پنج شنبه، 1 شهريور 1386 - شماره 1474
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
درس هايي از ادبيات فرانسه- ژاک پره ور
مي خوام بزنم به چاک

ترجمه؛ سميه نوروزي

سوزان کاتوس، در سال 1896، نوزده سال بيشتر ندارد که با آندره پره ور ازدواج مي کند. دو سال بعد اولين فرزند آنها ژان به دنيا مي آيد و در سال 1900، اين «خانواده کوچک خوشبخت» (همسايه ها، خانواده پره ور را با اين نام صدا مي کردند) با شور و شوق خاصي منتظر ورود دومين فرزند خود ژاک هستند.

«خانواده کوچک خوشبخت» جالب است، پدر و مادر ژاک اين ازدواج را وصلتي نامناسب مي دانند. اما هر کس که با آنها رفت و آمد دارد، احساس مي کند مهر و محبتي عميق و آتشين ميان اين دو نفر حکمفرما است. سوزان شاد و سرزنده است، آندره افسرده و متزلزل. با اين حال، همديگر را دوست دارند و با وجود زندگي آشفته و درهم شان، ژاک در سال هاي نخست زندگي احساس خوشبختي مي کند. «کم پيش مي آمد که پدر و مادرم به هم لبخندي بزنند يا بخندند، اما انگار همديگر را دوست داشتند.»

ژاک در چنين فضايي، در يک آپارتمان زيبا، به آرامي بزرگ مي شود. در پنج سالگي، پسري است که زيادتر از سنش مي فهمد، با چشماني درشت و آبي که با چهره اي مملو از اعتماد به نفس به صورت مردم خيره مي شود، ولي هيچ گاه لبخند نمي زند. «او هم مثل شما است... يک چشمش شاد است و ديگري کمي غمگين»؛ ديالوگي که ژاک پره ور براي شخصيت فرانسوا در فيلم «روز برمي آيد»1 نوشته است و فرانسواي عاشق را به خرس عروسکي خود تشبيه مي کند. پره ور با اين عروسک که به گونه اي استعاري همراه با فرانسوا مي ميرد، بدون شک کودکي خود را بيان کرده است.

سوزان هر روز ژاک را براي گردش به پارک مي برد، البته پس از آنکه صبح ها درسي جديد به او ياد مي دهد. بايد خواندن را ياد بگيرد. ابتدا برايش داستان تعريف مي کند، پس از آن، همه داستان را جمله به جمله و بعد، کلمه به کلمه هجي مي کند. کشش و جاذبه قصه گويي و علاقه کودک به داستان او را از درس و مدرسه بيزار مي کند. مادر که ژاک او را مي پرستد و چون ستاره اي در زندگي اش مي درخشد، حکم خانم معلم را پيدا مي کند و سالن پذيرايي حکم کلاس درس را. بنابراين کودک با علاقه و شوق فراوان خواندن را ياد مي گيرد.

پدر نيز که در کار نقد ادبي، نمايشي و سينمايي است، او را به تئاتر و سينما مي برد. در اين زمان، خانواده آنها در فقر مالي و شرايط نامساعدي به سر مي برد. اما ژاک دست در دست آندره، از همان کودکي مشغول يادگيري است؛ پرسه زدن و گز کردن پياده رو ها و تماشاي کوچه و خيابان، ول گشتن در اسکله ها و سواحل رود سن همراه با پدري که از زير کار در مي رود، همان کاري که بعدها ژاک با مدرسه مي کند.

وقتي ژاک پا به شش سالگي مي گذارد، دومين برادر و سومين فرزند خانواده به دنيا مي آيد. همزمان، آندره که به عنوان مامور بيمه مشغول به کار است، شغلش را از دست مي دهد. خانواده به مشکل برمي خورد. بنابراين از نويي سور سن، که محل تولد ژاک است، به تولون مي روند. ژاک شش سال و اندي دارد، پدر را مي بيند که مي خواهد خود را در بندر تولون بيندازد و به زندگي خود پايان دهد. با اين که کودکي بيش نيست، با پدر صحبت مي کند و با دليل و منطق او را از اين کار بازمي دارد. اين جابه جايي نقش و دستگيري کودک از پدر در شخصيت، فکر و اثر ژاک تاثير مستقيم مي گذارد. پس از آن ديگر نمي توان هيچ قانون و عقيده اي را به ژاک تحميل کرد.

پدربزرگ پدري ژاک، کاتوليک متعصب و سلطنت طلب افراطي که نوه ها او را «اگوست سختگير» صدا مي کنند، آندره را از بيکاري نجات مي دهد و کاري در دفتر مرکزي خيرخواهان پاريس برايش دست و پا مي کند. کودک پدر را در ملاقات هايي که با بدبخت ها و بيچاره ها دارد، همراهي مي کند، «قرار ملاقات بسيار مهم» که البته به نظر سوزان بسيار مسخره مي آيد. ژاک از نزديک بينوايي و فلاکت را لمس مي کند و بي شک در همين زمان است که کم کم به سياست بدگمان مي شود.

در يکي از ملاقات هايشان کودک بيماري را مي بيند که با چشماني مملو از اميد به يک قناري خيره شده و پرنده هم براي او آواز مي خواند. ژاک از همان کودکي درک مي کند که مي تواند به دنياي اطراف با دو بينش نگاه کند و بين واقعيت و خيال در نوسان باشد. الان ديگر از سياست کينه و نفرتي عميق به دل گرفته است. اين احساس تا آخر عمر با او همراه مي شود و در تمامي نوشته هايش به نوعي به اين عداوت اشاره مي کند. ژاک تصميم مي گيرد؛ بايد اين زندگي مفلوک و نکبت بار را تغيير داد و اين ممکن نيست جز با خيال پردازي و رويا؛ «دو با دو مي شه چار/ چار و چار مي شه هشت/ هشت و هشت مي شه شونزده/ همه تکرار کنين، معلم مي گه/ .../ يهو يه پرنده/ مي پره تو آسمون/ شاگرد مي بيندش/ شاگرد صداشو مي شنوه/ شاگرد صداش مي کنه/ کمکم کن بزنم به چاک/ تا با هم بازي کنيم/ پرنده،...»

اين گونه است که کودک روحش را رها مي کند تا پرسه بزند و از پرنده هاي آسمان کمک بخواهد تا از مدرسه نجاتش دهد،

هر روز، پس از آن که بازديد از فقرا تمام مي شود، آندره ژاک را به قهوه خانه مي برد تا کودک همه چيز را از نزديک ببيند و درک کند. بين هر وعده نوشيدني هم مي تواند از سالن پشتي که فيلم هاي غيربومي نشان مي دهد، استفاده کند، چرا که سينما براي ژاک زيباترين پديده جهان است.

ژاک، پابه پاي پدر، کودکي اش را با ولگردي در کوچه و خيابان مي گذراند و با کوله باري پر از تصوير و تجربه به استقبال نوجواني مي رود. در اين ميان، جنگ نيز شروع شده و ژاک را بيش از پيش درگير مي کند. درس هاي زندگي را از پدر، فقر و فلاکت و بالاخره از جنگ آموخته است و اکنون بدبيني به آينده آزارش مي دهد. نيک مي داند که در يک کشور جنگ زده و ويران، خستگي و نااميدي بر سر مردم و به خصوص جوانان سايه انداخته است. او که ذاتاً با تجزيه و تحليل و فلسفه بافي کنار نمي آيد، درمي يابد که در شرايط کنوني بيشتر بايد به حس کردن بپردازد تا فکر و خيال. آيا کليد خوشبختي همين است؟

سخن ها

کودکي اي که ژاک پره ور گذرانده، نفرت از مدرسه، ولگردي در ميان مردم، کشف معناي واقعي فلاکت و بدبختي، بدبيني به سياست، زندگي در بحبوحه جنگ و... مجموعه شعر «سخن ها» را به مجموعه اي تبديل کرده که تقريباً تمامي طرفداران شعر مدرن، همراه با مردم عامي، بارها و بارها آن را خوانده اند و از دوباره خواندن آن خسته نمي شوند. در سال 1946، که صداي «سخن ها» به گوش مي رسد، در کوتاه ترين زمان ممکن، خود را به خوانندگان تحميل مي کند، چرا که شاعر با زباني شعرهايش را سروده که هر کس از هر قشر و هر فرهنگ و زبان، مي تواند آن را به خوبي درک کند؛ چون تا به حال کسي اين گونه ننوشته است. او از بي عدالتي ها سخن مي گويد، از بينواهاي زجرکشيده که از زندگي شان هيچ نمي فهمند و از مسوول مستقيم اين بي عدالتي ها. در عصر سوررئاليست ها، پره ور با بازي زباني شعر مي گويد، از واقعيت هاي روزمره زندگي استفاده مي کند، اغراق مي کند، طعنه مي زند و از لابه لاي آن، به بيان تفکر خود مي پردازد. او در هر کدام از شعرهايش به تمسخر ديکتاتورها، مرفهين بي درد، سران نظام و ارتش و... پرداخته است. از مهم ترين شعرهاي اين مجموعه مي توان به «کوششي در توصيف شام سران در پاريس- فرانسه»، «خاطره هاي خانوادگي يا فرشته نگهبان»، «رويدادها»، «ترانه در خون» و... اشاره کرد.

دزد، ولگرد، لات، بي سر و پا،

اين ديگه چه سر و صداييه

دزد، ولگرد، لات، بي سر و پا،

صداي آدم خوباس

افتادن دنبال يه بچه...

زندون انداختن بچه م که مجوز نمي خواد

آدم خوبا همه اون جا جم شدن

اين چيه وسط سياهي شنا مي کنه

اين جرقه ها چي ان وسط سياهي

يه بچه داره مي زنه به چاک

دارن بهش شليک مي کنن...

منبع؛ کتاب «حقيقت ژاک پره ور» اثر ايو کورير، نشر گاليمار، سال 2002

پي نوشت؛

1- فيلمي ساخته مارسل کارنه (1996-1906) کارگردان فرانسوي که در سال 1939 به نمايش درآمد.

شاعرِ مردم
کودکي اي که ژاک پره ور گذرانده، نفرت از مدرسه، ولگردي در ميان مردم، کشف معناي واقعي فلاکت و بدبختي، بدبيني به سياست، زندگي در بحبوحه جنگ و... مجموعه شعر «سخن ها» را به مجموعه اي تبديل کرده که تقريباً تمامي طرفداران شعر مدرن، همراه با مردم عامي، بارها و بارها آن را خوانده اند و از دوباره خواندن آن خسته نمي شوند.

در سال 1946، که صداي «سخن ها» به گوش مي رسد، در کوتاه ترين زمان ممکن، خود را به خوانندگان تحميل مي کند، چرا که شاعر با زباني شعرهايش را سروده که هر کس از هر قشر و هر فرهنگ و زبان، مي تواند آن را به خوبي درک کند؛ چون تا به حال کسي اين گونه ننوشته است.
از رسانه هاي ادبي جهان چه خبر
سيلويا پلات؛ زن وانهاده*

سعيد کمالي دهقان

گاردين و کتابي از نقاشي هاي سيلويا پلات

به گزارش روزنامه انگليسي زبان «گاردين»، مجموعه اي از نقاشي ها و طرح هاي سيلويا پلات، که به تازگي از انبار منزل اين نويسنده و شاعر بنام امريکايي پيدا شده، اکتبر به مناسبت هفتاد و پنجمين سال تولدش در کتابي با عنوان «اشعار چشم، هنر بصري سيلويا پلات» منتشر خواهد شد. «کاتلين کورنرز» در اين کتاب همچنين مجموعه اي از نامه هاي سيلويا پلات را خطاب به والدينش که عمدتاً در هفت سالگي او نوشته شده منتشر خواهد کرد. او اين نامه ها را در سال 1996 در انبار خانوادگي خانواده پلات پيدا کرده است. نقاشي ها، طرح ها و پرتره هايي هم که سيلويا پلات هنگام تحصيل در کالج هنري اسميت در ماساچوست کشيده، همراه اين نامه ها منتشر خواهد شد. به گفته «کاتلين کورنرز» اين طرح ها در بيست سالگي پلات و زماني که بيشتر نيرويش را بر نويسندگي متمرکز کرده بوده، کشيده شده اند.

سيلويا پلات 27 اکتبر سال 1932 در ماساچوست امريکا به دنيا آمد. پدرش استاد زيست شناسي دانشگاه بوستون بود و از زنبورشناسان مطرح امريکا به حساب مي آمد. سيلويا پدرش را در هشت سالگي از دست داد و از همان سال ها بود که شعر گفتن را شروع کرد. اولين شعرش در همان هشت سالگي در «بوستون هرالد» و در بخش اشعار کودکان منتشر شد. سال دوم کالج بود که به عنوان سردبير ميهمان به مجله «مادموازل» دعوت شد و نزديک به يک ماه ساکن شهر نيويورک شد. در همان ايام و به خاطر افسردگي به خودکشي با قرص خواب اقدام کرد. جزئيات خودکشي اش بعد ها در کتاب «شيشه» که زندگينامه اي خودنوشت سيلويا پلات است، منتشر شده. او در سال 1955 تحصيل هنر در کالج اسميت را به پايان رساند و از دانشگاه کمبريج بورس تحصيلي گرفت و نويسندگي را با جديت تمام ادامه داد. در کمبريج با تد هيوز شاعر معروف انگليسي آشنا شد و در ژوئن سال 1956 با او ازدواج کرد. سيلويا پلات و تد هيوز به مدت دو سال در ايالات متحده زندگي کردند تا آنکه پلات باردار شد و به انگلستان برگشتند، اما سيلويا کودکش را سقط کرد. پلات اولين مجموعه شعرش را با تاثير از همين واقعه در فوريه 1961 منتشر کرد. هيوز و پلات پس از چندي و بر سر آشنايي تد هيوز با آشيا وويل از همديگر جدا شدند و از آن به بعد سيلويا پلات به همراه دو فرزندش در لندن به زندگي ادامه داد. سيلويا پلات 11 فوريه سال 1963 بر اثر خودکشي با گاز در آشپزخانه اش از دنيا رفت. طرفداران پلات با کنده کاري روي سنگ قبر سيلويا پلات و حک کردن نام «هيوز»، او را در افسردگي و مرگ سيلويا پلات مقصر مي دانند. آشيلا وويل، همان کسي که تد هيوز به خاطرش از سيلويا جدا شد، نيز در سال 1969 خودکشي کرد.

با اين همه، سيلويا پلات تا پايان عمر از تد هيوز طلاق نگرفت و به همين خاطر امتياز انتشار آثارش به دست تد هيوز افتاد. تد هيوز در نامه اي به روزنامه گاردين و در پاسخ به منتقدانش که او را به سهل انگاري در انتشار آثار سيلويا پلات و همچنين نابودي چندين اثر او متهم کرده بوده اند، نوشت که سيلويا خود خواهان اين بوده که تا پايان عمر از هيوز طلاق نگيرد. با وجود تمامي اين اتفاقات، آثار سيلويا پلات فروش خوبي کرده است و او از محبوب ترين شاعران و نويسندگان معاصر امريکا به حساب مي آيد. مجموعه اشعارش در سال 1982 جايزه شعر پوليتزر را برد و رمان «شيشه » که به فارسي هم ترجمه شده است (ترجمه گلي امامي، چاپ اول، انتشارات نيل)، از مهم ترين آثارش به حساب مي آيد. «شيشه» روايتي از جواني سيلويا پلات است که افسردگي ها و کشمکش هاي دختري جوان را نشان مي دهد. کتاب «کاتلين کورنرز» درباره نامه ها، نقاشي ها و طرح هاي سيلويا پلات 288 صفحه است و 26 اکتبر سال جاري انتشارات دانشگاه آکسفورد آن را منتشر کرد. اين کتاب 45 دلار قيمت دارد.

اميلي برونته؛ محبوب ترين نويسنده داستان هاي عاشقانه

در يک نظرسنجي در انگلستان، «اميلي برونته» به عنوان محبوب ترين نويسنده داستان هاي عاشقانه انتخاب شد و گوي رقابت را از نويسندگاني چون شکسپير و جين آستين و شارلوت برونته ربود. «بلندي هاي بادگير» اميلي برونته در اين نظرسنجي که بين دوهزار خواننده حرفه اي برگزار شده بود، در صدر بيست کتاب محبوب عاشقانه انگلستان قرار گرفت. «غرور و تعصب» جين آستين، «رومئو و ژوليت» ويليام شکسپير، «جين اير» شارلوت برونته و «برباد رفته» مارگارت ميچل به ترتيب در رده هاي پايين تر قرار گرفتند. در اين نظرسنجي، نام توماس هاردي در رده دهم، اسکات فيتزجرالد در رده سيزدهم، لئو تولستوي در رده شانزدهم و جورج اليوت در رده بيستم قرار گرفته است.

اميلي برونته، خالق کتاب به يادماندني «بلندي هاي بادگير»، در سال 1818 به دنيا آمد و سي سال عمر کرد. او خواهر شارلوت برونته و پنجمين بچه از شش فرزند خانواده برونته بود. وقتي هنوز کودک بوده، مادرش را از دست داد و همراه سه خواهر و يکي از برادرانش سرزميني خيالي خلق کرد؛ سرزميني که در آثار اميلي برونته تصوير شده است. اميلي در سال 1847 اولين و تنها رمانش را به نام «بلندي هاي بادگير» منتشر کرد؛ رماني که پس از گذشت مدت زمان اندکي تبديل به يکي از کلاسيک هاي ادبيات انگلستان شد. او در دسامبر سال 1848 و بر اثر بيماري سل از دنيا رفت.

لوموند و گفت وگو با ويراستار برجسته فرانسوي

ضميمه ادبي روزنامه فرانسوي «لوموند» چندوقتي است به جاي آنکه تنها سراغ نويسندگان مطرح دنيا برود، به ويراستارها و مترجم ها و ناشران مطرح سر مي زند و از آنها درباره کارهايشان مي پرسد. ضميمه ادبي لوموند اين هفته به سراغ «ژان ژاک پوور» رفته و از او درباره حرفه اش سوال کرده است. ژان پوور از ويراستار هاي بنام فرانسوي است که آثار مهمي از نويسندگان اين کشور را ويرايش کرده و از باتجربه هاي اين حرفه در فرانسه است. پوور آوريل سال 1926 به دنيا آمده و ادبيات فرانسه خوانده و از سال 1942 در فروشگاه انتشارات معروف «گاليمار» مشغول به کار شده است و از همان وقت با ويراستارها و ناشران و نويسندگان سرشناس فرانسوي آشنا شده است. «پوور» ويرايش را از سال 1945 شروع کرده و ويرايش آثار ژان پل سارتر، گوستاو فلوبر، ژرژ باتاي، آندره برتون، مجلد کامل آثار ويکتور هوگو و آثار بالزاک از مهم ترين کارهايش است.

ژان ژاک پوور مي گويد پدر روزنامه نگارش در سال 1941 او را به گاستون گاليمار معرفي کرده است و همين ماجرا نقطه عطفي در زندگي اش به حساب مي آيد. او در کتاب خاطراتش، که سال 2004 به نام «گذرگاه کتاب» منتشر شده، آشنايي با آثار لويي آراگون، ژرژ باتاي و مارکي دوساد را مديون ساليان کار کردنش در کتاب فروشي انتشارات «گاليمار» مي داند، با وجود آنکه حقوق کمي مي گرفته و زندگي معمولي اي داشته است.

روزي پوور به يکي از مقالات سارتر بر کتاب بيگانه آلبر کامو برخورد مي کند و به نظرش مي رسد که مقاله با تغييرات کمي مي تواند بار ديگر منتشر شود و بابت ويرايش مقاله به سارتر نامه اي مي نويسد و سارتر هم جواب مي دهد؛ «چه ايده جالبي، هر کاري مي خواهي بکن...» از همان زمان ژان ژاک پوور ويرايش را به طور جدي شروع مي کند تا امروز که آثار نويسندگان بزرگي را ويرايش کرده است. او هم اکنون مشغول نوشتن کتاب دوم خاطراتش است؛ خاطراتي که مربوط به سال هاي پس از 1968 است. او در مورد همين کتاب به لوموند گفته؛ «تا الان ششصد صفحه نوشته ام، با اين همه راضي ام نمي کند. درباره خيلي از آدم هاي زنده نوشته ام و به همين خاطر کار حساسي است و حسابي بايد مراقب باشم.»

لو فيگارو و ترجمه رمان جديد تي.سي. بويل به فرانسوي

روزنامه فرانسوي «لو فيگارو» به مناسبت ترجمه جديدترين رمان «تي.سي. بويل» نويسنده سرشناس امريکايي به زبان فرانسه در مقاله اي کتاب «حرف بزن، حرف بزن» را معرفي کرده است. اين کتاب که سال گذشته منتشر شده، به تازگي انتشارات معروف «گراسه» به فرانسه ترجمه و منتشر کرده. «حرف بزن، حرف بزن» يازدهمين رمان تي.سي. بويل است و داستان توطئه عليه زني ناشنوا است به نام «دانا هالتر» که در مدرسه ناشنوايان درس مي خواند. دزدها با سرقت کارت و مدارک شناسايي دانا هالتر از هويت او در سرقت و دزدي سوءاستفاده مي کنند و پليس به سراغ هالتر مي رود و هانا حالا بايد ثابت کند دانا هالتري که دزدي کرده او نبوده. اين رمان برخلاف ظاهر ساده اش داستان «هويت» است و هويت شخصيت ها مهم ترين موتيف اين رمان است.

تي.سي. بويل از نويسندگان بنام امريکايي است که تا به حال، علاوه بر يازده رمان، چندين مجموعه داستان منتشر کرده و نزديک به شصت داستان کوتاه در نشريات معتبر امريکايي از جمله نيويورکر و هارپرز نوشته است. او همچنين برنده جايزه بهترين رمان سال 1988 پن فاکنر شده و داستان هايش هر ساله در مجموعه بهترين داستان هاي امريکايي منتشر مي شود و شش مرتبه جايزه اï.هنري را از آن خود کرده است. نوشتن را از همان دوران دانشجويي شروع کرده و اولين رمانش را به نام «موسيقي آب» در سال 1982 به چاپ رسانده است. «موسيقي آب»، «آخر دنيا»، «شرق شرق است»، «جاده منتهي به ولويل»، «غشاي ذرت مکزيکي» و «حلقه داخلي» از مهم ترين رمان هايش به حساب مي آيد. او دکتراي ادبيات انگليسي دارد و هم اکنون ساکن کاليفرنيا است و در دانشگاه کاليفرنياي جنوبي تدريس مي کند.

* «وانهاده» نام رماني است از «سيمون دو بوار»

نقد/ گفت وگو با «غلامرضا بروسان» برنده جايزه شعر مطبوعات
و ما تماشايت مي کنيم تا شعر کامل شود

لادن نيکنام

هنر عرصه صداقت است با خالق آن و همچنين جايي است که در آن هنرمند مي تواند به اوج وحدت با مخاطب فکر کند و از اين ميان حکايت شعر چيز ديگري است. جايي است که همگان توقع دارند با روح عريان شاعر روبه رو شوند. سر فرو کنند در آن پس پشت ها و بتوانند همواره در هر خوانشي نکته اي ناب، لحظه اي بي مثال يا تجربه اي خاص داشته باشند. به زعم اين قلم هيچ انساني در طول تاريخ ادبي جهان دست سوي شعر دراز نمي کند براي گمراه شدن. براي گيج شدن همواره راه ها و امکان هاي گوناگوني يافت شده و مي شود و هيچ شاعري (قاعدتاً شاعران واقعي) به سمت شعر نمي رود تا خود را در آن به گونه اي پنهان کند که دست مخاطب اش به هيچ جا بند نباشد. تکنيک ها و آرايه هاي ادبي، فرمي و ساختاري در شعر گرد هم مي آيند تا جهان ذهني شاعر بهتر ديده شود و اينها ميسر نمي شود مگر در شرايطي که شاعر بتواند به آن الگوي ذهني اش که خاص خود اوست دست يابد. در سال هاي اخير از زبان بسياري از نويسندگان اين ملک شنيده ايم که صداي خاصي شنيده نمي شود. شعري که در آن شخصي ديده شود که نشان از وجود تجربه زيستي خاص شاعر باشد که با زبان خودش نوشته شود کمياب است. از سوي ديگر شاعران جوان هم سراغ هر نوع فرم ادبي رفته اند تا در آن حيطه طبع آزمايي کنند و خود را به اثبات برسانند. حاصل همان طور که مشاهده مي کنيد تيراژ فقير کتاب هاي شعر است، توقعات برآورده نشده از هر دو سو است و سردرگمي مخاطب علاقه مندي که شايد ديگر نه رغبتي دارد به ديدن قفسه هاي شعر کتابخانه ها و کتابفروشي ها و نه رمقي.

از اين رهگذر، دفتر شعر «غلامرضا بروسان» به نام «يک بسته سيگار در تبعيد» که ناشر آن مولف است و طرح روي جلد آن را «دوست» رقم زده است، (مشخصات کتاب در صفحه اول چنين نوشته شده است) عمده ترين خصيصه اش وجود همان صداقت و صميميت شاعر است. در اين دفتر بيشتر شعرها با زباني ساده اما پالوده سروده شده اند. شعرها غالباً بلند نبوده و در خدمت ذهني عمل مي کند که مي خواهد صادقانه از تجربه هاش بگويد. اين به معناي پيش پاافتادگي شعرها هرگز نيست. اتفاقاً در اين دفتر شما با شاعري آشنا مي شويد که دغدغه هاي هستي شناسانه دارد. شما وقتي مي خوانيد؛ «چون بياباني/ دور افتادم از خودم/ و پوسيدم/ چون پايه هاي پلي/ در آب» با اوج تنهايي انسان معاصر به شکلي ديالکتيک آشنا مي شويد. در همين شعر همچنين مي توانيد نظاره گر تضاد زيبايي که ميان بيابان و آب وجود دارد به شکلي که دلالت معنايي زيبايي را القا مي کند، باشيد. حسن شعرهاي «بروسان» در اين است که شاعر مي داند بايد گليم اش را تا کجا پهن کند. او به نيکي دريافته است که پيچيده کردن زبان شعر و بازي هاي زباني در خدمت متن عمل نمي کنند. شفافيت در لحن اين شعرها که با دغدغه هاي مرگ، تنهايي و عشق سروده شده اند عمده ترين شاخصه آنهاست. همچنين شاعر توانسته است ميان امور عيني و ذهني اش بالانس خوبي برقرار کند. فضاي شعرها نه چندان انتزاعي است که شما را به جايي نامعلوم پرتاب کند، نه چنان از قواعد استدلالي محض تبعيت مي کند. «غلامرضا بروسان» در ارتباط با صداقت در شعر مي گويد؛ «به نظرم شاعر بايد روايتگر درون خود باشد. اگر شاعر با خود و پيرامونش صادق باشد به همان نسبت روايتگر صادقانه روزمره خويش است. معمولاً شاعران در ابتداي راه به فضاي انتزاعي و دور از ذهن دست مي زنند. به تشبيهات متعدد، فضاهاي ذهني، بازي هاي زباني و چيزهايي از اين دست و فکر مي کنند اتفاق هاي شاعرانه بايد در جايي بيرون از زندگي روزمره بيفتد. در صورتي که هنر هر چقدر به زندگي و واقعيات آن نزديک تر شود، زميني تر و پذيرفتني تر است.»

وقتي دفتر شعر «يک بسته سيگار در تبعيد» را مي خوانيد، و نه يک بار که چند بار، به لحظه هايي برمي خوريد که در ابتدا مي توانند آنقدر عادي به نظر برسند که ديده نشوند ولي وقتي تصويرها و سطرهاي متنوعي از شعرهاي مختلف در کنار هم بعد خوانش هاي متوالي چيده مي شود، مي توانيد از خود بپرسيد چرا چنين حالتي دست داده است. مثلاً در يکي از بهترين شعرهاي اين دفتر به نام «شاعر» که به «رضا ضيايي» تقديم شده است، شاعر در متني که پيش از شروع شعر نوشته است اشاراتي دارد به مرگ و جاودانگي در قالب تصويرهايي زيبا. اين تصاوير با زباني که به زبان گفتار پهلو مي زند نوشته شده اند و گويي قرار است که پيش زمينه ذهني مناسبي براي ورود به متن اصلي را فراهم کنند. اما وقتي شعر را تا آخر مي خوانيد به استقلال متن مولف که پيش از آغاز شدن شعر نوشته شده است، پي مي بريد. اين دو تکه يعني پيش متن و متن اصلي در کنار هم به تکميل فضايي واحد کمک مي کنند. در اين شعر، شاعر با بهره مندي از تشبيهات تاثيرگذار از حسي انساني مي گويد که بالقوه هاي درخوري دارد براي تکثر. «تو»ي مورد خطاب شاعر مي تواند هر «تو»يي باشد و سطرهاي عمودي اين شعر با فضاهاي سپيد مناسبي که در ميانشان حاصل شده است به سهيم شدن مخاطب کمک مي کنند. اوج اين بداعت تصاوير در بند سوم شعر تحقق پيدا مي کند وقتي مي خوانيد؛ «تو نيستي/ و هنوز مورچه ها/ شيار گندم را دوست دارند/ و چراغ هواپيما/ در شب ديده مي شود/ عزيزم/ هيچ قطاري وقتي گنجشکي را زير مي گيرد/ از ريل خارج نمي شود./ و من/ گوزني که مي خواست/ با شاخ هايش قطاري را نگه دارد.» در اين بند در سطح اوليه خوانش حاصله از متن شما به پديده هاي عيني و قابل دسترس هر روزه برخورد مي کنيد. مورچه و گندم و هواپيما و قطار هرچند عيني اند اما دوبه دو مشابهت هاي متجانسي دارند. همين که شاعر توانسته ميان گندم و هواپيما، مورچه و قطار ارتباط بيافريند کم چيزي نبوده است؛ ارتباطي که با تکيه بر احساسات ملموس و عيني فضايي به شدت انتزاعي را مي آفريند. اين همان بالانس عينيات و ذهنيات شعري است که از آن سخن رفت. شاعر در اين شعر توانسته است به خوبي «من» ذهني اش را پشت سطر هاي خطابي پنهان کند. اين «من» هرگز احساساتي و رمانتيک نمي شود بلکه گستره اي از حسيات خود را در معرض نمايش مي گذارد. اساساً قاطبه شعرهاي «بروسان» از زبان اين «من» اجرا مي شوند. «من» تکرارشونده اي که گويي در سوداي آفرينش پاسخي است براي مسائل جهان شناسانه اش. اين «من» به شکل هاي گونه گوني درمي آيد تا بتواند هم زمينه صداقت، صراحت و صميميت بيشتر را فراهم کند و هم قدرت انعطاف پذيري ذهني شاعر را نشان دهد. بروسان در اين باب مي گويد؛ «در اين مجموعه اين ويژگي مي تواند يکي از شاخصه هاي شعر من باشد و طبيعي است که در شعر اين من مي تواند بار بيشتري را به دوش بکشد. فراگير شود. دوم شخص و سوم شخص را هم دربربگيرد. به همين دليل اگر خوب و به موقع و متناسب با فضاي شعر عمل کرده باشد، مي تواند همذات پنداري بيشتري با خواننده ايجاد کند. معمولاً در هر شعري که مي خوانيم خود هميشگي شاعر اکثراً حضور دارد. از تو گفتن، ستايش و نکوهش را سبب مي شود. فکر مي کنم «تو» يک حجاب دارد. من صميمي تر است. البته در مجموعه بعدي ام خواسته ام کمرنگ تر شود.» هرچند که به زعم نگارنده اين «من» به خودي خود نمي تواند عيبي براي دفتر شعري تلقي شود و همواره بر اين اعتقادم که هر شاعري در شکل هاي ديگر ضميري مي تواند بهتر و بيشتر به نقص هاي اجرايي و دريافتي شعرش واقف شود.

وقتي «من» غايب شود، امکان ظهور و آفرينش صداهاي ديگر هستي فراهم آمده و شاعر مي تواند حتي به نوعي از روايت در شعرش نزديک شود. در اين حالت شعر عرصه احساسات يک نفر در قبال جهان نيست بلکه فرصتي است که جهان در شعر حاضر شود. تکه هايي رنگارنگ هرکدام با صداي خود، در متني دموکراتيک گرد هم مي آيند تا مخاطب را به ضيافتي از توصيفات، تصاوير، استعاره ها، کنايه ها و... دعوت کنند. در چنين متن هايي طبيعي است که خواننده حضوري تعيين کننده در کنار شاعر پيدا مي کند و به قول نورمن هالند خواننده در مواجهه با متن بي اختيار شروع به تخيل مي کند. اين امکان طبيعتاً در شعر بهتر ميسر است. مخاطب در جست وجوي ناخودآگاه متن مي رود. هرچند که در چنين حالتي ميان هويت مخاطب و ادراکي که از متن دارد ارتباطي موجود است ولي متن مي تواند عاملي شود تا خواننده به شناخت بهتري از خودش برسد. اين امکان ها در حال حاضر در شعر «بروسان» به کمال تعين نيافته است ولي بارقه هايي از وجود چنين رويکردي موجود است. به عنوان مثال بروسان در شعر «تنهايي» در نهايت ايجاز به مفهومي انساني اشاره اي ظريف دارد که به تکانه هاي حسي جدي مخاطب را وامي دارد وقتي مي خواند؛ «تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است/ تنهايي در قطار/ هزار نفر.» به نقد کشيدن يا درگير شدن جدي مخاطب با متن حاصل خوانش چند باره اين شعر است. او در اين شعر کوتاه سعي مي کند ضمن فاصله گرفتن از آن «من» مورد اشاره به خوبي به ذهن ما نزديک شود. به اذهان تنهايي قرني که حاصل جلو رفتن در آن برجسته تر شدن فرديت انسان هاست. در اين شعر، شاعر به اين فرديت نه ارزش مثبتي مي دهد نه باري منفي. فقط بر شدت آن تکيه مي کند و اتوبوس و قطار هرکدام شان مي توانند استعاره هايي باشند از گوشه هاي جهان. از اين نوع شعر ها به خصوص در پايان دفتر فراوان ترند. اين شعر هاي کوتاه به شدت تحت تاثير دفتر «پرسش ها» از پابلو نرودا است. سوالات يا تکه هايي فيلسوفانه که شاعرانه پرداخت شده اند. از اين منظر مي توان شعر «بروسان» را به طريقي تاثير گرفته از نرودا دانست که مي خواست به هر پديده عيني دور و برش شاعرانه نگاه کرده و در هر چيزي شعري پيدا کند. خود شاعر در اين ارتباط مي گويد؛ «اگر منظورتان همان شکل ظاهري شعرهاست که ديگر شاعران هم شعر کوتاه کار کرده اند يا مرتکب شده اند اما اگر حال و هوا و فضاي شاعرانه است، که با حرفتان موافق نيستم.

به نظر من کار پرسش هاي نرودا کار جدي نيست. نمي گويم کارهاي نرودا جدي نيست ولي اين کار به گمان من از کارهاي جدي اش در جاي پايين تري مي ايستد. ولي بله، شايد کارهاي کوتاهم تحت تاثير ناظم حکمت يا فروغ يا نرودا باشد.»

از ديگر امکان هايي که شاعر براي تشخص بخشي به شعرش مي توانست از آنها بهره بگيرد ساخت بيشتر فضاهاي بيروني يا جغرافياي بيروني در شعرهاش است. در اين دفتر مثلاً در شعر «گفتي بيا» سطري هست که بي ترديد پس از خوانش اوليه با مخاطب تا مدت ها مي ماند وقتي مي خواند؛ «سنگينم / انگار زناني آبستن / در دلم زعفران پاک مي کنند.» چنين تصوير يا توصيفي که اشاره به جغرافيايي قابل لمس از ايران دارد در شعرها اگر بيشتر مي شدند حتماً به موفقيت صددرصدي شاعر مي انجاميد. فراموش نکنيد که تقريباً تمام شاعران جهان از شرايط زيستي خود در شعر ارجاعاتي عيني يا ضمني مي دهند که به معرفي خاستگاه ذهني شان بهره بسيار مي رساند. شاعر اروپايي هميشه نشاني از تاريخ و محل زندگي خود، عادت ها، آيين ها و سنن را در شعرش بازتاب مي دهد و ايضاً شاعر عرب يا ترک يا امريکايي. در شعرهاي «بروسان» هرچند که بسامد اين رويداد بالا نيست ولي تک تصويرهايي موجودند که مي توانستند بيشتر شوند و شاعر بر آنها تکيه بيشتر مي کرد. بروسان در اين باره معتقد است؛

«البته من نشانه هايي از سرزمين خود را در شعر ارائه داده ام. مثلاً همان زعفران پاک کردن زنان خراساني يا توصيف روستاي ارتکند که نزديک مشهد است. يا حتي وقتي از بلخ مي گويم که از خراسان قديم دارم حرف مي زنم. اما ديدگاه من بومي نيست. اين را قبول دارم. جغرافياي مکاني که در آن به سر مي برم بومي نيست.»

البته بومي بودن به گمانم به طور طبيعي نه تنها عيبي براي کار شاعري نيست بلکه اتفاقاً تمرکز بيشتر بر جغرافياي زيستي به جهاني شدن شعر مدد مي رساند. چراکه اتفاقاً مخاطبان شعر بيشتر به دنبال پيدا کردن ردي از دنيايي متشخص اند. دنيايي که در آن شاعر به توصيف جزئياتي ريز و ماندگار مشغول است. اين جزئيات به شعر اتفاقاً طراوتي مي دهند که اسباب بداعت ارائه بيشتر را براي شاعر ممکن مي کنند. هيچ پديده هنري در جهان امروز پذيرفتني نيست مگر با اتکا بر دستاوردهايي که ريشه در هويت ملتي که شاعر در آن زيسته است، داشته باشد. اين دستاوردها حتماً که بايد ريشه در ذهن شاعر و اعتقاد عاشقانه او به خاستگاه اش داشته باشد. اين رويکرد اگر نيک در آن نگاه کنيد در چفت و بست محکمي است با همان بحث نخستي که در ارتباط با صداقت و صميميت شاعر در شعرش داشتيم. کدام انسان صادق با خودي مي تواند نسبت به شرايط زيستي اش بي تفاوت باشد؟ آيا براي رسيدن به جهان خارج از خود نبايد از جهان دروني خود عبور کنيم؟ مگر مي توان رد پاي تجربه شخصي را در امر هنري يا شعر که نمونه متعالي اش است، در نظر نگرفت؟ آيا فيلتر ذهني تجارب شاعر در جايي که در آن باليده در شعرش نبايد و نمي بايست ديده شود؟

شايد در چنين احوالاتي است که امر شخصي مي تواند به امر عمومي تبديل شود. هرچه شاعري بر هويت خود بيشتر پافشاري کند بر ملموس تر شدن اجراي شعري اش و ظرفيت هاي جهاني شدن متنش کوشيده است. اما چگونه مي توان هم وامدار آن نسل هاي پيشين شعر در ايران باقي ماند و هم پنجره اي گشود سمت فرضاً مخاطبي در قاره اي ديگر؟ بي شک اين مهم به دست نمي آيد الا به روزگاران و سعي بسيار. اين همان فرآيند پيچيده اي است که در شعرهاي بروسان گيرم نه به شکل متکامل خود ولي تا حد قابل قبولي فراهم شده است. مثلاً در شعر «بلخ» شاعر ضمن تکيه بر جهان ذهني خود ارجاعاتي مي دهد به دنياي خارج از خود. لحن اين شعر به لحاظ زباني بي شباهت نيست به شعر ترجمه و فضاي آن هم به گونه اي تحت تاثير آن نوع شعر است و حتي برداشت سطري از اکتاويو پاز را در همان ابتدا دارد ولي وقتي در پايان شعر رويايي مي گويد که قمر را با صداي دلکش مي خواند شعر را برمي گرداند به همان دنياي آشناي خودش. به اين شکل ميان دو جهان که گويي در ارتباطي منطقي با هم نيستند، شاعر توانسته ارتباط برقرار کند. در اين شعر، شما با فضاهايي متنوع برخورد مي کنيد که انگار حاصل برخورد دو يا چند جريان موازي در ذهن بروسان است. خود شاعر در اين باره مي گويد؛ «توضيح زيادي نمي توانم بدهم. هم شيفته زبان مادري ام هستم، هم احساس مي کنم شعر معاصر جهان به خصوص اروپا يک جورهايي بي تعلق تر نسبت به هر سرزميني است. هر چيزي آنها را درگير نمي کند. براي آنها همه چيز جهاني تر است. شعر من دقيقاً متاثر از اين دو نوع نگاه است.» چنين نگاهي به نظر مي رسد هرچه در ذهن بروسان به کمال بيشتر برسد، به برقراري ارتباط خواننده با متن منتج مي شود. البته خواننده اي که هم در ناخودآگاه جمعي اش ريشه هاي زبان فارسي جاي دارد و هم با شعر جهان و تحولات آن آشنا است. (ناگفته نماند که شعر اصيل با اجرا و ارائه اي درست مي تواند حتي غريب ترين مخاطبان را هم با اين جهان آشتي دهد.)

دفتر «يک بسته سيگار در تبعيد» سروده «غلامرضا بروسان» در پنهاني ترين لايه هاي خود خبر از شاعري مي دهد که جاه طلبانه رو کرده است سمت افقي جديد. شعرها صميمي و ساده، با سويه هايي از متن شعر ترجمه و زبان شعر گفتار، به طبيعت بي قرار و آشناي شاعري اشاره مي کنند که مي خواهد به قول خودش عريان باشد، چرا که فکر مي کند؛ «هرچه عريان تر باشي به آب نزديک تري.»

همه چيز براي فروش*
کاوه ميرعباسي

هاوارد هيوز ميلياردر افسانه اي امريکايي که چند سال پيش مارتين اسکورسيزي فيلمش کرد (يعني از زندگي اش فيلم ساخت) وسيله اي شد براي آنکه يک جوجه نويسنده کلاش و سوپر زبل يک عده آدم کله گنده را فيلم کند (منظورم اين نيست که از زندگي شان فيلم ساخت بلکه مي خواهم بگويم گذاشت شان سر کار؛ البته کلي هم پول به جيب زد). ماجرا اين طور رخ داد؛ ايروينگ کليفورد سال 1930 در نيويورک به دنيا آمد، در دانشگاه کارنل ادبيات خواند، مدتي با بيت نيک ها دمخور بود و کولي وار زندگي کرد، اما بعد از اينکه زن گرفت ظاهراً سر به راه شد. همسرش اديت مو طلايي بود و ملوس و مهربان. با هم خيلي تفاهم داشتند و توافق کردند مدتي در جزيره مديترانه اي «ايبيزا» بمانند تا ايروينگ اولين کتابش را بنويسد. ناشر نيويورکي اش انتشارات معتبر «مک گراهيل» بود که مديرانش آينده ادبي درخشاني براي اين نوقلم پيش بيني مي کردند و مدام با تشويق هايشان به او دلگرمي مي بخشيدند. البته گمانه زني هايشان به شکلي که اصلاً حدس اش را نمي زدند تحقق يافت اما نه با اولين اثرش که فقط موفقيتي نسبي کسب کرد.

بلندپروازي ايروينگ کليفورد با موفقيت هاي نيم بند ارضا نمي شد. او در فکر اين بود کتابي بنويسد که بازار «پرفروش ها» را بترکاند و يکدفعه ياد هاوارد هيوز افتاد. اين ثروتمند مردم گريز و مرموز که مي گفتند مريض احوال و معتاد و نيمه مجنون است، از سال ها قبل به انزوايي خودخواسته تن داده بود و در هيچ محفلي آفتابي نمي شد. به همين علت ميليون ها آدم فضول مشتاق بودند شرح حالش را بدانند؛ به خصوص آنکه سايه اي اسرارآميز بر زندگي جنجالي گذشته اش سنگيني مي کرد. ايروينگ با خود گفت «اگه هيوز قبول کنه من زندگينامه شخصي اش را بنويسم، زده ام وسط خال و حسابي آباد مي شم، اما همچي چيزي محاله،» يکدفعه نقشه اي جسورانه در ذهنش جرقه زد؛ «فرض کنيم ميلياردر مرموز به اين کار رضايت داده، بعدش چي؟»

اگر کليفورد در نويسندگي ميان مايه بود، عوضش در جعل سند و تقليد خط همه کس (حتي آدم هاي بيسواد) استعدادش حرف نداشت. در کلک بازي و چاخان پردازي هم ابداً کم نمي آورد.

ايروينگ فوراً با مديران انتشارات مک گراهيل تماس گرفت و مژده داد که توانسته موافقت هاوارد هيوز را براي نگارش زندگينامه شخصي اش جلب کند (البته براي متقاعد کردن شان دروغ هايي سنجيده و منطقي و باورپذير به هم بافت وگرنه آنها هم هالو نبودند و آسان خام نمي شدند) و اگر آنها بخواهند مي توانند ناشر کتابي باشند که مثل توپ صدا خواهد کرد و رکوردهاي فروش را خواهد شکست. انتشارات مک گراهيل ذوق زده اعلام آمادگي کرد و همه شرايط را هم پذيرفت. قرار شد يک و نيم ميليون دلار به هيوز بپردازند تا او شرح کامل زندگي اش را روي نوار ضبط کند و کم کم در اختيار ايروينگ بگذارد تا او متن اتوبيوگرافي را بنويسد. مبلغ مورد توافق در چند نوبت به حسابي در زوريخ به نام اچ.آر.هيوز واريز مي شد. جناب ميلياردر بدقلق شديداً تاکيد کرده بود قضيه نگارش زندگينامه کاملاً مخفي بماند و کسي جز کليفورد با او تماس نگيرد. پرواضح است نويسنده ناقلا هم پول قلمبه اي بابت پيش پرداخت به جيب زد.

هيوز روحش هم از اين قضايا خبر نداشت و نمي دانست چه آشي به اسمش بار گذاشته اند. ايروينگ فوراً رفت سراغ زنش و از او پرسيد «شنيدي ميگن مرد بايد که در کشاکش دهر چرخ زيرين آسيا باشد؟» اديت خانم جواب داد «آره، چطور مگه؟» جناب نويسنده گفت «خب، پس بلند شو برو زوريخ و با اين گذرنامه جعلي به اسم اچ .آر.هيوز يک حساب بانکي واسه خودت باز کن.» همسرش گفت «باشه» و طبق خواسته شوهرش عمل کرد.

آرتيست بازي شروع شد. ايروينگ مدتي بر اوضاع مسلط بود و با استفاده از خاطرجمعي مديران انتشارات توانست حسابي پول پارو کند. چند دفعه در موقعيت هاي بحراني قرار گرفت ولي هر بار با زرنگي قضيه را ماست مالي کرد و همچنان مورد اعتماد باقي ماند و کماکان مبالغ کلان به حساب کذايي بانک زوريخ واريز و به جيب او سرازير شدند. اما به قول ضرب المثل قديمي، بعد از چند بار جستن، بالاخره ملخک کف دست گرفتار شد. در يک کلام، موضوع به بيرون درز کرد و به گوش شخص هيوز هم رسيد. او فوراً رابرت دالن پلوکين، کارآگاه خصوصي زبده اي را که «شرلوک هولمز عصر جت» لقب گرفته بود، به استخدام درآورد تا دست شيادان را رو کند و جلوي آبروريزي را بگيرد. پلوکين که الکي صاحب اسم و رسم نشده بود، با چند شگرد زيرکانه فهميد که اچ .آر.هيوز کسي نيست جز عيال کليفورد. ايروينگ که خيلي نامرد بود خواست همه کاسه کوزه ها را سر اديت بيچاره بشکند و همچنان مدعي شد که با هاوارد هيوز به توافق رسيده و اين وسط همسرش خواسته، بدون اطلاع او، پول ميلياردر معروف را بالا بکشد. رد ادعايش مشکل بود چون مو لاي درز خط و امضاي جعلي ثروتمند مردم گريز نمي رفت. اما شرلوک هولمز مدرن او را هم پشت ميله ها فرستاد زيرا با ارائه شهادت خانمي خواننده آشکار ساخت که نويسنده دغلباز در زماني که ظاهراً با هيوز سرگرم گفت وگو بوده، در واقع از فضايل آن عليا مخدره هنرمند کسب فيض مي کرده. ايروينگ کليفورد اسمش سر زبان ها افتاد، «کلاش قرن» لقب گرفت و به سي ماه زندان و جبران خسارات مک گراهيل محکوم شد. براي اديت فقط 17 ماه حبس بريدند. جفت شان زودتر از موعد آزاد شدند ولي ديگر به زندگي مشترک شان ادامه ندادند. لابد هيچ کدام حاضر نبودند همسر آدمي سابقه دار باشند. يکي از خصوصيت هاي جامعه امريکايي اين است که آنجا همه چيز را مي شود فروخت، حتي بدنامي را. اين همان کاري بود که ايروينگ کليفورد کرد. ميليون ها آدم فضول مشتاق بودند شرح حال «کلاش قرن» را بخوانند. نويسنده فرصت طلب هم زندگينامه شخصي اش را نوشت که چند ماه متوالي در صدر کتاب هاي پرفروش جاي گرفت. او بدهي اش را تمام و کمال به ناشر سابقش پرداخت و با مابقي ثروتش ظاهراً عاقبت به خير شد.

*نام مطلب برگرفته از عنوان فيلمي به کارگرداني آندره وايدا است.
عناوين اين صفحه
مي خوام بزنم به چاک
شاعرِ مردم
سيلويا پلات؛ زن وانهاده*
و ما تماشايت مي کنيم تا شعر کامل شود
همه چيز براي فروش*

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام