
| مجيد نفيسي» از کم سن و سال ترين اعضاي جنگ اصفهان است. کسي که «يونس تراکمه» از او به عنوان «شاعر ژنتيک» ياد مي کند و خاطرات سال هاي دور «ابوالحسن نجفي» او را وامي دارد تا با شنيدن نام اين شاعر، لحظه يي مکث کند و سري تکان دهد که؛ «استعداد غريبي بود».در شماره نخست جنگ اصفهان - تابستان 1344 - دو شعر «بدرود» و «گل هاي مصنوعي» وي با اين پيشاني نوشت منتشر مي شود؛ مجيد نفيسي 13 سال دارد. کلاس اول دبيرستان، يک سال مي شود که شعر مي نويسد... ما با «نفيسي» 56 ساله به گفت وگو نشسته ايم. گفت وگويي که ما را به شهرکي در غرب لس آنجلس پيوند مي دهد. |
پيش از هر چيز بفرماييد که شما به چه طريقي با جريان شعر و ادبيات آشنا شديد؟
تقريباً بيش از 20 سال پيش که به امريکا مهاجرت کردم، برادرم «حميد» دفترچه يي را به من داد که در يازده سالگي به وي تقديم کرده بودم و مجموعه شعر هايي را که در 10 ،11 سالگي نوشته بودم، شامل مي شد. هنوز هم آن دفترچه را دارم. من نوشتن شعر را از همان سنين شروع کردم و بيشتر تحت تاثير کتاب «نمونه هاي شعر آزاد» بودم که زيرنظر «سيروس طاهباز» و از سوي انتشارات کتاب هاي جيبي منتشر شده بود. به اين ترتيب من با شعر نو آشنا شدم و شعر هايي که در آن زمان نوشتم، تحت تاثير«فروغ» و «نيما» است. اولين شعر با عنوان «سرود يک گاريچي»، به «آي آدم هاي» نيما بسيار شباهت دارد. وقتي که 14 ساله شدم و به دبيرستان «سعدي» آمدم، برادر بزرگ ترم،«مهدي» که در سال سوم دبيرستان بود، معلم انشايي به نام «محمد حقوقي» داشت. شعر «حقوقي» را من در شماره پنجم «آرش» که «سيروس طاهباز» منتشر مي کرد، ديده بودم. «مهدي» دو تا دفتر شعر مرا به «حقوقي» داده بود و «حقوقي» خواسته بود که به ديدنش بروم... يادم مي آيد که آن روز از پله هاي دبيرستان سعدي با ترس و لرز بالا رفتم. دم در کلاس «حقوقي» را براي اولين بار ديدم. با آن سبيل ها و لباس مرتب. هميشه خوش لباس بود. در هر حال، از من خواست به خانه اش بروم و فکر مي کنم آن جلسات، شروع جلساتي بود که در آينده قرار بود تبديل به جنگ اصفهان شود.
اولين باري که من وارد اين جمع شدم آخرهاي جلسه شان هم بود،«هوشنگ گلشيري»، «محمد کلباسي»، «م. رستميان» و «فريدون مختاريان» را ديدم.
اول بگويم که من از ابتدا خيلي به «والت ويتمن» علاقه مند بودم و تحت تاثير کتابش «برگ هاي علف» ترجمه «محمد علي اسلامي ندوشن» قرار داشتم که «انتشارات سخن» منتشر کرده بود و هنوز هم اين تاثير با من هست. در 12 سالگي شعري نوشته بودم با عنوان «مرثيه يي براي وجودم» و در همان جلسه، چون نور اتاق کافي نبود، چراغي آوردند تا من بتوانم از پشت عينک ته استکاني ام اين شعر را بخوانم. پس از آن ديگر هفته يي نبود که من بعد از مدرسه به خانه «حقوقي» نروم. باري، «حقوقي» روي من تاثير زيادي گذاشت. او طبع بسيار ملايمي داشت. در آن زمان، هم او و هم «هوشنگ گلشيري» هر دو شاعر بودند. البته «گلشيري» هم داستان مي نوشت و هم شعر و هر دو تحت تاثير «م. اميد» بودند. اگر به اولين شعري که از گلشيري با عنوان «تخت سمنبر» در جنگ اول چاپ شده است، توجه کنيد، اين تاثير را مي بينيد. اما حقوقي داشت به شعر «م. آزاد» متمايل مي شد. به هر حال، من به اين طريق با اهالي جنگ آشنا شدم و در شماره نخست آن، دو شعر از من چاپ شد. يکي «بدرود» که من هنوز آن شعر را به عنوان شعري که امضاي من پاي آن است و هويت شعري مرا نشان مي دهد، دوست دارم. با وجود اينکه در اولين دفتر شعرم که با عنوان «در پوست ببر» و توسط انتشارات «اميرکبير» منتشر شد، آن را چاپ نکردم. به هرحال، من فکر مي کنم هر شاعري نگاه مشخصي به دنيا دارد و اين نگاه را مي توان در کار او از ابتدا تا انتها ديد. در آن مجموعه، شعر ديگري هم از من با عنوان «گل هاي مصنوعي» چاپ شد که تحت تاثيرمجموعه شعر «آه، بيابان» محمدعلي سپانلو بود. من در آن دوران، به اشعار «سپانلو» به خاطر تاملش در تاريخ و زندگي محلي مردم ايران توجه داشتم و نيز از سوي ديگر، من خيلي تحت تاثير«جلال آل احمد» و کتاب هاي «تک نگاري» اش و از جمله «تات نشين هاي بلوک زهرا» بودم. به همين خاطر اولين کتاب تک نگاري ام را درباره دهکده «پوده»، زادگاه پدرم، نوشتم و هيچ وقت هم اين نگاه را نسبت به زندگي مردم و اشعار فولکلور آنها از دست ندادم و خوشبختانه هنوز هم اين نگاه ادامه دارد.
کار ديگري که به همراه سه دوست ديگرم، در ارتباط با «محمد حقوقي» انجام داديم، تشکيل يک جلسه ادبي در دبيرستان «سعدي» بود و نيز يک روزنامه ديواري در همين دبيرستان به وجود آورديم که من، آن را تايپ کردم و يادم مي آيد که در شماره اولش، شعر هاي «نيما يوشيج» را زديم و بيشتر از دو سه شماره هم دوام پيدا نکرد و توسط اولياي مدرسه بسته شد. در اين انجمن ادبي، «حقوقي» يک بار درباره «صادق هدايت» صحبت کرد. در مقابلش ما معلم فيزيکي داشتيم که آمد و در مورد «هدايت» و اينکه جوان ها را چطور به خودکشي ترغيب مي کند، حرف زد. در هر صورت اين انجمن هم، توسط اولياي مدرسه تحمل نشد و پس از مدتي آن را بستند.
شنيده هاي من حاکي از آن است که گارد جنگ اصفهان بسته بوده و آدم ها براي ورود به اين حلقه انتخاب مي شدند. از سوي ديگر شما در آن زمان به لحاظ سني کوچک ترين فرد جنگ بوديد. نوع برخوردها چگونه بود و جنگ چه آموزه هايي براي شما داشت؟
درست است. من کوچک ترين فرد جنگ بودم و جلسات جنگ به طور مرتب، هفتگي يا ماهانه نبود. در دوره هاي مختلف متفاوت بود. گاهي هم براي مدت طولاني جلسه يي در کار نبود و گاهي هم امکان داشت به صورت هفتگي و پشت سر هم در خانه افراد مختلف برگزار شود.اغلب، جلسات غروب جمعه تشکيل مي شد. با چاي و تنقلات شروع مي شد و بعد هم، افراد کارشان را مي خواندند و بعد هم هر کسي که نظري داشت، بي پروا در باره آن کار حرف مي زد. سپس، صاحب اثر در مورد کارش صحبت مي کرد. براي انتخاب و چاپ آثار، در جنگ اصفهان، اغلب «هوشنگ گلشيري»، «ابوالحسن نجفي» و «محمد حقوقي» نظر مي دادند. يادم مي آيد در شماره دوم «جنگ اصفهان» از من کاري چاپ نشد و تنها باري هم بود که جلسه در خانه «نجفي» تشکيل شد. خانه او هم مانند «حقوقي»، اندروني و بيروني داشت. يادم مي آيد که در آن جلسه، «گلشيري» رو کرد به «نجفي» و گفت؛ «مجيد حسابي کار نمي کنه، و اين دفعه ازش کاري چاپ نمي کنيم». من شعري داشتم از زبان يک بچه لري که از قبيله شان رانده شده بود و خيلي دوستش داشتم. گفتم؛ «خب، اين شعر را از من چاپ کنيد.» به هرحال، در آن شماره چيزي از من چاپ نشد و در شماره سوم شعر ديگري با عنوان «کودکي که اسفندچينان مي گذشت» از من منتشر شد.اولين شماره جنگ که به دست من رسيد، بعدازظهري بود که من به خانه «حقوقي» رفته بودم. «حقوقي» دو نسخه از دفتر اول جنگ اصفهان را به من داد و من تا به خانه خودمان برگردم، چندين بار در جاهاي مختلف از دوچرخه پياده شدم و شعر خودم را خواندم. از نظر حسي هيچ چيزي زيباتر از اين نيست که تو اولين کارت را در يک نشريه ببيني. اين آدم را ارضا مي کند. هيچ وقت فراموش نمي کنم اولين باري که شعر من با عنوان «براي سنگ صبور» در شماره سيزدهم آرش چاپ شد - همان شماره يي که «تنها صداست که مي ماند» فروغ هم در آن منتشر شد - و دو نسخه از اين شماره را «سيروس طاهباز» و همسرش «پوران صلح کل» براي من فرستادند. پدرم که مجله را ديد، شادي از چشمانش مي ريخت و اين شادي براي من از هر چيز ديگري زيباتر بود. به هرحال، اما از شماره سوم جنگ اصفهان، نوشته که درباره برخورد با شعر جديد ايران است و از شماره سوم است که جنگ اصفهان، شکل واقعي خودش را پيدا مي کند...
«شکل واقعي» يعني چه؟
از شماره دوم «ابوالحسن نجفي» حضور داشت. پيش از آن او در فرانسه زندگي مي کرد. برخي از کساني که جنگ اصفهان را تشکيل مي دادند و هوشنگ گلشيري به طور مشخص، جزء گروه نود و دو معلم بودند که در رابطه با حزب توده دستگير شدند و به زندان افتادند و بعد از مدتي آزاد شدند. اما به لحاظ فلسفي، همان تفکر سنتي مارکسيستي را داشتند و از لحاظ سبک نگارش، نوعي از رئاليسم اجتماعي در کارهاي شان ديده مي شد. توجه کنيد به اولين داستاني که با نام «دهليز» از «گلشيري» در شماره اول جنگ اصفهان چاپ شده که کاملاً در زمره داستان هاي رئاليسم اجتماعي است.و خلاصه، «ابوالحسن نجفي» با خودش تفکر اگزيستانسياليسم «سارتر» و ديدگاه فلسفي يي را آورد که «سارتر» و «سيمون دوبوار» و«آلبر کامو» نسبت به ادبيات و به عنوان ادبيات متعهد، مطرح کرده بودند. کتاب اولي که دوست نزديک «ابوالحسن نجفي»، زنده ياد «دکتر مصطفي رحيمي»، با عنوان «اگزيستانسياليسم و اصالت بشر» ترجمه کرده بود، ديدگاه فلسفي دهه چهل ايران را نشان مي دهد؛ ديدگاهي که جبرگرايي تاريخي را رد مي کند. اين کتاب را «ژان پل سارتر» براي ساده نگاري و ساده فهمي اگزيستانسياليسم نوشته است و نکته مهمش اين است که هنرمند يا هر فردي بايد تعهد اجتماعي داشته باشد. اما اين تعهد، نه يک تعهد حزبي که يک التزام فردي است. تعهدي که هر فرد بايد نسبت به جامعه احساس کند. همين جا است که تفکر «سارتر» با تفکر ليبراليسم غرب و احترام به حقوق و آزادي هاي فردي ارتباط پيدا مي کند. نکته ديگر، درباره خاستگاه اجتماعي جنگ اصفهان است. پيش از آن، در اوايل دهه 40 بيشتر مطبوعات ادبي ما در تهران منتشر مي شد؛ اما از سال 1343 به اين طرف در شهرستان هاي مختلف مثلاً «بازار رشت» توسط صالحپور در رشت،«سهند» فکر مي کنم توسط مفتون اميني در آذربايجان، «ويژه هنر و ادبيات جنوب» توسط منصور خاکسار و يارانش در آبادان منتشر مي شود و... (من در مقاله «نشست هاي شنبه؛ تجربه ده ساله يک جرگه ادبي در لس آنجلس» که خلاصه يي از آن در يکي از آخرين شماره هاي «آدينه» چاپ شده توضيح بيشتري داده ام). ضمناً به وجود آمدن نشريات ادبي در شهرستان ها با تحولات اجتماعي در آن دوران و به خاطر اصلاحات ارضي و زياد شدن دانشگاه ها و تعداد دانش آموزان ارتباط دارد چون اغلب افرادي که اين نشريات را اداره مي کردند يا معلم بودند يا دانش آموز. به عنوان مثال «حقوقي» و «گلشيري» معلم بودند. به طور کلي، در تمام شهرستان ها قشر تحصيلکرده زياد مي شد و در نتيجه در شهرستان ها هم فضايي براي رشد نشريات ادبي به وجود آمده بود.اين سال ها فاصله چنداني با کودتاي 28 مرداد 1332، فروپاشي رسمي حزب توده و خفقان آن سال ها ندارد. به نظر مي رسد که چشمه جوشاني در دل يک خفقان شکل گرفته است. در اين سال ها حزب توده و جريان چپ بر ادبيات ما حاکم است. اما در جرياني مثل جنگ اصفهان از اين ايدئولوژي خبري نيست و در عين حال که جنگ داعيه سياسي بودن ندارد، باز هم نمي توانيم بگوييم که شعر ها، مقالات و داستان ها از بار اجتماعي تهي است. به خصوص که افرادي نظير «شاملو»، «ساعدي» و «جلال آل احمد» صاحب تريبون هايي بودند که باري از اين ايدئولوژي را به دوش داشت. آيا در چنين شرايطي «جنگ اصفهان» داعيه دار نوعي «هنر براي هنر» است؟
من با اين عنوان که جنگ اصفهان «هنر براي هنر» بوده، کاملاً مخالفم. ادبياتي که در جنگ است و ادبياتي که در فضاي آن سال ها غالب مي شود، ادبيات متعهد است. منتها ادبيات متعهدي که حزبي نيست، خاستگاه فلسفي اش در درجه اول اگزيستانسياليسم سارتر است و همين طور کتاب «خدايگان و بنده» هگل که خيلي مهم است. در بين تمام آثار هگل، اين 40 صفحه، تاثير مشخصي از لحاظ ديدگاه فلسفي در آن دوران مي گذارد. به نظر من «جنگ اصفهان»، «آرش» سيروس طاهباز، «جهان نو» و... همه بزرگان ادبي آن دوران، از «رضا براهني » تا «غلامحسين ساعدي»، «احمد شاملو»، «م. آزاد» و «فروغ فرخزاد» را نمي شود در مقوله «هنر براي هنر» مطرح کرد. اينها داراي ادبيات متعهدي هستند که با ادبيات حزبي فاصله دارد.
با ورود «ابوالحسن نجفي» به حلقه جنگ اصفهان، جرياني از هنر و انديشه روز دنيا هم به اين جمع تزريق مي شود. آيا در اثر آشنايي شما با وي تغييراتي هم در روند مطالعاتي و نگاه شما به ادبيات به وجود آمد يا اينکه هر يک از شما به صورت فردي به کار خود ادامه مي داديد و در اين جلسات، نگاه شما صيقل مي خورد؟
در حوزه فلسفه که توضيح دادم. در خصوص «اگزيستانسياليسم»، همه ما تحت تاثير «نجفي» و «مصطفي رحيمي» بوديم. به لحاظ داستان نويسي هم «نجفي» موثر بود. اما در فضاي آن زمان «آرش»، سيروس طاهباز و نويسندگان و شاعراني که با اين مجله همکاري مي کردند، خيلي بر ما تاثير داشتند. از جمله بر من يا «حقوقي» و...
به عنوان مثال؛ شعر «سرزمين هرز» تي. اس. اليوت را «بهمن شعله ور» ترجمه کرد. ترجمه اين شعر در جامعه ادبي ما تاثير بسيار عميقي داشت. به لحاظ اينکه تو مي تواني در يک شعر، کلماتي از زبان هاي مختلف بياوري، از فولکلور استفاده کني يا اينکه لحن هاي مختلف را در يک شعر به کارگيري و...
از طرف ديگر در شماره اول «آرش»، خود «سيروس طاهباز» شعر «ازرا پاوند» را ترجمه مي کند. من آنقدر تحت تاثير «ازرا پاوند» بودم که آمدم شعر چين باستان را مطالعه کردم و در سن 15 سالگي، اولين مقاله ام را به عنوان «لي بو و شعر او» - درباره اين شاعر باستاني چين - نوشتم و در مجله خوشه، زير نظر احمد شاملو چاپ شد. من در آن زمان، مقالاتم را با نام مستعار منتشر مي کردم و فقط شعر هاي «م» به نام خودم چاپ مي شد. آن مقاله هم با نام «کريم مينويي» در خوشه چاپ شد. بعد ها از دوست عزيزم «کيوان مهجور» خواهش کردم تا کتابي را که «ازرا پاوند» از شعر چين ترجمه کرده بود و مقدمه مفصلي داشت، به خانمي از دوستان بدهد تا براي من ترجمه کند. اين کتاب، درباره شعر و نثر چين باستان بود و من براساس آن يک مقاله 100 صفحه يي در مورد تاريخ شعر و نثر چين باستان نوشتم و براي «جهان نو» فرستادم که آن زمان زير نظر «امين عاليمرد» بود و او مي خواست که اين مقاله را چاپ کند. اما از من خواست که اسم مستعار را بردارم و من اين کار را نکردم و مقاله را براي «احمد شاملو» فرستادم که در 5 شماره خوشه با اسم «کريم مينويي» چاپ شد.اين جريان ها بر همه شاعران آن روز ما تاثير داشت. از جمله مجلات تاثيرگذار ديگر، مي توان به «جزوه شعر» اشاره کرد و سه چهره مشخص جزوه هاي شعر، «احمدرضا احمدي»، «بيژن الهي» و من بوديم. من شايد در برخي از شعر هاي «م» که در مجموعه «در پوست ببر» هم چاپ شده تا اندازه زيادي تحت تاثير «مالارمه» يا «سن ژون پرس» بودم، براي اينکه «ابوالحسن نجفي» بخشي از اين آثار را به جنگ اصفهان مي آورد؛ اما مشخصه شعر من، شعر «جيرجيرک» است. من از همان ابتدا هم هيچ وقت، طرفدار عجيب و غريب گويي و يک زبان مصنوعي سمبليک نبودم. از همان ابتدا به کاربري زبان روزمره علاقه مند بودم و اين نکته را مي توان در شعر هاي آن روزهاي من به خوبي ديد. فرد ديگري که تاثيرگذار بود، «احمد ميرعلايي» بود که در شماره چهارم جنگ، شعر«سنگ آفتاب» اکتاويو پاز را ترجمه کرد. آن شعر خيلي در شکل گيري شعر امروز ما تاثير داشت. نوع نگاهي که دارد و... به همان ميزان که شعر «سرزمين هرز» موثر بود، شعر «سنگ آفتاب» هم موثر بود.
شما از چه طريقي با مجلات ديگر آن زمان وارد ارتباط شديد؟
در سال 1345 «سيروس طاهباز» و «پوران صلح کل» که از دوستان «حقوقي» بودند به اصفهان آمدند و من اولين بار آنها را در کافه پارک اصفهان ديدم و شعر «مرثيه يي براي وجودم» را براي شان خواندم و آنها خيلي به من ابراز علاقه کردند و من بعد ها به تهران آمدم و يک هفته يي هم در خانه «سيروس طاهباز» بودم. «طاهباز» طي اين يک هفته، مرا هم با «فروغ» آشنا کرد و هم با «احمد شاملو». باري، من به هيچ عنوان نمي توانم اهميت «سيروس طاهباز» را کتمان کنم. ببينيد، براي اينکه ادبيات به وجود بيايد، ما فقط به هنرمند يا شاعر خوب احتياج نداريم. ما به کارگزار ادبي به صورت حرفه يي هم احتياج داريم. «سيروس طاهباز» در اين زمينه، يگانه بود.
کارگزاري ادبي را چگونه تعريف مي کنيد؟
کسي که ويراستار يک نشريه است و سعي مي کند معرف چهره هاي تازه باشد و در عين حال «ديد» دارد. «سيروس طاهباز» نسبت به ادبيات غرب ديد داشت و ترجمه هم مي کرد. هرچند امکان دارد با ترجمه هايش موافق نباشيم اما به هر حال با ادبيات غربي آشنايي داشت و مرتب مي خواند. به علاوه کاري که درباره «نيما» کرد، به نظر من قابل تحسين است. همين طور، کاري که در نشريه «آرش» و «دفتر هاي زمانه» کرد و باعث شد بهترين آثار ادبيات آن زمان منتشر شود. به هر جهت دوستي ما با «طاهباز » ادامه پيدا کرد و از طريق او، من «جلال آل احمد» را هم دو بار در کافه فيروز ديدم.
از ديدارتان با «آل احمد» بگوييد.
يک بعدازظهر، «طاهباز» مرا به کافه فيروز برد و من در آنجا هم «غلامحسين ساعدي» را ديدم و هم «آل احمد» را. وقتي که من وارد شدم، «آل احمد» در مقابل من که بچه 14 ساله يي بودم به اداي احترام از جايش برخاست و بعد هم که مي خواستم بروم، نيم خيز شد و گفت؛ «يا حق،» تنها تصويري که از «آل احمد» در ذهن دارم، نگاه کنجکاوانه و لبخند مرموزي است که پشت سبيل هايش پنهان شده بود.