پنج شنبه، 29 شهريور 1386 - شماره 1496
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سياست
رئيس مجلس نمايندگان افغانستان در گفت وگو با مرتضي کاظميان؛
پر کردن جاي مسعود دشوار است
دکتر محمد يونس قانوني رئيس 50 ساله مجلس نمايندگان افغانستان و همرزم و همفکر احمدشاه مسعود، پيش از برگزاري و آغاز ششمين کنفرانس بين المللي مسعودشناسي، شانزدهم شهريورماه امسال و در کابل- در خيمه لويي جرگه- به تقاضاي گفت وگوي من پاسخ مثبت داد. اين دانش آموخته الهيات که هم ولايتي مسعود (متولد پنجشير) نيز هست از همان ابتداي جواني به جمع مجاهدين افغان پيوست. قانوني در سال هاي «جهاد» عليه تجاوز شوروي و بعدتر در جريان «مقاومت» در برابر هجوم و ستم طالبان، از اعضاي فعال «جمعيت اسلامي افغانستان» و از همرزمان نزديک احمدشاه مسعود محسوب مي شد. او در «دولت موقت افغانستان» به رهبري حامد کرزي- که در نتيجه توافق گروه هاي افغان و سازمان ملل متحد در «کنفرانس بن» تشکيل شد- در مقام وزير کشور (داخله) و بعدتر در «دولت انتقالي» به عنوان وزير آموزش و پرورش (معارف) مشغول فعاليت شد.

قانوني در نخستين انتخابات آزاد افغانستان براي گزينش رئيس جمهور جدي ترين رقيب حامد کرزي بود؛ البته اين کرزي بود که در نهايت به عنوان پيروز انتخابات معرفي شد.

پس از آن، قانوني در انتخابات پارلماني افغانستان حضور يافت؛ او پس از راهيابي به مجلس نمايندگان (ولسي جرگه) با کسب 122 راي در مقام رياست مجلس مشغول فعاليت شد؛ رقيب اصلي قانوني، عبدالرسول سياف- از رهبران بنيادگراي مجاهدين که حمايت طيف طرفدار کرزي را هم جلب کرده بود- 117 راي به دست آورد. صبح جمعه 16 شهريور و در نخستين روز از مراسم بزرگداشت ششمين سالگرد شهادت «آمر صاحب» مسعود، يار و همراه ديرين او در مقام يک سخنران، در جلسه شرکت کرده بود.

تصور برگزاري همايش بدون حضور شاه مسعود و در حالي که سايه سنگين بينش و منش او بر جلسه به وضوح لمس و احساس مي شد، آسان نبود. از همين رو در مقام نخستين پرسش از دکتر قانوني سوال کردم که چه احساسي دارد وقتي در اين مراسم، مسعود خود حضور ندارد؟ قانوني پاسخ داد؛ «دو گونه تصور دارم؛ از يک طرف خوشحالم که با توجه به شکل گيري قضايا و حوادثي که در افغانستان صورت گرفته است، مسعود حضور ندارد؛ و از طرف ديگر، نبود يک رهبر بزرگ به عظمت و شکوه مسعود را با تمام وجود و لحظه به لحظه احساس مي کنيم.»

يونس قانوني به صراحت فقدان شاه مسعود در اين کنفرانس را به عرصه يي فراتر پيوند مي زند و عنوان مي کند؛ «باور ما اين است که اگر امروز شخصيت و رهبري به عظمت و شکوه مسعود وجود مي داشت، مسلماً مسير افغانستان به شکل ديگري و در جهت خواست ملت بزرگ افغانستان بود.» از همفکر و همراه ديرين مسعود مي پرسم با توجه به شناختي که از نيروهاي سياسي در افغانستان دارد، آيا شخصيتي همچون «آمر صاحب» را در اين کشور مي شناسد که بتواند در اين روزهاي سخت و دوران گذار پرمشکل، در سطح شاه مسعود به ايفاي نقش بپردازد؟ دکتر قانوني مي گويد؛ «خوشحال هستيم از اينکه رهروان و ياران مسعود اکثراً با تعهد و اعتقاد به راه او، مسير مسعود را در عرصه هاي مختلف در افغانستان امروز دنبال مي کنند.» او البته تصريح مي کند که «پر کردن خلاء مسعود و نبود او امر ساده و بسيطي نيست و من فکر مي کنم زماني طولاني در کار است تا خلاء مسعود را در افغانستان پر کنيم.»

مشکل «فقدان مسعود» يکي از محورهاي مشترک در تحليل اغلب صاحب نظران و تحليلگران افغانستان است؛ عمده آنان ضمن ابراز نوعي دل نگراني نسبت به روند تحولات کنوني در اين کشور، از جاي خالي مسعود با دريغ و افسوس ياد مي کنند. از همين منظر از رئيس مجلس نمايندگان افغانستان مي پرسم با وضع موجود در افغانستان و تحولات نگران کننده در اين سرزمين و نيز با وجود خلاء ناشي از نبود يک رهبر ملي و هوشيار چون شاه مسعود، چقدر نسبت به آينده «احساس خطر» مي کند؟ دکتر قانوني بدون مکث پاسخ مي دهد؛ «باور من اين است که هيچ شخصي نمي تواند به تنهايي خلاء مسعود را پر کند.» او مي افزايد؛ «يگانه راهکاري که مي تواند به طور نسبي اين خلأ را رفع کند، تجمع و هماهنگ ساختن و متحد کردن مجموعه يي از شخصيت هاي سياسي سالم و همفکر مسعود است که به نسبتي اين خلأ را جبران کنند.» قانوني تاکيد مي کند؛ «هيچ شخصيتي به تنهايي- و حداقل در اين روزها و به اين زودي ها- قادر به پر کردن اين خلأ نيست.»

از مبارز ديروز «جهاد و مقاومت» و فعال سياسي پارلماني امروز، سوال مي کنم که به چه ميزان نسبت به شکل گيري چنين جمعي خوشبين است و امکان تحقق آن را چقدر مي داند. دکتر قانوني توضيح مي دهد؛ «خوشحال هستيم که تشکل هاي مختلف سياسي براي رسيدن به آرمان هاي مسعود به وجود آمده اند که من اميدوار هستم از اين طريق بتوان خلاء مسعود را جبران کرد.»

شمار تحليلگران و فعالان سياسي يا روزنامه نگاراني که چشم انداز تحولات افغانستان را با نگراني تحليل و ارزيابي مي کنند، کم نيست؛ از يونس قانوني مي پرسم چه نگاهي به آينده افغانستان دارد؟ آيا او هم بدبينانه به تحليل مي نشيند؟ دکتر قانوني «باور» خود را چنين تبيين مي کند؛ «بدون شک ما نسبت به اوضاع امنيتي و بحران اعتماد در بين نخبه هاي سياسي، دولت و ملت و خلاء موجود بين دولت و ملت، جداً نگران هستيم.» او در عين حال مي افزايد؛ «در متن اين نگراني ها، ما نسبت به آينده خوشبين هستيم، براي اينکه ما محورهاي اساسي خوشبيني براي آينده افغانستان را هنوز از دست نداده ايم.» «حمايت جامعه بين الملل از ملت افغانستان، آرزومندي مردم براي کار سازنده و مثبت و آمادگي نخبگان سياسي براي راه اندازي يک جريان جديد و اصلاح طلبانه در متن نظام سياسي» مواردي هستند که به عقيده دکتر قانوني موجب خوشبيني نسبت به آينده افغانستان و تحولات آتي در اين سرزمين مي شود. وي البته تصريح مي کند که «اين مديريت کلان دولتي است که بايد از اين عوامل و نيز از زمينه هاي موجود براي رفتن به سوي يک اصلاحات بنيادي که پيامد و نتيجه آن اعتماد بين ملت و دولت و نيز نخبگان سياسي و حکومت است، استفاده کند.»

از قانوني مي خواهم مولفه هاي اجتماعي را که موجب خوشبيني او مي شود، توضيح دهد، در جامعه يي که فقر و بيکاري و قاچاق و اختلاف طبقاتي اسفبارتر از آن است که بتوان توصيف کرد، چه ويژگي هايي مي تواند باعث اميد به آينده شود؟ رياست مجلس افغانستان اظهار مي دارد؛ «مردم افغانستان خواهان يک تحول بنيادي و اصلاحات هستند، مردم اميدوار به ساختن يک کشور جديد هستند، مردم خواهان رفتن به سوي يک آينده بهترند، نخبگان سياسي افغانستان که شخصيت هاي تاثيرگذار در افغانستان هستند، خواهان تحول اند و اينها مولفه هايي هستند که ما را به آينده خوشبين مي کند.» «خطر تجزيه افغانستان» را بسياري از صاحب نظران اين کشور جدي و قابل تامل ارزيابي مي کنند؛ از قانوني در اين خصوص سوال مي کنم؟ او مي گويد از اين لحاظ نگراني ندارد؛ «به اين خاطر نگران نيستم که مردم ما تجزيه نمي خواهند. مردم ما مشارکت عادلانه در عرصه هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي مي خواهند.» و هنگامي که در مورد خطر بازتوليد طالبان و گسترش و هژموني يافتن اين جريان فکري- سياسي- نظامي از او مي پرسم، پاسخ مي دهد که «البته از لحاظ امنيتي نگرانيم؛ به خصوص با باور به اين نکته که طالب پديده قابل پذيرشي براي مردم ما نيست. نارضايتي از نظام سياسي، زمينه را براي سوءاستفاده طالبان در صفوف مردم و لايه هاي اجتماعي مساعد ساخته است. به همين خاطر است که ما اعتقاد به اصلاحات داريم و نه براندازي و يأس.» قانوني تصريح مي کند؛ «اگر اصلاحات بنيادي در ساختار سياسي صورت گيرد و اصلاحات در استراتژي ها و پاليسي ها غسياست هاف به صورت بنيادي به وجود آيد، آنگاه ما به آمدن يک صفحه جديد و تحول مثبت در افغانستان، اطمينان داريم.» از قانوني مي پرسم که حکومت کرزي به چه ميزان توانسته است اصلاحات مطلوب و استراتژي هاي موردنظر ياران مسعود را برآورده کند؟ او مي گويد؛ «متاسف هستيم که دستاورد حکومت ما در تحقق اصلاحات بنيادي و اساسي که موجب حمايت ملت از دولت شود، چندان قابل توجه نبوده است.»

قانوني در پايان تاکيد مي کند؛ «ما به عنوان بخش اصلاح طلب در متن نظام سياسي، خواهان اصلاحات بنيادي هستيم.»
نگاهي به تحريم هاي امريکا عليه ايران
سياست تحريم
شعيب بهمن

تحرکات نويني جهت تشديد تحريم هاي مالي عليه ايران و تسريع فشار عليه شرکت هاي ايراني صورت گرفته است. به هر روي در شرايطي طرح و اعمال تحريم هاي گوناگون از سوي ايالات متحده امريکا و متحدان آن براي مهار جمهوري اسلامي ايران صورت مي گيرد که طي سال هاي گذشته همواره اين کار بر عهده واشنگتن بوده است. دليل آغاز اين تحريم ها به ماهيت ضدامريکايي انقلاب اسلامي بازمي گردد که مناسبات ايران و امريکا را از حالت عادي خارج ساخت. به همين دليل از زمان پيروزي انقلاب اسلامي تاکنون همواره ايالات متحده امريکا به اعمال تحريم هاي مختلف اقتصادي و وضع قوانين و مقررات گوناگون عليه نظام جمهوري اسلامي ايران پرداخته است. از اين رو در بحث حاضر نخست به بررسي ماهيت تحريم هاي اقتصادي و مالي به عنوان ابزاري سياسي مي پردازيم و در ادامه ضمن بررسي چگونگي آغاز تحريم ها عليه جمهوري اسلامي ايران، به مرور تحريم هاي امريکا در طول جنگ، طرح سياست مهار دوگانه، قانون داماتو و تحريم هاي هسته يي ايران نيز خواهيم پرداخت.

مهار دوجانبه و قانون داماتو

با پيروزي بيل کلينتون در انتخابات رياست جمهوري امريکا رويکرد کمک به دموکراسي، توسعه بازار آزاد، گسترش ليبرال دموکراسي و ارزش هاي امريکايي تبديل به اصول سياست خارجي اين کشور شد و موضع گيري هاي خصمانه امريکا عليه ايران تداوم يافت. در اين هنگام طرح ادعاهايي نظير تلاش جهت دستيابي به سلاح هاي کشتار جمعي، حمايت از تروريسم بين المللي، نقض حقوق بشر و مخالفت با روند صلح خاورميانه، در راستاي مهار و سد نفوذ انقلاب ايران و منزوي کردن ايران در عرصه بين المللي و منطقه يي،تدوين شد و جلوگيري از شرکت ايران در ترتيبات امنيت منطقه يي، اجراي سياست «مهار دوجانبه» و قانون داماتو به عنوان مهم ترين اصول اين اهداف مورد توجه قرار گرفت.

در مارس 1993 مارتين ايندايک و آنتوني ليک تلاش هايي را براي اعمال محدوديت هاي مضاعف عليه ايران به کار گرفتند و استراتژي جديد امريکا در برخورد با جمهوري اسلامي ايران را براساس مولفه هاي مهار تنظيم کردند. بر اين اساس قانون «مهار دوگانه ايران و عراق» در سال 1993 توسط مارتين ايندايک مسوول امور خاورميانه در شوراي امنيت ملي دولت کلينتون مطرح و در آوريل 1994 توسط مقاله يي به قلم آنتوني ليک در مجله سياست خارجي به عنوان سياست رسمي دولت امريکا منتشر شد. سياست مهار دوجانبه که شامل تحريم هاي اقتصادي گوناگوني عليه ايران و عراق مي شد، هدف اصلي خود را مهار همزمان ايران و عراق از طريق محاصره اقتصادي و تکنولوژيک و تسلط کامل امريکا بر منطقه استراتژيک خليج فارس از طريق انزواي بين المللي ايران و عراق قرار داده بود. اين سياست که انزوا و تضعيف دو کشور ايران و عراق را مدنظر داشت، درصدد ممانعت از کنترل منطقه توسط ايران و عراق به سود اسرائيل و کشورهاي محافظه کار عرب بود. اين جريان بيانگر سياست هاي جديدي بود که بر اساس آن محدوديت هاي اعمال شده عليه ايران تشديد مي شد. از اين رو اعمال سياست مهار منجر به تشديد محدوديت هاي ايالات متحده عليه جمهوري اسلامي ايران شد.

همزمان با تصويب و اجراي سياست مهار دوجانبه قانون ديگري تحت عنوان قانون «داماتو» يا تحريم ايران و ليبي (ILSA) نيز در 5 آگوست سال 1996 به تصويب کنگره ايالات متحده امريکا رسيد. ادعاي فعاليت هاي تروريستي در سطح منطقه يي و جهاني، تهديد صلح و امنيت جامعه جهاني و تلاش براي دستيابي به سلاح هاي کشتار جمعي از جمله دلايل اتخاذ چنين تصميمي از سوي دولت کلينتون اعلام شد.

اين قانون تحت تاثير گروه هاي ذي نفوذ صهيونيستي و با اهدافي نظير تضعيف بخش انرژي ايران، ممانعت از ورود جريان سرمايه به اين بخش، محروم کردن ايران از ذخاير مالي و تضعيف توانمندي هاي استراتژيک ايران به تصويب رسيد. تمديد دوباره اين قانون در 5 آگوست سال 2001 در شرايطي صورت گرفت که دولت امريکا در ماه مه 1998 اجراي تحريم فوق را درباره سه شرکت توتال فرانسه، گازپروم روسيه و پتروناس مالزي وتو کرده بود.

در تمام اين سال ها دولت امريکا با تعريف ايران به عنوان تهديد ي فوق العاده براي امنيت ملي، سياست خارجي و اقتصاد امريکا، ممنوعيت ها و تحريم هاي مختلفي را جهت سرمايه گذاري و داد و ستد با جمهوري اسلامي ايران وضع کرده است که از آن جمله مي توان به فرمان اجرايي (12957) مورخ 15 مارس 1995 اشاره کرد. اين فرمان که توسط بيل کلينتون صادر شد، شامل ممنوعيت معاملات مشخص در مورد توسعه منابع نفتي ايران مي شود. فرمان اجرايي ديگر (12959) که مهم ترين قانون حاکم بر معاملات بازرگاني امريکا با ايران نيز به شمار مي آيد و شامل ممنوعيت کامل داد و ستد و سرمايه گذاري امريکا با ايران است در 6 مه 1995 طرح شد. همچنين فرمان اجرايي 13059 که در 19 آگوست 1997 به تصويب کنگره ايالات متحده امريکا رسيد مکمل فرمان پيشين (12959) است و ممنوعيت داد و ستد و سرمايه گذاري اتباع امريکايي را در ايران فراهم مي کند.

قانون تشديد مجازات کشورهايي که توسط امريکا تحريم مي شدند نيز در سال 1996 تصويب شد که فشارهاي چندجانبه و چندلايه يي را عليه ساخت اقتصادي و تکنولوژيک جمهوري اسلامي ايران اعمال مي کرد. به موجب قانون ضدتروريستي مصوبه 1996 کنگره امريکا، تحريم هاي ثانويه عليه کشورها و نهادهايي انجام مي گرفت که از ايران حمايت تکنولوژيک و اقتصادي به عمل مي آورند. دولت و کنگره امريکا بر اين اعتقاد بودند که با قطع حمايت شرکت هاي غربي از ايران و ايجاد محدوديت براي ارتقا و بهبود صنايع نفتي، دولت ايران دچار مشکلات اقتصادي شديدي خواهد شد و براساس آن، زمينه تغيير در رفتار ايران فراهم خواهد شد. با اين حال قانون فوق نيز نتيجه خاصي در پي نداشت زيرا دولت هاي اروپايي و ژاپن از اعمال قوانين داخلي امريکا به عرصه بين المللي انتقاد کردند و بدين ترتيب موج جديد تحريم عليه ايران را ناکارآمد باقي گذاشتند.

همزمان با طرح قوانين گوناگون، ايالات متحده امريکا طي سال هاي گذشته اقدامات ديگري نيز براي منزوي کردن و مهار جمهوري اسلامي ايران انجام داده است که از آن جمله مي توان به محدود کردن اعطاي کمک هاي مالي مستقيم نظير وام، اعتبار، ضمانت و اعتبارات بانک صادرات و واردات و دريافت کمک هاي مالي غيرمستقيم از طريق بانک جهاني و صندوق بين المللي پول اشاره کرد. همچنين ايالات متحده به کشورهاي اروپايي براي ممانعت از سرمايه گذاري در ايران فشار آورده و مخالفت علني خود را با مشارکت ايران در کنسرسيوم بين المللي استخراج نفت جمهوري آذربايجان ابراز کرده است. ايالات متحده همچنين درصدد آن است تا از اجراي قرارداد انتقال گاز ايران به هند و پاکستان جلوگيري کند و فشار زيادي بر هند وارد مي کند تا از خريد گاز ايران خودداري کند.

در ادامه اقدامات خصمانه ايالات متحده عليه نظام جمهوري اسلامي ايران، مجلس سناي امريکا در ماه سپتامبر 2006، اعتبار قانون تحريم کمپاني هاي خارجي که در بخش انرژي ايران سرمايه گذاري يا به اين کشور تسليحات مي فروشند را به مدت پنج سال ديگر تمديد کرد. در ويرايش جديد اين سند، کمپاني هاي خارجي که تسليحات معمولي نوين شده را به ايران عرضه مي کنند نيز از اين پس مشمول تحريم ها خواهند شد. در مقدمه اين قانون که «حمايت از آزادي در ايران،» ناميده مي شود، مدعي شده که هدف از آن «فراخواندن ايران به پاسخگويي به خاطر رفتار تهديدآميز خود و حمايت از روي آوردن به دموکراسي در ايران است.» قانون «حمايت از آزادي در ايران» همچنين به رئيس جمهور امريکا اجازه مي دهد که به ميزان لازم از بودجه فدرال براي تامين مالي در امريکا و خارج از کشور براي فعاليت در زمينه «حمايت و پيشبرد دموکراسي در ايران» از جمله تامين مالي راديو و شبکه هاي تلويزيوني که در ايران پخش مي شوند، هزينه کند. همچنين سند ياد شده قانون «تحريم عليه ايران و ليبي» که در سال 1996 تصويب شده بود را تا تاريخ 31 دسامبر 2011 تمديد کرد.

تحريم هاي هسته يي

با اوج گيري مسائل مرتبط با فعاليت هاي هسته يي ايران، يک بار ديگر تحريم هاي امريکا عليه ايران شدت گرفت و واشنگتن درصدد طرح و اعمال تحريم هاي گوناگون اقتصادي و تکنولوژيکي بر ضد ايران برآمد. با اين تفاوت که اگر تحريم هاي قبلي در کنگره امريکا تصويب مي شد، اين بار امريکا تلاش دارد با طرح فعاليت هاي صلح آميز هسته يي ايران در شوراي امنيت سازمان ملل متحد، تحريم هاي جديد را در چارچوب قطعنامه هاي اين شورا اعمال کند.

در اين راستا ايالات متحده پس از 11 سپتامبر 2001، جمهوري اسلامي ايران را در پي دستيابي به سلاح هاي کشتار جمعي و برهم زننده صلح و ثبات بين المللي معرفي کرده و تمام تلاش خود را جهت ناکامي ايران در اجراي فعاليت هاي هسته يي و ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت به کار گرفته است. بر اين مبنا پرونده هسته يي ايران از سوي سه کشور اروپايي بريتانيا، فرانسه و آلمان و با حمايت هاي بي شائبه ايالات متحده امريکا در شوراي امنيت به تصويب قطعنامه هاي 1696، 1737 و 1747 منجر شده است. در قطعنامه 1696 از ايران خواسته شده بود تا 31 آگوست سال 2006 فعاليت هاي مربوط به غني سازي اورانيوم را متوقف کند، چرا که در غير اين صورت با تحريم هاي اقتصادي و ديپلماتيک روبه رو مي شد.

عدم اعتناي ايران به قطعنامه فوق سبب طرح دومين قطعنامه و اعمال تحريم هايي عليه ايران شد. قطعنامه 1737 که در 23 دسامبر 2006 به تصويب اعضاي شوراي امنيت رسيد، عملاً ايران را به فصل هفتم و ماده 41 منشور ملل متحد کشاند. اين قطعنامه تهران را با تحريم هاي مختصري نظير ممنوعيت صدور مواد و تجهيزاتي که با فعاليت هاي اتمي ايران ارتباط مستقيمي داشته باشند، روبه رو کرد و دارايي هاي برخي موسسات و افراد مرتبط با برنامه هاي هسته يي ايران در خارج از کشور را مسدود کرد. همچنين در اين قطعنامه ذکر شده بود که در صورت بي اعتنايي مجدد ايران به قطعنامه فوق و عدم توقف فعاليت هاي هسته يي در مدت زمان مقرر 60 روزه از سوي شوراي امنيت، تهران با تحريم هاي سخت تري مواجه خواهد شد.

اگرچه قطعنامه فوق لحني تند و ضرب الاجلي دوماهه براي ايران تعيين کرده بود، با اين حال جمهوري اسلامي ايران ضمن رد کردن و غيرعادلانه خواندن قطعنامه و انتقاد از برخورد دوگانه شوراي امنيت، مصرانه بر ادامه فعاليت هاي صلح آميز خود جهت دستيابي به فناوري هسته يي پاي فشرد.

بدين ترتيب پس از پايان مهلت دوماهه شوراي امنيت و عدم اعتناي ايران به قطعنامه فوق، قطعنامه سوم شوراي امنيت پس از حدود يک ماه رايزني در 24 مارس 2007 به تصويب رسيد. قطعنامه 1747 که پس از تعلل و ممانعت مقامات امريکايي از حضور محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران در جلسه شوراي امنيت به اتفاق آرا تصويب شد، ضمن مسدود کردن دارايي هاي بيست و هشت فرد و نهاد ايراني مرتبط با برنامه هاي هسته يي ايران و جلوگيري از صادرات تسليحاتي ايران، تحريم هاي تنبيهي جديدي را نيز عليه تهران وضع کرده است و يک بار ديگر از ايران خواسته که طي 60 روز آينده فعاليت هاي هسته يي خود را به حالت تعليق درآورد.

جمهوري اسلامي ايران نيز در پاسخ به قطعنامه فوق ضمن غيرقانوني توصيف کردن قطعنامه هاي شوراي امنيت، همواره بر حق انکار ناپذير خود در غني سازي اورانيوم تاکيد کرده و برنامه هاي هسته يي خود را در راستاي مصارف صلح آميز تشريح کرده است.

فرجام تحريم ها

به هر روي طي سال هاي گذشته اهميت ژئواستراتژيک و ژئواکونوميک ايران، ناديده انگاشتن تحريم ها از سوي متحدان و رقباي امريکا، ضرر مالي بخش هاي اقتصادي امريکا از عدم رابطه با ايران و همچنين بي اعتنايي جمهوري اسلامي ايران به تحريم هاي اعمال شده از سوي ايالات متحده، ديپلماسي تحريم را با چالش هايي مواجه کرده است.

همچنين ايران که طي سال هاي گذشته به طور مستمر با تحريم ها و اقدام هاي قهرآميز امريکا مواجه بوده است با گرايش به کشورهاي جنوب شرقي آسيا، کشورهاي مشترک المنافع، خاورميانه و اتحاديه اروپا تلاش زيادي جهت قطع وابستگي به ايالات متحده و ناکارآمد کردن تحريم ها کرده است. البته از سوي ديگر تمايل زيادي در ميان سرمايه داران امريکايي جهت رفع تحريم ها وجود دارد. اين مساله را مي توان در تمايل گسترده شرکت هاي امريکايي براي عقد قرارداد با ايران مشاهده کرد، زيرا شرکت ها و مقام هاي ارشد دولت امريکا با عناوين گوناگون، دولت را به داشتن رابطه با ايران ترغيب مي کنند. بر اين اساس شرکت ها و کمپاني هاي امريکايي و حتي دولتمردان فعلي ايالات متحده نيز تلاش هاي گسترده يي جهت سرمايه گذاري در ايران به عمل آورده اند. به عنوان نمونه شرکت نفتي هاليبرتون که از قديمي ترين و بزرگ ترين شرکت هاي امريکا است و ديک چني معاون رئيس جمهور امريکا، طي سال هاي 1996 تا 1998 مديرعاملي اين شرکت را به عهده داشته است از طريق شرکت هاي واسطه به سرمايه گذاري در ايران پرداخته است. شرکت هاليبرتون که تاکنون پروژه هاي مهم و سنگيني را با مشارکت ناسا و ديگر شرکت هاي بزرگ چون جنرال الکتريک انجام داده و در حال حاضر نيز شريک اصلي سياست هاي نفتي و مباحث انرژي امريکا در عراق است، علاوه بر تمايل به همکاري با ايران با دولت هاي ليبي، کره شمالي، سودان و سوريه که همگي تحت تحريم امريکا قرار داشته و دارند، نيز قراردادهايي را منعقد ساخته است. در واقع تمايل گستر ده شرکت هاي امريکايي براي سرمايه گذاري در بخش هاي مختلف اقتصادي ايران، حکايت از عدم پايبندي خود امريکايي ها به تحريم هاي وضع شده از سوي دولت اين کشور دارد.

بنابراين در شرايطي که فشار دولت امريکا بر شرکت ها و موسسات بين المللي جهت قطع همکاري با ايران ادامه دارد، از يک سو شرکت هاي امريکايي و از سوي ديگر اتحاديه اروپا مخالفت خود را با فشار امريکا براي افزايش تحريم هاي مالي عليه ايران ابراز کرده است. مخالفت هاي فوق به نحوي است که شماري از محافل اقتصادي اروپا از تاثير منفي تحريم ها بر معاملات خود با ايران به صورت آشکار به انتقاد پرداخته اند. از اين رو طي سال هاي گذشته نه تنها بسياري از شرکت هاي اروپايي تحريم ها را ناديده گرفته اند، بلکه از قوانين امريکايي نيز به سود خود استفاده کرده اند. به طوري که در غياب رقباي بزرگ امريکايي خود در بخش هاي مختلف اقتصاد و انرژي ايران سرمايه گذاري کرده و بدين ترتيب فرصت هاي اقتصادي بزرگي را از رقباي امريکايي خود ربوده اند.

در مورد فعاليت هاي صلح آميز هسته يي ايران نيز در شرايطي که شوراي امنيت به تصويب قطعنامه و اعمال تحريم هاي اقتصادي عليه جمهوري اسلامي پرداخته است، با اين حال اجراي اين تحريم ها که از آن با عنوان تحريم هاي هوشمند ياد مي شود با مشکلات خاص خود مواجه است. اگر چه تاثير تحريم هاي هوشمند بر اقتصاد ايران، به نوع تحريم، حدت، شدت و درجه اعمال آن بستگي دارد، اما سابقه تاريخي تحريم هاي اقتصادي حکايت از ناکارآمد بودن آنها دارد. به اين معنا که اگر بستن حساب هاي دولت و مقامات ايراني، تحريم روابط بانکي، تحريم مسافرت هاي رسمي، تحريم پروازها، تحريم فروش تکنولوژي، تحريم روابط بازرگاني و توريستي، بازخواندن ديپلمات ها و محاصره دريايي و زميني به اقتصاد ايران ضربه خواهد زد در مقابل آن افزايش قابل ملاحظه بهاي نفت و عواقب منفي اقتصادي در سراسر جهان، کشورهاي بزرگ را نسبت به تحريم ايران بي علاقه خواهد کرد.

همچنين به نظر مي رسد که امريکا و اروپا را در اعمال تحريم ها عليه ايران، تنها ژاپن و استراليا ياري دهند. چرا که چين و روسيه در حال حاضر سرمايه گذاري هاي زيادي در ايران انجام داده اند و به احتمال قوي به روابط خود با تهران ادامه خواهند داد. همچنين نبايد از ياد برد که تحريم ها به علت آنکه حوزه هاي محدودي را دربرمي گيرد معمولاً به صورت ناقص انجام مي شوند و مدت زمان خاصي را نيز بايد طي کنند؛ ضمن اينکه پيشرفت هاي ايران در زمينه تکنولوژي هسته يي نيز مي تواند عامل موثري در برهم خوردن معادلات موجود محسوب شود.

به هر روي به رغم ميزان تاثيرگذاري تحريم هاي اقتصادي در هاله يي از ابهام قرار دارد، مقوله تحريم اقتصادي و مهار ايران در چارچوب سياستگذاري خارجي امريکا از جايگاه خاصي برخوردار است؛ چرا که با توجه به ناکارآمدي تحريم هاي يک جانبه بر ضد ايران، دولت امريکا جز ايجاد موقعيت مناسب براي جلب همکاري و هماهنگي متحدان اروپايي و غيراروپايي، چاره يي پيش روي خود ندارد. زيرا با توجه به اين مطلب که تحريم هاي اقتصادي امريکا عليه جمهوري اسلامي ايران به طور پيوسته وجود داشته اند با اين حال اثرات اين تحريم ها در بخش هاي اقتصادي ايران کمتر نمود يافته و ايران با همکاري کشورهاي اروپايي و آسيايي توانسته نيازهاي اقتصادي خود را برطرف سازد.
کدام مافيا، کدام حزب؟
محمد قراگوزلو

صبح هفتم خرداد 1387 وقتي که خورشيد از قفاي کوه هاي بينالود، مرو- خراسان بزرگ- و همه شرق ايران زمين را با شوقي مشرقي ترجمه روزانه مي کند، مردان و زناني از دروازه هاي قديمي ترين ساختمان انتهاي خيابان بهارستان عبور کرده اند که سبزه بخت سياسي شان دقيقاً در گرماي 24 اسفند گره خورده است، منظورم از اين تاريخ البته نام و نشان سابق ميدان ضلع جنوب غربي دانشگاه تهران نيست؛ که اينک به عنوان «انقلاب» شهره شهر شده. زميني که مي توان بر زمينه طولاني ترين خيابان اش و ذيل چتر فرهنگ مکتوب کشورم که در کسوت ناشران فرهنگي اش سايه انداخته است- و از يک سو به ميدان پيشين اعدام و توپخانه و از سوي ديگر به گستره آزادي وصل شده- لحظاتي، به دور از غوغاي غم نان تن و جان را به جان و جهان نسيم خنک کتاب و بنياد انديشه وانهاد و با زورق گيسوي شب؛ بي سوز و تب، در عمق اقيانوس قاموس فکر يله داد...

مقصودم از 24 اسفند آخرين جمعه سال است. روزي که علي القاعده مي بايد دغدغه هاي شهروندان اين کهن بوم و بر از آجيل و شيريني و کفش و لباس سال نو و ماهي قرمز و همه «سين»هاي هفت سين به سوي تنها «صاد» صندوق هاي راي تغيير جهت دهد و دست کم براي ساعاتي هم که شده «بوي عيدي، بوي توپ، بوي کاغذ رنگي» و شور و شوق اسکناس هاي تانخورده عيدي را و «بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ» را، و زمستان «سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت» را فراپشت نهند و به آتيه کشورشان در جايي بينديشند که قرار است ان شاءالله «ميزان راي ملت» باشد و آينده بر پايه چراغ گذشته و بر مايه برآيند خرد جمعي آنان شکل گيرد. مبارک است.

---

صرف نظر از فضاي اختلاف يا تفکر ائتلاف موجود در طيف موسوم به اصولگرايان شايسته است اين دوستان به چند نکته اساسي توجه کنند.

1- خواه ناخواه در حال حاضر بخش عمده يي از قدرت سياسي کشور در اختيار اين جريان است. از قوه مجريه (دولت) و قوه مقننه (مجلس) تا بخش وسيعي از شهرداري ها، شوراهاي شهر و روستا و... تحت مسووليت اين گروه حرکت مي کنند. نيروهاي انتظامي به طرز ويژه يي با وزارت کشور هماهنگ عمل مي کنند. با حضور محمدباقر ذوالقدر در معاون امنيتي وزارت کشور و انتصاب عليرضا افشار- به جاي مجتبي ثمره هاشمي- در پست معاون سياسي وزارت کشور، اين وزارتخانه از توان عملياتي فوق العاده يي برخوردار شده است و به همين سبب امور اجرايي مربوط به برگزاري انتخابات که به عهده اين وزارتخانه است- نبايد چندان دشوار باشد. به ويژه آنکه حوزه وسيع مديريت و برنامه ريزي و بودجه نيز به زيرمجموعه اين وزارتخانه (يعني استاندارها) اضافه شده و از هر حيث قدرتمندترين وزارت کشور پس از پيروزي انقلاب اسلامي را شکل داده است.

2- با جابه جايي دو وزير و چند مدير ارشد، تنها کابينه يکدست و غيرائتلافي بعد از انقلاب رقم خورده است. همين امر بر قدرت مانور و عملياتي شدن سريع تصميم سازي هاي دولت و شخص رئيس جمهوري مي افزايد. مقايسه کنيد اعضاي دولت نهم را با افراد کابينه هاي پنجم تا هشتم که از چند طيف مختلف دور هم جمع شده بودند. موتلفه (عسگراولادي، ميرسليم)، مجمع روحانيون مبارز (محمد خاتمي، موسوي لاري)، کارگزاران (مهاجراني، نوربخش و...)، جامعه روحانيت مبارز (هاشمي رفسنجاني)، چپ هاي جوان (مصطفي معين) و سرانجام مشارکتي و بروبچه هاي مجاهدين انقلاب...

بدين سان و با توجه به هم سويي دولت و مجلس و ساير نهادهاي مرتبط انتظار مردم از توفيق چنين مجموعه يي چندان بيجا نيست. چنانکه همراهي دولت هشتم و مجلس ششم فرصت مطلوبي براي پيشبرد برنامه هاي اصلاح طلبان دولتي بود که به دلايلي آنگونه که انتظار مي رفت مفيد نيفتاد.

3- دولت نهم با شعار تحقق عدالت اجتماعي از طريق ارتقاي اوضاع و احوال اقتصادي مردم تهيدست موفق به کسب اکثريت نسبي- و البته شکننده- آراي مردم شده است. مضاف بر اينکه مجلس هفتم نيز با عيدي تثبيت قيمت ها به ميانه ميدان وضع قانون پا نهاده است. درک چنين مساله يي به مفهوم آن است که دولت و مجلس علاوه بر هم سويي نظري و تشکيلاتي، به لحاظ محورهاي برنامه يي نيز از اشتراکات ويژه يي بهره مندند. اما نکته شگفت انگيز اينکه با تمام اين اوصاف مهمترين مشکلات دولت دقيقاً از همين ناحيه عارض مردم و کشور شده است؛ اقتصاد، و جالب تر اينکه بيشترين تغيير نيز در همين زمينه رقم خورده است. از استعفا- يا برکناري- دو وزير مهم اقتصادي، يعني وزيران کليدي نفت و صنايع تا تغييرات گسترده در مديريت بانک ها، انحلال شوراي پول و اعتبار، تا تقليل نرخ بهره بانکي، افت شديد نرخ رشد، افزايش بي رويه واردات، تراز منفي بي سابقه بازرگاني، هزينه شدن نزديک به يک صد و پنجاه ميليارد دلار درآمد نفتي و مبلغ قابل توجهي از صندوق ذخيره ارزي، افزايش سرسام آور نرخ تورم، انبساط مالي و فزوني حجم نقدينگي و تقليل قدرت خريد مردم به ويژه در بخش مسکن، صعود نرخ بيکاري1 و... به نحو عجيبي در تعارض و حتي تخالف با شعارها و برنامه هاي عدالت محور دولت نهم و مجلس هشتم قرار گرفته است.

4- شکي نيست که هر يک از مردان رياست جمهوري و حاميان شان در کرسي هاي مختلف پارلمان براي توجيه يا تجزيه و تحليل اين ناترازمندي ها مي توانند دلايلي داشته باشند. دلايلي که به قول مولانا «قوي و منطقي» و بي نياز از رگ هاي قوي گردن که در عين حال مجاب کننده افکار عمومي هم باشد. اما شگفتا که دولتمردان نهم هربار در توجيه انبوه مشکلات اقتصادي، همه انگشتان خود را به سوي يک نقطه نشانه مي روند و هر بار همچون دگربار و مانند پار و پيرار نشاني همه تنگناها را به منطقه يي تاريک حواله مي دهند؛ مافيا. ادبياتي که البته پيش از انتخابات نهم رياست جمهوري نيز به دفعات شنيده شد و بدون آنکه مصاديق و موازين آن روشن شود فقط در حد يک اتهام بي تفهيم باقي ماند.

براي نگارنده و دوستان و ناظران مسائل سياسي ايران به درستي دانسته نيست که منظور دقيق از کاربست واژه «مافيا» چيست؟ چنين استفهامي زماني پيچيده تر مي شود که همه مصائب ريز و درشت از يک سو به گردن «مافيا» انداخته مي شود و از سوي ديگر «جنگ رواني» عامل اصلي معضلات اقتصادي- از جمله افزايش بهاي مسکن- معرفي مي شود.

نويسنده در مîقام و مïقامي نيست که به صحت و سقم و چيستي اين مدعا بپردازد، اما از آنجا که معتقد است يکي از ارکان اصلي توسعه يافتگي سياسي در عرصه مشخص «شفافيت» و «علنيت» تعريف مي شود، از موضع يک شهروند انتظار دارد دولت نهم دو سال پس از به قدرت رسيدن و سپري شدن از وعده هاي افشاي مفاسد و مفسدان اقتصادي به ذکر مصاديقي از اين ماجرا اقدام کند. مطمئن هستم آنان از آن درجه جسارت و شهامت دور از انگاره هاي محافظه کارانه بهره مند هستند که بي ملاحظه «احزاب» و «خانواده هاي مافيايي» و بدون حاشيه به اصل موضوع وارد مي شوند و ديوارهاي سيماني و ناپيداي مافياي سياسي اقتصادي را تا آنجا که ممکن است شيشه يي مي کنند.

آنان احتمالاً مي دانند که تکرار اين اتهام نه فقط از قبح آن خواهد کاست و موضوع مافيا را به توهم توطئه تقليل خواهد داد، بلکه جريان استمرار چنين اتهامي، دولت را به کام فرافکني و فرار به جلو افکنده و در نتيجه افول اقبال اعتمادش نزد مردم ايران مواجه خواهد کرد. امري که هرقدر به انتخابات مجلس هشتم نزديک تر شويم به عمق شکاف ميان مردم و اصولگرايان خواهد افزود و آژير سرعت آبشاري ريزش آراي اين جناح را به صدا درخواهد آورد. چند ماه پيش يکي از مشاوران رئيس جمهور ضمن سخن گفتن از ماجرايي واقعي که مويد چيدمان «هر 9 روز يک بحران براي دولت خاتمي» بود از نام و حزب «ماجراجويان» به تلويح و تصريح ياد کرده بود. با اين توفير که آنان- به زعم نامبرده- اين دفعه براي دولت نهم هر روز يک بحران آفريده اند. چقدر خوب است همان ادبيات شفاف اين بار از سوي مردان کليدي دولت نهم به صورت روشن تري- حتي المقدور- بيان شود.

پنهانکاري سياسي نه به نفع اصولگرايان است و نه به سود جناح مقابل ايشان؛ (اصلاح طلبان دولتي). مضاف براينکه چنانچه چنين روندي- که بارها از سوي افراد و گروه هاي مختلف اصلاح طلب نيز مشاهده شده است- تبديل به گفتمان حاکم سياسي کشور شود، در نهايت ديوار بي اعتمادي ميان دولت- ملت (State- Nation) را بلندتر خواهد کرد و اصلاح ساختاري سنتي و ناکارآمد سياسي اقتصادي را به تاخير خواهد افکند. جان استوارت ميل در «رساله آزادي» به درستي بر آن بود؛

«بي اعتمادي و رياکاري و نبود شجاعت اخلاقي، ناگزير گروه هاي حاکم را به سوي پنهانکاري سياسي سوق مي دهد. به تدريج رابطه حکومت و مردم را مخدوش و بحراني مي کند. وضعي که موجب مي شود گروه هاي حاکم رفته رفته به سوي محافظه کاري، عدم شجاعت، سستي بيشتر و تحمل کمتر در اصلاح ساختاري و روش هاي ناکارآمد قديمي گرايش يابند.» (ميل، 1362، ص 40)

مضاف بر اينکه بايد توجه داشت که پنهانکاري که اينک در قالب اتهام «مافيا» رقيبان سياسي را هدف مي گيرد به انگاره توهم توطئه دامن خواهد زد و در صورت تسري به جامعه، گفتمان اخلاق سياسي را به تزلزل خواهد کشيد. ما براي آنکه چند گزينه را در همين ارتباط فراروي دولتمردان قرار دهيم توصيه مي کنيم همه طيف هاي سياسي کشور به اين مصاديق کلي و در عين حال روشن و نيمه راهبردي توجه کنند و پيشتر بگوييم که پيشنهادمان انتخاب گزينه الف است. قطار رشد و توسعه ملي در حال حرکت است که ناگهان از کار مي افتد و متوقف مي شود. لوکوموتيوران با شتاب خود را به کابين هيات دولت مي رساند و مي گويد؛

«دشمن يا رقيب يا... خط آهن را بريده است و قطار قادر به حرکت نيست. چه کنيم؟»

الف- رئيس دولت با خونسردي آستين ها را بالا مي زند و مي گويد؛ «مهم نيست. همه به کار بپردازيم. بيل و کلنگ برداريم و همه با هم خط آهن را دوباره بسازيم تا رقيب (يا دشمن) بداند که ما تسليم نمي شويم.» همه مردم - صرف نظر از افکار مختلف - کار مي کنند و قطار به حرکت درمي آيد.

ب- رئيس دولت بي ترديد اخم مي کند و مي گويد؛ «ميان ما چند تن خائن وجود دارد. به سرعت آنان را پيدا کنيد، لباس ويژه بر تن شان کنيد تا ريل را درست کنند و سپس اخراج شان کنيد،»

پ- رئيس دولت با خونسردي پاسخ مي دهد؛ «مهم نيست لوکوموتيوران عزيز، به کارکنان قطار بگوييد ريل هاي عقب را بردارند و به جلو بگذارند و همين طور تا به آخر. به هر حال مي شود جلوتر رفت،»

ت- رئيس دولت خميازه مي کشد و مي گويد؛ «عجب، پرده هاي همه کوپه ها را بکشيد و قطار را طوري تکان دهيد تا مسافران گمان کنند ما در حال حرکت هستيم.»

بايد پذيرفت جامعه چندفرهنگي و نسبتاً متکثري مانند ايران معاصر با حفظ افکار و مواضع حزبي و حتي ايدئولوژيک بيش از هر زمان ديگري نيازمند وحدت ملي و انسجام اجتماعي است. اين دو مولفه از راه نقد رفتارهاي سياسي و نقدپذيري فردي و گروهي تحقق پذير است. غرور فردي و گروهي در شمار رفتارهاي انساني عصر پيش صنعت است. به قول محمود سريع القلم؛

«غسوگمندانهف کنش هاي رفتاري ما متعلق به دوره پيش از مدرنيته است. از اين رو با اعتقاد پشت چراغ قرمز نمي ايستيم. دير رفتن به جلسات براي ما مهم نيست. پاسخ تلفن کساني را مي دهيم که مقام مهمي دارند. پرچم کشورهاي خارجي را به پشت ماشين مان مي چسبانيم. احترام به راي انسان هاي ديگر موضوعي جدي در بافت فرهنگي ما نيست. وقتي اشتباه مي کنيم پوزش نمي خواهيم. از کارها و دستاوردهايمان بيش از حد مغروريم و هيچ کس را قبول نداريم.» (سريع القلم، 1382، ص 11)

نمادهاي چنان کنش هايي را در رفتار آوانگاردهاي اصلاح طلب و اصولگرا به وضوح مي بينيم. وقتي که رهبران سياسي جامعه حاضر به پذيرش اشتباهات خود نيستند و به خاطر رويکرد غلط گذشته خود از مردم عذرخواهي نمي کنند بسيار طبيعي و بديهي است که فردي عادي نيز چنان در لاک غرور و خودبزرگ بيني فرو رود و نقدها را نپذيرد که پنداري براي شور ملي و شعور نخبگان کمترين ارزشي قائل نيست.

بعد از تحرير

«سانتينو، پسرم تو چه ت شده؟ مثه اينکه مغزت از کار افتاده، يا شايد هم خودت را به لودگي زده يي، ديگه هيچ وقت به افراد خارج از خانواده نگو چه نظري داري.»

اين ديالوگ را به خاطر آورديد؟ گوشه يي از فيلم پدرخوانده يک. زماني که پيشنهاد قاچاق مواد مخدر - که از جانب خانواده تاتارگيا به دن کورلئونه ارائه شده - از جانب پدرخوانده (دن) رد مي شود، ساني (سانتينو) پسر بزرگ خانواده هيجان زده از پيشنهاد چرب تاتارگيا سخني مي گويد که پس از رفتن افراد رقيب، با هشدار پدرش مواجه مي شود. هشداري که به او مي گويد منافع ما با منافع خانواده رقيب متفاوت است و تو نبايد نيت قلبي خود را با دشمن مطرح کني. (بنگريد به؛ محمد قراگوزلو، ماهنامه اطلاعات سياسي اقتصادي، 1381، ش 186 - 185، ص 27)

پنهانکاري اصلي مهم در قاموس خانواده هاي مافيايي است. اگر ما يک ملتيم - که هستيم - پس يک خانواده ايم و اگر قرار است پنهانکاري وجود داشته باشد، به تمام اعضاي اين خانواده مربوط مي شود. مگر آنکه کساني با تقسيم بندي هاي مشهور خود مردم را به شهروند درجه يک و دو و سه تقسيم کنند و از خانواده بيرون بگذارند.

بعد از پسا تحرير

من و هم نسلان پير شده ام، وقتي که با واژه رازناک «مافيا» به اضافه «خانواده» (اعتماد / پيشين) مواجه مي شويم ضمن ضرورت «افسون زدايي از قدرت» بي تامل سه گانه هاي پدرخوانده را تداعي مي کنيم و فرانسيس فوردکاپولا، ماريو پوزو و پاول موراتي را به ياد مي آوريم که با مجموعه يي از بازيگران بزرگ عالم سينما - از مارلون براندو و آل پاچينو و رابرت دنيرو تا رابرت دووال و اندي گارسيا و دايان کيتون و... - طرح عظيم سينمايي را پي ريختند که بخش مهمي از حوادث گريبان گير سرمايه داري نوپاي امريکا و غرب را شرح مي داد. حوادثي که از قاچاق روغن زيتون شروع مي شد و به مالکيت بر کازينوهاي رانده شده از کوبا و به تدريج تراست ها مي انجاميد. از متن آن ماجراها خانواده دن کورلئونه بر قله هاي «قدرت و ثروت» ظاهر مي شد، با فرزند کوچک (مايکل کورلئونه) به قله صعود مي کرد و هم با او به دره اضمحلال مي افتاد و با نوه خانواده قدرت اش را ادامه مي داد.

اينک آيا حق داريم از دوستان عزيز بپرسيم منظورشان از مافياي حزبي - خانوادگي در حوزه نفت و غيره چه کساني هستند؟ و به عبارت ديگر مافياي ايران کيست؟ خانواده کدام؟ حزب کدام؟ و سرانجام مصداق دن کورلئونه کدام؟

پي نوشت؛

1- در زمينه استدلال متکي به آمار و ارقام معتبر اين مقولات بنگريد به دو مقاله از صاحب همين قلم در «روزنامه شرق» تحت عناوين؛

- اقتصاد غيرعلمي در چنگال ميانبرهاي شبه سياسي؛ 7/3/1386

- عدم استقبال از اقبال اقتصادي؛ 17/3/1386
جبهه دموکراسي خواهي در گفت وگو با تقي رحماني
انتخاب ميان قدرت و جامعه مدني
آرش بهمني

در بحبوحه انتخابات رياست جمهوري سال 84 و بعد از رد صلاحيت و سپس تاييد مجدد دکتر معين، وي بيانيه يي مبني بر بازگشت به عرصه انتخابات پس از تاييد صادر کرد و در آن خبر از تشکيل جبهه يي با نام «جبهه دموکراسي خواهي و حقوق بشر» با حضور احزاب حامي خود و عده يي از اپوزيسيون خارج از حکومت داد. اين بيانيه واکنش هاي مختلفي را برانگيخت؛ عده يي به حمايت از آن پرداختند و عده يي ديگر گرچه با اصل تشکيل جبهه موافق بودند، اما آن را تنها يک وعده انتخاباتي مي دانستند. به خصوص که بعد از اعلام نتايج انتخابات، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي به عنوان يکي از دو تشکل اصلي حامي معين، از تشکيل چنين جبهه يي اعلام بي اطلاعي کرد و بهزاد نبوي از اعضاي شوراي مرکزي سازمان در گفت وگويي با سايت روز اعلام کرد که به جاي تشکيل چنين جبهه يي، سازمان متبوع وي به دنبال تقويت جبهه اصلاحات خواهد بود. اکنون با گذشت دو سال از اين وعده، هنوز خبري از تشکيل اين جبهه نشده است. با تقي رحماني، از فعالان ملي - مذهبي، که از منتقدان تشکيل اين جبهه بود، در مورد ضرورت تشکيل اين جبهه، امکان پيدايش و موانعي که بر سر راه آن وجود دارد، به گفت وگو نشسته ايم.

---

آقاي رحماني، دکتر معين در هنگام انتخابات رياست جمهوري خبر از تشکيل جبهه يي با نام «جبهه دموکراسي خواهي و حقوق بشر» داد. شما فکر مي کنيد آيا در حال حاضر ضرورتي براي تشکيل چنين جبهه يي وجود دارد؟

ببينيد، در کشوري که در آن هنوز نهادهاي صنفي و مدني مانند احزاب، تشکل هاي مدني چون NGO ها و... فعال نشده اند و چنين نهادهايي يا وجود ندارند يا نهادينه نشده اند بحث تشکيل چنين جبهه هايي مي تواند مفيد فايده باشد. تشکيل جبهه در چنين شرايطي مي تواند مفيد باشد، ضمن اينکه اين جبهه ها به جاي رهبران کاريزماتيک، بايد داراي رهبران سازماني باشند در اين صورت جبهه ها مفيد هستند. ضمن آنکه اين جبهه ها بايد داراي کنش باشند. نمونه آن را نيز مي توان از بحث ملي کردن صنعت نفت نام برد.

يعني ما با توجه به ضعف نهادهاي مدني، سابقه جبهه هاي موفق را داريم؟

بله، جبهه در ايران سياه و سفيد نيست بلکه خاکستري است. يعني در رسيدن به بعضي از اهداف موفق و در رسيدن به بعضي ديگر ناموفق بوده اند. از نمونه اينها مي توان به جبهه ملي اشاره کرد. آن جبهه هم داراي کنش خاص خود بود.

بحث دموکراسي خواهي اين جبهه و فعاليت براي آن، کنش نيست؟

تحقق دموکراسي خواهي هدف مفيدي است. اما بايد هدف گذاري نيز در کار باشد. يعني اعضا بايد هدف هايي را براي خود معرفي کنند و سپس براي تحقق آنها گام بردارند.

يعني اين جبهه با اين طيف نيروها مي تواند تشکيل شود؟

جبهه دموکراسي خواهي نوعي توافق ميان نيروهاي داخل و بيرون حاکميت بود که اين نيروها را به هم پيوند مي داد. نيروهايي که مي توانستند با هم کار کنند. لااقل در اين زمينه با هم اشتراک نظر داشتند. شعاري که موسسان اين جبهه نيز انتخاب کرده بودند، شعار کلاني بود که مي توانست اين نيروها را جمع و جذب کند. منشوري که براي اين جبهه نيز در نظر گرفته شده بود، داراي اصولي بود که بسيار مترقي بودند. اما متاسفانه بندها و اصول اين منشور، به جاي آنکه کارکردي باشند، تبديل به شعار شدند. و حالت کارکردي خود را از دست دادند يا چيزي از کارکرد آنها مشاهده نشد.

پس بالاخره سرنوشت اين جبهه چه خواهد شد؟

من فکر مي کنم اين مساله مهم است، اما سوال مهم تري نيز در اين زمينه وجود دارد. اينکه چرا کار تشکيل جبهه متوقف شد. زماني که بحث تشکيل اين جبهه مطرح شد، دو تيپ از نيروها با تشکيل اين جبهه مخالف بودند؛ اول کساني که نفس شکل گيري جبهه را درست نمي دانستند. دوم کساني که معتقد بودند با توجه به شرايط، پتانسيل و نيروهاي موجود اين جبهه پا نخواهد گرفت. خود من از طيف دوم بودم. فکر مي کنم در حال حاضر و با توجه به اينکه تشکيل اين جبهه در بن بست قرار دارد، بحث گروه دوم بسيار مهم مي شود. يعني بايد بار ديگر نظرات آنها در مورد دلايل عدم تشکيل اين جبهه مورد نظر قرار بگيرد. عده زيادي از نيروهايي که قصد داشتند اين جبهه را تشکيل بدهند، در حال حاضر بحث تقويت جبهه اصلاحات را در دستور کار دارند. يعني تشکيل جبهه دموکراسي خواهي، تحت تاثير جبهه اصلاحات که يک جبهه انتخاباتي است، قرار گرفت. يعني بايد در نظر گرفت که اصلاح طلبان اولويت اولشان بحث انتخابات است و نه ورود به جامعه مدني و کار در جامعه و در نتيجه تشکيل جبهه دموکراسي خواهي.

آقاي رحماني، درست است که به اصلاح طلبان نقدهايي در مورد تشکيل اين جبهه وارد است، اما شما فکر نمي کنيد نيروهاي ملي - مذهبي و نهضت آزادي نيز در عدم تشکيل اين جبهه مقصرند؟ يعني شما هيچ تقصيري را در اين زمينه متوجه آنها نمي دانيد؟

ببينيد، نيروهاي ملي - مذهبي و همچنين نهضت آزادي با صداقت و تمام قوا وارد اين جبهه شده اند و تاکنون ما شاهد هيچ گونه کارشکني از سوي آنها نبوده ايم. اين نيروها در يک فرآيند کاملاً دموکراتيک وارد اين جبهه شده اند و تا جايي که نيرو داشته اند براي اين جبهه و تشکيل آن صرف کرده اند. در حال حاضر توپ در زمين حريف است. بايد ديد که آنها چطور عمل مي کنند. حتي اگر هم به اين نيروها انتقاد وارد باشد - که هست- به اندازه طرف مقابل نيست. خيلي ها بودند که معتقد بودند اصلاح طلبان تا آخر اين راه را نخواهند آمد و به نيروهاي ملي - مذهبي هشدار داده بودند. ببينيد، در اين مسائل يک بحث و سوال مهم وجود دارد. اگر زماني شما مجبور به انتخاب از بين جامعه و قدرت بشويد کدام را انتخاب مي کنيد. نيروهاي ملي - مذهبي و نهضت آزادي زماني که مجبور به انتخاب شدند، انتخاب خود را کردند و آن جامعه بود. اين دوستان هرگز به اين سوال پاسخ روشني ندادند. به صحبت هاي دوستاني مثل حجاريان و تاج زاده نگاه کنيد. مدام مي گويند که ما مي خواهيم پايي در جامعه و پايي در قدرت داشته باشيم. ولي هميشه اين گونه نيست. شما در بعضي زمان ها مجبور به انتخاب هستيد. اگر مجبور شديد شما کدام را انتخاب مي کنيد؟ هرگز به اين سوال پاسخ روشني داده نشد. رفتار اين جريان در بحث اعتماد عمومي بسيار مهم است.

يعني اين گونه حرکات باعث خدشه دار شدن اعتماد عمومي خواهد شد؟

بله، يکي از مسائل بسيار مهم اعتماد متقابل نيروهاي سياسي به هم و همچنين اعتماد جامعه به اين نيروهاست. اين گونه حرکات اعتماد را از بين مي برد. براي ترميم اين مساله لازم است که اين نيروها مدام از يکديگر بپرسند که چه اتفاقي افتاده است؟ چرا اين جبهه تشکيل نشده است؟ چرا تا الان همه چيز معطل مانده است؟

فکر نمي کنيد تشکيل جبهه يي با حضور اين نيروهاي متباين از اول هم غيرممکن بود؟ به هر حال نمي شود بين نيروهايي که خواستار ورود به ساخت قدرت به هر قيمت هستند و نيروهايي که در سطح جامعه مدني حضور دارند، وجه اشتراک زيادي پيدا کرد.

ببينيد براي اين مساله بايد هدف گذاري هاي بلندمدت انجام شود. يعني ما بايد اهدافي را مشخص کنيم و به دنبال آنها باشيم. هر جريان سياسي براي کارها و اهداف خود سه مساله را در نظر مي گيرد؛ منافع، موقعيت و بينش. بايد بين اينها تا جايي که امکان دارد هماهنگي ايجاد شود. گروه هاي سياسي نيز براي هر نوع کنش و رابطه با ديگر گروه ها اينها را در نظر مي گيرند.

براي جبهه دموکراسي خواهي اين مساله را چگونه مي بينيد؟ آيا گروه هاي مختلف مي توانند بين اين سه هماهنگي ايجاد کنند؟

اين هم بستگي به خود اين گروه ها دارد. گروه هاي مختلف و روشنفکران ما صحبت هاي زيادي مي کنند. اما بايد ديد خروجي اين بحث ها و حرف ها چيست. ضمن اينکه بايد ديد تعريف اين گروه ها از دموکراسي چيست. اصلاً دموکراسي را براي چه مي خواهيم؟ بايد ديد دموکراسي را براي همه مي خواهيم و به قواعد آن پايبنديم يا نه، دموکراسي را تنها براي رسيدن خودمان به قدرت مي خواهيم. براي اينکه ما را به قدرت برساند. به هر حال اين بحث ها بسيار مهم است. به همين دليل شک و ترديدهايي وجود دارد. اصلاً بحث جبهه دموکراسي خواهي براي اولين بار توسط دفتر تحکيم وحدت و نيروهاي ملي - مذهبي مطرح شد. اما در آن زمان اصلاح طلباني که در قدرت بودند با آن مخالفت کردند. بايد ديد هدف اين گروه ها امروز براي مطرح کردن اين بحث چيست. بايد بعضي بحث ها شفاف سازي شود. بايد بين گروه هاي مختلف صحبت و گفت وگو انجام مي گرفت. اگر اين پروسه از ابتدا طي مي شد و بين گروه ها صحبت صورت مي گرفت شايد وضع الان اين گونه نبود. اين پروسه طي نشد و در حال حاضر وضعيت جبهه در تعليق است. اين الزامات بايد رعايت مي شد. اين گونه الزامات که رعايت نشود کار با شتاب زدگي به پيش خواهد رفت و اين شتاب زدگي مضر است. مهم تر از اين بحث ها بايد دستاوردهاي گفت وگو و تشکيل اين جبهه را ديد. جبهه بايد دستاوردي داشته باشد تا مردم اميدوار باشند تا بتوانند به اين جبهه اعتماد کنند.

آقاي رحماني فکر مي کنيد اگر اين گفت وگوها انجام مي گرفت، وضع بهتر از اين مي شد؟

به هر حال وضع بهتر از اين مي شد، يعني طي شدن اين پروسه به تشکيل جبهه کمک مي کرد.

به هر حال بايد قبول کرد که در ايران در حال حاضر مهم ترين صحنه کنش براي عمل سياسي، عرصه انتخابات است. فرض کنيم که جبهه دموکراسي خواهي تصميم بگيرد در انتخابات شرکت نکند، ولي گروهي مثل مشارکت تصميم بگيرد در انتخابات شرکت کند. اين خود باعث تشتت در جبهه نمي شود؟ يعني بازبرمي گرديم به بحث جواب همان سوال که شما فرموديد؟

بحث اين است که در حال حاضر اعضاي گروه هاي اصلاح طلب شرکت در انتخابات را تقريباً معادل سياست ورزي مي دانند. وقتي آنها به جبهه اصلاحات بيش از جبهه دموکراسي خواهي اهميت دهند معنايي جز اين ندارد. آنها هنوز به اين سوال که گفتم جواب ندادند. مابين حوزه عمومي و قدرت مشخص نيست کدام را انتخاب مي کنند و اين همان طور که گفتم پرسش مهمي است و معلوم نيست که در مواجهه با چنين شرايطي چگونه عمل خواهند کرد.

پس چه بايد کرد؟

در اينجا من فکر مي کنم بايد اصل مشترکي را در نظر گرفت. يعني بايد گروه هايي که در حوزه عمومي فعال هستند کساني را به قدرت بفرستند که حوزه عمومي و نهادهاي مدني را تقويت کنند و برعکس. يعني کساني که وارد قدرت مي شوند در قدرتمند ساختن اين گروه ها بکوشند.

خب، اصلاح طلبان که هشت سال در قدرت بودند اين کار را کردند که در حال حاضر آرا به صندوق آنها واريز شود؟

نه، متاسفانه دولت اصلاحات اين کار را نکرد. اصلاح طلبان براي نهادهاي مدني و اعتراضات مدني و... کاري نکردند. نمونه خيلي بارز آن را هم مي توان برخورد وزير آموزش و پرورش با انجمن صنفي معلمان ذکر کرد. مثلاً به آنها اتهام زدند که شما تحت تاثير جناح راست قرار گرفتيد و دست به تضعيف دولت اصلاحات مي زنيد. به هر حال اين گونه طرز عمل و برخورد، باعث شد که نهادهاي مدني پا نگيرند.

يعني واقعاً آنها به شعارهايي که مي دادند مبني بر ايجاد جامعه مدني و شعار اين چنيني، اعتقاد نداشتند؟

نه، بحث اين است که مشارکت و ديگر گروه هاي اصلاح طلب در اين سال ها همان طور که خودشان اعلام مي کردند روي حل تضاد مخالف آزادي - آزادي تمرکز کرده بودند و قصد داشتند اين مساله را حل کنند. اين نوع نگاه که خود به تمامي آزاديخواه و گروه مقابل را به تمامي مخالف آزادي بدانيم، نگاه قرن نوزدهمي است. تنها سود اين شعار اين است که باعث خواهد شد رابطه ميان دو جناح تيز و برنده شود و عرصه عمل و فعاليت سياسي را تيز و برنده و هزينه بر خواهد کرد. در اين صورت جناح مقابل که بعضي از نهادهاي قدرت را در دست دارد به شدت فشار خواهد آورد.

خب، آنها اين هزينه را هم پرداختند. مثل تعطيلي روزنامه ها، ترور سعيد حجاريان، دستگيري و به زندان رفتن نيروهاي اصلاح طلب و...

بله، ولي بيشتر از اصلاح طلبان هزينه را نيروهاي ديگر پرداختند. يعني لبه تيز حمله متوجه نيروهايي بود که با حاکميت فاصله بيشتري داشتند و به اصلاح طلبان نزديک تر بودند.

خب، به جاي تاکيد بر شکاف مخالف آزادي- آزادي، اصلاح طلبان چه بايد مي کردند؟

بازي در اين شرايط بايد به نحو ديگري باشد. بايد به گونه ديگري عمل مي کردند. به جاي تاکيد بر شکاف مخالف آزادي - آزادي بايد بر روي حقوق صنفي و جنبشي کار مي کردند. آنها مي توانستند روي حقوق صنفي و جنسيتي کار کنند و آنها را مطرح و گسترده کنند. در صورتي که اين اتفاق مي افتاد اصلاحات داراي استحکام بيشتري مي شد.

به هر حال در ميان اصلاح طلبان اختلاف نظرات زيادي وجود داشت که شايد اين شکاف تنها مساله يي بود که مي توانستند روي آن اجماع کنند و ضمن اينکه مثلاً نيروهاي ملي - مذهبي چرا به اين مسائل نپرداختند و آنها را برجسته نکردند؟

اين شکاف و تفرقه در همه جا وجود داشت. يعني بين همه نيروها بود. بين نيروهاي ملي - مذهبي هم همانند اصلاح طلبان چنين اختلافاتي وجود داشت. البته بين نيروهاي مذهبي شکاف نبود بلکه اختلاف نظر وجود داشت.

با تمام اين بحث ها، بالاخره فکر مي کنيد سرنوشت اين جبهه به کجا خواهد رسيد؟

اين مساله را بايد به زمان واگذار کرد. اما مسائلي هم مي تواند روي آن تاثير داشته باشد. مثلاً رفتار خود معين يا مقاومتي که نيروهاي داخل قدرت از خود نشان مي دهند همه در بحث تشکيل اين جبهه مي تواند موثر باشد. ضمن آنکه رفتار خود نيروهاي اصلاح طلب را بايد در نظر داشت. وقتي سعيد حجاريان مطرح مي کند که ما بايد چند جبهه داشته باشيم و مثلاً دامنه يکي از آنها را از نهضت آزادي تا موتلفه مي داند، اين از آن استراتژي هاي نشدني است که معلوم هم نيست چرا مطرح مي شود. در واقع باز در اينجا بحث همان پرسش مطرح مي شد که نمي توان هم قدرت و حاکميت را داشت و هم جامعه مدني. در حال حاضر با توقف تشکيل اين جبهه، نگاه اصلاح طلبان به داخل حاکميت بيشتر شده است و سعي در اثبات اين نکته دارند که ما به حاکميت نزديکيم و از آن هستيم. اين در حالي است که حاکميت هيچ گونه امتيازي در قبال اين مساله و واکنش به اصلاح طلبان نمي دهد.

يعني فکر نمي کنيد با توجه به فشاري که روي نيروهاي اصلاح طلب وجود دارد آنها به سوي جامعه مدني رو آورند؟

ببينيد مساله يي از سال ها پيش در کشور ما آغاز شده است که در آن ما طبقه متوسط بازنده آن بوديم. اين جريان چيزي نبوده جز وارد شدن ايدئولوژي در استراتژي هايي که ما تعيين مي کنيم. اين مساله از مدت ها پيش وجود داشته است. مثلاً شما به همين بحث آزادي و عدالت نگاه کنيد که چگونه با عينک ايدئولوژي به آن نگاه مي شود. مثلاً در مشروطيت اول نگاه مذهبي - غيرمذهبي شکل گرفت و بعد از آن نيروهاي ملي مثل مستوفي الممالک حذف شدند. اين جريان بعدها هم ادامه پيدا کرد. مثلاً در زمان حاضر نيز اين جريان ادامه داشت. در حالي که دولت - ملت مدرن به اين معناست که همه شهروندان ايراني داراي حقوق برابر براي انتخاب کردن و انتخاب شدن هستند. اينها همه از مضرات اين مساله است که از ايدئولوژي نشات مي گيرد. البته اين اهداف از ايدئولوژي نشات گرفته اند اما بازنموده ايدئولوژي نيستند. ولي باعث مي شوند که تقسيم بندي هايي به وجود بيايد که اين تقسيم بندي ها در نهايت کاهنده هستند يعني باعث پراکنده شدن و کاستن از نيروها مي شود.

پس باز به اينجا مي رسيم که با جمع اين نيروها نمي شود به جبهه دموکراسي خواهي رسيد. چون اصلاح طلبان نيز اين نگاه را دارند.

به هرحال براي بخش هايي از جريان اصلاح طلبي حضور در قدرت اهميت زيادي دارد. براي بحث تشکيل بايد توجه داشت که ما دو نوع سازگاري داريم؛ سازگاري منفعل و سازگاري خلاق که همراه با شور و شوق است. بايد سعي کرد که جبهه و اعضاي آن داراي سازگاري خلاق با اين شرايط باشند. در واقع در اينجا يک مساله دو طرفه وجود دارد؛ بحث تشکيل جبهه دموکراسي خواهي را دکتر معين مطرح کرده و بخشي از حزب مشارکت و اصلاح طلبان هم از آن حمايت کردند. نيروهايي که در داخل حاکميت هستند. در حال حاضر نيامدن و عدم ورود اين نيروها به جبهه مشکلاتي ايجاد مي کند. اکنون نوبت اين نيروهاست که وظيفه خود را انجام دهند. گرچه طرف مقابل شايد به اندازه کافي پيگير نبوده است، اما بايد موضع طرف مقابل را ديد. متاسفانه موضع گيري هاي اين طرف منجر به کنش نشده است.

پيشنهاد شما براي تشکيل اين جبهه چيست؟ چه راهکارهايي بايد اتخاذ شود؟

چند نکته را براي اين مساله بايد در نظر داشت. اول اينکه بايد از تجربيات جبهه هاي ديگر براي تشکيل اين جبهه استفاده کرد. يعني بايد به آسيب شناسي ديگر جبهه ها در طول تاريخ ايران پرداخت و نقاط ضعف و قوت آنها را شناسايي کرد. بحث بعدي اين است که هدف گذاري ها بايد تحققي تر شود. مثلاً اعلام شود که ما طي يک سال آينده مي خواهيم به گفت وگو براي رسيدن به نقاط مشترک بپردازيم. سپس بحثي را مورد توجه قرار دهيم. مشکل ديگر اين است که منشور اين جبهه بسيار کلي و شعارگونه است. بايد يک سري تغيير و تحولات در منشور اين جبهه مورد نظر قرار دهيم. همان طور که بايد امکان تشکيل اين جبهه و مفيد بودن آن در ايران مورد نظر قرار بگيرد و اينکه چگونه بايد آن را کاربردي کرد. ضمن آنکه بايد مراکز دانشگاهي و روشنفکران را نيز وارد بازي کرد. يعني از نظرات آنها براي تشکيل و کارکرد اين جبهه استفاده کرد. ضمن آنکه بايد از گفتماني که باعث فربه تر شدن اين جبهه مي شود، امتناع کرد.
گفت و گو با حميدرضا جلائي پور
ائتلاف هاي ضعيف
پروين بختيارنژاد

هر قدر به انتخابات نزديک مي شويم، بحث ائتلاف بين احزاب معدود، در جامعه ايراني جدي تر مي شود. هر چند برخي احزاب هنوز از دلخوري هاي گذشته فاصله نگرفته اند ولي عملاً چاره يي جز ائتلاف و در کنار هم ماندن ندارند. دکتر جلائي پور ائتلاف هاي نه چندان ريشه دار را از مشخصه هاي کشورهاي پيشادموکراتيک مي داند. اما آسيب شناسي اين مقوله نيز بحثي است جدي و قابل تامل.

---

گفت وگويمان را با اين سوال آغاز مي کنم که به نظر شما احزاب در چه شرايطي اقدام به ائتلاف با يکديگر مي کنند؟

به نظر من جوامع سياسي را مي توان به دو بخش تقسيم کرد. برخي جوامع که وارد دوره تحکيم دموکراسي شده اند و مشکلات و بحران هاي تحکيم دموکراسي را دارند اما زماني هست که ما با جامعه يي مواجه هستيم که مشکلات و معضلات و بحران هاي جوامع پيشادموکراسي را دارند. نقش احزاب و جريانات سياسي در اين دو شرايط متفاوت است. بايد دقت داشته باشيم که ما ويژگي هاي جوامع در حال دموکراسي را با وجود آن استانداردها، با جوامعي که درگير بحران هاي پيشادموکراسي هستند، مقايسه نکنيم.

شما هر دو مورد را بررسي کنيد؛ هم جوامع دموکراتيک و هم جوامع پيش دموکراتيک.

جوامعي که وارد تحکيم دموکراسي شده اند، يک ويژگي مهم دارند و آن اين است که دولت مجري قانون است. مجري انتخابات آزاد و منصفانه است. نهادهاي مدني با قدرت کامل مي توانند بر فرآيند انتخابات نظارت کنند. حتي آنها ابايي از نظارت کشورهاي خارجي بر نحوه انتخابات خود ندارند. ولي در جوامعي مثل ما که جوامع پيشادموکراتيک هستيم چند تفاوت عمده با آنجا وجود دارد؛ اول آنکه دغدغه اصلي دولت هاي پيشادموکراتيک انتخابات آزاد، سالم و منصفانه نيست. شايد عده يي بگويند که شما بر چه اساسي چنين ادعايي مي کنيد. به عنوان مثال در انتخابات رياست جمهوري گذشته، اعتراض به نحوه برگزاري انتخابات را لائيک ها نکردند که بگويند چرا به ما اجازه کانديدا شدن نمي دهيد، اعتراض را آقاي هاشمي رفسنجاني مي کند. يعني کسي که نقش اساسي در جريان انقلاب و تاسيس جمهوري اسلامي داشت و شايد در 30 سال گذشته نقش دومين شخصيت موثر سياسي کشور را داشت. ايشان مي گويد؛ من شکايتم را در مورد انتخابات پيش خدا مي برم.

در حالي که شما مي دانيد شکايت در مورد فرآيند انتخابات را پيش خدا نمي برند، اين شکايت بايد پيش نهادهاي نظارت کننده و دولت برده شود.

حال در اين شرايط شما ببينيد ائتلاف چه شکلي پيدا مي کند. در کشورهاي دموکراتيک، اساساً ائتلاف براي کسب راي بيشتر است و براي کسب کرسي هاي سياسي، کرسي رياست جمهوري، کرسي هاي مجلس و نخست وزيري است.

به نظر شما اين ائتلاف ها بايد قبل از انتخابات انجام شود، يا بعد از انتخابات؟

من فکر مي کنم در جوامعي مثل ما که يک کشور پيشادموکراسي هستيم يک ائتلاف نانوشته دائمي وجود دارد. از آنجايي که گذار دموکراسي انجام نشده و همه نيروهاي فعال جامعه نمي توانند در عرصه سياسي حضور داشته باشند صداي آنها شنيده نمي شود. لذا ما شرايطي که يک جامعه سياسي دربرگيرنده داشته باشيم، نداريم تا همه نيروهاي اجتماعي دولت و ملت را دربرگيرد. ما شاهد يک ائتلاف نانوشته وسيع هستيم. اين ائتلاف امکان دارد خاموش باشد و خيلي با هم هماهنگ نباشد. اگر شما به من بگوييد که اين ائتلاف حول محور خاتمي را در سال 76 از منظر جامعه شناسي نشان دهيد، من مي گويم، او فقط کانديداي نيروي سياسي نبود، که ائتلافي از روشنفکران لائيک تا نيروهاي خط امام حول ايشان رخ داد.

چرا اين اتفاق افتاد، زيرا همه به دنبال يک جامعه دربرگيرنده هستند. اين ائتلاف ها جدي تر به نظر مي رسد هر قدر به انتخابات نزديک تر مي شود. اما جريان مخالف جامعه دربرگيرنده، انتظار دارند که افراد حتي کانديدا نشوند، يعني وظيفه خود را بدانند. که آنها مجبور نشوند، افراد را ردصلاحيت کنند.

ولي اين ائتلاف ها قدري غيرواقعي به نظر مي رسد. احساس مي شود که اين ائتلاف ها فاقد بن مايه عميق و ريشه داري باشد. چنان که اگر اين ائتلاف ها، ائتلاف هاي قدرتمندي باشد مي تواند پس از انتخابات به پروژه هاي مشترک بين احزاب منجر شود که چنين نيست ولي نه تنها به پروژه هاي مشترک نمي انجامد بلکه بر کينه ها و شکستن دوستي ها و پيشينه مشترک شخصيت ها نيز مي انجامد.

ارزيابي من از ائتلاف هاي سياسي مثل شما نيست. ائتلاف سياسي که اين بار در انتخابات در حال شکل گيري است به مراتب جدي تر از ائتلاف هاي گذشته است. من اغلب مولفه هاي اجتماعي ايران از جمله جامعه سياسي آن را واقع گرايانه تر نسبت به گذشته مي بينم. من جامعه ايران را ايده آليستي نمي بينم. نگاه ايده آليستي باعث مي شود که بسياري از واقعيات ديده نشود.

من معتقدم علمي که در کشورهاي غربي توليد مي شود با علمي که در ايران توليد مي شود قابل مقايسه نيست. ولي از اين مقايسه نتيجه نمي گيرم که توليد علم در کشور ما بايد تعطيل شود.

منظور من اين نيست که اگر احزاب نمي توانند ائتلاف عميقي با هم داشته باشند پس با هم ائتلاف نکنند. من در پي آسيب شناسي اين پديده هستم. به نظر من ائتلاف احزاب در ايران کاستي هايي دارد که از منظر جامعه شناسي، روانشناسي اجتماعي و علوم سياسي بايد مورد مطالعه قرار گيرد.

همان طور که گفتم ائتلاف هاي سال 86 به مراتب جدي تر از ائتلافي است که در سال 76 براي آقاي خاتمي اتفاق افتاد. ببينيد، توليد علمي، صنعتي، اقتصادي، فرهنگي و سياست ما از نوع توليد پيکان بود و حالا ما به توليد سمند رسيده ايم ولي ائتلاف هاي سياسي ما از نوع ائتلاف هايي نيست که مثلاً پيش از انتخابات در آلمان صورت مي گيرد. ولي بالاخره ائتلاف هاي سياسي قابل توجهي در ايران صورت مي گيرد که نمونه هاي آن را در پاکستان، عربستان و حتي مصر نمي توان ديد. حال در مورد کشور خودمان صحبت کنيم. حدود 200 نفر از اصلاح طلبان دور هم جمع شدند، جلسات زيادي را در خصوص موضوعات مختلف با هم صحبت کردند، اينها ستاد تشکيل دادند، محورهايي را قبول کردند و خاتمي را قبول کردند. اگر فرآيند شکل گيري ائتلاف ها را در سال 76 با سال 86 مقايسه کنيم مي بينيم اگر آن ائتلاف ها در حد پيکان بود، اين دوره ائتلاف ها در حد سمند است. يعني خيلي پيشرفته تر است؛ مصوبه دارند، کميته دارند ولي اين به اين معنا نيست که اين ائتلاف ها در حد استانداردهاي جهاني است.

به نظر شما، ائتلاف ها بايد پيش شرط هايي داشته باشد، يا اينکه به صورت خود به خودي مي تواند شکل گيرد؟ آيا پيش شرط ها مي تواند آن را به سوي اهداف خاصي هدايت کند؟

نکته يي که شما مي گوييد يکي از انتقاداتي است که بر جامعه سياسي ايران وارد است. برخي اين طور فکر مي کنند، فقط در دوره انتخابات عده يي دورهم مي نشينند و دست به اقداماتي مي زنند بدون آنکه روي اصولشان، چارچوب هايشان و شرايط شان فکر بکنند. ولي من اين ارزيابي را قبول ندارم. مي دانيد چرا؟ به اين دليل که وقتي ائتلافي شکل مي گيرد حتماً روي حداقل هايي توافق شده که توانستند به اين نقطه برسند. يکي از توافقات اين است که فرصت هاي انتخاباتي، فرصت هايي است که مي توان در سايه آن جامعه را از منظر مردم سالاري پيش برد.

اگر چنانچه در آينده مجلسي شکل بگيرد تا حدودي کارآمد و معتقد به حقوق مردم، معتقد به انتخابات سالم است. اين باز به نفع جامعه سياسي ايران است و اين طور نيست که يک عده آدم بيکار دور هم جمع مي شوند تا ببينند آيا مي توان به مجلس رفت. اين تقليل مساله است.

البته من هم چنين منظوري نداشتم.

بله. منظور شما اين نبوده ولي من خيلي ها را ديده ام که داراي چنين تحليلي هستند. به نظر من 20 درصد از افرادي که در انتخابات قبل شرکت نکردند و در ساير دوره ها شرکت مي کردند داراي چنين تحليلي هستند. اين درصد قابل توجهي است.

به نظر شما، ائتلاف بايد منجر به طرح پروژه هايي شود؟

به نظر من ائتلاف بايد چند انتظار را برآورده کند؛ 1- ائتلاف از مرحله شکل گيري تا مرحله اعلام نتايج انتخابات پايدار باشد. 2- ائتلاف اصلاح طلبان نبايد به سمت لمپنيسم يا فرصت طلبي سياسي برود. انتخاب حق مردم است. انتخاب شدن حق مردم است. کانديدا شدن حق مردم است. زماني هم که افراد را غيرقانوني حذف مي کنند بايد اعتراض کنيم. خود اين حرکت، حرکتي است در جهت استقرار دموکراسي در ايران، مستقل از اينکه دولت چه کار مي کند. 3- گام بعدي اين است کساني که از طرف احزاب کانديدا مي شوند مردم بايد آنها را بشناسند، يک موقع اصلاح طلب ها فکر مي کردند هر کسي را کانديدا کنند کافي است و انتخابات اخير نشان داد کساني که براي مردم شناخته شده هستند، بهتر راي مي آورند. 4- کساني باشند که داراي تخصص باشند. منظورم اين نيست که دکتر يا مهندس باشند، بلکه منظورم اين است که حتي کار سياسي هم تخصص و تجربه مي خواهد. کار سياسي يک تجربه است. کار اجتماعي هم يک تجربه است. برخي از نمايندگان چه اصلاح طلب و چه محافظه کار، اصلاً هيچ کاري بلد نبودند. در حالي که طرف وارد مجلس مي شود بايد داراي صلاحيت هايي باشد و صلاحيت خود را حين عمل و کار ثابت کرده باشد و کارآمدي و کارايي خود را قبل از نمايندگي بايد ثابت کرده باشد.

درخصوص جنبش هاي اجتماعي خصوصاً جنبش زنان، شما مقالاتي نوشته ايد. تا آنجايي که من اطلاع دارم در کشورهاي توسعه يافته، جنبش هاي اجتماعي بخش پشتيباني مطالبات احزاب را به عهده مي گيرند. جنبش هاي اجتماعي از طرفي نقش تفهيم گران منويات احزاب به عموم مردم و نيز نقش اهرم فشار براي دولت ها را به عهده دارند، تا احزاب را به خواسته هاي خود برسانند. در کشور ما ظاهراً احزاب به اين موضوع بي توجه هستند. نظر شما در اين رابطه چيست؟

بحث شما بحث اساسي و مفصلي هم هست. از منظر تئوريک بحثي است در رابطه با ارتباط احزاب با جنبش هاي اجتماعي. اولاً اين نکته را بگويم که برخي از جنبش هاي دوره انقلاب به احزابي که در حال حاضر شاهد آن هستيم تبديل شده اند و برعکس آن هم وجود دارد. برخي احزاب به جنبش اجتماعي مبدل شده اند. مثلاً حزب سبز در آلمان که در حوزه محيط زيست فعال بود، توانست با يک ائتلاف، حزب قوي محافظه کار را کنار بزند.

نکته ديگر اينکه ببينيم جامعه ايران از منظر جنبشي چه وضعي دارد. ما دو جنبش بالقوه يي داريم که در شرايطي، امکان فعال شدن دارند. در شرايط ديگر ما شاهد چندين جنبش قشري که من نام آن را خرده جنبش ها گذاشته ام، هستيم. آن دو جنبش کلان ما، جنبش اسلامي، مردمي و ضدامريکايي است، الان هم دست حکومت است. حال بايد ديد که چه زماني بخواهد آن را به خيابان بکشاند.

آيا آنقدر فراگير است که واژه جنبش را بر آن اطلاق مي کنيد؟

بله جرياني که مي تواند 100هزار نفر را به خيابان ها بکشاند، به آن مي توان گفت جنبش . اگر کشور به خطر افتد، اين جنبش فعال مي شود. اين جنبش زمينه هاي مردمي دارد.

ديگر آنکه يک جنبش دموکراتيک اصلاحي در ايران وجود دارد که از سال 77 تا 84 تبديل به جنبش شوند. البته اين جنبش فراز و فرود هم داشته ولي مي توان از آن به عنوان جنبش ياد کرد. هنوز هم اگر دولت انعطاف داشته باشد، اين جنبش فعال خواهد شد.

اين جنبش تاکنون خودش را در مقطع انتخابات نشان داده، ظهورش ظهور مدني بوده است. جنبش اقشاري هم در جامعه حضور دارد مانند جنبش زنان، کارگران، جنبش قومي، جنبش سبز (محيط زيست)، جنبش لائيک ها و سکولارها، زمينه هاي آن هم ديده مي شود. حال بايد ديد احزاب با اين جنبش ها چه مي خواهند بکنند؟ پتانسيل جنبش اصلاحي و دموکراتيک در انتخابات خود را نشان مي دهد.

احزاب ما که در شرايط پيشادموکراتيک نفس مي کشند و ابزارهاي حذف همچنان بيرق هايش در اهتزاز است، اينها تا چه اندازه توانايي نگاه به پايين را دارند؟ فرصت نگاه به جنبش هاي اقشاري را دارند؟ به نظر من در هر دو سو چه در مورد جنبش ها و چه احزاب سياسي نقطه ضعف وجود دارد. به عنوان مثال، زنان در هر انتخاباتي نشان داده اند بيش از همه اقشار در انتخابات فعاليت مي کنند. اين فعالان زن در هر انتخابات نبايد بگويند ما چه مي خواهيم. تحليل من اين است که انتخابات قبلي اصلاً زنانه نبود. زنان در انتخابات شرکت کردند ولي عين مردان راي دادند. دليل اين ادعاي من هم اين است که دو کانديدايي که بيشترين دفاع را از حقوق زنان کردند، آقاي معين و آقاي رفسنجاني، راي نياوردند. اين نشان دهنده اين است که فعالان زنان اصلاً اعتقادي به پتانسيل انتخابات ندارند در حالي که بيش از 50 درصد مشارکت کنندگان انتخابات، زنان هستند. اين به اين معني است که چقدر احزاب مي خواهند به بدنه جامعه نگاه کنند و چقدر فعالان جنبش هاي اجتماعي علاقه دارند از ساز و کارهاي انتخاباتي استفاده کنند. اما چون اين تعامل خوب صورت نمي گيرد شما مي بينيد که چه اتفاقي در کشور ما مي افتد. ولي تعامل بين احزاب و جنبش هاي اجتماعي کاملاً جدي است که به جد بايد به آن فکر کرد.
توجيه تاخيرهاي دولت در برابر مجلس
پايان يک سال انتظار
نسرين وزيري

در اين هفته بار ديگر مجلس ميزبان دولت بود تا رئيس جمهور با گذشت قريب به يک سال تاخير پاي در خانه ملت نهد و عملکرد دولتش در چارچوب قانون برنامه چهارم را ارائه کند. اين در حالي است که مطابق ماده 157 اين قانون برنامه رئيس جمهور بايد به منظور حسن اجراي برنامه چهارم، گزارش نظارت و ارزيابي پيشرفت هر سال برنامه را تا پايان آذر ماه سال بعد به مجلس شوراي اسلامي ارائه کند. براساس همين ماده، عملکرد متغيرهاي عمده کلان و بخشي مانند توليد، سرمايه گذاري، تجارت خارجي، تراز پرداختي هاي دولت، بودجه، بخش پولي و تورم، اشتغال و بيکاري، عملکرد سياست هاي اجرايي و مواد قانوني برنامه هر سال بايد بررسي و ارزيابي شود.

البته مرسوم بود که گزارش سالانه نظارتي برنامه سوم توسعه هر سال در شهريورماه به مجلس ارسال مي شد.

تاخير يک ساله رئيس دولت نهم در ارائه اين گزارش در حالي صورت گرفت که رئيس دولت گذشته در سال پاياني دولت اصلاحات، در تيرماه اين گزارش را نهايي کرد و به مجلس فرستاد. به عبارت ديگر خاتمي براي اعلام عمومي گزارش عملکرد خود نه تنها تاخير نداشت بلکه براي جلوگيري از بروز هرگونه شايعه يي نسبت به عملکرد اقتصادي دولتش، پيش از آنکه کرسي رياست جمهوري را تحويل احمدي نژاد دهد راهي مجلس شد و دو ماه زودتر از موعد مرسوم و 5 ماه زودتر از موعد قانوني گزارش خود را به مجلس ارائه کرد. چرا که انتشار اين گزارش مي تواند منبع مستند و دقيقي براي بررسي عملکرد دولت باشد.

شايد مهمترين عامل اختلاف ميان دو رئيس جمهور در ارائه گزارش عملکردشان از اجراي قانون برنامه چهارم به تفاوت موضع آنان نسبت به اين قانون بازگردد. برنامه چهارم توسعه در دومين دولت اصلاحات تدوين شده و حاصل نظرات دولت گذشته بود و خاتمي خود را به آن پايبند مي دانست. اما احمدي نژاد همواره نسبت به آن ايراد گرفته و فارغ از اينکه او به عنوان سکان دار دستگاه اجرايي کشور ناگزير از اجراي قوانين مصوب مجلس است، حاضر به ارائه گزارش عملکرد خود نبود. البته بسيار هم معتقدند که يکي از دلايل ارائه نشدن گزارش عملکرد سالانه برنامه چهارم از سوي دولت، موفق نبودن دولت در اجراي برنامه چهارم است و اگر دولت بخواهد گزارش خود را ارائه دهد، تضعيف خواهد شد. بنابراين دولت نمي خواهد ناتواني و حتي انحرافش از برنامه چهارم - به ويژه در زمينه استفاده از حساب ذخيره ارزي و درآمدهاي نفتي- را به افکار عمومي منتقل کند.

اما احمدي نژاد به زعم خود در نظر داشت مختصر توضيحي غيرشفاف در اين زمينه آن هم همزمان با ارائه لايحه بودجه سال 86 به مجلس ارائه دهد. اما او نتوانست در اعمال اين نيت خود موفق شده و حتي کار به گلايه رئيس مجلس و ارسال چهار نامه از سوي رئيس قوه مقننه به او به عنوان رئيس قوه مجريه کشيده شد.

البته اصرار مجلس در اجراي قانون و ضرورت التزام دولت به آن و ارائه گزارش عملکرد سالانه از اجراي قانون برنامه چهارم در حالي صورت گرفت که اين مجلس در ابتدا خود منتقد اين قانون بود و حادثه ها در تصويب و اصلاح آن آفريد. لازم به يادآوري است که برنامه چهارم توسعه در مجلس ششم به تصويب رسيد اما شوراي نگهبان آن را تاييد نکرد و براي رفع ابهام به مجلس بازگرداند. با اين حال نمايندگان مجلس اصلاحات در بيشتر موارد بر ديدگاه هايشان پافشاري کردند و به همين دليل لايحه برنامه چهارم به مجمع تشخيص مصلحت فرستاده شد. در آخرين روزهاي کاري مجلس ششم بود که مجمع تشخيص مصلحت با اين استدلال که مجلس تنها در صورتي که مصوبه يي در شوراي نگهبان خلاف شرع يا قانون اساسي شناخته شده باشد، مي تواند بر آن اصرار کند؛ لايحه برنامه چهارم را براي رفع موارد ابهام به مجلسي فرستاد که جاي اقليت و اکثريت در آن عوض شده بود. بازگشت مصوبه به مجلس در واقع خواست شوراي نگهبان و اصولگراياني بود که در قالب ائتلاف آبادگران اکثريت مجلس هفتم را به دست گرفتند. به عقيده چهره هاي اقتصادي آبادگران، برنامه چهارم با ديدگاهي اصلاح طلبانه که در آن اجراي قواعد نظام بازار آزاد با غفلت از عدالت اجتماعي نهادينه شده است، به تصويب رسيده بود، از اين رو با مدل اقتصادي مد نظر آنان موسوم به «دولت - بازار» همخواني نداشت. گرچه در ابتداي کار مجلس هفتم اصولگرايان کوشيدند با حذف برخي از ويژگي هاي برنامه چهارم نظير بهره مالکانه شرکت نفت و تصويب قوانيني خنثي کننده مانند «طرح تثبيت قيمت ها» بي رغبتي آشکار خود را نسبت به اجراي آن نشان دهند، اما با روي کار آمدن دولت اصولگرا به رياست محمود احمدي نژاد ورق برگشت و همين مجلس به يکي از جدي ترين مدافعان برنامه چهارم در برابر دولت تبديل شد.

اصرار مجلس

از آنجا که روش مرسوم ارائه گزارش عملکرد از قانون برنامه توسعه، ارسال آن در شهريورماه به مجلس بود، نمايندگان هم سال گذشته در اين روزها چشم انتظار رئيس جمهور بودند تا گزارش خود را به مجلس ارائه دهد. موعد مرسوم گذشت و شائبه ها در چشم پوشي دولت از انجام اين وظيفه قانوني خود بالا گرفت. اما رئيس مجلس در برابر سوالات و پيگيري هاي نمايندگان و خبرنگاران يادآور مي شد که دولت مطابق قانون تا آذر ماه فرصت دارد. هنوز به پايان فرصت قانوني مورد اشاره نرسيده بوديم که اين امر براي حدادعادل هم مشتبه شد که گويي خبري از اين گزارش نيست. به همين منظور او در 21 آذر ماه سال گذشته دست به قلم برد و طي نامه يي به احمدي نژاد با يادآوري ماده 157 قانون برنامه چهارم توسعه از رئيس جمهور خواست گزارش اقدامات دولت در خصوص اجراي برنامه چهارم را در يکي از روزهاي 26، 28 و 29 آذر ماه که مجلس جلسه علني داشت به مجلس ارائه کند. اما احمدي نژاد نه تنها به دعوت حداد لبيک نگفت بلکه هيچ توضيح کتبي يا شفاهي هم براي تاخير خود ارائه نکرد.

رئيس جمهور آنقدر مجلس را منتظر خود گذاشت تا بالاخره در اول بهمن ماه گذشته که ناگزير از ارائه لايحه بودجه 86 به مجلس بود، گذرش به صحن علني افتاد. البته او براي فرار از ارائه اين گزارش هم که شده در همان زمان برنامه سفري به کشورهاي ونزوئلا، نيکاراگوئه و اکوادور ترتيب داد و بر آن شد تا معاون اول خود را براي تقديم لايحه بودجه راهي مجلس کند. اما موج اعتراضات به اين تصميم رئيس جمهور که آيين نامه داخلي مجلس و عرف رايج در 27 سال سابقه برنامه نويسي در کشور را نقض مي کرد تا بدان جا بالا گرفت که کار به پادرمياني مسوولان عالي رتبه کشيد و رئيس جمهور زودتر از وقت مقرر به سفر خود براي حضور در مجلس پايان داد. اما او پس از حضور در مجلس و قرار گرفتن پشت تريبون ترجيح داد بيشتر به مسائل حاشيه يي مثل وضعيت پرونده هسته يي و گله گذاري از روزنامه هاي منتقد بپردازد تا ارائه گزارش خود. احمدي نژاد کمتر از يک سوم وقت خود را به اين موضوع اختصاص داد و در نطق خود پس از تبليغ برنامه هاي خود در سفرهاي استاني و توزيع سهام عدالت، تنها توضيحات اندکي در خصوص سهم اختيارات عمراني استان ها در مناطق محروم، بهسازي راه روستايي، خريد محصولات روستاييان، افزايش درآمد عمومي به منابع عمومي، افزايش سهم ماليات به منابع عمومي، نسبت درآمدهاي غيرنفتي به کل بودجه و... را مطرح کرد. او در اين مجال تنها به ارائه کلياتي بدون آمار و ارقام در مورد افزايش ميزان صادرات غيرنفتي و حمايت از سرمايه گذاري خارجي، تقويت بانک ها، توسعه بنگاه هاي زودبازده اقتصادي و کاهش استفاده از حساب ذخيره ارزي پرداخت.

از آنجا که مجلس تا پايان سال مشغول بررسي لايحه بودجه بود عملاً فرصت اعتراض به اين شيوه ارائه گزارش از سوي دولت را نيافت. اما با آغاز سال جديد نمايندگان اعتراضات خود را جمعي يا فردي ابراز کردند. البته رئيس مجلس در نخستين جلسه علني در سال 86 وعده داد که رئيس جمهور براي ارائه گزارش برنامه چهارم به مجلس خواهد آمد. اما نمايندگان در قالب چندين تذکر جمعي غبالغ بر 52 نفر از نمايندگان در سه نوبت مختلفف از رئيس جمهور خواستند تا با توجه به گذشت چندين ماه از زمان قانوني ارائه گزارش عملکرد برنامه چهارم توسعه، اين گزارش را به نمايندگان مجلس ارائه کند. موج تذکرات شفاهي از نمايندگان اقليت به نمايندگان اکثريت نيز کشيده شد. همچنان که نمايندگان رفتار دولت را بي احترامي به مجلس و قوانين مصوب آن ارزيابي مي کردند.

با گذشت زمان حدادعادل نيز که در تمامي کنفرانس هاي مطبوعاتي خود با سوال خبرنگاران مبني بر چرايي ارائه ديرهنگام گزارش عملکرد برنامه چهارم توسعه روبه رو بود، در کنار وعده دادن حضور زودهنگام رئيس جمهور در مجلس اقدام به نوشتن سه نامه ديگر به احمدي نژاد کرده و کتباً از او خواست به مجلس بيايد. اما اعتراضات نمايندگان تا بدان جا بالا گرفت که رئيس مجلس در واکنش به تذکر جعفر سادات موسوي نماينده اصولگراي مبارکه در همين زمينه زبان به گلايه گشود و گفت؛ «رئيس جمهور بايد تشريف بياورند و گزارش پيشرفت عملکرد برنامه توسعه را به مجلس بدهند. بنده هم کتباً و هم شفاهاً گفته ام، اينجا هم مي گويم ما از رئيس جمهور گله منديم که چرا براي تقديم گزارش به مجلس تشريف نياورده اند.»

اکراه دولت

شيوه تصميم گيري در دولت نهم به گونه يي است