پنج شنبه، 1 شهريور 1386 - شماره 1474
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: داستان
خوش خيال بداقبال
دو ديدگاه درباره مصيبتي به نام حصار امنيتي

عطاءالله مهاجراني

داستاني را که مي خوانيد ادامه رمان «المتشائل» نوشته اميل حبيبي نويسنده معروف فلسطيني است که به صورت دنباله دار هر هفته در ويژه نامه چاپ خواهد شد.

---

از عطر خوش شبانه دهکده بيدار شدم. ديدم بر روي دوشک پشمي پاکيزه اي خوابيده ام. به خيالم رسيد که انگار بر سينه مادرم؛ در خانه قديمي مان خفته ام. بوي غذا؛ قرابه هاي بزرگ زيتون و بوي گل تنور به مشامم مي رسيد. آواي نجواهاي خاموش، صداي بلند نفس زدن کودکان و خيال زنان سحرخيز روستايي، که طبق برنج زعفراني با گوشت مرغ مي آوردند؛ ميز چوبي پايه کوتاهي در ميانه خانه اي قديمي بود. فرياد زدم؛ هاي مادر،

صداي زناني را شنيدم که به يعاد مي گفتند پدرت بيدار شده است. دور و برم را نگاه کردم، اثري از پدرش نديدم.

«من کجا هستم؟»

يعاد اشاره کرد، زنان به بيرون اتاق رفتند، خداوند را شکر مي کردند، که من سالمم. صداي زنان را شنيدم که به يعاد مي گفتند، شتاب کن تا غذا سرد نشود.

يعاد به کنار بسترم آمد و گفت؛ «تو را به کرامت برادرم سوگند، راز مرا نگاه دار،»

گفتم تا مرگ رازدار او باقي مي مانم.

به من گفت که ما در دهکده «سلکه» در دشت هستيم. اين نام روي نقشه پيدا نمي شود. نه اين که اين نام از صحنه وجود حذف شده است. نه، براي اينکه چنين نامي وجود ندارد. اين نام سليک را امٌ سليک پسر سلکه کسي که؛

در «نجوه به دنبال پناهگاهي بود،

تا از مرگ بگريزد، اما هلاک شد.

مرگ و مصائب سرانجام،

گريبان جوان را در کمي نگاه مي گيرد.»

نکته غريبي بود، راز اين دهکده از دونفر فراتر رفته بود، اما بيست سالي مي شد که کسي از اين دهکده خبري نداشت. جواني مثل سليک بن سلکه، در سرزمين نجوه نمي گشت، تا کشته شود. بلکه باقي ماند، پير شد و کشته شد. من درباره اين راز وقتش که برسد، در جاي خودش سخن خواهم گفت.

اما راز يعاد که سوگندم داده بود تا از آن راز نگهداري کنم، اين بود که پيش روي مهماندارمان، ادعا کرده بود که من پدرش هستم. گفتم؛ گفته اند، چه بسا برادري که مادرت او را نزاده است و من مي گويم؛ چه بسا پدري که مادرت با او ازدواج نکرده است.

گفت؛ خداوند مادرم را بيامرزد؛ من در چه فکري هستم و تو در چه فکري هستي.

کي تو را همراه من آورد؟ چه وقت؟ راننده کجاست؟

گفت؛ وقتي ما از اتومبيل به بيرون پرتاب شديم، خدايي بود که سرعت اتومبيل کم بود. من بيهوش شده بودم، آسيبي نديدم؛ اما يعاد؛ «خيلي از شما ممنونم، پدر،» او را در ميان بازوانم گرفته بودم، روي سينه ام افتاد، آزاري به او نرسيد. همان وقت زنان و مردان دهکده سلکه به طرف مان دويدند، آنها توي کيبوتس کار مي کردند. نزديک محلي بود که افتاده بوديم، مهماندار ما ابومحمود سردسته آنان بود. ما را با لطف تمام به دهکده شان، به خانه اش آورد. خودش هم همراهمان آمد. من بيهوش شده بودم. گذاشتند استراحت بکنم تا به هوش بيايم. اما راننده اتومبيل، که مالک اتومبيل بود؛ دوست نزديکش بود، او ناگزير بود که به نابلس برگردد. ناچار بود به اسرائيل بازگردد و شب را در آنجا بخوابد. وقتي از ما جدا شد، خيلي اندوهگين بود. مي گفت به خاطر بي توجهي او اين حادثه پيش آمد. اگر در اتومبيل را محکم بسته بود؛ اتفاقي نمي افتاد.

از ترس اين که مبادا اتفاق ديگري بيفتد، دهانم را قفل کرده بودم. يعاد دوست داشت پيش من بماند، تا به هوش بيايم، تا بتواند برادرش سعيد را پيدا کند. او به همين خاطر از بيروت آمده بود تا به زندان شطه برود.

«درباره زنداني زنده چي؟- مقصودم خودم بودم- نمي خواهي پيش او بروي؟»

گفت؛ «الان پدر، وقت شام خوردن است. بلند شو و از اين مردمي که به ما لطف کردند، سپاسگزاري کن.»

اهل خانه به پيشوازمان آمدند. خوشامد گفتند. گمان مي کردند ما از کشورهاي عربي آمده ايم. خيلي ما را تحويل گرفتند. هر کلمه اي که بر زبان مي آورديم با همه وجود به آن گوش جان مي سپردند. انگار گوهر قيمتي به چنگشان افتاده است. يعاد به پرسش هاي آنان پاسخ مي گفت. من تنها به سلام و عليک و نشست و برخاست و احترام اکتفا مي کردم و مي گفتم؛ يا حي الله، نگران بودم که حرفي بزنم که نبايست.

يعاد در ميان مردان خودش يک پا مرد بود. زيبايي اش جواني او بود و جواني اش زيبايي اش. او خوب مي دانست که چگونه با مردان سخن بگويد. من سراپا چشم شده بودم، او را نگاه مي کردم. مردان، خداوند را سپاس مي گفتند که يعاد را براي من حفظ کرده، من هم دعا مي کردم و از خدا مي خواستم که راز ما را در پرده نگاه دارد.

گفتند ماجراي ما را از اهل دهکده پنهان نگاه مي دارند تا سخن چينان بويي نبرند، که ورود ما غيرقانوني بوده است.

ابو محمود که صاحب خانه بود، گفت دهکده در سال پيش به مدت هفت روز در حصار امنيتي بود، دنبال نفوذي ها مي گشتند. وقتي هيچ نشاني پيدا نکردند، چهارده نفر از مردان دهکده را به زندان انداختند، محاصره را برداشتند.

«چرا محاصره کردند؟»

گفت؛ «پليس دهکده را محاصره کرد، تمام راه هاي ورود و خروج را بست و منع آمد و شد برقرار کرد. اتومبيل هاي زرهي شان توي کوچه هاي دهکده پخش شدند. سگ هاي پليس هم به دنبال شان روان بودند. وارد خانه ها مي شدند. بچه ها وحشت کرده بودند. قرابه هاي زيتون را روي کيسه هاي آرد خالي مي کردند، نگران بودند که مبادا نفوذي ها توي قرابه ها و کيسه ها رفته باشند. اگر در ظلمت شب صداي فريادي مي شنيديم؛ در دل شب به سمت صدا مي رفتيم.

شب دهکده شب بسيار تاريکي است. پليس ها از اين تاريکي عليه ما استفاده مي کنند، ما هم به نفع خودمان استفاده مي کنيم. اگر اهل خانه مي گفتند که پليس ها کسي را دستگير کرده اند، ما مي گفتيم که او را رها مي کنيم. در زير سايه تاريکي شب حلقه محاصره را مي شکستيم؛ تا راه نجاتي فراهم شود يا به دنبال روزي مان برويم. يعاد گفت؛ «هيچ پناهي نداشتيد؟»

گفت؛ «به جز کمونيست ها و اهالي کيبوتس کس ديگري نبود.» به نظر مي رسد که روستايي ها، هر کسي را که از کشورهاي عربي مي آمد، خيال مي کردند کمونيست است، يا با کسي نسبتي دارد. کاملاً با روي باز و سينه گشاده فرد را تحويل مي گرفتند. در دلم خنديدم و گفتم؛ يا حي الله،

ابومحمود گفت؛ «کمونيست ها نمايندگان شان را تشويق کردند تا حصار امنيتي را ناديده بگيرند، وارد منطقه بشوند و مردم را به پايداري دعوت کنند. از کم و کيف ماجرا با خبر شوند و در کنيسه دادخواهي کنند. کنيسه مثل مجلس شما مي ماند.»

(توي دلم خنديدم و گفتم؛ يا حي الله،)

وزبر هم چاره اي جز پاسخگويي ندارد. فرياد مصيبت ما ديواره سکوت را مي شکند. در ناصره و تل آويو راهپيمايي برگزار مي کنند و شعار مي دهند. محاصره را بشکنيد، محاصره را بشکنيد، امروز پايين و فردا صبح بالا،1 توي روزنامه هاشان درباره محاصره امنيتي ما مطلب مي نويسند. به ما مي گويند روزنامه هاي آزادي خواهان در سراسر جهان درباره محاصره ما از آنها نقل قول مي کنند. محاصره ما وجدان بشريت را که صهيونيسم مي خواهد آن را در حصار بي خبري بگذارد، بيدار مي کند. اگر کمونيست ها نبودند، شما در روزنامه هاي کشورهاي عربي - که هنوز در محاصره صهيونيست ها نيستند.

- از وضعيت ما باخبر مي شديد؟

يعاد که چشم هايش از خشم مي درخشيد، گفت؛ «روزنامه هاي عربي که ما را در محاصره پيروزي قرار داده اند، مثل همان هاله نوري که دور سر قديس هاست، ديگر جايي براي صحبت درباره محاصره شما باقي نمانده است. آنها ما را با ماجراي پيروزي ها آن چنان مشغول کرده اند که نيازي نيست حلقه محاصره را بشکنند، کارها کاملاً درهم و برهم شده است. انگار فرقي بين اين حلقه محاصره و حلقه گل قبرستان وجود ندارد.»

«صهيونيست ها که دنيا را سر انگشتشان مي چرخانند.»

يعاد مثل رعد غريد و گفت؛ «آقايان قضيه ساده است. هر کس ديدگاه خودش را دارد. شما در مورد آن چه برايتان پيش آمده، مي گوييد مصيبت است؛ ما محاصره را عين زندگي مان مي دانيم. شما مي گوييد؛ از گهواره تا گور، ما مي گوييم؛ از محاصره تا محاصره. شما از مردمي که زندگي شان با محاصره و تفتيش آميخته شده، سگ هاي پليس رد شان را در همه جا دنبال مي کنند، انتظار داريد به مصيبت شما توجه کنند، مصيبتي که همه امت ما از خليج تا اقيانوس گرفتارش هستند، نتوانستم زبانم را نگاه دارم، گفتم؛ «اگر کسي به برادرت خوبي کند، که به تو بدي نکرده،»

با حس ناخوشايندي سرهاشان را به طرف من چرخاندند، گويي از اين که حرف را قطع کرده بودم، دلخور بودند. ديدم دسته گل به آب داده ام، با کنار دستي ام، در چپ و راست، سر صحبت را باز کردم، خوشامدشان گفتم، مي گفتم؛ «يا حي الله، يا حي الله،» صداي همهمه اي که به خوشامد مي مانست، برخاست. يعاد گفت؛ «اهل کيبوتس چي؟»

گفت؛ «هنوز يک هفته اي از محاصره نگذشته بود، که زمين هاي آنها را به دست باتدبير ما سپردند. آنها واسطه شده بودند، که محاصره شکسته شود، ما هم توي مزارع شان کار مي کرديم.»

يعاد گفت؛ «چرا شما؟»

گفت؛ «براي اين که آن مزارع مال خودمان بودند، ما در مزارع کشت کرده بوديم، قرار شد همچنان کشت کنيم. آنها ما را دوست دارند؛ ما هم آنها را دوست داريم. اين دوستي را که نمي توانستند به زور از ما بگيرند.»

دوباره اختيار زبانم از دستم در رفت، با شگفتي گفتم؛ «محصول در حقيقت دسترنج شماست، نه آن طوري که مرد کبير مي گويد،» دوباره سرها به سويم چرخيد، پچ پچه کردند که؛ «مرد کبير کيست؟»

يعاد با لبخند افسونگرش توجه آنها را جلب کرد و گفت؛ «پدرش درباره يک سرباز درشت هيکل صحبت مي کند. به همين خاطر به آن سرباز مرد کبير مي گفتند، با پدرم درباره سياست صحبت مي کرد. همان وقتي بود که ما براي اين که به کرانه غربي بياييم، از پل عبور مي کرديم.»

آرامش و اطمينان شان جلب شده بود؛ خيال مي کردند ما با اجازه رسمي اسرائيل از پل آمده ايم. يک ماهي هم مي مانيم تا از برادر يعاد که در زندان شطه است، خبري بگيريم.

گفتند؛ موضوع غريبي است...

گفتم؛ از من بپرسيد...

يکهو سر و صداي زيادي از بيرون به گوش رسيد، و مرا از مشکل تازه نجات داد...

پي نوشت ؛

1- اين جمله براي نظام پيدا کردن شعار درست شده؛

فکواالطوق

فکواالطوق

اليوم تحت و بکره فوق،

عناوين اين صفحه
دو ديدگاه درباره مصيبتي به نام حصار امنيتي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام