ايوب آقاخاني*

آقاي من که تو باشي، اينها همه برنامه هاي سرگرم کننده لاله زاري است و ختم غائله. عده يي خواهند ماند، بي برنامه و خسته و رنج کشيده و نعشي را رو به قبله دراز خواهند کرد که خود نمي دانند پيکر بي جان «تئاتر» است يا «تعهد» يا «هنر» يا «روح هنري» ... که هرچه هست بدجوري روي دست شان خواهد ماند. دعواي I.T.I (آي .تي .آي) کانه دعوا بر سر لحاف است، (حالا لحاف که، بماند،) اساس اين ماجرا چندان اتفاق بزرگي نيست که حالا جمعي شمشير ببندند و خفتان بپوشند و نيزه و سپر دست گيرند و بشتابند تا حق و مالکيت آن را به دست آورند. همه جاي جهان - جز چند جاي معدود - I.T.I در اختيار بخش خصوصي و تئاتر خصوصي است با حداقل نسبت دولتي، حالا در اين بلاد که تئاتر خصوصي هنوز معناي روشني ندارد، آي . تي. آي اش هم دولتي است. به همين سادگي، از من مي شنويد؟ «I.T.I» بايد دست صنف تئاتر باشد - خانه تئاتر ايران؟،- به شرطي که اين صنف، خود، دست در جيب دولت نداشته باشد. وقتي دارد و از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارتزاق مي کند، اين بحث «کان لم يکن» تلقي شده، پرونده بسته است. بهتان برنخورد، رگ گردني نشويد و چشم براي من سفيد نکنيد که هيچ حوصله اش در من نيست. شفاف تر از اين؟، بس کنيد آقايان، چنين است که به هر طرف نگاه مي کني قافله يي راه افتاده است براي افسار کردن اين رخش ما (تئاتر) که خسته است و ديگر ناي رميدن برايش نمانده، اما تئاتر ما را نااهلان که هيچ، حتي متوليان اش با نزاکت لگد مي زنند تا خيرش را يک در دنيا و صد در آخرت ببرند و کسي هم نيست، بگويد؛«بروتوس، توهم؟،» وگرنه اين توي «آقاخاني» هيچ کاره اين ميانه چه کاره يي که نمايشنامه ات را در ميانه، زمين بگذاري و پا برهنه به ميدان بيايي و خود را به اين شکل بد سپر بلاي تئاتري بکني که پيش چشم همه به گدايي و عجز افتاده؟
به خدا خسته ام، آقايان مي خواهيد I.T.I را خصوصي کنيد؟ مي خواهيد از چرخه دولتي خارجش کنيد؟ خود چرخان و خودگردان شويد، نيستيد عزيزان، نيستيد، هر وقت شديد باد غبغبتان را خواهم ديد، فعلاً بادش فقط مرا مي خنداند، اين O.G.Nها در سرتاسر جهان حق عضويت مي پردازند و هستند. بخش خصوصي بپردازد و باشد. اگر نمي تواند اين همه صوت و بوق و حرف و کلمه نمي خواهد. I.T.I در اينجا، مثل تئاترمان دولتي است.خب عزيزان، بعدي، سوژه بعدي تان براي مشاجره و خوش رقصي و هياهو چيست؟ منتظريم.
ما ديگر عادت کرده ايم که عده يي لباس قرمز بر تن کشيده و مسلط بر زبان زرگري در باب هنر و تئاتر بنويسند و آن گونه بنويسند و بگويند که توگويي تعيين تکليف مي کنند و راي اعتماد مي گيرند. سالياني است اين باب تبديل به قالبي براي نشان دادن جاي دوست و دشمن شده و در مطبوعات مان جاافتاده.قطعاً همه مي دانيد که يکي از نشانه هاي روزگار ملتهب و پر مساله، سنگ را بستن و سگ را گشادن است،ولي آقا، نه گمان کني که مي خواهم ميان دعوا نرخي معين کنم يا دست گدايي در دست ناکسان و کسان بگذارم؛ يا که حتي گوشه چشمي به لطف و عنايت آقايان دوخته باشم که مي دانم همه چيز گاهي به يک بازي شبيه مي شود؛ و حاشا که براي اين رقاص بازي ها تره هم خرد نمي کنم. مشغول باشيد، راهي پيدا کنيد براي آن که هرکجا پا داد، تئاتر رنجور ما را کنار رينگ بيندازيد و ضربه کش کنيد.
واقعاً در اين دعواها کسي قلبش براي تئاتر هم مي تپد؟ قلب دوستاقبانان مبدل مي تواند براي تئاتر بتپد؟ حاشا و کلا، خسته ام آقايان، خسته،
* نويسنده، کارگردان و مدرس تئاتر