يوريک کريم مسيحي

ـ «چه ات است؟ چرا اين طوري يقه ي آن بابا را گرفته اي؟ ول اش کن، مگر نمي بيني رنگ اش مثل ميت شده است؟ مگر نمي شناسي اش؟ هيچ چي راجع به اش نمي داني؟»
گروهي از ادبيات نويس ها (داستان نويس ها، رمان نويس ها، نمايشنامه نويس ها، سفرنامه نويس ها و چند نويسً ديگرم) بر اين عقيده اند که اگر گفت وگويي را آن طور بنويسند که در آغاز خوانديد، خواننده آن را اين طور خواهد خواند؛ «چته؟ چرا اينطوري يقه ي (يخه ي) اون بابارو گرفتي؟ ولش کن، مگه نمي بيني رنگش مًث مًيٌت شده؟ مگه نميشناسيش؟ هيچي راجع بش نمي دوني؟» يعني يک گفتگوي عاميانه ي امروزي را همان طور مي نويسند که ابوالفضل بيهقي کلام امير را در تاريخ مشهورش نوشته؛ «مïبارک باد خلعت بر ما و بر خواجه و بر لشکر و بر رعيٌت،» (تاريخ بيهقي، ويرايش جعفر مدرس صادقي، صفحه ي 299) چرا اين طور خيال مي کنند، نمي دانم. شايد بر پايه ي همان حïکمي باشد که مي گويد زبان گفتار با زبان نوشتار فرق دارد، حïکمي که البته پïر بي راه نيست، حïکمي که احتمالاً واضع ندارد و کم کم تبديل به اصلي به ظاهر مستحکم شده است.
اما اگر بخواهيم زبانً گفتار را نوشتاري کنيم چه بايد بکنيم؟ وقتي بخواهيم گفت و گوي مردم امروز را بنويسيم، چه؟ يا لهجه هاي متنوع سرزمين مان را؟ «تنگسير» چه گونه بايد نوشته مي شد؟ «سياسنبو» چه گونه؟ و يا «آذر، ماه آخر پاييز»؟ آيا بايد تبعيت از حïکمي بکنيم که عملاً نشان مي دهد مستدل، منطقي و فراگير نيست و بنويسيم؛ «چه ات است؟...»؟ يا که به خاطر «داستان» قيدوبندهاي دست و پاگير را کنار بگذاريم و سعي کنيم به احترام خواننده و به احترام لذتي که بايد از خواندنً داستان ببرد و کشفي که بايد بکند جوري بنويسيم که خيال نکند دارد مقاله مي خواند. داستان نويسي که، به ويژه در گفت وگونويسي، دغدغه ي اصلي اش زبان نوشتارنويسي و شيوه ي نگارش و جدانويسي و سرهم نويسي و بي فاصله نويسي است، آيا مي تواند خواننده اش را در لذتً عميقً خواندن يک داستان سهيم کند و همراه کند و بهره مند کند، يا که به فکر فهماندنً موضوع است به خواننده يي که دارد نوشته مي خواند؟
اما بالاخره نويسنده داستانش را با کلمه ها و جمله ها مي نويسد و اين کلمه ها و جمله ها جدانويسي، سîرًهم نويسي يا بي فاصله نويسي مي شوند. يا بايد «داستانش» را بنويسد، يا «داستان اش» را، يا بايد پس از «هـ» آخر غير ملفوظ «ي» ملفوظ بنويسد، يا آن را بردارد و «يه همزه ي کوچيک مثً عدد 6 خودمون» بنويسد، و يا اصلاً ننويسد (و اگر بپرسيد که چرا بايد اين برداشتن و گذاشتن انجام شود دليل روشني نخواهيد شنيد.) و اين «ي» ملفوظ پس از «هـ» آخر غيرملفوظ تبديل شده است به معيار. براي تشخيص سبک و شيوه ي نگارش قبل از هر چيز مي پرسند که «ي» ملفوظ... را مي نويسيد يا نه؟ غافل از اين که اين «ي» از قديم ايام و قديم اعصار بوده و در نسخ خطي و خوشنويسي سال هاي دور و بسيار دور نيز مي توان نمونه هايي را يافت. جعفر مدرس صادقي از کاتبي ياد مي کرد که در روزگار خود بسيار معتبر و مشهور بوده و گفت که در نوشته هاي اين کاتب «ي» ملفوظ... به کار رفته است. (حيف که نام کاتب را به ياد ندارم، اما يقين دارم که خود مدرس صادقي يادش هست.) به گمانم اين مشکل از خوشنويسي آغاز شده باشد. اگر توجه کنيم ـ که حتماً مي کنيم ـ به ويژه در خط نسخ و خط ثلث «ي» فضاي خالي زيادي در شکم خود دارد و اصولاً کمي عريض تر از بقيه ي حروف نوشته مي شود و اگر حرف سطر بالاي آن «سين» يا «الف» باشد، يا کلمه ي «سياه» يا «هميشه» و يا حرف و کلمه يي که در بالاي خطً کïرسي نوشته مي شود، خالي بودنً اين فضا تشديد خواهد شد، که اين همه فضاي خالي در قاعده و زيبايي شناسيً خوشنويسي امري مذموم و ناپسند است و آن خوشنويس ناآزموده و نابîلîد شناخته خواهد شد. پس چه بايد کرد؟ بايد اين «ي» مزاحم را حقير کرد و بالاي «هـ» آخر غيرملفوظ گذاشت تا فضاي خالي ايجاد نشود، کما اين که در خوشنويسي هاي عهد قديم برمي خوريم به «ي»يي که بالاي «ـه» بسيار کوچک تر از اندازه ي واقعي اش شده ولي هنوز به 6 خودمان شبيه نشده، اما گذر ايام و صيقل کاري خوشنويسان آن را به 6 ماننده کرد.
و اما در باب «نميشناسيشً» سîرًهم پس از «نمي بينيً» جدا نوشته. در يادداشتي از آقاي قاسم هاشمي نژاد (که اي کاش دوري گزيني اش را ترک کند و به ميان داستان ها و کلمه ها و جمله ها و نقدهاي يکٌه اش بيشتر بازگردد.) خواندم که نوشته بود، و چه نگاه تيز و تازه يي دارد اين آقاي هاشمي نژاد، که در گفت وگو نويسي اگر کسي ـ مثلاً ـ بنويسد «نمي بيني» اين نمي بيني همان طور خوانده مي شود که «نميبيني» و اگر بنويسد «نمي شناسي» بايد موقع خواندن پس از شين يک کسره بخوانيم و اگر قصدمان گفتن شينً ساکن باشد بايد آن را سîرً هم بنويسيم، يعني «نميشناسي». به نظرم قاسم هاشمي نژاد دارد کاملاً درست مي گويد و نويسنده و مترجم، اگر موافق اين نظر است، بايد خطرً سهل انگار و بي توجه به حساب آمدن از طرف خواننده را بپذيرد و متعصبانه و يًکپîهلو به سليقه ي مقبولً جدانويسي (که ديرزماني است به سمت فانتزي شدن رفته.) نگاه نکند، که گفته اند هر نويسنده و مترجمي که در جدانويسي راهً افراط در پيش گيرد و تعصب ورزد محکوم است که نوشته اش درست خوانده نشود، (در اين بين بايد ويراستار کارکشته و اïخت شده با جدانويسي را نيز راضي کند که اين درست است و نه آن، چرا که اين گونه «سهل انگاري»ها به پاي ويراستار نوشته مي شود.) و تازه اين نويسنده و مترجم در مورد نشانه گذاري نيز بايد وارد گود شود و با کساني که به شيوه ي کلاسيک (که اغلب هيچ بد نيست و خالي از اشکال است، اما نه هميشه) صميمي اند و حاضر به ترک آن نيستند اختلاف نظر و اختلاف عقيده و اختلاف سليقه پيدا کند، که اين هم هيچ بد نيست. «پاره يي از نويسندگان ما سوءاستفاده از علائم نوشتاري را به زحمت کشيدن بر سر سليس نويسي رجحان داده اند و بعضي ديگر از کنار نهادن اين نشانه ها چنان وحشت دارند که در جملات روان و بدون پيچ و خم نيز از نشانه گذاريً بي موردي خودداري نمي کنند. مترجم نوشته است؛ «گذشته از اين ها، يک عامل خيلي خيلي مهم هست، که ما فرماندهان بايد فوق العاده به آن توجه کنيم، و آن، وضع روحي قزاقان مان است.» ملاحظه مي کنيد که اگر مانعي بر راه سرراست خواندن اين عبارت احساس مي شود چيزي جز همان حضور نابه جاي اين چهار ويرگولً مزاحم نيست. جمله را بي توجه به آن بخوانيد.» (يادداشت مترجم ـ احمد شاملو ـ بر پيشانيً« دن آرام» شولوخوف) حرفً زنده ي هميشه ـ شاملوي بزرگ ـ کاملاً درست است و البته جسورانه و تازه. شاهد درجه يک اين نظر اعداد حدودي يي است که به حروف نوشته مي شوند؛ «دو، سه بار رفتم به ديدنش» يا «چهار، پنج ساعت قبل آمدم.» و يا «ده، دوازده سال طول کشيد.» واقعاً اگر اين ويرگول هاي مزاحم برداشته شود چه خواهد شد؟ غير از ابطال يکي از وظايف ويرگول، که فاصله انداختن بين اين اعداد است، ديگر چه وضعيت ناشايستي روي خواهد داد؟ آيا بين خوانندگانً متن فرضيً ياد شده کسي پيدا مي شود که با حذف ويرگول در خواندن و فهميدن دچار اشکال شود؟ مگر ويرگول نمي آيد که خواندن و فهميدن را راحت، بدون شبهه و اشکال و بي دردسر کند؟ آيا اينجا دارد همين کار را مي کند؟ آيا کسي پيدا مي شود که با وجود ويرگول ها بدون مکثً زائد و سکته ي نابه جا متن را به سلامت و رواني بخواند؟
اما مگر هر کلاسيکي را زير پا گذاشتن صواب است و به جا و شايسته؟ در قديم ترين نïسخ حروفچيني و صفحه بندي شده (که واقعاً حروف را مي چيدند و صفحات را در چارچوبً فلزي مي بستند نه چون امروز که به لطف کامپيوتر حروف تايپ مي شود و صفحات آراسته، ولي هنوز عده يي اين دو کار و کننده هايش را حروفچيني و حروفچين و صفحه بندي و صفحه بند مي نامند.) مي بينيم که سطر اول هر بند (پاراگراف) کمي تورفتگي دارد (اغلب حدود نيم سانتي متر) اما در سال هاي اخير عقيده يي و سليقه يي و گرايشي باب شده که صاحبان آن معتقدند که سطر بايد بدون تورفتگي باشد و کساني که قدم شان را بزرگ برمي دارند، سطر اول هر قسمت (که معمولاً با چند ستاره و با چند مربع جدا مي شود) و کساني که قدم هاشان بزرگ تر است همه ي سطرها. در پرداختن به گرايش اول شايد گروه دوم و سوم نيز پرداخته به حساب آيد.
در پرسش از دارندگان اين سليقه با دو جواب روبه رو بوده ام. 1. سطر اول را ديگر همه مي دانند سطر اول است و احتياجي به تورفتگي نيست. 2. از نظر گرافيکي زيباتر است. يک چيز ديگر هم مي گويند که البته آن ديگر دليل نيست، اما خب مي گويند؛ الان ديگر همه اينطوري کار مي کنند و سليقه و مد روز است.
من گمان نمي کنم که تورفتگي سطر اول براي فهماندن خواننده به خواندن سطر اول باشد. به نظرم تورفتگي بند را معلوم مي کند و بند هم وظيفه و کارکرد و نقش خودش را در متن دارد. صرف نظر از اين که اگر چنين چيزي معتبر باشد و حداقل يکي از وظايف تورفتگي حالي کردن خواننده باشد به خواندن سطر اول، بايد پرسيد که چرا خيال مي کنند که خواننده در بندهاي بعدي احتياج به فهماندن و حالي کردن دارد. صرف نظر از اين که در سال هاي اخير در کار چاپ و نشر بسياري برمي خوريم به کتاب و مخصوصاً نشريات و روزنامه هايي که سطر اول مطلب شان يا از قلم افتاده و يا رفته زيرعکس مطلب مربوطه، يا سطر آخر مطلب حذف شده و يا پريده به ستون زيري يا کناري و يا در کنارً مطلب به کار رفته است. خب، خواننده يي که با اين اشتباهات متداول آشناست آيا حق ندارد خيال کند که سطر اول که تو رفتگي داشته از قلم افتاده و او دارد از سطر دوم مي خواند؟ مخصوصاً اگر شروع يک شروع غافلگيرکننده و غيرمنتظره باشد، مثلاً؛ «خيلي خب، اما نکته اينجاست که» (شروع داستان «غيرمنتظر» اثر بهرام صادقي در کتاب «سنگر و قمقمه هاي خالي») و خواننده بايد درگير اين موضوع شود که آيا داستان همين طوري شروع شده يا اين که دارد آن را از اول نمي خواند.
گروهي که معتقدند عدم تورفتگي از نظر گرافيکي زيباست، عمدتاً نه گرافيست اند نه حتي با گرافيک آشنا، اما راستش چندان قاطعانه هم نمي توان حرف آنان را رد کرد، چرا که زيبايي کاملاً نسبي و متکي بر سليقه است. اما در نظر بگيريد داستاني که اين طور شروع مي شود؛
ـ فولاد، بلن شو،
صداي پدر بود. غلت زدم.
ـ پاشو نمازت قضا شد.
چشم باز کردم. اتاق نيمه روشن بود.
(شروع داستان «سايه» اثر احمد محمود، در کتاب «قصه آشنا»)
حال در نظر بگيريد سطر اول بدون تو رفتگي باشد. آيا (حتا بدون دخالت دادنً هنرً قاعده مند گرافيک) اين عدم توازن و عدم نظم زيباست؟