دوشنبه، 1 مرداد 1386 - شماره 1449
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: انديشه
استهزاي سقراطي
حسن مرسلوند



اهل فلسفه، به درستي سقراط را بنيانگذار فلسفه يونان مي شناسند و وي را آغازگر تاريخ فلسفه به شمار مي آورند، به گونه يي که فيلسوفان را به دو گروه پيش از سقراط و پس از سقراط بخش بندي مي کنند، زيرا او نخستين فيلسوفي بود که گفت؛ «تنها اين را مي دانم که هيچ چيز نمي دانم.» و همو بود که گفت؛ «داناترين فرد کسي است که مي داند که نمي داند.» و همين اعتراف به «ناداني» و شوق دانستن بود که آن کاخ بلند و پرشکوه فلسفه يونان را پي افکند.

تفاوت آشکاري ميان سقراط - که نخستين فيلسوف حقيقي است - با سوفسطاييان پيش از او، به چشم مي خورد. «سوفيست ها» يا سوفسطاييان که ما آنها را اهل «سفسطه» مي شناسيم، در دوران پيش از سقراط و تا روزگار او، در سرزمين هاي يونان امروز مي زيستند و سررشته آرا و انديشه هاي يونانيان را به دست داشتند. آنان در نهايت ايمان و اطمينان، خود را «سوفيست» مي ناميدند و مي دانيم که «SOPH» در زبان يوناني به معناي «حکمت» و «معرفت» است و سوفيست به کسي گفته مي شود که صاحب و داراي حکمت و معرفت باشد، در چنين روزگاري و در چنين جامعه يي از «همه دان»ها، سقراط نخستين کسي بود که برخلاف ادعاي گزاف سوفيست ها، خود را فيلسوف - Philo Soph - ناميد.

«Philo» يعني «دوستدار» و «هواخواه». اينک با کمي درنگ و ژرف بيني، تفاوت اين دو عنوان را درمي يابيم. تفاوت ريشه يي و بنياديني است ميان کساني که خود را به طور مطلق برحق مي دانند و خود را عين «حکمت» و «معرفت» مي نامند، با کسي که خود را تنها دوستدار و هوادار «حکمت» و «معرفت» مي نامد و به ديگران نيز اين گونه مي شناساند.

سرانجام کار، آن شد که همه مي دانيم سوفيست هاي خودحق پندار و خودمطلق بين، در برشي از زمان و مکان پديدار شدند و سپس رو به تباهي و فساد رفتند و سرانجام انديشه هاي شان نيز همانند خودشان مردند و در گورستان تاريخ انديشه هاي بشري، به خاک سپرده شدند، ولي آنچه که تا به امروز پويا و بالنده و رهگشاي بسياري از آدميان و سازنده فرهنگ ها باشد، همان فلسفه متکي بر «ناداني» و «شک» و «پرسش» بود که سقراط بنا نهاد.

آنچه فلسفه يونان و در پي آن، فرهنگ و دانش غربيان را پديد آورد، نه «پاسخ» و «يقين» سوفسطايي، بلکه «شک» و «پرسش »هاي سقراطي بود. فروتني و خاکساري او نيز به همراه شک و پرسش در بديهيات، زبانزد همگان شد؛ «بلاشک چيزي که شاگردان وي بيشتر به سبب آن او را دوست داشتند، فروتني او در عقل و حکمت بود. او مدعي حکمت نبود، فقط مي گفت که با عشق و شوق به دنبال آن مي رود. او خود را شاغل مقام حکمت و يا به اصطلاح حکيم نمي دانست، بلکه متفنن و دوستدار آن مي شمرد... فلسفه وقتي آغاز مي شود که راه شک را فراگيرند و مخصوصاً در آرا و معتقدات و مسلمات عندالکل که براي شخص، خيلي گرامي است شک کنند. چه کسي مي داند که چگونه اين معتقدات عزيز و گرامي، در ما مبدل به يقين شد؟ و کدام ميل نهايي، آنها را به مهارت، در ما راسخ ساخت و لباس تفکر و استدلال به آنها پوشانيد؟»

سقراط در روزگار خويش با دو ديدگاه عمده، يکي سوفسطاييان و ديگري پيروان خدايان اساطيري يونان - که هر دو ديدگاه بر «يقين محض» استوار بود - رويارو بود. بزرگترين هنر او گردش در ميدان هاي شهر و طرح پرسش هايي بود که پيروان آن دو ديدگاه را در باورهاي خويش سست مي کرد و جوانه هاي پرسش هاي بزرگتري را در دل آنان مي روياند. کاري مانند وضع حمل، که پيشه مادرش بود «مي گويند که مادر سقراط قابله بوده است. او مدعي بود که پيشه مادرش را دنبال مي کند. به اعتقاد وي، قابله خودش را نمي زايد، بلکه هنگام زايمان به ديگران کمک مي کند. بدين ترتيب سقراط معتقد بود که وظيفه اش ياري رساندن به ديگران است تا آراي خود را بيان کنند و از حمل آن فارغ شوند، زيرا شناخت واقعي از درون انسان سرچشمه مي گيرد. به اعتقاد سقراط، شناخت را نمي توان به درون آدمي وارد کرد، بلکه بايد از درون او بيرون کشيد. تنها شناختي که از درون مي جوشد، بصيرت حقيقي است. تاکيد سقراط بر اين نکته است که زايمان، پديده يي طبيعي است. به همين ترتيب تمامي انسان ها نيز مي توانند با استفاده از عقل خود، واقعيت هاي فلسفي را دريابند. اگر انسان از «عقل» بهره بگيرد، چيزي از درون خود به کار برده است. سقراط با بهره گيري از نقش فردي که هيچ نمي داند، مردم را مجبور مي کرد از عقل خود استفاده کنند. او خود را نادان، يا دست کم نادان تر از آنچه بود نشان مي داد. اين رفتار او را «استهزاي سقراطي» مي نامند.»

سقراط تنها يک بار خود را داناتر از ديگران دريافت و آن نيز هنگامي بود که در برابر دادگاه زورمداران و فلسفه ستيزان آتني ايستاده بود و به اتهامات آنان پاسخ مي گفت. با کمي بردباري و هوشياري پي خواهيم برد که در آن يک بار نيز چرا و به چه دليل سقراط خويش را داناتر از ديگران دانست. سال 399 پيش از ميلاد است و سقراط در هفتادسالگي برابر دادگاه ايستاده و سخن مي گويد؛ «آتنيان، اگر در سخن پاي از دايره فروتني بيرون نهم، گمان مي بريد که گزاف مي گويم و فرياد و هياهو مي کنيد. سخني که خواهم گفت از من نيست، بلکه از مقامي است که همه شما به آن اعتقاد داريد زيرا گواهي که براي اثبات دانايي خود، به گفته او استناد مي جويم، خداي دلفي است. خايرفون را مي شناسيد. او از روزگار جواني دوست من بود و با همه شما نيز دوستي داشت. با شما تبعيد شد و همراه شما به آتن بازگشت.

مي دانيد که او در همه کار شور و حرارتي بيش از اندازه داشت. يک بار که به دلفي رفته بود، گستاخي را به جايي رساند که به اصرار، پرسشي از خداي پرستشگاه دلفي کرد... از خداي دلفي پرسيد؛ کسي داناتر از سقراط هست؟ از پرستشگاه پاسخ آمد که هيچ کس داناتر از سقراط نيست. اگر باور نداريد، برادر خايرفون - که در اينجا نشسته است - مي تواند گواهي دهد، چون خود او از دنيا رفته است.»

آنگاه بي آنکه اين ادعاي ديني را امتيازي براي خود بداند، يا به دستاويز آن بخواهد حقانيت خود را به کرسي بنشاند، با طنز تلخي ادامه مي دهد؛ «همين که اين خبر به گوشم رسيد، به خود گفتم منظور خدا از اين سخن چيست و در اين بيان چه معنايي نهفته است؟ من خود مي دانم که از دانايي، کمترين بهره يي ندارم. پس منظور خدا بايد چيز ديگري باشد. خدا دروغ نمي گويد و دروغگويي در شأن او نيست. چندي از حل اين معما ناتوان بودم.»

همان گونه که مي بينيم، لحن سخن سقراط در اينجا نيز به «استهزاي سقراطي» آميخته است و نيز عقل پرسشگر او مي خواهد بداند که چرا خداي معبد دلفي، او را داناترين فرد آتني شناسانده است «سرانجام براي اينکه معني سخن خدا را دريابم، اين راه را در پيش گرفتم؛ نخست به نزد يکي از کساني رفتم که به دانايي مشهورند، تا در آن جا به خداي دلفي ثابت کنم که آن مرد داناتر از من است. نامش را نخواهم گفت. همين قدر مي گويم که يکي از مردان سياسي شهر ما بود. چون با او گفت وگويي کردم و او را نيک آزمودم، دريافتم که او به نظر بيشتر مردمان و بيش از همه به نظر خود، بسيار دانا مي نمايد؛ حال آنکه در حقيقت، بويي از دانايي به مشامش نرسيده است. آنگاه کوشيدم بر او روشن کنم که پنداري که درباره خود دارد، نادرست است. اين کار سبب شد هم او از من آزرده شود و هم کساني که در محضرش بودند. هنگامي که از خانه او بيرون آمدم، دريافتم من به راستي داناتر از او هستم. زيرا من و او در ناداني برابر بوديم، ولي او با اينکه هيچ نمي دانست، گمان مي برد که دانا است، در حالي که من نه مي دانستم و نه خود را دانا مي پنداشتم. پس دانستم که در همين نکته کوچک من از او داناترم، زيرا اگر چيزي را ندانم، خود را دانا به آن نمي پندارم.»

جان سخن همين جا است، تفاوت در «آگاهي» و «پذيرفتن» ناداني خويش که بزرگترين دانايي به شمار مي رود. سقراط مي داند که نمي داند، ولي آن مرد سياست پيشه نمي داند که نمي داند. پس سقراط داناتر از اوست. آنگاه با سرافرازي مي گويد؛ «هر چه جست وجو کردم، کسي را نيافتم که به ناداني خويش اعتراف کند، پس من که خود مي دانم از همه نادان ترم، داناترين مردمان هستم.» جاي شگفتي دارد که همه ما در برابر مفاهيمي همچون «حق»، «عدالت»، «آزادي»، «دين» و... چنان واکنشي از خود نشان مي دهيم که گويي ژرفاي معناي اين واژگان را به نيکي شناخته و دريافته ايم، در صورتي که اگر سقراط در اين روزگار و در ميان ما بود، به نرمي از ما مي پرسيد؛ «Lo ti - آن چيست؟ اين کلماتي که شما به آساني آنها را در تقرير مسائل مرگ و زندگاني به کار مي بريد، چه معني مي دهد؟ مقصود شما از شرافت، فضيلت، اخلاق و وطن دوستي چيست؟ مقصودتان از کلمه «من» چه چيز است؟»

نقد دکتر جهانبگلو بر جريان روشنفکري ايران را من از اين زاويه مي نگرم که گويي تفاوتي بنيادين ميان «ايدئولوژي، آرمان گرايي و مدينه هاي فاضله» از سويي و نگرش «فلسفي» از سوي ديگر وجود دارد. ايدئولوژي ها همواره بر «خودحق پنداري» و «يقين» استوار بوده و هستند. ايدئولوژي ها، آرمانشهرها، هدف هاي ايده آلي، همگي داراي ويژگي هاي آمرانه و پاسخ دهنده هستند، در حالي که فلسفه پاسخ و دستور نيست، پرسش و پيشنهاد است.

بزرگترين نقدي که بر جريان روشنفکري معاصر ايران وارد است، اين است که آنان بيشتر اهل «ايدئولوژي» بوده اند تا اهل «فلسفه». کارکرد طبيعي چنين رفتاري آن بوده که روشنفکران ما همواره بر آن بوده اند که «عقل» خود را بر جامعه تحميل کنند، نه آنکه «عقل» جامعه را به جنبش و بالندگي وادارند. با توجه به اينکه روشنفکران ما هوادار «ايدئولوژي» بوده اند، طبيعي است که پيروان ايدئولوژي ها، پيوستن و پذيرفتن ديگران و جامعه را همواره در نخستين اولويت کاري خود قرار داده باشند. روشنفکران ما همواره «ايده آل ها»، «آرمان ها» و «آرمانشهرها»ي خود را دنبال مي کردند و هميشه در پي آن «هدف»ها بوده اند. نگاه به دوردست هاي آرماني همواره ما را از ديدن آنچه که پيرامون مان هست، غافل کرده است. طبيعي است که اگر چشمان مان را به گستره افق بدوزيم و زير پاي مان را نبينيم چه سرانجامي پيش رو خواهيم داشت.

همه سخن فيلسوف معاصر ما، کارل ريموند پوپر، نيز همين است «دست برداشتن روشنفکران از آرمان گرايي ناکجاآبادي». پوپر در تعريف «نگرش عقلاني» که وي همواره هوادار آن است مي گويد؛ «نگرش عقلاني، مبتني بر اين معرفت است که ما، دانا به همه امور نيستيم و بخش بيشتر دانستني هاي خود را مديون ديگرانيم... بر اين باورم که تنها زماني مي توانيم از خشونت دوري گزينيم که در عرصه اجتماع نيز به نگرش عقلاني پايبند باشيم. هر نگرش ديگري به راحتي به کاربرد خشونت منتهي خواهد شد، حتي آن تلاش ما که بخواهد ديگران را به نرمي - اما يکجانبه - متقاعد کند و آنان را به کمک دلايل و شواهد صاحب آن بصيرتي سازد که خود بدان مي باليم و از درستي آن مطمئنيم. همه مي دانيم که چه جنگ هاي مقدسي به خاطر «دين»، «عشق» و «نيکي» به راه افتاد و چه انسان هايي در آتش سوختند، با اين نيت خير که روح شان از آتش جاويد دوزخ رهايي يابد.»مي بينيم که نگرش فلسفي پوپر نيز همانند سقراط بر عدم قطعيت «دانايي» خويش استوار است و از همين رو است که فلسفه در غرب هنوز زنده و پويا است. به ديد اهل فلسفه، «خودداناپنداري» به «خودحق پنداري» مي انجامد و اين نگرش نيز سرانجامي جز به کارگيري زور و خشونت در پي نخواهد داشت.پوپر سرچشمه اختلافات انساني را چنين مي بيند که «هرگاه دو تن موافق هم نباشند، از آن رو است که يا عقايد گوناگون دارند، يا منافع شان مختلف است يا هم عقايد و هم منافع مخالف هم دارند.» پس هرگاه چنين وضعيتي پيش آيد «دو راه بيشتر وجود ندارد، يکي راه استدلال و ديگري راه خشونت». آنگاه راه سازش و حل اختلاف را بر پايه نگرش «عقل گرايي» چنين نشان مي دهد؛ «عقل گرا - به معنايي که من از اين کلمه اراده مي کنم - کسي است که به جاي استفاده از خشونت، مي کوشد از راه دليل و برهان و در برخي مواقع از طريق سازش، به حکم و تصميمي دست يابد. عقل گرا کسي است که حتي ترجيح مي دهد در اقناع طرف مقابل از راه دليل و برهان ناکام بماند، تا اينکه از راه خشونت و ارعاب و تهديد و يا به کارگيري ترفندهاي تبليغاتي بر حريف خود پيروز شود.»

آنگاه براي نمونه از روش گفت وگوي «عقل گرايانه» سود مي جويد و راهگشايي مي کند «اختلاف در اين اعتقاد ما نيست که دلايل مان قاطع است و هر خردمندي به قاطع بودن آن راي مي دهد. اختلاف بيشتر در نبود نگرش تقابل گفت و شنود يا دادوستد فکري است، در آمادگي براي اينکه نه تنها بخواهيم طرف مقابل را قانع کنيم، بلکه حريف نيز بتواند ما را قانع کند. آنچه را که من نگرش عقلي مي نامم، مي توان به صورت زير بيان کرد؛ واقعاً فکر مي کنم حق با من است، اما ممکن است اشتباه کنم و حق با تو باشد. در هر صورت بهتر آن است که در اين باره خردمندانه گفت وگو کنيم، تا اينکه هر يک تنها بر ديدگاه خويش اصرار ورزد، زيرا از اين راه ممکن است به حقيقت نزديک تر شويم.»چنانچه اين نمونه گفت وگو را که بر پايه «نگرش عقلي» استوار است، موشکافانه بررسي کنيم، درخواهيم يافت که بافت گفت وگو بر «خودداناپنداري» و «خودحق پنداري» نيست، بلکه گونه يي از «شک» و «پرسش» در دانايي و حقيقت خويش در آن ديده مي شود. اينجا است که تفاوت ريشه يي «فلسفه» و «ايدئولوژي» نمايان مي شود. هيچ ايدئولوژيستي نگفته و نخواهد گفت؛ «ممکن است اشتباه کنم و حق با تو باشد.» چرا که ويژگي اصلي ايدئولوژي بر پايه «يقين» و «ايمان» استوار است.

به ديد پوپر همه ايدئولوژي ها داراي آرمانشهر، اتوپيا و مدينه فاضله يي هستند که به پيروان خويش وعده مي دهند. پوپر از آن مدينه فاضله ها برداشتي دارد که آن را «ناکجاآبادگرايي» مي نامد. او بر اين باور است که هيچ يک از آن ايدئولوژي ها به آن مدينه فاضله ها يا «ناکجاآباد ها» نخواهد رسيد، چون «اين ادعا که روش ناکجاآبادي، يعني روشي که ايجاد جامعه يي ايده آل را هدف خود قرار داده است و بايد تمام اعمال سياسي مان در خدمت آن باشد، به راحتي به کاربرد خشونت منجر مي شود را مي توان به صورت زير ثابت کرد؛ نظر به اينکه هدف هاي نهايي کارهاي سياسي مان را نمي توانيم از طريق روش هاي علمي يا صرفاً عقلي تعيين کنيم، بنابراين اختلاف نظرهاي مربوط به اينکه جامعه ايده آل ما چه شکلي بايد داشته باشد را نمي توان همواره با روش هاي استدلالي برطرف کرد. حداقل بخشي از اين اختلافات خصلت اختلافات ديني را دارند. به سختي ممکن است ميان ايدئولوژي هاي ناکجا آبادي گوناگون چيزي شبيه تساهل و مدارا يافت... از اين رو ناکجاآبادگرا بايد در تلاش باشد تا رقيبان خود را که هدف هاي او را نمي پذيرند و به انديشه ناکجاآبادي او نمي گروند، قانع کند و هرگاه در اين کار موفق نشود، به خشونت متوسل خواهد شد.»

پوپر «ايدئولوژي» و «ناکجاآبادگرايي» را بزرگترين آسيب رفتارشناسي انسان مي داند. او بر اين باور است که «مهندسان ناکجاآبادي، دانا به همه امور و قادر مطلق مي شوند و جايي خدا را مي گيرند و ديگر خدايي نبايد در کنار آنان وجود داشته باشد.»آيا مراد پوپر از ايدئولوژي و مدينه فاضله آنهايي هستند که در گذر تاريخ آزموده شده و «بد» از آب درآمده اند، يا ايدئولوژي هاي خوب و آرمان گرايي هاي خيرخواهانه نيز سرانجام بدي پيش رو دارند؟ او پاسخ مي دهد؛ «عقل گرايي ناکجاآبادي دشمن خويش است. هر اندازه هدف هايش خيرخواهانه باشد، نيکبختي نمي آورد، بلکه تنها تيره بختي زيستن در حکومتي خودکامه، که به خوبي با آن آشناييم، حاصل آن است.»

آيا پوپر مي خواهد «هدفمندزيستن» و «مسووليت پذير» بودن ما را از ميان بردارد؟ آيا او مي خواهد راه بي تفاوت زيستن و سود شخصي جستن را به ما بياموزد؟ اگر بنا بر اين باشد که انسان تهي از ايدئولوژي و آرمان گرايي باشد، ديگر چه رسالتي متوجه اوست؟ پاسخ او را بشنويم؛ «پس تفاوت ميان طرح هاي ناکجاآبادي خيرخواهانه که اعتراض من به آنها از آن رو است که به زور و خشونت منتهي مي شوند- با اصلاحات مهم و دوررس سياسي که مورد توصيه من است، در کجاست؟ اگر بنا باشد که فرمول ساده و نسخه يي براي بيان تفاوت ميان تدابير پذيرفتني به منظور اصلاحات اجتماعي و طرح هاي ناکجاآبادي نپذيرفتني ارائه دهم، چنين مي گفتم؛ بيشتر براي برطرف کردن عيب هاي مشخص بکوش، تا برآوردن ايده آل هاي مجرد. تلاش مکن با وسايل سياسي، انسان ها را خوشبخت کني، بلکه نيروي خود را در راه از بين بردن بدبختي هاي مشخص به کار گير. وجه عملي تر اين سخن چنين است؛ با وسايل مستقيم براي از ميان بردن فقر مبارزه کن ... با شيوع بيماري ها مبارزه کن. با ناداني همان سان نبرد کن که با جنايت مي ستيزي. اما همه اين کارها را با وسايل مستقيم انجام ده. نگاه کن چه چيز در جامعه يي که در آن زندگي مي کني، بدترين بدي است و بکوش مردمان را صبورانه قانع کني که مي توانيم از شر آن خلاص شويم. اما تلاش مکن اين هدف ها را به طور غيرمستقيم و با درافکندن طرح ايده آل هايي دور و جامعه يي به حد کمال متحقق کني. هر اندازه هم که خود را در خيال، الهام بخش اين ايد ه آل متعهد بداني، گمان ندارم وظيفه توست که در تحقق آن بکوشي، يا وظيفه توست که چشمان ديگران را به زيبايي ايده آل بگشايي. به روياهاي جهان زيبايت اجازه مده که تو را از تيره بختي واقعي مردماني که هم اکنون در ميان ما رنج مي برند، منحرف سازد. همه مردمان حق دارند از ما کمک بخواهند. هيچ انساني نبايد فداي نسل آينده شود، قرباني ايده آلي که شايد هرگز به آن نتوان رسيد.»

شايد تلاش خيرخواهانه آرمان گرايان براي آن است که بهشت موعود را در روي زمين براي مردمان فراهم کنند؟ به ديد پوپر «جاذبه ناکجاآبادگرايي ناشي از اين غفلت ماست که به روشني نمي دانيم بهشت را نمي توان بر گستره زمين آفريد. آنچه به ديد من مي توان انجام داد، کم کردن رنج و عادلانه کردن زندگي هر نسل است... به همه اين هدف ها مي توان دست يافت، اگر از خواب ايده آل هاي دور و دراز بيدار شويم و از نزاع بر سر طرح هاي ناکجاآبادي براي عالم و آدم دست بکشيم.»همان گونه که ديديم پوپر امروز، به گونه يي همان سقراط ديروز در فلسفه است. پوپر نيز انسان دانا را کسي مي داند که به ناداني خويش معترف باشد «عقل گرايي واقعي هميشه مي داند که چه اندک مي داند و نيز با اين واقعيت ساده آشنا است که هرچه از «عقل» دارد مديون تبادل انديشه با ساير آدميان است.»
نگاهي به گذشته در امروز

نوشيروان کيهاني زاده

شادي ايرانيان و برکناري ژنرال ها

22ژوئيه سال 1952 (31 تير ماه 1331) روز شادي ايرانيان به خاطر پيروزي سياسي در ايستادگي «سي ام تير»، گذشتن از جان و بازگرداندن دکتر مصدق به حکومت بر خود بود و در سراسر کشور جشن و مراسم شادمانه برگزار بود.

در همين روز دکتر مصدق دستور داد که به اتهام تيراندازي به مردم در سي ام تير ماه، سرلشکر محمد صادق کوپال رئيس شهرباني، سرلشکر عباس گرزن رئيس ستاد ارتش و سرلشکر مهديقلي علوي مقدم فرماندار نظامي تهران از کار برکنار، بازنشسته و جهت محاکمه و مجازات تسليم دستگاه قضايي شوند. تعقيب قضايي اينان و ساير متهمان به تيراندازي به مردم که چيزي جز حق خود و حکومت قانون نمي خواستند از روز بعد آغاز شد. براندازي 28 مرداد نه تنها مانع از مجازات اين متهمان شد بلکه بازنشستگي آنان لغو و به مقامات مهم تازه منصوب شدند؛ سرلشکر گرزن فرمانده واحدهاي نظامي مستقر در جنوب کشور و علوي مقدم نخست رئيس شهرباني و سپس وزير کشور و سپهبد شد.دکتر مصدق در همين روز وصيت کرد که پس از مرگ، او را در کنار کشته شدگان سي ام تير و در همان گورستان دفن کنند. در اسفندماه 1345 که مصدق درگذشت، شاه مانع از انجام اين وصيت شد زيرا مي ترسيد که مردم تظاهرات عليه او را از همين گورستان آغاز کنند. شاه حتي اجازه چاپ آگهي اعلام مجلس ختم و برگزاري چنين مجلسي را به صورت عمومي براي مصدق نداد و او را در تبعيدگاهش در احمدآباد ساوجبلاغ (نزديک کرج) دفن کردند که در نخستين نيمه اسفند پس از انقلاب (اسفند 1357) صدها هزار ايراني به آنجا رفتند و عليه خودکامگي و خودخواهي شاه سخنراني کردند و شعار دادند. آرامگاه مصدق اينک از ابنيه ملي است؛ مليٌون و دوستداران او در هر مناسبت به آنجا مي روند.

زادروز رويتر ـ مرد زرنگ قرن 19 که مي خواست با بازي در کلمات قرارداد مالک ايران شود،

21 ژوئيه 1816 «پال جوليوس بارون فن رويتر» موسس خبرگزاري رويتر و مرد زرنگ قرن 19 در آلمان به دنيا آمد. پدرش از روحانيون يهودي آلمان بود.رويتر در جواني، نخست کارمند بانک و سپس در برلن به کار نشر کتاب پرداخت و در سال 1844 در 28سالگي دين و نام خود را تغيير داد؛ مسيحي شد و به «جوليوس رويتر» موسوم شد. نام قبلي او «اسرائيل بير يوسفات» بود. جوليوس بعداً به فکر ايجاد يک آژانس ويژه رساندن اخبار بازار کالا و کشيدن خط تلگراف افتاد. وي سرانجام به سال 1849 يک سرويس ارسال خبر بازار (اقتصادي) با کبوتر نامه بر و بعدا تلگراف ميان آخن آلمان و بروکسل (بلژيک) ايجاد کرد. پيش از او سه خبرگزاري در جهان فعاليت داشتند؛ هاواس در فرانسه، کنتيننتال (وولف) در آلمان و پدر بزرگ آسوشيتدپرس در امريکا، ولي خبرگزاري جوليوس رويتر تخصصي بود و عمدتاً اخبار اقتصادي را تهيه و نه تنها براي جرايد بلکه افراد، بانک ها، بازرگانان و شرکت ها مي فرستاد. رويتر که به حد کمال زرنگي و آزمندي داشت، انگلستان را که يک امپراتوري پهناور و مقتدر بود بهترين نقطه براي پيشرفت خود تشخيص داد و در 1851 به اين کشور مهاجرت کرد و در آنجا دفتر رويتر را باز کرد و اخبار سهام را هم بر مطالب ارسالي اش افزود. سعي جوليوس در نزديک شدن به مقامات انگليسي و گرفتن امتياز خطوط تلگرافي در قلمرو اين امپراتوري بود. با همين فکر در لندن «کمپاني تلگراف» را داير کرد و به تابعيت انگلستان درآمد. او براي نزديک کردن خود به مقامات انگليسي، به تهيه گزارش ويژه براي آنان و حتي ملکه ويکتوريا پرداخت که کاري بسيار نو بود و قبلاً سابقه نداشت و از اين طريق به زودي مورد توجه ملکه و نخست وزيران وقت قرار گرفت و خبرگزاري خود را دربست اختصاص به تبليغ و پيشبرد سياست هاي انگلستان داد تا از اين توجه کاسته نشود.در اين زمان، وي يک چيز کم داشت و آن يک لقب اشرافي بود، زيرا با اين لقب در کشورهاي تحت نفوذ انگلستان مي توانست آسان تر امتياز اقتصادي به دست آورد.با اين فکر، از يکي از دوک هاي انگليسي خواست که به او لقب «بارون» بدهد و با اصرار زياد موفق شد اين لقب را به دست آورد و بر اسم طولاني اش بيفزايد.اولين قرباني اين لقب دولت نا آگاه ايران بود که موفق شد از آن امتياز کشيدن خط تلگراف بگيرد؛ که چون دولت انگلستان خود در نظر داشت که خط تلگراف هند به اروپا را از خاک ايران بگذراند و خط تلگراف بغداد را به تهران متصل و از تهران به بوشهر برساند و امور اين خطوط و تلگراف خانه ها را در دست داشته باشد، رويتر با گذاردن منٌت بر اين دولت کنار رفت تا در عوض بعداً بتواند با کمک انگلستان امتياز بزرگ تري از ايران بگيرد. بنابراين، جوليوس به خاطر نفس خبر مديريت «خبرگزاري رويتر» را به دست نداشت ؛ از خبرگزاري به صورت پلکان ترقي شخصي استفاده مي کرد.

www.iranianshistoryonthisday.com

عناوين اين صفحه
استهزاي سقراطي
نگاهي به گذشته در امروز
طبيعت سياسي بشر از نظر ارسطو

طبيعت سياسي بشر از نظر ارسطو
خبرگزاري مهر، گروه دين و انديشه؛ بي ترديد ژرف ترين انديشه ها در باب سياست و شيوه حکمراني را فيلسوفان به بشر آموخته اند و سرچشمه اين انديشه ها هم به يونان باستان و متفکران برجسته آن بر مي گردد. در اين ميان انديشه هاي ارسطو هم منحصربه فردي قابل توجهي را دارا است. گروه دين و انديشه در چندين مقال سعي دارد امهات آراي سياسي فيلسوفان قديم و جديد را که نقشي انکارناپذير در پويايي انديشه سياسي داشته اند در معرض ديد و نظر خوانندگان خود قرار دهد. ارسطو متفکر يوناني بود که سير تطور او را در وادي فلسفه و منطق بيشتر بايد جست وجو کرد. ارسطو را همانند آنچه که استاد او را يعني افلاطون مي انگارند، بايد يکي از تاثيرگذار ترين متفکران عصر باستان دانست که در بسياري از زمينه هاي فلسفي چون تئوري فلسفه سياسي تبحري خاص پيدا کرده بود. اين دانشمند بزرگ در روستايي به نام استاگير (Stagira) واقع در بخش شمالي يونان به دنيا آمد (استاگير حدود سال 347 قبل از ميلاد به دست سپاهيان فيليپ مقدوني با خاک يکسان شد و ارسطو به معناي لفظي واژه «بي وطن » شد) و پدر او پزشک دربار مقدوني بود. ارسطو هنگامي که به آکادمي افلاطون پا نهاد، هفده سال داشت و افلاطون در سال شصت و يکم عمر خود به سر مي برد. آکادمي افلاطون، مکتب علمي بزرگي بود که گذشته از علوم نظري، در رياضيات و نجوم نيز پژوهش هاي دامنه داري انجام مي داد. پس از مرگ افلاطون، نوه او «اسپوزيپوس» به رياست آکادمي رسيد. سست باوري به مقام علمي «اسپوزيپوس» يا شوق به آشنايي با شيوه هاي انديشه نو در شهرهاي يونان، ارسطو را بر آن داشت تا همراه يکي ديگر از آموختگان مکتب افلاطون، «گزنوکرات»، ابتدا به قصد شهر «آسوس» ترک ديار کند. اين انتخاب ديار از روي تصادف نبود؛ دو تن ديگر از پيروان افلاطون، «اذاستوس» و «کرسيکوس»، پيش تر از ايشان به اين شهر عزيمت کرده بودند و با «هرمياس» شهريار «اطرنه» در جنوب خاوري «آسوس» پيوند دوستي استوار کرده بودند. ارسطو و گزنوکرات به اين گروه افلاطوني پيوستند و مکتب خانه تازه يي را برپا کردند که تا سه سال دوام داشت و رهبري آن با خود ارسطو بود. در اين ميانه، «هرمياس» به زني ارسطو درآمد. در پايان سه سال حضور در مکتب خانه، ارسطو رهسپار «لسبوس» در درياي اژه شد و در آنجا دو سال به پژوهش در تاريخ طبيعي، به ويژه شناخت زندگاني دريايي پرداخت، اما از مطالعه و شايد آموزش سياست غافل نماند. فيليپ دوم شاه مقدوني ارسطو را براي تدريس به فرزند خود اسکندر، به «پلا» مقر دربار مقدونيان فراخواند. ارسطو پس از عزيمت به پلا، ظاهراً شش يا هفت سال در دربار مقدونيان ماند. به سال 340 پيش از ميلاد مسيح، يعني دو سال پس از ورود ارسطو به پلا، اسکندر با غلبه بر پدر خود، به حکمراني مقدوني دست پيدا کرد و دست به فتح شهرهاي ديگر يونان که در اختيار دولتمردان ديگر بود زد. دو سال بعد نيز در نبرد «کرونا» سپاهيان مقدوني را رهبري کرد. چندي بعد نيز به امپراتوري حمله کرد. ارسطو به سان يک بيگانه به آتن بازگشت. سيزده سال زندگي ارسطو فقط به پژوهش و کاوش محض علمي در آتن و خالسيس گذشت. در پناه دوستي با آنتي پاتر، جانشين اسکندر در زمان نبردهاي خاوري او، ارسطو «لوکه ئوم» را در آن بر پا کرد و تا پايان اقامت خود در اين شهر در گذرگاه هاي باغ آن قدم زد و فلسفه آموخت و از اين رو مکتب او در يونان به «راهرويي» يا مشايي نامبردار شد. ارسطو بيشتر رسالات خود را در اين دوره اصلاح کرد و به صورتي در آورد که امروز در دست ما است.

نقد عقايد افلاطون، خشم و رنجش برخي از آتنيان را برانگيخت، اما دوستي با آنتي پاتر او را از گزند ايشان مصون مي داشت تا آنکه در سال 322 پيش از ميلاد خبر مرگ اسکندر به يونان رسيد و آنتي پاتر بر بالين او فراخوانده شد. سپس ارسطو از آتن گريخت و به خانه مادر خود در خالسيس پناه برد و در همان سال در سن شصت و يک سالگي درگذشت.ارسطو مقالات عمده خود و بخش هاي نخستين کتاب خود با عنوان «سياست» را که درباره بنياد اجتماع و سازمان خانواده است و در نظم و پيوستگي همانند نوشته هاي يک دانشمند زيست شناس است، در سال هاي 344 تا 342 پيش از ميلاد زماني که در لسبوس حضور داشت نوشت. زندگي ارسطو را از نظر روش تفکر او به سه دوره تقسيم مي کنند؛ نخست دوره شاگردي او در «آکادمي» مکتب افلاطون، که بيست سال از عمر او را در مي گيرد و با مرگ افلاطون در سال 347 قبل ميلاد به پايان مي رسد. دوم، دوره يي که محققان آلماني آن را «سال هاي سرگرداني» ناميده اند که در طي آن ارسطو شهر آسوس و جزيره لسبوس و شهر پلا را در مي نوردد؛ پايان اين دوره همزمان با آغاز حکمراني اسکندر است. در دوره سوم، ارسطو به آتن باز مي گردد و مکتب خود به نام «اوکه ئوم» را بنياد مي نهد و سرانجام به خالسيس پناه مي برد و تا پايان عمر در آنجا مي ماند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام