
امير پوريا
amirpouria@gmail.com
آن سال ها که در کوران موشک باران شهرها، هر عصر جمعه به ديدار «هزاردستان» مي نشستيم و چندسالي بود درباره سينما مي خوانديم و گاهي خط خطي هايي هم مي کرديم، ديدن يک نام ناشناس در عنوان بندي مجموعه، برايم غريب بود؛ «سرپرست گويندگان - علي کسمايي».
طبق عادتي که بود و هر مدير دوبلاژ مهمي را صاحب يکي از صداهاي شناخته شده نقش هاي مشهور تصور مي کرد، گيج بودم که چرا ناصر طهماسب، منوچهر اسماعيلي يا خسرو خسروشاهي که صدايشان را روي نقش هاي عمده و بزرگ سريال مي شنويم، مدير دوبلاژ آن نبوده؟ و مگر مي شود دوبلاژ کاري به اين عظمت را به کسي بسپارند که خودش گوينده معروف و متبحري نباشد؟،
همين که من از ظرايف دوبله عقب بودم، همين که آن نام بزرگ را نمي شناختم، به سرعت باعث شد که پي بگيرم و دريابم که بله، مي شود. شايد اصلاً بتوانم بگويم که مفهوم و جايگاه و تاثير و درايت مدير دوبلاژ را با نام علي کسمايي و شنيدن سوابق درخشانش دريافتم.
درک اينکه اصلاً ضروري نيست مدير، خودش گوينده اصلي يا مهمي باشد، پي بردن به اينکه انتخاب صداها و هدايت آدم ها و ظريف کاري در ترجمه و سينک زدن، مهارت ويژه او است و باخبر شدن از اينکه بسياري از اعتبارات دوبلاژ ايران به دست کسمايي کسب شده، همه را يک جا و در همان کنجکاوي آن زمان، مديون سابقه او هستم.
کسمايي کسي بود که رسم مهم ترجمه شدن و به شعر بدل شدن ترانه هاي فيلم هاي موزيکال در دوبله به فارسي را بنا گذاشت و با اين کار او، «بانوي زيباي من» و «آواي موسيقي» - که ايران اين دومي را به نام برگزيده شده توسط کسمايي يعني «اشک ها و لبخندها» مي شناسد - به خاطره مرکزي و هميشگي بسياري سينمادوستان ايراني از دوبلاژ در اين کشور بدل شد.
کسمايي کسي بود که با تکيه بر ترجمه دور از تکلف اما در عين حال ادبي و متين کاظم انصاري از «هملت» کوزينتسف، نسخه روسيه را با «صداي حزين يک روشنفکر»، تعبير شاعرانه يي که دوستم ايرج کريمي براي توصيف طنين اندوهگين صداي مرحوم کاووس دوستدار به کار برد، به قله يي در دوبله سينماي اقتباسي و ادبي در ايران بدل کرد.
کسمايي بود که درک عميقش از سينما را، از لحظه هاي رمانتيک «دکتر ژيواگو» با نفس هاي گرم جلال مقامي به جاي عمر شريف تا فريادهاي ديکتاتورمآبانه منوچهر اسماعيلي به جاي راد استايگر (به نقش ناپلئون بناپارت) تا اهميت مکث هاي ميان پيگيري پرونده ضدنژادپرستانه مطرح در «کشتن مرغ مقلد» همه جا فراتر از يک مدير دوبلاژ به نمايش مي گذاشت.
حتي اگر اينها هم نبود، اينکه کسمايي براي نخستين بار چنگيز جليلوند را براي گفتن يک نقش مارلون براندو (در «شيرهاي جوان» ادوارد دميتريک) انتخاب کرد، احترام تاريخي دوبلاژ ما را نسبت به او الزامي مي کند. اينکه همين جليلوند با گفتن چند نقش برت لنکستر در اوايل کارش، به عنوان گوينده نقش اول تثبيت شد، کار کسمايي بود. اينکه جليلوند يک بار به طور آزمايشي چند جمله يي به جاي فردين گفت و به دوبلور/ منجي هميشگي او بدل شد، کار کسمايي بود.
اينکه جليلوند براي نخستين بار در فيلمي روسي به نام «قايقرانان ولگا» دو نقش گفت و بعدها (از جمله به جاي بهروز وثوقي و ناصر ملک مطيعي در «طوقي») به يکي از چيره دستان چند نقش گفتن در فيلم ها بدل شد- هرچند هرگز در اين کار به گرد پاي اسماعيلي «هزاردستان» و «مادر» و «کرامول» کن هيوز نرسيد - کار کسمايي بود.
اينکه وثوقي فقط دو بار در تاريخ اين سينما اين فرصت را يافت و غنيمت شمرد که جاي خودش حرف بزند، هم «تنگسير» و هم «گوزن ها»، کار کسمايي بود.
و به گمان من اگر هيچ کدام از اينها هم نبود، همين که او يکي از نزديکانش، دخترکي به نام مهين کسمايي را وارد فضاي دوبلاژ و از او حمايت کرد تا نقش هاي تکرارنشدني بانوي تکرارنشدني کمدي رمانتيک، ادري هپبورن هم معصوم و هم سرشار از شيطنت را بگويد، خودش براي جايگاهي که امسال، هرچند مقاديري دير، دارند در جشن خانه سينما براي علي کسمايي قائل مي شوند، کفايت مي کند.
اين نوشته بدون يادآوري هاي دقيق دوستم فواد دهقان، نمي توانست شکل بگيرد.
سينماي ايران در بحران
سيدرضا صائمي
سينما در مقام يک هنر- صنعت- رسانه و نمادي از تکنولوژي و شاخصه دنياي مدرن، بي تاثير از تقدير تاريخي جوامع و وضعيت انساني آن نبوده و همواره در يک تعامل و خوانش مداوم با ساحت هاي فراذاتي خود شکل گرفته و تداوم يافته است. چنانچه امروزه از آثار هنري و دستي به جايي مانده از ادوار تاريخي گذشته به عنوان ابزاري براي تحقيق و درک دقيق آن دوره خاص استفاده مي شود بعدها (و چه بسا اکنون) سينما، ابژه شناختي خوبي براي جامعه شناسان و مورخان خواهد بود. سينما اگرچه به قول گدار واقعيت بازتاب است اما بازتاب واقعيت نيز هست.
در عصر رسانه يي شده امروز که جهان به واسطه تکنولوژي هاي ارتباطي به دهکده يي کوچک بدل شده و تصوير، هژموني فني خود را بسط تاريخي داده است، سينما در مقام خداوندگار تصوير به اتوريته بي بديل اين جهان بدل شده و قدرت ذاتي خود را به اقتداري فراذاتي بدل کرده است. به عبارتي ديگر سينما بيش از مظاهر ديگر تمدن جديد حضور خود را در زيست - جهان انسان مدرن، تثبيت و حتي در مواقعي تحميل کرده است. امروزه کمتر جامعه يي يا انساني پيدا مي شود که سينما و به طور کلي دنياي تصوير را درک نکرده و تجربه مشترک زيسته با آن نداشته باشد. کافي است به سير تحولات سينماي ايران در همين عمر 50 ساله آن نگاهي بيندازيد تا همواره ردپاي سياست را در آن پيدا کنيد. يکي از مهمترين مکان هايي که در هنگامه انقلاب اسلامي مورد هجو و حمله مردم قرار مي گرفت، سينماها بودند. وزن سينما را در ترازوي سياست مي توانيد با حادثه سينما رکس آبادان محک بزنيد تا به اثرگذاري اين صنعت جذاب در معادلات سياسي- اجتماعي پي ببريد، قدرت اجتماعي- فرهنگي سينما نيز غيرقابل انکار است، تاثير فيلم ها، ستاره هاي سينمايي و هنرپيشه هاي عامه پسند بر رفتار و منش نسل جوان بر کسي پوشيده نيست.
مخاطبان و مديران سينما امروز هم در سينماي ايران، مهمترين چالش به حساب مي آيند. سينما صرفاً بر پايه کارگردان و بازيگر و ديگر عوامل و عناصر فيلم بنا نشده است. بخش عمده يي از توسعه يا عقب ماندگي در صنعت سينما به مديريت سينما در جامعه برمي گردد. اين مديريت سينما در کشور است که با اخذ سياست هاي خاص سينمايي، بسترهاي رشد و توسعه يا رکود و بحران اين صنعت را فراهم مي کند. از سوي ديگر سينما به عنوان يک مديوم و ژانر رسانه يي، بدون مخاطب، هويتي ندارد يا اينکه موجوديت آن به خطر مي افتد و تهديد مي شود. سينماي ايران در حال حاضر از اين دو جايگاه تهديد شده و دچار بحران است. بحران مخاطب و بحران مديريت فرهنگي، البته تحليل اين بحران ها را بايد در ذيل جامعه شناسي سينماي ايران قرار داد. به اين معني که در اين مقاله قرار نيست مسائل و چالش هاي سينمايي ايران با رويکردي ذاتي و سينما به ماهو سينما بررسي شود که چنانچه از اين منظر نگريسته مي شد، بايد به مشکلات فيلمنامه نويسي، ضعف کارگرداني، سطح بازيگري و بسياري ديگر از عوامل دروني سينما مي پرداختم اما نگاه من ناظر بر مسائل سخت افزاري و برون ذاتي سينما است. رويکردي که سينما را در نسبت به مولفه هاي فرهنگي اجتماعي مرتبط با آن مي سنجد لذا وقتي از مخاطب صحبت مي کنيم، عوامل موثر نرم افزاري و دروني سينما را کنار مي گذاريم و صرفاً به بررسي عناصر موثر حاکم بر سينما مي پردازيم. جالب آنکه از اين خاستگاه آنچه که زمينه هاي بحران مخاطب را براي سينماي ايران فراهم کرده است به دنياي تصوير و خانواده سينما مربوط مي شود.
امروزه با انواع متنوع شبکه هاي تلويزيوني و ماهواره يي و توليد برنامه هاي مختلف سرگرم کننده با مانيتورهاي رنگارنگ و در ابعاد و اندازه هاي مختلف که به مدد پيشرفت سرويس هاي مخابراتي از کيفيت تصويري بالايي و چه بسا بهتر از پرده سينما برخوردارند، ميل رفتن به سينما کمتر شده است. عدم قانون کپي رايت در ايران و قاچاق فيلم هاي روي پرده نيز در سال هاي اخير به اين مساله اضافه شده و وضعيت خراب اقتصاد سينماي ايران را با تهديد جدي مواجه کرده است. عاملي که بيش از آنکه به مخاطب مربوط شود (که البته به فرهنگ عمومي جامعه نيز برمي گردد) به ضعف مديريت فرهنگي کشور برمي گردد. در واقع عامل دومي که وضعيت کنوني سينماي ايران را رقم زده است، مديريت سينماي کشور است که بيش از آنکه ساختاري فرهنگي داشته باشد زير سايه سياست قرار دارد و از حيات مستقل و ذات مداري برخوردار نيست. سوگيري هاي سياسي- جناحي، فقدان اطلاعات کافي و صحيح در حوزه فرهنگ و شناخت و تصوير غلط از سينما در برخي از مديران سينمايي موجب شده تا زمام سياستگذاري سينمايي به جاي فرهنگ در دستان سياست بيفتد و در نتيجه هويت فرهنگي سينما در پس بازي هاي سياسي مخدوش شود. عدم حمايت هاي مالي از سينماگران، کمبود سينما و وضع نامناسب سينماهاي کشور، خط قرمزهاي پررنگ و سياسي براي فيلمنامه ها و توقيف و سانسور فيلم هاي سينمايي بخشي از عملکرد اين مديريت است که نتيجه آن وضعيت ورشکستگي و بحران زده کنوني سينماست. متاسفانه سياست زدگي يا سياست سالاري در عرصه فرهنگ همواره به ضرر فرهنگي در جامعه ما انجاميده و در اين ميان سينما به دليل دامنه اثرگذاري و به اصطلاح در چشم بودن بيشتر در چنبره سياست قرار گرفته است. سينما و هنر مستلزم فضايي آزاد براي تجربه هاي تازه از لايه هاي عميق جامعه انساني است تا بتواند به دور از پيش فرض هاي کليشه يي و تحميلي به بازنمايي واقعيت بپردازد. تدوين قوانين کپي رايت براي جلوگيري از قاچاق فيلم هاي در حال اکران نمونه کوچکي از مديريت فرهنگي است که سينما را از وضعيت ناگوارش خارج مي سازد.سينماي ايران در وضعيت کنوني بيش از آنکه نيازمند حمايت هاي دولتي باشد که هست، محتاج فرهنگ سازي و تثبيت کنش فيلم ديدن به عنوان بخشي از بازيابي حقيقت و نهادينه کردن در زيست - جهان خود است. سطحي نگري در بدنه مخاطبان سينماي ما آزاردهنده است. سينماي امروز ايران از وضعيت تاريخي - اجتماعي آن جدا نيست، پارادوکس هاي رفتاري چالش سنت و مدرنيسم. تضادهاي بنيادين فکري و نابساماني هاي اقتصادي و اجتماعي در هنر هفتم نيز اثر خود را گذاشته است. از همين روست که زبان سينماي ايران دچار لکنت شده و حتي از بيان درد خويش هم عاجز است. اين بحران زماني تشديد مي شود که سينما راه خويش را از طريق ضرورت هنري اش پيدا نکند و ديگران خارج از متن آن با حاشيه هاي غيرفرهنگي بخواهند آن را هدايت کنند،