کاوه ميرعباسي

هاوارد هيوز ميلياردر افسانه اي امريکايي که چند سال پيش مارتين اسکورسيزي فيلمش کرد (يعني از زندگي اش فيلم ساخت) وسيله اي شد براي آنکه يک جوجه نويسنده کلاش و سوپر زبل يک عده آدم کله گنده را فيلم کند (منظورم اين نيست که از زندگي شان فيلم ساخت بلکه مي خواهم بگويم گذاشت شان سر کار؛ البته کلي هم پول به جيب زد). ماجرا اين طور رخ داد؛ ايروينگ کليفورد سال 1930 در نيويورک به دنيا آمد، در دانشگاه کارنل ادبيات خواند، مدتي با بيت نيک ها دمخور بود و کولي وار زندگي کرد، اما بعد از اينکه زن گرفت ظاهراً سر به راه شد. همسرش اديت مو طلايي بود و ملوس و مهربان. با هم خيلي تفاهم داشتند و توافق کردند مدتي در جزيره مديترانه اي «ايبيزا» بمانند تا ايروينگ اولين کتابش را بنويسد. ناشر نيويورکي اش انتشارات معتبر «مک گراهيل» بود که مديرانش آينده ادبي درخشاني براي اين نوقلم پيش بيني مي کردند و مدام با تشويق هايشان به او دلگرمي مي بخشيدند. البته گمانه زني هايشان به شکلي که اصلاً حدس اش را نمي زدند تحقق يافت اما نه با اولين اثرش که فقط موفقيتي نسبي کسب کرد.
بلندپروازي ايروينگ کليفورد با موفقيت هاي نيم بند ارضا نمي شد. او در فکر اين بود کتابي بنويسد که بازار «پرفروش ها» را بترکاند و يکدفعه ياد هاوارد هيوز افتاد. اين ثروتمند مردم گريز و مرموز که مي گفتند مريض احوال و معتاد و نيمه مجنون است، از سال ها قبل به انزوايي خودخواسته تن داده بود و در هيچ محفلي آفتابي نمي شد. به همين علت ميليون ها آدم فضول مشتاق بودند شرح حالش را بدانند؛ به خصوص آنکه سايه اي اسرارآميز بر زندگي جنجالي گذشته اش سنگيني مي کرد. ايروينگ با خود گفت «اگه هيوز قبول کنه من زندگينامه شخصي اش را بنويسم، زده ام وسط خال و حسابي آباد مي شم، اما همچي چيزي محاله،» يکدفعه نقشه اي جسورانه در ذهنش جرقه زد؛ «فرض کنيم ميلياردر مرموز به اين کار رضايت داده، بعدش چي؟»
اگر کليفورد در نويسندگي ميان مايه بود، عوضش در جعل سند و تقليد خط همه کس (حتي آدم هاي بيسواد) استعدادش حرف نداشت. در کلک بازي و چاخان پردازي هم ابداً کم نمي آورد.
ايروينگ فوراً با مديران انتشارات مک گراهيل تماس گرفت و مژده داد که توانسته موافقت هاوارد هيوز را براي نگارش زندگينامه شخصي اش جلب کند (البته براي متقاعد کردن شان دروغ هايي سنجيده و منطقي و باورپذير به هم بافت وگرنه آنها هم هالو نبودند و آسان خام نمي شدند) و اگر آنها بخواهند مي توانند ناشر کتابي باشند که مثل توپ صدا خواهد کرد و رکوردهاي فروش را خواهد شکست. انتشارات مک گراهيل ذوق زده اعلام آمادگي کرد و همه شرايط را هم پذيرفت. قرار شد يک و نيم ميليون دلار به هيوز بپردازند تا او شرح کامل زندگي اش را روي نوار ضبط کند و کم کم در اختيار ايروينگ بگذارد تا او متن اتوبيوگرافي را بنويسد. مبلغ مورد توافق در چند نوبت به حسابي در زوريخ به نام اچ.آر.هيوز واريز مي شد. جناب ميلياردر بدقلق شديداً تاکيد کرده بود قضيه نگارش زندگينامه کاملاً مخفي بماند و کسي جز کليفورد با او تماس نگيرد. پرواضح است نويسنده ناقلا هم پول قلمبه اي بابت پيش پرداخت به جيب زد.

هيوز روحش هم از اين قضايا خبر نداشت و نمي دانست چه آشي به اسمش بار گذاشته اند. ايروينگ فوراً رفت سراغ زنش و از او پرسيد «شنيدي ميگن مرد بايد که در کشاکش دهر چرخ زيرين آسيا باشد؟» اديت خانم جواب داد «آره، چطور مگه؟» جناب نويسنده گفت «خب، پس بلند شو برو زوريخ و با اين گذرنامه جعلي به اسم اچ .آر.هيوز يک حساب بانکي واسه خودت باز کن.» همسرش گفت «باشه» و طبق خواسته شوهرش عمل کرد.
آرتيست بازي شروع شد. ايروينگ مدتي بر اوضاع مسلط بود و با استفاده از خاطرجمعي مديران انتشارات توانست حسابي پول پارو کند. چند دفعه در موقعيت هاي بحراني قرار گرفت ولي هر بار با زرنگي قضيه را ماست مالي کرد و همچنان مورد اعتماد باقي ماند و کماکان مبالغ کلان به حساب کذايي بانک زوريخ واريز و به جيب او سرازير شدند. اما به قول ضرب المثل قديمي، بعد از چند بار جستن، بالاخره ملخک کف دست گرفتار شد. در يک کلام، موضوع به بيرون درز کرد و به گوش شخص هيوز هم رسيد. او فوراً رابرت دالن پلوکين، کارآگاه خصوصي زبده اي را که «شرلوک هولمز عصر جت» لقب گرفته بود، به استخدام درآورد تا دست شيادان را رو کند و جلوي آبروريزي را بگيرد. پلوکين که الکي صاحب اسم و رسم نشده بود، با چند شگرد زيرکانه فهميد که اچ .آر.هيوز کسي نيست جز عيال کليفورد. ايروينگ که خيلي نامرد بود خواست همه کاسه کوزه ها را سر اديت بيچاره بشکند و همچنان مدعي شد که با هاوارد هيوز به توافق رسيده و اين وسط همسرش خواسته، بدون اطلاع او، پول ميلياردر معروف را بالا بکشد. رد ادعايش مشکل بود چون مو لاي درز خط و امضاي جعلي ثروتمند مردم گريز نمي رفت. اما شرلوک هولمز مدرن او را هم پشت ميله ها فرستاد زيرا با ارائه شهادت خانمي خواننده آشکار ساخت که نويسنده دغلباز در زماني که ظاهراً با هيوز سرگرم گفت وگو بوده، در واقع از فضايل آن عليا مخدره هنرمند کسب فيض مي کرده. ايروينگ کليفورد اسمش سر زبان ها افتاد، «کلاش قرن» لقب گرفت و به سي ماه زندان و جبران خسارات مک گراهيل محکوم شد. براي اديت فقط 17 ماه حبس بريدند. جفت شان زودتر از موعد آزاد شدند ولي ديگر به زندگي مشترک شان ادامه ندادند. لابد هيچ کدام حاضر نبودند همسر آدمي سابقه دار باشند. يکي از خصوصيت هاي جامعه امريکايي اين است که آنجا همه چيز را مي شود فروخت، حتي بدنامي را. اين همان کاري بود که ايروينگ کليفورد کرد. ميليون ها آدم فضول مشتاق بودند شرح حال «کلاش قرن» را بخوانند. نويسنده فرصت طلب هم زندگينامه شخصي اش را نوشت که چند ماه متوالي در صدر کتاب هاي پرفروش جاي گرفت. او بدهي اش را تمام و کمال به ناشر سابقش پرداخت و با مابقي ثروتش ظاهراً عاقبت به خير شد.
*نام مطلب برگرفته از عنوان فيلمي به کارگرداني آندره وايدا است.