پنج شنبه، 25 مرداد 1386 - شماره 1468
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سياست
انديشه آزاديخواهي در جنبش مشروطيت
محمد قراگوزلوسيطره طولاني و سياه استبداد قاجاري، سبب شده بود که مبارزان و انقلابيان ايران در طراحي سيماي جنبش مشروطيت استراتژي خود را بر مبناي دو اصل اساسي «دموکراسي اجتماعي» و «استقرار نظام پارلماني» قرار دهند. فريدون آدميت معتقد است؛ «نهضت ملي مشروطيت از نوع جنبش هاي آزاديخواهي طبقه متوسط شهرنشين بود.

مهم ترين عناصر تعقل اجتماعي و ايدئولوژي آن نهضت را دموکراسي سياسي يا ليبراليسم پارلماني مي ساخت. در اين جنبش هم چون اغلب حرکت هاي اجتماعي طبقات و گروه هاي مختلف مشارکت داشتند... روشنفکران اصلاح طلب و انقلابي، بازرگانان ترقي خواه و روحانيان روشن بين سه عنصر اصلي سازنده آن نهضت بودند. روشنفکران که جملگي در زمره درس خواندگان جديد به شمار مي رفتند نماينده تعقل سياسي غربي و خواهان تغيير اصول سياست و مروج نظام پارلماني بودند.

تکيه گاه فکري اين گروه در درجه اول انديشه هاي انقلاب بزرگ فرانسه بود... بازرگانان که فعاليت اقتصادي جديد را مدتي بود آغاز کرده بودند، طبيعتاً در پي به دست آوردن پايگاه اجتماعي تازه اي بودند...

درست است که گرايش به نظام قانونمند پارلمانتاريستي و انديشه دموکراسي از غرب به ايران آمده بود، اما در تقويت اين جريان نبايد از نقش بسيار موثر و سازنده سيدابوالحسن اصفهاني، شيخ عبدالکريم حائري و به ويژه ميرزا حسن نائيني به سادگي گذشت. کتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» نائيني در واقع تئوريزه کننده فکر مردم سالاري و مشروعيت آراي مردم در تبيين حکومت قانون به شمار مي رود. با تقرير اين کتاب مناسبات سياسي حاکم بر روال مندي نهضت مشروطيت، پشتوانه اي غني از تفکر شرعي يافت و نوعي توجيه مستدل و منطقي از انديشه دموکراسي در حوزه هاي ديني به دست داده شد. از سوي ديگر بايد به اين نکته نيز توجه داشت که با تشکيل فرقه «اجتماعيون عاميون» - که گرايش سوسيال دموکراسي داشت - انديشه آزاديخواهي در نهضت مشروطيت ايران نهادينه شد. ريشه اصلي اين جريان فکري به طور مشخص در قفقاز قرار داشت و رهبران اين جمعيت آشکارا به دستاوردها و کاروندهاي انقلاب اکتبر چشم دوخته بودند. بيانيه ها و اعلاميه هايي که در قفقاز نوشته مي شد به آذربايجان مي رسيد و سپس در سراسر کشور توزيع مي شد.

اساس اين اعلاميه ها بر محور آزاديخواهي و مبارزه با استبداد قرار گرفته بود. ناظم الاسلام کرماني يکي از اين «اعلام نامه ها» را به شرح ذيل نقل کرده است؛ «اي اهالي ايران، اي فقراي کاسب ايران، جمع شويد. اتفاق نماييد. خودتان را از دست اين حاکمان خودمختار ظالم جبار لامذهب بي دين خلاص نماييد. بر ريشه اين بدتر از مرتدان کربلاي معلي تيشه بزنيد تا حريت گرفته، سلطنت مشروطه تاسيس نموده، اين لکه بي عاري را از روي ملت و دولت بشوييد... زنده باد طرفداران حريت و مليت. نيست بود طرفداران استبداد.» (ناظم الاسلام کرماني، 1362، ص372)

چنان که پيداست اين فرقه به رغم گرايش هاي سوسياليستي «مستبدان» را متهم به «لامذهبي و بي ديني» و افرادي بدتر از «مرتدان کربلاي معلي» کرده است. همين امر نشان مي دهد که انديشه دموکراسي در ميان هواخواهان سوسياليست مسلک نهضت مشروطيت از صبغه ديني بي بهره نبوده است. به عبارت ديگر طيف آزاديخواهي و مبارزه با استبداد آن چنان گسترده بود که افراد مختلف با انديشه هاي متخالف را در يک جبهه متحد کنار هم قرار مي داد و چنين بود که براي مثال در آستانه کودتاي سوم اسفند 1299، حاکميت استبداد جمعي از آزاديخواهان را - که به مسلک هاي مختلف گرايش داشتند - دستگير کرد. از نام اين مبارزان مي شود به سادگي دريافت که تمام قامت آزادي در مقابل همه لاشه استبداد صف کشيده و به نبرد مشغول بوده است.

محمدتقي بهار مي نويسد؛ «در اين وقت کودتاي سوم اسفند 1299 علم شد. حکومت کودتا در يکي دو روز همه سرجنبانان را دستگير کرد. هم آقاي شيخ حسين يزدي و هم مدرس، هم حاج مجدالدوله و هم فرمانفرما، هم آقاي رهنما و هم آقاي دشتي، هم آقاي فرخي و هم آقاي فدايي، هم بنده و هم آقاي سيدهاشم. خلاصه هر کس از هر حزب و از هر عقيده و مسلک که بود حبس شد. پس معلوم شد که اين حرکت يک حرکت حزبي و مرامي و مسلکي نبوده است بلکه مراد آن بود که در ايران سرزنده و سرجنباني که بتواند حرف خودش را بزند يا لايحه اي بنويسد، باقي نماند.» (محمدتقي بهار، 1363، صص 20-19)
صد سال بي بازگشت
محمد بسته نگار

شرايط اقتصادي سياسي ايران در طول نزديک به 3 هزار سال به شکلي بود که يک نفر در راس قرار مي گرفت و صاحب اختيار و حقوق نامحدود مي شد. ديگران رعايايي محسوب مي شدند که وظيفه اطاعت مطلق از او را برعهده داشتند. در دوران باستان يکي از پادشاهان ايران قصد داشت با زني از محارم خود ازدواج کند که در زمان خود ممنوع بود. سران و کاهنان و درباريان به حضور شاه آمده و به او مي گويند اين کار براساس قانون ممنوع است ولي اگر شاه مايل باشد مي تواند اراده کند زيرا اراده و تصميم شاه بالاتر از قانون قرار مي گيرد.

گرچه جوامع ابتدايي از نوعي دموکراسي بهره مند بودند ولي پس از مدتي مساله مالکيت و تصاحب وسايل توليدي عده اي را صاحب همه چيز کرد و باعث شد افکار، انديشه ها و مذهب را نيز در اختيار خود بگيرند. در زمان ظهور اسلام پاپ وقت رسماً اعلام کرد مردم بايد بدون چون و چرا از دستورات حاکمان اطاعت کنند و حتي در مخيله خود نيز خيال ديگري نداشته باشند ولي سلسله عواملي اين تصور را از بين برد. فئوداليسم تغيير کرد، طبقه بورژوا پديد آمد، صنعت پيشرفت کرده و نهضت اصلاح ديني همگي موجب شدند تا اروپا در روندي 300 ،400 ساله به دموکراسي امروز برسد. اين روند در کشورهاي شرقي طي نشده است. نظام فئوداليسم وجود نداشت و حاکم کشور همه کاره محسوب مي شد. در کشورهاي شرقي به خصوص ايران نظام قبيلگي عليه شهر شورش مي کرد و پس از استقرار تمام آثار سلسله پيش از خود را نابود مي کرد.

غزنويان عليه سامانيان، سلجوقيان عليه غزنويان و خوارزمشاهيان عليه سلجوقيان شورش کرده و دولت پيش از خود را زير و رو کردند. بعد از آنها نيز مغولان آمده و همه جا را با خاک يکسان ساختند.

در ايران به محض اينکه سلسله اي قصد داشت فرهنگ ايجاد کند انقطاع فرهنگي اتفاق مي افتاد. قاجاريه با فرهنگ پيش از خود و پهلوي با فرهنگ قاجار دشمن بود. حتي در درون سلسله ها نيز اگر کسي قصدي متفاوت با شاه داشت به سرنوشت قائم مقام دچار مي شد يا اگر احتمال مي رفت در آينده قدرت يابد مانند فرزند شاه عباس به دست پدر کشته مي شد. از تاريخ بيهقي نقل مي کنند که سلطان محمود شهري را در جنگ با دشمن از دست داد. مردم مقابله کرده و دشمن را بيرون راندند و شهر دوباره به دست شاه برگشت ولي سلطان محمود به محض تسلط مردم را مجازات کرد که چرا در مسائل جنگي دخالت کرده اند در حالي که حقي نداشتند.

حادثه مشروطيت در اين ميان رخ مي دهد. افراد تحصيلکرده در اروپا نظام اجتماعي متفاوتي را مي بينند که مقدرات آن در پارلمان ها و به دست نمايندگاني تعيين مي شد که روي صندلي ها نشسته اند. متاسفانه موضوع صندلي بيشتر از مسائل ريشه اي مورد توجه قرار گرفت و به عنوان مثال توجهي به مذهب پروتستان که کار و تلاش فردي را تبليغ مي کرد، نشد. گروهي در مقابل مشروطه خواهي موضع مخالف گرفتند مانند شيخ فضل الله و گروهي کاملاً مجذوب غرب شدند مانند ميرزاملکم خان. در اين ميان گروهي مانند سيدجمال واعظ اصفهاني موفق شدند مشروطيت را با ريشه هاي بومي تطبيق دهند. با اين حال مشکل اصلي باقي بود و آن اينکه مردم عليه مستبد قيام مي کردند نه عليه استبداد. مشکلي که تا زمان انقلاب اسلامي ادامه يافت.

ممکن است دموکراسي روند معکوسي را طي کند ولي مسلماً به نظام سلسله اي برنخواهد گشت. الان راهي براي مسدود کردن مسير آگاهي نيست و نامه محرمانه اي که بين دو عضو دولتي رد و بدل مي شود در مطبوعات به چاپ مي رسد. در واقع از خرداد 42 به اين طرف ديگر حکومت خان خاني بازسازي نشد. در سال 1332 جمعيت ايران 18 تا 20 ميليون نفر بود که 90 درصد آنها روستايي بودند. الان جمعيت ايران 70 ميليون نفر و 30 درصد آنها روستايي هستند. دانشگاه ها حدود سه تا چهار ميليون دانشجو را در خود جاي داده اند. مي دانيم که جلال آل احمد از واقعه 28 مرداد سه روز بعد باخبر شد ولي اکنون سياستمداران در هر کجاي جهان از هر واقعه اي باخبر هستند. دوران مصدق به ندرت زنان وارد اجتماع شده بودند در حالي که اکنون 60 درصد بانوان در جامعه حضور دارند.

البته يک طبقه مي خواهد به وضعيت قبلي برگردد ولي در عمل موفقيتي نداشته است. از ديدگاه مذهبي نيز پس از سيدجمال الدين اسدآبادي روند بازگشت به خويشتن آغاز شد و بعد از اقبال لاهوري و شيخ محمد عبده قرائتي از اسلام ارائه شد که با دموکراسي و حقوق بشر سر سازگاري داشت. مي بينيم که در صدر مشروطيت آخوندخراساني مي گويد حکومت حق جمهور مردم است» که به تعبيري مي گويند حکومت حق خداوند است و به همه مردم عطا شده بنابراين مردم مي توانند براي آن وکيل انتخاب کنند. اين تغييرات در سطح جهاني اتفاق افتاده است. در کتاب موج سوم دموکراسي نوشته ساموئل هانتينگتون مي خوانيم که از 1974، سي و نه کشور به سمت دموکراسي حرکت کرده اند. در همين کتاب آمده است در موج اول و دوم دموکراسي مذهب کاتوليک عامل مخالف و پروتستان عامل موافق محسوب مي شد ولي در موج سوم مذهب کاتوليک هم موضع خود را عوض کرد و با دموکراسي همراه شد.

مدتي پيش که در ميان جمعي از دانشجويان بودم متوجه شدم که همه سيگار مي کشند. علت را پرسيدم گفتند از نرسيدن به اهداف خود عصبي و نااميد شده ايم و غير از سيگار به خوردن قرص هاي اعصاب هم روي آورده ايم، ما که راي داديم پس چرا به آنچه مي خواهيم نمي رسيم. به خاطر دارم در دوران دانشجويي (سال هاي 40) اميدوار بوديم تلاش هاي ما منجر به نتيجه اي در نسل هاي آينده و فرزندانمان شود. ما در اين صد سال عقب نرفته ايم بلکه آهسته آهسته جلو آمده ايم. مي بينيد که امروزه وقتي يک برخورد خشن روي مي دهد بلافاصله اعتراض شروع مي شود و مي گويند اگر ارگان هاي ذيربط وظيفه خود را به موقع انجام داده بودند نيازي به اين برخوردها نبود. اين دستاوردي است که از مشروطه آغاز شده و هنوز هم در حال رشد است.
چگونگي صدور فرمان
سمانه وفا

انقلاب مشروطيت رويداد تازه اي بود در تاريخ ايران که مقدمات آن از دوران سلطنت ناصرالدين شاه قاجار شروع شد. مشروطه به معني مشروط و متضاد حکومت مطلقه و مشروطه خواه کسي است که به جاي حکومت خودکامه کهن يا استبداد که شاه را فعال مايشاء سرنوشت ملت و صاحب اختيار بلامنازع جان و مال و شرف آنان ساخته است، خواستار حکومت مشروطه يا حکومت مبتني بر قانون است.

در دوران 50 ساله سلطنت ناصرالدين شاه، بر اثر استبداد مطلقه شاه و ايجاد روابط با دول اروپايي و انتشار اخبار انقلاب کبير فرانسه و انقلاب هاي سال 1848م اروپا، تا اندازه اي محيط اجتماعي ايران براي رشد و نمو افکار تازه آماده شده بود. تماس با غرب، سبب پيدايش روشنفکران جديد و طبقه متوسط سنتي شد - علاوه بر اين نارضايي اجتماعي وسيعي نيز ايجاد کرد، زيرا سطح زندگي عامه مردم به ويژه پيشه وران شهري و توده دهقانان، بر اثر رقابت با غرب و واگذاري هرچه بيشتر امتيازات به بيگانگان، بسيار پايين آمده بود و همه اين عوامل سبب شده بود که در نيمه دوم قرن 13 هجري خصومت مردم به خصوص مردم شهرها با غرب، دربار قاجار و گروه هاي مرتبط با غرب فزوني يابد. اين نارضايتي فزاينده عمومي در بحران تنباکو در سال هاي 1270 و 1271 ه.ش. به صورت توده اي درآمد و به دنبال آن، بازار شيراز که منطقه اصلي توتون و تنباکو بود، تعطيل شد و تعطيلي بازار شيراز به سرعت تبديل به اعتصاب عمومي بازارهاي عمده به خصوص تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، قزوين، يزد و کرمانشاه شد.

اعتصاب عمومي به حمايت فتواي مذهبي تحريم استعمال تنباکو فراتر رفت و به صورت تحريم تنباکو از سوي مصرف کنندگان در سراسر کشور درآمد، در نتيجه ناصرالدين شاه مجبور به لغو امتياز شد. بحران تنباکو نمايانگر تغييرات اساسي در ايران قرن نوزدهم بود و ثابت کرد که طغيان هاي محلي اکنون مي توانست به صورت شورش هاي سراسري درآيد و در واقع جنبش تنباکو تمريني براي انقلاب مشروطه آينده بود. در سال هاي پس از نهضت تنباکو، ناصرالدين شاه به سرکوب سياسي بيشتر روي آورد و نوآوري هاي خطرناک را کنار گذاشت، تقريباً امتيازي واگذار نکرد، به توسعه دارالفنون خاتمه داد، تاسيس مدارس جديد را ممنوع کرد و هنگامي که جماعت متعصب مدرسه جديدي را در تبريز به آتش کشيدند، چشم برهم نهاد، روزنامه هاي اختر و قانون را غيرقانوني اعلام کرد، اعزام محصل به خارج را محدود کرد، مسافرت مردم از جمله خويشان خود را به اروپا ممنوع کرد. اين آميزه سرکوب، انزوا و دسيسه، مشخصه هاي عصر ناصرالدين شاه در سال 1275، ناگهان به سرآمد.

ناصرالدين شاه در تدارک جشن هاي پنجاهمين سال سلطنتش در حضرت عبدالعظيم به دست ميرزارضا کرماني کشته شد.

گلوله او نه تنها عصر ناصرالدين شاه را به پايان آورد، بلکه آغازي براي پايان سلسله قاجار بود. شاه جديد، مظفرالدين شاه، با پيش گرفتن سياست هاي اقتصادي نامطلوب انقراض رژيم را ناخواسته جلو انداخت.

اما در زمينه سياسي، رويه آزادمنشي را در پيش گرفت تا از اين طريق مخالفان سياسي را راضي کند. اما ليبراليسم همزمان با نفوذ شديد غرب صرفاً مخالفان را به تشکيل سازمان هاي نيمه مخفي ترغيب کرد. از بين اين سازمان ها، مرکز غيبي، حزب اجتماعيون عاميون، جامع آدميت، کميته انقلابي و انجمن مخفي در انقلابي که در راه بود نقش هاي مهمي ايفا کردند. بدين سان ايران در سال 1284 به سرعت به سوي انقلاب سياسي در حرکت بود.

طبقه متوسط سنتي به صورت طبقه اي سرتاسري درآمده بود و از لحاظ اقتصادي، عقيدتي و سياسي از سلسله حاکم جدا شده بود. روشنفکران متجدد با الهام از مشروطيت، ناسيوناليسم و دنيانگري، گذشته را رد مي کردند، حال را با اعتراض مي نگريستند و نگاهي تازه به آينده داشتند. علاوه بر اين، هم طبقه متوسط سنتي و هم روشنفکران متجدد به رغم تفاوت هايشان حملات خود را متوجه حکومت مرکزي کرده بودند. هر دو طبقه آگاه بودند که سلسله قاجار نه تنها از لحاظ مالي ورشکسته است بلکه از نظر اخلاقي بي اعتبار، به لحاظ اداري بي کفايت و مهم تر از همه از لحاظ نظامي نيز ناتوان است و در اين زمان کشور منتظر آخرين تکان بود تا وارد انقلاب شود. آخرين تکان را بحران اقتصادي اواخر سال 1283 وارد آورد.

بد بودن محصول در سراسر کشور و رکود ناگهاني تجارت، جنگ روسيه و ژاپن و انقلاب متعاقب آن در روسيه، سبب گراني يا افزايش سريع قيمت هاي مواد غذايي در داخل ايران شد. در همان زمان، دولت با ملاحظه کاهش درآمد گمرکات، افزايش قيمت موادغذايي و رد شدن درخواست هايش براي اخذ وام خارجي جديد، عوارض بيشتري براي تجار بومي وضع کرد و بازپرداخت اقساط وام بستانکاران محلي را به تعويق انداخت.

اين بحران اقتصادي، فوراً سه اعتراض عمومي را برانگيخت که هر يک از قبلي شديدتر بود و به انقلاب مرداد 1285 انجاميد. اعتراض نخستين به صورت تظاهرات آرامي در مراسم عزاداري ماه محرم رخ داد. حدود 200 دکاندار و صراف، فروتنانه از حکومت درخواست کردند که مسيونوز مدير بلژيکي گمرکات را معزول کند و قرض هايي را که از آنان گرفته بود، تاديه کند. شاکيان چون پاسخي نگرفتند، مغازه هاي خود را تعطيل کردند، با پخش کردن عکس نوز در لباس ملايان در مجلس رقص، احساسات مذهبي را برانگيختند و به سوي حرم حضرت عبدالعظيم به راه افتادند. پس از دو هفته مذاکره، مظفرالدين شاه، در شرف مسافرت به اروپا و بيمناک از اعلاميه هاي آتشين، قول داد که در بازگشت نوز را معزول کند، ديون را تاديه کند و کميته تجار را در وزارت تجارت تشکيل دهد. اما اين وعده ها هرگز عملي نشد.

اعتراض دوم در آذرماه هنگامي روي داد که حاکم تهران علاءالدوله به بهانه پايين آوردن قيمت قند و شکر دستور داد بعضي از بازرگانان را که به عقيده او احتکار کرده بودند به چوب ببندند.

به همين سبب در حدود دو هزار نفر از تجار و طلاب علوم ديني به پيشگامي آيت الله طباطبايي و آيت الله بهبهاني رهسپار حضرت عبدالعظيم شدند و از همان جا چهار درخواست اصلي براي حکومت فرستادند؛ 1- تعويض حاکم تهران علاءالدوله 2- عزل مسيونوز بلژيکي 3- اجراي احکام شرع و تاسيس عدالتخانه.

عين الدوله در ابتدا درخواست آنان را نپذيرفت، اما چون پس از يک ماه تلاش موفق نشد اعتصاب عمومي تهران را درهم شکند، ناچار تسليم شد و معترضان پيروزمندانه به شهر بازگشتند. سومين اعتراض در ماه محرم طي تابستان 1285 روي داد و علت آن کوتاهي شاه در تاسيس عدالتخانه و عزل نوز و از سويي اقدام نسنجيده نظميه براي دستگيري يک واعظ به دليل متهم کردن علني حکومت بود.

به همين سبب مردم در مسجد جامع تهران جمع شدند و براي چندمين بار برکناري عين الدوله و تاسيس عدالتخانه را از شاه تقاضا کردند. اما به دستور عين الدوله عده اي از نظاميان مامور متفرق کردن مردم شدند و در اين ميان يکي از طلاب کشته شد و همين امر سبب شد که عده اي از آزادي خواهان به همراهي آيت الله طباطبايي و آيت الله بهبهاني و همچنين شيخ فضل الله نوري به قم مهاجرت کنند.

در چنين وضعيتي که شهر در تصرف قواي نظامي بود و رهبران مردم شهر را ترک کرده بودند و بازار هم در اشغال سربازان بود. به همين سبب عده اي تصميم گرفتند به سفارت انگليس بروند.

در اين مدت معترضان در درخواست هاي خود تجديدنظر کردند و ديگر نه فقط عدالتخانه بلکه مجلس ملي موسسان را از دربار خواستار شدند.

دربار در ابتدا معترضان را گروهي خائن مزدور انگليس خواند اما با اعتصاب عمومي در تهران سرانجام تسليم اراده ملت شد و عين الدوله را عزل و به جاي او ميرزانصرالله خان مشيرالدوله نائيني را منصوب کرد.

علما پس از اين موفقيت طي تشريفاتي از قم به تهران بازگشتند و مظفرالدين شاه در 14 مرداد سال 1285، يعني سه هفته پس از آنکه نخستين اعتراض کنندگان متحصن شدند، فرمان گشايش مجلس ملي موسسان را امضا کرد و با اين اقدام انقلاب به پايان رسيد اما مبارزه براي مشروطيت تازه آغاز شده بود.

* منابع در دفتر روزنامه موجود است
گفت وگو با عباس عبدي
مشروطه نفت زده
محمد سرابي

دولت ها هميشه تلاش مي کنند از شيوه کسب درآمد خود در مقابل تغييرات حفاظت کنند. پس از انقلاب مشروطه راهکارهايي براي نفوذ به حوزه تصميم گيري حاکمان ساخته شد ولي اين روش ها هيچ گاه نتوانستند اقتصاد بيمار دولتي ايران را به نفع دموکراسي تغيير بدهند. از دوراني که شعله هاي انقلاب مشروطه تهران را به جنبش درآورد تا امروز که طرح سهميه بندي بنزين مشغوليت فکري اصلي جامعه شده است هميشه دولت ها مالک و تقسيم کننده منابع بوده اند ولي به راستي چه عاملي توانست پس از مشروطه نظام دولتي را تا اين حد بزرگ و سنگين کند؟ عباس عبدي اعتقاد دارد يک عامل اصلي روند رشد دموکراسي در ايران را به تاخير انداخته است و مي گويد در جلسه اخير دولت با اقتصاددانان به جاي طرح اين سوال که «با پول نفت چه کنيم؟» بايد پرسيده مي شد «پول نفت با ما چه مي کند؟» عبدي مشروطه خواهي ايرانيان را با تاريخ نفت پيوند مي دهد.

---

در مبحث توسعه کشورها معمولاً از تقابل و تعامل اقتصاد و سياست سخن به ميان مي آيد. به نظر شما ساختار اقتصادي دولت ها پس از انقلاب مشروطه چطور باعث ناکامي اين انقلاب شد؟

در ابتدا بايد به موضوع مهمي اشاره کنم. به اعتقاد من انقلاب مشروطه شکست نخورد. هدف مشروطه دولت مدرن و کارآمد بود که موفق شد شيوه حکومت کردن را به آن سمت تغيير جهت بدهد. بنابراين مشروطه اين ريل را تاسيس کرد و جريان تاسيس دولت مدرن را شکل داد.

اگرچه بعداً از درون همين جريان ديکتاتوري رضاخان بيرون آمد ولي نمي توان گفت که مشروطه به هيچ هدفي نرسيد يا اينکه اگر اين اتفاق نمي افتاد بهتر بود. در زمان انقلاب مشروطه قسمت اعظم جامعه ايران بي سواد بودند. اغلب مردم در روستاها زندگي مي کردند و ارتباطات چنداني وجود نداشت حتي رفت و آمد بين شهرها هم ساده نبود. در اين فضا دموکراسي معناي روشني نمي دهد ولي حاکميت قانون بحثي جدي و اساسي است. در جريان مشروطه مردم عدالتخانه مي خواستند که به آن دست پيدا کردند؛ اگرچه بعداً در عمل به موانعي برخورد کرد و باعث شد که مساله حاکميت قانون به عنوان پيش فرض دموکراسي هنوز هم ناتمام باقي بماند.

چه مانعي باعث شده است تا مشکل حاکميت قانون حل نشود؟

اتکاي دولت به درآمدهاي نفتي که موجب پديد آمدن اقتصاد نفتي مي شود.

اگر نفت نبود وضعيت بهتري داشتيم؟

مي توان اين طور تعبير کرد. نفت سرمايه مفت است ولي سرمايه اي که تخريب مي کند. از طرف ديگر نفت تنها يک شيء نيست بلکه ابزاري است که وقتي وارد کشوري مي شود همراه با خود تفکري را هم مي آورد و ذهن ها را تغيير مي دهد. بعضي اوقات نفت با حجم مالي خود مانند سيل عمل مي کند و باراني که بايد در طول چند ماه به زمين ببارد در چند روز سيل مخربي را فراهم مي کند.

سياست داخلي و خارجي تحت تاثير نفت قرار مي گيرد به عنوان مثال هجوم غربيان به ايران در جنگ جهاني دوم براي تسلط به منابع نفتي خوزستان و نزديکي به منابع قفقاز بود.

شکي نيست که نفت عنصر تعيين کننده اي است ولي چطور مي توان ثابت کرد که نفت به دموکراسي ما زيان وارد کرد؟

اگر سال هاي 52-51 را بررسي کنيم مي بينيم که با افزايش شديد قيمت نفت استبداد مطلق به راه افتاد و شاه گفت هر کس مخالف است گذرنامه بگيرد و از کشور برود. رفتار محمدرضا شاه در مقاطع مختلف 1320 تا 1332 و 1332 تا 1342 و 1342 تا 1352 و در دوره بعد از آن کاملاً متفاوت است. هر وقت که درآمد دستگاه زياد بوده استبداد هم بيشتر مي شد. اگر فقط شخص محمدرضاشاه اين رفتار را از خود نشان مي داد مي شد به استثنا بودن او اکتفا کنيم، ولي اين استثنا آن قدر تکرار شده بود که به قاعده تبديل شده بود. در اين سال هاي پس از مشروطه هر وقت درآمد نفتي بالا مي رود تمام موازنه ها به هم مي ريزد و نهادهاي مدني ضعيف مي شوند.

رقابت دموکراتيک در اقتصاد نفتي چه جايگاهي دارد؟

اساساً رقابت دموکراتيک بلاموضوع مي شود. نفت هزاران نفر عامل دارد که به محض ورود ثروت شاخک هايشان فعال مي شود و دنبال راهي مي گردند که قسمتي از اين درآمد را مال خود کنند. رقابت دموکراتيک در اين فضا امکان ظهور و بروز ندارد.

ولي نمي توان گفت نفت تنها مانع رشد دموکراسي در ايران بوده است.

مسلماً تنها مانع نيست. موانع بسيار زيادي راه را بسته اند. موانع معرفتي. تاريخي، جغرافيايي و حتي اختلاف اقوام و گروه ها. اين طور نيست که اگر مشکل نفت برطرف شود همه مشکلات حل مي شوند ولي قبل از تمام اين موانع ريز و درشت سد بزرگي به نام نفت وجود دارد.

چرا قانوني که پس از مشروطه کم و بيش استقرار يافته است نتوانست سوءاستفاده از پول نفت را مهار کند؟

قانون به عنوان متن مصوب که فوق اشخاص و نهادها قرار مي گيرد تعريف مي شود ولي به شرط اينکه بين نهادها موازنه قدرت وجود داشته باشد. پول نفت موازنه ميان نهادها و بين دولت و مردم را از بين مي برد. مردم در اينجا هم به معني عام يعني افراد و هم به معني خاص يعني نهادهاي مدني هستند. در اين جامعه دولت قدرتمند و حجيم مي شود و کم کم قانون تبديل به عنصري ابزاري و زينتي خواهد شد.

در اين همه سال که از مشروطه مي گذرد دموکراسي در ايران آنقدر قدرت نيافته بود که مانع ايجاد تخريب توسط درآمد نفت شود؟

اصلاً يکي از عوامل همين تخريب دموکراسي ناقص در غياب حاکميت قانون است. ببينيد يک امير عرب که نفت را به عنوان پادشاه مي فروشد و پول حاصل را بين مردمش تقسيم مي کند هيچ خطر يا مشکلي از جانب درآمد نفتي احساس نخواهد کرد. ضرري هم براي حکومت او ندارد و آن طور که تشخيص مي دهد آن را هزينه مي کند و کسي هم رقيب او نيست. از طرف ديگر اگر مانند نروژ دموکراسي کامل برقرار باشد باز هم مشکلي نيست.

ولي در دموکراسي ناقص است که مضار دموکراسي را داريم ولي منافع آن را نداريم. همه چيز از راي تا قانون عوارض دارد ولي منافع آن هم بسيار است. در دموکراسي ناقص ما اين ضررها از طريق نفت فعليت مي يابد ولي آن نه که اندک اندک دموکراسي را تبديل به پوپوليسم مي کند. البته توجه داشته باشيد که نمي توانيم مسير رفته را برگرديم، راه برگشت بسته است.

مي توان دموکراسي ناقص را اصلاح کرد؟

اگر مقصد دولت اصلاحات است که او هم گرفتار نفت شد. در سال 76 و 77 منابع رانتي به زير 10 درصد رسيد و دولت ديگر رانت دار نبود. قبل از آن هم در سال 73 و 74 حساب ارزي به حداقل رسيده بود حتي چک هاي 15 هزار دلاري از بانک مرکزي برگشت خورد. دولت اصلاحات در اين وضعيت روي کار آمد. سال 78 که قيمت نفت بالا رفته بود من بارها نوشتم که اين درآمد اصلاحات را زمين خواهد زد و ديديم که بعد از سال 79 و 80 رفتار و سياست ها تغيير کرد.

پول نفت به اين سرعت تاثيرگذار است؟

بله چون نقد است.

و نمي توان آن را به سمت منافع ملي هدايت کرد؟

با وضعيت فعلي اقتصاد نه. چون پول مستقيماً به دست دولت مي رود هرچقدر هم که مديران خودشان را خدمتگزار مردم معرفي کنند فايده اي ندارد چون مردم نامه مي نويسند که لطفاً کمي از آن پول را به ما وام بدهيد در حالي که اگر درآمد نفت به دست مردم مي رسيد مي نوشتند پولي که متعلق به ما و پيش تو است را چه کار کرده اي. سال 77 درآمد ارزي 10 ميليارد دلار بود و الان 70 ميليارد دلار است. اگر نهادهاي قدرتمند مدني فعاليت داشتند به نمايندگي از مردم مي پرسيدند که اگر درآمد کشور هفت برابر شده است پس چرا آثار آن ديده نمي شود. ولي مي بينيم اينگونه نيست.

آيا تغييرات جهاني نمي توانند بر روند رشد دموکراسي در ايران تاثيرگذار باشند؟

دو نوع تاثير جهاني وجود دارد يکي جنگ عراق و وضعيت خليج فارس و اعتصاب کارگران نيجريه و... که اتفاقاً به نفع اقتصاد نفتي عمل مي کند. چون هر دلار افزايش قيمت نفت باعث افزايش درآمدهاي نفتي مي شود. در همين بحران هسته اي 10 دلار افزايش قيمت برابر ده ميليارد دلار سود خواهد بود. بنابراين اقتصاد نفتي به نوعي از بحران ها منتفع مي شود.

نوع دوم محدوديت هايي هستند که از طرف قدرت هاي بين المللي اعمال مي شوند. در کوتاه مدت مي توان اين فشارها را با کمک پول نفت بي اثر کرد. چند سال است که به کمک دلارهاي نفتي نرخ ارز در ايران ثابت مانده است. البته واردات راحت و صادرات مشکل شده است و هرچقدر هم که به صادرکننده نمونه جايزه بدهند باز هم اين کار سودآور نيست چون ارز ثابت است و تورم داخلي رو به افزايش. بنابراين در کوتاه مدت با پول نفت مي توان هر کاري انجام داد.

راه حلي براي بيرون رفتن از حلقه اقتصاد نفتي وجود ندارد؟

الان تعداد کساني که در کشور ما مدرک فوق دکترا دارند از تعداد باسوادان دوران مشروطه بيشتر است. اگر تمام اين نيروهاي فکري متمرکز شوند تا خون نفت را از رگ هاي اين اقتصاد خارج کنند و به مردم برسانند تغيير آغاز مي شود. حداکثر 20 کشور نفتي در جهان وجود دارند و 180 کشور ديگر سيستم هاي اقتصادي غير نفتي دارند و مشکلي هم در تمشيت امور خود ندارند. اگر بر سياست هاي نادرست اصرار نشود و منتقدان انسجام کافي به دست بياورند در نااميدي اميدي پيدا خواهد شد.
تبيين مفهوم استراتژي و تحليل فضاي سياسي حال و آينده ايران در گفت وگوي اعتماد با عليرضا علوي تبار
امکان همه چيز
حامد طبيبي

دموکراسي ايراني بيش از صد سال است که ميان ما وجود دارد اما هنوز که هنوز است نتوانسته ايم به آنچه که مي خواهيم برسيم. در چرايي اين موضوع با عليرضا علوي تبار تحليلگر مسائل سياسي ايران به گفت و گو نشسته ايم که آن را مي خوانيد.

---

راهبرد و استراتژي به طور معمول يکي از اصلي ترين نيازهاي احزاب و جريانات سياسي به شمار مي رود اما به نظر مي رسد برخلاف جايگاه ايدئولوگ ها و استراتژيست ها در احزاب کشورهاي توسعه يافته و حتي در حال توسعه، اين جايگاه در ايران چندان تعريف نشده است. آيا حرکت هاي سياسي به وقوع پيوسته در جامعه براساس تحليل ها و تاثيرگذاري استراتژي تدوين شده از سوي يک جريان است يا به طور اتفاقي و به صورت سلبي مجال وقوع مي يابد؟

تعريف کلي راهبرد يا استراتژي، راه و روش جامع رسيدن به آرمان ها و اهداف است. به طور معمول گفته شده که در احزاب سياسي، استراتژي حاصل تعامل دو چيز است؛ يکي ايدئولوژي و جهت گيري هاي آن حزب در خصوص مسائل سياسي و ديگري تحليل و برآوردي که از وضع موجود به دست آورده است. در واقع در مقوله تحليل از وضع موجود، امکان انجام تغييرات از امور غيرقابل تغيير متمايز شده و امکانات، مقدورات، ابزارها و سازوکارهاي در اختيار براي حرکت از وضع موجود به سمت حرکتي که از نظر حزب کم و بيش مطلوب تلقي مي شود، مشخص مي شود. به طور معمول، طراحي استراتژي به دليل احتياجي که به تنظيم اطلاعات بسيار زياد داشته و همچنين به جهت نياز به طبقه بندي ميان اين اطلاعات و يافتن و برقرار کردن رابطه علٌي ميان آنها کار دشواري است. به همين جهت طراحي استراتژي از سوي افرادي صورت مي گيرد که صاحب نظريه بوده و با شناخت تئوري هاي مختلف و کمک گرفتن از آنها براي طبقه بندي اطلاعات موجود و برقراري رابطه ميان آنها به اين کار مبادرت ورزند. بنابراين در کشورهاي مختلف طراحي استراتژي از سوي افراد خاصي صورت مي گيرد. اين افراد در پاره اي از اوقات عضو خود حزب بوده و به طور مستقيم از طريق شوراهاي مرکزي احزاب و ساير اعضا به تدوين استراتژي اقدام مي کنند و گاهي نيز بيرون احزاب بوده اما از نوعي اعتبار و حجيت در ميان جريانات سياسي برخوردار هستند.

به عنوان مثال يورگن هابرماس در آلمان در هيچ حزب و گروهي عضويت ندارد اما حزب سوسيال دموکرات اين کشور، احساس نزديکي زيادي با او دارد يا در کشور فرانسه آلن تورن را داريم که عضو حزب سوسياليست نيست يا در کشور انگليس نسبت ميان گيدنز با حزب کارگر جديد و حزب نيز اين چنين است.

در واقع اين تئوريسين ها با بحث هاي ايدئولوژيک خود، جهت دهي ارزشي احزاب را تحت تاثير قرار داده و با ارائه چارچوب هاي نظري، تحليل احزاب از وضعيت موجود را شکل داده و بر آن اثرگذاري مي کنند.

اگر بخواهيم در ايران به وضعيت احزاب نگاهي واقعي داشته باشيم، به جز چند حزب، بقيه احزاب بيشتر محفل هستند تا حزب. محافلي که هر از چندگاهي از برخي افراد با ويژگي هاي مشترک تشکيل شده و در واقع تنها چند حزب که مشغول کار و فعاليت جدي حزبي هستند در کشور وجود دارد. گاهي اوقات دورادور و گاهي از نزديک شاهد تلاش اين احزاب براي تدوين استراتژي بوده ام. اغلب اين احزاب به دلايل مختلف دچار مشکلات زيادي هستند. يکي فقدان چارچوب تئوريک مناسب و ديگري اشتغال بيش از اندازه افرادي که از توانايي کار استراتژيک برخوردار هستند از مشکلات احزاب در اين زمينه است. يعني فرد توان طراحي استراتژي و راهبرد را دارد اما به دليل اشتغال بيش از حد به کارهاي روزمره حزب، زمان پرداختن به اين امر را ندارد. يکي ديگر از مشکلات جدي ما، نبود فعال حزبي تمام وقت در ايران است. حتي در يک کشور جهان سومي مانند ترکيه، پس از پيروزي يک حزب در انتخابات برخي از اعضاي حزب از کارها و مشاغل خود به طور کامل مرخصي گرفته و به استخدام حزب درمي آيند. به ياد دارم رجب طيب اردوغان زماني گفته بود هر زماني که حزب من در انتخابات پيروز مي شود من تمامي وقت خود را به حزب اختصاص داده و تنها براي حزب کار مي کنم. در ايران احزاب امکان چنين کاري را ندارند. در واقع علت اصلي بروز مشکل در راهبرد و استراتژي در احزاب، بعضاً به برخي موانع و ضعف هاي فکري و تئوريک موجود و از سوي ديگر به نوپا بودن احزاب در ايران بازمي گردد. اين احزاب امکان تامين هزينه هاي مالي خود را نداشته تا بدين وسيله فراغت کافي و مورد نياز را براي اعضاي خود فراهم کنند. نبايد احزاب را به طور کامل مقصر قلمداد کرد. توسعه نيافتگي ساخت سياسي ما، سبب ايجاد چنين بستري شده است.

يعني با اين مشکلات به طور کامل از احزاب رفع تکليف شده است؟ به هر حال يک حزب بدون استراتژي و راهبرد يا بدون در اختيار داشتن ايدئولوگ و استراتژيست براي تدوين مسير حرکت، استفاده از تکنيک هاي مختلف و خنثي سازي جنگ رواني و لجستيکي رقيب فاقد کارکرد است.

البته بايد به همه موارد فوق، نکته اي را اضافه کرد. احزاب ما از نوعي اغتشاش فکري رنج مي برند يعني هنوز تکليف آنها با بسياري از مفاهيم روشن نيست. اين احزاب در واقع از پيشينه اي برخوردار هستند که اکنون به يک بار سنگين براي آنها تبديل شده و امکان تسويه حساب با آن را ندارند. مجموعه اين علل مانع تدوين استراتژي درست شده يا افرادي که امکان تدوين استراتژي را دارند به طور کامل در خدمت احزاب و نهادهاي سياسي قرار ندارند.

عده اي بر اين باور هستند که مرکز تحقيقات استراتژيک رياست جمهوري در دولت آقاي هاشمي، نظريه پردازاني را گرد هم جمع کرد تا در يک فضاي مناسب و با رصد کردن مشکلات موجود در جامعه پس از جنگ تحميلي و مطابقت گفتمان خود با نيازهاي روز، سبب پيروزي جنبش دوم خرداد شوند. عده اي نيز با استناد به گفته هاي خود اين افراد در خصوص عدم آمادگي و عدم پيش بيني خلق چنين واقعه اي، اين نظريه را رد و آن را نتيجه حرکت توده اي جامعه ارزيابي مي کنند. آيا واقعاً دوم خرداد در اين مرکز متولد شد يا عوامل ديگري در اين زمينه نقش داشت؟

دوره رونق و نشاط مرکز تحقيقات استراتژيک، عمر و دوام چندان طولاني نداشت. در واقع اين دوره رونق به دوران کوتاه رياست آيت الله موسوي خوئيني ها بر اين مرکز باز مي گشت.

در دوران رياست ايشان از افرادي با ديد باز براي حضور در اين مرکز دعوت شد و چون کار عاجلي نيز نداشته و قرار بر پاسخگويي به سوالات روزمره نبود، امکان انجام برخي پروژه ها و تحقيقات فراهم شد. اين کار چندان دوامي نيافته و با استعفاي آيت الله موسوي خوئيني ها و حضور دکتر حسن روحاني در مقام اين مرکز، وي تمام پروژه هايي را که از نظر خود نامتعارف مي ديد متوقف کرد. به عنوان مثال پروژه هاي فقر و نابرابري، مطالعه درباره اپوزيسيون و مطالعه در خصوص قانون اساسي در گام نخست متوقف شده و در گام دوم ارتباط اين مرکز را با عناصر نظريه پرداز دانشگاهي قطع کرد يعني با عدم پرداخت حق التحقيق هاي بسيار ناچيزي که داده مي شد تا افرادي همانند دکتر بشيريه که در حال انجام پروژه اي تحت عنوان «توسعه سياسي در ايران» براي مرکز تحقيقات استراتژيک در آن دوره بود و بخش عمده اي از آن نيز به انجام رسيده بود، از دريافت رقم ناچيز حق التحقيق آن محروم شوند. در مقطعي نيز از حراست و نگهباني مقابل در ورودي خواسته شده بود تا از ورود برخي افراد به داخل مرکز جلوگيري شود. تقريباً تمامي نيروهايي که گردهم آمده بودند مجبور به ترک مرکز تحقيقات استراتژيک شدند. در زمان رياست آيت الله موسوي خوئيني ها بر اين مرکز، ايشان يک پوشش براي گفت و گوهاي آزاد، باز و استراتژيک را آغاز کرد که به طور معمول اين مباحث سبب به وجود آمدن پرسش هاي بسيار و ساخت زمينه هاي ذهني مختلف شده اما اين وضعيت بسيار زود دگرگون شد و فرصت مغتنم آن از دست رفت.

نظريه پردازان و اساتيدي که با مرکز همکاري داشتند پس از آن در فکر تاسيس يک مرکز يا برگزاري جلساتي براي ادامه روند گذشته نبودند؟برخي قائل به وجود محافل ديگري نيز در راستاي انجام کار فکري و نظري در دوره قبل از دوم خرداد هستند.

کار فکري در محافل ديگري نيز صورت مي گرفت. شايد بيشترين توليد فکر در آن دوره حول و حوش مجله کيان انجام مي شد.

منظور همان «حلقه کيان» معروف است؟

بله، البته نمي دانم تا چه حد مي توان اين اصطلاح را به کار برد ولي به هر حال در مجموعه دوستان فعال در کيان - که بخشي نيز با مجموعه فعال فکري مرکز تحقيقات استراتژيک مشترک بودند - نيز کار فکري زيادي صورت مي گرفت. در مرکز تحقيقات استراتژيک بخش عمده اي از وقت ما صرف پاسخ به اين سوال مي شد که ايران از چه مشکلاتي رنج مي برد. در واقع شناخت مسائل ايران در دستور کار قرار داشت. براي شناخت اين مسائل نيز طبعاً احتياج به يک زاويه نگاه وجود داشت. پس از مدتي همه ما به اين نتيجه رسيديم که بايد از زاويه «توسعه همه جانبه» به مسائل ايران نگريسته و توسعه، تنها به توسعه اقتصادي خلاصه و محدود نشود و توسعه فرهنگي، توسعه سياسي و توسعه اجتماعي نيز در نظر گرفته شود. در اين راستا نوعي تقسيم کار صورت گرفته و هر معاونت به آسيب شناسي وضعيت موجود از زاويه يکي از اين ابعاد توسعه پرداخته بود. معاونت انديشه اسلامي نيز همين کار را در حوزه آسيب شناسي آن انجام داده که دکتر کديور در شهر قم مسووليت آن را برعهده داشتند. اينها معاونت هاي دوره رياست آقاي خوئيني ها بوده و پس از حضور آقاي روحاني در مرکز، فعاليت آنها نيز متوقف شد، نه از نظر صوري بلکه از نظر محتوايي و جريان و برنامه ريزان همه چيز تغيير کرد.

اما به اين نکته نيز بايد اشاره کنم که اساساً در آن دوره راه افتادن يک جريان براي انجام اصلاحات در ذهن کسي شکل نگرفته بود. فقط مي دانستيم که ايران با مشکلاتي رو به رو است که بايد براي آن راه حل هايي انديشيده و يافت شود.

و اين راه حل ها از چه طريقي و با چه راهکارهايي قابل دسترسي بود؟

ما به اين نکته رسيده بوديم که بايد با گفت و گو به اين راه حل دست يابيم. به همين دليل سعي بر آن بود تا يک فضاي باز در مرکز تحقيقات استراتژيک ايجاد شده و با گشودن در به روي افرادي که تا پيش از آن از سوي هيچ يک از نهادهاي دولتي دعوت نشده بودند، امکان طرح نظرات آنان فراهم شد و سعي نيز بر آن بود تا با استفاده از ظرفيت هاي مرکز اين افراد دچار مشکلاتي اعم از شغلي نيز نشوند. مي توان گفت مجموعه حاضر در آن دوره داراي چند خصوصيت بود. اول اينکه هرکدام در زمينه يکي از رشته هاي علوم انساني متخصص به شمار مي رفتند. ثانياً خيلي باز به مسائل نگاه کرده و علت اصلي آن نيز اعتماد به نفس بود، شايد حتي بتوان نام غرور را نيز بر آن گذاشت. اين عقيده در بين ما وجود داشت که افراد مختلف حرف خود را بيان کنند چرا که در صورت مخالفت با نظر ما امکان پاسخگويي از جانب ما نيز وجود داشت و نگراني و ترسي از بيان نظرات افراد نداشتيم. نکته ديگر نيز دادن حق چون و چرا به خود در برخورد با مسائل مختلف بود. اعتقاد بر اين بود که همه چيز را مي توان زير سوال برد و در مورد همه چيز مي توان به تامل پرداخت. اين شرايط در واقع به ساخته شدن و مهيا شدن يک بستر کمک کرد چرا که مرکز تحقيقات استراتژيک افرادي را که قبل از آن هم به کار فکري مي پرداختند با يکديگر آشنا و ميان آنها ارتباط برقرار کرد. پس از رانده شدن اين مجموعه از آن مرکز به توليد فکر در موقعيت هاي جديدي که در آن قرار داشتند ادامه دادند.

عده اي به صورت جمعي در قالب کيان و عده اي به صورت فردي در مکان هاي مختلف به فعاليت هاي خود تداوم بخشيدند اما واقعيت امر اين است که هيچ طرحي براي ايجاد اصلاحات وجود نداشت يعني فرصت و مجال آن داده نشد که در آن به صورت بسيار پخته تر و اساسي تر، امکان برنامه ريزي وجود داشت. اينکه برخي دوستان معتقد به پيش بيني نکردن پيروزي در دوم خرداد هستند امر درستي است. تصور ابتدايي اين بود که اين پتانسيل فقط براي تثبيت وجود يک نيروي منتقد مدرن با پيشينه مذهبي و سوابق انقلابي خاص، در صحنه حاضر شود. در واقع هدف تثبيت وجود اين نيرو در عرصه سياسي کشور بود اما به هر حال اين نيروها حرف هاي بسياري براي گفتن داشته و زماني که اين سخنان در قالب شعارها و برنامه هاي آقاي خاتمي بيان و به جامعه عرضه شد مورد استقبال مردم قرار گرفت. مردم دريافتند که اين سخنان متفاوت بوده و روي آن تامل صورت گرفته است.

پس طرحي از پيش تعيين شده يا پيش بيني قطعي هيچ گاه در ميان نيروهاي دوم خردادي که بعدها «اصلاح طلب» نام گرفتند وجود نداشت اما نياز و خلاء تغيير و اصلاح وضع موجود احساس مي شد؟

واقعاً برنامه اي براي ايجاد اين جنبش وجود نداشت. به خاطر دارم در ميان نظرسنجي هاي صورت گرفته، تنها نظرسنجي اي که نتايج را درست و بسيار نزديک به واقعيت پيش بيني کرد گروه پژوهشي آينده با مديريت آقاي عبدي و چند تن ديگر از دوستان ايشان بود. اما شبي که گزارش اين نظرسنجي که در آن پيروزي آقاي خاتمي پيش بيني شده بود اعلام شد بسياري از ما به اين پيروزي باور نداشته و آن را به نوعي «اريب» و مقداري دور از واقعيت مي دانستيم اما به طور دقيق همان پيش بيني ها در تهران به واقعيت پيوست. در عين حال برنامه ريزي براي اداره کشور با شرايط فعلي احزاب امکان پذير نيست يعني شما بايد نهادي شبيه سازمان مديريت و برنامه ريزي را در اختيار داشته باشيد تا امکان برنامه ريزي براي کشور به صورت عام و کلي انجام شود. در يک کلام اينکه هر دو نظريه تا حدودي درست به نظر مي رسد. از يک سو مرکز تحقيقات استراتژيک بستري را براي پيوند افراد نظريه پرداز و تقويت ذهن آنها فراهم کرد و از سوي ديگر نمي توان آن را مرکزي در راستاي برنامه ريزي براي به وجود آوردن يک سيستم اجتماعي اصلاح ساختار قدرت به شمار آورد چرا که فرصتي براي اين کار داده نشد. شايد اگر آقاي موسوي خوئيني ها در سمت خود باقي مي ماندند مي شد بر فعاليت هاي اين چنين نيز متمرکز شد.

يکي از فعالان اصلاح طلب به ديدار قبل از انتخابات ميان هاشمي و خاتمي اشاره کرده بود که در آن هاشمي از آغاز پروسه توسعه سياسي پس از دوران سازندگي و توسعه اقتصادي استقبال کرده بود. آيا به واقع در آن دوره نياز به توسعه سياسي که ميان نظريه پردازان وجود داشت در حاکميت نيز احساس مي شد؟ چرا که برخي مخالفت ها با خاتمي امر ديگري را نشان مي دهد.

نياز به توسعه سياسي در درون حاکميت تنها توسط بخشي از نيروهاي مدرني که از دل جناح چپ نظام برآمده بودند احساس مي شد. در واقع اين نتيجه در ميان ما حاصل شده بود که برابري در عرصه اقتصادي بدون حداقلي از برابري در عرصه سياسي امکان پذير نيست. به علاوه اينکه شيوه تصميم گيري در کشور را در کمال تاسف غيرموثر و فاقد توانايي لازم براي حل مشکلات دانسته و در مجموع يک گروه خاصي به ضرورت توسعه سياسي به معناي دموکراتيزاسيون پي برده بودند. در واقع توسعه سياسي معنايي به جز گذار به سمت دموکراسي ندارد. درخصوص آقاي هاشمي، در رفتارها و سخنان ايشان حداقل تا دوره نهم انتخابات رياست جمهوري، دلالتي بر تمايل به توسعه سياسي ديده نشد. البته شخصيت آقاي هاشمي به دليل آنکه از شخصيت بسيار باز و با اعتماد به نفس بالايي برخوردار است، از انتقادات و زده شدن حرف هاي ديگران و طرح نظرات مختلف نگراني ندارد اما اين امر به معناي موافقت با توسعه سياسي نيست. در واقع بايد گفت که شخصيت هاشمي به او امکان تحمل و مداراي بيشتري را مي دهد اما اين امر بيش از آنکه از چارچوب ذهني و تئوريک وي ناشي شود از شخصيت خاص او نشأت مي گيرد.

اعتراض بسياري از منتقدان نيز، عدم وجود يک برنامه «همه جانبه» براي توسعه و کاهش برخي عقب ماندگي ها است. طرح و ايده خاصي از سوي شما در ميان اصلاح طلبان مطرح شده است؟ چگونه آن را با مردم در ميان مي گذاريد؟

در دوران اصلاحات نيز همانند تمامي دوره ها کاستي هايي وجود داشت اما راه آن شعار دادن همسو با مردم نبود. ابتدا بايد يک کار عميق تحقيقاتي در همه زمينه ها به عمل مي آمد. البته در ابتدا کارهاي اينچنيني آغاز اما پس از مدتي متوقف شد. اين تحقيقات سبب مي شد تا مشخص شود چه نقاط ريشه اي به طور دقيق باعث آزار و ايجاد مشکلات فراوان براي مردم شده است. دوم آنکه بايد نوعي فرهنگ سازي و اعتقاد سازي در ميان مردم و نخبگان اصلاح طلب ايجاد مي شد تا همان گونه که پس از بيمارشدن به پزشک مراجعه مي کنند، به کار کارشناسي نيز اعتقاد پيدا کنند. مشکل اين بود که مردم براي تشخيص دردهاي خود به برخي نخبگان بي اعتماد شده و ما بايد اين اعتماد را بازسازي کنيم. بايد به مردم گفته شود که مشکلات و دردهاي آنان به طور کامل درک مي شود اما ريشه آن شناسايي و راهکار از بين رفتن آن نيز براي جامعه تشريح شود. در حال حاضر نيز توجهاتي در ميان احزاب اصلاح طلب در حال انجام است اما هنوز به جمع بندي روشني در اين خصوص نرسيده اند.

يکي از ايرادات روشنفکران عدم تبادل نظر و گفت و گو با يکديگر است. به نظر مي رسد با نزديک تر شدن به انتخابات، فضا براي گفت و گوي جدي اصلاح طلبان براي از ميان بردن مشکلات نيز مساعد تر شود. تاملات فردي پراکنده صورت گرفته اما هنوز در يک گفت و گوي جمعي ميان اصلاح طلبان مورد سنجش قرار نگرفته است.

ائتلاف ميان اصلاح طلبان تاکتيک است يا استراتژي؟ به طور معمول «سوته دلاني» که در خارج از قدرت قرار دارند در مقاطع مختلف براي کسب مجدد آن بدون مشکل چنداني، ائتلافي همه جانبه را عليه رقيب خود سازماندهي مي کنند اما پس از پيروزي و حضور در قدرت اين روند دوام چنداني نمي يابد. آيا جبهه اصلاحات به دليل گستردگي مخالفان به اين نتيجه رسيده که به ائتلاف به عنوان يک استراتژي دائمي و بلند مدت نگريسته شود؟

براي جريان ها و گروه هايي که از نظر ايدئولوژيک و استراتژي کلي با هم سنخيت و هم خانوادگي دارند ائتلاف، يک کار استراتژيک به شمار مي رود اما در مقابل، گروه هايي که با يکديگر اختلاف ايدئولوژيک و حتي در روش ها نيز هر کدام مشي جداگانه اي را در پيش گرفته اند، اگر ائتلافي صورت بگيرد، مقطعي و موردي و به بيان بهتر تاکتيکي خواهد بود. در خصوص اصلاح طلبان نيز بايد توجه داشت براي مثال ائتلاف ميان جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، ائتلافي استراتژيک به شمار مي رود چرا که اين دو حزب از بسياري جهات به يکديگر شباهت دارند اما ممکن است ائتلاف اين دو حزب با بقيه گروه ها تاکتيکي باشد يعني در مقطعي صورت گرفته و پس از از ميان رفتن ضرورت آن منتفي شود. در واقع ائتلاف در ميان احزابي که از يک خانواده فکري هستند حتي در صورت وجود برخي اختلافات، معمولاً شکل استراتژيک به خود گرفته و در بقيه موارد تاکتيکي به شمار مي رود. اما نکته اي که در مورد ائتلاف حتماً بايد در نظر گرفته شود اين است که ائتلاف نبايد با انکار تفاوت ها صورت بگيرد. يعني بايد به قول قدما به دنبال «وحدت در عين کثرت» باشيم. اصلاح طلبان بايد در ابتدا تفاوت هاي موجود در ميان خود را به رسميت شناخته و آن را از ابهام خارج کنند. به طور روشن مشخص شود که اختلافات ميان دو حزب در اردوگاه اصلاح طلبان بر سر چه موضوعي است؟ و پس از آن در خصوص موارد اين اختلاف با يکديگر گفت و گو کرده و با علم به اين نکته با يکديگر ائتلاف کنند. اين مساله مشخص مي کند که چه احزابي و بر سر چه اهدافي با يکديگر ائتلاف کرده و به همين ميزان توقعات آنها از يکديگر نيز در همين چارچوب، روشن و قابل تعريف خواهد بود.

پس از دوم خرداد نيز در برخي مقاطع ائتلاف هايي ميان اصلاح طلبان صورت گرفت. براي مثال در جريان مجلس ششم يا حتي در خود دوم خرداد. پس شما علت بروز پاره اي مشکلات در تداوم آن را تعريف نادرست از آن مي دانيد؟

ائتلاف هايي که پس از دوم خرداد و براي مثال در جريان مجلس ششم شکل گرفت، ائتلاف با انکار تفاوت ها بود يعني «شعار همه با هم» مطرح بود بدون آنکه به برخي تفاوت هاي کاملاً طبيعي در ميان آنها توجه شود. درواقع يکي از مسائلي که در برخي موارد حرکت اصلاح طلبان در مجلس ششم را کند مي کرد اين بود که همه کانديداها و احزاب حامي آنها ذيل يک عنوان و با يک شعار وارد مجلس شده بودند اما انگيزه هاي متفاوتي نيز داشتند. اين بار و در جريان انتخابات مجلس هشتم نبايد اين روند تکرار شود. ائتلاف هم تاکتيک و هم استراتژي خوبي به شمار مي رود، به شرط آنکه گروه هاي حاضر و موارد مورد ائتلاف مشخص باشند. از سوي ديگر بايد از همان ابتدا بر اين نکته تاکيد شود که ائتلاف امري موقت و تاکتيکي است. يعني تاکيد شود که ما در فلان انتخابات با يکديگر ائتلاف کرده و تداوم آن پس از اين انتخابات نياز به بررسي دوباره دارد. براي مثال تاکيد شود که در مجلس هشتم، هر حزب و جريان سياسي فراکسيون خود را خواهد داشت. ممکن است در خصوص موضوعاتي با يکديگر ائتلاف صورت گيرد اما تاکتيکي خواهد بود. ائتلاف نبايد في نفسه تقدس پيدا کند. ائتلاف تنها تاکتيکي براي پيشبرد برنامه هاي سياسي بوده و در همين حد نيز بايد حفظ شود.

شما در جايي نيروهاي تشکيل دهنده دوم خرداد را به سه دسته تقسيم و شرايط آنها را ذيل عناوين چپ سنتي، نوسازگرا و نوانديش و چپ مدرن تحليل کرده بوديد. اشاره اي نيز داشتيد به اينکه تلاش ها براي تشکيل يک شوراي مديريت بي نتيجه مانده و نياز به يک مدير براي ايجاد «فرهمندي» در ميان مردم وجود داشت تا مانع پراکندگي شود. اين بار پس از پيروزي احتمالي نبايد چنين مشکلاتي بروز کند چرا که بايد يک برنامه جامع، روند توسعه کشور را از شرايط کنوني خارج کرد. آيا اين وضعيت ترميم شده است؟

به لحاظ فکري همچنان تنوع و چندگانگي وجود دارد. در اردوگاه اصلاح طلبان همچنان نيروهاي چپ سنتي، نيروهاي مصلحت عملگرا و هم نيروهاي چپ مدرن سوسيال دموکرات نه ليبرال دموکرات حضور دارند. نيروي چهارمي نيز وجود دارد که شايد بتوان نام «راست مدرن» را بر روي آنها نهاد که وجود آنها در سال هاي ابتدايي دوم خرداد چندان خود را نشان نمي داد اما اکنون کامل تر شده اند. اينها به طور معمول، جريان هاي فکري به شمار رفته و احزاب اصلاح طلب در ميان آنها در نوسان هستند. اين تنوع فکري هنوز برقرار است اما تمامي اين احزاب و گروه ها در يک نقطه بسيار استراتژيک با يکديگر وحدت دارند و آن «دموکراسي بيشتر» است. يعني همه آنها به اين نکته که نظام تصميم گيري کشور بايد دموکراتيک تر و عقلاني تر شود اعتقاد دارند. به نظر مي رسد اين دو محور براي يک ائتلاف تا مقطع چند ساله، بسيار خوب و قابل طرح است.

اما همه گروه هاي اصلاح طلب به خط مشي گذاري علمي اعتقاد کامل دارند، اگر چه ممکن است جهت گيري ذهني آنها تفاوت هايي داشته باشد. براي مثال براي راست مدرن آزادي هاي فردي از اهميت زيادي برخوردار بوده و به نظر مي رسد چپ مدرن به برابري اجتماعي توجه بيشتري داشته باشد، چپ سنتي به همبستگي اجتماعي انديشيده و مصلحت عملگراها به رشد سريع اقتصادي علاقه مند باشند. اما همه اين گروه ها در دو نقطه مشترک هستند. نخست، دموکراتيک کردن نظام تصميم گيري که توام با به رسميت شناختن آزادي هاي بيشتر است و دوم بازگرداندن عقلانيت به خط مشي گذاري هاي اجرايي که به نظر مي رسد مدتي است از آن دور شده است.

به نظر مي رسد اين دو محور، مخاطبان خود را به راحتي در ميان جامعه خواهد يافت. اين دو نقطه استراتژيک به نظر شما توانايي ايجاد يک ائتلاف ميان مدت را دارد؟

به نظر مي رسد مي توان حداقل تا يک بازه زماني ده ساله، حول اين دو محور ائتلافي طولاني مدت را شکل داد.

اينکه تا چه حد، برنامه کدام گروه و در چه مقطعي پيش رود به وزن اجتماعي بستگي دارد. همچنين اصلاح طلبان اکنون برعکس دوم خرداد از يک تجربه اجرايي هشت ساله گران بها برخوردار هستند و اکنون بسياري از برنامه ها براي آنها روشن است. مي دانند اگر به قدرت بازگردند در سياست خارجي چه رفتاري را در پيش بگيرند چرا که خوشبختانه بسياري از تابوها توسط افرادي که هيچ کس باور نمي کرد شکسته شده است. مي دانند در اقتصاد چه کارهايي را نبايد انجام دهند. ممکن است بر سر اينکه چه کارهايي را بايد انجام دهند اختلاف نظرهايي داشته باشند اما بر سر اينکه از چه چيزهايي پرهيز کنند کاملاً اتفاق نظر دارند. در زمينه مطبوعات روش عمل تا حدود زيادي روشن شده است. در واقع نوعي انباشت تجربه بسيار خوب در اصلاح طلبان به وجود آمده و مي توان گفت حذف از قدرت نعمتي براي اصلاح طلبان بوده است چرا که وقتي فردي در صحنه اي حضور دارد به تدريج راکد مي شود. بيرون آمدن از صحنه براي يک مرور دوباره و نگاه از بيرون بسيار راهگشا است. اصلاح طلبان اکنون مي دانند که در خصوص آموزش عالي و دانشگاه ها در مورد انجمن هاي اسلامي و جنبش دانشجويي چه بايد کرد تا فشارهاي وارد بر آنها کاهش يافته و امکان آزمون و خطا کردن و رشد در محيط دانشگاه ها را بيابند. اينها تجربه هاي بي بديلي است که امکان تشکيل يک دولت منسجم اصلاحاتي را فراهم مي کند. ائتلاف محوري پايدار و عملي ما بايد گذار به دموکراسي بيشتر و خط مشي گذاري علمي باشد. پس از قرار گرفتن در ذيل اين ائتلاف مي توان با يکديگر گفت وگو کرد که براي يک مشکل يا برنامه مشخص، از کدام نظريه و تئوري علمي استفاده شود و اين موضوع اختلاف برانگيزي نخواهد بود.

تاکيد مي کنم اين ائتلاف نيز هميشگي نخواهد بود اما در شرايط کنوني شکاف اصلي سياسي کشور، دموکراسي است و بقيه آنها فرعي است. ويژگي هاي سنتي، مدرن، چپ ، راست، بايد در اولويت بعد قرار گيرد چرا که همه اينها داراي اهميت بعدي هستند و چالش اصلي اکنون بر سر دموکراسي و اقتدارگرايي است. هر کسي که علاقه مند به دفاع بيشتر از دموکراسي است بايد امکان حضور و قرار گرفتن در جبهه اصلاحات را بيابد . نبايد به سنتي يا مدرن بودن آن پرداخته شود. همين که دموکراتيک باشد براي يک ائتلاف ده ساله کافي به نظر مي رسد. پس از گذشت اين دهه مي توان بر سر ائتلاف هاي تازه فکر کرد.

به وجود تجربياتي در ميان اصلاح طلبان براي حضور در حاکميت اشاره کرديد. اين بار آيا امکان طراحي و عرضه برنامه توسعه همه جانبه با راهبرد مشخص و ظرفيت بالا براي پيش بيني تحميل برخي موانع وجود دارد؟ حرکت ابتدايي آن در انتخابات شوراها صورت گرفت. اين امر براي جامعه اين پيام را خواهد داشت که براي تحول در زندگي آنها برنامه وجود دارد.

امکان طراحي قواعد راهنماي آينده وجود دارد. البته نمي توان تاکتيک ها را از قبل اعلام کرد چون اتفاقات قابل پيش بيني نيستند.

تاکتيک، نحوه گذر از مراحل استراتژيک است اما مي توان خطوط کلي کار را اعلام کرد. در حال حاضر تا حدود بسيار زيادي روشن است اما تمام اين ها بستگي دارد که اساساً اميدي براي حضور در رقابت براي اصلاح طلبان وجود داشته باشد. من گاهي اوقات نگران هستم که با برخي اظهار نظر هاي اخير و روندي که در حال طي شدن است، نخواهند و نگذارند که اصلاح طلبان نيز در صحنه رقابت حتي مانند هميشه نابرابر - حاضر شوند.

يعني اين امکان با توجه به شرايط امروز کشور در صحنه داخلي و بين المللي همچنان به قوت خود باقي است؟

به نظر من بله؛ چندان نبايد به برخي «شعارهاي شوخي» توجه کرد. در مجلس هفتم برخي عملکردها به روشني مجال بروز يافت. پس از اتمام عمر مجلس سوم و در جريان انتخابات مجلس چهارم، حدود چهل نماينده از جناح چپ ردصلاحيت شدند اما اين آمار براي انتخابات مجلس هفتم، دامن بيش از 80 تن از نمايندگان اصلاح طلب مجلس ششم را گرفت و اين آمار به دو برابر افزايش يافت. اکنون نيز اين نگراني وجود دارد که دايره تسامح باز هم کمتر شود.اگر انگيزه و اميدي براي حضور وجود داشت مي توان چنين برنامه اي را عرضه کرد. البته حتي اگر اميدي نيز براي حضور نباشد اصلاح طلبان بايد فرض را بر شرکت در انتخابات گذاشته و برنامه هاي خود را عرضه کنند. در واقع بايد از فضاي انتخابات نه براي پيروزي بلکه براي سازماندهي و منسجم کردن انديشه استفاده کرد، حتي مي توان اعلام کرد که چه قوانيني را قرار است به مجلس ببرند.

اين امر سبب خواهد شد تا پس از راي مردم به اصلاح طلبان و پيروزي احتمالي آنها، آنها خود را موظف به اجراي برنامه هاي خود بدانند.

اصلاح طلبان تجربه تدوين برنامه هاي اثرگذاري را در پرونده خود دارند. آيا اکنون هم مي توانند در خارج از حاکميت به تدوين برنامه اي مکمل بپردازند؟

تجربه اي که اصلاح طلبان در تدوين برنامه چهارم و سند چشم انداز اندوخته اند به طور حتم براي تدوين يک برنامه تازه به آنها کمک مي کند اما بايد براي ايجاد اميد براي حضور فکري صورت بگيرد.

شما اعتقاد داريد امکان رد صلاحيت بسياري از چهره هاي اصلاح طلب، وزين و نيروهاي قديمي انقلاب و کشور وجود دارد؟

شرايط نشان داده است که امکان همه چيز وجود داشته و بسياري از کارها که به نظر نشدني بود از سوي برخي صورت گرفت. اما اصلاح طلبان نيز بايد برنامه هاي خود را - به رغم همه ناملايمات و نابرابري ها - براي پيشرفت کشور و مردم عرضه کرده و از مردم نيز بخواهند که با علم به اين مشکلات در صحنه حضور يابند. بايد فرض بر برنده بودن گذارده شده و برنامه هاي اصلاح طلبان براي اداره کشور و بهبود تمامي شاخص هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و روابط منسجم با دنيا طراحي شود. چارچوب هاي برنامه چهارم توسعه که اکنون در حال فراموشي است، مي تواند براي اصلاحات مجدد بررسي شود. برنامه چهارم توسعه از کار کارشناسي و پشتوانه علمي بسياري از اساتيد روشنفکر و اقتصاددانان اصلاح طلب به وجود آمده و مبناي خوبي براي تدوين برنامه مکمل آن است.
مشروطه ايراني در گفت وگو با عزت الله سحابي
مشروطه فقدان طبقه بورژوازي بود
کيوان مهرگان

مشروطه در ايران يک داستان تراژيک است. پديده اي ناقص الخلقه که در بدو تولد حنجره اش را استبداد فشرد و مغزش را استعمار نشانه گرفت. در بيان علل مرگ زودرس اين نوزاد عزيزدردانه ايرانيان تاکنون کتاب هاي بسياري نوشته ، همايش هاي بزرگي برپا و سخنان حکيمانه بارها گفته و نوشته شد. اما سهم توجه به نقش نيازهاي اقتصادي، طبقه اي که با هويت اقتصادي تعريف مي شوند و براساس آن هويت منافع خود را تعريف مي کنند و رفتارهايشان را شکل مي دهند بسيار ناچيز بوده است. اين بي سهمي تا بدانجاست که هنوز در جدال توسعه سياسي و توسعه اقتصادي بر کسي معلوم نيست که کدام يک مقدم و کدام متاخر است. مهندس عزت الله سحابي واضع نظريه «بورژوازي ملي» پس از انقلاب درباره مقايسه انقلاب مشروطه با انقلاب هاي اروپايي و انقلاب 57 مي گويد، انقلاب مشروطه از انقلاب هاي اروپايي طبقه بورژوازي را کم داشت که هم حامل دموکراسي باشد و هم نگهبان آن اما از انقلاب 57 هم متفاوت بود زيرا مردم در دوره مشروطه تعريف ديگري از خواسته هاي خود داشتند.

---

در بحث موانع تحقق دموکراسي در ايران همواره بحث بر مسائل فرهنگي و سياسي بوده است و کمتر به نقش اقتصاد در اين فرآيند پرداخته شده است. در آستانه سالروز انقلاب مشروطه خوب است در اين باره هم بحث شود که آيا مسائل اقتصادي در عدم تحقق دموکراسي در ايران نقش داشته اند يا خير؟

براي اينکه بتوانم اين پرسش را به طور مفصل پاسخ بدهم، ناگزيرم پيش از پرداختن به انقلاب مشروطه مروري داشته باشيم بر رويدادهاي اقتصادي در انگلستان، فرانسه و ديگر کشورهاي اروپايي. در زمان انقلاب فرانسه يک رشد اقتصادي ايجاد شده بود و پيرو همين رشد اقتصادي طبقه بورژوا يا طبقه صنعتگران شهري پيدا شد. البته انقلاب صنعتي هنوز به آن معنا آغاز نشده بود اما در فرانسه کارخانه ها و کارگاه هايي که کالا به صورت سري توليد مي کردند به وجود آمده بود و رفته رفته رشد قابل توجهي کرده بودند که هم از امکانات مالي بالايي برخوردار بودند و هم نفوذ اجتماعي داشتند و چون از نظر کمي تعدادشان زياد شده بود به صورت يک طبقه درآمده بودند. اين طبقه با اشرافيت آن زمان که بر فئوداليسم استوار بود در کشاکش بودند.

کشاکش بر سر چه بود؟

طبقه بورژوا به ميزاني که رشد اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي بيشتري پيدا کرده بودند، خواستار جايگاه سياسي متناسب با شأن خود بودند. چون اشراف از نظر مالي به اينها وابسته شده بودند و از اين طبقه وام مي گرفتند. بنابراين انقلاب فرانسه انقلاب طبقه نوخاسته اقتصادي عليه طبقه اشراف و حاکمان سنتي و هم پيمانان شان مثل کليسا بود. اگر ما انگلستان را پدر دموکراسي بناميم، فرانسه مادر دموکراسي است. يعني در فرانسه به دنبال رشد و ترقي اقتصادي نياز و ضرورت حفظ آن نظام و نظام اقتصادي جديد نياز به تحقق دموکراسي بود. مراد از دموکراسي هم نفي حاکميت خودمختار و ديکتاتورگونه بود. نفي حاکميتي که مردم در آن سهم داشته باشند. اين بود که انقلاب فرانسه به وقوع پيوست و متعاقب آن چند انقلاب ديگر هم رخ داد؛ انقلاب کارگران، دانشجويان و روشنفکران شهري عليه حاکميت طبقه جديد. ويکتور هوگو در کتاب بينوايان به خوبي صحنه انقلاب 1868 را به تصوير کشيده است که دانشجويان عليه حاکميت بورژوازي تازه به دوران رسيده وارد عمل مي شوند. همه اين تحولات در پي رشد اقتصادي که به وجود آمده بود اتفاق افتاد. در اين ميان طبقه اي به وجود آمده بود که هم خواستار دموکراسي بوده و هم اينکه بعدها نگهبان دموکراسي شد.

درست مانند اسکلت بدن انسان که کالبد را سرپا نگه مي دارد، طبقه بورژوا مانند اسکلت دموکراسي را در جامعه فرانسه سرپا نگه داشت. در انگلستان هم وضع به همين شکل بود البته تحولات در فرانسه از خيلي وقت پيش آغاز شده بود. در انگلستان هم طبقه فئودال اشراف در مقابل شاه قرار گرفتند و فرمان مشروطيت را به دست آوردند با اين تفاوت که مثل فرانسه توده اي و مردمي نبود. به اين خاطر درجا نزد، ديناميسمي پيدا شده بود که در برابر حزب اشراف، حزب آزاديخواهان و ليبرال ها هم پيدا شد. بعدها که رشد صنعتي هم بيشتر شد در مقابل حزب ليبرال، حزب کارگر هم پيدا شد و همه اين احزاب در انگلستان جزء دموکراسي شدند. دموکراسي انگلستان زاييده اين جامعه و کشور بود. اگرچه نوع دموکراسي انگلستان و فرانسه تقليد از هم نبود اما اجزاي تشکيل دهنده اين دو يکسان بود. طبقه کارگر حزب داشت، صنعتگران يا بورژواها حزب داشتند.

اما در ايران انقلاب مشروطه براساس اين گونه طبقات اتفاق نيفتاد. غير از چند روشنفکر مانند ملکم خان و آخوندزاده و بعدها طالبوف و مراغه اي از درون توده مردم کساني که زودتر از همه به ضرورت تغيير نظام سلطنتي مطلقه پي برده بودند، تجار بودند.

چرا تجار؟

به خاطر اينکه اينها به کشورهاي خارجي سفر مي کردند و تغيير و تحولات اين کشورها را از نزديک لمس کردند. بر اين اساس روشنفکران و تجار در پيوند با هم توانستند انقلاب مشروطه را به پيروزي برسانند. تفاوت در اينجاست که برعکس آنچه در فرانسه و انگلستان اتفاق افتاد، هيچ طبقه اي به وجود نيامده بود، چون ما رشد اقتصادي نکرده بوديم. بنابراين اين نقش را تجار به عهده مي گيرند. بعد از نهاد روحانيت اولين نهاد مدرني که در ايران درست شده بود اتحاديه تجار بود. در ميان تجار هم کساني مثل حاج امين الضرب بود که سرمايه دار پيشرفته اي بود که نه فقط تجارت مي کرد، بلکه کار صنعتي هم مي کرد. او کسي بود که نخستين کارخانه برق را به ايران آورد. اولين کارخانه پارچه بافي را او تاسيس کرد و با دولت قرارداد بست که خط آهني بين استرآباد، گرگان و بابل ايجاد کند. تمام اين کارها از مظاهر مدرن اقتصاد بود و از جمله کارهايي بود که در ايران سابقه نداشت.

پس ما کساني که عامل رشد طبقه بورژوا باشند، داشتيم.

بله، همين حاج امين الضرب که به دو سه فعاليتش اشاره کردم در همان زمان مشروطه بود که سربرآورد.

پس چرا اين افراد آنقدر رشد نکردند که مانند يک طبقه ظهور کنند؟

احمد اشرف در کتاب تحقيقي خوبي که با نام موانع رشد سرمايه داري در ايران نوشته است به خوبي نشان داده که در ايران آن زمان يک عامل بيروني استعماري وجود داشت که از رشد افرادي مانند حاج امين الضرب جلوگيري مي کرد. روس و انگليس، بانک شاهنشاهي و بانک ايران و روس نقشي که به عهده داشتند اين بود که از رشد اين طبقه جديد جلوگيري کنند.

طبقه حامل دموکراسي در انقلاب مشروطيت با طبقه بورژوا در فرانسه و انگلستان چه تفاوت هايي داشت؟

تفاوتي که با بورژواهاي اروپا داشتند اين بود که طبقه صنعتگر ايران مولد نبودند اما از نظر فکر و انديشه رشد و پيشرفت کرده بودند. همچنان که بعضي از نيروهاي روشنفکري ما درون زا رشد نکردند تا به دموکراسي برسند، صنعتگران ما هم همين گونه بودند.

درون زا را بيشتر توضيح مي دهيد؟

يک پديده مي تواند هم درون زا باشد و هم برون زا. پيدايش دموکراسي در ايران برون زا بود. وجه دروني آن هم نياز به تغيير بود. آرزوي ايرانيان که آرام آرام رشد کرده بودند، تغيير بود، اما اين افراد دموکراسي را نمي شناختند در حالي که مثلاً در فرانسه از يک قرن قبل از انقلاب افرادي مانند روسو و مونتسکيو فرهنگ دموکراسي را در جامعه خلق و رايج کرده بودند. و اگر بورژواها نبودند فرهنگي که روسو يا مونتسکيو رايج کردند خيلي فرصت رشد پيدا نمي کرد. بنابراين آنچه در آن کشورها اتفاق افتاد بيشتر يک پديده درون زا بود. طبقه اي از درون جامعه رشد کرده بود و گروهي ديگر هم فرهنگساز بودند مثل روسو که اين حلقه ها بعدها با هم جمع و هماهنگ شدند. انقلاب کبير فرانسه در سال 1789 محصول همکاري اينها بود. در ايران تجار با آنکه صنعتگر نبودند فرهنگ دموکراسي را در خارج ديده بودند. کتاب طالبوف نشان مي دهد که اين فرد خيلي غرب زده نيست اما وجود و نياز دموکراسي و وجود جامعه در حال ترقي را کاملاً حس کرده است. يعني هم آزادي را مي خواهد و هم ترقي مادي را.

يعني تجاري که غرب را ديدند نياز به تغيير نظام سياسي و نظام اقتصادي را توام با هم احساس کردند؟

بله، اينان ديناميسمي داشتند که دنبال رشد بودند. فعاليت هايي که در تهران، تبريز و اصفهان بود همه مويد اين مطلب بود. بنابراين نياز دروني خودشان بود چون مي خواستند رشد کنند. امکانات مادي را پيدا کرده بودند؛ جايش را مي ديدند، نيازش هم در جامعه احساس مي شد، بازار مصرف را مي ديد و مي خواست سرمايه بگذارد و کارخانه تاسيس کند.

اما در نظامي که ظل السلطان ايجاد کرده بود کسي جرات چنين کارهايي را به خود نمي داد بنابراين چاره اي نداشتند جز اينکه در مقابل اين نظام قيام کنند. بنابراين آنچه از اين نظر در درون تجار ايراني که خواستار پيشرفت، ترقي و سرمايه گذاري بودند اتفاق افتاد يک نياز دروني بود اما در ميان روشنفکران آموزش نقش غالب را داشت.

نحوه حمايت تجار از مشروطه خواهان به چه شکل بود؟

در يک ماه و نيمي که مشروطه خواهان در سفارت متحصن شدند حاج امين الضرب هزينه آنان را مي داد. حاج مهدي کوزه کناني در تبريز انجمن غيبي را تامين مالي کرد اما چون در ايران هنوز طبقه قدرتمند و بورژوا مثل فرانسه به وجود نيامده بود، نهضت مشروطه خيلي فراز و نشيب داشت اما چون استخوان بندي نداشت، نمي توانست خودش را نگه دارد.

يعني از نظر شما ضربه پذيري نهضت مشروطه از ناحيه مسائل اقتصادي بود؟

بله، از ناحيه اقتصادي بود. يعني طبقه اي که با مشروطيت منافعي دارد. فقط آرمان گرايانه پيگيري نمي کرد. منافع اش بستگي وجودي به مشروطيت دارد چون طبقه اي که مي خواست رشد کند، بورژوازي ملي آن زمان ايران بود و همين بورژوازي ملي هم بايد با استعمار خارجي و هم استبداد داخلي مبارزه کند به خاطر به خطر افتادن منافع شان.

آيا اين تعقيب منافع در انقلاب 57 هم دنبال شد؟

انقلاب مشروطه يک تفاوت ماهوي با انقلاب اسلامي داشت.

از چه نظر؟

از اين نظر که در انقلاب مشروطه چند چيز مطرح بود. يکي تاسيس بانک بود. مردم لمس کرده بودند وجود دو بانک انگليس و روس چه بلاهايي بر سر مردم مي آورد. همين بانک انگليس و روس حاج امين الضرب را ورشکسته کرد.

رشد بورژوازي ملي ايران کدام منافع اقتصادي استعمار را به خطر انداخت؟

همه منافع استعمار به خطر مي افتاد. مثلاً از طريق تاسيس بانک. بانک هاي روس و انگليس ديدند اگر بانک ملي رشد کند منافع آنها به خطر مي افتد. البته حالا که بحث به تاسيس بانک ملي رسيد ياد صحنه شورانگيزي افتادم که بايد آن را تعريف کنم. وقتي نمايندگان مجلس تاسيس بانک را تصويب مي کنند براي جمع آوري سرمايه اوليه زنان طلا و جواهرات خود را مي فروشند. اين عمق باور مردم را نشان مي داد و کاملاً با آن جنبش اصلاح طلبي که از 76 به اين طرف اتفاق افتاد فرق دارد. جنبش مشروطيت عميق بود. مساله ديگري که براي نيروهاي استعماري خطر محسوب مي شد تاسيس کمپاني بود. سيدجمال واعظ مي گفت بايد کمپاني تشکيل بدهيم که سهامي باشد و مردم هم سهم داشته باشند. کارخانه پارچه بافي شکل گرفت و با مشارکت مردم پا گرفت. براساس همين تمايل پارچه هاي خارجي تحريم مي شود.

شما از يک طرف بيان مي کنيد که مشروطه خواهان براي آزادي و پيشرفت ناگزير بودند که در دو جبهه استبداد و استعمار مبارزه کنند. آيا مردم هم به اين درک رسيده بودند؟

نه، متاسفانه به رغم خلق آن صحنه هاي شورانگيز براي تاسيس بانک مردم چون طبيعي رشد نکرده بودند، متوجه اين مساله نشدند.
سرآغاز تلاش ها براي نهادينه کردن دموکراسي ايراني
فرمان مشروطيت صادر شد
مريم پسران قادر

سال 1896 ميلادي ناصرالدين شاه قاجار به قتل رسيد. اوضاع مالي و خزانه سلطنتي به علت سفرهاي مکرر شاه به اروپا نابسامان شده بود. مظفرالدين شاه در چهل و سه سالگي با حمايت انگليس و روس بر مسند قدرت نشست و اين سبب مخالفت برادران او را با سلطنت اش فراهم نياورد. مظفرالدين شاه مي پنداشت که براي ادامه سلطنت نيازمند روس ها است و جهت اين امر تا حد امکان هر کاري را با نظر موافق آنها به انجام مي رساند.

در همان سال امين السلطان را از صدارت عزل گردانيد و امين الدوله را به نيابت آن برگزيد. او نيز به منظور اصلاح در امور گمرکي نوز بلژيکي را به سمت رئيس کل گمرکات ايران منصوب گردانيد. شاه که در سر روياي سفرهاي اروپايي را مي پروراند امين الدوله را به درخواست وام جهت اين امر گماشت، اما او با انگليسي ها بر سر مبلغ وام به توافق نرسيد و همين امر سبب استعفاي او را فراهم کرد. اما شاه که آرام و قرارش نبود دوباره به امين السلطان متوسل شد و اين بار به وي لقب اتابک اعطا کرد. (1898م.)

امين السلطان جهت تامين مخارج سفر مظفرالدين شاه دست به دامان روس ها شد و آن دولت به وسيله بانک استقراضي روس در تهران وام مورد تقاضاي خود (5/22 ميليون روبل با بهره 5 درصد به مدت 75 سال) را دريافت کرد. اين امر موجبات نفوذ روس ها در گمرکات و اداره امور توسط نوز بلژيکي را فراهم گردانيد که ناخشنودي آنها را سبب شد. سال 1901 بيماري شاه شدت يافته و احتياج به معالجه در اروپا پيدا کرد و چون خزانه همچنان تهي بود، بار ديگر امين السلطان موضوع وام از روسيه را پيش کشيد. در قبال اين وام موظف به اعطاي عوايد جاده هاي شمال، امتياز ساختمان راه شوسه جلفا - قزوين و تغيير تعرفه گمرکي به نفع روسيه موافقت شد.

اتفاقاتي که در آغاز سال رخ داد منشاء بسياري از رويدادها شد. همين امر باعث شد که علمايي چون آيت الله طباطبايي و بهبهاني سکوت نکرده و شروع به مخالفت با وضع موجود کنند. از جمله عواملي که اختلافات به وضع موجود را موجب شده بود رفتار بد مسيو نوز بلژيکي با تجار ايراني و نيز بيگانه بودن او بود که ناراحتي عده بي شماري را برانگيخته بود. تجار شکايت را به عين الدوله بردند اما رفتار ناخوشايندي که نوز با بازرگانان در جلسه داشت بر شدت نارضايتي آنان افزود. تجار تيمچه ها و کاروانسراها را بستند و در پنجم ارديبهشت اين سال در حرم عبدالعظيم بست نشستند. در شيراز نيز مردم از ستم هاي شاهزاده شعاع السلطنه به تنگ آمده بودند.

اولين نداي آزاديخواهي از کرمان به وسيله چند تن از روحانيون برخاست که بر سر اختلافات فرقه اي بين مسلمانان ايجاد شده بود و با سخنراني واعظ کرماني اوج گرفت. همين امر سبب تبعيد او توسط رکن الدوله حاکم کرمان شد اما با اعتراض شديد مردم مواجه شد. سرانجام ظفرالسلطنه به نيابت از رکن الدوله نشست و با خشونت تمام در جهت فرو نشاندن شورش برآمد که واعظ را دستگير کرد و او را به فلک بست. خبر واقعه به تهران رسيد که براي تمامي مردم و روحانيون گران تمام شد. دولت نيز خواستار ديدار ظفرالسلطنه در تهران شد. از هر سو آشوبي برمي خاست.

از جمله حادثه تخريب بانک استقراضي روسيه بود؛ به دنبال رقابت بين انگليس و روسيه در گرفتن امتياز از ايران، پس از کسب امتياز بانک شاهنشاهي توسط انگلستان، امتياز تاسيس بانک استقراضي روس (1890م.) کارگزاران آن کشور را براي پيدا کردن زمين مناسب براي ساختمان بانک وادار کرده بود. در حوالي بازار امير تهران قبرستان متروکه و مدرسه که آن نيز خراب و ويران بود توجه دولت روس را به خود جلب کرد که بانک را در اين محل احداث کند که البته با مخالفت آيت الله طباطبايي جهت ويران کردن قبرستان از لحاظ شرعي مواجه شد اما روس موافقت کرد. اما در هنگام خراب کردن قبرستان از آن جايي که جسد تازه زني يافت شد بر شدت ناراحتي طباطبايي و مردم افزود. سرانجام در 4 آذر 1284ش. مردم عقب سخنراني محمد واعظ به سمت قبرستان رهسپار شدند و طي دو ساعت بناي نيمه کاره بانک را ويران کردند.

در همين گيرودار قند به سبب جنگ روسيه و ژاپن وارد نشد و گران شد.

حکومت به بهانه اين امر در 20 آذر چند تاجر معروف و خوشنام چون سيدهاشم قندي را به فلک بست. بازار تعطيل شد و مردم به روحانيون متوسل شدند که مانع تعديات حکومت شوند. مشيرالدوله وزير خارجه که از اين پيشامد نگران بود نزد سيدهاشم و ساير تجار پيکي فرستاد و آنها را نزد خود دعوت کرد و از آنان دلجويي کرد، اما اعتراض بالا گرفته بود و با اين کارها ديگر آرامش حاصل نمي شد. بازار بسته بود. مردم به همراه آيت الله طباطبايي و بهبهاني در مسجد شاه اجتماع کردند اما عين الدوله آنها را بيرون کرد. مردم پيگير ماجرا شده و همچنان خواستار عزل علاءالدوله شدند.

در 22 آذر 1284ش. مردم در حرم حضرت عبدالعظيم تحصن کردند، روزبه روز بر جمعيت متحصن در حرم افزوده مي شد. سرانجام شاه مجبور شد به اعتراض مردم گوش فرا دهد و خواستار اعلان خواسته هاي آنها شد. علما که نقش رهبري حرکت را برعهده داشتند خواستار تشکيل عدالتخانه شدند که در مقابل ستم هاي ماموران به داد مردم برسد.

خواست هاي علما عبارت بودند از برکناري نوز بلژيکي، برکناري علاءالدوله، اجراي قانون اسلام بدون تبعيض درباره تمام مردم، بازگرداندن مدرسه مروي و موقوفات آن به قبول باشي سابق و... شاه نيز طي نامه اي خواسته هاي آنها را پذيرفت و تحصن پايان يافت. سرانجام نوروز 1285ش. اوضاع نابسامان سياسي از راه رسيد.

مردم خسته از وضع موجود از زورگويي حکومت مي ناليدند، در اين ميان احتشام السلطنه بهتر ديد براي بهبود اوضاع ميان علما و عين الدوله واسطه شود تا شايد حکومت به درخواست هاي مشروطه خواهان جامه عمل بپوشاند.

عين الدوله هم که از اوضاع ترسيده بود طي نشستي قسم خورد که عدالتخانه را تاسيس کند اما مردم ديگر گول حرف هاي فريبکارانه او را نمي خوردند. اوايل ارديبهشت عين الدوله وزيران را در باغ شاه جمع کرد. با اين مضمون که درباره تاسيس عدالتخانه که شاه هم آن را امضا کرده بود، بحث و مشورت کنند. در اين نشست وزرايي که با او همراه بودند در اين که تاسيس عدالتخانه صلاح نيست و باعث تضعيف شاه و سرنگوني او مي شود، تاکيد فراوان کردند. ولي احتشام السلطنه مانع اهداف عين الدوله بود و عين الدوله او را از سر راه برداشت.

همزمان با تب و تابي که در تهران بود اوضاع مشهد جهت اصلاح قيمت نان و گوشت به هم ريخته بود. در فارس هم اوضاع مشابهي بود، خلاصه تهاجم حکومت به اعتراضات مردم بالا گرفت؛ ازجمله بلايي بود که سر مهدي گاوکش آوردند وي در کوي سرپولک تهران سردسته شمرده مي شد و تعدادي از جوانان را با خود همراه ساخته بود . عين الدوله که همواره از بهبهاني خشمناک بود و کينه از او به دل داشت هنگامي که مطلع از بدگويي هاي مهدي گاوکش در قهوه خانه نسبت به خود شد، نتوانست آتش خشم خود را فروکش کند و من باب همين امر دستور داد شبانه به خانه او بريزند و او را دستگير کنند. ماموران هم از هيچ ظلمي دريغ نکرده و زن آبستن او را چنان زدند که بچه اش را سقط کرد. پسرش را در آب حوض خفه کردند و بقيه را مورد آزار و اذيت و شکنجه قرار دادند.

اين رفتار ستمگرانه بر مردم گران افتاد، عده اي سخت ترسيده و سکوت اختيار کردند، عده اي هم بر خشمشان افزوده شد. طباطبايي در پي اين حادثه به منبر رفت و به استبداد حمله کرده و خواستار تشکيل مجلس با حقوق برابر شاه و گدا شد. شيخ محمد واعظ در محله سرپولک تهران هر روز بر منبر رفته و عليه عين الدوله سخنراني مي کرد. روز 19 تير ماه ماموران شيخ محمد را دستگير کرده ولي مردم او را از دست ماموران نجات مي دهند. طي تيراندازي سربازان، يک سيد طلبه نيز کشته مي شود، بازار بسته مي شود و مردم به همراه علما در مسجد تحصن و ماموران نيز آنجا را محاصره مي کنند.

علما که اوضاع را چنين مي بينند قصد عزيمت به قم را مي کنند. سرانجام 20 تير 1285ش. مردم به همراه علما مهاجرت کبري را آغاز مي کنند.

عين الدوله دستور مي دهد که بازار را باز کنند و تهديد کرد هر دکاني که بسته باشد اموال آن غارت خواهد شد.

پس از صدور اين فرمان عده اي از بازرگانان سفير انگليس را در زرگنده ملاقات کردند و براي تحصن در سفارت از او اجازه خواستند و انگلستان از سياست يک جانبه و نفوذ بي اندازه روسيه در دربار ايران راضي نبود. به نظر انگليسي ها وقت آن رسيده که اوضاع ايران تغييرات اساسي کنند.

همزمان از تبريز نيز علما تلگراف هايي براي شاه فرستادند و خواستار پايان وضع موجود شدند. در آخر مورخ 13 مرداد 1285ش. مظفر الدين شاه فرمان مشروطيت را صادر کرد. عين الدوله عزل و مشيرالدوله اولين نخست وزير مشروطه اعلام شد.

پس از صدور اين فرمان، عليرضا خان عضدالملک رئيس ايل قاجار براي تدارک و تهيه مقدمات بازگشت علما به قم رفت. مردم متحصن نيز در روز جمعه 19 مرداد 1285ش شروع به تخليه سفارت کردند. مجلس شوراي ملي نيز در 14 مهر 1285ش با حضور 57 نماينده از طبقات مختلف در کاخ گلستان در حضور شاه افتتاح شد و شروع به کار کرد. در اين مجلس قانون اساسي تدوين و تصويب و در 8 دي 1285ش. توسط مظفرالدين شاه امضا شد. ده روز پس از آن نيز درگذشت و محمدعلي ميرزا به جاي او نشست. وي مشيرالدوله را عزل و ميرزا علي اصغر اتابک (امين السلطان) را به نخست وزيري برگزيد. پس از تشکيل مجلس چند روزنامه مجوز انتشار يافتند. بانک ملي تاسيس شد و مردم از پيروزي حاصله در پوست خود نمي گنجيدند.