پنج شنبه، 1 شهريور 1386 - شماره 1474
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: كتاب
چند نکته در حاشيه «نزديک تر» نوشته پاتريک ماربر
و بخت چهره نمايان کرد...

بهرنگ رجبي

«انتخاب ديلر» به تئاتر انگلستان اثبات کرد درام نويسي تازه نفس و قدرتمند پا به ميدان گذارده و در پي اش «بعد از ميس جولي» توانايي هاي تکنيکي نويسنده اش را به رخً همه کشيد. در تابستانً 1996 پاتريک ماربر نشست به نوشتنً نمايشنامه بعدي اش. چنان که خود مي گويد همه ازش انتظار داشتند ادامه اي بر «انتخاب ديلر» بنويسد يا دست کم همان نوع نمايش و همان مسير را ادامه دهد اما ماربر خطرً بزرگ تري کرد. نمايشي نوشت يکسر بي ارتباط با «انتخاب ديلر» اگر نمايشً پيشين اثري بود به کل مردانه که بيشتر به سازوکار قدرت در روابط ميان مرداني مختلف - پدر و پسر، کارکرد کارفرما، طلبکار و بدهکار، سودايي و واقع نگر - مي پرداخت که در حوزه هايي منافع شان به هم گره خورده بود، نمايشنامه تازه اصلاً روايتً روابطي بود مدام در حال تغيير و تحوٌل ميانً دو زن و دو مرد که هريک مدام از يکي به سوي ديگري گرايش مي يافتند. ماربر خود مطلقاً به موفقيت نمايش در - حتي - يافتن تالاري براي اجرا اميدوار نبود. به قول خودش چند دهه اي از دورانً رواج و اقبالً اين جور نمايش ها گذشته بود و ضمناً در دلً نمايش هم چيزهايي وجود داشت که نويسنده اش مشکوک بود تماشاگرً انگليسي بپذيرد يا دريابدشان. جرقه ابتدايي نمايش اصلاً وقتي به ذهنً ماربر آمد که در سفري به امريکا براي اجراي «انتخاب ديلر» گروه بازيگران او را به يک کلابً اجرايي لîپ دîنس بردند و ماربر با پديده عجيب وغريبي مواجه شد که نمونه و مشابهش حتي هنگامً به صحنه رفتن نمايشً بعدي هم در انگلستان وجود نداشت. جداي از اين صحنه مهمي هم در نمايش هست که به رابطه دوتا از شخصيت ها از طريقً اينترنت مي پردازد، رسانه اي که در آن سال هاي 96 و 97 هنوز نوآمده و غريب بود و فراگيري الانش را نداشت.

ماربر به هرحال متن را نوشت، نسخه اول را ظرفً مدت يک هفته، و بالاخره پس از شش ماهي ترديد نمايشنامه را داد دستً ريچارد آير مدير هنري «نشنال تيه تر» تا بخواندش و نظرً کمپاني را در مورد اجراي نمايش اعلام کند. خودش در مقدمه اي که بر مجلٌه نخستً مجموعه نمايشنامه هايش نوشت اشاره کرده که هنگام اين ديدار حتي رويش نمي شده توي چشم هاي آير نگاه کند و کاملاً آمادگي اين را داشته که ارائه چنين اثري نقطه پايانً کار تئاتري او را رقم بزند و اين دوره زندگي او را با همان دو اثرً قبلي ببندد. قضايا اما اين گونه نشد. آير متن را پسنديد و همچون بار قبل - سرً «انتخاب ديلر» باز به متنً ماربر و نيز به خودً او اعتماد کرد. قرار شد «نزديک تر» به روي صحنه رود.

همچون در موردً اثر قبلي، ماربر مي خواست خودش نمايش را کارگرداني کند و به دليلً موفقيتً او در اجراي قبلي دليلي هم نداشت که «نشنال تيه تر» موافقً اين خواست نباشد. تمرين ها و روخواني هاي اوليه آغاز شد، با گروهً بازيگراني که تقريباً همه شان در طي زمان و در طول فرآيند تمرين ها تغيير کردند. چند جلسه روخواني براي مخاطباني محدود اما خيالً ماربر را راحت کرد. نمايش انگار نيرو داشت و تأثيرش را مي گذاشت. تمرين ها پيش رفت و ماربر هم حين همين تمرين ها و با بهره گيري از پيشنهادها و خلاقيت هاي بازيگرانش نمايشنامه را به کل بازنويسي کرد. نمايش بالاخره در 22 مه 1997 به روي صحنه رفت.

ماربر خود مي گويد براي عنوان نمايشنامه نامزدهاي بسياري در ذهن داشته اما در نهايت نامً آلبوم دومً گروهً «جوي ديويژن» را «مي دزدد» و بر روي اثر مي گذارد چون به بيانً خودش عنواني بود «دقيقاً براي اين نمايشنامه اي که من نوشته بودم.» اين نام بعداً منشاء تعبيرها و تفسيرهاي بسياري هم شد. عبارتً «نزديک تر» از خودً متن يا ديالوگ و جمله اي متعلق به يکي از شخصيت ها برگرفته نشده بود بلکه استعاره نويسنده اش بود انگار براي توضيح و داوري اين جهانً روابط پيچيده و تودرتو و بي فرجام. در تمام اين سال ها البته ماربر هم، غيرً آن اشاره به منبعً اين نام، دليلي روشنگر براي برگزيدنً اين عنوان يا توضيحي در بابً دلالت هاي آن در متنً اين نمايشنامه ارائه نکرده است.

«نزديک تر» به هر حال بالاخره بر صحنه رفت، در تالارً سيصدنفره کاتسلو در «نشنال تيه تر» و چنان استقبال و موفقيتي يافت که باورکردني نبود، نه براي کمپاني، نه براي گروه اجرايي، و نه حتي براي خودً نويسنده و کارگردانش. اجراي نمايش در انگلستان هشت ماه به درازا کشيد و در طي اين مدت اثر به بسياري تالارهاي ديگري هم راه يافت که مشتاقانه طالب ميزباني «نزديک تر» بودند. اگر تا پيش از اين ماربر نمايشنامه نويسي بود که در محدوده تئاترً انگلستان يکي دو نمايشنامه خوب و خوش ساخت در کارنامه داشت و بااستعداد مي نمود، «نزديک تر» اما ماربر را بدل به نويسنده اي جهاني کرد و نامش را در مقام نويسنده اي طراز اول در تمام دنيا پïرآوازه کرد. نمايش در همان سال 1997 به صحنه هاي بسياري کشورهاي ديگر راه يافت و تقريباً هيچ کشوري هم نبود که نمايش در آن با اقبالي کم نظير مواجه نشود - مهم ترينً اين کشورها هم البته امريکا بود، تنها جايي در جهان شايد که هنوز تئاتر به منزله صنعتي قدرتمند و پïررونق برپا ايستاده و در تعامل و بده بستانً مدام با ديگر جلوه هاي هنر و صنعت معاصرش چون هنرهاي تجسمي و سينما و تلويزيون است.

«نزديک تر» در امريکا نيز اجرايي بي نهايت موفق داشت. يادداشت هاي روزنامه ها و منتقدان سرشناس سراسرً امريکا هم آوا متفق القول بودند که يک استعدادً قîدîر درام نويسي پا به عرصه گذارده. فرقش فقط اين بود که تئاتر انگلستان همينه و مدام و هر سال يکي دوتايي از اين چهره هاي تازه پïرقابليت رو مي کند اما ماربر ضمناً جزو معدود نويسندگانً انگليسي بود که دغدغه ها و دلمشغولي هايش قابل تطبيق با جامعه اندکي محافظه کار و اخلاقي و مذهبي امريکا نيز بود. برخلاف ساراکين (که اصلاً هيچ گاه به صحنه هاي حرفه اي امريکا راه نيافت) و مارک راونيل و آنتوني نيلسون و جو پنهال مثلاً، که راديکاليسم شان در بازتاب دادن واقعيت هاي اجتماعي و سياسي جهان درهم شکسته معاصر مخاطبان شان را محدود مي کرد به طبقاتي خاص از روشنفکرانً سطح بالاي جامعه، و نيز بازي هاي فرمي و نامتعارفي ساختارها فهم آثارشان را براي مخاطبانً عام دشوار مي کرد، ماربر اما قصه گويي بود قهار که نه آن چنان سياه و غمبار و بي ترحم به دنيا مي نگريست و نه سرً کنارگذاردن تکنيک هاي امتحان پس داده و ساختارهاي موجود و - مثلاً - پشت کردن به ملودرام بود که مانعً ارتباط بسياري تماشاگران با اثرش شود. شايد به همين دليل هم بود که از ميان انبوهً نويسندگان موفقً انگليسي اين سال ها ماربر شد موفق ترين شان در امريکا، با اين که او نيز همچون همه آن ديگران زباني وحشي و گزنده داشت و صراحتش در بيان جزئيات و پيچ و واپيچ هاي روابط انساني هنوز هم در امريکا نامتعارف است و در بين خود نويسندگانً امريکايي معاصر نيز مشابهي ندارد. بدين سان «نزديک تر» پاي ماربر را به دنياي سينما هم باز کرد. اقتباس سينمايي نفس گير و مشهورً «مايک نيکولز» از نمايشنامه - که تقريباً به تمامً جزئياتً متن نيز وفادار ماند - جايگاهً ماربر را به منزله فيلمنامه نويسي چيره دست نيز تثبيت کرد. به لطفً موفقيتً فيلم، در طي سال هاي بعدتر ماربر يکي دوتايي فيلمنامه ديگر بازنويسي کرد و همين پارسال هم براي دومين فيلمنامه شخصي ساخته شده اش - «يادداشت هايي در بابً يک رسوايي» که نخستين فيلمنامه غيراقتباسي اش براي سينما هم هست - نامزد انبوهي جوايز شد. اين دومي هم در همه جا اقبال بسيار يافت.

الکس سي يرز تاريخ نگار جديد تئاتري انگلستان، در کتابش پيرامونً سيرً تازه نمايشنامه نويسي در انگلستان از دهه نود به بعد، «نزديک تر» را «کليدي ترين نمايشنامه اين دهه و قطعاً از جمله موفق ترين هايش هم» مي خواند. نمايشنامه شامل دو پرده است و دوازده صحنه که از حيث زماني ترتيبي خطٌي دارند و يک بازه زماني چهار سال ونيمه را در بر مي گيرند. فاصله بين صحنه ها از يک روز تا يک سال در نوسان است و پرده نخست در پايانً صحنه ششم، در اوجي نامنتظر پايان مي يابد که طي اش رابطه هر دو زوج نيز به هم مي خورد. در طول اثر هيچ مکاني را دوبار نمي بينيم و همچنين هيچ گاه هر چهار شخصيت را هم در کنارً يکديگر بر صحنه نمي يابيم. صحنه ها غالباً دونفره اند و هر صحنه هم براي خودش شروع و پايان و سير دراماتيک کاملي دارد. بيشتر ديالوگ ها کوتاه و موجزند و رو به سوي مقابل. در تمامً متن کم تر نشاني از مونولوگ مي توان يافت و مثلاً تشريح چيزي براي ديگري؛ بدين ترتيب ديالوگ ها - دست کم در سطحً واقع گراي اثر - کاربïرد پيشبرد گفت وگو - پيشبïرد قصه - دارند، فراتر از آن عمل نمي کنند و مثلاً بيان استعاري چيزي نيستند يا نمي کوشند واقع و حقيقتي بيرونً همين جهانً اثر را توضيح دهند - اگر که به ياد آورديد دقيقاً مثلً «انتخاب ديلر».

---

«نزديک تر» مهم ترين اثر در کارنامه نويسنده اش و حالا ديگر از شاخص ترين نمايشنامه هاي تمامً تاريخ تئاترً انگلستان است. بنا به چنين اهميت و ارزش به «نزديک تر» مفصل تر از نمايشنامه هاي قبلي خواهيم پرداخت. اين يادداشتً ابتدايي بيشتر اطلاعاتي بود در حاشيه نمايشنامه و اجرايش. از هفته ديگر پا خواهيم گذاشت به جهان خودً متن.

نويسنده انگليسي نامتعارف
ماربر قصه گويي بود قهار که نه آن چنان سياه و غمبار و بي ترحم به دنيا مي نگريست و نه سرً کنارگذاردن تکنيک هاي امتحان پس داده و ساختارهاي موجود و - مثلاً - پشت کردن به ملودرام بود که مانعً ارتباط بسياري تماشاگران با اثرش شود. شايد به همين دليل هم بود که از ميان انبوهً نويسندگان موفقً انگليسي اين سال ها ماربر شد موفق ترين شان در امريکا، با اين که او نيز همچون همه آن ديگران زباني وحشي و گزنده داشت و صراحتش در بيان جزئيات و پيچ و واپيچ هاي روابط انساني هنوز هم در امريکا نامتعارف است و در بين خود نويسندگانً امريکايي معاصر نيز مشابهي ندارد.
نگاهي به کتاب «حق السکوت» اثر ريموند چندلر
آخرين نمايش فيليپ مارلو

سميرا قرايي



حق السکوت

ريموند چندلر

ترجمه احسان نوروزي

انتشارات مرواريد

چاپ اول- 1385

تعداد؛ 1100 نسخه

قيمت؛ 2500 تومان

«حق السکوت» آخرين رمان ريموند چندلر و به نوعي وداع او با جهان داستان پليسي به شمار مي رود (البته اگر از رمان «Poodle Springs» بگذريم که با مرگ چندلر نيمه تمام ماند و رابرت پارکر آن را تمام کرد). چه از اين وداع خوشمان بيايد و چه نيايد، «حق السکوت» مانند تکه پازلي است که در ميان شش رمان ديگر چندلر جهان داستاني او و هنر منحصر به فردش را در ديالوگ نويسي به خوبي نشان مي دهد؛ خط سير نويسنده اي که با «خواب ابدي» آغاز مي کند و با «حق السکوت» نقطه پاياني بر کارنامه خود مي گذارد.

فيليپ مارلو در «حق السکوت» نيز مانند ديگر داستان هاي چندلر از يک پرونده ساده و به ظاهر بي دردسر آغاز مي کند. کلايد اومني، که وکيل است، در يک تماس تلفني از مارلو مي خواهد دختري را از ايستگاه قطار تعقيب کند. اطلاعات زيادي به مارلو داده نمي شود و اين پرونده به ظاهر ساده گشوده مي شود. اما همان طور که از چندلر انتظار داريم، داستان رفته رفته پيچيده مي شود و سفر مارلو در چشم اندازي شهري آغاز مي شود. مارلو طي ارتباط با دختر و تعقيب او متوجه يک قتل مي شود. دختر که تقريباً تا انتهاي داستان چيزي از او به ما گفته نمي شود، اليزابت ميفيلد نام دارد، مدام در حال سفر است، نام خود را تغيير مي دهد و چک هايي با رقم هاي عجيب و غريب مي کشد. چندلر سعي مي کند تا انتهاي داستان راز اليزابت (بتي) را حفظ کند و در چند صفحه انتهايي، کل داستان را گره گشايي کند و شايد همين امر بيشترين ضربه را به داستان وارد مي کند. گنگ بودن شخصيت دختر و نداشتن هيچ پس زمينه اي خواننده را مدام بر آن مي دارد که از خود بپرسد چرا مارلو به او کمک مي کند، چرا مارلو وکالت زني را بر عهده مي گيرد که سواي جذابيت هايش تنها يک علامت سوال بزرگ است. البته مارلو به هيچ عنوان از آن کارآگاه هايي نيست که هر چه را مي داند با خواننده اش در ميان بگذارد، راوي او است و هر جا که دوست داشته باشد ما را در ماوقع ماجرا قرار مي دهد. داستان در شهري ساحلي با نام اسميرالدا مي گذرد و به جز مارلو يک کارآگاه خصوصي ديگر نيز، البته به ظاهر، در داستان وجود دارد. هتلي مرموز که روسايش براي حفظ شرافت آن دست به هر کاري مي زنند، شهري پر از اعيان و اشراف و بيوه زنان پولدار و مردان فاسد فرصت طلب، محيطي تيره و تار است که مارلو براي آخرين بار آن را تجربه مي کند و آخرين نمايش اش را با موفقيت پشت سر مي گذارد و چندلر نيز پاياني شيرين برايش تدارک مي بيند.

فيليپ مارلو کارآگاهي رمانتيک است و با زنان رابطه خوبي دارد. اما شايد بتوان گفت در هيچ کدام از داستان هاي مارلو به اندازه اين داستان اين جذابيت ها مورد توجه قرار نگرفته است. در اين داستان مارلو کسي را نمي کشد (برخلاف خواب ابدي) و تنها درگيري هايش دو زد و خورد ساده است که تنها در يکي اندکي آسيب مي بيند؛ مي توان گفت در اين داستان، به جاي زد و خورد هاي مارلو که هميشه در او سراغ داريم، تصوير ما از او يک کارآگاه تلخ، کتک خورده اما بزن بهادر است و توجهش به زنان جايگزين شده است. هم بتي و هم منشي اومني و مهم تر از همه ليندا لورينگ (زني که در داستان «خداحافظي طولاني» نيز حضور دارد)، که در انتهاي داستان با مالرو تلفني صحبت مي کند، همگي براي مارلو جذابيت ها دارند و ليندا علاوه بر اين مظهر عشق نيز هست. چندلر در اين داستان کارآگاه خسته خود را از درگيري هاي تن به تن معاف کرده و در عوض چيزهاي ديگري سر راهش قرار داده تا آخرين نقش آفريني اش لذت بخش تر باشد. «حق السکوت» اوايل سال 1958 چاپ شد، زماني که چندلر در اوج شهرت و محبوبيت بود و البته زماني که روز خود را بي الکل شب نمي کرد، کتاب در بسياري از قسمت هاي خود جمله هاي اتوبيوگرافيک دارد و «فرانک مک شين»، که چندلر شناس است و زندگينامه اي هم از چندلر منتشر کرده، معتقد است آخرين صفحات کتاب (آنجا که ليندا با مالرو تلفني صحبت مي کند) به نوعي بازتاب آرزوهاي چندلر در باب عشق و صميميت است. درست در همين سال هاست که چندلر سسي، همسرش، را از دست مي دهد و به الکل روي مي آورد و يک سال پس از انتشار کتاب مي ميرد.

چندلر، مارلو و زيرشاخه هاردبويلد

با رسيدن گونه ادبي پليسي به امريکا در دهه هاي سي و چهل تغييرات بسياري بر آن اعمال شد و بيشتر اين تغييرات به شخصيت کارآگاه مربوط مي شد. چندلر به همراه دشيل همت سردمدار گونه جديدي از رمان پليسي شدند که هاردبويلد نام گرفت. «حق السکوت» شايد به تعبيري يکي از بهترين رمان هاي پليسي است که نويسنده اش به وضوح به زيرشاخه اي که در آن مي نوشته واقف بوده است. کارآگاه اين زيرشاخه، که مارلو شاخص ترين آنها است، کارآگاهي 35 تا 45 ساله است، با خود اسلحه حمل مي کند، از درگيري هاي تن به تن ابايي ندارد، تنها و بي خانواده است و در خانه اش شير و شکر پيدا نمي شود که همراه قهوه اش بخورد. درست مثل مارلو که به قول خودش در خانه اي بي معني زندگي مي کند، شير و شکري ندارد که بتي قهوه اش را همراه آن بنوشد، اسلحه اش را به رخ متصدي هتل مي کشد، در درگيري ها حاضر است، به پليس ها نظر خوشي ندارد و داستان اش از معما و پرونده اي ساده آغاز مي شود. البته پليس هاي اين کتاب پليس هاي شريف و مهربان اند و به قول مارلو نخستين پليس هايي هستند که با او مثل آدم برخورد مي کنند و حمايت اش مي کنند. (که اين هم مثل همان کم رنگ کردن درگيري و قتل و افزايش جاذبه هاي عاطفي در اين کتاب است که چندلر به سنت پيشين اش عمل نکرده و گويي خواسته در اين کتاب آخر مالرو و پليس ها را آشتي بدهد.)

سنت هاردبويلد به نوعي ناقض «ده فرمان» دونالد ناکس نيز بود. ناکس اين ده فرمان را در سال 1928 بنيان گذارد و طي آن کارآگاه موظف بود خواننده را در جريان تمام ماوقع قرار دهد و با استنتاج منطقي و نه هيچ چيز ديگر به حل آن بپردازد و معما بشود قلب داستان پليسي. البته تمام شکوفايي عصر طلايي داستان پليسي مرهون همين ده فرمان و اصول بيست گانه اس.اس.وان داين بود که معما را مهم ترين عنصر در رمان پليسي مي دانستند. رمان هاي چندلر نيز معمايي اند، البته به شکلي بسيار متفاوت. مثلاً در «حق السکوت» اينکه دختر، بتي ميفيلد، چه کرده، معماي مرکزي داستان است يا آنکه لري ميچل را چه کسي کشته و چه کسي جنازه اش را جابه جا کرده معماي فرعي ديگري است که منوط به معماي اول است؛ چرا که اگر بدانيم دختر به خاطر چه فراري است، مي توانيم حدس بزنيم لري را او کشته يا نه. اما هيچ سرنخي از گذشته بتي به ما داده نمي شود و در اين بين تلاشي که مارلو براي گره گشايي از قتل لري مي کند تا حدي کسل کننده است. همت و چندلر هر دو به عصر طلايي ادبيات پليسي تعلق دارند، اما معما در کارهاي آنها بسيار متفاوت از معماهايي است که در داستان هايي موسوم به «whodunnit» (کي کرده) مطرح و گره گشايي مي شود. در آثار چندلر معما به دست کسي با نام فيليپ مارلو حل مي شود که پرداخت شخصيت اش هيچ از معماهاي دشوار «اتاق دربسته» ندارد و «سم اسپيد» دشيل همت نيز همين طور (البته همت اثر غيرمعمايي نيز دارد که خرمن سرخ بهترين آنها است). چندلر در «حق السکوت» به روشني به زيرشاخه اي که در آن قلم مي زند واقف است و از طرفي به روشني سعي در نفي زيرشاخه هاردبويلد دارد. آنجا که پليس ها را انسان هاي خوب و مهربان و شريف نشان مي دهد و حتي جايي که به وضوح مالرو را در موقعيت ازدواج قرار مي دهد (ليندا در مکالمه تلفني به او پيشنهاد ازدواج مي دهد و مالرو آن را رد نمي کند) به خوبي مي داند که در حال عبور از مرزهاي هاردبويلد است. خود چندي پيش از تمام شدن اين رمان گفته بود که هاردبويلد برايش محدوديت ايجاد مي کند و مي خواهد آزادانه از هر آنچه دوست دارد، بنويسد.

ريموند چندلر علاوه بر عنصر معما شخصيت پردازي غني کارآگاه، پس زمينه هاي اجتماعي، حضور زنان و سفر اديسه وار کارآگاه در چشم اندازهاي شهري را نيز به رمان پليسي افزود و به همين خاطر است که پليسي نويسان بزرگي چون جيمز الروي، راث مک دونالد و خود رابرت پارکر که علاوه بر تمام کردن رمان نيمه تمام چندلر ادامه «خواب ابدي» را نيز نوشت، از زير شنل او بيرون آمدند.

دشواري هاي ترجمه

يکي از مهم ترين ويژگي هاي چندلر نثر و زبان پوياي آثار او است. چندلر درباره همت جمله اي دارد که مي گويد؛ «همت جنايت را از خانه به خيابان آورد.» اين جمله در مورد آثار خود او هم صدق مي کند. زباني که مارلو با آن با زنان و ديگر شخصيت هاي رمان حرف مي زند زباني کاملاً کوچه بازاري است.

زباني سرشار از ايما و اشاره که در بافت زبان کوچه و بازار معنا پيدا مي کنند. مثلاً جوراب هاي منشي اومني در همين کتاب که تبديل به نشانه اي شده است براي ابراز نياز. رمان هاي پليسي اروپايي، که مثلاً يک دهه قبل تر نوشته شده بودند و در محيط اشرافي انگلستان مي گذشتند، زباني درخور همان محيط داشتند و به همين خاطر پويايي نثر چندلر و مهارت اش در نوشتن ديالوگ هاي باورپذير، نثر او را در زمانه خودش بسيار برجسته کرد. تا پيش از ترجمه «بانوي درياچه» نثر چندلر چيزي نبود که خوانندگان فارسي زبان بتوانند نظري راجع به آن داشته باشند (البته ترجمه اسماعيل فصيح از «خواهر کوچيکه» در درآوردن لحن چندلر موفق بوده است). اما «حق السکوت» ترجمه اي دارد که از وراي آن مي توان نثر چندلر را درک کرد. پيش از اين وقتي مارلو حرف مي زد فکر مي کرديم کلمات مارلو را به صورت دوبله شده مي شنويم. انگار مالرو لب بزند و کس ديگري به جايش صحبت کند، کسي که مودب است و تمام جملات اش فعل و فاعل دارد؛ آن هم به لحاظ دستوري درست در جاي صحيح اش. اما در «حق السکوت» مارلو با صداي خودش حرف مي زند، خودش کلمات خودش را انتخاب مي کند و اتفاقاً بي ادب است، بي ادب و مهربان. هيچ کدام از زنان کتاب، حتي منشي پرافاده اومني، به کلمات گستاخانه مارلو اعتراضي نمي کنند، شخصيت گوبل درست مانند مابه ازاهاي بيروني اش حرف مي زند، کلمات لري ميچل کلمات مرد فرصت طلب فاسد است و سرکلانتر الساندرو واقعاً سرکلانتر است و هنر ديالوگ نويسي چندلر در ميان ملغمه اي از اقشار و طبقات مختلف خود را به رخ ما مي کشد.

عناوين اين صفحه
و بخت چهره نمايان کرد...
نويسنده انگليسي نامتعارف
آخرين نمايش فيليپ مارلو

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام