
مريم مصطفوي
همه اتاق ها خالي. دخترکي که روزهاي شلوغي اينجا را ديده مثل نگهبان يک مدرسه متروک از يکي از کلاس ها سرک مي کشد تا نجواي قدم هاي آهسته يي که گاه به گاه راهرو را زير پا مي گذارد بشنود.
پسرکي هم دم در نشسته و ديگر سرش را از پشت پشتخوان نگهباني بالا نمي کشد تا خبرنگاران را ببيند که هميشه با عجله مي آمدند و مي رفتند. روزنامه يي متروک منتظر مانده تا بار ديگر خبرنگاران بيکار شده اش را به روز آبادي ببيند. اگر روزنامه ها حافظه داشتند مي دانستند که در 10 سال اخير اين اولين بار نيست که دلتنگ هياهوي خبرنگاران پرشورشان مي شوند. دلتنگ جوان هايي که با کوله يي پر از حادثه و تفسير و نگاه تند تند پله ها را بالا مي رفتند تا زودتر کوله هاي شان را در صفحه ها خالي کنند و به خواننده ها بگويند در شهرشان و کشورشان و نيز دنياي اطراف چه و چگونه و چرا مي گذرد. يکي از تحريريه ها کاملاً خالي است و ديگري دو ميز خالي و يک ميز پر دارد. اين خبرنگاران ولي هيچ کدام خندان و پرنشاط نيستند. گروه، گروه حوادث است. گروهي که از سرقت و قتل تا سيل و زلزله و سقوط هواپيما هميشه اولين نفر حاضر بوده و حالا هم نشسته تا تماشاگر حادثه تلخ بازنشستگي قلم باشد.

«مسعود ابراهيمي» دبير گروه مي گويد؛ من اگر روزي پولدار بشوم حتماً يک روزنامه راه اندازي مي کنم، روزنامه يي که مديريت خوبي داشته باشد خبرنگار بيکار ندارد. او بهترين مدير ايام کار خود را «رضاييان» معرفي مي کند، چراکه هميشه حاضر و ناظر کار تحريريه بوده، کار توليدي را از کار تلکسي و سايتي خوب باز مي شناخته و خوب استعداد ها را پرورش مي داده. رضاييان اولين سردبير روزنامه ايران، انتخاب و جام جم بوده و هست.
اما مسعود ابراهيمي، علت خبرنگاري اش را سرمايه يي به اسم قلم مي داند. او مي گويد سرمايه ديگري ندارم و الا بنگاه معاملات ملکي مي زدم.
مسعود ابراهيمي مي گويد؛ روزنامه نگاري شغل نيست، حرفه هم نيست، روزنامه نگاري يک ذوق است، يک استعداد است و يک توان. يک روزنامه نگار هر جا که باشد به دنبال سوژه است. او نمي تواند به قلمش مثل ابزار يک حرفه نگاه کند. قلم واسطه استعداد دروني او با مردم است.
حيدري هم همين را مي گويد اما با اين نگاه که روزنامه نگاري شغل اصلي نيست، فقط مي شود به عنوان حاشيه به آن نگاه کرد چون کاري است در لبه پرتگاه که هر لحظه پرتت مي کند به بيکاري.
هرچند اعضاي اين روزنامه تعطيل شده نيستند تا حرف هاي شان را بزنند اما مريم ساماني از «کرباسچي» مي گويد که مدير قابلي است و بر تحريريه خود نظارت دائمي دارد. او مي گويد؛ سردبير را دائماً مي ديديم. سردبير آدم صميمي و راحتي است و از آن مديراني نيست که خودش را بگيرد. او هميشه در تحريريه ديده مي شد و در جريان کار همه گروه ها قرار داشت.
ساماني و ساماني ها روزها است که به دنبال کار ديگري هستند اما عشق شان نمي گذارد. او از حقوق خبر گزاري ها مي پرسد، اما...
فاطمه محمدي، يک روزنامه خوان حرفه يي مي پرسد چرا تو هميشه بيکاري؟ چرا اسم بعضي ها را در همه روزنامه ها مي شود ديد؟
مي گويم؛ شده در اين سال ها اسم يک نفر را در يک روزنامه ثابت ببيني؟ اين بهترين دليل خانه به دوشي ما روزنامه نگاران است ديگر.
مونا کربلايي، خبرنگار سابق شعبه ايسنا مي گويد؛ من خبرنگار نبودم. فکرش را هم نمي کردم خبرنگار شوم اما از زماني که خبرنگار شدم به توانايي هاي بسيار قلم باور پيدا کردم و به اين رشته به شدت علاقه مند شدم اما در کار مطبوعات بي سازماني هايي هست که هيچ وقت نمي شود به آن اعتماد کرد.
خبرنگار هميشه در دسترس است. هر ساعتي در هر کجايي که باشد وقتي حادثه يي اتفاق بيفتد، در شرايط برف و باران، توفان، گرماي داغ تابستان، بدون وسيله و زير بار بي توجهي ها و تحقيرها خود را به محل اتفاق مي رساند. با هزار ترفند گزارش خود را تهيه مي کند و سعي دارد به سرعت به محل کارش برسد تا خبر نسوزد اما بعد از مدتي بي دليل مي بيند کار از دستش گرفته مي شود و به آدمي کم تجربه تر سپرده مي شود. خب اين بي نظمي و ناامني شغلي چيزي است که باعث مي شود هيچ وقت نتواني خود را خبرنگار بداني. راستش من ديگر نمي خواهم وارد مطبوعات بشوم.
مريم شريف هم مي گويد؛ اگر وارد يکي از باندهاي مطبوعاتي شدي که خيلي هم احتياج به قلم و حرفه يي بودن ندارد و بيشتر به سر و زبان و برقراري ارتباط برمي گردد، همه جا جزء ليستي و کمتر بيکار مي ماني اما اگر نتواني عضو اين گروه ها باشي کلاهت پس معرکه است.
خبرنگاران هم در ايران يک روز دارند، يک روز مثالي که جمعي نمادين تشکيل مي شود، سخنراني مي شنوند و گلي مي گيرند و گاهي عکسي به يادبود، اما خبرنگار نبض گوياي کشور است، کشوري که خبرنگارانش را مرتب بازنشسته مي کند در حال نوسان است.
«اسلاميه» را مي ديدم که تقريباً يک ساعتي با يکي از مديران ...صحبت مي کرد، هر چه دليل مي آورد و با منطق و استدلال مي خواست حرف بزند سرخ تر و برافروخته تر مي شد.
تا بالاخره گفت؛ «آهان منظور شما اين است که ما خبرنگارها اصلاً سر کار مي آييم تا توطئه کنيم؟»
آقاي محترم ما هم عضو اين کشوريم و براي همين جامعه کار مي کنيم، شما کارتان را درست انجام نمي دهيد، چرا گناه را به گردن خبرنگار مي اندازيد؟
خبرنگار جواني از مصاحبه برگشته بود و دستانش مي لرزيد. همراهش زنگ خورد، او تا گوشي را برداشت رنگش پريد، مردي تهديدش مي کرد. خبرنگار جوان به سردبيرش گفت؛ چکار بايد بکنم؟ طرف مصاحبه شاکي است.
سردبير گفت؛ اين دفعه من صحبت مي کنم. سردبير از خبرنگار خود به خوبي حمايت کرد در حالي که مرد همچنان فحش مي داد و تهديد مي کرد اما استدلال قوي آن مدير مرد را وادار کرد که ديگر زنگ نزند. اما آيا همه مديران از خبرنگاران شان حمايت مي کنند؟
نقوي مي گويد؛ وقتي به خبرنگارم گفتم مطلبت اين ماه هم چاپ نمي شود، گفت؛ من از همين بي نظمي مطبوعات بدم مي آيد. هيچ وقت نمي شود به حقوق سر ماه مطبوعات اعتماد کرد.
اما آيا مديران از اهانت به خبرنگاران شان هم حمايت مي کنند؟
استاد ارتباطات يکي از لوازم روحيه خبرنگاري را صبوري، حوصله، تحمل تحقير و برخوردهاي زننده مي دانست اما وقتي رامين - خبرنگار اجتماعي روزنامه يي ديگر -که از تهيه گزارشي از فرودگاه آمد و از درگير شدن با ماموران خبر داد، نه دبير سرويس و نه معاون سردبير و نه خود سردبير هيچ کدام از او حمايت نکردند. اين بي حمايتي را در روز هاي گرم روزنامه يي به ياد دارم که حتي براي رفع تشنگي آب خوردن سالم نداشتيم و خبرنگاران به خاطر استفاده از يخ آلوده راهي بيمارستان شدند. تحريريه به قدري گرم بود که همه عرق مي ريختند، پنجره را هم نمي توانستي باز کني چون خنکاي اتاق شوراي سردبيري از بين مي رفت.
روزي دو خبرنگار ديده بودند که معاون مالي روزنامه در ساعت کاري پشت ميز خوابيده و پايش را روي ميز گذاشته. آنها از پنجره اتاق مجاور اين را مي ديدند. وقتي در اتاق يخچال مانند اين معاون در همان روزنامه قضيه را گفته بودند، معاون گفته بود؛ خب بله، من هم چند دقيقه يي استراحت مي کنم.
خبرنگاران گفته بودند چرا اتاق شما اينقدر خنک و تحريريه با 70-60 خبرنگار اينقدر گرم است؟ گفته بود؛ ما فعلاً بودجه نداريم کولر اضافه کنيم،
و وقتي از هفت خوان مي گذشتي تا سردبير را ببيني (قفل در را مسوولي باز مي کرد)، با اتاقي بزرگ، خنک و دلنشين روبه رو مي شدي. تو مي گفتي و سردبير در دفترش يادداشت مي کرد و خبرنگاران مي گفتند سردبير ما دفترش را از آخر ورق مي زند.
---
مدرک تحصيلي، رشته مرتبط و تجربه کاري و نيز نمونه کار هيچ کدام در رتبه خبرنگاري تاثير نداشت.
معصومي مي گويد؛ وقتي قرار شد خبرنگاران را رتبه بندي کنند، 80 درصد را درجه 3 و 20 درصد را درجه 2 اعلام کردند، در حالي که وقتي کتاب رتبه بندي را که محرمانه مي نمود، ديديم، متوجه شديم مشخصات همه ما به خبرنگار درجه 1 مي خورد. مسعود ابراهيمي درباره حضور خبرنگار در تحريريه مي گويد؛ من هم معتقدم خبرنگار لزومي ندارد در تحريريه باشد و تا در حوزه هاي خبري يا درون جامعه نگردد نمي تواند خوب بنويسد اما متاسفانه اينقدر سوءاستفاده مي شود و آنقدر خبرنگار کارتي داريم که فقط کارت مي زنند و به دنبال شغل هاي مديريتي و روابط عمومي خود مي روند که ديگران هم بايد به پاي آنها بسوزند. او مي گويد؛ اما اگر مدير قابلي باشد که کار را از کار تشخيص دهد، هيچ خبرنگاري کارتي نمي شود.
او طرحي دارد که باعث مي شود هيچ خبرنگاري بي انگيزه در روزنامه اش کار نکند. خبرنگار هيچ وقت بي انگيزه نمي شود اگر خونش جوش خبر آفريني و سوژه يابي داشته باشد اما حقيقتاً هيچ گلي، شمعي و روزي نمي تواند نام خبرنگار را زنده نگه دارد. او زنده است به حرمت قلم.