيت لحم از ياد نمي برم. اين بار هم مبهوت شدم. نگاه او در کليسا در ذهنم حک شد؛ مشايخي و تاريخ و بازسازي يک داستان کهن ارمني. مشايخي باز هم مرا مبهوت کرد. اين بار ديگر دوست او بودم. شايد به همين دليل من عاطفه يي مضاعف به فيلم چشمه پيدا کردم. مشايخي چشمه را در چشمانم زلال و شفاف کرد.
بعد از آن دورادور به دليل علاقه به مشايخي پيگير کارهاي او بودم. نمايش ها و کارهاي او را در سينما مي ديدم. نمي خواهم از شاخص هايش نام ببرم چرا که همه آن را بهتر از من مي دانند، اما دوست دارم از بعضي کارهاي او ياد کنم که در قواره مشايخي نبودند و ذکر کنم که او به دليل رفاقت ها تن به بازي در اين آثار داد و نه بيشتر.
بدين ترتيب مشايخي براي من همواره ستاره درخشان سينماي ايران است. چه او جايزه بگيرد و چه نگيرد او نماينده تمام هنرمندان سينماي ايران است که موفق شدند سينماي ايران بعد از انقلاب را روي پا نگه دارند و آن را دوباره بسازند. چهره مهربان و پرمهر مشايخي، دانش و فرهيختگي او آميزه يي است که بازي درخشان او را در قلب ملتي جايگزين مي سازد. خوشحالم که به افتخار يک عمر بازي و حضور در صحنه تئاتر و سينما اين بار جايزه حافظ به او تعلق گرفت و متاسفم که به دليل نمايش «يک بوس کوچولو» قبل از جشنواره فجر بازي به يادماندني و بي همتاي مشايخي در جشنواره فجر سال گذشته جايزه يي نگرفت. هرچند که مشايخي از هر دو بي نياز است و آنچه که حافظ به او امسال بخشيد، مهر بيکران و ارادت قلبي و صداي سرودهاي سرخوش کساني است که مشايخي با حضور خود توانسته است آنها را چراغان و تازه کند.
چه دلخوشم که در عصر مشايخي به تئاتر و سينما دلباخته شدم.