ابوالحسن داودي
.jpg)
افسانه سيزيف را که حتماً شنيده ايد؟... داستان سهمگين ترين تصوير بيهودگي تلاش انسان و گذر طاقت فرسا از سختي ها، از عمر و جان و زندگي مايه گذاشتن، براي ماندن در نقطه صفر... براي بازگشت هرباره به آغاز... داستان مديريت سينمايي ما هم کم و بيش چيزي شده است شبيه همين افسانه. اينکه امنيت حرفه يي ناشي از ثبات مديريت و برنامه ريزي ميان مدت و درازمدت زيرساخت هايي که معمولاً بيش از چند ماه و چند سال زمان مي طلبد و... به تابوي دست نيافتني سينما تبديل شده است، همان افسانه سيزيف سينمايي ماست. و ما هم کم و بيش ياد گرفته ايم که ديگر توي حرف ها و خواسته هايمان به اين قبيل امور يوتوپيايي و آرماني کمتر بپردازيم. در سينماي ما ديگر خبرها مايه شگفتي نيستند... رفت و آمدها، جابه جايي ها، تفسير و تبديل ها، رفتن يکي و آمدن ديگري، به ذات سينماي ما تبديل شده است، انگار اهل سينما تنها علافان و بيکاراني هستند که بايد هر چند يک بار سرشان گرم آن باشد که فلان مدير را بشناسند، اسمش را ياد بگيرند، خصوصيات شخصيتي و مديريتي اش را بفهمند و بعد منتظر بمانند تا روزي که چندان هم دور نيست و غالباً آن مدير هنوز اسم شان را هم ياد نگرفته، خبر استعفايش را در روزنامه يي و بولتني بخوانند... و باز روز از نو و روزي از نو...
باور کنيد در ساختار مديريتي سينما نمي دانيم خطاب مان بايد به کي باشد. خواسته، تقاضا و حرف مان را پيش چه کسي بايد ببريم که گمان آن را نبرد که از منافع خود نمي گوييم که از آبرو و اعتبار سينماي ملي نگرانيم، به کدام مديري حرفمان را بگوييم که نگران شل شدن پيچ هاي مديريتي اش نباشد و نگران فردايي نباشد که قرار است اين صندلي نشيمنگاه مديري ديگر باشد که گويي همواره قرار است سينما را از نو برايش اختراع کنند و تا بياييم به تعبير و تفسير و زاويه و قد و اندازه و کيفيت نگاه او خو کنيم و خود را و سينماي ايران را با آن معني کنيم، بايد اين صندلي نشيمنگاه انديشه يي ديگر شود.
ساده ترين، پيش پا افتاده ترين و معمولي ترين وظيفه يي که يک مدير سينمايي دارد، پيگيري، حمايت، نظارت و همراهي با جريان توليد فيلم سينمايي است. به تعبير ديگر اگر نيازهاي کلي سينما را کنار بگذاريم برنامه ريزي هاي فرهنگي و آموزش نيروي انساني و تخصصي، نوسازي ابزار و وسايل و ايجاد و توسعه زيرساخت ها و به روز شدن و صنعتي شدن و... سينما را بي خيال شويم و بخواهيم يک حداقل و يک کف براي کارهايي که يک مدير سينمايي بايد انجام دهد، در نظر بگيريم طبعاً کمتر از تعريف فوق نخواهد بود. يعني اگر يک مدير فقط وظيفه داشته باشد ساخت يک محصول سينمايي را هم پيگيري و مديريت کند، در اغلب اوقات، عمر مديريتي اش، به پروسه ساخت همان فيلم هم قد نمي دهد،
قسم خوردني لازم نيست، براي اينکه باورتان شود، کافي است فقط پرونده مديريت هاي سينماي ايران را چند لحظه ورق بزنيد تا بفهميد، به جز يکي دو نمونه ماندگارتر و پربارتر مديريت، عمر متوسط مديريت و برنامه ريزي رو ساخت و زيرساخت ها و تو ساخت ها و... به اندازه پروسه يک فيلم سينمايي، از خلق فيلمنامه تا نمايش هم نيست.
يک حساب سرانگشتي اگر داشته باشيم، براي انرژي ها و سرمايه هاي فکري و فرهنگي و اقتصادي و گاه جان مايه هايي که بر سرآموزش و تعليم و دوره بيني مديريت هاي سينمايي رفته است، براي آزمون و خطاهايي پرهزينه که اکثراً از کيسه بيت المال براي تجربه اندوزي اين بزرگواران رفته است و غالباً سيبل و هدف آن هم اهل سينما بوده اند، درمي يابيم که يک مجموعه جدانشدني، فکر، انديشه، تجربه، توان انساني و اقتصادي، زحمات و سختي ها و تلخ و شيرين ها، برنامه ريزي هاي درست و نادرست و تصميم گيري هاي شايسته و ناشايستگي، يک مدير را در درازمدت به يک «سرمايه» تبديل مي کند. «سرمايه»يي هنگفت که جز درگذر زمان و همراهي همه آنچه شده به دست نمي آيد. آن گاه است که با تاسف درمي يابيم «سرمايه» هايي را که سينماي ايران از دست داده است، چندين و چند برابر سرمايه هايي است که به دست آورده است، باور کنيم گزندي اگر از مافياي داخل و خارج قرار باشد سينماي ايران را تهديد کند، مديريت هاي با تجربه و «سرمايه» بهتر مي توانند از آن دفاع کنند. باور کنيم که برنامه هاي زيرساختي و درازمدت به «ماندگاري» نياز دارد و بالاخره باور کنيم، سينماي ملي با «مديريت نوبتي» مسيري جز زوال را طي نخواهد کرد.