محمدحسين محمدي

سرگذشت ادب داستاني افغانستان همانند سرگذشت خودش در اين يک قرن عجيب است و غمبار. سرگذشتي باورنکردني که اگر بدانيم، حيران مي مانيم که شهرزاد قصه گو چگونه تا هنوز در اين سرزمين نفس مي کشد و مي زيد. و به گمانم چون شهرزاد است و توانست هزار و يک شب پادشاه را در انتظار نگاه کند؛ تا هنوز زنده است و هزار و دومين شبش را در افغانستان سپري مي کند؛ شبي هولناک تر از آن هزار و يک شبي که با قصه گفتن جان به در برده بود و حال هزار و دومين شبش چگونه است؟
ادب داستاني آن گونه که در جهان مي پندارندش، بسيار دير و با وقفه يي چند صد ساله به افغانستان رسيد. آن هم توسط مردماني از اين سرزمين که خود براي کارهايي ديگر به جهان خارج رفته بودند و در بازگشت با آشنايي اندکي که با ادب داستاني جهان، به خصوص رمان، يافته بودند؛ تلاش کردند چيزهايي به نام داستان، و نه افسانه و قصه، که در ادب پارسي ديرسال هايي است که مي زيست و مي زيد، بنويسند و از روزگار خويش قصه کنند. باري اولين قصه واره معاصر افغانستان را مولوي محمد حسين پنجابي که خود در هند درس خوانده بود و به شاگردانش در اولين دبيرستان افغانستان تاريخ و جغرافيا مي آموزاند، نوشته است. او در «جهاد اکبرش» (1298 خورشيدي) به تاريخ افغانستان و جنگ هاي افغانان با انگليس ها، يا به قول خودش انگريز ها، مي پردازد و باز به گفته خودش اين قصه واره «اين رومان ، ناول اول ملت افغان است که به طرز افسانه جديد ترانه اين زمان ، براي ساعت تيري غسرگرميف و نيز افاده نوشته شده است .» (مقدمه جهاد اکبر) و باز دومين اثر داستاني افغانستان نيز در هند نوشته مي شود. رمان کوتاه «تصوير عبرت يا بي بي خوري جان» که در سال1301 خورشيدي در مدارس هند به زيور چاپ آراسته شد؛ اما تا سال هاي سال در افغانستان ناشناخته ماند تا اين که در دهه شصت خورشيدي در کابل تجديد چاپ شد. رمان کوتاهي که مي توانست آغاز بسيار خوبي براي رمان نويسي افغانستان باشد؛ ولي به خاطر نديده شدن هيچ تاثيري بر ادبي داستاني ما گذاشته نتوانست. محمدعبدالقادرخان افندي نويسنده اين رمان که از خاندان پادشاهي افغانستان بود و در هند به حالت تبعيد به سر مي برد، هيچ گاه نتوانست به کشور بازگردد؛ ولي از رمانش همچنان به عنوان يکي از نخستين داستان هاي معاصر افغانستان ياد مي شود و از جايگاه خوبي نيز برخوردار است. بعد از اين دو داستان نخستين افغانستان دو ـ سه داستان واره ضعيف تر نيز نوشته شده اند؛ اما تا رسيدن به داستان کوتاه نزديک به ده سال زمان مي برد تا محمدهاشم معروف به شايق افندي که خود سفير بخارا در افغانستان بود و شاعر، تابعيت افغانستان را بپذيرد و به سمت هاي بالاي دولتي برسد و مجله «آيينه عرفان» را بنياد بگذارد و خود داستان کوتاه «پانزده سال قبل» (آيينه عرفان/ 1311) را با نام مستعار مخلص زاده منتشر کند.
از آن زمان شش دهه مي گذرد و رفته رفته داستان نويسي افغانستان با تمام موانعي که بر سر راه داشته پيش آمده؛ اما امروز نيز چون نخستين جوشش هاي داستان نويسي معاصر نبض ادب داستان نويسي افغانستان در خارج از مرز هاي اين کشور مي تپد. در کشورهاي همسايه و کشورهاي غربي که مردم افغانستان به آنجاها مهاجر شده اند. و پرتپش ترين اين شريان در ايران مي تپد که هم زبان و هم فرهنگ با مردم افغانستان است و تعداد زيادي از مردم افغانستان در اينجا زندگي مي کنند و بستر مناسبي را براي رشد ادب داستان نويسي افغانستان مهيا کرده است. با اين وجود ادب داستاني پارسي افغانستان، در ايران چندان شناخته شده نيست و فقط با نام چند نويسنده از نسل جديد داستان نويسان مهاجر افغان شناخته مي شود. نويسندگاني که بدون شک در جريان داستان نويسي اين کشور جايگاه رفيعي دارند و ادب پارسي افغانستان را به سمت و سويي تازه با افق هاي اميدوارکننده هدايت رهنمون مي شوند. اما براي شناخت بهتر جريان داستان نويسي پارسي افغانستان مناسب است از نخستين داستان کوتاه اين کشور و نويسنده اش آغاز کرد.
نخستين داستان کوتاه افغانستان
خاطره ـ داستان «پانزده سال قبل» که با نام مستعار مخلص زاده منتشر شده است ، در واقع نوشته محمدهاشم شايق معروف به شايق افندي فرزند دامادالله يعقوب مخلص مدير مجله آيينه عرفان است .1 اين داستان گرچه تا حدي به فراموشي سپرده شده و مورد بي مهري قرار گرفته؛ اما اولين داستان کوتاه تاريخ ادبيات معاصر افغانستان است . اين اثر در سال 1311 خورشيدي چاپ شده و از ساختاري محکم و از روايت و نثر داستاني مناسبي برخوردار است که هنوز هم خواندني است . داستان از نظر قوت فني و هنري از کارهاي قبل از خود و حتي داستان هايي که تا چند سال بعد از آن منتشر شده اند، بالاتر قرار مي گيرد. قبل از اين داستان ، داستان واره هاي کوتاه «حيات روحاني در خصوص حيات افغاني يا ارتقاي ملي » و ترجمه «جشن استقلال در بوليويا» منتشر شده اند؛ ولي هيچ يک ويژ گي هاي داستان کوتاه را ندارند؛ اما مخلص زاده در «پانزده سال قبل » تا حد بسيار زيادي توانسته است ويژگي هاي داستان کوتاه را پياده کند. به نظر من مي توان آن را به عنوان نخستين داستان کوتاه افغانستان شناخت . «پانزده سال قبل» دومين داستاني است که در تاريخ ادبيات افغانستان به شيوه اول شخص ـ من راوي ـ روايت مي شود و اولين داستاني است که نويسنده اش از عهده اين زاويه ديد به خوبي برآمده است . داستان به شيوه اول شخص ً اعترافي از زبان کسي روايت مي شود که خاطرات کودکي و اولين روزهاي مکتب رفتنش را بازگو مي کند و ديگر از «سايه روشن هاي نثر روايتي و حکايتي کلاسيک در اين داستان خبري نيست .غنويسندهف آنچه را مي خواهد بگويد در عملکردها و سيماهاي قهرمانان بازگو مي کند و هيچ گاه خود در بدنه داستان حضور نمي يابد، موضع نمي گيرد و بر منبر خطبه جلوس نمي کند. کاربرد زبان در اين اثر بسيار استادانه است . مخلص زاده با توانمندي ژرفي به زبان يک دست در کليت اثر دست مي زند و آن گاه استفاده بسيار نيکو و بي خدشه از واژه هاي عاميانه و گفت وگو به آن قدرت بيشتري مي دهد تا آنجا که براي نخستين بار (غير از تصوير عبرت ) نويسنده به خلق زبان داستاني دست مي يابد.»2

راوي ً خاطره - داستان «پانزده سال قبل » کسي است که از دوران کودکي اش و از آن هنگام که مادر او را به مسجد نزد ملا مي فرستد تا سبق بخواند. راوي از رفتن به مسجد ابتدا ناراحت است؛ ولي با گپ هاي مادر خوش مي شود که مي خواهد سبق بخواند. مادر به همين خاطر مقداري نان و کشمش مي خرد و او را به همراه نوکرشان به مسجد مي فرستد. ملا پدر مرحوم راوي را مي شناسد و به او درس مي دهد و راوي خوشحال به خانه بازمي گردد و براي مادر درس خواندنش را قصه مي کند. فردا که به مسجد مي رود، ملاي ديگري به جاي ملاي ديروزي نشسته است . اين ملا به جاي تخته و تباشير (گچ تحرير) به راوي قلم و کاغذ مي دهد و راوي خوش تر به خواندن الفبا سرگرم مي شود. بعد از مدتي در محله آنها مکتب باز مي شود و راوي به مکتب مي رود و درس مي خواند. راوي به درس هايش ادامه مي دهد و وارد دبيرستان مي شود و سپس در اداره يي مشغول کار مي شود و به ادبيات و نوشتن روي مي آورد و حالا پانزده سال بعد از مرگ پدر خود صاحب فرزندي مي شود و داستان به پايان مي رسد.
«پانزده سال قبل » اين گونه آغاز مي شود؛
«ابتداي بهار بود. صحن حويلي ما از برف زمستان در سينه خود يادگاري داشت . دم اïرسي نشسته همراه مادرم ناشتا مي کرديم . يک بار بدون سبب آهي کشيده از جا برخاست ، پس خانه رفت . صداي قفل صندوقچه اش شنيده شد. پس آمد، دستمال سفيدي که يک گوشه آن گره داشت ، به دستم داد و گفت ؛ «بخيز، همراه نوکر از سر چوک به اين پيسه هفت تا نان بگيريد و باقي را کشمش بخريد.»
حيران شدم که امروز اين قدر کشمش و نان را چه مي کند. يک نان دو پيسه و يک چهارک کشمش دو تنگه بود.
گفتم ؛ «اين قدر کشمش و نان را چه مي کني ؟»
گفت ؛ «تو را پيش ملا سبق مي مانم .»
دق شدم که چه کرده ام ؟ صورتم ترش و زرد شد.
گفتم ؛ «گناه من چيست ؟»
تبسم کرد. دست به سرم نهاد. از پيشاني ام ماچ کرد، به طوري که از رايحه آغوش و گرمي لب هايش بوي ٍ تا حال بر مشمام و ناصيه ام باقي است ، بعد از آن گفت ؛ «به سبق ماندن جزا که نيست . مي خواهم ملا شوي .» از اين سخن به فکر افتادم . زود به يادم آمد، دو روز پيشتر دم دروازه بودم . دو نفر به دست شان کتاب از کوچه مي گذشتند. با يکديگر خوش خوش صحبت داشتند. به سر يکي لنگي سفيد، چپن سياه ستره و پاک و پيزار در پا، ديگر لنگوته نباتي ، چپن کرباسي نسواري در سر و بر داشت ، در پايش چه بود؟ فراموشم شده . در عقب اين فکر دوباره خوش شدم که من هم لنگوته سفيد و چپن سياه ستره و پيزار زري خواهم پوشيد. آن قواره خوشم آمده بود. به مادر خود گفتم ؛ «کو لنگي سفيد و چپن سياه و پيزار زري .»
مادرم خنديده گفت ؛ «تو ملا شو، هر چيز تيار است . بخيز، صدا کن گل محمد بيايد. با هم برويد.»
زير دروازه رفتم ، صدا کردم . بلي آغاجان گفت . دستمال و گره آن را نشان داده چيزي که مادرم گفته بود، قصه کردم . گل محمد خوش شد و گفت ؛ «آغاجان ، نام خدا کلان شده ، سبق مي خواند. امروز کشمش مي خوريم .»
من خوش نبودم . گفتم ؛ «بس کن ، بيا برويم سر چوک .»
پيش شد. از دنبالش روان شدم . در کوچه دست به دست گرفته به راه افتاديم .»3
مخلص زاده در «پانزده سال قبل » به چنان زبان يکدست و نثري زيبا و روايتي داستاني و روان دست مي يابد که قبل از او و تا چند سال بعد نيز در هيچ داستان ديگري به چشم نمي خورد. پيرنگ مناسب ، شخصيت پردازي توصيفي و همراه با عمل ، صحنه پردازي و فضاسازي مناسب داستان ، نشان از آن دارد که مخلص زاده داستان کوتاه را خوب مي شناخته است . راوي اول شخص حالات شخصيت ها را به خوبي توصيف مي کند و داستان زمان و مکان مشخصي دارد و عمل داستاني و نشان دادن جاي نثر توصيفي و نقالي را گرفته است .
نکته سنجي و باريک بيني شايق افندي در توصيف حالات شخصيت ها و شرح آداب و رسوم سبق خواندن و توجه به زبان گفتاري آن زمان مردمان کابل ، داستان را از ديد جامعه شناختي نيز داراي اهميت کرده است .
مخلص زاده برخلاف نويسند گان پيش از خود از توصيف و صحنه پردازي به خوبي استفاده مي کند و از آنها در پيشبرد داستانش سود مي برد و به انسجام پيرنگ داستان کمک مي کند.
او سپس با انتشار دو داستان «بيست وسوم ميزان » (س 4، ش 7 و 8 ، 1313) و «خيال » (عقرب 1317 خ ) در آينه عرفان خودش را به عنوان اولين نويسنده داستان کوتاه افغانستان معرفي مي کند ولي بعد از آن ديگر داستاني از او منتشر نشده است .
«بيست و سوم ميزان » يک داستان تبليغي و تاريخي است که «به خاطر بزرگداشت از روز بيست و سوم ميزان - روز بر تخت نشيني محمدنادرخان و از بين رفتن حبيب الله کلکاني ـ نوشته مي شود و از همان آغاز بيانگر نفرت نويسنده است نسبت به دوران زمامداري حبيب الله کلکاني و به شادي اندر شدن او است از فرا رسيدن پادشاهي محمدنادرخان .» من به اين داستان دست نيافتم تا بيشتر به آن مي پرداختم .
«خيال » داستان ً ناتمامي است که معلوم نيست چرا هاشم شايق ادامه اش را منتشر نکرده است . (بر بالاي اولين صفحه داستان بالاتر از نام نويسنده عبارت «16 سال قبل » نيز ديده مي شود و ربطي به داستان ندارد و با داستان پيشين نويسنده «پانزده سال قبل » نيز ارتباطي ندارد.) در اين داستان راوي به توصيه دوستش نزد دانشمندي آمده تا دردش را علاج کند. راوي براي دانشمند تعريف مي کند که شبي تمثال پيرزني را در خيال ديده و ناآرام شده و هر شب خيال اين واقعه تازه مي شود.
گرد حدقه چشمان ياقوتي رنگ اين هيکل ، يک دايره سيمابي نمودار مي گردد و در آن هنگام هوش و هستي از او دور مي شود و حال مي خواهد ريشه اين خواب و خيال را دريابد.
موضوع داستان متفاوت از آثار ديگر نويسندگان اين دوره است و به دنياي خيال و وهم مي پردازد. مگر نويسنده با اين موضوع برخوردي واقع گرايانه دارد. راوي از خيالات و اوهامش براي دانشمند صحبت مي کند تا راه خلاصي بيابد ولي داستان نيمه تمام مي ماند و در صفحه پنجم با عبارت «باقي دارد» بر ناقص بودن آن تاکيد مي شود و نمي توان حرف آخر را درباره اش گفت . اين داستان ناتمام و داستان «بيست وسوم ميزان » به قد و قواره داستان نخست هاشم شايق نمي رسند و حتي نثري غيرداستاني دارند. و امروز نيز نام او فقط به خاطر داستان کوتاه «پانزده سال قبل» در تاريخ ادب داستان افغانستان ياد مي شود.
پي نوشت ها؛
1- اوحدي ، علي ، نگاهي به ادبيات معاصر دري در افغانستان ، ص 17
2- رهنورد زرياب ، «خمسه اوليه »، خط سوم ، سال اول ، ش 3، مشهد، 1382، ص 238.
3- ناصر رهياب ، «پيدايي داستان معاصر دري »، خراسان (مجله مطالعات زبان و ادبيات )، س ششم ، ش سوم ، ش م 29، کابل ، 1365، ص 63.