
علي شروقي
سال ها قبل، آن سال ها که تازه حس کنجکاوي مان نسبت به پيشينه ادبيات داستاني ايران تحريک شده بود و کتاب هاي نويسندگان مشهوري چون «هدايت» ، «چوبک»، «علوي»، «گلستان» و... را از گوشه و کنار کتابخانه هاي شخصي و گهگاه عمومي پيدا مي کرديم و گاه يک شبه مي خوانديم، در اين گشت و گذارها گاه در لابه لاي مقالاتي که در سا ل هاي چهل و پنجاه راجع به رمان هاي معاصر ايراني نوشته شده بود، چشم مان به عنوان کتاب هايي مي خورد از نويسندگاني که پيش از اين نامي از آنها و کتاب هاشان نشنيده بوديم و پس از آن هم تا سال ها هرچه کتاب هاي اين نويسندگان را حتي در بساط فروشندگان آثار ناياب جست وجو مي کرديم، کمتر ردي از آنها مي يافتيم. چنين شد که خواندن کتاب هايي چون «سفر شب» بهمن شعله ور، «شب هول» هرمز شهدادي، «زير دندان سگ» بهمن فرسي و آثاري از اين دست به آرزويي دست نيافتني بدل شد.
آرزويي که کم کم رنگي از رمز و راز و افسانه به خود گرفت به گونه يي که پيشاپيش، آن کتاب ها را شاهکارهايي پنداشتيم که از خواندن شان محروم مانده ايم و اين محروميت، خود به خود به کتاب هاي ناياب و نويسندگان شان نوعي مشروعيت بخشيد.

وضع به گونه يي شد که وقتي هم که به دشواري به اين کتاب ها دست يافتيم، چنان از خود بيخود شديم که نتوانستيم در «شاهکار» بودن شان ترديد کنيم و در بحث از اين کتاب ها هم به توصيف هايي کلي از آنها مثل «شاهکار بود» و «معرکه بود» و... بسنده کرديم.
کتاب هاي ناياب در ذهن ما به يک نوستالژي غايب بدل شده بودند. حس نوستالژيک هم، هميشه از گذشته غايب اسطوره و افسانه مي سازد و هنگامي که متن در چارچوب اسطوره و رمز و راز قرار گيرد، از جريان سالم و درست نقد خارج مي شود. در واقع، چاپ نشدن برخي از کتاب ها، آنها را از جريان نقدي متکي بر متن خارج کرد و اين ضربه يي بود که بر پيکر بخشي از ادبيات داستاني ايران که گاه در تکنيک عرصه هايي متفاوت از جريان باب روز را تجربه مي کرد و گاهي هم اصلاً به پاي جريان باب روز نمي رسيد، وارد شد. آثار معمولي و خوب هر دو به دليل ناياب بودن، «شاهکار» تلقي شدند و از مناسبات مکتوب نقد به مناسبات شفاهي و محفلي راه يافتند و اين، تشخيص سره را از ناسره دشوار کرد. چرا که کتاب هاي ناياب، مشروعيت خود را از قدرتي بيرون از چارچوب ادبيت متن مي گرفتند. اقتدار اين متون، اقتداري بود که سازوکار خود را نه از درون متن که از جرياني که اتفاقاً ضد اين متون عمل کرده بود، مي گرفت و همچنين از مناسباتي که به واسطه ناياب بودن متن پيش آمده بود. کتاب هاي ناياب به دليل در دسترس نبودن به امري رازواره بدل شدند، امر رازواره يي که از داوري انتقادي تن مي زد. کتاب، به واسطه غياب، ارجاع ناپذير مي شد و بنابراين اگر هم منتقدي مي خواست با رويکردي انتقادي به سراغ اين نوع کتاب ها برود، نمي توانست با ارجاع به متن، حرف خود را مستدل کند و شاهد بياورد.
به فرض استناد هم اگر مي کرد، متن در دسترس همگان نبود. بدين ترتيب کتاب هاي ناياب روزبه روز بيشتر از گفت وگوي انتقادي فاصله مي گرفتند و در هاله يي از رمز و راز فرو مي رفتند. هاله يي که حتي به رغم حضور اتفاقي اين کتاب ها در کتابخانه ها و کتابفروشي ها باز هم آنها را دست نيافتني مي کرد.
رانده شدن به حاشيه و به دنبال آن اقتصاد حاشيه يي بازار سياه که در حاشيه خيابان در شکل عنوان هاي درشتي که با ماژيک آبي روي مقواي سفيد نوشته مي شدند، ادبيت متن را به سود بهاي گزافي که خواننده بايد در ازاي خريد اين کتاب ها مي پرداخت قرباني مي کرد.
اين، بهايي بود که از نظر روحي خواننده را مجاب مي کرد که با «شاهکار» روبه رو است. اگر متن، آن گونه که خواننده مي پنداشت نبود، خواننده ضرر کرده بود و ذهن خواننده پذيرش اين واقعيت را پس مي زد. نوستالژي غياب آنچنان قدرت داشت که اقتدار آن حتي بر آثار داستاني جديد هم تاثير مي گذاشت. چرا که پرداختن به گذشته، مخاطب ادبيات داستاني را از ادبيات امروز و کشف قوت و ضعف هاي آن غافل نگاه مي داشت. ضمن اينکه در هاله اين رمز و راز افسانه يي که پيرامون کتاب هاي ناياب را فرا گرفته بود، ارزش ها و تجربه هاي ادبي و درون متني آثار ناياب قديمي هم به همراه ضعف ها و کاستي هاشان، مثل خود اين آثار به حاشيه رانده شد و آنچه باقي ماند عنواني بود و نامي و در نهايت اظهار نظري کلي و بيشتر برخاسته از همان نوستالژي غياب که بر کتاب ناياب حاکم بود و با نيرويي مرگبار ادبيت آن را به حاشيه مي راند. چنين شد که حتي آثار قديمي تر برخي نويسندگاني که هنوز هم مي نويسند، در نظر برخي خوانندگان و به ويژه خوانندگان غيرحرفه يي رمان، بهتر از آثار جديدترشان تلقي مي شد.
چنان که برخي هنوز رمان هايي چون «بعد از عروسي چه گذشت» و «چاه به چاه» براهني را ارزشمندتر از رمان هاي جديدتر و به مراتب بهتر او (مثل آزاده خانم و رازهاي سرزمين من) مي پندارند.
داوري هايي از اين دست، بيش از آنکه برخاسته از نگاه نقادانه به ادبيات باشد، حاصل همان نوستالژي غياب است و در بيشتر موارد، حاصل همان مقواي سفيد و ماژيک آبي.
هرچند علاوه بر عواملي مثل چاپ نشدن آثار برخي نويسندگان و سردرآوردن اين کتاب هاي به حاشيه رانده شده از حواشي خيابان ها و کتابفروشي ها، گاه رفتارهاي فردي برخي نويسندگان و زندگي شخصي شان خواه ناخواه به شايعات و داوري هاي شفاهي و در نهايت اسطوره سازي راجع به آنها، دامن مي زند. اينجا است که دور ماندن از جنجال هاي رايج همان قدر به نوعي جنجال بدل مي شود که روزگاري در همان سال هاي چهل و پنجاه در مرکز جنجال و هياهو بودن، به نويسنده اعتباري مي بخشيد که شخصيت ادبي او را تحت الشعاع قرار مي داد و کتاب هاي اين نويسندگان اگر هم مخاطب داشت بيشتر به دليل شخصيت بيروني شان بود. اتفاقاً همين مساله در آن سال ها يکي از عوامل ناشناخته ماندن نويسندگاني شد که در مرکز هياهو نبودند و همين ناشناخته ماندن سال ها بعد، از آنها اسطوره ساخت.
مطرح شدن اين نويسندگان به منظور جبران ناشناخته ماندن شان در زمان خود، آنقدرها هم بد نبود، اگر کتاب هاي آنها هم در دسترس بود و از آنها افسون زدايي مي شد. اما اين اتفاق نيفتاد و آن نوستالژي غياب شکل گرفت. اين نوستالژي داوري درباره نويسندگان از يادرفته و آثارشان را بيشتر دستخوش مناسبات شفاهي و احساساتي کرد؛ مناسباتي که ادبياتي را ساخت که مبتني بر کلي گويي بود. کلي گويي هايي که حتي زبان نقد جدي را هم تحت تاثير قرار داد و کمتر کسي به بررسي جدي تر «ادبيت» کتاب هاي از يادرفته پرداخت. حتي به مرور برخي با پنهان شدن در پس پشت کتاب هاي نويسندگان در حاشيه قرار گرفته، شروع کردند به تاختن به نويسندگان مطرح دهه هاي چهل و پنجاه. کار به آنجا کشيد که آثار مطرح دهه چهل به بهانه اعاده حيثيت از آثار از يادرفته، مورد بي اعتنايي قرار گرفتند. برخورد سليقه يي اين بار به گونه يي ديگر، نقدر را به اظهارنظرهاي مغرضانه تقليل داد. اين نشان مي داد که ادبيات در هر دو دوره، مشروعيت خود را از مناسباتي بي ارتباط به خود مي گرفت و جريان جديد گرچه منتقد جريان قبلي بود اما خود نيز از ذهنيت حاکم بر همان جريان پيروي مي کرد. بنابراين حرکتي که شايد در آغاز به قصد از هاله ابهام و بي خبري درآوردن کتاب هاي از يادرفته شکل گرفته بود، در ادامه به اسطوره سازي کشيده شد و حتي عده يي شروع کردند به نوشتن از روي دست نويسندگان غايب و در دسترس نبودن کتاب هاي مورد تقليد قرار گرفته هم کار را آسان کرده بود. آثار به ظاهر آوانگارد فراواني نوشته شدند که در واقع تقليدي بودند از آثاري مثل «نماز ميت» دانشور و قصه هاي فرسي و نعلبنديان و... چرا که تجربه ها مدام گسسته مي شد و قطع ارتباط يک نسل با برخي از آثار ادبي پيش از خود، بعدها، ارتباط با آن آثار را به ارتباطي ناسالم تبديل کرد. ارتباطي توام با شيفتگي که نسل جديدتر را نه فقط از بخشي از ادبيات همان دوره ها که از ادبيات دوران خود هم غافل نگه مي داشت.
خواندن آثار جديد، در برابر عطش خواندن کتاب هاي قديمي جذابيت خود را از دست داد. ماجرا حتي در مورد برخي رمان هايي که فقط يک بار در دهه60 منتشر و پس از آن ناياب شدند هم به همين شکل اتفاق افتاد و هيچ بعيد نيست همين روزها با ناياب شدن برخي کتاب هاي چند سال اخير، تازه يادمان بيفتد که آنها هم «شاهکار» بوده اند و در عوض بي اعتنا از کنار آثار تازه چاپ بگذريم و بگوييم براي خواندن آنها هميشه وقت هست.
کما اينکه اين اتفاق در مورد آثار منتشر شده در خارج از ايران هم در حال رخ دادن است و تب ادبيات مهاجرت هم دارد راه مي افتد و با اين حساب بايد منتظر باشيم که دو روز ديگر ادبيات مهاجرت هم مشمول همان قانوني شود که بر آثار ادبي غيرقابل دسترسي حاکم بوده است. نوستالژي غياب هر روز در شکل و قالب تازه يي رخ مي نماياند و علاوه بر اينکه بر خود متن غايب ضربه مي زند، کتاب هاي تازه را هم به حاشيه مي راند تا اينها هم يک روز نه آن گونه که هستند بلکه براساس آنچه مناسبات برون متني بر آنها حکم مي راند خودنمايي کنند و از گفت وگوي انتقادي مبتني بر متن، سر باز زنند. بدين ترتيب همواره بخشي از تجربه هاي ادبي يک دوران، ناخوانده مي ماند تا تجربه ها و آزمون و خطاها در هر دوره دوباره تکرار شود و ادبيات مدام درجا بزند و دستخوش داوري هاي احساسي شود. داوري هايي بي اعتنا به متن و بيشتر تحت تاثير جنجال هايي که در غياب يک متن پيرامون آن شکل مي گيرد.