شنبه، 13 مرداد 1386 - شماره 1458
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
مروري بر رويکرد منتقدان به کتاب هاي کمياب
نوستالژي غياب

علي شروقي

سال ها قبل، آن سال ها که تازه حس کنجکاوي مان نسبت به پيشينه ادبيات داستاني ايران تحريک شده بود و کتاب هاي نويسندگان مشهوري چون «هدايت» ، «چوبک»، «علوي»، «گلستان» و... را از گوشه و کنار کتابخانه هاي شخصي و گهگاه عمومي پيدا مي کرديم و گاه يک شبه مي خوانديم، در اين گشت و گذارها گاه در لابه لاي مقالاتي که در سا ل هاي چهل و پنجاه راجع به رمان هاي معاصر ايراني نوشته شده بود، چشم مان به عنوان کتاب هايي مي خورد از نويسندگاني که پيش از اين نامي از آنها و کتاب هاشان نشنيده بوديم و پس از آن هم تا سال ها هرچه کتاب هاي اين نويسندگان را حتي در بساط فروشندگان آثار ناياب جست وجو مي کرديم، کمتر ردي از آنها مي يافتيم. چنين شد که خواندن کتاب هايي چون «سفر شب» بهمن شعله ور، «شب هول» هرمز شهدادي، «زير دندان سگ» بهمن فرسي و آثاري از اين دست به آرزويي دست نيافتني بدل شد.

آرزويي که کم کم رنگي از رمز و راز و افسانه به خود گرفت به گونه يي که پيشاپيش، آن کتاب ها را شاهکارهايي پنداشتيم که از خواندن شان محروم مانده ايم و اين محروميت، خود به خود به کتاب هاي ناياب و نويسندگان شان نوعي مشروعيت بخشيد.

وضع به گونه يي شد که وقتي هم که به دشواري به اين کتاب ها دست يافتيم، چنان از خود بيخود شديم که نتوانستيم در «شاهکار» بودن شان ترديد کنيم و در بحث از اين کتاب ها هم به توصيف هايي کلي از آنها مثل «شاهکار بود» و «معرکه بود» و... بسنده کرديم.

کتاب هاي ناياب در ذهن ما به يک نوستالژي غايب بدل شده بودند. حس نوستالژيک هم، هميشه از گذشته غايب اسطوره و افسانه مي سازد و هنگامي که متن در چارچوب اسطوره و رمز و راز قرار گيرد، از جريان سالم و درست نقد خارج مي شود. در واقع، چاپ نشدن برخي از کتاب ها، آنها را از جريان نقدي متکي بر متن خارج کرد و اين ضربه يي بود که بر پيکر بخشي از ادبيات داستاني ايران که گاه در تکنيک عرصه هايي متفاوت از جريان باب روز را تجربه مي کرد و گاهي هم اصلاً به پاي جريان باب روز نمي رسيد، وارد شد. آثار معمولي و خوب هر دو به دليل ناياب بودن، «شاهکار» تلقي شدند و از مناسبات مکتوب نقد به مناسبات شفاهي و محفلي راه يافتند و اين، تشخيص سره را از ناسره دشوار کرد. چرا که کتاب هاي ناياب، مشروعيت خود را از قدرتي بيرون از چارچوب ادبيت متن مي گرفتند. اقتدار اين متون، اقتداري بود که سازوکار خود را نه از درون متن که از جرياني که اتفاقاً ضد اين متون عمل کرده بود، مي گرفت و همچنين از مناسباتي که به واسطه ناياب بودن متن پيش آمده بود. کتاب هاي ناياب به دليل در دسترس نبودن به امري رازواره بدل شدند، امر رازواره يي که از داوري انتقادي تن مي زد. کتاب، به واسطه غياب، ارجاع ناپذير مي شد و بنابراين اگر هم منتقدي مي خواست با رويکردي انتقادي به سراغ اين نوع کتاب ها برود، نمي توانست با ارجاع به متن، حرف خود را مستدل کند و شاهد بياورد.

به فرض استناد هم اگر مي کرد، متن در دسترس همگان نبود. بدين ترتيب کتاب هاي ناياب روزبه روز بيشتر از گفت وگوي انتقادي فاصله مي گرفتند و در هاله يي از رمز و راز فرو مي رفتند. هاله يي که حتي به رغم حضور اتفاقي اين کتاب ها در کتابخانه ها و کتابفروشي ها باز هم آنها را دست نيافتني مي کرد.

رانده شدن به حاشيه و به دنبال آن اقتصاد حاشيه يي بازار سياه که در حاشيه خيابان در شکل عنوان هاي درشتي که با ماژيک آبي روي مقواي سفيد نوشته مي شدند، ادبيت متن را به سود بهاي گزافي که خواننده بايد در ازاي خريد اين کتاب ها مي پرداخت قرباني مي کرد.

اين، بهايي بود که از نظر روحي خواننده را مجاب مي کرد که با «شاهکار» روبه رو است. اگر متن، آن گونه که خواننده مي پنداشت نبود، خواننده ضرر کرده بود و ذهن خواننده پذيرش اين واقعيت را پس مي زد. نوستالژي غياب آنچنان قدرت داشت که اقتدار آن حتي بر آثار داستاني جديد هم تاثير مي گذاشت. چرا که پرداختن به گذشته، مخاطب ادبيات داستاني را از ادبيات امروز و کشف قوت و ضعف هاي آن غافل نگاه مي داشت. ضمن اينکه در هاله اين رمز و راز افسانه يي که پيرامون کتاب هاي ناياب را فرا گرفته بود، ارزش ها و تجربه هاي ادبي و درون متني آثار ناياب قديمي هم به همراه ضعف ها و کاستي هاشان، مثل خود اين آثار به حاشيه رانده شد و آنچه باقي ماند عنواني بود و نامي و در نهايت اظهار نظري کلي و بيشتر برخاسته از همان نوستالژي غياب که بر کتاب ناياب حاکم بود و با نيرويي مرگبار ادبيت آن را به حاشيه مي راند. چنين شد که حتي آثار قديمي تر برخي نويسندگاني که هنوز هم مي نويسند، در نظر برخي خوانندگان و به ويژه خوانندگان غيرحرفه يي رمان، بهتر از آثار جديدترشان تلقي مي شد.

چنان که برخي هنوز رمان هايي چون «بعد از عروسي چه گذشت» و «چاه به چاه» براهني را ارزشمندتر از رمان هاي جديدتر و به مراتب بهتر او (مثل آزاده خانم و رازهاي سرزمين من) مي پندارند.

داوري هايي از اين دست، بيش از آنکه برخاسته از نگاه نقادانه به ادبيات باشد، حاصل همان نوستالژي غياب است و در بيشتر موارد، حاصل همان مقواي سفيد و ماژيک آبي.

هرچند علاوه بر عواملي مثل چاپ نشدن آثار برخي نويسندگان و سردرآوردن اين کتاب هاي به حاشيه رانده شده از حواشي خيابان ها و کتابفروشي ها، گاه رفتارهاي فردي برخي نويسندگان و زندگي شخصي شان خواه ناخواه به شايعات و داوري هاي شفاهي و در نهايت اسطوره سازي راجع به آنها، دامن مي زند. اينجا است که دور ماندن از جنجال هاي رايج همان قدر به نوعي جنجال بدل مي شود که روزگاري در همان سال هاي چهل و پنجاه در مرکز جنجال و هياهو بودن، به نويسنده اعتباري مي بخشيد که شخصيت ادبي او را تحت الشعاع قرار مي داد و کتاب هاي اين نويسندگان اگر هم مخاطب داشت بيشتر به دليل شخصيت بيروني شان بود. اتفاقاً همين مساله در آن سال ها يکي از عوامل ناشناخته ماندن نويسندگاني شد که در مرکز هياهو نبودند و همين ناشناخته ماندن سال ها بعد، از آنها اسطوره ساخت.

مطرح شدن اين نويسندگان به منظور جبران ناشناخته ماندن شان در زمان خود، آنقدرها هم بد نبود، اگر کتاب هاي آنها هم در دسترس بود و از آنها افسون زدايي مي شد. اما اين اتفاق نيفتاد و آن نوستالژي غياب شکل گرفت. اين نوستالژي داوري درباره نويسندگان از يادرفته و آثارشان را بيشتر دستخوش مناسبات شفاهي و احساساتي کرد؛ مناسباتي که ادبياتي را ساخت که مبتني بر کلي گويي بود. کلي گويي هايي که حتي زبان نقد جدي را هم تحت تاثير قرار داد و کمتر کسي به بررسي جدي تر «ادبيت» کتاب هاي از يادرفته پرداخت. حتي به مرور برخي با پنهان شدن در پس پشت کتاب هاي نويسندگان در حاشيه قرار گرفته، شروع کردند به تاختن به نويسندگان مطرح دهه هاي چهل و پنجاه. کار به آنجا کشيد که آثار مطرح دهه چهل به بهانه اعاده حيثيت از آثار از يادرفته، مورد بي اعتنايي قرار گرفتند. برخورد سليقه يي اين بار به گونه يي ديگر، نقدر را به اظهارنظرهاي مغرضانه تقليل داد. اين نشان مي داد که ادبيات در هر دو دوره، مشروعيت خود را از مناسباتي بي ارتباط به خود مي گرفت و جريان جديد گرچه منتقد جريان قبلي بود اما خود نيز از ذهنيت حاکم بر همان جريان پيروي مي کرد. بنابراين حرکتي که شايد در آغاز به قصد از هاله ابهام و بي خبري درآوردن کتاب هاي از يادرفته شکل گرفته بود، در ادامه به اسطوره سازي کشيده شد و حتي عده يي شروع کردند به نوشتن از روي دست نويسندگان غايب و در دسترس نبودن کتاب هاي مورد تقليد قرار گرفته هم کار را آسان کرده بود. آثار به ظاهر آوانگارد فراواني نوشته شدند که در واقع تقليدي بودند از آثاري مثل «نماز ميت» دانشور و قصه هاي فرسي و نعلبنديان و... چرا که تجربه ها مدام گسسته مي شد و قطع ارتباط يک نسل با برخي از آثار ادبي پيش از خود، بعدها، ارتباط با آن آثار را به ارتباطي ناسالم تبديل کرد. ارتباطي توام با شيفتگي که نسل جديدتر را نه فقط از بخشي از ادبيات همان دوره ها که از ادبيات دوران خود هم غافل نگه مي داشت.

خواندن آثار جديد، در برابر عطش خواندن کتاب هاي قديمي جذابيت خود را از دست داد. ماجرا حتي در مورد برخي رمان هايي که فقط يک بار در دهه60 منتشر و پس از آن ناياب شدند هم به همين شکل اتفاق افتاد و هيچ بعيد نيست همين روزها با ناياب شدن برخي کتاب هاي چند سال اخير، تازه يادمان بيفتد که آنها هم «شاهکار» بوده اند و در عوض بي اعتنا از کنار آثار تازه چاپ بگذريم و بگوييم براي خواندن آنها هميشه وقت هست.

کما اينکه اين اتفاق در مورد آثار منتشر شده در خارج از ايران هم در حال رخ دادن است و تب ادبيات مهاجرت هم دارد راه مي افتد و با اين حساب بايد منتظر باشيم که دو روز ديگر ادبيات مهاجرت هم مشمول همان قانوني شود که بر آثار ادبي غيرقابل دسترسي حاکم بوده است. نوستالژي غياب هر روز در شکل و قالب تازه يي رخ مي نماياند و علاوه بر اينکه بر خود متن غايب ضربه مي زند، کتاب هاي تازه را هم به حاشيه مي راند تا اينها هم يک روز نه آن گونه که هستند بلکه براساس آنچه مناسبات برون متني بر آنها حکم مي راند خودنمايي کنند و از گفت وگوي انتقادي مبتني بر متن، سر باز زنند. بدين ترتيب همواره بخشي از تجربه هاي ادبي يک دوران، ناخوانده مي ماند تا تجربه ها و آزمون و خطاها در هر دوره دوباره تکرار شود و ادبيات مدام درجا بزند و دستخوش داوري هاي احساسي شود. داوري هايي بي اعتنا به متن و بيشتر تحت تاثير جنجال هايي که در غياب يک متن پيرامون آن شکل مي گيرد.
مروري بر مجموعه داستان «کجا ممکن است پيدايش کنم»
هرچه بادا باد
عليرضا غلامي

gholami57@gmail.com

حالا يک نفر ديگر به نويسندگان ادبيات ژاپني در ايران اضافه شد. او هاروکي موراکامي است. ظاهراً نويسنده گمنامي هم نيست و براي خودش در ادبيات جهان جايگاه خاصي پيدا کرده. يکي از منتقدان روزنامه گاردين درباره اهميت آثار موراکامي نوشته در ادبيات انگليسي و امريکايي معاصر کسي به اعتبار او وجود ندارد. کتاب هاي او که هم داستاني هستند و هم غيرداستاني از قرار معلوم تا حالا به 16 زبان ترجمه شده و فروش خوبي هم داشته اند طوري که بحث تيراژهاي ميليوني در ميان است. ولي اصلاً قرار نيست وقتي از يک نويسنده ژاپني صحبت مي کنيم ياد فيلم هاي ژاپني و شخصيت هاي آنچناني بيفتيم. اتفاقاً همين مساله براي آقاي نويسنده کمي دردسر شده و حتي از طرف برخي نويسندگان چشم بادامي مورد قهر واقع شده.

واقعيت اين است که شخصيت هاي موراکامي در اين چند داستان هيچ کدام مشخصه يک فرد ژاپني را ندارند. اگر اسم نويسنده را از روي آنها برداريم و کسي نداند که يک ژاپني آنها را نوشته نمي توان تشخيص داد که شخصيت ها مربوط به کشور سامورايي ها باشند. اين شخصيت ها مي توانند يک فرد کاملاً اروپايي يا امريکايي باشند. از طرف ديگر فضايي که شخصيت ها در آن رفت و آمد مي کنند يک فضاي ژاپني نيست. آنها يا در آپارتمان هستند يا با ماشين در رفت و آمد هستند يا در رستوران ها و هتل ها مي چرخند. فضايي که مخصوص به يک فرهنگ امروزي نيست و در تمام جوامع مصداق دارد.

اين دو ويژگي فضا و شخصيت ها داستان هاي موراکامي را بي شباهت به داستان هاي ريموند کارور نمي کند. البته اين چيزي نيست که خود موراکامي هم آن را مخفي کند. خودش در اين باره مي گويد؛ «اولين باري که داستان هاي ريموند را خواندم شوکه شدم. مثل رعد و برق بود. به خودم گفتم او نويسنده محبوب من است. سبک او صادق و صميمي است. اين سبکي است که من مي ستايم.» شخصيت هاي موراکامي يک ويژگي ديگر هم دارند. آنها خونسردند. واکنش تندي نسبت به حوادث دور و بر خود نشان نمي دهند. از طرف ديگر تنها هستند. رابطه عميقي با شخصيت هاي ديگر داستان ندارند. هر چند نسبت ميان آنها خيلي نزديک است، مثلاً زن و شوهرند يا مادر و فرزندند يا دوست هستند. در داستان هاي موراکامي روابط خيلي عميقي نمي بينيم. آخرين داستان اين مجموعه عنوان «خواب» دارد که راوي آن يک زن خانه دار است. او دچار يک مشکل بي خوابي است ولي نه به همسرش مي گويد و نه به فرزندش. هرکدام از آنها هم سرشان به کار خودشان است و اين ميز ناهار و شام و صبحانه است که آنها را کنار هم جمع مي کند. جمعي که هر کدام از آنها دنياي خاص خودشان را دارند و زن در ميان آنها کلاً تنها به نظر مي رسد. از طرف ديگر ويژگي خونسردي اين شخصيت را مي توان در داستان هاي ديگر اين مجموعه ديد. در واقع شخصيت اصلي در داستان «خواب» به يک مشکل در ارگانيسم طبيعت انساني برخورده است. هيچ انساني بي نياز از خواب نيست و اگر به بي خوابي دچار شد بايد به فکر درمانش بيفتد. شخصيت موراکامي برعکس اين حرف ها عمل مي کند. او حتي از بي خوابي انرژي مي گيرد. نه به فکر اين است که آن را درمان کند و نه البته به فکر اينکه اين بي خوابي را تشديد کند تا مثلاً رکوردي در اين زمينه به دست آورد. کاملاً خونسرد و بي خيال. شخصيت هاي موراکامي انگار همه پيرو اين شعارند که «هر چه بادا باد». به هيچ وجه دنبال تاثيرگذاري نيستند و البته تاثيرپذير هم نيستند. اصلاً شخصيت هاي او در يک فضايي قرار مي گيرند که خواننده تصور مي کند در ادامه داستان اتفاقي خواهد افتاد. ولي اين اتفاق اصلاً نمي افتد. در «سگ کوچک آن زن در زمين» داستان از زاويه ديد اول شخص مرد روايت مي شود. او ظاهراًً براي گذراندن تعطيلاتش به يک هتل رفته است.

هتل غير از او و يک زن جوان ديگر هيچ مشتري ديگري ندارد. آنها با هم خوش وبش هاي زيادي مي کنند. حتي گذشته هاي زن در چند مرحله کاويده مي شود ولي تمام اين روابط در سطح مي ماند و به عمق نمي رسد. اين رفتارهاي شخصيت هاي موراکامي خواننده را به ياد برخي از شخصيت هاي کامو به ويژه در بيگانه مي اندازد. آنجا اگر قرار است «مورسو» محکوم شود، خواننده انتظار دفاعي يا چيزي مثل اين را دارد. ولي مورسو اصلاً کاري با اين انتظارات ندارد و خونسردانه به محکمه و سلول خودش مي آيد و مي رود. شباهت شخصيت هاي موراکامي با شخصيت هاي کامو در اينجا است. اما تکرار زندگي به شکلي خسته کننده از تصويرهاي ديگر اين چند داستان است. اين تکرار تا جايي است که شخصيت ها يک زندگي ماشيني پيدا مي کنند. حتي در داستان «سگ کوچک آن زن در زمين» درست است که شخصيت داستان براي گذراندن تعطيلات به کنار دريا رفته است ولي آنجا هم اين تکرار خسته کننده زندگي روزمره گريبان شخصيت هاي موراکامي را رها نمي کنند. جالب اينجا است که نويسنده اين فضاي تکرار را در روزهاي باراني خلق مي کند. باراني که چند روز پشت سر هم آمده و آنقدر تکرار شده که ديگر معلوم نيست هوا مي بارد يا نمي بارد.
شعرهاي فرهاد پيربال
«مانيفست يک نفره پناهنده شماره33333» گزيده يي است از اشعار «فرهاد پيربال» که با ترجمه«فرياد شيري» منتشر شده است. «پيربال» از شاعران و نويسندگان چهل و پنج ساله کرد است. در سال 1961 در اربيل به دنيا آمده و داراي دکتراي زبان و ادبيات است. پيربال شاعر و نويسنده يي اجتماعي است و طنز و بازي هاي زباني از ويژگي هاي آثار او است. آنچه مي خوانيد شعري است با عنوان «قرار» که در اين کتاب آمده است؛ صداي باد مي آيد/ از چهار سوي خانه ام/ با حسرتي سرخ و غريبانه/ از پنجره سماع درختان را مي نگرم؛/ دنيا سبز است/ يکسره سبز،/ هيهات و هزار افسوس که/ ميان زمين و هر برگ سبز/ وعده ديداري هست/ از چهار سوي خانه ام/ صداي باد مي آيد.
تاريخ مختصر هنر ايران
«ديباچه يي بر هنر ايراني اسلامي» هفدهمين کتاب از مجموعه آثار هنر اسلامي است. دکتر مهناز شايسته فر در اين کتاب که به صورت مصور منتشر شده است، به طور اجمالي به تاريخ هنر ايران از زمان ظهور اسلام تا سده هاي متاخر اسلامي پرداخته است. شايسته فر نيز مانند ديگر پژوهشگران حوزه هنر اسلامي به موازات آثار تجسمي و هنرهاي دستي به معماري دوره هاي مختلف نيز پرداخته است. کيفيت چاپ عکس ها و کاغذ گلاسه از ديگر ويژگي هاي اين کتاب است که با بياني ساده و مختصر به شرح ويژگي هاي هنر ايراني اسلامي مي پردازد.

همچنين به نظر مي رسد که کتاب ديباچه يي بر هنر ايراني اسلامي علاوه بر محققان و دانشجويان بتواند مورد استفاده علاقه مندان غيرمتخصص نيز قرار بگيرد.
اتللوي ايراني
پنجمين مجموعه داستان اسدالله عمادي، داستان نويس، شاعر و پژوهشگر مازندراني منتشر شد. عمادي پنجاه و هفت ساله که فارغ التحصيل رشته ادبيات است در ده داستان کوتاه مجموعه «مرده ها را کجا چال کنيم؟» با زباني ساده و داستان هايي پر از گفت وگو مضاميني از زندگي روزمره را پرداخته است.

داستان هاي اين مجموعه يادآور تجربه هاي دهه هاي گذشته داستان نويسي فارسي است يا داستان هايي است که گاه در جلسه ها و کارگاه هاي داستان نويسي مي خوانيم.

قسمتي از داستان اتللوي ايراني را از اين مجموعه مي خوانيم؛«اگر اين داستان را مي نويسم، به اين علت نيست که داستاني بنويسم بلکه مي خواهم زندگي کسي را بنويسم که برخلاف ميل دروني اش، خود، قهرمان يکي از داستان ها شد.»
يک رمان کوتاه
«دايره هاي آبي» ششمين اثر داستاني محمود بدرطالعي است. اين داستان نويس پنجاه و هشت ساله تاکنون آثاري چون ساتل ميش، بمباران و چه روزي، چه آفتابي را منتشر کرده است و داستان ها و نمايشنامه هايي هم زير چاپ دارد. دايره هاي آبي رمان نود و يک صفحه يي است متشکل از سي و نه فصل کوتاه.

در شرايطي که آثار داستاني فارسي ناشران تهراني براي انتشار با مشکل روبه رو هستند، پرکاري ناشران شهرستاني مثل فرهنگ ايليا که در رشت فعاليت مي کند، قابل توجه است.
درباره «نقاشي روي چوب»
مشق شب آقاي برگمان
مهدي ميرمحمدي

چهره سينماگر «اينگمار ارنست برگمان» هميشه شفاف تر از چهره تئاتري او بوده است. دو دليل را براي اين نکته مي توان در نظر داشت يکي پيوند مفهوم تکثر با رسانه سينما است که باعث مي شود که يک اثر سينمايي امکان بيشتري براي خوانده شدن داشته باشد و نکته ديگر مربوط به ديدگاه هاي تئاتري برگمان است. در قرن بيستم بيشتر آن نام هايي در معناي تئاتر مطرح شدند که رويه يي تجربي در پيش گرفتند و در فکر انداختن طرحي ديگر بودند. از همين رو نام هايي همچون «گردون گريک»، «مايرهولد»، «برشت»، «پيتر بروک»، «گروتفسکي»، «پيتر شومان»، «تادئوس کانتور» و... به عنوان چهره هاي برتر رسانه تئاتر مورد بررسي و خوانش قرار مي گيرند. اما برگمان در حوزه تئاتر از جنس اين نام ها نيست. تضاد عجيبي در کارنامه کاري او وجود دارد. او در عالم سينما جلوتر از زمانه خود گام برمي داشت (و حتي اشاره مي کرد که آرزو دارد روزي فيلمي دوساعته بسازد که از آغاز تا پايان شامل يک کلوزآپ از بازيگر فيلم باشد) اما در تئاتر هيچ گاه روي خوشي به ديدگاه هاي تجربه گرا نشان نمي داد و اين را به وضوح مي توان در لابه لاي نظريات تئاتري او در کتاب زندگينامه اش (فانوس خيال) جست وجو کرد. او در توضيح تجربيات تئاتري اش در کشور آلمان مي گويد؛ «هيچ تئاتري چون تئاتر آلمان، چنين دچار هرج و مرج و سوال برانگيز نيست. به استثناي شايد تئاتر لهستان.» که مي تواند اشاره يي باشد به تئاتر تجربه گراي گروتفسکي و کانتور در لهستان.يا در جايي مي گويد؛ «تئاتر من به سال هاي 1950 و معلمان من به سال هاي 1920 تعلق دارند. اين بينش مرا هوشيار و بي قرار کرد. من مي بايست مفاهيم اصلي و تجربيات مهم را جدا کنم. راه حل هاي کهنه را بدون آنکه ضرورتاً با راه حل هاي جديد جايگزين کنم، در هم بشکنم.» او حتي زماني که تصميم به نوآوري مي گيرد از راه حل هاي جديد دوري مي کند. از سويي ديگر از او مي توان به عنوان يکي از مهمترين تحليلگران آثار «آگوست استريندبرگ» ياد کرد که اين تحليل ها حتي در فيلم هاي او نيز انعکاس پيدا مي کند. وقتي در پايان فيلم «فاني و الکساندر» مديريت يک تالار تئاتر در اختيار زنان خانواده قرار مي گيرد و آنها صحبت از اجراي آثار استريندبرگ مي کنند، برگمان تحليل متفاوت خود از آثار استريندبرگ را نمايش مي دهد و در نقطه مقابل تحليل آشناي «استريندبرگ ضد زن» قرار مي گيرد. نمايشنامه «نقاشي روي چوب» تنها نمايشنامه ترجمه شده از اينگمار برگمان به فارسي است که در سال 1352 توسط «قاسم صنعوي» از زبان فرانسه ترجمه شده. از ديگر نمايشنامه هاي برگمان مي توان به نمايشنامه هاي «روز بسيار زود به پايان مي رسد»، «من مي ترسم» و... اشاره کرد. برگمان اين نمايشنامه را براي شاگردان مدرسه عالي تئاتر نوشت که در سال 1954 در تئاتر سلطنتي استکهلم روي صحنه رفت.

نکته مهم اينکه فيلمنامه «مهر هفتم» نتيجه بازخواني برگمان از اين نمايشنامه است. عنوان نمايشنامه آنچنان که راوي نمايش مي گويد، اشاره به يک نقاشي روي چوب مربوط به قرن 13 ميلادي دارد که در يک کليساي روستايي در سوئد واقع شده است و موضوع آن طاعوني است که در آن دوران در اروپا شيوع پيدا کرده بود. نمايش به همراه شدن اتفاقي چند شخصيت در آن دوران مي پردازد که در نهايت به ملاقات با مرگ مي رسند. نمايشنامه به لحاظ درونمايه تمامي مولفه هاي آشناي برگمان (مرگ، ايمان، زن) را در خود دارد اما به لحاظ ساختار شبيه به يک اتود نمايشي است؛ مشق شبي که قرار است در جايي ديگر به نتيجه برسد و چنين مي شود که مهر هفتم نسخه گسترش يافته نقاشي روي چوب است. برگمان ابعاد شخصيت ها و داستان را در فيلم مهر هفتم گسترش مي دهد، از همين رو در مقام مقايسه طرح داستاني و حتي شخصيت هاي فيلم در مقابل طرح داستاني نمايش خود را چند لايه نشان مي دهد. هرچند مرگ يکي از شخصيت هاي اصلي فيلم است (که در قالبي انساني تجسم پيدا مي کند) اما در نمايشنامه هيچ گاه روي صحنه حضور پيدا نمي کند و به شکل غيرمستقيم در صحنه معرفي مي شود. ايده رقص نهايي فيلم که به رقص مرگ معروف است در نمايشنامه نيز وجود دارد. در انتهاي نمايشنامه مي خوانيم؛ «ارباب بزرگ از ما دعوت مي کند برقصيم؛ او مي خواهد که ما دست هاي مان را بگيريم و به اين ترتيب ما به صورت زنجيري دراز مي رقصيم.» تصوير سازي برگمان از اين لحظه در فيلم به يکي از ماندگارترين تصاوير تاريخ سينما تبديل مي شود. يکي از نکات عجيب نمايشنامه استفاده برگمان از جملات قصار است. براي مثال، «يونس؛ عشق شکلک خسته کننده يي است که به يک خميازه ختم مي شود. در اين دنيا اگر همه چيز ناقص باشد، عشق بي نقص ترين ناقص ها است.» برگمان در فيلم هايش حتي در پيچيده ترين و فلسفي ترين لحظات، خود را پشت جملات قصار پنهان نمي کند اما در نقاشي روي چوب مدام براي گريز از ضعف اثر خود به جملات قصار اين چنيني پناه مي برد.اين پناه بردن به کلام را در ارتباط با شخصيت دخترک تکفير شده نيز در نمايشنامه مي بينيم. تک گويي اين دختر يکي از مهمترين بخش هاي نمايشنامه است اما در فيلم، برگمان اين کلام وهم آميز و رمزگونه را از اين شخصيت مي گيرد و بدون چنين کلامي شخصيتي آلوده به وهم و به يادماندني خلق مي کند. خواندن نقاشي روي چوب در اين روزها بيش از آنکه پاسخگوي احساسات نوستالژيک ما راجع به آقاي برگمان باشد، در خوانشي موازي با فيلمنامه مهر هفتم مي تواند يک کلاس درس تمام عيار محسوب مي شود. چه چيزي را از اين خوانش مي توان آموخت؟ بي شک گسترش دادن و عميق تر شدن را. اين هم مشق شب آقاي برگمان براي ما.
عناوين اين صفحه
نوستالژي غياب
هرچه بادا باد
شعرهاي فرهاد پيربال
تاريخ مختصر هنر ايران
اتللوي ايراني
يک رمان کوتاه
مشق شب آقاي برگمان

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام