پنج شنبه، 11 مرداد 1386 - شماره 1457
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
مکثي در موضوع شب در شعر فارسي
هست شب، آري شب
هيوا مسيح

تصور مي کنم براي رسيدن به چيزي در اين بحث يعني شب، در شعر و هنرهاي ديگر، چندين روش وجود داشته باشد. روش هاي علمي، نقد ادبي و نقد محاکاتي و روش هاي کهن تاويل، تفسير و تعبير. چرا که اساساً ما با متغيرهاي موضوعي روبه روييم، متغيرهاي کمي مثل يک شب، هيچ شب، همه شب، که گاه اينها کل هستي ما و نگاه هستي شناسي ما را در يک اثر، دربرمي گيرد.بنابراين نيازمند شناخت اين متغيرها هستيم و براي اين شناخت نيازمند ابداع روش هاي جديد يا روش هاي پيشين. سه روش کهن ريشه در کنيسه هاي اوليه و تاويل کتاب مقدس دارد. روش هاي جديد در علم زبان شناسي و معناشناسي و... ريشه دارد. اين روش ها غالباً در برخورد با متون ديني و فلسفي و هنري کاربرد داشته است و هدفشان روشن کردن قصد متون بوده.

از آنجا که هر يک از متون ادعاهايشان با ديگري متفاوت است پس اهدافشان هم متفاوت است، پس شناختشان هم ابزار متفاوتي مي طلبد. ادعاي فلسفه، هر چه که هست - مثلاً کشف حقيقت چيزها - به کمک منطق توجيه پذير است. مذهب ادعا يا اصول خود را با قصه، روايت و مثل يا داستانک بيان مي کند که تاويل و تفسير و گاه تعبير و آن را توجيه مي کند. در اين بين هنر که از اين هر دو امر مهم جداست، در عين حال نزديک، ادعاهاي خود را از طريق زبان و در زبان و زيرساخت هاي آن بيان مي کند بنابراين از آنجا که زبان بستر هر دو ادعاي بالا را هم دربرمي گيرد، براي رسيدن اهداف هنر، همه اين روش ها قابل توجيه و کاربرد است.

اما در طول تاريخ نقد شعر و حتي ديگر هنرها، خاصه شعر دوره قبل از نيما يوشيج تا نيما و حتي بعد از آن، دو شيوه بيشتر کاربرد نداشته، يا نگاه تعبيري بوده يا ايدئولوژيکي. جز نقدهاي گهگاه تفسيري و تاويلي که استاد علي پاشايي با برخي اشعار احمد شاملو انجام دادند، البته توامان با روش هاي دستور زباني يا زبان شناسي و برخي نقدهاي مهم ساخت شناسي استاد محمد حقوقي.

اتفاقاً «شب» يکي از مهمترين اسامي يا موضوع ها در نقدهاي ادبي طي نزديک به صدسال است که مورد ارزيابي قرار گرفته، اما باز هم 90 درصد نقد ها و بررسي هاي موضوع شب - در شعر - ايدئولوژيک بوده.

هر چند بنده به آن همه تعبير در تمامي اين تاريخ صد ساله با ديده شک نگاه مي کنم، ولي چون دليل و قصد آن در اين مجال نمي گنجد، ناگزير از ديدگاه تعبيري، سعي مي کنم جغرافياي تاريخي موضوع شب را در اين جلسه مطرح کنم. پس آن را خيلي فشرده در سه دوره کلاسيک، ميانه و نو پي مي گيرم.

ابتدا شب را در متون مقدس توحيدي و غيرتوحيدي به ياد مي آوريم.

اوستا؛ چه کسي اين روشنايي نيکو را پرداخت و تاريکي را پديد آورد. ايده هورامزدا و اهريمن - نور و تاريکي- در نگاه اوستايي جنبه ظاهري سياهي و تاريکي را سمبل ظلمت و اهريمني نشان مي دهد.

ريگ ودا؛ هنگامي که خورشيد عالمتاب نزديک مي شود، ستارگان چون دزدان مي گريزند و شب سياه به دنبال آن مي رود.

در متون چيني دائو دجينگ؛ سپيد را بشناس، اما نقش سياه را دنبال کن. که در قالب ين و يانگ قابل تفسير است. آنچه روشني است، عاقبت به آنچه تاريک است مي چسبد. رويکرد مذکر به مونث و بالعکس.

درگاتاها زرتشت؛ سرود 44؛ راتري يا همان شب را که به جهان آرامش مي بخشد، مي خوانم.

در قرآن؛ حتي سوره اي به نام شب داريم، سوره 92 و بارها و بارها در قرآن به شب سوگند خورده مي شود. سوگند به شب که جهان را در خود فرو پوشيد. سوره الطارق؛ سوگند به آسمان و آنچه در شب مي آيد، سوگند به شب چون تاريک مي شود.

القدر؛ ما شب قدر را نازل کرديم... آن شب تا طلوع بامداد همه سلام و درود است.

تورات؛ امثال سليمان؛ فرزندان شب. اشخاصي که اعمال خود را در تاريکي به جاي آورند، فرزندان شب اند.

انجيل؛ اگر چشم تو فاسد است تمام جسدت تاريک است، پس اگر نوري که در تو است، ظلمت باشد، چه ظلمت عظيمي است.

شب معروف به شام آخر/ شب دستگيري عيسي/ شب انکار پطرس عيسي را/ و...

در بسياري از متون مقدس، جز در پاره اي موارد که سياهي شب سمبل سويه اهريمني را نشان مي دهد، جايگاه متعالي دارد. عرفان از همين منظر پس از شکل گيري، در همه اديان، جنبه متعالي شب را نشانه مي رود.

از همين رو شعر و هنر متاثر از جنبه هاي عرفاني هر سرزميني، جايگاه متعالي براي شب قائل است که غالباً در نگاه طبيعت گرايانه تجلي مي کند، يا جنبه غيرمتعالي و سمبليک که سويه اهريمني را نشانه مي رود و کمتر به سوي جامعه و آحاد مردم نظر دارد.

مگر آنجا که شاعران و هنرمندان اش، دوربين شان را رو به زمين و شهر و کوچه و خيابان و شکل زندگي امروزي يعني ساختار حکومتي مي گيرند. از روزي که رابطه هنرمند به عنوان روشنفکر با سرزمين خود به عنوان عضوي از آحاد جامعه اي که حکومتي دارد و حکومت ها هم اغلب با مردم کار دارند، برقرار مي شود اين موضوع يا اسم شب، سويه هاي جديدتري به خود مي گيرد. تصوير کلي سرنوشت کلمه شب تا اينجا چنين است؛ شب قدر، شب توبه، شب هجران، شب يلدا، شب شراب، شب تاريک، شب عيد، شب قريرين، ظلمت شب، سياهي شب، چادر شب و...

و تشبيهات جانبي اما جدي مثل؛ گيسوي مشکين يار، زلف چون شب، سرمه و مژگان...

سعدي؛ شب شراب نيارزد به بامداد خمار

- صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود

- دگر من از شب تاريک هيچ غم نخورم

که هر شبي را روزي مقدرست انجام

مولانا؛ شب گريزد چون که سوز آيد ز دور

پس چه داند ظلمت شب حال نور

- شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه گنه حديث ما بود دراز

اساساً مولانا نگاه سياسي ندارد. پاشنه آشيل مولانا هم همين جاست که در عصر قتل عام و کشتن همنوعان توسط مغول باشي و هيچ چيز نگويي؟، گويا تنها چيزي که مولانا از شمس نياموخت همين جنبه اعتراض به بي عدالتي هاست.



شمس؛ مرا در اين عالم با عوام هيچ کاري نيست/ اين کساني که رهنماي عالم اند، بحق، انگشت بر رگ ايشان مي نهم.

فردوسي؛ به رخساره چون روز و گيسو چو شب

همي در بباريد گفتي ز لب

يا حافظ؛ شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين حائل

کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها

که اتفاقاً نگاه انتقادي پراهميتي دارد و اساساً اهميت حافظ در اين است که براي نخستين بار غزل را تبديل به زباني انتقادي و اجتماعي کرد. و آن را از تغزل صرف و غناي صرف و ذکر خال يار و لب و گوش و بناگوش و قر و کرشمه بيرون کشيد و رياکاري زمانه، زهد و... را به باد انتقاد گرفت.

از زبان همين شاعران بسياري از مصراع ها به زبان عامه راه پيدا کرد و به ضرب المثل تبديل شد؛

- پايان شب سيه سپيد است.

- شب تاريک و ره باريک و دل تنگ.

- شب دراز است و قلندر بيدار.

همين نگاه را در نقاشي ايران نيز مي توان دنبال کرد، در تمام هفت قرن مينياتور ايران، جز چند مورد، شب ديده نمي شود. اگر هم هست به عنوان سوژه مطرح نيست، بلکه در حاشيه روايت حکايتي مثلاً از شاهنامه يا مثنوي هاي غنايي منظوم تصوير مي شود. مثلاً تابلوي هماي و همايون در باغ شاهي که منسوب است به غياث الدين خليل از شاگردان بايسنقر.

در اين تابلو که يک شب بهاري را تصوير مي کند، اشيا هرگز از رنگ شب تاثير نمي گيرند. در گوشه چپ بالاي کادر ستارگان و هلالک ماه مي درخشد. بقيه تابلو روز بهاري است. که البته فوق العاده شالوده شکنانه است اما کدام شالوده عادت شده را شکسته. نکته اين است که اساساً شب در آن روزگار جنبه سمبليک ندارد که اشاره به ساختارهاي حاکمان زورگو و خفقان و... را دارد. در دوره هاي بعدي هم خبري نيست، کريم خاني، ناصري و مظفري در آثار صنيع الملک اين نابغه عجيب و غريب و... کمال الملک که اساساً جايگاهي چون شاعران درباري همان دوره ناصري و پس از آن دارد که وقتي به فرنگ مي رود رامبراند را مي آورد، در حالي که مينياتور هفت قرنه ما از آنها ماتيس و پل کله را مي سازد. در شعر همان حافظ بس که گوته را سرتاپا دگرگون مي کند، تازه از راه ترجمه. خيام بس که در فرانسه مکتب خياميسم به وجود مي آورد. دوره دوم، دوره مشروطه اول و دوم است که کم کم به دليل شرايط اجتماعي و سياسي، نقش کلمات تغيير مي کند.

شاعران سياسي پا به عرصه مي گذارند، فرخي يزدي و... در دوره مشروطه اول و دوم برخورد شعر با جامعه و حاکمان شدت مي يابد و شعر نقش اساسي پيدا مي کند. اتفاقاً مهلک ترين ضربه هم همين دوره توسط خود شاعران يا ناظمان بر پيکر شعر غني فارسي وارد مي آيد و زمينه ظهور نيما يوشيج را فراهم تر مي کند. آنها يکسر شعر را با نظم اشتباه مي گيرند. اغلب فحش نامه ها و بيانيه هاي سياسي و حزبي را در قالب نظم و به زعم آنان شعر، ارائه مي دهند.

در اين دوره اسم «شب» با صفت هاي متنوعي و با سويه سياسي همراه و از آن استفاده مي شود.

ميرزاده عشقي از بنيانگذاران تجدد ادبي يا شعر نو فارسي است، حتي نيما که يک سال از او جوان تر است، او را توانا براي نوسازي شعر فارسي مي داند.

عشقي شعري با عنوان سه تابلو دارد که درباره اغفال دختر روستايي از طرف جواني شهري است و بعد از مرگ دختر و کفن و دفن به سرگذشت پدر دختر مي پردازد که همگي عمر خود را در راه انقلاب مشروطه گذاشته، اما انقلاب منحرف شده و... او داستان يأس و نااميدي خود را از روند انقلاب در اين شعر نشان مي دهد. برخي معتقدند با ميرزاده عشقي شب، از شکل کهن الگوي خود خارج شده و جنبه هاي اجتماعي به خود مي گيرد. البته بسامد بالايي در اشعار خود او ندارد.

مي گويد؛ از همان دم که در اين تيره ديار آمده ام/ خود کفن کرده به ره خود به مزار آمده ام که نوآوري هاي او را ايرج ميرزا مدام مسخره مي کند.

اما شاعران درباري ديگر، آهسته آهسته جايشان را تغيير مي دهند و واکنش نشان مي دهند. ملک الشعراي بهار؛ اين دود سيه فام که از بام وطن خاست

از ماست که بر ماست

در همين دوره شعر طنز هم در خدمت انقلاب مشروطه قرار مي گيرد. روزنامه هايي مثل ملانصرالدين در آذربايجان به سردبيري ميرزاجليل تقي زاده که شعار اصلي آن اين است؛ روشنايي در تاريکي.

نسيم شمال هم در روزنامه خود همين نقش را برعهده مي گيرد؛ حاجي بازار رواج است رواج/کو خريدار، حراج است حراج/ مي فروشم همه ايران را/ عرض و ناموس مسلمان را/ و...

دوره ناصري به تعبير تاريخ نويسان 50 سال دوره بي خبري و طلايي است. رقابت بين روس و انگليس بر سر ايران است؛ انگليس براي حفظ منافع خود و جلوگيري از گسترش قدرت روسيه در ايران، فساد را در کشور رواج مي دهد، افراد پست و نالايق و بي شخصيت را بر سر کارهاي مهم مي آورد و با دادن پول و وعده مقام دربار دولت هاي ايران را در اختيار مي گيرد. همه چيز نفت، رودخانه ها، دريا و... به اسم انگليس است.

جنبش ها اوج مي گيرد. ميرزا رضاي کرماني شاه را به قتل مي رساند و...

مشروطه دوم با امضاي صدور فرمان مشروطه توسط مظفرالدين شاه و تاسيس مجلس شوراي ملي در 14 جمادي الآخر 1324 شروع مي شود و اوضاع تغيير مي کند. اهميت آثار روشنفکران دوره ناصري آشکار مي شود. ميرزافتحعلي آخوندزاده، خياباني، طالبوف، ميرزاملکم خان، اعتمادالسلطنه، ... اما به اين دليل که روشنفکران و علما گمان مي کنند انقلاب مشروطه کارش تمام شده و موفق شده اند در مبارزات سستي مي کنند و محمدعلي شاه دست به کار مي شود و با به توپ بستن مجلس انقلاب دوم مشروطه شروع مي شود.

آخرين حلقه شاعران زنجيره اي دربار ناصري چون فتح الله خان شيباني، محمودخان ملک الشعرا که اولي پنج و دومي دو سال پيش از کشته شدن ناصر الدين شاه مي ميرند، بساط شعر و شاعري درباري و دولتي برچيده مي شود که سراسر مدح است و مدح.

اديب نيشابوري فقط يک شعر سياسي دارد. شوريده شيرازي، صفاي اصفهاني و ديگران اصلاً کاري به اين کارها ندارند. در انقلاب دوم تحول جدي در ادبيات و شعر و مطبوعات رخ مي دهد. روزنامه ها يا مطبوعات اين رسالت را به دوش مي گيرند.

صبح صادق؛

اي قلم اي نور ظلمت سوز من/ اي قلم اي صبح روزافزون من

که آشکارا شب با نماد يا صفت ظلمت نشان داده مي شود. هر چند تصنيف است تا شعر.

هدهد؛

مشروطه به پا شد ننه جان/ عيش فقرا شد ننه جان

و...

در مجموع اغلب اشعار دوره اول و دوم مشروطه که با ميرزاده عشقي شروع مي شود، شب رفته رفته نماد حکومت ظالم و نماد خفقان و سياهي است تا اينکه در سال هاي رضاشاهي شعر چريکي متولد مي شود. شاعران درباري و ناظمان مطبوعاتي کم کم جايشان را به ديگران مي دهند. يغمايي جندقي، قاآني شيرازي، فروغي بسطامي، شيباني، ملک الشعرا و... جايشان را به نيما يوشيج، شاملو و ديگران مي دهند.

اما در اين دوره که دوره نو و مدرن شعر فارسي است و با نيما يوشيج ما وارد اين عصر مي شويم، بالاترين بسامد استفاده از شب را نيما يوشيج دارد.

شب در شعر نيما معنا و جايگاه پخته تري دارد.

ناقدان و روشنفکران سياسي همه اشعار نيما را از ديدگاه ايدئولوژيکي بررسي يا تعبير کرده اند و همه شب هاي در شعر او را نماد دوران ظلمت و خفقان دانسته اند.

حال آنکه اين نگاه در همه اشعار وي صادق نيست. چراکه نيما به دليل تنهازيستي و در طبيعت زيستي نگاه طبيعت گرايانه نيز به شب دارد. در نخستين شعر نو فارسي اين طور مي گويد؛

افسانه؛ در شب تيره، ديوانه اي کاو/ دل به رنگي گريزان سپرده/ در دره سرد و خلوت نشسته/ هم چو ساقه گياهي فسرده/ مي کند داستاني غم آور

نيما عاشق دختري کوه نشين است، شواهد مي گويد دلدادگي نيما بهانه اي است تا قصه خود از شعر نو را با روايت اين دلدادگي بيان کند. هرچند دوره او دوره آشفتگي هاي سياسي و تحولات سياسي است و مي دانيم که نيماي تيزهوش و آگاه از اين اوضاع بي خبر نيست.

برخورد اوليه نيما با شب، گفت وگوي بين او و شب است.

من که سر از فکر سنگين دارم و بربسته لب/ شب به من مي خواند از راز مگويش، من به شب

اما از نخستين اشعار به سبک نو خود (شعر نيمايي) اين نگره کم کم تغيير مي کند. هرچند همين اشعار را در نگاهي ترديدآميز مي توان طور ديگري هم تعبير يا تفسير کرد.

اما نشانه هاي غالب با توجه به دوران نيما، اين طور نشان مي دهد که او به عنوان شاعري باهوش و پيشرو، حساس و آگاه، کاملاً نسبت به جامعه خود حساس است و واکنش نشان مي دهد. اما به شيوه خودش به عنوان شاعري مستقل که وابسته به هيچ روزنامه، حزب و گروهي نيست، شعرش هم رنگ و بوي خودش را دارد. اين سخن معنايش اين نيست که نيما انديشه سياسي ندارد، بلکه نشان مي دهد او وابستگي حزبي ندارد. حتي به هم کيشان بي عار خود مي تاخت. نيما درباره زنده ياد خانلري - جوان - مي گويد؛ اما بعدها اين جوان ضدانقلاب که به هدايت بد مي گفت، مريد هدايت شد و همين ترقي تقليدي بود. با حزب توده به توسط گول زدن احسان الله طبري بند کرد و باز مي گويد؛ هنر در خدمت اجتماع باشد، غير از اين است که کورکورانه در خدمت سياسي آلت بشود و خراب بشود. اما نيما فعال سياسي به معناي دقيق کلمه نبود. مي گويد؛ تيرباران شدند. بيچاره مرتضي کيوان که ديوان شعر مرا جمع آوري مي کرد. گمراهي، اين جوان را به هلاکت رسانيد. من چقدر به او نصيحت کردم. افسوس،

مي گويد؛ آدم آزاده به کسي و به فرقه اي سر فرود نمي آورد، او فقط حقايق را تصديق مي کند و بس.

مي گويد؛ در هنر من سرگذشت ملت من حس مي شود نه شهوات شخص خودم، مثل بعضي رباعيات که دارم. من جوهر خاص زمان زندگي خودم با انسان ها هستم اما به قول خودش سرگذشت علت من در شعر من حس مي شود.

اندوهناک شب؛

شوريدگان اين شب تاريک را ره کجاست؟

...

آن سايه دويده به ساحل/ گم گشته است، رفته به راهي/

تنها به جاست بر سر سنگي

به جاي او؛ اندوهناک شب.

يا شعر قوقولي قو که اسمي از شب نمي آورد اما زمان شعر به شب با همان معناي جديدش اشاره دارد و قصدش اين است که مردم را از خوابي که در شب ظلمت فرو رفته اند، بيدار کند.

از کدام خواب؟

- غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شکند

- قوقولي قو خروس مي خواند

بر اين ره تاريک

کيست کو مانده، کيست کو خسته است

- قوقولي قو ز خطه پيدا

مي گريزد سوي نهان، شب کور

- همچو زنداني شب چون گور

مرغ از تنگي قفس جسته است

يا شعر هست شب؛

- هست شب، يک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

هست شب، همچو ورم کرده تني، گرم دراستاده هوا

هم از اين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را

- واي بر من، واي بر من

به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را/ تا کشم از سينه پردرد خود بيرون/ تيرهاي زهر را دلخون/ ناروايي به راه/ شب به تشويش در گشاده دارد/ ناروايي به راه مي پايد

او در شعر «در شب سرد زمستاني» مي گويد؛

من چراغم را در آمد رفتن همسايه ام افروختم در يک شب تاريک/ و شب سرد زمستان بود/ باد مي پيچيد با کاج/ در ميان کوچه ها خاموش/ گم شد او از من جدا زين جاده تاريک

استاد آرين پور؛ اين شعر مصادف است با کودتاي اسفند 1299، سربازان ارتش سرخ همسايه شمالي روسيه، رشت، انزلي و... را اشغال کرده اند، ژنرال آيرين سايد انگليسي در تهران براي جلوگيري از پيشرفت روسيه هر کاري مي کند. اين شعر واکنش به شرايط کودتا است و همسايه در اين شعر روسيه همسايه شمالي است. استاد آرين پور در اين باره مي گويد؛ «شعر مقارن است با انقلاب مشروطه و اشاره به فضاي باز کشور و شکست مشروطه در ماجراي سي تير- يعني همين امروز- و کودتاي 28 مرداد که آزادي براي هميشه از اين سرزمين رخت برمي بندد.»

در حقيقت نيما با هست شب شروع مي کند. و با هست شب آري شب، شعر را تمام مي کند. که اشاره به به قدرت رسيدن دوباره قدرت و ظلم است. اما اين همه فقط يک تعبير است، نه لزوماً تاويل. چرا که مثلاً همين شعر در ديدگاه زبان شناسي معناي ديگري به خود مي گيرد.

شب يک امر خبري است. فعل وجودي «هست» به آن جنبه تاکيدي مي بخشد و در تقابل با بي شمار کلمات در اين شعر و در زبان مي ايستد و ارزش و بار معنايي اش وسيع تر و عميق تر مي شود. بنابراين مصداق آن براي هر مخاطب بسته به تجربه، دانش و آگاهي، اطلاعات تاريخي و زندگي، معنا يا معناهاي متفاوت به خود مي گيرد. بنابراين شب در شعر نيما يا هر شاعري نه تنها نيما سه کارکرد بيشتر ندارد.

- يا گوهرش مبهم است.

- يا پديده اي طبيعي است.

- يا وضعيتي براي کشف و شهود و شناخت و تفکر است. بنابراين از آنجا که در بسياري از اشعار نيما شب، صراحتاً به هيچ تاريخي، خاصه استناد به هيچ واقعه يا تاريخ سياسي ندارد راه تاويل ما را باز و تازه تر مي کند.

حتي تعبيرهاي متفاوتي را در ما ايجاد مي کند. و مي توان اين طور ديد که تاکيد و تکرار زياد شب در اشعار نيما اشاره اي بر وضعيت و دوران تاريکي است که در آن به سر مي برد، يا مي بريم، يا خواهيم برد.

همان طور که مي توانيم بسياري از شب هاي نيما را به عنوان پديده اي طبيعي در يوش يا همه جاي دنيا تصور کنيم.

و باز همان طور مي توان آن را به عنوان وضعيتي شاعرانه و عارفانه که موجب کشف و شهود شاعر با رمز و راز عالم هستي است، تعبير کرد.

که اين سومي اغلب در اشعار شاعراني با روحيه عرفاني صرف چون سهراب سپهري مصداق دارد.

هر چند سهراب سپهري دوره اول- يعني کتاب مرگ رنگ 1330 که کاملاً تحت تاثير نيما يوشيج است - چه به لحاظ وزن، چه به لحاظ لحن و چه به لحاظ مضمون از شب همان معنايي را در نظر دارد که نيما دارد.

شعري دارد به نام در قير شب.

ديرگاهي ست که چون من همه را/ رنگ خاموشي در طرح لب است/ جنبشي نيست در اين خاموشي/ دست ها، پاها در قير شب است

يا

دست جادويي شب/ در به روي من و غم مي بندد/ مي کنم هرچه تلاش/ او به من مي خندد

اما سپهري دوره دوم که رفته رفته از نيما جدا مي شود و به زبان و لحن مخصوص به خود مي رسد، شب را در معناي تازه تري مي بيند، که سويه عرفاني آن و نظرگاه کتب مقدس يا مکتب هاي ديني و عرفاني در آن بيشتر است و البته توامان با لحظه ها و درکي شخصي از شب.

- به شبي نزديکم، سياهي من پيداست.

تاريکم کن، تاريک تاريک. شب اندامت را در من ريز

يا؛

- تا شب خيس محبت رفتم

- زندگي تجربه شب پره در تاريکي است

- روشني را بچشيم

شب يک دهکده را وزن کنيم

- باد مي آيد

و خون شب جريان داشت در سکوت دو مرد

که در مجموع، با ترکيبات تازه، حس آميزي و بهره مندي از تکنيک هاي سبک هندي براي نخستين بار دريچه تازه اي به مفهوم شب مي گشايد. حالا ديگر شب سمبل ظلمت و خفقان و حکومت نيست حتي «شب» به عنوان سمبل هاي سياسي، در شعر او تبرئه مي شود.

- و نگوييم که شب تاب ندارد خبر از بينش باغ

و نگوييم که شب چيز بدي است

معناهاي تازه از شب در هفت دفتر سپهري حاصل کشف و شهود عارفانه يک شاعر است که اگر ردش را بگيريم، اندکي را در متون عرفاني کلاسيک فارسي و بيشتر متون کلاسيک آيين هاي هندو و بوديسم و کمتر شعر يکي دو شاعر اروپايي و امريکايي چون والت ويتمن مي توان يافت. شايد به همين دليل گرايش صرف به نگاه عرفاني و دوري از اجتماع فعال سپهري است که شاملو درباره او مي گويد؛ نمي دانم چطور مي شود در لب جويي که سر کسي را مي برند، بايستي و بگويي آب را گل نکنيم.

شب حتي در شعر شاعري با گرايش اجتماعي چون فروغ فرخزاد نيز چندان جنبه سياسي ندارد. بلکه بيشتر وضعيتي در طبيعت است، همان «شب» که همه مي شناسيم. اما شيوه تعبير و برخورد و شهود شاعر با همه متفاوت است و البته خصوصي.

دلم گرفته/ به ايوان مي روم و انگشتانم را/ بر پوست کشيده شب مي کشم/ چراغ هاي رابطه تاريکند/ کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد

در واقع در عميق ترين احساس تنهايي شاعر، شب همچون پوسته نازکي سياه بين او و جهان قرار گرفته و فاصله ايجاد کرده، با سطر؛ چراغ هاي رابطه تاريکند، اندکي جنبه اجتماعي به شعر مي دهد.

يا در جدي ترين برخوردش با شب در شعر «هديه» باز هم خبري از سويه انتقادي سياسي نيست، بلکه شب مفهومي مبهم و گوهري مبهم دارد؛

من از نهايت شب حرف مي زنم/ من از نهايت تاريکي/ اگر به خانه من آمدي/ براي من اي مهربان/ چراغ بياور

شب در شعر بسياري از شاعران هم نسل سهراب و فروغ رفته رفته جايگاه انتقادي سياسي اش را از دست مي دهد تا جايي که در شعر شاعري چون فريدون مشيري مي شود شعري جوان پسند همچون بي تو مهتاب، شبي باز از آن کوچه گذشتم.

اما در شعر شاعران نزديک تر به نيما يعني اخوان و شاملو جنبه انتقادي سياسي شب همچنان پررنگ است.

اخوان که شاعري به شدت نيمايي است و برخوردش گاه عين نيما است گاه از «شب هاي زندان» مي گويد، گاه شب پديده اي طبيعي است و گاه اشاره هاي باستاني در دين زرتشت؛

- امشب چو شب به نيمه رسد خيزم

وز اين سياه زاويه بگريزم

- ما مقدس آتشي بوديم و آب زندگي در ما

- هم فروغ و فر ديرين را فروزنده

هم چراغ شب زداي معبر فردا

- خدايا پر از کينه شد سينه ام

چو شب رنگ درد و دريغا گرفت/ دل پاکروتر زآئينه ام

يا شعر مشهور زمستان او، که حرفي از شب نيست ولي داستان شعر در شب اتفاق مي افتد؛

زمستان است/ نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون/ ابري شود تاريک در پيش چشمانت

که يکي از سياسي ترين اشعار اخوان معرفي شده است و درباره آن بسيار نوشته اند البته با تعبير هاي سياسي. هرچند خود اخوان در جايي اصل لحظه سرايش شعر را بازگو مي کند و مي گويد که اين شعر منظور سياسي ندارد.

احمد شاملو نيز که يکي از مهمترين شاعران شعر امروز فارسي است و بنيانگذار شعر سپيد فارسي، از همان سه جنبه مهم که پيش از اين عرض شد، به شب نگاه کرده است. او که در دوره آغازين يکي از شاعران چريکي محسوب مي شد در سال هاي 1334 نگاهي مستقيم به شب از ديدگاه سياسي دارد.

بدي، تاريکي است/ شب ها جنايتکارند

و در سال هاي 1332 در شعر مه با بيان غيرمستقيم از شب معناي سياسي آن را در نظر دارد؛

بيابان را سراسر مه گرفته است

چراغ قريه پنهان است

...

با خود فکر مي کردم که مه گر همچنان تا صبح

مي پاييد، مردان جسور از خفيه گاه خود

به ديدار عزيزان بازمي گشتند.

يا در سال 1373؛

همه شب حيران اش بودم/ حيران شهر بيدار

...

حيران بودم همه شب/ شهر بيدار را/ که آواز دهان اش

تنها/ همهمه عفن اذکارش بود

يا 1367؛

ما فرياد مي زديم؛ چراغ، چراغ/ و ايشان درنمي يافتند

يا در سال 1372.

شب/ سراسر، زنجير زنجره بود

يا در شعر مهم در آستانه که شعر شهودي فلسفي عجيبي است؛

شايد اگرت توان شنفتن بود/ پژواک آواز فروچکيدن خود را در تالار خاموش کهکشان هاي بي خورشيد/ چون هïرîست آواز دريغ/ مي شنيدي

که در اينجا شب گوهري مبهم دارد.

يا 16 شعر با عنوان «شبانه»هايي که سه نظرگاه عاشقانه، انتقادي و اجتماعي سياسي را درهم مي آميزد، هر يک بهانه اي است براي بيان ديگري.

- مردي چنگ در آسمان مي افکند

هنگامي که خون اش فرياد بود/ دهان اش بسته بود/ خنجي خونين/ بر چهره ناباور آبي/ عاشقان/ چنين اند

- کنار شب

خيمه برافراز/ اما چون ماه برآيد/ شمشير از نيام برآور/ و در کنارت بگذار.

يا شعر معروف؛

اگر که بيهده زيباست شب/ براي چه زيباست شب/ براي که زيباست/ به هنگامي که هر سپيده به صداي هم آواز دوازده گلوله/ سوراخ مي شود/ اگر که بيهده زيباست شب

...

همين نگاه سه گانه از سال هاي 1330 با شعر گل گو، وارطان، نازلي تا شعر خفاش شب و تا آخرين اشعارش آشکارا پيداست و به اعتبار گوهر مبهم شب در بسياري از اشعار شاملو و شاعران بعد او، حتي شاعران دهه شصت، هفتاد و هشتاد، قابل تاويل هاي تازه است و آن هر سه نگاه قابل رديابي. اين شعر شاملو را در سال 1370 به ياد آوريم؛

ظلمات مطلق نابينايي/ احساس مرگ زاي تنهايي/ چه ساعتي است؟/ چه روزي/ چه ماهي/ از چه سال کدام قرن کدام تاريخ کدام سياره؟/ تک سرفه اي ناگاه/ تنگ از کنار تو/ آه، احساس رهايي بخش هم چراغي،
نگاهي به طنز شعري عمران صلاحي
هزار گره در گلو
مزدک پنجه اي

گفتن واقعيت هميشه تلخ است. بزرگي گفته من تو را بسيار دوست دارم اما حقيقت را از تو بيشتر. پربيراه نمي گويند که ما مردمي مرده پرست هستيم. تا چندي پيش در کتاب فروشي هاي همين شهر باران (رشت) اگر سراغ کتابي از عمران را مي گرفتيم به ندرت آن را مي يافتيم، اما حالا پس از مرگ اش در ويترين اغلب کتاب فروشي ها مي توانيم اين عبارت را با خط درشت بخوانيم؛ «گزينه اشعار طنز عمران صالحي رسيد.» اين خاصيت ذاتي ما است و شايد به اين علت است که هم اکنون او را بيش از پيش باورمنديم.

با سرو صورت اصلاح شده، جامه نو/ روي يک صندلي فرسوده/ جابه جا شد/ پيش پايش گلدان، پشت سرش پيچک ها/ تکمه هايش را بست./ گفت؛ عکاس، تو هم عکس مرا داشته باش/ عکس من، پس فردا/ مشتري خواهد داشت./ و... غص 102، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

با نگاهي به کارکرد ادبي عمران صلاحي مي توان دريافت که او قالب هاي گوناگون ادبي را تجربه کرده است. صلاحي در عرصه شعر به سرودن در قالب نيمايي، سپيد، گفتارهاي کوتاه طنز، مطايبه و لطيفه گويي و در عرصه نويسندگي به داستان و حکايت پرداخته است.

شعر از منظر صلاحي هنري است سمعي که با موسيقي ارتباط فراوان دارد. براين اساس وقتي شاعر در خلوت خود شعر مي گويد بايد به آهنگ پنهان در کلمات توجه کند.

او طنين کلمات را عنصر مهمي مي داند و معتقد است براي رسيدن به هماهنگي و توازن بايد از هر روشي بهره جست. از اين نظر به جاي وزن به توازن اهميت مي دهد. برخي از منتقدان صلاحي حضور او را در عرصه هاي متفاوت ادبي جزء نکات آسيب شناسانه کاري او مي دانند.

او در اين باره در مصاحبه اي عنوان کرده است؛ شعرهاي من مثل آجيل چهارشنبه سوري است. ميان آنها همه چيز پيدا مي شود. معمولاً هر کس در زمينه هنر يا نويسندگي از اول تا آخر عمر يک حرف را تکرار مي کند، اما در قالب هاي مختلف.

طنز به عنوان يکي از ابزارهاي شعري بيشترينه حضور را در اشعار صلاحي دارد به گونه اي که از او در دنياي بيرون و درون شعرهايش چهره اي متفاوت ساخته است. «گاهي اوقات فکر مي کنم دو آدم متفاوت هستم. گاهي اوقات هم اين دو دوش به دوش هم هستند. اما فکر مي کنم شعر را براي خودم مي گويم و طنز را براي دل مردم.» موضوعات طنز در شعرهاي عمران برگرفته از حوادث و رويدادهاي روزانه اي است که با آنها دست و پنجه نرم مي کند. طنز زير دست و پاي او ريخته است. تنها زحمتي که براي او مي ماند آن است که آنها را جمع کند. او نگاه دقيقي به مسائل و پيرامون خود دارد و هنگامي که اين مسائل تناقض آميز باشد آن را به صورت طنز بيان مي کند. صلاحي معتقد است؛ «دنيا پر از تناقض است. مخصوصاً دوره هاي اخير، از سخنراني سران کشورها بگيريم تا راه رفتن در خيابان. حرف ها با عمل جور درنمي آ يد. همه اينها طنز است.»

عنصر طنز در ابتدا توسط عمران آنچنان جدي گرفته نمي شد يا در کار او بود و خود آن را به عنوان يک ويژگي در شعرهايش کشف نکرده بود. از اين نظر در شعرهاي اوليه او که محصول سال هاي 40 و 50 است ما با رگه هايي از طنز مواجهيم. اما توجه او به رويدادهاي اجتماعي در همان آغاز شاعري و آرمانخواهي و پرداختن به آن بيشتر از عنصر طنز در آثارش مشهود است.

به عنوان نمونه در شعر «من بچه جواديه ام» که در آذر 51 سروده شده است، مخاطب شعر بيش از آن که با عنصر طنز مواجه شود با دغدغه هاي اجتماعي که با زباني روايي- تصويري عنوان مي شود، روبه رو خواهد شد. در واقع شاعر درصدد است با ارائه تصويرهايي پي درپي موقعيت زندگي و زيستگاه خود را به تصوير بکشد.

بايد دعا کنيم/ ديوارها/ تابوت سقف ها را/ از شانه بر زمين نگذارند/ بايد دعاکنيم که از درزهاي سقف/ آواي اضطراب و قطره ي باران/ در طشت/ ننشيند/ و... غص 34، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

او قصد ندارد با سرودن چنين شعري يا شعرهايي اقدام به برطرف کردن معضلاتي که خود و مردمان محله اش با آن دست به گريبانند بپردازد، بلکه بر آن بوده تا هويتي ديگر به زيستگاه خود ببخشد.

اينجا قطار، زندگي مردم است/ با سوت او به خواب فرومي روند/ با سوت او/ بيدار مي شوند/ اينجا قطار مونس خوبي است/ من بچه ي جواديه ام غص 38، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

صلاحي رفته رفته پس از گذشت زمان دريافت که مي تواند به عنصر طنز به عنوان يکي از شاخصه هاي مهم شعري اش تکيه کند. او سعي مي کند از رويدادهاي اجتماعي، طنز بيافريند و درصدد است آن را همراه با تضادي تصويري ارائه دهد.

دلشان مي خواست/ چشم مردم را گريان ببينند/ گاز اشک آور را ول کردند/ خنده آور بود. غص 65، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

نکته مهم در ساختار شعرهاي آميخته به طنز عمران اين است که عنصر طنز در اشعارش به ويژه در اشعار سپيد او جايگاهي متفاوت با ديگر شاعران طنزپرداز دارد.

به عبارتي طنز در اشعار صلاحي در محور عمودي شکل نمي گيرد بلکه بيشترينه کارکرد طنز در فرآيند شعرهايش را مي توان در محور افقي جست وجو کرد.

يعني صلاحي سعي دارد تاثيرگذارترين قسمت شعرش، جزء پايان بندي شعرش به شمار آيد که اين خود بر قطعيت بخشيدن اثر مي افزايد. اما از آنجا که عمران فارغ از تئوري هاي مورد نظر شعر مي سروده پس نمي توان به خاطر چنين رفتاري در شعرهايش بر او خرده گرفت. او سعي ندارد ارائه گر شعري تکنيکي باشد بلکه سعي دارد با استفاده از کلماتي ساده از وقايعي بزرگ سخن به ميان آورد. به گمان برخي همين که شاعري چون عمران با کلمات ساده از رويدادهاي پيچيده اجتماعي سخن مي راند و در نهايت آن را به طنز مي کشد، مي تواند به عنوان تکنيکي منحصر به فرد در شعرش به شمار آيد. در شعر زير عمران با قلب حقيقت در مواجهه اعضاي خانواده با وقايع، از تلخي حقيقت به زبان طنز پرده برداري مي کند.

شب که شد، مرد خانه آهسته/ به زنش گفت؛ «از چه مي ترسي؟/ رعد و برق است اين، نه بمباران»/ بچه را ناز کرد و گفت؛ «نترس/ اينکه برق گلوله نيست/. برق نور ستاره و ماه است/ اينکه آژير نيست، موسيقي ست»/ مرد خانه/ قوت قلب خانه بود/ و خودش مثل بيد مي لرزيد غص 92، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

برخي ديگر از منتقدان صلاحي همچون نگارنده بر اين موضوع صحه مي گذارند که بيشترين مضمون شعرهاي او در لفاف طنز و برگرفته از رويدادهاي اجتماعي است. او در همين راستا به مضامين تلخ و شيرين چون جنگ، عشق، طبيعت، سياست و... نيز مي پردازد. به عنوان نمونه مي توان به شعر «منظومه ها»، «از کدام سو»، «زيبا» و... اشاره کرد. مساله ديگري که در اشعار عمران به کرات ديده مي شود و از کنار آن به سادگي نمي توان گذشت، توجه بيش از حد او به توازن ميان کلمات است.

ناگاه کلاغ ها/ رسيدند/ با تکه ي شب به زير منقار/ از ستاره ها گرفتيم/ وز صخره و کوه و سنگ بالا رفتيم/ پيرامون و کفش من کتاني/ و آن هر دو پر از تب جواني/ و... غص 54، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

و براي تاکيد بيشتر بر اين باور؛

در يک هواي سرد پس از باران/ مردي رميده بخت/ با سرفه هاي سخت/ ديدم که پهن مي کرد/ عرياني خودش را/ روي طناب رخت غص 57، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

يا شعر «نذر»... غص 54، گزينه اشعار طنز عمران صلاحي ف يکي از شعرهاي قابل تامل در ميان شعرهاي صلاحي به لحاظ کارکرد زباني است. اگر تاريخ سرايش را در نظر بگيريم (13/7/54) نشان مي دهد اشعار وي در دوره اي سروده شده که زبان در شعر شاعران هم نسلش به سمت فخامت در حرکت بوده و محتواي اشعار تمي اجتماعي - سياسي و بعضاً عاشقانه به خود گرفته است. حال نکته حائز اهميت اينجاست که عمران صلاحي فارغ از تمامي جريانات حاکم بر شعر آن سال ها در عرصه زبان، فرم و محتوا متفاوت عمل کرده است. يعني اگر در دهه 50 زبان به سمت فخامت رفته در شعر او به سمت سادگي رفته است و اين تم را تاکنون حفظ کرده است. از اين رفتار اين گونه استنباط مي شود که او هميشه برخلاف جريان آب شنا کرده است. اما اين حرکت به منزله حرکتي راديکال و آوانگارد تلقي نمي شود بلکه او کاملاً گام به سوي تعادل برمي دارد. از اين روست که جريان هاي شعري آن زمان چون شعر ناب، موج نو، شعر حجم و جريان هاي شعري اخير در کشور هيچ گاه روي شعر او تاثير ننهاده است.

...آنجا ته دره/ سنگي خزه پوش ديده مي شد/ آب از خزه مي چکيد/ نم / نم/ من قمقمه ام چه عشق مي کرد/ ناگاه کلاغ ها/ چادر به سر آمدند از دور/ پهلوي امامزاده بوديم/ من شمع گرفته نذر مي کردم/ قاطر چي پير، قاطرش را/ آنجا لب حوض، نعل مي کرد غصص 55 و 56، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

از زبان در شعرهاي عمران سخن به ميان آمد از اين رو بايد به آسيب شناسي شعر عمران در عرصه زبان نيز اشاره کرد که در برخي مواقع او نمي تواند تعادل لازم را در عرصه محتوا توسط زبان حفظ کند. از اين نظر شاعر خواسته يا ناخواسته غرق در سوژه مورد نظرش مي شود و زبان به لحاظ سادگي بيش از حد کارکرد خود را به عنوان يکي از ارکان اصلي شعر از دست مي دهد.

صاحب عکس فوق در خيابان آرزو جان داد/ مي روم پيش مادرش امروز/ تا بگويم؛ - صاحب عکس فوق؛ من هستم غصص 67 و 68، گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

عينيت گرايي و ذهنيت گرايي جزء نکاتي است که در اشعار صلاحي کاملاً مشهود است اما اين بدان معنا نيست که او مطلقاً به سمت انتزاع روي نمي آورد. چرا که وقتي صلاحي رويدادهاي اجتماعي را با چاشني طنز مي سرايد نبايد انتظار داشت که شعرش به سمت ذهنيت برود.

روي هم رفته هرگاه عمران در شعرهايي که زبان نيمايي اختيار کرده محوريت موضوعي اش طبيعت مي شود، به نحوي از عنصر خيال و تصوير بهره مي جويد يا از ترکيب هايي چون «بلبل روي صدايش گل آوازي داشت» که خاص شعرهاي سپهري است، استفاده مي کند اگرچه اين خصيصه را تنها در برخي از اشعار او مي توان سراغ گرفت.

توي باغي بودم/ غنچه مي خنديدي/ من نمي فهميدم/ شاخه دستش را از پنجره مي داد تکان/ من نمي ديدم/ بلبلي روي صدايش گل آوازي داشت/ من نمي چيدم/ اينک اينجايم بيرون از باغ غنچه را مي بويم/ شاخه را مي بينم/ گل زيبايي را مي چينم/ تو چه مي گويي/ قفسي در باغي، يا باغي در قفسي؟ غص 140 گزينه اشعار طنز عمران صلاحيف

در هر سنگي انساني/ به خواب رفته است/ در هر انساني آوازي/ ماه سنگي بر ايوان/ غبار مي افشاند/ اسب سنگ و سوار سنگ و شتاب سنگ/ پرنده سنگ و درخت سنگ و آب سنگ/ وردي بخوان/ آبي بپاش/ سنگ ها را بيدار کن غص 196، گزينه اشعار طنز عمران صلاحي)
پديده يي به نام «فاصله» را جدي بگيريم
لادن نيکنام

بياييد از خود بپرسيم چرا در سرزميني که مردم اش به قول بزرگي به زبان شعر با هم سخن مي گويند، کسي دست و دلش به خريدن يا گرفتن دفتر شعري پيش نمي رود؟ چرا به قول بعضي ها مردم با شعر قهر کرده اند؟ آيا بحران شعر وجود دارد؟ قضيه جدي است؟

پاسخ دادن به اين جور سوال ها هم کار ساده اي است، هم فعل دشواري است. ساده از آن رو که بنا بر سنت هميشگي مي توان تکيه زد به جايي و حکمي داد و دل عده اي را خوش و گمان عده اي را ناخوش کرد و سخت از آن رو که جريان را از بعدي ديگر ديد و به تمام جوانب يک پديده آسيب شناسانه نگاه کرد. بياييد اصلاً به اين خوان نعمت باز شده چندساله شعر از جايي ديگر در اين زمانه نگاه کنيم يا بهتر بگويم از جاهايي گوناگون. بياييد در يک پديده يا امر خلاقه به نام شعر، شبيه هر جريان ديگري دقيق تر نظري دوباره بيفکنيم. مگر نه اينکه ذات خود شعر در شرايطي به نقطه اوج خود نزديک مي شود که صاحب آن از نگاهي همه جانبه برخوردار باشد؟ و مگر غير از اين است که شعر متاثر از تمام آن چيزهايي است که آن را احاطه کرده است. شعر شبيه هر نوع اتفاق ديگري در شرايط حاضر محصول دوراني است که ديگر حتي به سادگي نمي توان به آن دوران گذار گفت. بله، بود زماني که جامعه شناسان جامعه شهري تهران را به عنوان نمونه برمي گزيدند و مي گفتند ما در حال گذار از سنت به مدرنيته هستيم.

ولي در حال حاضر خيلي از صاحب نظران معتقدند که ما اساساً از سنت عبور نکرده ايم و باز از اين ميان بعضي شان مي گويند که نبايد هم عبور کنيم. پاره اي هم معتقدند که امر انتقال به خوبي انجام گرفته و ما در جامعه اي مدرن زندگي مي کنيم و حتي نشانه هايي از جريان پست مدرن هم در آن ديده مي شود. ما با اتصال به شبکه اطلاعات جهاني و کوچک شدن عرصه زيستي مان ديگر در شرايط گذار هم نيستيم. حال در چنين فضاي مغشوشي بياييد شاعر مورد نظر را بازشناسي کنيم. شاعري که مي خواهد با طبعي حساس به همه آنچه در اطرافش رخ مي دهد حساس باشد، از کنار هيچ پديده اي اتفاقي نگذرد و در آن به درنگ و تاملي درخور برسد. شاعر مورد نظر را در کلان شهري (که شايد نام درستي هم نباشد) مثل تهران در نظر آوريد. شهري که در آن پر از مجامع و محافل ادبي است که هر کدام نحله اي فکري برگزيده اند و اساتيدي و خرقه هايي که دوش به دوش، سينه به سينه جابه جا مي شود. هر کدام از نوعي از تفکر حاکم بر ذهن شان مي گويند که حاصل تجربه ها و خوانده هاشان است. در چنين شرايطي با توجه به اتصال شخص شاعر به همان بانک اطلاعات و ترجمه کتاب هاي حوزه انديشه و بازخواندن دفترهاي تازه به چاپ رسيده آيا مي تواند پديده بساماني در ساحت ذهني اش شکل بگيرد؟ ما تا کجا امکان مراجعه به کتاب هاي مرجعي که در آن سليقه هاي شخصي افراط- تفريطي حاکم نباشد، داريم؟

آيا منابع تحقيقي گسترده اي در اختيار دانشجويان يا علاقه مندان شعر قرار دارد؟ تجربه زيستن در شهري مثل تهران تا کجا مي تواند به پرواز خيال و داشتن ذهني خاص و سبک و Style شاعري واجد تشخص منتهي شود. مگر غير از اين است که براي فعل شاعري تمرکز، دقت و درنگ جهان شناسانه لازم است؟ اين نوع هجوم انواع آراي غيرحرفه اي و زيستن در چهارراهي که هر لحظه داده اي پرشتاب از آن گذر مي کند، در کنار باران اطلاعاتي انواع نظريه ها آيا به ريتم ذهني شاعر مورد نظر لطمه نمي زند؟ شاعري که قاعدتاً بايد بتواند در کليه امور دقت کافي داشته باشد، بر هر چيزي مکثي کند و آن را در نظام ذهني خود تعريف کند. امور در شرايط فعلي به شکل دقيق آن هم محل اعتنا و اعتبارند، هم محل ترديد و شک.

به نظر مي رسد براساس همان قاعده نخست که از آن سخن رفت هيچ نوع اجماعي ميان نظريه هاي ادبي حاصل نشده است. حرکات در چنين محافل و مجامعي جنبه آکادميک ندارد. به اين معنا حتي انتقال داده هاي مدرن يا پست مدرن از مجرايي سنتي تحقق مي يابد. حال ممکن است بعضي ها بگويند اين تعين جدي خود نشانه هاي پست مدرن بودن است ولي آيا واقعاً نمونه هاي طي شده در مکاتب غربي قابل بازيافت و بازشناسي در جامعه ايراني است؟

چرا اکثر نويسندگان يا شاعران جوان مي خواهند به هر طريق ممکن بدون در نظر گرفتن حلقه هاي اتصال به نوعي از جهش در ذهن خود برسند؟

اما در اين ميان اتفاق ناديده اي وجود دارد و آن جريان هايي است که به موازات تمام عناوين و افتخارات کلان شهري مثل تهران در نقاط دورافتاده اين سرزمين به وقوع مي پيوندد. در جاهايي که کتاب هاي شعر يا مجموعه داستان هاي کوتاه در تيراژي اندک با هزينه خود مولف چاپ مي شوند، در همان مناطق پخش و بازخوانده شده يا ناديده باقي مي مانند. در اين نوع جريان ها دقيقاً به دليل دوري از انواع نظريه ها و حکم ها و مثال ها و امثالهم... شاعر با فرصتي و ريتمي درخور به پديده هاي اطراف خود نگاه مي کند. او فرصت شکار لحظه هاي ناب را دارد. داستان نويس چنين محيطي با ذهني کاشف و فراغ بالي مناسب براي پروراندن آنچه در جهان داستاني اش قرار است رخ بدهد، به ساخت کاراکترهايش مشغول مي شود. اين نوع جريان ها شايد به نوعي ضدجريان مي توانند بدل شوند. ضدجريان پرشتاب، گنگ و تعريف ناپذير واقعيت آنچه ما در تهران شامل آن شده ايم. در اين نوع جريان، شاعر جوان يا داستان نويس پيگير لزوماً قرار نيست به بررسي وضع تاريخي هرمنوتيک اشراف داشته باشد.

او در هنگام خلق به تخيل خواننده نمي انديشد. (قطعاً غرض اين نيست که تمام شاعران يا نويسندگان ساکن تهران به اين نوع مسائل اين چنين مي انديشند ولي به نظر مي آيد که به راحتي نمي توان در هنگامه اي که چنين پرشور ميان اهل نظر در اين امور درگرفته بي تفاوت بود. نظريه هاي ادبي که در اين سال ها در اين حجم بالا ترجمه شده و سوغاتي است از آن سوي مرزها ذهن همه ما را تا حد زيادي تحت تاثير خود قرار داده است؛ تاثيري که شايد نخواهيم در ابتدا در مقابل اش تسليم شويم ولي اگر کمي با خود صادق باشيم تاثيرات غيرمستقيم اش را حداقل در ذهن خود مي بينيم.) شاعر دور از پايتخت، به دليل نوع تجربه هاش به شکلي طبيعي امکان مواجهه با پديده ها را دارد. اين درست است که امکان دسترسي او به منابع و کتاب هاي چاپ شده در اين عرصه چندان فراهم نيست ولي او از موهبت غور بيشتر در درون خود برخوردار است. نويسنده اي اين چنين با دوري از هياهوها امکان شنيدن صحيح صداي خودش را دارد. خودي که حال مي تواند متني بيافريند که اتفاقاً با نظريه هاي هرمنوتيک قابل تاويل و تفسير باشد و تازه مگر غير از اين بوده است که همواره هر متن اصيلي راه را بر چنين نظرهايي هموار مي کند؟ تفسير طبيعتاً نمي تواند مقدم بر خلق باشد. باز تاکيد مي کنم که با اين نوشته قصد خط بطلان کشيدن بر کار شاعران يا نويسندگان جوان پايتخت نشين را ندارم بلکه غرض فرصتي است که بايد در ميان هجوم داده ها به هر ذهني براي پردازش فراهم شود که اگر نشود حاصل همين کتاب هايي است که سيل ورودشان را به بازار کتاب شاهديم و از سوي ديگر سيل مخاطباني را مي توانيم نگاه کنيم که بعد از يکي دوبار تورق در دفترهاي شعر به دنبال شنيدن صدايي تازه، حرفي نو و سبکي بديع اند. مخاطباني که چه دوست شان بداريم، چه نداريم ما را در هر لحظه با کار شاعران بزرگي چون حافظ و سعدي مقايسه مي کنند. در اين گيرودار هيچ نويسنده اي نمي تواند با اتکا بر دانش حتي حرفه اي خود از آراي فيلسوفان و شاعران و منتقدان غربي شعر يا داستانش را به خوانندگان بقبولاند. حالا اگر بخواهيم به جمع بندي بخشي از دلايل آسيب شناسانه حاکم بر جريان شعر (که در شکلي خفيف تر شامل حال مجموعه داستان هاي کوتاه هم مي شود) برسيم راهي نداريم جز اينکه به ياد آوريم که بايد ميان حجم خوانده ها و فرصت زيستن، درنگ کردن و دقت در کارهايي که پيش از ما به نحو احسن به انجام رسيده است، تعادلي برقرار شود. جسارت و بلندپروازي و جاه طلبي در امر هنري پذيرفتني است و شايد شرط اول و آخر خلق همين هاست ولي جسارتي که در آن درنگي صورت نگيرد و نظمي در حجم داده هاي فشرده را اعمال نکند، ره به جايي نمي برد. اگر در شرايطي که هر تکه از ذهن به دليلي به سويي کشيده مي شود، خرد انتقادي و فعالي حاکم بر جهان ذهني شاعر نباشد، حاصل فرو رفتن در همان چهارراهي است که از آن سخن رفت. مي توان هر روز به شکلي درآمد، به ايده اي جسورانه رسيد و فرداي آن خلاف آن عمل کرد و هميشه هم عده اي هستند که يا بي توجه به اين نوع نابساماني ها به به و چه چه کنند و باز عده اي هم پيدا مي شوند که به راه انکار رفته و يکسر قيد همه چيز را بزنند. شاعر مورد نظر بحث ما نه لزوماً اگر دور از جريان ها باشد بلکه با حفظ فاصله ذهني خود با اين نوع پديده ها بايد با آنها روبه رو شود. او بايد بتواند به درک درستي از جهان زيستي اش برسد، پديده ها و نشانه ها را به شکل طبيعي خود براي سازمان فکري اش تعريف و بازشناسي کند و بگذارد هر تجربه اي به آرامي در او نشست کند. از هيچ پله اي از نردبان اين راه نمي توان جهيد. که اگر فعل هنرمند جادوگري بود که تا اين همه سال دوام نمي يافت. حرکت هنري يا فرهنگي حکايت برد و آورد همان دانه هاي ريز است و انديشيدن به مسيري که دائم در تغيير و تحول است. منتها اين تغيير و تحول نبايد اسباب آشفتگي ذهني يا زبان پريشي يا انواع مسائل شبيه آن را سبب شود بلکه بايد به انگيزه هايي توانمند براي خلق آثاري ماندگار بدل شود. پس چه ساکن کلان شهري مانند تهران باشيم، چه دور از آن زندگي کنيم بايد حکم فاصله را به جا آوريم که غرق شدن در هر گودي را خطري است که پس از آن به زحمت مي توان از عوارض آن سقوط خلاص شد.
پنج مقدمه بي نتيجه
احمد شاکري

در ماهي که گذشت، خبر رونمايي رمان اسماعيل، پايان انتظار چندساله اي بود براي آنان که خلوت نويسنده رمان را براي بازنويسي هاي مکرر اين رمان شنيده و ديده بودند و آغاز انتظارهايي چند از جانب کساني که حرکتي را در زمينه رمان انقلاب اميد داشتند و کساني ديگر که پيش از اين درباره فقدان رمان با موضوع انقلاب قلمفرسايي و تحليل کرده بودند.

خبر، کوتاه و روشن بود. رمان اسماعيل نوشته آقاي اميرحسين فردي توسط ناشر رونمايي شد. البته در متن خبرها، صحبت کساني از اهل قلم و برخي مديران فرهنگي حاضر در جلسه نيز نقل شده بود. اما کساني که در آن بعدازظهر تابستاني در شبستان محل رونمايي حضور داشتند، نکته ظريف و البته مهمي را اذعان کردند که فراتر از خبرها بود.

مايلم بدون نتيجه گيري درباره آنچه بزرگي آن، من را به بيان اين گفتار ناگزير مي کند، تنها به ذکر مقدمات و اصل ماجرا بسنده کنم.

تمام کساني که مهمان رونمايي کتاب اسماعيل بودند، نه فقط به خاطر يک کتاب و حتي براي نويسنده آن که براي امر مهم تري به نام ادبيات انقلاب گرد هم آمده بودند و اگر موضوعي، حتي جنگ، نتواند عوامل فرهنگي کشور را کنار يک سفره بنشاند، يقيناً موضوع انقلاب مي تواند با نويسندگان موجود چنين کند، چرا که انقلاب از بستر فکري و فرهنگي مردم برخاست و وحدت کلمه را که جوهره رهبري امام راحل بود، نمودار کرد. نوشته شدن هر رماني در اين موضوع يک واقعه فرهنگي است که با ديگر وقايع و رفتارهاي فرهنگي در تعامل و تعاضد است. اذعان به مقدماتي نه چندان پيچيده، راه را براي نقد حرکت فرهنگي جامعه که نويسنده عضوي از آن است، هموار مي سازد. از اين رو، يادآوري پنج مقدمه منفصل را ضروري مي دانم.

1- اهميت ادبيات و به خصوص رمان انقلاب در کلام مقام معظم رهبري بارها پنهان و آشکار بيان شده و ضرورت نوشته شدن رمان هايي ارزشمند در اين خصوص را گوشزد کرده اند. اين بيانات نه در مقام مسوول حکومتي که به عنوان مخاطب حرفه اي ادبيات گفته شده است که حتي اگر مسوولان فرهنگي کشور به عنوان حکم ارشادي هم به آن نگاه مي کردند بايد بر خود فرض مي دانستند نه به اندازه شخص اول کشور که بيش از هزار رمان را خوانده است، حتي المقدور خمس اين تعداد رمان و داستان بخوانند و اگر مانند ايشان تاريخ انقلاب فرانسه را از رمان هاي سترگ در اين زمينه مرور نکرده اند، لااقل کتاب هاي نويسندگان وطني را تورق کنند.

2-اميرحسين فردي اگر حتي رمان هم ننوشته باشد و موضوع رمانش انقلاب هم نبوده باشد به چند دليل در شکل گيري ادبيات داستاني و نسل کنوني نويسندگان منسوب به انقلاب موثر بوده است. نخست آنکه يکي از مهم ترين و ماندگارترين محافل داستاني را پيش از پيروزي آن سامان داده و برخلاف بسياري از جريان هاي ديگر از آن نتيجه نيز گرفته است. محفل داستاني مسجد جوادالائمه نمونه مثال زدني اي براي حرکتي خودجوش و غيردولتي است. ديگر آنکه سردبيري مجله هفتگي کيهان بچه ها به عنوان بستري براي شکوفايي نويسندگان مستعد در طول بيش از دو دهه را بر عهده داشته است و بالاخره اينکه از پايه گذاران حوزه هنري به عنوان رسمي ترين نهاد ادبي و هنري انقلاب بوده است.

3- شرايط کنوني خلق رمان انقلاب موسع و تفنني نيست. زماني باقي نمانده است تا کارهاي ناکرده را موکول به سال ها و دهه هاي بعد کنيم و اصلاً معلوم نيست ميراث ادبيات انقلاب در يک دهه بعد به کابين کدام قلم درآمده باشد و واقعيت هاي بديهي به فرضيات محتمل تبديل نشده باشد. ادبيات داستاني از ياد نبرده است که چگونه آواز کشتگان از حنجره مردگان سروده شد و زمان در مدار صفر درجه به نقطه صفر رسيد.

4- تجليل واقعي از هرچيز متناسب با غايت آن است. هنگامي که غايت هنر به بار مي نشيند و ظهور و بروز پيدا مي کند، هنر در معناي کاملش وقوع يافته است. هنري که ديده نشود و داستاني که خوانده نشود، به کمال خود نائل نشده است.

5- مديريت فرهنگي خود هنري ناب است. مهندسي فرهنگي به معناي محاسبات رياضي تعاملات فرهنگي نيست بلکه ارتباط وثيق و واقعي فرد با مقوله هنر و ادراک تام و تمام آن با اين مقوله است.

اما داستان رونمايي کتاب اسماعيل با سخنراني مديري فرهنگي همراه بود که قرار بود تئوري مهندسي فرهنگي و حمايت از نويسندگان و ضرورت نوشته شدن رمان هايي درباره انقلاب را با بيان هاي کلي تکرار کند بدون توجه به اين امر که اين کليات تا به نمونه هاي عيني تبديل نشود در سطح نظر باقي مي ماند و قرار بود اسماعيل مصداق ادبيات انقلاب باشد. کتاب با سيصد صفحه حجم قريب به يک هفته پيش از جلسه رونمايي چاپ شده بود و قاعدتاً آن مدير فرهنگي مي توانست قبل از جلسه اي که براي حمايت از ادبيات انقلاب برپا شده است، اشتياق خود را در خلق چنين داستاني با در دست گرفتن کتاب و ورق زدن آن نشان دهد. مي توانست يک روزه کتاب را بخواند يا حداقل اگر مشاغل فرهنگي اجازه مي داد، خلاصه آن را از کسي مطالبه کند. يا باز هم اگر وقت خواندن خلاصه را هم از دست داده بود، کتاب را ورق مي زد يا حتي صفحه اول کتاب را بازمي کرد تا ببيند تصويري از نويسنده بر آن نقش بسته است.

اما گويا ايده پردازي حمايت از ادبيات انقلاب فرصت نگاه انداختن به رمان انقلاب را از مدير فرهنگي گرفته بود. چون نه از داستان چيزي مي دانست و نه معلوم بود که کتاب را تورق کرده است و حتي چهره نويسنده را هم نمي شناخت. زماني که از حضور نويسنده در جلسه سوال کرد و گفتند که نويسنده درست مقابل تان نشسته است، خم به چهره نياورد.

نويسنده متانت به خرج داد. اما کساني که در جلسه بودند و اين واقعه را نظاره مي کردند، دلشان به مظلوميت ادبيات انقلاب لرزيد.
عنصر «جسارت» در شعر هاي نصرت رحماني
مزدک پنجه اي

«دلم مي خواست به تو مي گفتم که اين راه را نرو- اما از تو گذشته، خودت را چنان آلوده شعر کرده اي و پل ها را پشت سر خود شکسته اي که ديگر نمي توانم به تو اين حرف را بزنم.» (نيما يوشيج)

اولين مجموعه شعر نصرت رحماني «کوچ» در فضاي شکست سال 32 منتشر شد و بازتاب گسترده اي به خاطر شعر ها و مقدمه نيما در ابتداي کتاب داشت.

در مجموعه «کوچ»، رحماني به نوعي سخنگو و سمبل سالي شکست خورده بود اما با توجه به فضاي آن سال ها اين جسارت را داشت تا اعتراض کند.

نصرت خود در اين باره مي گويد؛ «يکي از دلايلي که من با اولين کتابم «کوچ» آن طور مشهور شدم، اين بود که «کوچ» بيان برهنه، اما هنري و شعري شکست بود.

از ديد شاعري طاغي که با روحيه اي عصيانگر و شورشي، مرثيه شکست آرمان هايش را مي سرود، برايش پذيرفتن اين ياس دشوار بود و...»

با کمي دقت بر رفتار هاي اجتماعي و شعري نصرت در برخورد با ديگران و خود حتي و زندگي اش مي توان به اين مهم دست يافت که او بيشترينه شهرت اش را مديون جسارتي است که در ذات خود دارد و آن را به آثارش کشانيده است.

نصرت در مصاحبه هاي عديده اي اشاره کرده بود بيش از اين که تحت تاثير جريان نيما باشد تحت تاثير هدايت بود.

«من بيش از آن که تحت تاثير نيما باشم از «صادق هدايت» تاثير پذيرفتم. «بوف کور» بيشتر بر شعر و ذهن من اثر گذاشت تا نيما و... تاثير در من بيشتر از نظر فرم و دگرگوني در ساختمان شعر بود و نه در محتوا يا ديدگاه او...»

اگر به روانشناسي رفتاري و رفتارشناختي شعري نصرت تامل شود خواهيم ديد که او از افرادي تاثير پذيرفته که اتفاقاً رفتار شعري و اجتماعي آنها نيز همراه با جسارت بوده است و اين جسارت بعدها براي آنها نوآوري در ادبيات را به همراه آورده است.

از اين رو به گمان نگارنده عنصر «جسارت» در اشعار رحماني تبديل به يک نوع صنعت شعري مي شود چراکه بسياري از مخاطبان شعرهايش بيش از آنکه شيفته زبان و فرم اشعارش باشند تحت تاثير جسارت هاي باورنکردني او قرار مي گيرند.

به عنوان نمونه؛

نصرت چه مي کني سر اين پرتگاه ژرف

با پاي خويش، تن به دل خاک مي کشي،

گم گشته اي به پهنه تاريک زندگي

نصرت، شنيده ام که تو ترياک مي کشي

رحماني دقيقاً در اشعارش خود را مي نوشت و شعرش آيينه زندگي اش بود و از اينکه رفتار هاي اجتماعي اش و بروز آنها در شعر هايش برايش خطر آفرين باشند، نمي هراسيد.

يدالله رويايي مي گويد؛ «نصرت رحماني شاعري است که گاه دست به تخريب تن مي زد و از هرچه که او را به مرگ نزديک تر مي کرد، ابايي نداشت.»

رحماني گاه آنچنان در استفاده از عنصر «جسارت» افراط مي ورزد که شعرش به زعم مخالفان عقايدش بدل به کفرنامه اي بيش نمي شود.

اما خود شاعر از جسارت مورد نظر در شعرهايش با عنوان گستاخي ياد مي کند.

برخي از منتقدان نصرت رحماني او را متهم به آنارشيگري در شعر مي کنند و معتقدند او مبلغ نوعي يأس، پوچ گرايي، سياهه نمايي و به نوعي کشتن آرمان خواهي هاي جامعه است.

نصرت خود نيز به آنارشيگري در شعر هايش اعتقاد داشت اما آن را نه شورشي عليه ديگران و جامعه بلکه شورشي عليه خود مي دانست.

در واقع سياهه نمايي هاي شعري رحماني تنها به تصوير کشيدن پلشتي هاي جامعه بود که کمتر شاعران آن زمان به آن پرداخته بودند اما درباره يأس و پوچ گرايي در شعر نصرت که بعضي آن را متاثر از هدايت مي دانند بايد گفت که نهيليسم در شعر نصرت و در زندگي او بسيار متفاوت با نهيليسم آثار هدايت بود. «سال ها پيش، غروب يکي از روزهاي پاييزي تهران، من در يکي از اتاق هاي طبقه دهم ساختمان آلومينيوم ايستاده بودم. اندوهگين و گرفته از پنجره به آسمان دودآلود تهران نگاه مي کردم. ناگاه به زمين خيره شدم. احساس کردم يک حرکت کوچک کافي است که همه اندوه و نگراني هاي مرا پايان دهد. بله يک پرش. ناگاه سيگاري لاي انگشتانم به لرزه افتاد. احساس کردم درهاي مرگ بازگشته اند تا مرا ببلعند. من هم بي ميل نيستم. ولي پس از لحظه اي فکر، به جاي پرتاب خود، آب دهانم را به زمين پرت کردم.»

با خويش مرد گفت؛

- احساس مي کنم

تا مرز بي نهايت

آنجا که انجماد

در روح هر روان شده اي جاري است

راهي دراز نيست

اما...، خدا اگرچه بزرگ است

و عادل و کريم

بي شک در انتظار لاشه من نيست،

ارتباط فروغ با نصرت سبب شد شعرهاي نصرت تاثير خود را بر شعرهاي فروغ بگذارد و فروغ متاثر از روحيات و رفتارهاي شعري و اجتماعي نصرت، به شکل و فرم خاص خود نظم شعر زنانه آن زمان را به هم بريزد.

به اعتقاد بسياري از منتقدان آثار نصرت، جسارت هاي مردانه او، در اشعار فروغ تبديل به جسارت هاي زنانه شده بود. هرچند که جسارت هاي زنانه فروغ نيز قابل تامل است و شعر او را نسبت به خيلي ها متمايز کرده است.

به هر جهت در بحث «جسارت» شعرهاي نصرت به واسطه اينکه او تنها به اروتيک در شعر تکيه نمي کند و روي به مقولات ديگر زندگي خود چون اعتياد و... مي آورد، برتريت خاصي شعرش نسبت به شعرهاي فروغ در اين زمينه پيدا مي کند اما شعرهاي نصرت به خاطر ديدگاهي روشنفکرانه و سياه نويسي هايش هيچ گاه نتوانست آن چنان به مانند اشعار فروغ در جامعه غيرادبي راه يابد.
چه کردند ناموران-9
معماي دست ها
کاوه ميرعباسي

هنري هشتم حسابي کفري شد وقتي شنيد همسرش آن بولين دختر زاييده. هر بد و بيراهي به زبانش آمد نثار زمين و زمان و آدم و عالم کرد. بعد نوبت به شکوه و گلايه رسيد؛ «اين عيال ما واقعاً خيلي بي مرامه. خودش شاهد بود چقدر خاطرش را مي خواستيم که واسه عروسي باهاش اين همه مکافات کشيديم. با چه مصيبتي ازدواج مون با کاتريناي آراگون را باطل کرديم، با پاپ سرشاخ شديم، توماس مور بينوا را که حاضر نبود سر اين قضيه باهامون راه بياد آخر سر به تيغ جلاد سپرديم، رضايت داديم رابطه مون با اسپانيا شکرآب بشه، روي مشاور اعظم مون وولسي را زمين انداختيم و نرفتيم از خاندان سلطنتي فرانسه زن بگيريم، فقط براي اينکه آن بولين خانوم حسرت ملکه شدن به دلش نمونه. عوض اين همه مصيبت، فقط يک توقع کوچيک ازش داشتيم، يک پسر کاکل زري برامون بياره که بي وليعهد نمونيم. ولي سرکار خانوم چي کار کرد؟ دختر واسمون زاييد. اگه دختر مي خواستيم که مري را داشتيم. حالا موهاش بور نيست، نباشه، يک ذره هم زيادي خنگ و خل مزاجه، خب باشه، اشکال اصليش اينه که مونثه وگرنه بقيه عيب و ايرادهاش جزيي اند. باز کاترينا بالاخره سعي خودش را کرد و شکم اولش پسر بود. حالا يک ماهه از دنيا رفت، ديگه تقصير ننه اش نبود. بعدش هم اگه مري را زاييد لابد فکر کرد پسرهاش بي دوامند، خواست دختر بياره که عمرش به دنيا باشه. از همه اينها گذشته، کاترينا و آن بولين برامون کلي توفير داشتند. اون زنيکه اسپانيولي را زورکي بهمون قالب کردند ولي اين يکي راستي راستي دلمون باهاش بود. اما چه فايده؟ دل بايد به دل راه داشته باشه وگرنه همه اش کشکه. اگه يک ذره هم خاطرم واسه آن بولين عزيز بود، يک همتي مي کرد تا بچه اش پسر بشه. مگه اين همه زن که پسر مي زايند شاخ و دم دارند؟ حالا مي خواد من را خر کنه، بهم ميگه دخترمون همه چيزش به خودت رفته، انگار با هالو طرف باشه، همين که موهاش مثه من قرمز طلاييه و چشم هاش هم عين چشم هاي من آبيه دليل ميشه که به من رفته باشه؟ اگه به من مي رفت، پسر مي شد، موي قرمز و چشم آبي به چه درد مي خوره؟ اصل قضيه بايد درست باشه که نيست. خلاصه کلوم، آن بولين ديگه پاک از چشمم افتاد.»

اين اتفاق در 1533 در انگلستان رخ داد. اسم دختر را اليزابت گذاشتند. به عقيده برخي مورخان اگر آن بولين عوض اليزابت پسري به دنيا مي آورد، شايد سه سال بعد به فرمان شوهر تاجدارش سر از تنش جدا نمي شد. 10 روز پس از اعدام آن مرحومه، هنري هشتم با جين سيمور عروسي کرد. در 1537 جين برايش پسري به نام ادوارد آورد ولي خودش سر زا رفت.

همان طور که خودتان هم حتماً حدس زده ايد، ايام کودکي اليزابت از شادي و محبت نشاني نداشت، عوضش خيلي هيجان انگيز بود، درست مثل بازي هاي رايانه اي التهاب آور که هر لحظه دشمني خطرناک از گوشه اي سر راه آدم سبز مي شود و اگر فرز و چالاک نباشي و ششدانگ حواست را جمع نکني بازنده اي، دوران خردسالي اليزابت کوچولو در هراس دائمي از مرگ گذشت. مي ترسيد ناغافل به تير غيب گرفتار شود يا بختک بر سرش بيفتد يا بلاهاي بي نام و نشان مهلک گريبانش را بگيرند و از چنگ شان خلاصي نيابد. دلهره هاي بچگي تا آخر عمر در وجودش باقي ماندند و باعث شدند هميشه هشيار و گوش به زنگ باشد و هرگز به خواب غفلت نرود. چون علي الاصول به همه بدبين بود، طبعاً گول کسي را هم نمي خورد.

در فاصله کودکي تا نوجواني اليزابت، ابوي قدرقدرتش علاوه بر حکمراني و جنگاوري در ميدان هاي نبرد کمافي السابق فعالانه در عرصه زناشويي هاي مکرر هم تلاش مي کرد و تعداد ازدواج هاي کم دوام و ناپايدارش را بالا مي برد. دو سال پس از فوت جين سيمور دلبندش، پرنسس آن کلو را به همسري گرفت که پرتره اش را ديده و پسنديده بود. اما وقتي شخص عليامخدره را مشاهده کرد بدجوري تو لب رفت چون آن بانوي بلندمرتبه هيچ شباهتي به تصويرش نداشت (ظاهراً همه مثل اميرارسلان شانس ندارند که از عاشقي به واسطه نگاره خير ببينند و ملاقات حضوري با محبوب آتش دلدادگي شان را فرو ننشاند بلکه تيزتر کند). هنري هشتم که در ابطال ازدواج تجربه موفقي داشت، در اسرع وقت پيوند زناشويي اش را با شاهزاده خانم کذايي که از او در خلوت با لقب «ماديان فلاندري» ياد مي کرد، از درجه اعتبار ساقط ساخت. کمي بعد کاترين هاوارد، خواهرزاده دوک نافالک از والامقام ترين اشراف انگلستان، عروس اين داماد پرتجربه شد. کاترين خانوم فقط توانست دو سال سرش را از تيغ جلاد آماده به خدمت هنري هشتم محفوظ نگه دارد. دوران تجرد ملوکانه يک سال بيشتر طول نکشيد و در 1543 کاترين پار بيوه لرد لاتيمر به همسري اش درآمد. معلوم نيست اگر هنري در ژانويه 1547 جان به جان آفرين نمي سپرد، چه عاقبتي در انتظار زن ششم اش بود.

از آنجايي که نگارنده اين سطور از خوانندگان پروپاقرص کتاب هاي آموزنده و سودمند (البته براي ناشران شان) روانشناسي از قبيل «راز کاميابي در زندگي»، «هزار راه براي بهتر زيستن»، «چطور از سايرين و به خصوص همسايه تان بانشاط تر باشيد»، «چگونه اندوه را ضربه فني کنيد» و امثالهم است و در همه حال توصيه هاي مفيد آنها را به کار مي بندد و مي کوشد همواره جنبه هاي خوشبينانه هر مقوله و رويداد را ببيند و توصيف کند، چون از تلخکامي هاي ايام کودکي و نوجواني اليزابت سخن گفت، وظيفه خود مي داند (هرطور شده، حتي زورکي يا الکي) نکات مثبت آن دوران را نيز برشمارد. پس لطفاً حواستان به بنده باشد، اگرچه بيشتر اوقات زندگي روزمره اليزابت، عملاً با حبس فرق چنداني نداشت، اما در عوض از مصاحبت برادر ناتني اش ادوارد که پسرکي مريض احوال و ريقماسي و مهربان بود بفهمي نفهمي لذت مي برد، ساعات بيشمار فراغتش را به مطالعه کتاب هاي پرمحتوا مي گذراند و آموزگاران فاضلش مدام موي دماغش مي شدند، مخش را کار مي گرفتند و معلوماتي را در ذهنش مي چپاندند که بعدها خيلي به دردش خوردند (يا لااقل خودش اين طور ادعا کرد تا پيش خانم هاي افاده اي دربار کم نياورد و نزد خلق الناس قافيه را نبازد).

مطابق وصيت نامه هنري هشتم، ادوارد 10 ساله به سلطنت رسيد و خان دايي اش، دوک سامرست هم قيموميتش را برعهده گرفت. بلافاصله دسيسه چيني ها و جنگ پنهان براي کسب قدرت شروع شد. سامرست جاه طلب بود و کم هوش. ديگر خودتان حدس بزنيد چه اوضاع بلبشويي پيش آمد، البته همه بزرگان مملکت تقريباً يقين داشتند که شهريار صغير و ريقونه شان عمرش به دنيا نيست و پيش از آنکه زمام امور مملکت را به دست بگيرد، ريق رحمت را سر مي کشد. تصورشان هم پر بيراه نبود. ادوارد ششم در 1553 از دنيا رفت.

باز به حکم وصيتنامه هنري هشتم، دختر بزرگش مري تودور بر تخت پادشاهي نشست. او اولين زني بود که به سلطنت انگلستان رسيد و حسابي آبروي همجنسانش را برد. براي آنکه بفهميد چگونه حکومت کرد، همين بس که بگويم «مري خونخوار» لقب گرفت. در همان آغاز فرمانروايي، اليزابت را به جرم همدستي با ليدي جين گري، که سر به شورش برداشته بود، در برج لندن زنداني کرد تا بعداً سر فرصت سر به نيستش کند. فليپه وليعهد اسپانيا اليزابت را از زندان فراري داد و از مرگ حتمي رهانيد.

جاي شکرش باقي بود که «مري خونخوار» پنج سال بيشتر بر اريکه قدرت نماند و سرطان شرش را از سر مردم انگلستان کم کرد. او بي جانشين دار فاني را وداع گفت.

در وصيتنامه هنري هشتم اين مورد هم پيش بيني شده بود و دختر دومش بي هيچ حرف و حديثي تاج سلطنت را بر سر گذاشت. از نوامبر 1558 فرمانروايي اليزابت اول آغاز شد (با يک حساب سرانگشتي مشخص مي شود او در آن هنگام 25 سال داشت). مردم از اين رويداد خيلي ذوق کردند و چند شبانه روز جشن گرفتند- البته، هر آدم عاقلي مي فهمد که علت خوشحالي شان مرگ «مري خونخوار» بود و نه انتخاب ملکه جديد.

مري تودور طي پنج سال با خل ملنگ بازي هاي مستبدانه اش مملکت را به ويراني کشانده و ملت را به خاک سياه نشانده بود. خلاصه و بي رودربايستي بگويم، اوضاع کشور بدجوري بي ريخت بود و براي توصيف انگلستان در آغاز زمامداري اليزابت اول کلمه اي مناسب تر از ويرانه پيدا نمي شد. اليزابت در عمل ثابت کرد که فقط از نظر ظاهري به پدرش شبيه نيست بلکه در باطن هم نشان هاي متعدد از سرشت او دارد و کسي نمي تواند بيگانه بخواندش؛ همه آنان که از نزديک مي شناختندش، اذعان داشتند که لنگه باباجانش است. او زيرکي، تيزهوشي، جسارت، کارداني در سياست، ميل وافر به کسب علم، خودبيني توام با خونسردي و خويشتنداري و عدم پايبندي به اصول اخلاقي را از هنري هشتم به ارث برده بود. اکثر زندگينامه نويسان از دست هاي کشيده و خوش تراش و مرمرگون اليزابت اول ياد کرده اند که بسيار به آنها مي باليد و ظاهراً بايد ميراث مادري اش باشند (لابد خيال مي کنيد معماي اين دست ها به زيبايي شان مربوط مي شود، فعلاً فقط يک سرنخ مي توانم بدهم؛ موضوع خيلي انتزاعي تر از اين حرف ها است.)

اليزابت اول، بلافاصله پس از جلوس بر اريکه قدرت، ويليام سسيل، پرد بورلاي را که در دوران فرمانروايي آبجي خانم مرحومه اش تبعيد شده بود، به صدراعظمي منصوب کرد و به او گفت «بيا دست در دست هم دهيم به مهر، ميهن خويش را کنيم آباد،» و لرد بورلاي هم جواب داد «باشه، قبول، در خدمتم.» او چهل سال، يعني تا زماني که به پيشگاه خالقش رفت، در اين مقام و مورد اعتماد اليزابت باقي ماند (يک راهنمايي؛ اين سياستمدار وفادار و خادم هم به نحوي با معماي دست ها ربط دارد،؟).

در آن آشفته بازار سياسي، خيلي ها براي لقمه اشتهاآوري چون سلطنت دندان تيز کرده بودند و دسيسه ها مي چيدند. ويليام سسيل در اولين قدم تمام مخالفان آشکار و نهان را برق آسا و غافلگيرانه فرستاد وردست اموات شان. اقدام بعدي اش چاره انديشي براي پر کردن خزانه خالي بود و به دنبالش هزار و يک عمل ضروري و سازنده ديگر که مغفول مانده بودند.

اليزابت اول خواستگاران فراواني داشت که همگي از سلاطين و اميرزادگان و نجباي والامقام کشورهاي قدرتمند اروپا بودند، اما او دست رد به سينه همگي شان زد (در اينجا، پژوهشگر نکته بين، و ايضاً خواننده هوشيار، فوراً مي پرسد با کدام دست؟) و تا پايان عمر مجرد ماند. بدگويان چو انداخته بودند که اليزابت نقص جسماني دارد، اما خودش مي گفت «انگلستان همسر من است.» اگر اين تعبير را جدي بگيريم، بايد پذيرفت که او وظايف شوهرداري را به نحو احسن انجام داد و انگلستان پريشان حال و مفلوک و نحيف را به رفاه و آباداني و قدرت رساند و در راه پيشرفت و سعادتش از هيچ کوششي فروگذار نکرد. هنگامي که در 1603، پس از 45 سال سلطنت، عالم هستي را وداع گفت، ويرانه اي که پيشينيانش به او سپرده بودند، به عمارتي باشکوه بدل شده بود. در نيمه اول قرن بيستم، يکي از مورخان معاصر (اسمش را نمي گويم. اگر توانستيد، خودتان حدس بزنيد و مطمئن باشيد حدس تان خطاست،) ضمن مطالعه دست نوشته خاطرات منتشر نشده لرد بورلاي ناگهان به اين جمله برخورد «... من خدمتگزار بانويي بودم که دست راستش خبردار نمي شد دست چپش چه مي کند.» جناب مورخ با حيرت يک بار ديگر جمله را خواند و بعد متعجب از خود پرسيد «چرا ننوشته و بالعکس؟ يعني دست چپش خبردار مي شده دست راستش چه مي کنه؟ خب، چه فرقي بين دست راست و چپش بوده؟ اصلاً با عقل جور درنمي ياد رابطه آگاهي دست ها از اعمال همديگه يکطرفه باشه، شايد هيچ کدام از دست ها از اعمال اون يکي خبر نداشته و بورلاي فقط يکي از آنها را مثال آورده. اما چرا دست راست؟ البته اگه مي نوشت «دست چپش خبردار نمي شد دست راستش چه مي کند»، باز هم فرقي نمي کرد چون اين سوال پيش مي اومد که چرا دست چپ خبردار نمي شد. يعني فقدان عبارت «و بالعکس» به هرحال سوال برانگيزه و از همه بدتر اينکه سوالش جواب هم نداره. تازه اينجا يک سوال ديگه هم پيش مي ياد؛ چرا اصلاً نويسنده جمله اي نوشته که باعث طرح پرسش هاي بي پاسخ بشه؟...» سه ماه بعد، آن مورخ در آسايشگاه رواني (به زبان خودماني ديوانه خانه يا دارالمجانين) بستري شد و تا امروز جايي نخوانده يا نشنيده ام که مرخصش کرده باشند. مبادا فکر کنيد قصد دارم اين دو اتفاق را به هم ربط بدهم. به اين ترتيب شرح شان دادم چون توالي زماني شان به اين ترتيب بود، همين و بس،

11 ژوئن 1986، ماريا کوداما، همسر مهربان خورخه لوئيس بورخس، با لحني آرام و بسيار شمرده دست نوشته خاطرات لرد بورلاي را براي شوهرش مي خواند؛ «... من خدمتگزار بانويي بودم که دست راستش خبردار نمي شد دست چپش چه مي کند.» بورخس با کمي تعجب پرسيد «ننوشته و بالعکس؟» ماريا جواب داد «نع،» بورخس پافشاري کرد «مطمئني؟ خوب نگاه کن،» ماريا قاطعانه گفت «آره مطمئنم. چيز ديگه اي ننوشته. بعدش فقط نقطه گذاشته.» بورخس زيرلب نجوا کرد «خيلي عجيبه،» و به فکر فرو رفت. 14 ژوئن 1986، يعني سه روز بعد، اديب بزرگ آرژانتيني زندگي را بدرود گفت. لازم مي دانم تاکيد کنم بين اين دو رويداد هيچ رابطه علت و معلولي نمي بينم.

از بنده به شما نصيحت، اصلاً ديگر يک لحظه هم به قضيه دست ها فکر نکنيد، عوضش برويد چند تا فيلم ترسناک (ترجيحاً از نوع ماوراء طبيعي اش، مثلاً قسمت يک و دو ورسيون ژاپني و هاليوودي فيلم «حلقه» يا يک چيزهايي توي اين مايه ها) بگيريد و با آنها سرگرم شويد و «معماي دست ها» را هم کاملاً به فراموشي بسپاريد و مطمئن باشيد به نفع تان است. از من گفتن بود، ديگر خود دانيد،
درباره اليزابت اول
? به حکم وصيتنامه هنري هشتم، دختر بزرگش مري تودور بر تخت پادشاهي نشست. او اولين زني بود که به سلطنت انگلستان رسيد و حسابي آبروي همجنسانش را برد. براي آنکه بفهميد چگونه حکومت کرد، همين بس که بگويم «مري خونخوار» لقب گرفت.

? اليزابت اول خواستگاران فراواني داشت که همگي از سلاطين و اميرزادگان و نجباي والامقام کشورهاي قدرتمند اروپا بودند، اما او دست رد به سينه همگي شان زد و تا پايان عمر مجرد ماند. بدگويان چو انداخته بودند که اليزابت نقص جسماني دارد، اما خودش مي گفت «انگلستان همسر من است.»
کنکاشي در ادبيات مهاجرت-8
از غربتي به غربت ديگر
شاهرخ تندروصالح

آنچه مسلم است اين گونه ادبي در خارج از ايران دارد نوشته مي شود و بحث بر سر چيستي و چگونگي آن است، پس به ضرورت، لازم است نويسنده و گفت وگو کننده و گفت وگوشونده و نظردهنده از حداقل اطلاعات لازم در اين خصوص برخوردار باشد تا بتوان از بحث به جايي رسيد. براي الگو گرفتن از اين بحث ها مي توان به بحث هاي والتر بنيامين، برشت، هوگوهوفمانشتال، بولگاکف و کوندرا و ديگراني که در هجرت و تبعيد از سرزمين خود نوشته اند التفات داشت. آن وقت راحت تر مي توان اصل قضيه را مورد تامل و تفکر قرار داد. همين ديروز مطلبي از دوست جامعه شناس فارسي زبان افغانستاني ام خواندم که شاخص هاي يک اثر خوب متولد شده در غربت را داشت. اگر از الطاف تاق و جفتي که نصيب همزبانان افغاني مان در اين غربتي که ازش نام مي برند شده بگذريم آن وقت نوعي از غربت براي انسان فارسي زبان چهره خودش را نشان مي دهد. هر چند که او نيز مثل ما فارسي زبان است و فارسي حرف مي زند و فارسي فکر مي کند اما متاسفانه به رغم همان الطاف عرض شده، آنها احساس غربت مي کنند. حالا قياس بفرماييد غربت نويسنده فارسي زبان در سرزمين مثلاً چشم آبي ها. چرا آدم ها احساس غربت مي کنند؟ چرا «تاريکي و سرماي سخت،» براي غريب بيشتر از واقعيت تاريکي و سرماي سخت رخ مي نمايد؟ جان قضيه در همين چرا نهان است. چه چيز او را در غربت نشان مي دهد؟ چه چيزي در اين غربت نهفته است که ادبياتش را در برابر ادبيات آرام و خانه دار و هم وطن دار و مهربان و عامه دوست و روشنفکرپسند پايتخت نشين و جايزه بگير متفاوت مي کند؟

پرسش از غربت نويسنده، چه غربت در وطن يا غربت در سرزمين غريب، پرسشي است اساسي؛ غربت چيست و آن که در غربت مي انديشد و مي نويسد کيست؟ آيا غربت يک مکان جغرافيايي است، يا يک منطقه است يا يک ناحيه يا يک خلوت؟ چه چيزي باعث غربت آدم ها مي شود و اصلاً چطور مي شود که آدمي مي پذيرد خود را از هر آنچه داشته و دارد دور افکنده و «ريشه کن» کند، يعني ريشه خود را از خاک مادر برکند و در جايي ديگر گيرم مرغوب يا نامرغوب

- گويا چندان تفاوتي ندارد - بنشاند و به اميد تنجه زدن و پکاندن خاک، تاريکي هاي سرزميني ديگر را تا مغز استخوان به جان بخرد و زندگي در قلمرو ديگر را به تجربه بنشيند. اين اتفاق ريشه سوز چيست؛ اتفاقي که دامن هدايت، جمالزاده، بزرگ علوي، چوبک، ساعدي، مدرسي، خاکسار، خويي، سردوزامي و بسياري ديگر را گرفته و مي گيرد و خواهد گرفت؟ و زبان...

صورت هاي مهاجرت به طور کلي امري است که در مبحث جامعه شناسي و جمعيت شناسي مطرح است. اين رشته که امروزه در جوامع مختلف با سطوح علمي گوناگون و متنوع مورد استفاده قرار مي گيرد به عنوان زمينه بسيار ارزشمندي در مطالعه جابه جايي هاي انساني، در قلمرو هاي عام جغرافيايي از قبيل «ناحيه اي»، «منطقه اي» و «فرامنطقه اي» شناخته شده است. آنچه در نخستين گام از مطالعه مهاجرت و مهاجرين مي تواند مورد تقسيم بندي علمي قرار بگيرد، بدون شک ويژگي هاي انساني - اجتماعي «مبدأ» و «مقصد» مهاجرت است.

در کنار اين ويژگي هاست که اصلي ترين بخش از شناسنامه هويت و مليت انسان هاي مهاجر در قالب «واقعيت» هاي «بيروني» و «دروني» ايشان، موقعيت و امکان بروز و تجلي اجتماعي مي يابد. بخش گسترده اي از روبنا و زيربناي واقعيت هاي بيروني و دروني هر انسان مهاجر را «زبان» و «متعلقات» آن زبان شامل مي شود. حائز اهميت اينجا است که همراه با صورت پذيرفتن مهاجرت، جابه جايي، نقل و انتقال و در نهايت ماواگزيني انسان مهاجر، «ديرياب» ترين و «دست نيافتني» ترين عنصر جابه جا شده، در قلمروهاي جغرافياي طبيعي و انساني، «زبان» و «کارکرد»هاي فردي - اجتماعي اش است. شايد از اين منظر بتوان به اين نکته نيز اشاره داشت که مهاجرت، به رغم اينکه در ذات خود ايجادگر يک پارادوکس ريشه اي و بينازباني است، اما امکان بروز قابليت هاي نهفته ذهن ها و زبان هاي رويارو در امر مهاجرت را امکان پذير مي سازد. اين مفهومي است که عمده تلاش مرا در نوشته حاضر به خود معطوف داشته است. در اين فرصت سعي خواهم کرد با توجه به عناصر اصلي پويايي زبان و مکانيسم حياتش در مهاجرت، به قابليت هاي مهاجرپذيري و مهاجرفرستي متقابل زبان و ادبيات بپردازم.

پايه هاي اساسي بحث حاضر، در نخستين مرحله بررسي موضوع، قابليت هاي «گفتاري» و «شنيداري» زبان است. همه ما در هر سطح از معلومات عمومي و اختصاصي و از هر طبقه و قشر اجتماعي، به سهم خود بهره برداري هايي از قابليت ها و کارکردهاي زبان داريم. خود ما، هر کدام نيز به وضوح با اين نکته برخورد داشته ايم که در جايي، به ناگاه، محدوده دايره واژگان مان پيرامون موضوعي خاص محدود شده و به انتها مي رسد، در حالي که ذهن مان در تودرتويي هاي خود به دنبال ادامه «گفتار» است، اما هر چه پيشتر مي رود در «تاريکي» هاي خود بيشتر فرو مي رود. شايد جست وجوي بي وقفه ضمير ناخودآگاه مان است که ذهن مان را ترغيب به برداشت از ديگر منابع معرفتي مي کند. از طرفي رفت و بازگشتي که در مسير ذهن اتفاق مي افتد سياهه اي از جابه جايي هاي متوالي و مستمر مفاهيم و معاني را براي خود نگاه مي دارد که مي توان به دفعات از آن بهره برداري کرد.

در جانب اين مسير، واقعيت هايي قرار دارند که به ذهن و زبان هر انسان رنگ و رويي بومي و اقليمي مي بخشند. حال شايد بشود به راحتي از اقليم زبان، بوميت، گستره پوشش انساني، و داد و ستد هاي پاياپايي که به توالي در قلمرو هر زبان انجام مي شود به عنوان مفاهيم کلي بحث مهاجرت با زبان و در زبان نام برد. ناگفته نگذارم که ادبيات در بسط حوزه کارکردي زبان و زايش مفاهيم سهم قابل ملاحظه اي دارد. به طوري که اگر روزي اين قابليت هاي زبان مورد انکار هاي گوناگون و عموماً سليقه اي قرار بگيرد بي شک چيزي از اين اقليم به جا نخواهد ماند به جز معدود واژه هايي براي ساخت و ساز دنياي روزمرگي و روزمرگي ها.

زبان و ادبيات فراتر از آنچه که در قالب واقعيت ها مي تواند به تعريف درآيد يک موجود زنده و شناخته شده است. در زير به طور اجمالي مطالب