پنج شنبه، 25 مرداد 1386 - شماره 1468
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
با عبدالحسين فرزاد در مورد شعر عرب
و به جلجتاي خويش عشق مي ورزم*

لادن نيکنام

در چند ماه گذشته به فواصل کوتاهي در بازار نشر سه دفتر شعر از شاعران عرب منتشر شد. «لمس کردن روشنايي» از آدونيس با ترجمه «حميد کريم خاني»، «من يوسفم پدر» از «محمود درويش» با ترجمه «عبدالرضا رضايي نيا» و «غزالاني در ميان خلايق» که متني است دوزبانه شامل عاشقانه هاي کلاسيک عرب با ترجمه «دکتر عبدالحسين فرزاد». حاصل خوانش پي در پي يا همزمان اين متون گذر از دالاني تاريخي است که جغرافياي شعر عرب آن را طي کرده است و طبيعتاً اين گذر حاصل تجربه هاي زيستي شاعران عرب است. سير دگرديسي فضاي بيروني شاعران و به تبع آن فضاي دروني ذهن شان در شعرها آشکار است. بيشتر شاعران عرب ضمن توجه به محيط بيروني توانسته اند سنتزي طبيعي ميان آن و رشته خيالات متنوع خود برقرار کنند. شعرهاي اين سه دفتر و همچنين آثاري که پيش از اين در حوزه شعر عرب انتشار يافته اند گواهي است بر اوج صداقت کار شاعري؛ اصلي که در هنر اصيل حرف اول و آخر را قاعدتاً بايد بزند. البته فراموش نکنيم که مثلاً در مورد شاعري مثل آدونيس احاطه او به تاريخ ادبيات جهان، اسطوره و ساير زمينه هاي علوم انساني شگفت انگيز است و باز حاصل بارها و بارها خواندن عاشقانه هاي کلاسيک عرب، مشاهده پيوند عميق شاعران با مفاهيمي است که در شعر به آن معطوف شده اند. در يک جمع بندي نسبي مي توانيم بر اين قول اتفاق نظر داشته باشيم که از امرؤالقيس تا آدونيس و محمود درويش شاعران عرب شعر را زبان بازي صرف، گشتن بيهوده به دور کلمات و بي توجهي به جهان بيني برازنده شاعر ندانسته اند. آنها همواره کوشيده اند تا شعر را فرآيندي تصور کنند که قرار است به همدلي و همراهي بيشتر ميان انسان ها منجر شود. از ابهام هاي مخل پرهيزيده اند و به تصاوير عيني و ملموس توجه خاص داشته اند. انسان را و اراده اش را اوج نهاده اند، هوش مخاطبان را دست کم نگرفته و اصل لذت بردن از متن ادبي را فراموش نکرده اند. به بهانه چاپ اين سه کتاب با «دکتر عبدالحسين فرزاد» مترجم دفتر «غزالاني در ميان خلايق» گفت وگويي انجام شده که سعي آن بر روشن کردن زواياي مختلف شعر عرب از گذشته تا امروز است.

---

به نظر شما عمده ترين ويژگي هاي عاشقانه هاي کلاسيک شعر عرب چيست؟

در عصر جاهلي که بيشتر زندگي خانه به دوشي بر محيط زندگي اعراب غلبه داشت، درونمايه عاشقانه ها را گريه و زاري بر اطلال و دًمîن به خود اختصاص مي داد. اطلال و دمن خرابه هاي بازمانده از اقامت کوتاه قبيله معشوق در جايي در دل کوير بود. قبيله چون غدير يا برکه آبي مي يافت در کنار آن اقامت مي کرد و چون برکه رو به اتمام و خشک شدن بود، رائد يا آب ياب قبيله به دنبال آب مي رفت و چون بـــرکه آبــــي دست نخورده مي يافت، قبيله اش را به آنجا هدايت مي کرد. معمولاً عاشق دلخسته که از قبيله اي ديگر بود، چون روز بعد به ديدار معشوق مي آمد، اثري از قافله نبود، تنها جاي بستن شترها و محل اجاق ها و امثال اين آثار ديده مي شد. او که نمي دانست آنها در کجاي اين کوير بي پايان و هولناک اقامت کرده اند کنار اطلال و دمن مي نشست و گريه ساز مي کرد. اين انديشه پس از اسلام به شاعران فارسي هم سرايت کرده است؛

اميرمعزي؛

اي ساربان منزل مکن جز در ديار يارمن

تا يک زمان زاري کنم بر رîبع و اطلال و دًمîن

ربع از دلم پرخون کنم، خاک دمن گلگون کنم

اطلال را جيحون کنم از آب چشم خويشتن

در فرهنگ عاميانه عصر جاهلي، غïراب البîين (کلاغ جدايي) يکي از باورهاي بسيار قوي اعراب بود که قارقار کلاغ را بديمن مي دانستند و مي گفتند او خبر از هجران دلــــدار مي دهد. اين انديشه به شاعران ايراني پس از اسلام هم سرايت کرده است. (ما آن را در اشعار شاعر نيرومند ايراني منوچهري دامغاني مي بينيم؛

فغان از اين غرابً بîين و واي او

که در نوا فکندمان نواي او

غرابً بîين نيست جز پيمبري

که مستجاب زود شد دعاي او

برفت يار بي وفا و شد چنين

سراي او خراب، چون وفاي او

بسانً چاه زمزم است چشم من

که کعبه وحوش شد سراي او

باز منوچهري در جاي ديگر مي گويد؛

غرابا مزن بيشتر زين نعيقا

که مهجور کردي مرا از عشيقا

نعيق به معناي بانگ نخراشيده بلند است.)

از نکات ديگري که در عاشقانه هاي کلاسيک عرب به چشم مي خورد همساني معشوق با اسب و شتر و ناقه است. شاعر همان طور که ناقه و اسبش را مي ستايد، معشوقش را هم همان طور حسي و جسمي و با اغراق هاي مادي وصف مي کند. به گمان من يکي از قوي ترين عناصري که مي توان آن را در شعر عرب جاهلي به طور عام و غزل کلاسيک به طور خاص ديد همين مساله وصف است که شاعر در آن کاملاً صدق عاطفه دارد و معمولاً عناصر تشبيه و وجه شîبîه را از محيط پيرامونش به عاريت مي گيرد.

به گمان من يک جور رئاليسم و واقع گرايي در وصف شاعر کلاسيک عرب وجود دارد. او از هرچه که مي بيند و حس مي کند، سخن مي گويد.

إمرؤالقيس در وصف معشوقش عنيزه گويد؛

«مرواريد بي تايم، رنگش چونان تخم شترمرغ، آميغي از زرد و سپيد است که

آبشخوري پاک و دست نيافتني دارد.

او مي رمد و باز پس مي نگرد با رخساري کشيده و چشماني سرشار از مهرباني،

چونان آهوان وادي (وîجرîه) که به بره خود مي نگرند.»

ببينيد شاعر هرگز ما را به سوي تشبيهات وهمي و دور از حقيقت محيطش نمي برد. بلکه بسيار صادقانه از همان عناصر پيرامونش استفاده مي کند. او در وصف اسبش هم همانند وصف معشوقش بسيار طبيعي سخن مي گويد؛

«پگاه که هنوز پرندگان در آشيانه هاشان خفته بودند (به سوي سرمنزل دلــدارم مي شتافتم) با اسبي که موهايي کوتاه و پيکري ستبر داشت. او يک باره به پيش مي رفت و در همان حال ناگهان به عقب مي گريخت و نيز همزمان به چپ و راست متمايل مي شد گويي صخره اي است که سيلاب آن را از بالاي کوه به پايين غلتانده است.»

بعد از اسلام ما وصف اسب را در اشعار برخي شاعران ايراني مانند منوچهري دامغاني مي بينيم. در قصيده معروف «الا يا خيمگي خيمه فروهل / که پيشاهنگ بيرون شد ز منزل»

البته در عصر صدر اسلام به خصوص دوره امويان اين سادگي دچار تحول مي شود و پاکي صحرانشيني با زندگي پيچيده شهري کم رنگ مي شود. به خصوص در بخش غزل تحت تاثير اسلام دو نوع غزل به وجود مي آيد؛ يکي غزل عïذري (ozri) (يابدوي) که عاشق و معشوق هر دو پاکباز و عفيف هستند. در حقيقت تمايل به جنس مخالف تمايلي غريزي و طبيعي است که نقطه کمال آن ازدواج است.

شاعراني مثل جميل بïثîينïه، قيس عامري (مجنون) و امثال اوست. نکته مهم در اين نوع عشق اين است که تنها يک زن در زندگي شاعر وجود دارد و نه بيشتر. حالا اين زن زشت باشد يا زيبا، فرقي نمي کند. شاعر به او وفادار است و او را زيباترين مي بيند.

(داستان ملاقات يکــي از ملوک عرب را بــا ليلي معشوقه مجنون در گلستان سعدي ديده ايد. وقتي شاه عرب ليلي را ديد، گفت کمترين کنيزکان من از اين دختر سياه سوخته زيباترند، اما وزير دانايش گفت؛ قبله عالم، ليلي را بايد از دريچه چشم مجنون ديد تا جمال او بر ما روشن شود.)

غزل ديگر غزل إباحـي بود. غزل إباحي (که بيشتر در شهرها رايج بود) در حقيقت آن است که شاعر در آن با گستاخي تمام بدون هيچ پوششي هرچه در دل دارد مي گويد. شاعر إباحي در پي ماجراجويي عاشقانه است. به بيان ديگر هرجا زن زيبايي بيابد، عاشقش مي شود. بنابراين شاعر غزل اباحي ممکن است در آن واحد به چند معشوق عاشق باشد.

البته غزل اباحي در عصر امويان با مقاصد سياسي و کم رنگ کردن عفت عمومي دنبال مي شد. شايد بدان جهت شاعران را در کار غزل گستاخانه آزاد مي گذاشتند که در پي نقد اجتماعي و سياسي نروند. زيرا ما در همان زمان شاعر سياسي بزرگ عرب، فîرîزدîق را داريم که قوي ترين قصيده او در مدح امام زين العابدين (ع) است. او در اين قصيده به طور صريح و با رشادت کامل، بني اميه را مي کوبد و با شهامت مي گويد؛ «اين شخص (زين العابدين) از آن خاندان است که عشقً به آنان عين دين و دشمني با آنان خود کفر است...»

يکي از عمده ترين تم هاي عاشقانه هاي کلاسيک عرب، هجران است. بدين معنا که معمولاً عاشق و معشوق به هم نمي رسند. در حالي که همه مردم قبايل از عشق سوزان اين دو دلداده آگاهند اما دختر را معمولاً به مرد ديگري مي دهند و آن دو را به هجران ابدي دچار مي کنند. عاشق معمولاً بر سر عشقش مي ماند و تا پايان عمر تنها سر مي کند. شايد بپرسيد که چرا نمي گذاشتند که اين دو عاشق و معشوق باهم ازدواج کنند؟ پاسخ اين است که پدر دختري که نام دخترش به خاطر عشق سوزان پسري بر سر زبان ها مي افتاد، شرف قبيله اي به او اجازه نمي داد که با ازدواج آن دو موافقت کند زيرا بر اين باور بودند که مردم تصور مي کنند که حتماً ميان اين دو سر و سري بوده و کار از کار گذشته است که پدر دختر تن به ازدواج داده است. به همين جهت براي اثبات عفت دختر و شرف خانواده، دختر را به ازدواج کسي ديگر درمي آوردند.

بنابراين چنان که ديديم هجران، جدايي و سوز و گــداز و آتش اشتياق ديدار بيشترين تم هاي اين عاشقانه ها بوده است.

سير تاريخي شعر عرب را از امرؤالقيس تا عصر حاضر چگونه تحليل مي کنيد؟

شعر عرب بي ترديد سابقه اي دور و دراز دارد. کسي که پژوهشگر شعر عرب است بايد بداند که عرب تمامي استعدادش را در شعر و خطابه جاري کرده است، زيرا جغرافياي خشن و سوزان عربستان مجالي براي ساير هنرها نمي داد و همچون ايران و هند و يونان نمي توانست مدنيتي داشته باشد. شعر عرب در عصر پيش از اسلام(جاهلي) به ديوان عرب يا ثبت تاريخ آنان شهرت داشت زيرا شعر عرب هم هويت هم فرهنگ و هم تاريخ عرب بود.

درونمايه شعر کلاسيک عرب را احساسات تند و پاک شکل مي داد که در آن هيچ دروغ و اغراقي وجود نداشت و از صدق عاطفه برخورداربود. در حقيقت جوهره اصلي شعر عرب را در آن روزگاران، سادگي، آزادي و رهايي از هر قيدوبند، شجاعت و آزادگي، کرامت و امثال آن تشکيل مي داد. اين سادگي و ساده زيستي مجالي براي انديشه هاي پيچيده فلسفي نمي گذاشت زيرا زندگي و ذهن عرب مانند سرزمين او عريان و برملا بود.

در عصر اسلامي که شعر عرب با انديشه اي جديد برخورد کرد و شاعراني بزرگ مثل حسان بن ثابت که هم در عصر جاهلي معروف بود و هم پس از مسلمان شدن نيز شعر مي سرود ما با شعري خردگرا و پيچيده و تا حدي سياسي مواجه مي شويم. در شعر حسان دفاع از يک قبيله نيست بلکه از يک ايدئولوژي جديد سخن به ميان مي آيد که هم عرب و هم عجم را دربر مي گيرد. در سرتاسر عصر امويان چنان که عرض کردم شاعران غزل سرا و شاعران سياسي، حضور دارند. چون امويان عصبيت عربي شديدي داشتند به غيرعرب تمايل نداشتند با اين حال اندک اندک ملل تازه مسلمان که عمدتاً ايرانيان بودند در دستگاه خلافت اسلامي حضور پيدا مي کردند.

حضور شاعران سياسي و غزل سرا در عصر عباسي پررنگ تر مي شود. مثلاً شاعراني مبارز مانند دعبل خزاعي کـــه خودش مي گفت من چهل سال صليب مرگم را بر دوش مي کشيدم، در اين عصر مي زيست. من يکي از اشعار دعبل را با کتاويو پاز مقايسه کرده ام که در کتاب درباره نقد ادبي من چاپ شده است.

دوره عباسي که آن را دوران طلايي هم لقب داده اند، عصر شاعران اومانيست يا همان شعوبيه نيز هست. شاعراني ايراني الاصل مثل ابونواس اهوازي و بشاربن بـïرد هر دو در عين حال که عاشقانه سرا بودند، در شعرشان انديشه هاي شعوبي داشتند و به ايراني بودن خود همواره افتخار کرده اند. اين دو شاعر نوع تخيل عرب را در شعر دگرگون کردند و ذوق و نازک خيالي ايراني را در جامه کلام عرب ارائه دادند.

(در عصر عباسي با ترجمه هايي که از فلسفه و انديشه هاي غيرعرب به زبان عربي مي شد فضاي فرهنگي سرزمين هاي اسلامي فضايي علمي و فلسفي بود و در عين حال نوعي فضاي دموکراتيک حاصل شده بود. مثلاً در يک سو ابوالعلاي معري زندگي زاهدانه را مي گذراند و گوشت خوردن و ازدواج را بر خود حرام مي کرد در سوي ديگر ابونواس خمريات و غزل هاي مي پرستانه اش را مي سرود و بشار هم بـــــراي کنيزکان قصر خليفه غزل مي سرود. در هر حال بيشترين درونمايه اشعار عصر عباسي را مدح و هجو و غزل و خمريه و عرفان تشکيل مي داد که در لابه لاي آنها شعر سياسي و فلسفي نيز بـــه چشم مي خورد. شاعر بزرگ عرب مïـîتîـنîـبٌي در اين عصر مي زيست. او داراي انديشه هاي اگزيستانسياليستي بود و به سرنوشت اعتقاد نداشت و مي گفت من خودم سرنوشت خودم را مي سازم. من در مقاله اي که در مجله دانشکده ادبيات دانشگاه شهيدبهشتي چاپ شده است متني را با ناصرخسرو از جهت تقديرستيزي و خردگرايي نقد تطبيقي کرده ام.

همچنين بـïحتïري شاعري که مانند خاقاني شرواني براي ايوان مداين قصيده اي زيبا دارد در اين عصر مي زيسته است.

شريف رضي شاعر بزرگ غزل سرا که جمع کننده نهج البلاغه نيز هست در عصر عباسي مي زيست. او افزون بر غزل اشعاري سياسي دارد که بر علوي بودن خود مي بالد.

شاعر عارف معروف ابنً فارًض مصري نيز قصيده جالب و معروف خود را که در عرفان و تصوف است در همين دوره سرود.)

پس از عصر عباسي شعر عرب رو به انحطاط مي رود و همان وضعي را که شعر فارسي در دوره سبک هندي مي گذراند، سپري مي کند. زيرا غلبه مغول و به دنبال آن غلامان ترک و به حکومت رسيدن آنان زبان عربي را مورد بي مهري قرار مي دهد و چون اکثر بي سواد يا کم سواد بودند به ادبيات و شعر و هنر توجه چنداني نشان نمي دادند.

شاعران اين دوره بيشتر دنبال معماسازي و توريه بودند و در حقيقت بيشتر توانايي هاي خود را در آوردن انواع کلمات دور از ذهن و لزوم مالايلزم و امثال آن به رخ مي کشيدند. اين امر را ما در شعر سبک هندي مي بينيم که شاعران بيشتر به دنبال مضمون يابي بودند و ملک الشعراي بهار سبک هندي را سبک مبتذل ناميده است.

در دوره اي که عرب ها در اندلس حکومت داشتند، با برخورد شعر و موسيقي عرب نوعي ويژه از شعر به وجود آمد که مـïوîشٌح نام داشت. اين نوع شعر را که بيشتر با موسيقي اجرا مي کردند الموشحات الاندلسيه مي گويند.

همچنين نوعي غزل در اسپانيا رايج شد که به رابطه اعراب و راهبه ها مربوط مي شد و آن را ادب الدٌيارات ناميده اند.

اما سخن درباره شعر جديد عرب فراوان است. زيرا در عصر جديد و مسائل جديدي که همه کشورهاي ما با آن مواجه شدند، شاعر نيز در مسير اين تحولات دگرگون شد.

بيداري اعراب پس از حمله ناپلئون به مصر آغاز مي شود و در حقيقت آنان در طول قرن نوزدهم عصر بيداري خود را مي گذرانند. در اين سال ها روشنفکران و مصلحان اجتماعي چون رفاعه طهطاوي، سيدجمال الدين اسدآبادي، محمد عبده، عïرابي پاشا و ديگران ظهور کردند که راه را براي رشد فکري اعراب هموار ساختند.

شاعران قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم اکثراً خردگرا بودند و گاهي در اشعارشان غزلياتي متين نيز ديده مي شود. امــا اين شاعران که به آنها کلاسيک هاي نو مي گويند، شعرشان بيشتر فضايي براي انديشيدن است.

(محمود سامي البارودي که در1904 درگذشت شاعري متفکر بود. او در سپاه عثماني بود و در جنگ هاي بالکان شرکت داشت. او جزء انقلابيون بود و مدتي به سيلان تبعيد شد.

شاعر ديگري که مي توان او را قابل توجه دانست حافظ ابراهيم است. او در1932 درگذشت. حافظ ابراهيم اهل مصر بود و طرفدار حقوق زنان بود و مي گفت تا زماني که زنان ما فرهيخته نشوند و دانش نيندوزند بدبختي ما شرقي ها ادامه دارد.

شاعري که مي توان او را بزرگ ترين شاعر در عصر کلاسيک هاي نو عرب دانست به گمان من احمد شوقي است. اين شاعر بزرگ مصري در رديف شاعران آزادي است. او شاعري آزاديخواه و وطن پرست بود. شعرش شعري استوار و در آسمان هفتم است. اوست که مي گويد؛

وللحïرٌيه الحمراء باب بکلً يد مïضîرٌîجîه يدîقٌ

يعني آزادي دري دارد که با دستان آغشته به خون نواخته مي شود.)

شعر قرن بيستم عرب به دنبال پيوند ميان شرق و غرب پس از هجوم ناپلئون به مصر و نيز لبنان با اروپا دچار تحول شد. اين تحولات را بهتر است بر مبناي مکتب هاي ادبي غرب طبقه بندي کنيم.

نخستين موجي که شعر و ادبيات عرب با آن مواجه شد، رمانتيک بود. اين موج به دنبال فجايع جنگ جهاني رخ داد که مردم جهان و به دنبال آن اعراب را به انفعال کشانيد و به نوعي غم پذيري و بريدن از حال و گريز به خاطرات گذشته با نوعي صوفي گري منفي واداشت.

موج دوم که ما آن را بسيار مهم مي دانيم موج رئاليسم و واقع گرايي است. اين جريان نيرومند در برابر رمانتيک عرب ايستاد و با شجاعت به زندگي آن طور که هست نگريست در حقيقت اين حرکت دال بر شعور و درک زمانه شاعران عرب بود که از پيله عزلت و فرار به درون خود، بيرون آمده بودند. به بيان ديگر نخستين گام در پويايي شعر معاصر عرب همين رخداد است.

موج سمبليسم و سوررئاليسم نيز همزمان با واقع گرايي طرفداراني يافته بود. البته به گمان من تمامي اين جريان ها را مي توان در اکثر شاعران معاصر عرب يافت. مثلاً در شعر نزار قباني مي توان هم سمبليسم و هم سوررئاليسم و هم رئاليسم را ديد. به بيان ديگر شيوه بيان آميغي از همه اينها است. ايليا ابوماضي اهل لبنان که من او را شاعر طلسم ها مي نامم و حدود 30 سال پيش قصيده الطلاسم (طلسم ها) او را به فارسي ترجمه کردم، از شاعران سمبليست است که انديشه هاي رئاليستي خيامي نيز دارد يا شاعر ديگر لبناني، احمدزکي ابوشادي نيز شيوه رمزگرايانه دارد. شاعري که مي توان او را صددرصد سوررئاليست ناميد شاعر لبناني اورخان مïيسٌر است که تنها در اين مکتب جاي دارد. اما عاملي که شعر قرن بيستم عرب را حقيقتاً يک باره به قرن بيستم پرتاب کرد، انجمن آپولو بود. اين انجمن که از سرانش مي توان عبدالقادر المازًني و عباس محمود العقاد را نام برد هدفي جز پويايي و عبور از موانع نوگرايي نداشت. شاعران مîهجîر در اين حرکت نقشي اساسي داشتند. مهجر به امريکا مي گفتند زيرا بسياري از شعرا و فلاسفه و متفکران عرب در نيمه اول قرن بيستم، به جهت اوضاع بد وطن العربي به آنجا سفر کردند. کساني مثل جبران خليل جبران که عربي را چندان نيکو نمي دانست و تقريباً همه آثارش را به انگليسي نوشته است. و نيز دوست صميمي او فيلسوف معروف ميخائيل نعيمه که با هم انجمن قلم را در امريکا تاسيس کرده بودند.

اما جايگاه تبلور شعر پويا و پيشرو عرب، مجله آپولو بود. اين مجله ارگان انجمن آپولو بود و شاعران بزرگي چون آدونيس (علي احمدسعيد) از دست پروردگان همين مجله هستند. در مجموع اهداف انجمن آپولو را مي توان اين گونه خلاصه کرد؛

- اعتلاي شعر عرب

- ياري دادن به جنبش هاي نوگرايانه تکنيکي در شعر معاصر عرب

- ارتقاي سطح ادبي و اجتماعي و مادي شاعر عرب و دفاع از ارزش و حيثيت او

در اين ميان يک عنصر اساسي و بنيادي ديگر وجود دارد که شعر عرب را با شعر تمامي ملت هاي جهان متفاوت کرد و آن مساله فلسطين است که من در بيشتر کتب و مقالاتم به تفصيل دراين باره صحبت کرده ام. من وارد اين حوزه نمي شوم اگر وقتي بود درباره فلسطين و شعر عرب، جداگانه باهم سخن خواهيم گفت.

چرا درشعر عرب در جغرافياي بيروني پررنگ تر است؟

همان طور که عرض کردم شعر عرب شعري برون گراست. زيرا عرب تا همين اواخر به همان صورت بدوي و ساده باقي مانده بود. زيرا مدنيت در معنايي که در کشورهاي ما شهرنشيني را به وجود آورد، در عرب وجود نداشت زيرا جغرافياي خشک و خشن آنجا اين اجازه را نمي داد. بنابراين ذهن شاعر عرب هم مثل سرزمينش عريان بود. پيچيدگي در شعر حاصل پيچيدگي روابط انساني است که ما آن را در شهرها و جاهايي که منافع فردي بر منافع جمعي غلبه دارد مي بينيم؛ در حالي که سيستم زندگي قبيله اي عرب چيزي شبيه به کمون هاي اوليه بود. در واقع انسان هرچه بدوي تر باشد پيوندش با طبيعت مستحکم تراست و عوامل طبيعي را بهتر مي شناسد و با آن بهتر کنار مي آيد. شايد هم سنان من خوش صداي فرانسه، آدامو را به خاطر داشته باشند که در حدود دهه 1960 ترانه اي تحت عنوان ان شاءالله داشت. خودش مي گفت هنگامي که با باديه نشينان عرب الجزاير صحبت مي کردم و مي ديدم که توفان شن همه چيز آنها را نابود کرده است و آنها با صبوري اين مصائب را تحمل مي کنند و مي گويند ان شاءالله درست مي شود، شگفت زده شدم و اين ترانه را براي آنها ساختم.

چرا شاعران عرب از ابونواس تا محمود درويش و غاده سمان به امر عيني در شعر توجه بالايي دارند؟

من به طور ضمني به اين پرسش شما در سوالات قبلي جواب دادم. اما يک نکته را اشاره کنم و آن اين است که در مجموع شاعران معاصر عرب به ويژه شاعران نيمه دوم قرن بيستم، خود را از حافظه قبيله گرايي عرب رها کرده اند. بنابراين آنان به نوعي بسيار روشن و صريح داراي رويکردهايي عيني و غيرفردي و رئاليستي شده اند. من حتي شاعر معروف تونس ابوالقاسم الشابي (1934-1906) را که بسيار حساس بود و شور انقلابي داشت، رئاليست مي دانم هرچند که برخي نقادان او را در دايره رمانتيک جاي مي دهند. هموست که مي گويد؛

اذاالشعب يوماً اراد الحيات فلابد أن يستجيب القدر

ولا بد لليل أن ينجلي ولا بد للقيد أن ينکسر

(ملت آنگاه که اراده کند که بًزًيîد، تقدير چاره اي جز پذيرش اراده ملت ندارد. شب به ناچار به يکسو مي رود و زنجيرها يکسره گسسته مي شوند.)

به بيان ديگر موج انسان گرايي در شعر شاعران عرب، به آن ابعادي جهاني داده است تا آنجا که انسان آدونيس و نزارقباني و البياتي انساني عربي نيست بلکه انساني جهاني است.

بنابراين مي پذيريد که در شعر شاعران عرب حضور انسان به عنوان فعال مايشاء برجسته و قابل توجه است؟

صد درصد. من وقتي اين شعر آدونيس را مي خوانم، انسان را مي بينم که از مرگ پيشي گرفته است و مي خواهد آتش آگاهي را فروزان نگاه دارد؛

قربان، مي دانم که گيوتين در انتظار من است

زيرا من شاعري هستم که

آتش خويش را مي پرستم

و به جلجتاي خويش، عشق مي ورزم.

که يادآور شعر احمد شاملو است آنجا که مي گويد؛

اين چنين سرخ ولوند

برخاربوته خون

شکفتن

وينچنين گردن فراز

بر تازيانه زار تحقير

گذشتن...

به بيان ديگر انسان تا پرسشگر نباشد نمي تواند متعهد باشد و بار امانت عشق را بر دوش بکشد. بنابراين اين انسان همان فعال مايشاء است که خودش سرنوشت خودش را رقم مي زند.

محمود درويش در شعر خود انساني را به نمايش مي گذارد که همانند انسان احمد شاملو «بر نيزه تاريک زاده مي شود. » درويش؛

خاموشي تبري است،

با قابي براي ستارگان،

يا مکاني براي زاييدن درختان

من بوسه را

از لبه تيز دشنه ها

مي مکم.


در حقيقت اين انسان همان «کاشف فروتن شوکران» است که براي انسان هاي غم ديده «شعبده باز لبخند در شب کلاه درد» است. همين انسان است که غلبه بر محيط دارد و تمامي شرايط را به نفع خود ديگرگون مي کند.

چرا حديث نفس مطرح شده در شعر عرب باعث ملال خواننده نمي شود؟

با توجه به عرايضم در باب انسان گرايي شعر معاصر عرب و نيز مساله فلسطين بايد خاطرنشان کنم که ادبيات بومي اگر بر محور انسان آرمانگرا و خردمند ارائه شود آن انسان بي ترديد انسان جهاني است. ما با خواندن آثار گابريل گارسيا مارکز با انسان تنهاي امريکاي لاتين يکي شده و در اشعار اوکتاويو پاز با بوميان اصلي امريکاي لاتين هم سو مي شويم. به نظر من حديث نفس شاعر معاصر عرب حديث نفس انسان معاصر است که در برابر هرچيزي که بخواهد او را مسخ کند و به بند بکشد طغيان مي کند. اعتراض، رساترين صدايي است که از شعر معاصر عرب شنيده مي شود؛

بلند الحيدري شاعر فقيد معاصر عراق؛

بانوي من،

سفر شبانه در ژرفاهاي غربت

مرا به درد مي آورد

چهره ام مرا به درد مي آورد که

چشمانم را در ظلمت ترديد

در جاسيگاريم خاموش مي کند

من کيستم که در ميانه سيگارهاي خاموش و روشنم

به جست و جوي وطن مي روم

وطني که در هزار کفن مي گندد

وطني که مرده بر دستان بـïتي ، زاده مي شود.

(توفيق زياد شاعر معاصر فلسطين؛

حتي اگر به غل و زنجيرم کشند،

غرورم، از جنونً تکبر

سخت تر است.

در خون من هزاران خورشيد است

هريک مهياي نبرد

با عشقي که من در دل دارم

اي هموطن رنج کشيده

هفت آسمان را تسخير خواهيم کرد.

چرا ابهام در شعر شاعران عرب کمتر ديده مي شود؟

اگر مقصودتان ابهام هنري است که چنين نيست و شعر عرب از ابهام هنري سرشار است. اما اگر مقصودتان تعقيد است، بايد عرض کنم درست است. شعر عرب همچون شعر شاملو و فروغ سهل و ممتنع است. به بيان ديگر شعر معاصر عرب شعر ايصال و ارتباط است. شاعر عرب بيش از هر زمان ديگر طالب پيوند سالم و انساني است. حتي شعر آدونيس که پيچيده ترين و فلسفي ترين شعر معاصر عرب است، از جهت ساختار بيروني بسيار ساده است. در حقيقت ابهام، در ذهن خواننده بعداً ايجاد مي شود و خواننده را با خودش به نوعي درگير مي کند. آدونيس؛

هرگز مرگ اين نيست که بميري

مرگ آن است که نداني

تو خود جوهري.

غاده سمٌان؛



آيا انتقال صحيح پشتوانه هاي فرهنگي در نسل هاي متوالي شاعران عرب اتفاق افتاده است؟ مثلاً آدونيس را ادامه دهنده شاعران قبل از خود مي دانيم؟

خوشبختانه درميان شاعران معاصر عرب گسست و معناگريزي در مفهوم بي ريشه شدن آن (و نه موج نو يا حجم)، اتفاق نيفتاده است و آن مقدار هم که اکنون وجود دارد چندان قابل اعتنا نيست و در حد تفنن است. البته در جامعه عادي عرب برخلاف ايران مردم از اشعار شاعران بزرگ مثل متنبي و ديگران کمتر در زندگي روزمره استفاده مي کند. درحالي که در ايران کمتر فارسي زباني است که روزانه حداقل يکي دو بيت از اشعار سعدي را مطرح نکند.

در هر حال شاعران پيشتاز اکنون عرب، آگاه ترين و مرتبط ترين افراد با فرهنگ و انديشه هاي نسل هاي پيش از خود هستند. تا آنجا که آدونيس نام مهم ترين ديوان شعرش را «مـًهيار دمشقي» ناميده است. مًهيار ديلمي يکي از شاعران برجسته عرب در قرن پنجم هجري بود که ايراني و زرتشتي بود و پس از دوستي با شاعر غزل سرا و مبتکر عرب، شريف رضي مسلمان شد. مهيار ديلمي از جهت انتخاب اوزان و موسيقي شعرش بسيار مشهور است. آدونيس مبتکـــــر نوعي شعر در دوران جديد است. اين نوع شعر از قطعه اقتباس شده است. چيزي شبيه به چهارپاره که نيما و شاعران پس از او مثل نادرپور و ديگران استفاده مي کردند. (نيما؛

هان اي شب شوم وحشت انگيز

تا چند زني به جانم آتش

يا چشم مرا ز جاي برکن

يا پرده ز روي خود فروکش


پس از گسست فرهنگي که در عصر عثماني در ادبيات عرب ايجاد شد و باعث انحطاط درروند شعر ناب عرب شد، با بيداري ناسيوناليسم مثبت عرب در قرني که گذشت و انقلاب هايي چون انقلاب مصر به رهبري جمال عبدالناصر و ژنرال نجيب و انقلاب الجزاير و عراق و ساير بلاد عرب و ظهور انقلابيون بزرگ با ايدئولوژي اسلامي عربي مانند شيخ المجاهدين عمرالمختار در ليبي ونيز رخ نمودن تراژدي غمبار فلسطين، شاعران عرب اين حفره ايجاد شده ميان شاعر اومانيست عرب متنبي و امثال او را با عصر جديد به يک باره پرکردند. در ايران نيز به دنبال عوامل اجتماعي و سياسي که شعر ايران پس از عبدالرحمان جامي دچار گسست و سرگرداني شد، ما دوباره در قرن جديد با رخداد انقلاب مشروطه و شاعران سختکوش معاصر مانند فرخي يزدي، ميرزاده عشقي، نيما، لاهوتي، عارف قزويني، شاملو، اخوان، فروغ، سياوش کسرايي، هوشنگ ابتهاج، شفيعي کدکني، منوچهر آتشي و ديگران، اين گسست را ترميم کرديم و آن عشقي را که پس از روزگار حافظ گم کرده بوديم، بازيافتيم و ابهام شعري دوباره به شعر ايران بازگشت و همچون شعر فردوسي، خيام، مولوي و حافظ از خفقان تک صدايي رهايي يافت.بنابراين اکنون شعر عرب شعر همه جهان است. اکنون محمود درويش و آدونيس عرب و ناظم حکمت شاعر ترک و هوشي مين شاعر ويتنامي و لورکاي اسپانيايي از يک انسان با مشخصات مشترک، سخن مي گويند. اين انسان را همه مردم جهان مي شناسند. آقاي مايکل بالارد نويسنده و شاعر معاصر و ضدجنگ امريکا که اکنون در استراليا به سر مي برد (و به زودي ترجمه گزيده اشعارش را بنده و خانم دکتر ميترا احمدسلطاني به همت نشر روزگار منتشر مي کنيم)، به يکي از دوستان متعصب امريکايي اش که گفته بود چرا تو با ايرانيان ... دوست هستي و اجازه مي دهي که آثارت را ترجمه کنند، پاسخي خردمندانه و دقيق داده بود که آن دوستش بلافاصله از سخن نابخردانه خود اظهار شرمندگي کرده بود. مايکل بالارد گفته بود؛ «تو نمي داني، ايرانيان داراي فرهنگ و تمدن بسيار عميق و پرباري هستند. آنان غول هايي در ادبيات جهان دارند که بي ترديد هيچ نظيري براي آنان در جاي ديگر وجود ندارد. ايرانيان، عمرخيام، حافظ شيرازي و احمد شاملو را دارند». برايم جالب بود وقتي که پس از اکران فيلم 300، بهترين مقاله خارجي که خواندم و سازندگان فيلم 300 را سر جاي خودشان نشانده بود، مقاله همين شاعر امريکايي بود. اکنون انسان در شعر معاصر ايران همان است که در شعر معاصر عرب و هند و روسيه و امريکاست. جالب است بدانيد که خورخه لوئيس بورخس نويسنده فقيد آرژانتيني و پدر داستان پست مدرن امروز، عاشق عطار نيشابوري بود. اوکتاويو پاز به يکي از نويسندگان کشورش براي تشويقش گفته بود؛ آفرين، خوب پيشرفت کرده اي، شبيه بوف کور صادق هدايت مي نويسي. در سال 2003همايشي به افتخار گونترگراس نويسنده برتر آلماني در صنعاي يمن برگزار شد. در اين همايش آدونيس و محمود درويش و اکثر شاعران و نويسندگان برجسته و متعهد عرب بودند. گونترگراس در سراسر اين ايام خنجر کج يمني را بر کمر مي بست و با عرب ها احساس يگانگي مي کرد. به گمان من اين همايش هم آغوشي برادرانه شرق و غرب بود. زيرا گونترگراس و ساير هنرمندان آلماني به نمايندگي از غرب و آدونيس و محمود درويش به عنوان سفيران شرق درفضايي کاملاً آزاد و صميمي، دشوارترين عقبه ها و سوءتفاهم هاي ايجاد شده از سوي نظام سرمايه داري را در برابر انسان ها از ميان برداشتند. من گزارش کامل اين همايش را در مجله شوکران شماره 5 و6 نوشته ام.

*سطري از شعر آدونيس

داستان واقعيت، حقيقت
جمال ميرصادقي

گفته اند داستان نقل وقايع است به ترتيب توالي زماني، در مثل ناهار پس از صبحانه و سه شنبه پس از دوشنبه و تباهي پس از مرگ مي آيد يا به تعريفي ديگر، داستان توالي حوادث واقعي و تاريخي يا ساختگي است، بنابراين «تسخير عمل» به وسيله «تخيل» را ارائه مي دهد؛ در اين معنا، داستان قلمرو گسترده اي را دربرمي گيرد؛ از دروغ هايي که ما گاه گاه براي فرار از مسووليت هاي کاري و بهانه هاي ديگر مي گوييم و لطيفه هاي مودبانه و غيرمودبانه اي که به مناسبت هاي مختلف به زبان مي آوريم تا آثاري چون اسطوره ها و افسانه هاي سنتي مثل انواع قصه هاي اسطوره اي و تمثيلي و اخلاقي و جن و پري کشورها و قصه هاي خيالي چون «بهشت گمشده» اثر جان ميلتون نويسنده انگليسي و دست آخر داستان هايي که حاصل تجربه و مشاهده و خاطره هاي ماست.

گفته اند «کتاب مقدس» نيز داستان است، اين گفته به آن معنا نيست که به ضرورت، حقيقت و واقعيت نداشته باشد. ارتباط ميان واقعيت و داستان به آن سادگي که فرض مي شود، نيست، واقعيت و داستان از آشنايان کهن هستند و هر دو از واژگان لاتيني گرفته شده اند. واقعيت (Fact) از واژه Facere لاتيني آمده و در اصل به معناي ساختن يا انجام دادن است و داستان يا ادبيات داستاني (Fiction) از واژه Fingere گرفته شده و به معناي ساختن يا شکل دادن است و هر دو مفهوم در عمل ساختن با هم سهيمند، اما تقدير آنها در جهان به يکسان رقم نخورده است، «واقعيت» مورد تاييد قرار گرفته است و در فرهنگ هاي لغات و در نوشته ها و گفت وگوها با مفهوم هاي «صحت»، «صداقت» به يک معنا آمده، اما داستان، همچون پديده اي غيرواقعي و ساختگي محسوب شده، با اين حال، رابطه «واقعيت» و «داستان»، «صحت» و «صداقت» با «جعل» و «ابداع» به آن صورت نيست که در نظر اول، به ظاهر نشان مي دهد.

واقعيت، در اذهان مردم همچنان به معناي «چيزي که انجام شده» يا «وقوع يافته» و داستان به معناي چيزي است که جعل يا ساخته شده، اما آنچه «انجام شده» و آنچه «ساخته شده» چقدر در واقعيت و حقيقت با هم سهيمند؟ در واقع چيزي که يک بار «انجام شده» يا وقوع يافته، ديگر واقعيت وجودي ندارد، ممکن است پيامدهايي داشته باشد، ممکن است نوشته ها و مدارک محقق و زيادي از آن بماند که از وجود قبلي آن خبر بدهد، اما چيزي است که يک بار «انجام شده» و پايان يافته است. از طرف ديگر، چيزي که «ساخته شده» مي ماند تا زوال يابد و فراموش شود. در مثل، انقلاب مشروطيت در ايران واقعيتي است که يک بار در ايران اتفاق افتاده و پايان يافته است اما پيامد آن کتاب ها و نوشته هاي بسياري است که درباره آن مانده. يا کودتاي سوم اسفند رضاشاه و حکومت خودکامه او يک بار صورت گرفته و کتاب ها و داستان هاي بسياري از پيامد آن به وجود آمده از جمله رمان «چشم هايش» نوشته بزرگ علوي که سال ها بعد از کودتا نوشته شده و سال ها مانده و خوانده شده است و ممکن است سال هاي بسيار ديگري نيز بماند و رغبت خوانندگان را به خواندن آن جلب کند، همان طور است رمان «دختر رعيت» م.ا. به آذين که درباره «نهضت جنگل» و ميرزا کوچک خان نگارش يافته است.

رابطه غريب واقعيت با داستان را مي توان آشکارتر در جاي ديگري ديد، در جايي که هر دو با هم مي آيند و مي آميزند، جايي که اسمش را تاريخ گذاشته ايم. واژه تاريخ دو معنا يا دو کيفيت را در خود ادغام کرده است. واژه تاريخ در اصل يوناني آن به معناي پژوهش است که دو معنا را به ذهن مي آورد، از طرفي مي توان تاريخ را به معناي وقايعي که اتفاق افتاده، گرفت و از طرف ديگر روايت هايي که از اين وقايع به جا مانده، يعني وقايع گذشته و داستان اين وقايع.

اصولاً واژه داستان از واژه تاريخ مشتق شده؛ آنچه به عنوان پژوهش آغاز مي شود بايد به عنوان داستان پايان بگيرد، يعني واقعيت وقايع يا به عبارت ديگر جهان وقايع براي بقاي خود بايد تبديل به وقايع داستاني يا جهان داستان شود، از اين رو، داستان در تقابل و تضاد با واقعيت قرار نمي گيرد، بلکه تکميل کننده آن است؛ در واقع داستان به اشکال ميراي واقعيت هاي بشري هيئتي ناميرا و ماندگار مي دهد.

اين امر يک جنبه داستان است و ما همچنين به داستان، به عنوان اثري کاملاً متفاوت از وقايع تاريخي يا اطلاعاتي نگاه مي کنيم، نه تنها به عنوان تنظيم و تکميل کننده وقايع بلکه به عنوان ثمره تخيل بشر نيز فکر مي کنيم.

از اين رو، هر اثري صرف نظر از کيفيت آن، ما را با انعکاسي از جهان واقع روبه رو مي کند. اثري وجود ندارد که به نحوي با واقعيت هاي جهان ارتباط نداشته باشد، حتي اگر چه در ترکيب خود به ظاهر هيچ شباهتي به اشيا، موجودات و حوادث واقعي نداشته باشد، جزء به جزء آن از جهان واقع يا امر واقع گرفته شده است.

«واقعيت زيرساخت هر تخيلي است. اين طبيعي است، زيرا هنر زبان ويژه اي است که بشر از دوران باستان بدان سخن گفته است و همان طور که واژه نمي تواند بدون مفهوم مشابهي باشد، هنر واقعي هم نمي تواند تخيل را از مضمون، يعني از رابطه اش با آنچه عيناً وجود دارد، چه در عرصه طبيعت و چه در عرصه انديشه و احساس بشر - که به اندازه دنياي مادي بخشي از واقعيت است - محروم کند.»

«نقاشي هاي خيالي کالو يا مجموعه تابلوهاي کاپريشو اثر گويا - آثاري که هنرمند آگاهانه و عمداً آنها را از قيد تشابه با واقعيت رهانيد - با وجود اين، بر پايه عناصري که بر تاثيرات فکري، عاطفي و بصري مبتني بود به طور عيني از واقعيت سرچشمه گرفته است.»

آثار ديوانگان و عقل باختگان از ماهيت تخيل برخوردارند، اما چون ارتباط معناداري با جهان واقع ندارند، داستان شمرده نمي شوند.

«حتي در جايي که هنرمند چيزي ابداع مي کند که به گمان خودش از مرزهاي عين نمايي نيز درمي گذرد، در واقع کاري نمي کند مگر تجديد سازمان و بازآفريني اجزاي تشکيل دهنده آن کلي که ما آن را واقعيت مي ناميم.وقتي هي پرونيموس نقاش هلندي (حدود 1516 - 1450م) تابلو وسوسه سن آنتوان را مي کشيد، ضمن ترسيم شياطيني که از دوزخ خارج مي شوند تا به زاهدي که در حجره اش نشسته است، حمله کنند، از مصالحي سود جست که واقعيت به فراواني در اختيارش قرار داده بود. شيطان ها و ديوها که شکيبايي و ايمان زاهد گوشه نشين را مي آزمودند، برخلاف شکل ظاهر غيرطبيعي شان، در واقع از ماده اي کاملاً عادي ساخته شده بودند. بوش، در وجود اين شيطان ها و ديوها، فقط عناصر مرئي موجودات طبيعي و اشياي ساخته شده اي را درهم آميخت که هر روز در اطراف خود مي ديد. بوش فقط ابعاد طبيعي آنها را تغيير داد، بخش هايي از اندام هاي موجودات زنده را به طرز شگفت انگيز با هم ترکيب کرد و اشياي معمولي نظير ماهي تابه و ديگچه، چاقو و کلاهخود را به دم حشرات و شاخک هاي آنها وصل کرد، حيوانات را با بدن عنکبوت و ملخ مجسم کرد و اين ديوها را زره دار کرده به اين مخلوقات خيال سرکش خود عواطف انساني بخشيد، شيطان هاي جهنم را مجبور کرد که همچون شوخي کنندگان کين توز رفتار کنند. بدين سان نقاشي هاي او از اين لحاظ که در وهله نخست مغاير تجربه روزانه زندگي به نظر مي رسند و انسان را به شگفت وامي دارند، در واقع، به طرز کاملاً طبيعي، با نظام ارزش ها و مفاهيم عصر او جور در مي آيند.»

داستان نويس به اتکاي خلاقيت خود، مواد و مصالحي را که از زندگي گرفته است، بازآفريني مي کند و با قدرت تخيل خود، نمايي به آن مي بخشد و از آنها موضوع ها و مضمون هاي نويني مي آفريند. تصويرهاي خيال هنري صرفاً رو گرفت پديده هاي زندگي واقعي نيستند، بلکه واقعيت هاي بديعي هستند که تخيل هنرمند به آن شکل داده است.

تجربه ما از خواندن داستان بيشتر به رويا شبيه است تا فعاليت معمولي بيداري؛ نوعي توجه به معبود است، آفريدن جهاني خارج از تخيل خودمان که مي توان آن را خيالبافي صرف ناميد. تقريباً کليه وقايع تاريخي را بشر به صورت داستان درآورده است و همه داستان هاي خيال و وهم، شباهتي گرچه دور و اندک با زندگي دارد، فهم ما از داستان بسته به نحوه درکي است که از رابطه اثر با زندگي به دست مي آيد.

زندگي به خودي خود نه تراژيک و نه کميک است و نه احساسي و نه طنزآميز؛ زندگي زنجيره اي است از احساسات، اعمال، افکار و وقايع که ما سعي مي کنيم آن را با زبان به راه بياوريم، هر کلمه اي که درباره زندگي به زبان مي آوريم، خود را درگير اين به راه آوردن کرده ايم، البته تنها مهار کردن آن نيست، بلکه ارائه ترفندهايي نيز هست، ترفند هايي که اگر خوب به کار رفته باشد، ما را خشنود مي کند، در وهله اول نظم و وضوح اين ترفندهاست که ما را از آشفتگي و فشار زندگي روزانه مي رهاند و در وهله دوم به ما مي آموزد و کمکمان مي کند تا به تجربه هاي خودمان معنا بدهيم، زيرا با خواندن شاهکارهاي ادبي به وضعيت و موقعيت هاي زندگي خودمان پي مي بريم، وضعيت و موقعيت هاي مشابهي که در صفحه هاي اين شاهکار به آن برمي خوريم و راه بيرون رفت از دشواري ها و تنگناهاي زندگي را مي شناسيم. داستان به ما کمک مي کند تا زندگي را بفهميم، زندگي هم به ما کمک مي کند تا داستان را بفهميم. داستان، هم ما را سرگرم مي کند و هم به ما اطلاعات مي دهد و اين دو در داستان از هم جدايي ناپذيرند.

داستان مي تواند بر واقعيت هايي بنا شود که در دنياي واقعي اتفاق افتاده باشد و هم مي تواند از واقعيت هايي صحبت کند که در زندگي عادي اتفاق نيفتاده باشد. اگر دو سر متضاد اين طيف داستاني را بگيريد، از پايين خط قرمز وقايع تاريخي تا ماوراي بنفش وقايع خيالي، رنگ هاي بسياري را مي توان ديد که همه تجزيه شده نور سفيد حقيقتند و هم در کتاب هاي تاريخي وجود دارند و هم در داستان هاي خيال و وهم، اما فقط بخشي از حقيقت در هر رنگي هست که در منشور داستاني ديده مي شود. چون حقيقت مثل نور معمولي است، هرجا هست، اما نامرئي و پخش است. بايد آن را بشکنيم تا ببينيمش. شکستن حقيقت به نحو معنادار و خوشايندي، کار نويسنده است با انتخابي که از تجزيه طيف نور مي کند.

اين طيف داستاني را مي توان در نموداري ارائه کرد که کيفيت و نوع داستان را به طور کلي نشان مي دهد.

تاريخ واقع گرايي رمانس خيال و وهم

هر داستان، به نوعي خصوصيت هاي تاريخي دارد، چون داستان به علت وابستگي به زمان و مکان، به طور قابل توجهي وامدار وقايع تاريخي و تاريخ اجتماعي است. داستان نه تنها به دقت، طبيعت جامع هر چيزي را نشان مي دهد، بلکه واقعيت و وضعيت و موقعيت هاي خاص زمانه را نيز عرضه مي کند. واقع گرايي و رمانس دو شيوه عرضه داستان است که داستان را به زندگي ارتباط مي دهد. واقع گرايي تصوير و تشريح دقيق تر اشيا است، همان طور که واقعاً وجود دارند. البته واقع گرايي با وقايع نگاري فرق دارد که معمولاً به گزارش يا نقل منظم وقايع مي پردازد و کمتر به تفسير و تجزيه و تحليل توجه دارد، حال آنکه واقع گرايي تاثيرات جهان تجربه را عرضه مي کند.

واقع گرايي در عرصه هنر و ادب به دو معناي عام و خاص به کار رفته است، به معناي عام کلمه به هرگونه هنر و ادب وفادار به واقعيت واقع گرايي مي گويند. واقع گرايي به معناي خاص کلمه، مکتبي است که بعد از رمانتيسيسم در اواسط قرن نوزدهم در فرانسه به وجود آمد و از آنجا به ديگر کشورها راه يافت.در اين جا منظور از واقع گرايي به معناي عام کلمه است که در بعضي آثار خلاق ملت هاي هند، چين، مصر، آشور، ايران و آثار کلاسيک يونان و روم باستان وجود دارد. در قصه هاي کهن فارسي از جمله در «سمک عيار» گاهي سعي شده که از واقعيت ها و محسوسات زياد فاصله گرفته نشود و براي وقايع دليل هاي به نسبت قابل قبول آورده شود که دست کم براي مردم روزگار خودش معقول است، مثلاً سمک عيار در قصه بلند «سمک عيار» هرگز مست نمي شود و هيچ شرابي او را از حالت اعتدال خارج نمي کند. گزارنده براي منطقي جلوه دادن اين حالت استثنايي و غيرعادي سمک، حادثه اي را نقل مي کند که سمک در بچگي در حوضچه شرابي مي افتد و نزديک به خفگي او را از حوضچه بيرون مي کشند. بعد از اين واقعه، در طبيعت او دگرگوني حاصل مي شود و شراب جزء ضروريات زيستي و حياتي او درمي آيد، به طوري که اگر شراب ننوشد، زرد و نزار و بيمار مي شود؛ به همين دليل، شراب تاثير تخديري خود را در او از دست مي دهد. سمک همه را مست مي کند و خود هرگز مست نمي شود.

رمانس، جهان باشکوه و باعظمت غيرواقعي و خيالي را به نمايش مي گذارد و چندان توجهي به تقليد و بازنمايي زندگي ندارد و بيشتر به تصورات و پندارهايي درباره آن مي پردازد. واقع گرايي و رمانس با اينکه در دو قلمرو جداگانه قرار دارند، کاملاً از هم متفاوت نيستند و در بعضي از کيفيت هايشان با هم سهيمند؛ همان طور که واقع گرايي بيشتر به رمانتيسيسم نزديک است تا واقعه نگاري و تاريخ، رمانس هم کيفيت هاي بيشتري با واقع گرايي دارد تا خيال و وهم. بسياري از شاهکارهاي داستاني جهان، آميزه اي از رمانس و واقع گرايي اند. در واقع مي توان گفت آثار بزرگ داستاني آميخته اي از بينش واقع گرايي و پندار و خيال رمانس را در خود جمع آورده اند که جهان داستان را به جهان واقع شبيه مي کنند و به نحوه قابل توجهي به احساس ما از واقعيت نزديک تر مي شوند؛ نويسنده ها هرچه بيشتر در اين راه ساختار استادانه تري ارائه دهند، ما را بيشتر به معناي نهفته زندگي آگاه مي کنند.
چه کردند ناموران - 10
از جنگ پلوپونزي تا سوسمار
کاوه ميرعباسي

در يونان باستان، اصحاب ادب يا شعر مي سرودند يا نمايشنامه مي نوشتند، يعني يا پوئتيک بودند يا دراماتيک. اين وسط اگر يک بنده خدايي مي خواست موضوعي را مثل بچه آدم به نثر ساده و سرراست شرح دهد، يا اسباب خنده مي شد يا مردم را سردرگم مي کرد يا اصلاً تحويلش نمي گرفتند و به مجامع فرهيختگان راهش نمي دادند، چون کسي فعاليتش را فرهنگي به حساب نمي آورد. صاحب نظران آن دوران مي گفتند هر وقت پياز قاطي ميوه ها شد، نثرنويسي هم به ادبيات مي چسبد، در ضمن متفق القول بودند که هومر پدر شعر است و آيسخولوس پدر نمايشنامه نويسي (اما نه برادر هومر را عموي شعر مي دانستند و نه خواهر آيسخولوس را عمه جان نمايشنامه نويسي. معلوم مي شود قديم ها هم عالم ادبيات حساب و کتاب درستي نداشت،) پس تعجب ندارد، اگر بگويم نثرنويسي يتيم بود و يتيم ماند تا هويت پيدا کرد. مي پرسيد چطور؟ الساعه عرض مي کنم، يک آقاي نازنيني مطالبي به نثر نوشت که بعدها اسم شان را گذاشتند تاريخ. در نتيجه، آن جناب هم شد اولين «مورخ» و سيسرون او را «پدر تاريخ» لقب داد. هر چند شايد درست تر باشد بنيانگذار روايت منثور در مغرب زمين خوانده شود. اين است شرح احوال او،

هرودوتوس (يا همان هرودوت خودمان) در 484 قبل از ميلاد در هاليکارناسوس (يا همان هاليکارناس خودمان)، که شهري است در جنوب غربي آسياي صغير، به دنيا آمد. در زمان تولد او، آرتميسيا فرمانرواي هاليکارناس بود. حتماً خودتان بهتر مي دانيد اين ملکه بزن بهادر و نترس در نبرد دريايي سالاميس به طرفداري از خشايارشا مي جنگيد و خروارخروار از خود جسارت نشان مي داد، طوري که همه سرداران مذکر از خجالت آب شدند و يک صدا به او «دستت درست،» گفتند. در ايام جواني هرودوتوس، آن ملکه شيردل از دارفاني رفت و نوه اش ليگداميس به حکمراني رسيد و از همان اول کار خيلي شديد شروع کرد به قلدري و زورگويي تا مردم ماست ها را کيسه کنند و مطمئن شوند از او ظالم تر، خودش است. گروهي از شهروندان آزاده، به رهبري پانياسيس، شاعري حماسي و دايي هرودوتوس، براي برانداختن حاکم جابر با يکديگر همدست و همداستان شدند. هاليکارناسوسي ها مي گفتند «بچه حلالزاده به خالو مي ره» و هرودوتوس هم که اصلاً خوش نداشت مردم برايشان حرف دربياورند، مصلحت ديد به راه خالويش برود و به جمع مخالفان ليگداميس پيوست. وقتي دايي جان پانياسيس به دام افتاد و اعدام شد، هرودوتوس هم فلنگ را بست، به ساموس پناه برد و هفت يا هشت سال آنجا ماند. طي آن مدت، هم گويش «يوني» را ياد گرفت و هم به موضوع هايي فکر کرد و به نتايجي رسيد که مسير زندگي و آينده اش را رقم زدند.

او با يادآوري سرنوشت دايي اش، بيشتر از اين بابت افسوس مي خورد که با گذشت زمان اعمال دليرانه پانياسيس شريف به فراموشي سپرده مي شوند و روزي مي رسد که حتي نامش را هم به خاطر نياورند. بعد انديشه اش را بسط داد و تمامي کردارهاي سترگ و رويدادهاي بزرگ گذشته را مجسم کرد که به مرور زمان هيچ رد و نشاني از آنها باقي نمي ماند. از خود پرسيد «چطور مي شه جلوي اتلاف وقايع را گرفت؟» و به خود جواب داد (البته قبلش يک ذره فکر کرد) «بايد شرح شان را نوشت، آن هم به نثر دلنشين «يوني». قدم اول را هم خودم برمي دارم.» اما عوض قدم، قلم برداشت و يک بند نوشت و به حکم سرنوشت، تا پايان عمر کارش همين شد. مردم ساموس ضرب المثلي داشتند با اين مضمون؛ «کوزه گر از کوزه شکسته آب مي خورد.» ضرب المثل کذايي کاملاً در مورد هرودوتوس مصداق پيدا کرد چون «پدر تاريخ» راجع به تاريخچه زندگي خودش هيچي ننوشته. نه مي دانيم ننه و باباش کي بودند، نه اينکه در بچگي چه کرد، در نوجواني بر او چه گذشت، در جواني غير از دسيسه چيني عليه حاکم مستبد چه اعمالي از او سر زد، در ايام تبعيد اوقاتش را چطور مي گذراند (به عقل جور نمي آيد آدم صبح تا شب فقط گويش «يوني» ياد بگيرد، حتماً مشغوليات ديگري هم داشته،؟) و هزار نکته نهفته و نگفته ديگر.

سرانجام فرمانرواي جبار هاليکارناسوس سرنگون شد و هرودوتوس هم با ذوق و شوق فوراً به زادگاهش بازگشت، غافل از اينکه قدرتمندان جديد هم چشم ديدنش را ندارند و به قدر ليگداميس از او بيزارند. (دو معناي متفاوت از اين جمله متبادر مي شود که نتيجه جفت شان عملاً يکي است، کمي دقت کنيد،) واضح ترين نشانه خصومت شان اينکه بلافاصله حکم به تبعيد مورخ نامور آينده دادند و او هم دمبش را روي کولش گذاشت و دست از پا درازتر براي هميشه ترک ديار کرد. آغاز تبعيد و آوارگي هرودوتوس با دوران شکوفايي فرهنگي آتن، که به «عصر طلايي» يا «عصر پريکلس» شهرت دارد، همزمان شد. پريکلس، که او را بزرگترين سياستمدار يونان باستان ناميده اند از 461 تا 429 قبل از ميلاد با درايت و تدبير بر آتن فرمان راند و اين شهر را در همه عرصه ها سرآمد همتايانش کرد. به برکت بناهايي چون پارتنون، ارختئوم، هفايسئوم و دروازه هاي آکروپوليس و تنديس هاي فيدياس و بسياري آثار ديگر هنرهاي تجسمي نظير گلدان هاي سرخگون نقش و غيره، آتن عروس شهرها شده بود. گل سرسبد نخبگان فرهنگي هم آنجا گرد آمده بودند، چهره هايي چون سوفوکلس و ائوريپيدس و سقراط و فيدياس و سوفسطاييان و خيلي هاي ديگر که فعاليت هاي ادبي و فلسفي و هنري را رونق بخشيدند و به اوج بي سابقه اي رساندند و به يمن حضورشان غوغاي روشنفکري بر پا شد و دموکراسي تمام عياري برقرار شد.

هر آدم عاقل ديگري هم جاي هرودوتوس بود، يک راست به آتن مي رفت. او را با آغوش باز پذيرفتند. پريکلس و اطرافيان فرهيخته اش کنجکاو بودند بدانند اين غريبه متين و ظاهراً صاحب کمال چه دانش يا هنري در آستين دارد. اما به حکم ادب چيزي نمي پرسيدند و منتظر بودند تا او خود متاعش را عرضه کند. آقاي «مورخ بعد از اين» هم ابداً عجله نشان نمي داد. گرچه همه آن بزرگواران با هرودوتوس دوستانه و محبت آميز برخورد مي کردند اما او بيشتر از همه با سوفوکلس اياق شد. اجازه بدهيد کمي از آن جناب بگويم،

سوفوکلس هم نمايشنامه نويس بود هم سردار جنگي. هيچ کس دقيقاً نمي دانست او نمايشنامه نويسي است که از سر تفنن به جنگ مي رود يا جنگاوري است که تفنني نمايشنامه مي نويسد. البته حسوداني هم پيدا مي شدند که مي گفتند سوفوکلس رسماً بيکار و علاف است و نمايشنامه نويسي و جنگ هر دو برايش حکم تفنن را دارند. کمتر کسي اين نکته را گرفته بود که سوفوکلس بيشتر از هر چيز در رقابت تخصص داشت. در جواني با آيسخولوس رقابت مي کرد که 28 سال از خودش مسن تر بود و تا پايان عمر رقيب ائوريپيدس ماند که 12 سال از او کم سال تر بود. يقيناً اين تخصص بيشتر از همه به مذاقش خوش مي آمد چون در هر دو رقابت اغلب پيروزي نصيبش مي شد. سوفوکلس تفاوت آثارش با نمايشنامه ها يا ائوريپيدس و علت محبوبيت فزون تر خودش را براي هرودوتوس چنين توضيح مي داد ؛«من انسان ها را چنان مي سازم که بايد باشند. حال آنکه ائوريپيدس آنها را چنان مي سازد که هستند» (بيست و چند قرن بعد، ژدانف نظريه پرداز «رئاليسم سوسياليستي» در دوران استالينيسم احتمالاً با الهام از سوفوکلس، به نويسندگان شوروي توصيه کرد جامعه سوسياليستي را آن طور که بايد باشد شرح دهند، نه آن طور که هست. با اين حساب، لابد طرفداران «رئاليسم انتقادي» و مغز متفکرشان جورج لوکاچ که عقيده داشتند واقعيت جامعه بايد آن طور که هست روايت شود، از ائوريپيدس نشان و نسب داشتند).

خلاصه آنکه، هرودوتوس و سوفوکلس يار غار و رفيق گرمابه و گلستان يکديگر بودند و سري از هم سوا داشتند. بسياري غروب ها روي آکروپوليس کنار هم مي نشستند و راجع به موضوع هاي متعالي گپ مي زدند؛ گاهي هم براي تغيير ذائقه کمي غيبت و بدگويي از ساير اهالي فرهنگ را چاشني گفت وگوهايشان مي کردند. هرودوتوس کلي کيفور مي شد وقتي صحبت به هدف بزرگش مي کشيد. به وجد مي آمد و با شور و هيجان مي گفت؛ «مي خوام با نوشته هام رويدادهاي مهم را حفظ کنم. نذارم در مغاک فراموشي گم بشوند، تو با نمايشنامه هايت اسطوره ها را زنده نگه مي داري؛ من شرح وقايع را مي نويسم تا آيندگان هميشه يادشون بمونه قبل از اينکه اونا به اين دنيا بيايند چه اتفاق هايي افتاده و از تجربه هاي گذشته درس بگيرند...» و نمايشنامه نويس ميانسال به نشانه تاييد سخنان دوستش سر تکان مي داد. هيچ کدام شان هرگز فکر نکرده بودند اگر دستنوشته هايشان گم شود، تکليف چيست؟ آن وقت چه بايد کرد؟ چطور مي توان آن همه رويداد و روايت را از فراموشي ابدي نجات داد؟ خوش به حال شان که آنقدر خوش خيال بودند، از 123 نمايشنامه سوفوکلس فقط هفت تايشان به ما رسيده.

از هرودوتوس هم فقط «تاريخ جنگ هاي يونان و ايران» در 9 مجلد برايمان يادگار مانده. بالاخره زمان انتظار آتني ها سرآمد و مهمان هاليکارناسوسي شان اعلام کرد آماده است نوشته هايش را در برابر جمع بخواند. او بر اساس شنيده هايش شرح بعضي از مهم ترين جنگ هاي يونانيان را نگاشته بود و گرچه نسبتاً صداقت داشت ولي براي خوشامد ميزبانش پريکلس و رفقاي فاضلش و اهالي شهر، حقايق را کمي تا قسمتي دستکاري کرده بود و از اين طريق بسي بيشتر مقبول طبع مخاطبانش قرار گرفت و به قدري اثرش را پسنديدند که چند دقيقه برايش کف زدند و هورا کشيدند و بعد هم درجا تصويب کردند مستمري ساليانه چرب و چيل و چشمگيري از خزانه دولت برايش مقرر شود. اگرچه هرودوتوس کمي واقعيت را قلب کرده بود، ولي خاطرتان جمع باشد که در چاخان پردازي انگشت کوچيکه سازندگان فيلم «300» هم نمي شد. از آن پس هر چند صباح يک بار نوشته هايش را در مکان هاي عمومي و براي جمعيت هاي انبوه مي خواند و تشويق هاي فراوان مي شنيد و از ته دل کيف مي کرد. بنا بر برخي منابع ناموثق، هنگام برگزاري مسابقات المپيک هم آثار هرودوتوس را با صداي رسا قرائت کردند و تحسين پرهياهو و توام با هلهله حضار را برانگيختند. «پدر تاريخ» در آتن ايام خوشي را مي گذراند و همه چيز به کامش بود. اما چون شادخواري را يگانه هدف در زندگاني نمي دانست و بلندپروازي هاي معنوي والايي داشت و خويشتن را پايبند رسالتي مهم و مقصودي ارزنده مي شناخت، تصميم گرفت بار سفر ببندد و راهي سرزمين هاي دور شود تا اطلاعاتي را که مي جست و در آتن به آنها دسترسي نداشت در نقاط مختلف بيابد. توجه داشته باشيد، مورخان عهد باستان سيار بودند و به ناچار در طلب تاريخ طي طريق مي کردند و تنگناهاي طاقت فرسا را تاب مي آوردند.

هرودوتوس به سمت جنوب رفت و از راه رود نيل خود را به مصر عليا رساند و آنجا براي اولين بار چشمش به جمال سوسمار روشن شد و چنان از مشاهده اين جانور به حيرت افتاد که مفصل درباره اش قلمفرسايي کرد، بي آنکه از خود بپرسد اين ذوحياتين زبان بسته به وقايع مهم تاريخي چه ربطي دارد. اين عمل نسنجيده بعدها جدل هاي منطقي و اخلاقي و علمي بسيار برانگيخت.

او سفرش را به سوي آسيا ادامه داد و از بابل و شوش و اکباتان گذشت. درياي سياه را درنورديد و دهانه رود دانوب را ديد و پس از عبور از کريمه به سمت مغرب رفت و به سرزميني رسيد که امروز گرجستان ناميده مي شود. سرتان را درد نمي آورم، سال ها خانه به دوش و سرگردان بود، به هر کجا فکر مي کرد جالب باشد سر زد و تجربه ها و مطالب فراوان اندوخت و شرح وقايع بسياري را نگاشت. هنگامي که به مرز ميانسالي رسيده بود، دلتنگ ايام خوش زندگي در آتن شد و تصميم گرفت به آنجا بازگردد.

در 432 قبل از ميلاد بار ديگر به حضور پريکلس رسيد. آتن جلوه و جلال گذشته را نداشت و فرمانرواي سالخورده اش هم مانند قديم محبوب نبود. همه چيز خبر از افول مي داد. فقط ديدار دوست ديرينش سوفوکلس اندکي دلش را شاد کرد. يک سال بعد، جنگ پلوپونزي آغاز شد و کشمکش تلخ و طولاني بين اسپارت و آتن تا 404 قبل از ميلاد ادامه يافت. حضور هرودوتوس در قلب واقعه برايش توفيقي اجباري شد تا مثل يک خبرنگار جنگي تمام عيار عمل کند و گزارش مشاهداتش را بر پاپيروس بياورد. افسوس نتوانست تاريخ جنگ پلوپونزي را تا پايان بنويسد زيرا در 415 ق.م. چشم بر جهان فروبست و اثرش را نيمه کاره گذاشت. مي گويند اجل چنان غيرمنتظره غافلگيرش کرد که حتي فرصت نيافت مطالبش را ويرايش کند. سوفوکلس شعري در رثاي او سرود. از نوشته هاي ناتمامش چيزي به دست ما نرسيده، لابد در بلبشوي نبرد بر باد رفتند. برخي پژوهشگران از اين بابت متاسف اند که واپسين اثر هرودوتوس ويرايش نشده گم شد.

پس از مرگ «پدر والامقام تاريخ» تا امروز، در کنار ستايش ها و تمجيدها، ايرادهايي جدي هم از او گرفته اند که در ادامه به اصلي ترين هايشان اشاره مي کنم و در صورت لزوم توضيحي مي دهم تا شايد برخي سوءبرداشت ها رفع شوند.

گفته اند هرودوتوس در تاريخ نويسي از هيچ شيوه مشخصي پيروي نمي کرد و آسمان و ريسمان را به هم مي بافت و قصه و واقعيت را کنار هم مي آورد و به شرح موضوعاتي مي پرداخت که ربطي به تاريخ ندارند. مثلاً هم درباره جنگ پلوپونزي نوشته و هم راجع به سوسمار، پس لابد تاريخ را از جانورشناسي تمييز نمي داده. اين ايراد را با نقل قول از شخص مورخ پاسخ مي دهم؛ او به سوفوکلس گفته بود «وظيفه دارم هر چه را مي شنوم، چه راست و چه دروغ، چه باورپذير و چه باورناپذير، ثبت کنم. باقيش ديگه به من مربوط نيست. شنونده بايد خودش عاقل باشه،» از اينجا معلوم مي شود هرودوتوس متدولوژي خاصي داشته که شايد به نظر عده اي خيلي علمي نباشد.

آنچه هرودوتوس را آماج تندترين انتقادها کرده اين است که خصوصيات سوسمار را به تفصيل شرح داده اما راجع به رفيق شفيقش سوفوکلس، که در رثايش هم شعري بس سوزناک سرود، محض رضاي خدا دو کلمه هم ننوشته؛ يعني سوسمار برايش بيشتر از سوفوکلس ارج و قرب داشته. به همين علت او را بي معرفت و بي مرام دانسته اند. براي قضاوت در اين باره، آدم بايد کمي تخيلش را به کار بگيرد و سوسمار و سوفوکلس را، از نگاه هرودوتوس سوسمارنديده، با هم مقايسه کند تا دريابد به دلايل عيني متعدد اولي از دومي جالب تر است. در مجلد دوم مجموعه آثار هرودوتوس چنين آمده «سوسمار طي چهار ماه سرد چيزي نمي خورد (سوفوکلس اگر 4 روز غذا نمي خورد، تلف مي شد)... سوسمار بيشتر در آب است و گاهي به خشکي مي آيد اما چهار پا دارد (سوفوکلس هم خيلي وقت ها در حوض آب تني مي کرد ولي بالک نداشت)... سوسمار يگانه حيواني است که زبان ندارد (سوفوکلس مثل ساير حکيمان سخن خيلي زبان دراز بود)... هر گاه سوسمار دهانش را باز مي گذارد، مرغ هاي آبچليکي مي آيند و انگل ها را از دندان هايش پاک مي کنند (هرودوتوس حتم داشت اگر سوفوکلس دو شبانه روز هم دهانش را بازمي گذاشت، يک پشه ناقابل هم به آن سرک نمي کشيد، چه رسد به اينکه پرندگان بيايند دندان هايش را جرم گيري و نظافت کنند،)...» گذشته از همه اينها، «پدر تاريخ» به بازرگانان آتني توصيه کرده بود، براي دوخت کيف و کفش زنانه، پوست سوسمار وارد کنند و به اسم چرم کروکوديل بفروشند (واقعاً شم بيزنس داشت،) خدا وکيلي بگوييد مي توانست در مورد پوست سوفوکلس چنين پيشنهادي بدهد؟ ختم کلام اينکه، به هر حال بايد قدر نوشته هاي هرودوتوس را بدانيم، درست مثل آدم پابرهنه اي که لنگه کفش کهنه را در بيابان غنيمت مي شمارد.
درس هايي از ادبيات فرانسه-ژرژ سيمنون*
سيمنون در جست وجوي مادر
ترجمه؛ سميه نوروزي

قضيه بسيار ساده است، و در عين حال دلخراش. پسر هفتاد سال دارد که او را بر بالين مادر محتضرش فرامي خوانند. سيمنون ساليان سال است که با شهرتي استثنايي و ثروتي افسانه اي در نزديکي لوزان زندگي مجللي دارد. اما در اين سن، او مي خواهد بيشتر به گذشته بينديشد تا به آينده. بنابراين به بلژيک برمي گردد و به شهر کودکي اش. او هشت روز در ليژ مي ماند و در اين مدت، ساعت ها بالاي سر مادر نشسته، به او خيره مي شود. وقتي از بيمارستان خارج مي شود، صدف و سيب زميني سرخ کرده مي خورد و خود را سرزنش مي کند. پدر مرده است، برادر مرده است. فقط او مانده است و مادر. سه سال بعد، نامه اي براي او مي نويسد. براي مادرش. مادري که مرده است. نويسنده اين نامه سيمنون نيست، مرد موفقي که دهه هفتاد زندگي خود را مي گذراند، براي خود خانواده اي دست و پا کرده، مردي که پر است از آزمون و تجربه، مي داند که چگونه بنويسد و چگونه خوب بنويسد بلکه اين نامه را يک پسربچه نوشته است. پسري که دوستش نداشتند، پسري که به دنبال درک شخصيت ترسناک و وحشت انگيز مادر است، بچه اي که بدون شک براي نخستين بار مي خواهد مادرش را و آنچه از او باقي مانده است، بشناسد.

الکساندر دوما در «خاطرات من» از واقعه اي مي نويسد که خواننده را منقلب مي کند. او هنگام مرگ مادر، کنار بسترش نشسته است. الکس عاشقانه مادر را دوست دارد، و مادر نيز او را مي پرستد. زندگي اش را به گونه اي تغيير داده تا مادر کاملاً به او دسترسي داشته باشد و هرگاه اراده مي کند او را ببيند، چرا که مي داند، همان طور که پزشکان نيز بارها سفارش کرده اند مادرش محتاج ديدن اوست. شب هنگام، روح از بدن مادر جدا مي شود. الکس با خود مي گويد؛ اگر زندگي پس از مرگ حقيقت دارد، مادر خود را به من نشان خواهد داد. يا دست کم نشاني از خود برايم خواهد گذاشت. عشقي که ما را به هم پيوند داده، آن چنان عميق است که اگر واقعيت داشته باشد، بالاخره مادر راهي براي نزديک شدن ما به هم پيدا خواهد کرد. او منتظر مي ماند. تمام شب را انتظار مي کشد. هيچ نشانه اي نمي بيند. صبح، الکس در حالي که ضربه روحي شديدي خورده، فکر مي کند که زندگي پس از مرگ وجود ندارد. پس از آن سال هاي سال، حتي در ملاء عام، به ياد مادر اشک مي ريزد.

سيمنون اشکي نمي ريزد. الکس مورد علاقه بود، ولي ژرژ را کسي دوست نداشت. سيمنون شروع مي کند به تحقيق و پرس وجو. تا آنجا که مي تواند به بازسازي صحنه هاي گذشته مي پردازد، صحنه هايي که با سکوت اطرافيان، اسرارآميزتر جلوه مي کند. کودکي مادرش و محيط خانوادگي او را بررسي مي کند تا بفهمد که در پس خشونت اين زن ريزنقش چشم روشن چه چيزي نهفته است؛ غم، ترس، زور. او بسيار احمقانه تلاش مي کند و علاقه دارد از همه چيز سر درآورد. گويا مادر شخصيت يکي از داستان هايش است، تلنگري به دوران کودکي اش مي زند، اشباح و سايه ها در ذهنش رفت وآمد مي کنند، و کودک گذشته که خود را خالي از هر گونه مهر و محبت بازمي يابد، از نااميدي و دلسردي لبريز مي شود. کودکي که مشکلات بسياري براي دريافت محبت خالصانه از مادر بر سر راهش است. بين مادر و فرزند تنها ترس و وحشت از جنون رد و بدل مي شود، و اينکه دوست داشتن ساده امکان ندارد. پسر خود را در خشونت و انزواي پنهاني مادر پيدا مي کند. عشقي عجيب که يا نبايد باشد يا اگر باشد، ويران مي کند و از بين مي برد. او خود را مردي مي بيند که بدون هيچ گونه روبه رويي و درگيري با احساسات، از عشق محروم شده؛ نويسنده اي که کم کم مي توانيم بفهميم سرزمين داستان هايش از کدام تبعيدگاه سربرآورده اند. پسرک در طول اين نامه با جسارتي خارق العاده دست به افشاي کمبودها و رنج هاي کودکاني مي زند که ناخواسته اسير سحر و جادوي زناني هستند ساکت و خاموش، که مادر صدايشان مي کنند.

نامه اي عليه مادرم

خاطرات نوشته مي شوند تا زندگينامه نويس ها از آن استفاده کنند. رمان ها نوشته مي شوند تا داستان هايي را براي ديگران تعريف کنند، نه اينکه براي خود نويسنده تعريف شوند. «همه چيز واقعيت دارد، حتي اگر راست نگفته باشند.» عبارتي است که سيمنون بارها و بارها تکرار مي کند. اين جمله را به اين شکل هم مي توان گفت؛ نوشته هاي او دروغي بيش نيستند؛ رمان ها و مخصوصاً خاطراتش. او براي اطمينان يافتن از اينکه کودکي اش بازنخواهد گشت، سه يا چهار بار زندگي گذشته اش را به تصوير کشيده است؛ «يادم مي آيد»، «پديگره»، «خاطرات خصوصي» و به تعداد اين زندگينامه ها، روايات و نقل قول هاي مختلفي از پدر و مادرش آورده است. تصاويري که يک کودک غمگين از لابه لاي زمان به آنها نگاه مي کند و به هيچ طريقي نمي تواند فراموش شان کند، مگر اينکه آنها را ميان داستان هايش جاي دهد. نويسنده بودن براي او چيزي نيست جز «تغييردهنده قضا و قدر». هر کسي شانس اين را ندارد که زندگي خود را با نوشتن، بازسازي و به اصطلاح تعمير کند.

ولي او چه کسي را بايد بازسازي مي کرد؟ پدر، که آشکارا در شخصيت شکست ناپذير مگره به کمال مطلوب رسيده و بسيار دوست داشتني است، پدري بدون فرزند و مملو از دل رحمي و دلسوزي براي قربانيان، و حتي براي مجرمان و خلافکاران. مادر، که مخصوصاً در شخصيت نيکوکار و مهرباني ارائه شده که زاينده است و با زنان ديگر تفاوت دارد، زناني شهوت انگيز و غالباً افسرده که نويسنده دوست ندارد مادر را تا شخصيت آنها تنزل دهد.

سيمنون، همچون پروست، هزاران صفحه نوشته است. ولي اگر «در جست وجوي زمان از دست رفته» را نامه اي طولاني براي مادري دوست داشتني تصور کنيم، سيصد رمان سيمنون بي شک نوشته هايي هستند که زبان به کار رفته در آنها مخالفت با اين موجود را ابراز مي کند. هر جا که نگاه مي کنيم، به اعترافاتي نادر در ادبيات برمي خوريم؛ نه تنفر از زن يا ترس از موجودي به نام زن، برعکس آنچه ديگران بر او خرده مي گيرند، بلکه نفرت از تصوير مادرانه. «خودت خوب مي داني، در زمان زنده بودنت، هيچ گاه همديگر را دوست نداشتيم. هر دو ما فقط تظاهر مي کرديم»، جمله اي است باورنکردني از «نامه اي به مادرم» که در زمان احتضار آن زن نوشته شده است. صفحات بسياري از نوشته هاي اين رمان نويس کينه اي را در خود پنهان کرده است. کينه نويسنده از موجودي که به او زندگي بخشيده، ولي بعد کثيف زندگي را تقديم او کرده، چرا که سايه سياه ماتم سرتاسر اين زندگي را فراگرفته است.

در رمان هاي او مردان از درون زن ها هراس دارند، و از زناني که با آنها زندگي مي کنند، مي ترسند. زندگي در داخل آپارتمان ها، طوري وصف شده که گويا به جاي مرد با زن، پسري با مادرش زندگي مي کند. فضاي مادرانه همچون رازي سربسته در نوشته هاي او باقي مانده است و او همچنان سعي دارد خود را از زير سايه آن بيرون بکشد.

حتي خانم مگره همان زني است که سيمنون آرزو داشته همسر پدرش باشد، و همان مادري باشد که او بايد مي شناخته و او را دوست داشته، مادري که هميشه کنارش باشد و تبعيض قائل نشود، همان که از داشتنش محروم بوده است.

منابع؛ روزنامه اومانيته و مجله لو پوئن

پي نوشت؛

* ژرژ سيـمنون (1903- 1989) نويسنده بلژيکي فرانسه زبان که بيشتر رمان هايش فضاي پليسي دارند. از سال 1932 با ورود کميسر مگره محبوبيتش بيشتر شد و اين کارآگاه در بيش از صد رمان او حضور دارد.
از رسانه هاي ادبي جهان چه خبر

سعيد کمالي دهقان



لوموند و گفت وگو

با مترجم برجسته فرانسوي

ضميمه ادبي اين هفته روزنامه فرانسوي «لوموند» به سراغ «بريس متيوسان» مترجم برجسته فرانسوي رفته و از او درباره ترجمه هايش سوال کرده است. «متيوسان» از اساتيد بنام ادبيات امريکا در فرانسه است و تا به امروز نزديک به دويست جلد کتاب ترجمه کرده. لوموند مي نويسد که فرانسه بي شک شناخت و آشنايي با بسياري از نويسندگان امريکايي و انگليسي زبان را مديون «بريس متيوسان» است، نويسندگاني چون رابرت کوور، ريچارد فورد، جيم هريسون، جان آپدايک و نويسندگان مطرح و معاصر امريکايي اي که کمتر در ايران ديده شده اند.

«بريس متيوسان» پنجاه و هفت ساله در خانواده اي انگليسي زبان به دنيا آمده، مادرش انگليسي بوده و پدرش امريکايي. ترجمه را تفريحي شروع کرده، يعني ابتدا قصد نداشته مترجم حرفه اي باشد، وي در اين رابطه به «رافائل ررول» از «لوموند» مي گويد؛ «احمق بودم، عاشق اين کار بودم، بريدن متن ها، مونتاژ کردن آنها و...» «متيوسان» درباره ترجمه مي گويد؛ «متن ترجمه هيچ ارتباطي با بافت زبان اصلي ندارد، برعکس با زبان مادري مترجم ارتباط دارد.» به اعتقاد «متيوسان» آن چيزي که توسط مترجم از زباني به زبان ديگر گذر مي کند به هيچ وجه به مسافراني شباهت ندارد که از جايي به جاي ديگر مي روند، بلکه «در ترجمه آن چيزي که عبور مي کند تبديل به کالايي ديگر مي شود. همه فکر مي کنند که با بدلي از اصل مواجهند، در صورتي که به هيچ وجه اين طور نيست، دروغ محض است. در اين بين، سکوتي هست که ما از آن غافليم و ميان آن دو زبان است.» وي در ادامه مي گويد؛ «ترجمه نوعي تعرض است. بايد شخصيت ها را شناخت، اينکه چطور و چه شکلي هستند، چطور غذا مي خورند، چطور عاشق مي شوند و چه روياهايي مي بينند.»

گاردين و استقبال

کليساي انگلستان از «هري پاتر»

با گذشت چند هفته از فروش ميليوني کتاب هفتم از سري کتاب هاي «هري پاتر» نوشته «جي. کي. رولينگ»، کليساي انگلستان با استقبال از اين کتاب، آن را داراي آموزه هاي خوب اخلاقي دانست و براي انتشار متون جديد ديني کليسا براي ارشاد کودکان از تصاوير، گفته ها و داستان هاي «هري پاتر» استفاده کرده است. «گاردين» در اين رابطه مي نويسد که نبود تصاوير خشونت آميز و تصاوير مربوط به سوزاندن کتب ديني در کتاب هفتم «هري پاتر» شگفتي بسياري از مخالفان کتاب را برانگيخته است، در همين راستا کليساي انگلستان هم که قبلاً با تکه هايي از کتاب مشکل داشت، از انتشار کتاب هفتم استقبال کرده است.

جان پريتچارد اسقف آکسفورد در همين رابطه به «گاردين» مي گويد؛ «با وجودي که دنياي افسانه اي هري پاتر با دنياي ما فرق مي کند، هري و دوستانش با مشکلاتي دست و پنجه نرم مي کنند که با زندگي ما شباهت دارد. مسيح براي درگير و جذب کردن مخاطبانش از سنت قصه گويي استفاده کرده. هيچ چيزي بهتر از يک داستان خوب مردم را به فکر کردن وانمي دارد و در کتاب هري پاتر کلي داستان هست که جوانان را مجبور مي کند تا درباره انتخاب هايشان در زندگي عادي و جهان فکر کنند.»

والديني که نمي توانند داستان بخوانند

روزنامه انگليسي «گاردين» در گزارشي از يک آمارگيري در انگلستان از ناتواني يک دهم از والدين در داستان خواني شبانه براي فرزندانشان خبر کرد. به گفته گاردين نزديک به يک چهارم والدين از خواندن قسمت هاي سخت داستان براي فرزندانشان امتناع مي کنند و از آنها نخوانده مي گذرند. در اين بين، يک سوم از همين والدين در کمک کردن به تکاليف درس رياضي فرزندانشان هم مستاصلند. با اين همه، حدود هفتاد و پنج درصد والدين داستان خواني را به ديدن برنامه هاي تلويزيوني و بازي کردن در پارک براي فرزندانشان ترجيح مي دهند. يک کارشناس در اين رابطه به گاردين مي گويد؛ «داستان خواني جمعي در خانواده خيلي مهم است. فرصتي است براي کار مفيد کردن و هر جايي مي شود اين کار را کرد.» پت اسپونگين روانشناس کودکان نيز در اين باره مي گويد؛ «وقتي والدين براي فرزندانشان داستان مي خوانند، از نظر فيزيکي محدودند و تمام حواس شان به فرزندشان است و از اين طريق هم خود لذت مي برند و هم کودک لذت مي برد. به اين طريق بچه ها عادت مي کنند تا در بزرگسالي هم کتاب بخوانند.»

چارلز سيميک

و عنوان ملک الشعراي امريکا

«چارلز سيميک» شاعر 69 ساله يوگسلاوي که در سال 1990 موفق به دريافت جايزه پوليتزر شعر شد، از طرف ايالات متحده شايسته دريافت عنوان «ملک الشعراي امريکا» شد. «سيميک» پانزدهمين شاعري است که موفق شده اين عنوان را از آن خود کند، در ليست گذشته اين عنوان مي توان نام شاعراني چون «رابرت لوول»، «اليزابت بيشاپ»، «ويليام کارلوس ويليامز» و «رابرت فراست» را ديد. سيميک سال 1938 در بلگراد به دنيا آمده و وقتي شانزده سالش بوده به ايالات متحده سفر کرده است. از دانشگاه شهر نيويورک ليسانس گرفته و اولين شعرهايش را در سن بيست و يک سالگي در شيکاگو ريويو منتشر کرده است.

وي تا به امروز نزديک به بيست مجموعه شعر منتشر کرده که اغلب آنها به زبان هاي مختلف از جمله فرانسوي، آلماني و... ترجمه شده است. سيميک در سال 1990 به خاطر مجموعه شعر «جهان را پاياني نيست» جايزه معتبر پوليتزر شعر را از آن خود کرد و شهرت جهاني اش روزافزون شد. وي در گفت وگويي تلفني به «گاردين» مي گويد؛ «من شاعر شهر هستم» و به شوخي ادامه مي دهد؛ «همه عمرم را به جز 35 سال اخير در شهر زندگي کرده ام.» وي همچنين به «گاردين» مي گويد که زماني مي خواسته نقاش بشود اما احساس کرده که استعدادش را ندارد.

عناوين اين صفحه
و به جلجتاي خويش عشق مي ورزم*
داستان واقعيت، حقيقت
از جنگ پلوپونزي تا سوسمار
سيمنون در جست وجوي مادر
از رسانه هاي ادبي جهان چه خبر
از امروالقيس تا آدونيس
امواج شعر عرب
داستان چيزي است که جعل شده
درباره سوفوکلس و هرودوتوس

از امروالقيس تا آدونيس
 عاملي که شعر قرن بيستم عرب را حقيقتاً يک باره به قرن بيستم پرتاب کرد، انجمن آپولو بود. اين انجمن که از سرانش مي توان عبدالقادر المازًني و عباس محمود العقاد را نام برد هدفي جز پويايي و عبور از موانع نوگرايي نداشت. 

من وقتي شعر آدونيس را مي خوانم، انسان را مي بينم که از مرگ پيشي گرفته است و مي خواهد آتش آگاهي را فروزان نگاه دارد.

 شعر عرب شعري برون گراست. زيرا عرب تا همين اواخر به همان صورت بدوي و ساده باقي مانده بود. زيرا مدنيت در معنايي که در کشورهاي ما شهرنشيني را به وجود آورد، در عرب وجود نداشت زيرا جغرافياي خشک و خشن آنجا اين اجازه را نمي داد.


امواج شعر عرب
 نخستين موجي که شعر و ادبيات عرب با آن مواجه شد، رمانتيک بود. اين موج به دنبال فجايع جنگ جهاني رخ داد که مردم جهان و به دنبال آن اعراب را به انفعال کشانيد و به نوعي غم پذيري و بريدن از حال و گريز به خاطرات گذشته با نوعي صوفي گري منفي واداشت. 

موج دوم که ما آن را بسيار مهم مي دانيم موج رئاليسم و واقع گرايي است. اين جريان نيرومند در برابر رمانتيک عرب ايستاد و با شجاعت به زندگي آن طور که هست نگريست در حقيقت اين حرکت دال بر شعور و درک زمانه شاعران عرب بود که از پيله عزلت و فرار به درون خود، بيرون آمده بودند. به بيان ديگر نخستين گام در پويايي شعر معاصر عرب همين رخداد است.


داستان چيزي است که جعل شده
واقعيت، در اذهان مردم همچنان به معناي «چيزي که انجام شده» يا «وقوع يافته» و داستان به معناي چيزي است که جعل يا ساخته شده، اما آنچه «انجام شده» و آنچه «ساخته شده» چقدر در واقعيت و حقيقت با هم سهيمند؟ در واقع چيزي که يک بار «انجام شده» يا وقوع يافته، ديگر واقعيت وجودي ندارد، ممکن است پيامدهايي داشته باشد، ممکن است نوشته ها و مدارک محقق و زيادي از آن بماند که از وجود قبلي آن خبر بدهد، اما چيزي است که يک بار «انجام شده» و پايان يافته ا