
حبيب احمدزاده
چندي پيش دوستي مي گفت، بيشتر دانشمندان و فضلاي مذهبي ما در بند آنند که بزرگان دين ما چه کرده اند. ولي از اين پرسش بزرگ تر و مهمتر و عاجل تر غافليم که اگر اکنون و در اين زمانه حضور داشتند چه مي کردند؟
آويني، مطهري و بهشتي و حتي شريعتي نيز از اين دسته اند. مرداني که به دست ما در بند گذشته، فروبسته مانده اند تا به امروز و فردا نرسند. لحظه يي در رويا تصور کنيم که اگر مطهري زنده بود، هنوز مسلماني ما پس از بيست و هفت سال در گره بزرگ فلسفي، پيراهن در شلوار باشد يا روي شلوار مانده بود؟ بهشتي چه و شريعتي چه و پيروانش و روشنفکران امروزش... و شايد و نه حتماً چمران هم. آويني را در عمرم دو بار زيارت کردم، يک بار در سال 1360 و روز دوم عمليات شکست حصر آبادان که بر ترک موتور 125، نشستم و در زير آتش تا کارون پيش رفتيم و بماند غرغر و شکايت من بچه بسيجي و... که اصلاً مهم نيستند.
و دومين بار و آخرين بار يک ماه قبل از شهادتش در دفتر مجله سوره و يادآوري آن خاطره، توبيخ کتبي مجله اش را نشان داد که به واسطه چاپ عکسي از يک جوان بوسنيايي درگير جنگ با پيشاني بند احتمالاً الله اکبر و عينک دودي و موهاي بلند از ارشاد گرفته، دليل توبيخ دقيقاً يادم مانده (به علت چاپ عکس مخالف شئونات اسلامي و...) و نيز از تار و مار شدن مجموعه مستند خنجر و شقايق و... در يک جمله از هر طرف شمشيرها بر او مي باريدند. اصرار داشت که در سفر به آبادان همراه شويم و بعد خداحافظ... فردا به سراغ دوست عزيزي رفتم و ما وقع ديدار را گفتم، به شدت مرا از ديدار دوباره او نهي مي کرد و هراساند که او چنين است و چنان است و توي شهرستاني ساده دل... يک ماه بعد دقيقاً در روز خاکسپاري آن شهيد دوباره به تهران سفر کرده و به در منزل همان دوست رفتم، همسر محترمه گفت که به تشييع جنازه شهيد آويني رفته... و امروز ما با آويني آن مي کنيم که با مطهري و بهشتي و مفتح و شريعتي کرديم، يا مطلق و بر سر ديگران کوبيدن، بدون آنکه حتي داستان راستان شان را خوانده باشيم و در پشت آنان و تک شعارهاي شان پنهان شدن...
همه اينان که برشمرده شدند در يک آيين حرکتي مشترکند و آن پويا بودن و از عتاب پرسشگر نترسيدن و به استقبال و مشايعت چالش ها شتافتن است.
فردي بر سر کويي از آويني سخن مي گويد که خود مدعي است به درجه يي از عرفان رسيده که از مدارج عوامانه اين گونه گذشته و جليت مخدر و... ديگري از راه رفته آويني و شهيدي ديگر مي گويد که مسوولان جنگ را درست نمي نويسند، بلکه درشت مي نويسند و خود بيست و چند سال جنگ را به درشت ترين شکل و با چماق نگاشته و در کمال جهالت اين درشتي خود را هرگز نمي بيند و...
واقعاً آويني کيست؟ و اگر امروز بود چه مي کرد و اگر امروز بود ما با او چه مي کرديم؟ و شايد مهمتر او با ما چه مي گفت؟ عزيزي مي گفت؛ مشکل ما شيعيان در آن است که ما بايد در اولين برداشت از حسين (ع) سعي بر يزيد نشدن داشته باشيم که حسين شدن وجهي تقريباً سخت و دست نيافتني است جز براي خاصان...
شايد براي شناخت راه امثال مطهري و آويني نيز بايد اين گونه گام برداشت، شناخت راه يا راه هاي منحرف کننده که در قبال اين بزرگراه ها و بزرگمردان ساخته شده.
آويني چه داشت که ما درصدد آن هستيم، آخرين جملات وصيت مرحوم دکتر شريعتي شايد روشنگر راه ما باشد... نخستين رسالت ما کشف بزرگ ترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن «متن مردم» است و پيش از آنکه به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايش مان زبان آنها را از ياد برده ايم و اين بيگانگي قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاش هاي ماست. اکنون برگرديم و در روضه آويني بنگريم، آيا او به راستي با متن توده مردم ارتباط برقرار نکرد در حماسه جاويدش «روايت فتح»؟ آيا در اين راه از کدام روشن سخيف سود جست تا هدف وسيله را توجيه کند در جذب مخاطب به از هر روش ممکن. و اين راز مانايي و جاودانگي آويني است، ارتباط سالم و بدون انحراف و طلبکاري با مخاطب عام و خاص. جالب آنکه او روضه يي خواند و خود حماسه شد.
به هر حال خداي نيز ان شاءالله بر ما منت گذارد تا همان گونه که روضه حسين را مي شنويم تا به راه يزيد نرويم، از آويني و افکارش و سيره عملي اش عبرت گرفته تا توجيه گر جهالت هاي خود در زندگي و بي هنري هاي مان نشويم.