فرهاد توحيدي
مغز؛ آن هم مغز آدمي از غرايب آفرينش است. بر اساس غلط مشهوري که از فرط تکرار جزء بديهيات شده است، مغز تنها پايگاه عقلانيت شمرده مي شود. حال آنکه احساسات هم در اين عضو شريف داده پردازي مي شوند. وقتي مي گوييم احساسات بديهي است، مرادمان فقط عواطفي چون عشق، تنفر، خشم و رحمت نيستند. با مغز است که مي بينيم و لمس مي کنيم و مي بوييم و مي شنويم. در طول هفته گذشته چندبار ناچار شدم به مناسبت اکران فيلم پاداش سکوت با دوستان مطبوعاتي به جوال مصاحبه فرو روم يکي از سوالات مشترک بين دوستان مطبوعاتي چند و چون سکوت و فراموشي اکبر منافي شخصيت اصلي فيلم است که بعد از بيست سال به ياد آورده که دوستش را در دوره جنگ به قتل رسانده است. نه مي داند که چرا و نه مي داند که چطور او را به قتل رسانده است. اما يقين دارد که قاتل است، همين.
فيلم هاي سينمايي بسياري ساخته شده اند که فراموشي مبناي اصلي داستان آنها است. اين فيلم ها در حافظه همه ما تماشاگران سينما چنان نقش بسته که مي پنداريم فراموشي پيش از آنکه امري طبيعي باشد، امري سينمايي است. همين دو شب پيش با دوستي نازنين درباره خويشاوند ايشان گپ مي زديم. پزشکي که از نردبان سقوط کرده و مدت ها به اغما فرو رفته و شکرخدا پس از آن از اغما بيرون آمده و حالا راه مي رود و غذا مي خورد و حرف مي زند، همين. پزشک ديگر پزشک نيست. به همين سادگي. حافظه دور و نزديکش تخريب شده. گاه گداري دچار نگراني مي شود. تصور مي کند که بيمار بدحالش در بيمارستان منتظر او است. خيال مي کند به او تلفن زده اند و او را به بيمارستان و بالين بيمار فرا خوانده اند و بعد به کلي همه چيز يادش رفته است.
دوست نازنين مي گفت چندي پيش خويشاوند آسيب ديده ميهمان شان بوده و بعد از صرف شام پرسيده اين گوشت مورچه ها را از کجا خريده ايد، خيلي خوشمزه است.
از ديدگاه اساطيري اميد و فراموشي دو نعمتي است که در جعبه پاندورا باقي ماند. انسان بي نعمت فراموشي زير بار اندوه له مي شد. اگر فراموشي نبود، اکبر منافي حالا مي بايد ده کفن پوسانده بود. اگر او دوستانش را به جا مي آورد که با آرمانش چه کرده اند چه مي شد؟ در پايان فيلمنامه پاداش سکوت هر چند فراموشي زايل مي شود، اما اميد جاي فراموشي مي نشيند. حالا اميد است که از روان او و روان ما محافظت مي کند. اميد نه تنها لنگرگاه ما است که در شعر نااميدترين شاعر، م. اميد بزرگ، مهدي اخوان ثالث جست وجو مي شود؛ «راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمي جايي؟ در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردک شرري هست هنوز؟»