پنج شنبه، 22 شهريور 1386 - شماره 1490
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: انديشه سياسي
پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک
شيدان وثيق

سال هاست که دلمشغولي اصلي من در حوزه نظري و «سياسي» همواره اين بوده و است که، به سهم خود، در راهي بغرنج تلاش کنيم؛ مساعي در راه فراهم شدن زمينه هاي ذهني و عيني و آمادگي هاي لازم براي گسست از چپ سنتي و توتاليتر، گسست از آنچه که، در بينش، تئوري و پراتيک، «سوسياليسم واقعاً موجود» ناميدند و آنچه که من، در بياني فراگير، «سياست واقعاً موجود» مي نامم.

با چنين رويکردي است که سعي مي کنم به پرسش هاي طرح شده از طريق پيش نهادن پرسش هايي ديگر، تحت عنوان پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک، پاسخ دهم. همان طور که مشاهده مي شود من در اينجا عبارت سوسياليسم دموکراتيک و نه سوسيال دموکراسي را به کار مي برم که با منطق و مقصودي که در پيش گرفته ام خوانايي بيشتري دارد. بدين سان روشن است که در اين نوشتار من به آن دسته از پرسش هايي که بيشتر جنبه تاريخي دارند و در حوزه کار مورخان جاي دارد، نمي پردازم و اگر بحثي در اين باره مي شود، صرفاً لحظه هايي را دربر مي گيرد. پاسخ يا پاسخ هاي اين گونه پرسش ها را مي توان با مطالعه اسناد، خاطرات و پژوهش هاي تاريخي به دست آورد. به نمونه يي از آنها در کتابنامه ضميمه اشاره کرده ام. سوسيال دموکراسي سوژه بسيار گسترده يي است که حداقل در غرب، با 150 سال تاريخ جنبش کارگري، سوسياليستي و دموکراتيک، از نيمه دوم سده نوزدهم تاکنون، آميخته شده است. سوسيال دموکراسي حوزه هاي مختلفي چون تاريخ، جامعه شناسي، اقتصاد، فلسفه و سياست را دربر مي گيرد و در نتيجه از زواياي گوناگوني قابل بررسي است. من در اينجا از منظر پرسش هاي سوسيال دموکراسي يا سوسياليسم دموکراتيک که همواره امروزي و در انتظار پاسخ هستند، به موضوع مورد بحث نگاه خواهم کرد. البته در اين مختصر، نه همه پرسش هاي موجود بلکه گزينشي از آنها را که به گمانم داراي اهميت بيشتري اند طرح خواهم کرد. يکي از آنها که به ويژه پس از شکست و فروپاشي «سوسياليسم واقعاً موجود» به پرسش اصلي و اساسي درآمده است، دريافت و تبيين ما از «سوسياليسم امروز» است که متاسفانه يا خوشبختانه پاسخي براي آن در دست نداريم. در اين ميان، تنها مي توان به بيان چند «مناسبت» چون بغرنج پرداخت. طرح اين «مناسبت»ها چون معضل و تامل درباره آنها، خود، سرآغاز رهيافت است.

ابتدا از منظر مقوله بنيادين «چندگانگي»، تعريفي از پديدار سوسيال دموکراسي و ويژگي مفهومي - اجتماعي آن به دست مي دهم و چند لحظه تاريخي شاخص آن را يادآوري مي کنم. سپس پرسش هاي سوسيال دموکراسي را در پرتو چند «مناسبت» اساسي يا پروبلماتيک مورد تامل قرار مي دهم و سرانجام، در مورد پرسش سوسياليسم در ايران، بغرنج «گسست ها» و بحران ناشي از آن را در خطوط اصلي مورد اشاره قرار خواهم داد. در پايان کتابنامه کوتاهي را همراه اين نوشتار مي کنم.

1- سوسيال دموکراسي چون «ائتلاف»

ويژگي مفهومي - اجتماعي، چند لحظه تاريخي، مدل اصلي و اشتقاق توتاليتر

سوسيال دموکراسي، چون جنبشي سياسي- اجتماعي و گرايشي دموکراتيک و سوسياليستي، در نيمه دوم سده نوزدهم در اروپاي غربي پديدار مي شود. با اين که نخستين حزب سوسيال دموکرات در فرانسه پس از انقلاب 1848 ايجاد مي شود، اما نمونه يا مدل اصلي آن در 1875 در آلمان از ائتلاف جنبش فکري و سياسي سوسياليستي و جنبش مطالباتي و اتحاديه يي کارگري شکل مي گيرد. ويژگي مفهومي - اجتماعي سوسيال دموکراسي، همانا مساله «ائتلاف» است. «ائتلاف» به دليل وجود «چندگانگي»، اختلاف و تضاد، هم در ميان زحمتکشان و جنبش کارگري و هم در حوزه «امر عمومي» (res publica) يا «سياست». در ابتدا، اغلب سوسياليست ها و مارکسيست ها (به استثناي خود مارکس و تا حدي شايد انگلس)، ازجمله مارکسيست هاي مهاجر روسيه و اروپاي شرقي در غرب، خود را سوسيال دموکرات مي ناميدند و سازمان ها و احزابي به اين عنوان تشکيل مي دادند. حزب سوسيال دموکرات آلمان و رهبران فکري برجسته اش، «مرجع» همه سوسياليست ها شناخته مي شدند. در اين هنگام، برنامه و هدف سوسيال دموکرات ها، با وجود تضادهايشان، کم و بيش سوسياليسم به مثابه نفي نظام سرمايه داري است. اما طولي نمي کشد که اختلاف بر سر «رفرم يا انقلاب» نخستين شکاف ها را در سوسيال دموکراسي ايجاد مي کند و سپس در آستانه جنگ جهاني اول (1918-1914) و در پي انقلاب اکتبر روسيه، انشعاب بزرگ تاريخي در سوسيال دموکراسي رخ مي دهد. در آلمان، سوسيال دموکرات هاي مخالف جنگ امپرياليستي، چون رزا لوکزامبورگ، از جناح هاي ميانه يا راست طرفدار جنگ جدا مي شوند. در روسيه، با انقلاب بلشويک ها، تئوري و پراتيکي، به نام مارکس و کمونيسم، بر جنبش کارگري و سوسياليستي چيره مي شود که مي توان اشتقاقي توتاليتر از سوسيال دموکراسي ناميد. از سوي ديگر در غرب، به ويژه پس از جنگ جهاني دوم، سوسيال دموکراسي و احزاب موسوم به «سوسياليستي» نقش «مديران اجتماعي» نظام سرمايه داري را به عهده گرفته اند، در قدرت سهيم مي شوند و مدت هاست که برنامه و حتي پروبلماتيک «گسست از کاپيتاليسم» را تقريباً يا کاملاً کنار گذارده اند.

ويژگي مفهومي - اجتماعي

سوسيال دموکراسي همان طور که از نام مرکبش پيداست جمع، پيوند يا «ائتلاف» دو چيز است؛ امر مطالبات اجتماعي و امر دموکراسي. در اينجا ما با «ائتلافي» روبه رو هستيم که ويژگي يا شاخص مفهومي - اجتماعي سوسيال دموکراسي را تشکيل مي دهد. «ائتلافي» که با «چندگانگي» که خصلت امرعمومي يا «سياست» است، گره مي خورد. مساله «ائتلاف» و در نتيجه مساله «چندگانگي»، از ابتداي شکل گيري جنبش کارگري و سوسياليستي، نقش اساسي و تعيين کننده در فراز و نشيب سوسياليسم (و به طور کلي چپ سوسياليستي/کمونيستي) و مقدرات آن ايفا کرده و همواره مي کند. مارکس در فرداي انقلاب 1848 فرانسه، در هجدهم برومر لوئي بناپارت، شايد براي نخستين بار در ادبيات سوسياليستي، تکوين سوسيال دموکراسي

(به همين عنوان) را چنين توضيح مي دهد؛«در برابر ائتلاف بورژوازي، ائتلافي از خرده بورژوازي و کارگران تشکيل شده بود که همان به اصطلاح حزب سوسيال دموکرات بود. بي درنگ پس از ايام ژوئن1848، خرده بورژواها چندان خشنود نبودند و احساس مي کردند که حقشان به آنان داده نشده.

آنها منافع مادي خود را در خطر مي ديدند و نگران بودند که ضدانقلاب تضمين هاي دموکراتيک لازم براي برخورداري از اين منافع را زير پا بگذارد. به اين دليل به کارگران نزديک شدند. از سوي ديگر نمايندگي اين گروه در مجلس، يعني حزب مونتاني هم در وضع بهتري قرار داشت. حزب مونتاني که در دوره ديکتاتوري بورژوازي جمهوريخواه کنار گذاشته شده بود، در نيمه دوم عمر مجلس موسسان، با مبارزه اش بر ضد بناپارت و کابينه سلطنت طلب وي، وجهه مردمي از دست رفته خود را دوباره به دست آورد. در ميان مونتاني و سران سوسياليست اتحادي پديد آمده بود. در فوريه 1848 ضيافت هايي براي آشتي دو طرف برپا شده بود. طرح برنامه مشترکي ريخته شد، کميته هاي انتخاباتي مشترکي به وجود آمد، و هر دو طرف نامزدهاي مشترکي را اعلام کردند. از تند و تيزي انقلابي مطالبات اجتماعي پرولتاريا کاسته شد و بر جنبه دموکراتيکي آنها افزوده شد. مطالبات دموکراتيک خرده بورژوازي از قالب سياسي محض به درآمدند و حدت سوسياليستي آنها برجسته شد. و اين چنين بود که سوسيال دموکراسي به وجود آمد.»(تاکيدات از من است.)

در فراز بالا به درستي اشاره مي شود که سوسيال دموکراسي از «ائتلاف» دو «چيز» به وجود مي آيد. بايد توجه کرد که اين دو «چيز»، تنها دو نوع «تشکل» نيستند؛ يکي حزبي با خواست هاي سياسي و دموکراتيک و ديگري، اتحاديه يي (سنديکايي) با مطالبات اقتصادي و اجتماعي. تنها «ائتلاف» دو «جريان» (يا جنبش) نيست؛ يکي سياسي، جمهوريخواهانه و دموکراتيک و ديگري اجتماعي، ضدسرمايه داري و سوسياليستي. تنها «ائتلاف» دو گروه بندي اجتماعي يا طبقاتي يعني، به قول مارکس، خرده بورژوازي و کارگران نيست. بلکه در عين حال به معناي «ائتلاف» دو پديدار يعني «سوسياليسم» و «دموکراسي» است. گويي يکي بدون ديگري و به ويژه اولي (سوسياليسم) بدون دومي (دموکراسي) امکان پذير نيست. پنجاه سال قبل از پيدايش سوسياليسم توتاليتر، ابداع مفهومي چون سوسيال دموکراسي به معناي امتزاج سوسياليسم و دموکراسي، بيانگر روشن بيني و درايت تحسين انگيزي است. حال يکي از مسائل مرکزي سوسيال دموکراسي و به طورکلي سوسياليسم (زيرا تنها يک مساله مرکزي وجود ندارد)، همين معضل «ائتلاف» ناشي از واقعيت گريزناپذير «چندگانگي» است. پروبلماتيک سوسياليسم، از همين نقطه گرهي، از همين لحظه بنيادين، از همين نياز به «ائتلاف» ناشي از چندگانگي، از همين بغرنج تبيين مناسبات بين چيز هايي که «يک» و همسان خود نيستند (به قول ارسطو)، که چندگانه يا بسيارگونه اند برمي خيزد. چندگانه بودني که به قول هانا آرنت معناي حقيقي «امر عمومي» يا «سياست» در گسست از سياست سنتي است که مبتني بر يگانه گرايي است.

مارکس در اين اثر سياسي اصلي اش، در حقيقت انگشت روي موضوعي مي گذارد که با پاراديم نظري و تجريدي اش، به ويژه در مانيفست کمونيست، در تباين قرار مي گيرد. زيرا پاراديم او نيازي به «ائتلاف» ندارد.تضاد لاينحل ميان سرمشق يا پارادايم همسان گرا و عمل تغييردهنده ناظر بر واقعيت چندگرا از همين جا برمي خيزد. مي گوييم که در پارادايم نظري مارکسي، به ويژه در مانيفست کمونيست، ضرورتي به «ائتلاف» وجود ندارد، چون در اين منظومه تجريدي دوران ما يعني دوران بورژوازي... تضاد طبقاتي را ساده کرده است. غزيراف سراسر جامعه بيش از پيش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقه بزرگ که مستقيماً در برابر يکديگر ايستاده اند، تقسيم مي شود؛ بورژوازي و پرولتاريا. در اين ميان«تنها پرولتاريا طبقه واقعاً انقلابي است. تمام طبقات ديگر، بر اثر تکامل صنايع بزرگ راه انحطاط و زوال مي پيمايند». از سوي ديگر،«تصادمات بين افراد جداگانه کارگر و افراد جداگانه بورژوا بيش از پيش شکل تصادم ميان دو طبقه را به خود مي گيرد...» و سرانجام در اثر«اتحاد فزاينده کارگران» در مبارزه بر ضد بورژوازي، پرولتاريا به«شکل طبقه و سرانجام به صورت حزب سياسي» درمي آيد، شکلي که«هر لحظه در اثر رقابت موجود بين کارگران مختل مي شود ولي بار ديگر قوي تر و محکم تر و نيرومند تر به وجود مي آيد». بدين سان بر خلاف تمام «جنبش هايي که تاکنون وجود داشته اند» که «يا جنبش اقليت ها بوده يا خود به سود اقليت ها انجام مي گرفته اند»، جنبش پرولتاريا، جنبش خودآگاه مستقل اکثريتي عظيم است که به سود اکثريت عظيم انجام مي پذيرد. مشاهده مي کنيم که در اين تصوير غايتمند و جبرباور از دوقطبي شدن روزافزون جامعه، در اين فرآيند محتوم قوي تر شدن، محکم تر شدن و نيرومند تر شدن روزافزون کارگران در سير تکامل سرمايه داري (که با انحطاط و زوال طبقات بينابيني و پرولتاريزاسيون فزاينده قشرهاي مختلف اجتماعي همراه است)، پرولتاريا که به شکل حزب سياسي و جنبش خودآگاه مستقل اکثريتي عظيم درمي آيد، هيچ نيازي به اتحاد يا «ائتلاف» با ديگر اقشار اجتماعي و احزاب آنها در مقابله با بورژوازي ندارد. اما گير مساله در آنجاست که مارکس و انگلس، از همان آغاز شکل گيري جنبش کارگري و سوسياليستي نوين بر پايه تکوين مناسبات سرمايه داري، با واقعيتي روبه رو مي شوند که با آنچه در مانيفست، در سنين جواني، نويد ظهور تقريباً جبري اش را مي دهند، تفاوت هاي بسيار دارد. اين واقعيت متباين نسبت به مدل نظري و مفهومي ساده انگار آنها، همان ميدان اجتماعي و مبارزاتي سيال، چندگانه، مختلط، پيچيده، نامتجانس، متضاد و متعارض در درون خود است که در صحن آن بايد عمل مي کردند؛ هم در مناسبت با اقشار و طبقات بينابيني که در حقيقت رو به انحطاط و زوال نمي رفتند و هم در ميان خود پرولتاريايي که نه به جنبش خودآگاه مستقل اکثريتي عظيم تبديل مي شد و نه، در «اتحاد» موعود منتظر، قادر به تشکيل حزب مستقل سياسي و طبقاتي خود و به دست خود مي شد.

چند لحظه تاريخي

واقعيت چندگانه که مشخصه هر جنبش اجتماعي و سياسي و از جمله جنبش هاي کارگري و سوسياليستي است، همواره سوسياليست ها را در برابر دو بغرنج قرار داده است. يکي، چگونگي حل صحيح مناسبات چندگانگي، اختلاف و تضاد در داخل خود است و ديگري، مساله «اتحاد» يا «ائتلاف» با ديگر نيروها يا «غيرخودي ها». زيرا سوسياليست ها (و زحمتکشان) همواره در وضعيتي قرار داشته اند که به تنهايي قادر به تغيير مناسبات کلان در راستاي آرمان هايشان نبوده اند. مي گوييم «بغرنج ائتلاف» زيرا هر اتحاد يا «ائتلافي»، در عين حال، پرمخاطره است و گاه نيز با پيامدهاي مصيبت باري همراه مي شود. پارادوکس قضايا در اينجاست که از يکسو سوسياليست ها به تنهايي قادر نيستند به نيروي اکثريت عظيم جامعه درآيند و بنابراين بايد با غيرسوسياليست ها وارد اتحاد يا ائتلاف برنامه يي شوند و از سوي ديگر آنها در همين اتحاد يا ائتلاف ضروري مي توانند روح (روح سوسياليستي) خود را از دست بدهند. در انقلاب 1848 فرانسه، ديديم که واقعيت چندگانه و ناتواني عيني و ذهني کارگران در پيشبرد مبارزه يي مستقل با اتکا به نيروي خود، پرولتاريا را به سوي «ائتلاف» با خرده بورژوازي (به قول مارکس) سوق مي دهد. «ائتلافي» که طرفين و از جمله کارگران را وادار به کاهش تند و تيزي انقلابي مطالبات شان مي کند.

در سال 1864 در لندن، مساله چندگانگي و در نتيجه «ائتلاف» را در بين الملل اول يا انجمن بين المللي زحمتکشان مشاهده مي کنيم. با اين که بر سرلوحه اين جنبش جهاني نوشته شده بود؛ زحمتکشان سراسر جهان متحد شويد يا اين شعار که امر رهايي زحمتکشان به دست خود آنان ميسر است، اما اين جنبش از جناح بندي هاي مختلفي چون پرودني ها، لاسالي ها، باکونيست ها، مازيني ها و مارکسيست ها... تشکيل شده بود. اختلافات گاه شديد دروني سرانجام به بحران و پايان عمر بين الملل اول مي انجامد. سازماني که به راستي مي توان آن را اولين و آخرين جنبش جهاني زحمتکشان تا به امروز ناميد. در کمون پاريس (1871)، چندگانگي و گروه بندي ها را به گونه يي ديگر در شوراي رهبري آن مشاهده مي کنيم. در آنجا بلانکيست ها اکثريت بزرگ و هواداران بين الملل اول اقليت کوچک را تشکيل مي دادند. در ميان اين دسته آخري نيز طرفداران پرودون اکثريت و مارکسيست ها اقليت کوچکي بودند. از سوي ديگر، مي دانيم که يکي از علل شکست کمون پاريس عدم همراهي ديگر مناطق کشور، از جمله روستاها، از کمون و تنها ماندن کمونارهاي پاريسي است.

مدل سوسيال دموکرات و انشقاق توتاليتر

مدل اصلي سوسيال دموکراسي، در حقيقت، در پي انحلال بين الملل اول و شکست کمون پاريس در آلمان شکل مي گيرد. در جايي که تا آن لحظه از انقلابات اجتماعي برکنار بود. حزب سوسيال دموکرات آلمان، از اتحاد دو جريان انجمن عمومي کارگران آلمان (تحت تاثير افکار لاسال) و حزب مارکسيست هاي آلمان (تحت تاثير افکار مارکس و انگلس)، در شهر گوتا، در سال 1875 به وجود مي آيد. مهمترين ويژگي آن، که در حقيقت مشخصه يي است که «مدل سوسيال دموکرات» مي نامند و تمايز آن نسبت به ديگر احزاب سوسياليستي اروپايي است، اين است که از اتحاد حزب روشنفکري - سياسي با جنبش اتحاديه يي - کارگري به وجود مي آيد. در حالي که در ساير کشورها، سنديکاهاي کارگري و احزاب سوسياليست مستقل از يکديگر و به موازات هم فعاليت مي کنند، در نمونه آلماني، ساختار سوسيال دموکراتيک بر مشارکت و تباني فعال حزب - سنديکا استوار است. علاوه بر آن، تحت هدايت کائوتسکي، حزب سوسيال دموکرات آلمان تبديل به دستگاهي سلسله مراتبي، بوروکراتيک و صاحب «دکترين علمي اجتماعي» مي شود. «علمي» که عالم روشنفکر سوسياليست بايد به درون طبقه کارگر رود و در پرتو آن کارگران را تعليم دهد. سرانجام، اين سوسيال دموکراسي دولت را الگو و سرمشق خود قرار مي دهد و نه موضوع نقد و نفي. با اين که در آن دوران، سوسيال دموکراسي آلمان و رهبرانش از لحاظ نظري، سازماني و عملي سرمشقي براي همه سوسياليست ها به شمار مي آمدند، اما ويژگي اصلي جنبش سوسياليستي اروپا اختلاف و تفرق بر سر تئوري و عمل بود. اين اختلافات آن چنان بودند که در سال 1898، هنگام تشکيل بين الملل دوم در کنگره پاريس، شکل ساختاري نامتمرکز و فدراتيوي از احزاب ملي مستقل اتخاذ کردند. در حالي که بين الملل اول (کارگري) جنبشي متمرکز از اتحاديه هاي زحمتکشي بود، بين الملل دوم (سوسيال دموکرات) ائتلافي غيرمتمرکز از احزاب مستقل سوسياليستي بود. با اين حال، ديري نپاييد که حتي اين شکل از ائتلاف احزاب نيز، در پيچ و خم پيشامد و حوادث تاريخي از هم پاشيد. ابتدا مساله رفرم يا انقلاب (رزا در برابر برنشتاين) (1890) و سپس جنگ ملي يا امپرياليستي(1914) سوسيال دموکراسي را به چند گروه و شاخه تقسيم کرد. اما در اين ميان، مهمترين و بزرگترين شکاف در پي انقلاب اکتبر (1917) رخ مي دهد. هنگامي که طرفداران اين انقلاب راه خود را از ساير سوسياليست ها جدا کرده، احزاب کمونيست را ايجاد مي کنند، احزابي که به شعبه يي از کمينترن (بين الملل سوم(1919)) تحت رهبري و مرجعيت حزب کمونيست شوروي درمي آيند. اکنون با گذشت بيش از هشتاد سال از آن انشعاب تاريخي و تامل بر آنچه رفت و آزموده شد، به راستي درمي يابيم که گسست «انقلابي» لنيني از رفرميسم سوسياليستي (يا سوسيال دموکراتيک) در جوهر، انشقاقي توتاليتر و نافي دموکراسي، آزادي و چندگانگي (پلوراليته) در همه زمينه ها بود. در غياب پرولتارياي موعود پارادايم مارکس در مانيفست، در شرايطي که طبقه کارگر صنعتي نه به اکثريت عظيم درمي آيد، نه به اتحاد و يگانگي موهوم و تخيلي مي رسد و نه به شکل حزب آگاه سياسي مبدل مي شود، «راه حل» لنيني چه بود؟ تحقق پارادايم مانيفست، اما نه به دست آن طبقه اکثريت عظيم و متشکل و آگاه و متحد مورد نظر مارکس که وجود واقعي ندارد، بلکه توسط گروهي که به «وکالت» ادعايي از کارگران قدرت را به تصرف بلامنازع خود درمي آورد. بدين سان، اراده جبري و نظامي حزب (و سپس يک نفر در راس آن) به جاي اراده آزاد کارگران و تمام مردم مي نشيند. يگانه گرايي به جنگ چندگانگي در همه عرصه ها مي رود. ديکتاتوري تام و تمام حزب و سپس يک نفر در راس آن، به نام سوسياليسم، بر تمام جامعه مستولي مي شود.

2- مسائل عمومي سوسياليسم دموکراتيک؛مناسبت هاي مساله انگيز

از ميان پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک که بسيارند، من تنها پاره يي از آنها را تحت چند «مناسبت» مساله انگيز (پروبلماتيک) طرح مي کنم. همان طور که گفتيم، پذيرش و طرح اين بغرنج ها و انديشيدن درباره آنها، خود، سرآغاز يافتن پاسخ يا پاسخ ها است.

مناسبت با چندگانگي، دموکراسي و آزادي

ارسطو مي گويد که «پوليس، شکلي از چندگانگي است» و آرنت اضافه مي کند که چندگانگي (پلوراليته) بدين معناست که «اين انسان ها هستند که روي زمين زندگي مي کنند و ساکن دنيا هستند» و در نتيجه شرط بود و نبود هر گونه «وجود سياسي»29، واقعيت چندگانگي يا پلوراليته است. پس چندگانگي، شرط «سياست» است زيرا که در يگانگي، همساني و حاکميت توتاليتر، محلي براي سياست ورزي نمي ماند. اما چندگانگي فقط شرط «سياست» نيست بلکه در عين حال شرط بود و نبود دموکراسي و آزادي نيز هست که اين دو نيز در غياب بسيارگونگي و اختلاف بي معنايند. در نتيجه مي توان گفت که چندگانگي يا پلوراليته نام ديگر دموکراسي يا آزادي است و دموکراسي يا آزادي نيز نام هاي ديگر چندگانگي يا پلوراليته اند. گفتيم که سوسيال دموکراسي در درازاي تاريخش همواره با واقعيت چندگانگي و مشکل تبيين صحيح مناسبت خود با آن روبه رو بوده است؛ چندگانگي هم در درون خود، هم در درون طبقه و هم در درون جامعه. در اين ميان، آنچه که به نام سوسياليسم، چه در اردوگاه شوروي سابق طي دوران حياتش و چه در آنجا که همچنان به بقاي واپسگرايانه اش، در چين، کره شمالي و کوبا... ادامه مي دهد، همواره نشان داده و مي دهد که سوسياليسمي يگانه گرا و نافي چندگانگي است که با «شور و تصميم گيري دموکراتيک» مردم ضديت بنيادين دارد و در نتيجه هميشه در اساس آزادي کش است. دليل ساده آن نيز اين است که سه مؤلفه فوق يعني «چندگانگي»، «شور و تصميم گيري دموکراتيک» و «آزادي» بيش از هر چيز ديگري حاکميت مطلقه او را به خطر مي اندازند. گفتيم که در برابر پرسش «سوسياليسم امروز چيست؟» پاسخي در دست نداريم زيرا که نسخه هاي آزموده شده و شکست خورده پيشين را باطل مي شماريم و بر اين باوريم که بسياري چيزها، تئوري ها، تحليل ها و پراتيک ها را بايد از سرآغاز، ابداع و تبيين کنيم، اما آنچه که در هر حال مي توان گفت اين است که شرط بندي ما براي فراروي از وضع موجود مناسبات سرمايه داري (گذار به پساسرمايه داري)، شرط بندي براي تداوم و تعميق «چندگانگي»، «شور و تصميم گيري دموکراتيک» و «آزادي» است که شرط اوليه و اساسي هرگونه سوسياليسم دموکراتيک تصورپذير است.

امروزه، بايد اعتراف کنيم که بديلي در فراروي از دموکراسي شناخته شده کنوني يعني دموکراسي نمايندگي شده در دست نداريم. با اين وجود، مي توان براي تعميق دموکراسي به سوي شور، مشارکت و تصميم گيري مستقيم و بلاواسطه مردم در امور، شرط بندي و مبارزه کرد. اين سرنوشت شرط بندي و مبارزه براي دموکراسي مستقيم، بلاواسطه و مشارکتي مردم است که در عمل نشان خواهد داد آيا دموکراسي نمايندگي شده واقعاً موجود کنوني تنها «افق گذرناپذير بشريت» است يا نه.

مناسبت با تحولات سرمايه داري

امروزه، به نظر مي رسد که بسياري از شاخص هاي عيني سرمايه داري سده نوزدهم و نيمه اول سده بيستم دستخوش تحول و دگرگوني شده اند. از آن جمله است پديدار جهاني شدن و وابستگي متقابل کشورها، اقتصاد ها... که امکان «سوسياليسم» در محدوده يک کشور را منتفي مي سازد و بيش از پيش مساله را در چارچوب منطقه يي اگر نه جهاني طرح مي کند. به طور کلي تغييرات و دگرگوني هاي قابل تشخيصي رخ داده اند که ما را بايد به بازانديشي و بازنگري مجدد در تحليل از نظام سرمايه داري (چه در سطح ملي و چه جهاني)، مشخصات کنوني آن و راه هاي گسست از آن تشويق کند. يکي از اين تحولات، گرايش به سوي تمرکز و تجمع روزافزون سرمايه (ثابت) از جنگ جهاني دوم به اين سو است که سيري معکوس طي کرده است. روند عمومي در اين سال ها (با توجه به امکانات جديد فن شناختي و نقش دولت...) به سمت ايجاد واحدهاي متوسط و کوچک در بخش توليد، توزيع و به ويژه خدمات بوده است. روندي که در کشورهاي توسعه نيافته نيز مشاهده مي شود. اهميت اين فرآيند نوين در آنجا است که مدل سنتي حل مساله مالکيت که يکي از مسائل اساسي سوسياليسم است به زير سوال مي رود. مي دانيم که در نظريه کلاسيک، روند طبيعي سرمايه در جهت تمرکز و تجمع هر چه بيشتر مالکيت در دست عده قليلي از صاحبان سرمايه است. بدين سان، بخش اعظم اقتصاد کشور متمرکز و مجتمع مي شود و در تملک گروهي کوچک قرار مي گيرد. در نتيجه انتقال مالکيت اقتصاد کشور از بخش خصوصي به بخش جمعي که همانا مالکيت دولتي است، کاري بس ساده و ممکن مي شود. اما در شرايطي که واحد هاي کوچک و متوسط بخش بزرگي از اقتصاد را در دست دارند، «اجتماعي کردن» آنها نه تنها دشوار و غيرممکن مي شود بلکه حتي در صورت تحقق يعني تصاحب آنها توسط دولت، جامعه را با خطر ظهور دستگاهي بوروکراتيک، نيرومند و فعال مايشاء روبه رو مي سازد که هم صاحب مطلق قدرت سياسي است و هم اقتصادي. پيامدهاي نابودکننده نظام اقتصاد دولتي را در سوسياليسم واقعاً موجود آزموده ايم.

در پنجاه سال اخير، ما با روند مهم ديگري نيز مواجهيم. طبقه کارگر جمعي، صنعتي و مولد يا به عبارت ديگر پرولتارياي کلاسيک که در مرکز بينش فرجام گرايانه مارکسيستي قرار داشته است و حتي تا اواسط قرن بيستم بر صفوف و نيرويش افزوده مي شد، امروز نه تنها رو به تقليل مي رود بلکه از انسجام، اتحاد، خود آگاهي و خود سازماندهي طبقاتي اش نيز کاسته مي شود. در مقياس جهاني اما، با رشد صنعتي شدن در کشورهاي توسعه نيافته، بر تعداد کارگران به طور مطلق افزوده شده است، ولي در اينجا نيز با احتساب رشد جمعيت جهاني، اين کميت به طور نسبي در حال کاهش است. يکي ديگر از تحولات قابل تامل در جوامع سرمايه داري غربي، رشد خرده بورژوازي جديد و اقشار متوسط است. گرچه مزدبگيران قريب هشتاد درصد جمعيت شاغل را تشکيل مي دهند و بر تعداد آنها نسبت به گذشته افزوده مي شود (با وجود رشد بيکاري)، اما از اين تعداد، کادرهاي بالا و متوسط و کارمندان بيشترين رشد را داشته اند در حالي که کارگران صنعتي و به طور کلي پرولتاريا که علاوه بر اين دسته از کارگران شامل کارکنان بخش تجارت، بانک ها و مزدبگيران زراعي نيز مي شوند، سير نزولي طي کرده اند. به نظر مي رسد که روند عمومي سرمايه داري امروز در جهت تشديد اين سمتگيري سه گانه (رشد اقشار جدا شده از کار و توليد، رشد اقشار متوسط و کاهش پرولتارياي سنتي) است. اما مهم تر از عامل رشد کمي طبقات متوسط در نظام سرمايه داري که مورد توجه مارکس نيز قرار گرفته بود ( او در نوشتارهاي تئوريک خود درباره اضافه ارزش ريکاردو را از اين جهت که عامل فوق را ناديده مي گيرد سرزنش مي کند)، رشد تمايزها و جدايش ها در درون پرولتاريا و در اقشار وسيع گسسته از کار و توليد است که همبستگي و تعاون ميان آنها را از هم مي پاشد و آگاهي طبقاتي شان را تضعيف مي کند. وضعيت فوق، بيش از آنکه تصادفي يا موقتي باشد، ترجمان تغيير و تحولات ساختاري و اجتماعي در عرصه مبارزه با سرمايه داري است. به اين معنا که تضاد ميان کار و سرمايه، موضوع استثمار سرمايه داري در فرآيند توليد - آنچه که در ادبيات سوسياليستي يا کمونيستي به «تضاد اصلي» سرمايه داري معروف است- اگرچه همواره يک رکن مهم مبارزات طبقاتي و ضدسرمايه داري در جهت نفي اين نظام باقي مي ماند، اما جايگاه انحصاري سابق خود را که از سده نوزده تا اواسط سده بيست احراز مي کرد، از دست مي دهد. تضاد کار و سرمايه در توليد ديگر تنها عامل کسب خود آگاهي و تنها محرکه تغيير و تحولات و ايجاد جنبش هاي ضدسرمايه داري نيست، اگرچه اهميت خود را همواره به مثابه بخشي مهم و قابل توجه از اين جنبش حفظ خواهد کرد. امروزه به نظر مي آيد که خودآگاهي و خود سازماندهي اجتماعي در مقابله با سرمايه داري محصول مبارزاتي مي شوند که در بطن آنها راه حل ها و پروژه هاي نفي ارزش هاي حاکم مطرح مي شوند. به عبارت ديگر نفي ارزش هاي سرمايه دارانه يي که مبتني بر اولويت قرار دادن معيارهايي چون سود و ارزش (مبادله)، رقابت و «توليد فزاينده براي سود فزاينده»... بر انسان و هستي او است. در اين مبارزات، اقشاري مختلف (و نه تنها کارگران) در جبهه هايي مختلف (و نه تنها در عرصه توليد) با نظم و ارزش هاي سرمايه داري درافتاده و درگير مي شوند؛ در جبهه آموزش و بهداشت، در عرصه محيط زيست، در رابطه با مسکن و محيط زندگي، در عرصه فرهنگ و هنر، در جبهه رسانه هاي گروهي، ارتباطات و اطلاعات، در حيطه حقوق بشر، آزادي ها و دموکراسي شهروندي، در جبهه قضايي و سياست هاي کشوري و سرانجام در زمينه اتحاد و همبستگي بين المللي... در تمامي اين جبهه ها است که زحمتکشان و به طور کلي مردمان تحت ستم و خودبيگانگي (اليناسيون) نظام سرمايه داري با وارد شدن در ميدان دخالت گري اجتماعي، سياسي و فرهنگي، توانايي هايشان را در چاره جويي براي ارائه راه حل هاي نو در گسست از نظام موجود تجربه مي کنند و به آزمايش مي گذارند.

مناسبت با جنبش اجتماعي

مناسبت با جنبش، در طول تاريخ سوسياليسم، يکي از موضوعات مورد اختلاف و افتراق بوده است. عموماً دو بينش در برابر هم قرار گرفته اند. يکي، آزاديخواهانه که بر خودمختاري و استقلال «جنبش اجتماعي» تاکيد مي ورزد و ديگري آمرانه که «جنبش» را تحت قيمومت «عنصر آگاه» در قالب «حزب پيشرو» قرار مي دهد. در جنبش سوسياليستي، با وجود مقاومت مارکسيست هاي آزاديخواهي چون رزالوکزامبورگ... که در اقليت بودند، همواره بينش حزب گرايانه مبتني بر قيمومت حزب بر جنبش کارگري و اجتماعي، به ويژه در شکل لنيني و استاليني آن، چيره بوده است. امروزه با نقد شکل ها و شيوه هاي کهنه فعاليت سياسي و سازماني، «جنبش هاي اجتماعي» نويني در غرب سر بلند مي کنند که البته در برابر چالش هاي جديدي نيز قرار مي گيرند. جنبش اجتماعي را مي توان محل تلاقي و اشتراک سه فضاي اصلي دانست. فضاي اپوزيسيوني، انتقادي و دگرسازانه در روابط اجتماعي، فضاي آزمون خود مختاري و خود گرداني و فضاي تبادل و تقابل نظري. اين سه فضا تواماً و در اشتراک با هم معنا و مفهوم جنبش اجتماعي را مي سازند. جنبش اجتماعي، پديداري واحد، يکدست و متجانس نيست. نه تنها مبارزه طبقاتي در درون آن عمل مي کند بلکه منافع و ديدگاه هاي مختلف فردي، گروهي، قشري و طبقاتي در بطن آن نيز منعکس مي شوند. جنبش اجتماعي فضاي همزيستي در تقابل است؛ همزيستي در تقابل ميان طرح ها، برنامه ها، شيوه ها و شکل هاي مختلف. پس جنبش اجتماعي پديده يي کثرت گرا و چند گانه، هم متحد و هم متنازع است. تضاد هاي بنياديني را در خود دارد که به او نيرو، قدرت ابتکار، خلاقيت و آفرينندگي مي بخشد. جنبش هاي انجمني و اجتماعي امروزي ترجمان تمايل لايه هاي بيش از پيش وسيع مردم و جامعه مدني به خودمختاري، خودگرداني و خودرهايي است. خودمختاري به معناي آزادي، استقلال و حاکم بودن بر سرنوشت خود است. خودگرداني به معناي نفي رهبري دائمي توسط يک مرکز، به معناي اداره برابرانه و گردان امور است. خود رهايي به معناي آزاد شدن از روابط فرادستي و خودبيگانگي هاي مناسبات سرمايه داري است. بورديو جامعه شناس فرانسوي و نظريه پرداز «جنبش اجتماعي»، تعريفي از اين پديدار به دست داده است که نقل آن را در اينجا بي مناسبت نمي دانيم.

جمع کردن بدون يکي کردن

جنبش هاي اجتماعي هر چند که خاستگاه ها، هدف ها و طرح هاي گوناگوني دارند، اما مسلماً به دليل جمع خطوط مشترک شان، از يک خانواده اند.

- اولين شاخص مشترک اين است که اين جنبش ها چون محصول نفي شکل هاي سنتي فعاليت سياسي مانند احزاب کمونيست نوع شوروي هستند، هر گونه انحصارطلبي را طرد و مشارکت مستقيم همه علاقه مندان را تشويق مي کنند. از اين زاويه، جنبش هاي اجتماعي را مي توان نزديک به سنت آزاديخواهي دانست. اين جنبش ها تمايل به شکل هاي خودگردان سازماندهي دارند که مشخصه آنها، ايجاد ساز و برگ تشکيلاتي سبک است. تشکيلاتي که به افراد اجازه دهد نقش خود را به منزله سوژه هاي فعال ايفا کنند (و انحصارطلبي احزاب سياسي که تنها براي خود حق مداخله در سياست قائلند را به زير سوال برند).

- دومين شاخص مشترک اين است که جنبش هاي اجتماعي هدف هاي دقيق و مشخصي را تعقيب مي کنند که براي زندگي اجتماعي بسيار مهم اند چون مساله مسکن، اشتغال، بهداشت....

- سومين ويژگي مشترک اين است که اين جنبش ها براي عمل مستقيم ارزش والايي قائلند و مراقب اند که مخالفت ها و طرح هايشان رابطه يي مستقيم با موضوع داشته باشد و در اقدام هاي نمونه يي، نتايج مشخصي به دست دهد.

- چهارمين خصلت تميزدهنده و مشترک اين است که جنبش هاي اجتماعي همبستگي را که اصل تلويحي غالب مبارزات است، ارج مي نهند. تصديق اين نزديکي در هدف هاي مبارزه سياسي و لوازم آن ايجاب مي کند که به سوي هماهنگي رويم، با توجه به اين که يکي کردن همه جنبش هاي پراکنده، که خواست فعالان و به ويژه جواناني است که تحت تاثير همگرايي ها و دوباره کاري ها قرار مي گيرند، بدون ترديد ناممکن است. هماهنگ کردن مطالبات و فعاليت ها در رد هر گونه انحصارطلبي مي تواند صورت شبکه يي به خود گيرد. شبکه يي که قادر باشد مشارکت افراد و گروه ها را در شرايطي که هيچ کس نتواند بر ديگري حاکم شود يا ديگران را تنزل دهد، تامين کند. شبکه يي که بتواند قابليت هاي ناشي از تنوع تجربيات، نقطه نظرات و برنامه ها را محفوظ نگاه دارد.

مناسبت با «رفرم يا انقلاب»

«امور انساني»، به قول ارسطو - برخلاف «امور خدايي» که جاودانه و ناميرايند - همواره دستخوش تغيير و تحول اند؛ سيال، دگرگشت و زوال پذيرند. از اين رو، در «امر سياست»، هرازگاه، مورد «بزنگاه» يا «لحظه مناسب» براي تصميم و اقدامي معين فرا مي رسد. «بزنگاهي» که يونانيان کايروس ناميدند و کايروس نزد آنان بدين معناست که در زمان مناسبي که هرازگاه فرا مي رسد، در فرصت کوتاهي که به دست مي آيد، که اگر مغتنم شمرده نشود، زود از دست مي رود و ديگر شايد هرگز بازنگردد، عمل و اقدامي از سوي انسان ها، از سوي جمع (همان جمع سيال و متغير) سر مي زند که در حالت عادي و طبيعي سر نخواهد زد. بزنگاه را هميشه (و خوشبختانه،) نمي توان پيش بيني کرد؛ زمان و مضمونش را از قبل معلوم کرد؛ آن را سازمان داد و در قالبي معين ريخت. کايروس، اتفاق است؛ فرصتي استثنايي و نادر براي عملي استثنايي و نادر است؛ لحظه يي کوچک براي تصميمي بزرگ است... که حادث مي شود، سريع مي آيد و زود سپري مي شود و... يکنواختي، همساني و روزمرگي زندگي بشر را برهم مي زند، مي شکافد و آشفته مي سازد. پس کايروس مي تواند لحظه نامنتظره بدعت و نوآفريني باشد که نام ديگرش انقلاب است. «انقلاب» هم، محصول ويژه آن شرايطي است که تحولات کوچک، کند، متزلزل و ناپايدار، ديگر پاسخگوي نيازها و مطالبات سرشار توده هاي وسيع مردم طي ساليان دراز نيستند و هم، در عين حال، محصول ويژه آن وضعيتي است که «تحولات» ممکن ولي محدود اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سياسي... زمينه هاي برآمدن احتمالي «انقلاب» را فراهم مي آورند. پارادوکس قضيه «انقلاب - رفرم» در همين جاست و تاملي بر انقلاب هاي رخداده نشان مي دهند که «انقلاب» هم محصول «تحول» و ادامه آن در شکل ديگري است و هم ناشي از کاستي ها يا بن بست «تحول». «رفرم»، هم مي تواند مانع «انقلاب» شود و هم مسبب آن شود.

«انقلاب» و «رفرم» نافي و ناسخ يکديگر نيستند. اين پديدارهاي اجتماعي، صرف نظر از ميل و اراده «روشنفکر مصلح جامعه»، در طول زمان و به نوبت، هر دو با هم يا يکي پس از ديگري، در مناسباتي گاه تکميلي و گاه تنازعي، در هم زيستي و هم ستيزي، وجود داشته و خواهند داشت. ذهنيتي که يکي را در ضديت مطلق با ديگري قرار دهد، بيش از هر چيز، جزميت خود را به پديدار هاي اجتماعي نسبت مي دهد. در حالي که پديدار هاي اجتماعي (حتي «مطلق گرا»ترين شان) کاملاً مطلق نبوده و مطلق عمل نمي کنند، بلکه همواره به صورت بغرنج، پيچيده، چندگانه و مختلط در تاريخ، گه بهنگام و گه نابهنگام و بي خبر، به صورت پيشامد احتمالي، حادث مي شوند و عموماً نيز برنامه ها و پيش بيني هاي سياسيون را نقش بر آب مي کند.

3- مسائل سوسياليسم دموکراتيک در ايران؛بغرنج «گسست ها» و بحران چپ

مي دانيم که سوسيال دموکراسي يا سوسياليسم، بر مبناي پيدايش و رشد مناسبات سرمايه داري و امتزاج جنبش فکري و سياسي سوسياليستي و دموکراتيک با جنبش کارگري در غرب و در عصر مدرنيته به وجود آمد و تکوين يافت. پس در ايران صد سال پيش، در آستانه انقلاب مشروطه، يعني در جامعه يي که تمام عوامل و پيش شرط هاي فوق تازه در حال به دنيا آمدن بودند، ايده سوسياليسم تنها مي توانست وارداتي باشد. افکار سوسياليستي از غرب وارد ايران مي شوند اما از راه شمال و با گذر از صافي آن. اگر ايران هم مرز روسيه نبود يا قفقاز مرکز اقتصادي جذب نيروي کار نمي شد... شايد اين افکار در کشور ما سرنوشت ديگري پيدا مي کردند. اما شرايط جغرافيايي و نفوذ همسايه شمالي در ايران، چه در عصر روسيه تزاري و چه در دوران سوسياليسم واقعاً موجود، چنين کرد که قرائت روسي از سوسيال دموکراسي و مارکسيسم در جنبش چپ ايران غالب شود. با اين حال، تغلب بينش توتاليتر در چپ سوسياليستي/کمونيستي ايران، بينشي که نافي چندگانگي و دموکراسي است، بينشي که پس از شهريور 1320 حامل و عامل اجرايي خود را در حزب توده وابسته به شوروي سابق پيدا مي کند، با مقاومت هايي، هر چند ناکام ولي قابل ارج، روبه رو مي شود. عنوان هاي چند لحظه تاريخي اين مقاومت ها را يادآوري کنيم. - مکاتبات اجتماعيون عاميون ايران با دو تن از سران اصلي سوسيال دموکراسي يعني کائوتسکي و پلخانف، چند روز پس از به توپ بستن مجلس توسط محمدعلي شاه (1326 قمري - 1908 ميلادي)، با وجود آشفتگي ها و سردرگمي هاي سوسيال دموکرات هاي نوظهور ايراني، اما به گونه يي - با زبان آن دوره و نه با زبان امروزي ما - معضل و بغرنج اساسي و همواره امروزي جامعه ما يعني مناسبات سوسياليسم و عقب ماندگي، استبداد و دموکراسي را طرح مي کنند.

- در 1310، تلاش روشنفکران غرب ديده و مستقل انديشي چون اراني را مي توان لحظه ديگري، هر چند محدود و کوتاه و محفلي، از مقاومت در برابر تنگ نظري، مطلق انديشي و فکر غيرانتقادگر به شمار آورد.

- پس از شهريور بيست، بايد از مقاومت خليل ملکي و برخي محافل چپ در برابر سلطه و ارعاب ايدئولوژيکي و سازماني حزب توده نام برد. کوشش ملکي و ديگران در يافتن سوسياليسمي ضداستاليني، آزاديخواه و دموکراتيک، سوسياليسمي در انطباق با شرايط زمانه ايران و در اين راستا يافتن سياست، برنامه و عملي استقلال طلبانه در پشتيباني از مبارزه دکتر مصدق براي ملي کردن نفت... با اينکه داراي ضعف ها و نارسايي هاي بسيار بود و عملاً نيز شکست خورد، اما تجاربي ارزنده و آموزنده به جاي گذارد.

- در سال هاي 1350-1340، در پي جدايي چين و شوروي (1963 - 1342) و برآمدن گواريسم و مشي هاي کانوني، چريکي، جنگ توده يي... «چپ نويني» در ايران و در خارج از کشور در جدايي از حزب توده شکل مي گيرد که بسياري از دانشجويان و جوانان را جلب مي کند و تحث تاثير معنوي و عملي خود قرار مي دهد. اما اين جدايي ها، چه در مورد چين و اکثر گروه هاي انقلابي از شوروي و چه در مورد «چپ نوين» ايران از حزب توده به دليل اشتباهات، انحرافات يا خيانت هايش، به معناي گسست از بينش و عملکرد توتاليتر نبود. گسست حقيقي و واقعي از بينش، روش، سبک کار، نوع سياست ورزي و سازماندهي... لنيني - استاليني انجام نگرفت. بدين سان در اين بازنگري ناقص و اجمالي، بازبيني لحظه هايي از تاريخ سوسياليسم ايران از منظر مقاومت در برابر بينش غالب توتاليتر، مشاهده مي کنيم که چپ مارکسيست يا سوسياليست کشور ما همواره با مساله «گسست» از اين بينش، با بغرنج چگونگي تحقق اين «گسست» و همراه با آن با مشکل ابداع «چپ ديگر» در شرايط خاص ايران روبه رو بوده است.
پيرامون سوسيال دموکراسي در ايران
رشيد اسماعيلي

1-از انديشه هاي مارکس، تفاسير و قرائت هاي متعدد و در بسياري مواقع متضادي شده است. ميراث فکري مارکس از يک سو تنه به تنه استالينيسم مي زند و از سوي ديگر مارکسيسم غربي مبتني بر نوعي سوسيال دموکراسي را در برمي گيرد. درون انديشه مارکسيستي هم لنين و استالين رشد کرده اند هم کائوتسکي و برنشتاين. هم پلخانف و تروتسکي، هم لوکاچ و لوکزامبورگ. هم هورکهايمر و آدورنو هم آلتوسر و هابرماس(که ديگر دشوار بتوان او را مارکسيست دانست)آنچه به سوسيال دموکراسي شهرت دارد در روايت مارکسيستي اش مرهون کائوتسکي و البته بيشتر برنشتاين است. مارکسيسم دموکراتيک و سوسياليسم اصلاح طلب همواره آماج هجوم مارکسيست هاي انقلابي و لنينيست ها بوده است. تا دهه ها در اتحاد جماهير شوروي مطالعه افکار کائوتسکي و برنشتاين «جرم» بود.

2- در جهان امروز مارکسيسم در روايت ايدئولوژيک اش کاملاً بي اعتبار است. انديشه هاي مارکس امروز تنها منبع الهامي براي جامعه شناسان، پساساختگرايان و برخي هواداران مطالعات فرهنگي است. مارکس هنوز هم به عنوان يک فيلسوف و متفکر مورد توجه و احترام زياد است اما امروزه هيچ جنبش سياسي جدي که ملهم از مارکسيسم سياسي خصوصاً در روايت لنينيستي آن باشد، وجود ندارد. مارکسيست ها امروزه در موثر ترين حالت تنها بخشي از جنبش ضد جهاني شدن هستند. احزاب چپ اروپايي ديگر هيچ شباهتي به گذشته ندارند، آنها همه از اقتصاد آزاد دفاع مي کنند و خود را حافظ بازار مي دانند. تنها تفاوت آنها با احزاب راست اروپايي در دفاع از نوعي سياست اجتماعي مبتني بر کاهش فاصله طبقاتي و حمايت از طبقه متوسط و کارگر از طريق يک نظام تامين اجتماعي است که البته در کنارش يک نظام مالياتي دقيق نيز وجود دارد. به اين معنا چپ هاي اروپايي کاملاً درون فضاي فکري ليبراليسم تنفس مي کنند. آنها بيش

از آنکه سوسياليست باشند ليبرال هاي چپگرا (LEFT-LIBERALS) هستند. سوئد پايگاه سنتي ليبرال هاي چپگرا در اروپاست، برخلاف آنچه برخي روشنفکران ايراني مي گويند، سوئد جامعه يي است بر مبناي احترام به ارزش هاي اقتصادي و سياسي ليبرال با اين تفاوت که سياست هاي اجتماعي پيش گفته به نحو عميقي در اين کشور نهادينه شده است. هر چند اين سياست هاي اجتماعي موجب کاهش شديد رشد اقتصادي در سوئد شده است. کاهشي که به دليل تاثيرات نامطلوبش در اقتصاد تقويت موقعيت احزاب راست - با روايت هاي راستگرايانه از ليبراليسم- را در پي داشته است.

3- آنگونه که اشاره شد، مارکسيسم و مباحث مربوط به آن بخش فربهي از ادبيات فلسفي و سياسي قرن بيستم را به خود اختصاص داد. روايتي از مارکسيسم براي مدت ها در بخش عمده يي از کره زمين حاکم بود و تجربه يي تلخ از حکومت داري و اداره جامعه از خود بر جاي گذاشت که فرجامي بهتر از فروپاشي نيافت. به رغم اين تجربه برخي از روشنفکران، خصوصاً در ايران، معتقدند که فروپاشي بلوک شرق به معناي شکست کامل انديشه هاي مارکسيستي و سوسياليستي نيست. در ميان اين روشنفکران چند گرايش قابل تشخيص است؛

اول- دسته يي که مارکسيسم را به همان روايت لنينيستي آن مورد تاکيد قرار مي دهند برخي از اين افراد صراحتاً از تجربه اتحاد جماهير شوروي نيز دفاع مي کنند ولي اکثراً معتقدند که «انقلاب اکتبر» پس از لنين از مسير خود منحرف شد. اين گرايش از دهه 20 شمسي بدين سو، سنت غالب در مارکسيسم ايراني بوده است. در پيشينه تاريخي اين سنت مارکسيستي دفاع صريح از استالين و استالينيسم نيز ثبت است که البته نسل جديد اين دسته از مارکسيست ها کمتر - يا حداقل به صراحت کمتر - از استالين دفاع مي کنند. حزب توده اما در دوره يي از تاريخ خود، مدافع استالين بود و پس از آنکه از سياست استالين زدايي خروشچف حمايت کرد با انتقاد شديد نسل جوان مارکسيست ها در دوره پهلوي مواجه شد. (از جمله مي توان به انتقادات بيژن جزني - روشنفکر استالينيست که همواره مورد ستايش جريانات چپ در ايران بوده است - اشاره کرد)شايد جاي تعجب باشد که مباحث بين روشنفکران توده يي و امثال جزني در همان سطح نازل، امروز نيز در بين دانشجوياني که خود را چپ مي نامند جريان دارد. کنکاش دلايل اين رجعت فکري به دهه هاي 30 ، 40 و 50 شمسي البته مجالي ديگر مي طلبد.

دوم- از همان ابتداي ورود انديشه هاي چپگرايانه به ايران که با انقلاب مشروطه نيز مقارن بود گرايشي از سوسياليسم دموکراتيک نيز به ايران وارد شد (دو کتاب انکشاف سوسيال دموکراسي نوشته خسرو شاکري و مشروطه ايراني نوشته ماشاءالله آجوداني حاوي اطلاعات جالبي در اين زمينه هستند). سوسيال دموکرات ها اما هيچ گاه نتوانستند به گرايشي غالب در جنبش چپ ايران تبديل شوند. آنها همواره عناصري حاشيه يي و مطرود باقي ماندند. روشنفکري چپ خصوصاً در سال هاي پس از دهه 20، سخت مفتون لنينيسم شد و پس از آن نيز تا انقلاب سال 57 و پس از آن، سوسيال دموکرات ها هيچ گونه تشکيلات يا طرفدار جدي درون جنبش چپ ايران نداشتند. خليل ملکي نيز که پي ريزي نوعي مارکسيسم ملي و تا حدودي دموکراتيک را دنبال مي کرد هيچ گاه در بين جوانان چپگراي ايراني پيش از انقلاب مخاطبيني جدي پيدا نکرد ولي پس از فروپاشي بلوک شرق بخش قابل توجهي از فعالان با سابقه چپگرا تحولي عميق در راستاي عبور از مارکسيسم ارتدوکس به سوي سوسيال دموکراسي را تجربه کردند. موج اين تحول اما به دلايل سياسي هرگز به درون مرزهاي ايران نرسيد، اينگونه شد که وقتي برخي دانشجويان ايراني تصميم گرفتند «چپ» شوند به سراغ همان ادبيات نخ نماي مارکسيست هاي دهه 50 رفتند.

سوم- در کنار دو گرايش پيش گفته در ميان روشنفکران چپگرا برخي نيز دل به انديشه هاي بنيانگذاران مکتب فرانکفورت نظير آدورنو و هورکهايمر بستند. و البته برخي نيز نظير مراد فرهادپور در ادامه راه يک فيلسوف و شومن ضد سرمايه داري به نام «اسلاوي ژيژک» را کشف کردند و به ترجمه آثارش همت گماردند. اين گرايش از چپ ايراني اگرچه خوانندگان و نويسندگاني جدي دارد که فارغ از درست يا غلط بودن نوشته هايشان نسبت به ميانگين چپگرايان ايراني از سطح دانش قابل توجهي برخوردارند، اما به دليل استفاده از نوعي ادبيات فلسفي - و البته برخي دلايل ديگر- در ميان فعالان دانشجويي چپگرا با اقبال مواجه نشده است.

4- چپ اگر به فکر بازسازي است بايد نسبت خود را با تجربه تاريخي چپ - در ايران و جهان- مشخص کند. والا تکرار طوطي وار گفته ها و نوشته هاي احسان طبري، خسرو گلسرخي، بيژن جزني و تاز گي ها منصور حکمت تنها رجعتي خسارت خيز و تاسف بار به گذشته يي شکست خورده است.
سوسيال دموکراسي عليه کمونيسم
کارل کائوتسکي

ترجمه؛ سعيد قاسمي نژاد

خاستگاه سوسياليسم

چه چيز سوسيال دموکرات ها را از کمونيست ها جدا مي کند؟ همچون سوسياليست ها، کمونيست ها نيز يک حزب طبقه کارگر هستند. رهايي طبقه کارگر هدف مشترک آنها است. زماني هر دو آنها پايه هاي تئوريک مشترکي داشتند ولي بعدها مغاکي در ميان آنان دهان گشود. مغاکي که هرقدر هم ما تمنا داشته باشيم و لزوم گذر از آن را مورد توجه قرار دهيم قابل گذر نيست. اين مغاک به خاطر سوءتفاهم يا اختلاف نظر صرف پديد نيامده است.

براي درک آشتي ناپذيري مطلق سوسياليسم و کمونيسم ابتدا بايد نگاهي به تاريخ و خاستگاه سوسياليسم بيندازيم. سوسياليسم از دو منشأ سرچشمه مي گيرد؛ ريشه اخلاقي و ريشه اقتصادي. اولي از سرشت طبيعي انسان سرچشمه مي گيرد و دومي از طبيعت جامعه سرمايه داري و موقعيت کارگران به عنوان يک طبقه در آن.

شعار «آزادي، برابري، برادري» که توسط انقلابيون فرانسه ارائه شد مقدم بر تمامي تاريخ مکتوب است. آن شعار آرزوي تمامي ستمديدگان، استثمارشدگان و دوستداران آنان را از آن موقع که ستم و استثمار وجود داشته است بيان مي کند، ولي اين شعار تنها صورت مساله را مطرح مي کند و راه حل آن را نشان نمي دهد.

تصورات متفاوتي که درباره چگونگي اين راه حل پديد آمده است، تفاوتي که ناشي از وضعيت هاي اجتماعي و طبقات متفاوتي که به جست وجو براي يافتن آن پرداخته اند، است. تنها در روش توليد سرمايه داري اين مساله راه حلي دارد که هم ممکن است و هم مطلوب که آن راه حل نيز از طريق بنيانگذاري اقتصاد اجتماعي دموکراتيک کارگران است. اين راه حل تنها از طريق تحقيقات اقتصادي و نه از طريق ابراز خشمي اخلاقي دست يافتني شده است.

مطمئناً اين راه حل هرگز، تنها از طريق تمناي پرشور براي آنچه از 1789 «آزادي، برابري، برادري» ناميده شده است، دست يافتني نخواهد بود. تمامي متفکران سوسياليست هر شکلي از برده داري و استثمار را مردود مي شمردند ولي آنها همين طور کارگران فکري قلمرو اقتصاد نيز بودند. سوسياليست هاي اوليه باور داشتند که طبقه کارگر نمي تواند با تلاش هاي خودش، خود را آزاد کند. آنان باور داشتند طبقه کارگر بايد توسط کوشش هاي انسان دوستاني والاتر از کارگران آزاد شود. به زودي مشخص شد که آن «خواسته کوچک» بايد از دولتمردان و ميليونرهاي جهان بورژوايي مورد انتظار باشد. در کنار آرمانشهرگراياني که روي نيت خير بورژوازي حساب مي کردند سوسياليست هايي وجود داشتند که پي برده بودند قدرت لازم براي محقق کردن سوسياليسم تنها از درون خود طبقه کارگر برمي خيزد. ولي آنان از توده ها نيز نااميد بودند، اين سوسياليست ها خود را نخبگان طبقه کارگر ناميدند بدان معني که خود را والاتر و فراتر از يک کارگر متوسط و معمولي مي دانستند. آنها به همراه انقلابيون حرفه يي مشغول توطئه چيني براي به دست آوردن قدرت سياسي شدند و کوشيدند سوسياليسم را به وسيله طغيان مسلحانه به بار آورند. در نهايت آنها سوسياليست هايي بودند که به خود اجازه دادند توسط دورنمايي ناشي از حرکت هاي اوليه جنبش کارگري گمراه شوند، تعداد و قدرت تفکر کارگران زمان خود را دست بالا گرفتند و باور داشتند که طبقه کارگر براي به دست آوردن سريع قدرت دولت و تغيير دادن جامعه مطابق با ايده هايشان تنها به دموکراسي يا به عبارت ديگر حق راي همگاني نيازمند است.

تمامي اين مکاتب، اگرچه با هم متفاوت به نظر مي رسيدند، اين ويژگي هاي عمومي را داشتند؛ طبقه کارگر را به چشم چيزي نگاه مي کردند که گويا خود آن را کشف کرده اند و در جست وجوي راه حل هايي فوري براي مشکلات اجتماعي بودند. به عبارت ديگر به دنبال از ميان بردن فوري فلاکت و بردگي طبقه کارگر بودند. هر يک از اين مکاتب ديگر سوسياليست ها را به شدت نقد کردند و هر يک توهمات ديگر مکاتب را به شکلي صريح و روشن درک کردند. همه آنان محق بودند و همه تسليم نقد زمان که تمامي آنان درهم شکسته شدند. از پس آنان مارکس و انگلس پديدار شدند که ايده تحول را به انديشه سوسياليستي معرفي کردند و طبقه کارگر را نه بدانگونه که بود بلکه بدانگونه که مي شد درک کردند. آنان در «مانيفست کمونيست» به درک اين مساله نائل آمدند که طبقه کارگر هنوز به قدر کافي گسترش نيافته بود که بتواند خود را رها کند. علاوه بر اين، آن رهايي از طريق حق راي همگاني، از طريق ارثيه خيرخواهانه بورژوازي يا از طريق عمل مسلحانه يک گارد پيشرو از توطئه چينان پرشور قابل دستيابي نبود. در عين حال آنان دريافتند که طبقه کارگر از طريق توسعه صنعت رشد مي کند و در همان حال قدرت عقلاني و اخلاقي بيشتري کسب مي کند. از اين طريق کارگران به قدرت لازم براي رهانيدن خود دست مي يابند. براي مطمئن شدن اين مطلب بايد آموزش داده شود. ولي اين آموزش آنگونه که مارکس و انگلس دريافتند و اعلام کردند نمي تواند توسط انسان ها داده شود. آموزگار کارگران تجربياتي هستند که از خلال نبرد طبقاتي کسب مي کنند و شرايطي هستند که مزدبگيران در آن زندگي مي کنند.

هرقدر نبردهاي طبقاتي در يک محيط دموکراتيک گسترش يابد، همه چيز به سمت برابر شدن پيش مي رود. بدين معني که در شرايط آموزش عمومي، آزادي بيان، احزاب و سازمان ها و وجود حق راي همگاني تاثيرات آموزشي آن بيشتر مي شود. ابزارهاي دموکراتيک پيش از اينکه به وسايلي براي به چنگ آوردن قدرت توسط کارگران بدل شوند، وسايلي براي تعليم نه تنها چگونگي به دست آوردن قدرت بلکه چگونگي نگهداري و به کار بردن موفق آن براي ساختن يک نظم اجتماعي بالاتر نيز هستند. آنگونه که مارکس و انگلس مشاهده کردند، وظيفه سوسياليست ها ارائه راه حل سريع براي تحقق سوسياليسم نيست بلکه پيش از هر چيز حمايت کارگران در نبرد طبقاتي، کمک کردن به آنان براي درک درست سرشت جامعه سرمايه داري، مناسبات قدرت و فرآيند توليد آن و گستراندن سازمان کارگران است. در ادامه، مارکس و انگلس در پي متحد کردن همه اجزاي شرکت کننده در نبرد طبقاتي براي رهايي طبقه کارگر در يک حزب گسترده قدرتمند بودند. پيش از به صحنه آمدن آنان، هريک از رهبران و متفکران سوسياليست روش متمايز خود را در پاسخ به مشکلات اجتماعي پيشنهاد کرده بودند و با ديگر سوسياليست هايي که راه حل هاي ديگر را دنبال مي کردند مخالفت مي کردند پس آنچه رخ داده بود اين بود که سوسياليسم تنها به تفرقه کارگران منجر شده بود. مارکس و انگلس کوشيدند طبقه کارگر را متحد کنند نه اينکه يک فرقه مارکسي به ديگر فرقه هاي حاضر در ميدان بيفزايند.

ما اين تاکيد را در مانيفست کمونيست (1847) مي يابيم آنجا که مارکس و انگلس خطاب به پيروانشان که خود را کمونيست مي خواندند، گفتند؛ «کمونيست ها حزبي متفاوت، جدا از ديگر احزاب طبقه کارگر را بنيان نمي نهند.»

آنان تنها از پيروانشان مي خواستند که درون احزاب طبقه کارگر بکوشند در درک شرايط، روند و نتايج کلي جنبش پرولتاريايي از توده هاي پرولتاريا جلوتر باشند.

عمل آنها در هماهنگي با اين نظر بود. به عنوان مثال بينالملل اول را در نظر بگيريد که تعداد اندکي مارکسيست در آن حضور داشتند ولي پرودنيست ها و بعدها بلانکيست هاي زيادي در آن بودند که مثل طرفداران اتحاديه تجاري در بريتانيا چيز کمي از سوسياليسم مي دانستند و مارکس و انگلس به خوبي درک کرده بودند که چگونه اتحادي پايدار ميان ايده هاي سوسياليستي و جنبش کارگري پديد آورند. تمام احزاب واقعي طبقه کارگر در زمان ما که در انتهاي قرن نوزدهم پديد آمده اند بر بنيان اين اتحاد ايستاده اند. به عنوان احزاب طبقه کارگر آنها براي خواسته ها و علايق طبقه کارگر مبارزه کرده اند. به عنوان احزاب سوسياليستي آنها نبرد طبقاتي را به عنوان وسيله يي براي رهايي همه ستمديدگان و استثمارشدگان مورد استفاده قرار داده اند و نه فقط براي آزادي مزدبگيران.

احزاب سوسياليستي تنها براي ساعات کار کوتاه تر و دستمزدهاي بيشتر، بيمه بيکاري و اتحاديه هاي کارگري مبارزه نکرده اند. مبارزه آنها براي آزادي، برابري و برادري همه انسان ها صرف نظر از نژاد، رنگ و آيين شان نيز بوده است. بعضي از احزاب سوسياليستي ايده هاي مارکسيستي را حتي وقتي خودشان متوجه نيستند محقق مي کنند. به رغم وجود چند استثنا هر جا که شيوه توليد سرمايه داري وجود دارد، از اواخر قرن گذشته، آنها به شکلي غيرقابل مقاومت در حال پيشرفتند.
کائوتسکي و سوسيال دموکرات هاي ايران

نا



با توجه به صلاحيت عميق شما در علوم اقتصادي و اجتماعي، ما به خود اجازه مي دهيم ضمن اين نامه سوالاتي چند را طرح کنيم و با توجه به آنکه حل آنها براي ما حائز اهميت است از شما بخواهيم به فوريت به آنها جواب بدهيد. گروه سوسيال دموکرات هاي تبريز به تازگي با شرکت جمعي از روشنفکران اين شهر تشکيل يافته است. ذکر عللي که موجب تشکيل اين گروه شد در اينجا باعث اطاله کلام خواهد شد. در آتيه نزديکي به اين مطلب خواهيم پرداخت. در اينجا بدين بسنده مي کنيم که گروه از آغاز پيدايش خود، هم خود را صرف ترويج اصول مارکسيسم (و به عبارت دقيق، سوسيال دموکراسي بين المللي) کرده است.

گروه تاکنون طرح برنامه عمل (Projet dصAction) خود را تدوين کرده بود. لکن رويدادهاي پرسروصداي اخير در ايران غکودتاي محمدعلي ميرزا عليه مشروطهف وي را بر آن داشت در ماه سپتامبر آينده نشست بعدي خود را به صورت مجمع عمومي به منظور تجديدنظر در طرح برنامه عمل و بحث بر سر شرکت فعالانه در جنبش هاي دموکراتيک ايران فراخواند.

اگرچه با توجه به آنکه در ايران هنوز صنايع سرمايه داري به وجود نيامده اند پرولتارياي صنعتي (به معني اروپايي کلمه) که گروه ما بتواند بر آن تکيه کند، وجود ندارد، لکن برخي از رفقا به درستي بر اين عقيده اند که گروه مي تواند از چارچوب فعاليت منفعل (پروپاگاند) خارج شده و نه تنها مي تواند بلکه بايد در ضمن کوشش به نفع دموکراسي و پيشرفت اقتصادي و اجتماعي کشور، بدون چشم پوشي از اصول اساسي خود، فعالانه در جنبش ها شرکت جويد.

اين طبيعي است که يک نفر سوسيال دموکرات، از آنجا که نه تنها فردي است سوسياليست بلکه به علاوه دموکرات، پيگيرترين دموکرات ها نيز هست، نمي تواند در يک جنبش دموکراتيک بيکار بنشيند. از اين روست که گروه اصل شرکت در جنبش ها را مورد قبول قرار داد، اگرچه برخي از رفقا از دفاع از اين نظريه خودداري کنند، امتناع آنان به هيچ وجه مطلق نبوده، نسبي و مشروط است. طرز تلقي آنان از اينجا ناشي مي شود که ماهيت انقلاب ايران به نظر آنان ابهام آميز مي نمايد. شايد بدانيد که بر سر خصلت جنبش هاي کشور ما دو نقطه نظر وجود دارد؛ موافق نقطه نظر اول، انقلاب ايران داراي هيچ گونه مضمون مترقي نيست؛ متفکران اين دسته مدعي هستند که جنبش عليه سرمايه خارجي، يعني تنها عاملي که مي تواند به انکشاف صور غصورت بندي؟ف اقتصادي کشور کمک کند، متوجه است؛ به عبارت ساده تر، هدف جنبش اين است که بر سر راه تمدن اروپايي سد به پا کند.

به عکس، هواداران نقطه نظر دوم اظهار مي دارند که جنبش مترقي است، زيرا عليه نظام فئودالي متوجه است، زيرا جنبشي است متعلق به توده هايي که به دست اربابان زميندار (لاندلوردها) استثمار مي شوند.

جنبش بورژوازي بزرگ و خرده، (نه صنعتي بل تجاري) عليه مالکين بزرگ اراضي است که از طريق قحطي ساختگي خويش و غيره، اهالي را در فقر نگه داشته، از انکشاف تجارت جلوگيري مي کنند. اينان همچنين مي افزايند که هرچند جنبش در مرحله نخستين خود حاوي گرايش هاي قهقرايي است که از عناصر ارتجاعي ناشي مي شود، اما اين گونه تمايلات با مضمون خيال پرستانه اش، پا به پاي تحول جنبش از ميان خواهند رفت. ايشان در دفاع از نظر خود اين واقعيت را گوشزد مي کنند که با وجود به اصطلاح مبارزه عليه سرمايه خارجي، واردات فرآورده هاي اروپايي طي سال مالياتي 1907-1906، يعني سالي که ايران داراي مجلس بود و هنگامي که جنبش ها دوران شکوفايي خود را طي مي کردند، افزايش يافته است.

ضمن ارائه خلاصه اين دو نقطه نظر، ما مطمئن هستيم که در عين حال شما تا آن حدي در جريان واقعيت کشور ما قرار داريد تا بتوانيد نظر شخصي خودتان را درباره خصلت انقلاب ايران به ما بنويسيد. آنچه معلومات تاريخي شما را در اين زمينه تکميل خواهد کرد عبارت است از اطلاعات غمندرجهف در مطبوعات و پاره يي کتب آلماني و تحقيقات انجام شده درباره وضع اقتصادي و اجتماعي ايران، اما هرگاه شما داده هاي لازم براي فرموله کردن نظرات خود را در اختيار نداشته باشيد، ما آماده ايم که همه نوع اطلاعات را که در اينجا جمع آوري توانيم کرد در اختيارتان بگذاريم، در اين صورت کافي است که شما براي ما پرسشنامه يي ارسال داريد تا ما آن را پر کرده، فوراً به شما بازگردانيم.

در صورتي که داده هاي لازم را در اختيار داريد، بسيار سپاسگزار خواهيم بود که به سوالات زير که مربوط به مسائل نظري و عملي است، جواب دهيد. اين مسائل بايد در مجمع آينده ما مورد بحث قرار گيرند و جواب هاي شما خواهند توانست اخذ تصميمات ما را بسي تسهيل کند.

1- نظر شما درباره خصلت انقلاب ايران چيست؟ (توضيح) آيا قهقرايي است؟ (توضيح)

2- شرکت سوسيال دموکرات ها در يک جنبش کاملاً دموکراتيک پيشرو و مترقي يا در يک جنبش قهقرايي از چه نوع مي تواند باشد؟ (توضيح) بديهي است که اين شرکت جستن نبايد به اصول اساسي ما خدشه وارد سازد. مي توانيد پاسخ خود را به فرانسه نوشته به نشاني زير ارسال داريد.

افزون بر اين ما خرسند خواهيم شد بدانيم که مي توانيم براي همه مسائل مورد علاقه مان به شما رجوع کنيم؟ ما اطمينان داريم که تئوريسين هاي ما از کمک به ما دريغ نخواهند ورزيد.

آ. چيلينگريان



پاسخ کائوتسکي به گروپ سوسيال ديموقرات هاي تبريز

اول آگوست 1908

رفيق گرامي،

از اينکه به نامه شما پاسخ نگفته ام طلب پوزش مي کنم. اين تاخير ناشي از کمبود علاقه از جانب من نيست، بل، برعکس، من براي نامه شما اهميت قائلم. لکن من زياد در مسافرتم و نامه شما تنها ديروز به دستم رسيد.

براي من ميسر نيست جواب کاملي به نامه شما بدهم، زيرا در حالي که در حرکت هستم، مدارک لازم را در اختيار ندارم.

بايد خود را به چند سطر محدود سازم. در رابطه با سوال شما، مشکل بتوان وضع کشوري را که کم مي شناسم و در آن ناگهان نيروها و اقشار غاجتماعيف نويني ظاهر گشته اند و تا لحظه تظاهرشان در کشور خويش نيز ناشناخته مانده بودند، غکشوريف که در آن از روزي به روزي ديگر نوسانات شديدي رخ مي دهد، داوري کنم.

لکن به نظرم، با راحتي وجدان، مي توان گفت که سوسياليست هاي ايراني وظيفه دارند در جنبش دموکراتيک شرکت جويند.

سوسياليست ها چون دموکرات هاي ساده در ميان دموکرات هاي بورژوا و خرده بورژوا در مبارزه شرکت مي جويند؛ لکن نزد آنان مبارزه براي دموکراسي، يک مبارزه طبقاتي است.

اينان مي دانند پيروزي دموکراسي پايان مبارزه سياسي نخواهد بود، بل آغاز مبارزه يي نو و ناشناخته خواهد بود که در سيستم استبدادي تقريباً ناميسر بود. در يک جنبش دموکراتيک که مورد حمايت تمام طبقات زحمتکش کشور است، همواره گرايش هاي ارتجاعي تظاهر مي کنند که برخي از اقشار کوچک دهقاني و خرده بورژوايي حامل آنها هستند.

ولي اين دال بر بيرون ماندن از مبارزه نيست، بل دليلي است بر غلزومف کار کردن عليه اين گرايش ها در جنبش دموکراتيک. اين همان تاکتيکي است که مارکس در 1848 در آلمان هنگامي که کوچک ترين موقعيت ايجاد حزب پرولتري محکم وجود نداشت، به کار بست.

برخورد خصمانه با سرمايه خارجي ضرورتاً ماهيتي ارتجاعي ندارد. تاسيس صنايع سنگين و راه آهن براي ايران به روشني همان قدر اهميت دارد که براي ساير کشورها. لکن ايران ديگر به راه سرمايه داري گام نهاده است و ممکن است که اگر توسط سرمايه خارجي استثمار نشود، بتواند در اين راه سريع تر پيش رود. در ايران اين سرمايه تنها به شکل سرمايه صنعتي تظاهر نمي کند، بل همچنين - و حتي تا حد زيادي - به شکل سرمايه ربائي. بدين شکل، تمام ملت و غحتيف دهقان فقير مي شود و توانايي اين را نخواهد داشت محصولات صنعتي را بخرد. بدين دليل است که در ايران، همانند روسيه، سرمايه داري خارجي مانع از انکشاف بازار داخلي که نخستين پيش نشان انکشاف صنعتي است، مي شود.

هنگامي که استثمار ايران توسط سرمايه خارجي قطع شود، بازار داخلي و سرمايه بومي انکشاف خواهند يافت، زيرا مازاد ارزش اضافي در داخل کشور باقي مي ماند.

براي اينکه جنبش پرولتري انکشاف بيابد، دموکراسي نه تنها به آزادي هاي سياسي، بل همچنين به استقلال کشور از نفوذ خارجي - چه اقتصادي و چه سياسي - نياز دارد.

خلق هاي خاورزمين که مي کوشند سرمايه داري را در سرزمين هاي خود واژگون سازند، نه تنها براي سوسياليسم در کشورهاي خود مبارزه مي کنند، بل همچنين براي سوسياليسم نزد ما در اروپا.

اينان بدين وسيله سرمايه داري اروپا را تضعيف مي کنند و نيروي بيشتري به پرولتارياي اروپا مي بخشند.

اگر مثلاً انقلاب غ1905ف روسيه موفق شده بود و اگر از پرداخت بدهي هاي حکومتي سر باز زده شده بود، چنين امري انقلاب در فرانسه را موجب شده بود. اگر هند، بريتانيا و مصر به اندازه کافي نيرومند بودند تا بتوانند استقلال خود را تحصيل کنند، چنين امري ضربه محکمي به سرمايه انگليس وارد مي ساخت و در نتيجه تضادهاي بين سرمايه داري و پرولتارياي انگليس تشديد مي شد.

ايران و ترکيه که در مبارزه براي رهايي خويش اند، براي آزادي پرولتارياي جهان مبارزه مي کنند.

رفيق گرامي، اميدوارم که تحرير اين سطور کوتاه مورد رضايت شما باشد. به محض بازگشت به برلين، اگر وقتم اجازه دهد، وضع ايران را عميقاً مطالعه خواهم کرد.

به هر حال براي ما مهم است که درباره جنبش انقلابي ايران، علل آن، گرايش ها و طبقاتي که از آن حمايت مي کنند، کسب اطلاع کنيم.

من با اشتياق مقاله شما را در اين زمينه در «نويه تسايت» روزنامه يي که در سراسر جهان پخش مي شود، انتشار خواهم داد. نقطه نظر مارکسيستي شما را غني تر خواهد ساخت و به ما اجازه خواهد داد مسائل را روشن تر از آن ببينيم که يک دموکرات عادي مي توانست ميسر سازد.

اميدوارم با اينکه کشور شما در غحالتف انقلابي به سر مي برد اين سطور به دست شما برسند. دست شما را مي فشارم و موفقيت شما و رفقايتان را آرزو مي کنم.

با سلام هاي رفيقانه

ک.کائوتسکي

توضيح؛ اين رفقا طي نامه يي به پلخانف مخالفت خود را با نظر کائوتسکي اعلام داشتند.

عناوين اين صفحه
پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک
پيرامون سوسيال دموکراسي در ايران
سوسيال دموکراسي عليه کمونيسم
کائوتسکي و سوسيال دموکرات هاي ايران
انقلاب و رفرم

انقلاب و رفرم
«انقلاب» و «رفرم» نافي و ناسخ يکديگر نيستند. اين پديدارهاي اجتماعي، صرف نظر از ميل و اراده «روشنفکر مصلح جامعه»، در طول زمان و به نوبت، هر دو با هم يا يکي پس از ديگري، در مناسباتي گاه تکميلي و گاه تنازعي، در هم زيستي و هم ستيزي، وجود داشته و خواهند داشت. ذهنيتي که يکي را در ضديت مطلق با ديگري قرار دهد، بيش از هر چيز، جزميت خود را به پديدار هاي اجتماعي نسبت مي دهد. در حالي که پديدار هاي اجتماعي (حتي «مطلق گرا»ترين شان) کاملاً مطلق نبوده و مطلق عمل نمي کنند، بلکه همواره به صورت بغرنج، پيچيده، چندگانه و مختلط در تاريخ، گه بهنگام و گه نابهنگام و بي خبر، به صورت پيشامد احتمالي، حادث مي شوند و عموماً نيز برنامه ها و پيش بيني هاي سياسيون را نقش بر آب مي کند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام