پنج شنبه، 29 شهريور 1386 - شماره 1496
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
نقد/ گفت وگو با «مهدي غبرائي» درباره «بادبادک باز»
نردباني که به آسمان تکيه داده است
لادن نيکنام

حالا ديگر چه بخواهيم چه نخواهيم، ساکن هر طول و عرض جغرافيايي که باشيم، به طريقي هستي مان به واسطه اتفاقاتي تعيين مي شود که در منطقه نه چندان کوچکي به نام خاورميانه رخ مي دهد. انگار که اين تکه از جهان بزرگ شده است و سايه اش را بر سر ساير کشورها انداخته است. شايد فاجعه انساني گسترده يي که در قاره آفريقا در هر لحظه در حال وقوع است ابعادش به مراتب از آنچه در خاورميانه مي گذرد جدي تر و عميق تر باشد ولي موج تبليغات رسانه يي به گونه يي است که چشم ها را محو مسائل خاورميانه مي کند. حالا کمتر کسي را مي توان پيدا کرد که با افغانستان، عراق و ايران آشنايي نداشته باشد. بگذريم که نوع پوشش خبري اين مناطق به شکلي غير واقع گرايانه تصويري مخدوش از اين محدوده ارائه مي کند و در اين ميان طبيعتاً آثار مکتوبي که بازنمايي واقع گرايانه يي از اوضاع خاورميانه را به دست دهند مرکز توجهند و باب طبع سيل مخاطباني که نمي دانند چرا و چگونه کشورهاي اين منطقه درگير خشونت شده اند. نمي خواهم بگويم که لزوماً ادبيات مسوول بازسازي مختصات يک کشور يا منطقه به همراه آداب و رسومش است ولي آنچه به موازات ادبيات در يک متن همواره ديده مي شود وجه اجتماعي روايتي است که نويسنده خلق مي کند؛ وجهي که از يک سو ريشه در واقعيت دارد و از سويي ديگر حاصل تخيل نويسنده است. در پاره يي از ژانرهاي ادبي نويسنده ضمن توجه به کنش هاي واقع گرايانه شخصيت هاي موردنظر خود را در بستر روايت به حرکت وامي دارد. آميزه اين دو وجه متني را پديد مي آورد که به دليل ارجاعات عيني ملموس است و باز به سبب حرکات قهرمانانه کاراکتر يا کاراکترها جذاب است و اثرگذار. اين قبيل متن ها تقريباً با عطف به توجه به جذب مخاطب نوشته مي شوند. شايد نويسنده در هنگام نگارش توجه مستقيم در سطح خودآگاه به مخاطب نداشته باشد ولي در پس ذهن مي داند که از روايت خود چه مي خواهد. چنين آثاري با توصيف ريز به ريز موقعيت يا رفتن به دهليزهاي دروني ذهن کاراکترها خود را تعريف نمي کنند بلکه بيشتر در جهت کنش حرکت کرده و با ارائه کدهاي واقعي (با تکيه يي ضمني بر متن خبرهاي رسانه يي و گزارش هاي ژورناليستي) از فضاي وقوع داستان، سعي در برجسته شدن سلسله حوادثي دارند که همه از آن تاحدي آگاهيم. نويسنده بي آنکه لازم باشد از قبل بر چنين بنايي مستقيماً اصرار ورزد، ما را به دالاني هدايت مي کند که پستوهاي تاريک و روشن آن را لااقل يکي در ميان مي شناسيم. در چنين وضعي است که نقش رسانه بر ادبيات بيش از پيش روشن مي شود. مثلاً شهروند فنلاندي که تا به حال پا به افغانستان نگذاشته است، اگر «بادبادک باز» «خالد حسيني» را بخواند، آن را ادامه منطقي همان اخباري مي بيند که از طريق شبکه هاي تلويزيوني، ماهواره يي، اينترنتي و روزنامه ها و مجلات شنيده، خوانده و شناخته است. گويي در چنين فضايي ادبيات و رسانه به نوعي از همپوشاني مي رسند. البته اين به معناي تاثير مستقيم اين دو مقوله در همه ژانرهاي ادبي نيست. مراد از اين آناليز، نوع رويکردي است که نويسنده هايي مانند خالد حسيني در پيش مي گيرند، اما بياييد در همين ابتداي بحث کمي منصف باشيم. نه تمام مخاطبان کتاب ها در جهان، از ادبيات انتظار ناب بودن دارند و نه همه به سراغ کتاب مي روند تا از سرچشمه هاي ادبيتي محض جرعه يي بنوشند و مست شوند. حتي درنگاهي افراطي تر معتقدم که خيلي از افراد فرهيخته يي که دغدغه شبانه روزي شان مراجعه به متون ادبي جدي است گاه پيش مي آيد که خسته مي شوند، سردرد مي گيرند، افکار موذي و مزاحم به ذهن شان هجوم مي آورد و خلاصه به هزار و يک دليل ديگر که شما بهتر از من مي دانيد، به سراغ کتاب هايي مي روند که ساده خوانده شوند و آنها را تحت تاثير قرار دهد. به ياد قهرمان هاي شکست ناپذير دوران کودکي، از فرجام شخصيت ها خيال شان جمع باشد و دل بدهند به کنش هاي پي در پي. پيروز ي ها و شکست ها. لحظه هاي فتح و غرور. لذت برآورده شدن آرزو. رنج از دست دادن يک محبوب و...

اشتباه نکنيد، «بادبادک باز» از تمام قواعد اين ژانر تبعيت نمي کند. «خالد حسيني» با هوش تر از اين حرف ها است. او ضمن وفاداري به ژانري که يک پايش ريشه در ادبيات عامه پسند دارد و پاي ديگرش درصدد شکار مخاطبان حرفه يي ادبي و هنري است، به نگارش «بادبادک باز» مشغول شده است، اما در عين حال به همان قاعده يي که در مقدمه اين مقال آمد توجه داشته است؛ تکيه بر کدهاي رسانه يي. مواد خام مهيا است. حادثه برج هاي دوقلو- حمله شوروي به خاک افغانستان- جنگ هاي داخلي. ظهور طالبان. ببينيد، هر چه يک نويسنده بخواهد خيالبافي کند باز يک قدم از سلسله رويدادهاي اين منطقه عقب است، اما چيره دستي نويسنده از کجا معلوم مي شود؟ چگونه او در قالب رماني سيصد و شصت صفحه يي توانسته به بسياري از آنچه مدنظر داشته به شکل اجرايي موفق برسد؟

«خالد حسيني» در درجه اول به چيدمان وقايع براساس نظام خطي، زباني انديشيده است و به هر واقعه يي حجمي مطلوب اختصاص داده است. هر چند که به نظر من از روي فجايع انساني طالبان تقريباً پريده است، اما اشاره به اعدام هاي انجام گرفته در ورزشگاه را نويسنده از ياد نبرده است؛ تکه هايي که بر واقعيت مداري متن مي انجامند. هر چند که ردپاي برخورد شخصي با چنين حادثه يي هويدا نيست ولي براي مخاطب آسان گير کفايت مي کند. سطح باورپذيري باقي اتفاقات را بالا مي برد و بر جذابيت متن مي افزايد. «مهدي غبرائي» مترجم رمان «بادبادک باز» که توسط نشر نيلوفر اين اثر را به چاپ رسانده، توانسته در انتقال حس و حال رمان به واسطه زباني يکدست و شسته رفته حرکتي درخور انجام دهد. شخصاً بارها در هنگام خواندن کتاب اين احساس برايم تداعي شد که دارم اثري به زبان فارسي مي خوانم. «مهدي غبرائي» در ارائه لحن راوي اول شخص کاملاً موفق و مقبول عمل کرده است؛ مترجمي که در همين اواخر ترجمه اثري مانند «موج ها» را از «ويرجينيا وولف» به زيور طبع آراسته و روانه بازار نشر کرده است، در حرکتي متفاوت «بادبادک باز» را در اختيار ما قرار مي دهد، دو کتاب در حوزه ادبيات که شايد فرسنگ ها به لحاظ ساختاري با يکديگر تفاوت دارند. از «مهدي غبرائي» در ارتباط با انگيزه اش از ترجمه «بادبادک باز» که مي پرسم، مي گويد؛«من سه دسته اثر تا به امروز ترجمه کرده ام. پاره يي از روان و انديشه و نگاه من در اين آثار است ولي کلاً من اين آثار را به سه دسته تقسيم مي کنم. يک دسته آنها است که براي دل خودم بوده اند. کارهايي مانند موج ها از وولف يا اثري که از ريلکه ترجمه کردم. اينها صرفاً براي دل خودم ترجمه شده اند. همچنين اين آثار براي اهالي فرهيخته هم بوده اند و بازتابش نزد آنها محفوظ است. دسته دوم را هم براي دل خودم کار کردم و هم براي خوانندگان. مثل آثار نايپل يا ساراماگو يا رومن گاري.

دسته سوم آنهايي است که بيشتر براي خوانندگان عام ترجمه کردم. مثل پرنده خارزار و بادبادک باز و کتاب دوم خالد حسيني که نامش «هزار خورشيد تابان» است. البته از اين دسته آثار من هم لذت مي برم ولي در اين دسته کارها مخاطب را در نظر مي گيرم. خودم حتماً و قطعاً يک دور آنها را مي خوانم که اثر ضعيفي نباشد. ايراد ساختاري نداشته باشد. درست و پرکشش باشد و ضعف عمده يي در آن نباشد. بعد روي آن کار مي کنم. بادبادک باز و کتاب دوم خالد حسيني از اين نظر سالم و درست است. بادبادک باز را با آثار همينگوي و فاکنر قياس نکنيد. اگر بخواهيم معادلي برايش پيدا کنيم مي توانيم به «بربادرفته» يا «کلبه عمو تم» اشاره کنيم که در زمان خودشان جنجالي به پا کردند. بادبادک باز و هزار خورشيد تابان از آن دسته رمان هايي است که از گوشه يي از جهان که خبرساز بودند، خبر مي دهد. حدود چهل، پنجاه سال تاريخ اخير و وقايع و ماجراهاي چهل ساله اخير افغانستان در اين رمان گنجانده شده است. نظيرش را در کشور خودمان نداريم. يعني اثري که به شکلي پيوسته شصت، هفتاد سال تاريخ را در قالب رمان بگنجاند، نداريم. البته آثار خوبي به شکل مقطعي داشته ايم ولي به اين شکل نبوده اند.»

مخاطب رمان «بادبادک باز» لزوماً محقق تاريخ يا جامعه شناسي که کرسي استادي در بخش خاورميانه دارد، نيست. مخاطب عام در شکلي کلي به اين اثر به خوبي نزديک مي شود. مخاطب خاص هم چندان دست خالي از اين کتاب بر نمي گردد. هستند لحظه هايي از بزنگاه هاي عاطفي و انساني که انصافاً درگير کننده اند. جالب اينجا است که در اين بزنگاه ها ناگهان «خالد حسيني» از پس راوي اول شخص سر بيرون مي آورد و مي گويد گمان نکنيد که داريد فيلم هندي نگاه مي کنيد. نه، اينجا هيچ چيزي فرجام خوبي ندارد. به همين دليل است که مي گويم نويسنده از قواعد ژانرهاي ادبي آگاه است. هنر جدي و اصيل را مي شناسد و به عمد از آن پرهيز کرده است. او درصدد تسخير خيل خوانندگاني است که کنجکاوند و مي خواهند بدانند در افغانستان در زمان حمله شوروي چه اتفاقي افتاده است. قبل از حمله روس ها آيا افغان ها خوشبخت بودند؟ طالبان را چه کساني تشکيل مي دادند؟ براي او جراحي ذهن امير يا حسن به عنوان کاراکترهاي اصلي کارکردي ندارد. مهم است که چه اتفاقاتي را از سر گذرانده اند ولي ماهيت دروني اين اتفاقات در ذهن امير محل اعراب نيست. آنچه اهميت دارد کليت يک تاريخ پنجاه ساله است. آدم ها بهانه هايي هستند براي تکيه مجدد بر آنچه رفته است. بهانه هايي که البته به اندازه مناسب هم بهشان پرداخته شده است. اين آدم ها نه کاملاً به تيپ فقير و غني نزديک مي شوند و نه هسته تکوين شخصيت هايي ماندگار را از خود بروز مي دهند. بله، خالد حسيني به خوبي روي مرز حرکت مي کند. امير قرار نيست نه آن الگوي قهرمان شکست ناپذير باشد که مظهر عدالت و پيروزي محض است، نه آن شخصيت پيچيده در وهم و تعليق گره داستاني. ايضاً حسن. بنابراين ما به قدر لزوم به اين دو نفر نزديک مي شويم. ما در خلال خوانش رمان ضمن درگيري با حوادث خط روايي خود را در کنار آنان احساس مي کنيم و اين کم چيزي نيست. متن البته در اين لحظات به ادبيت متمايل نمي شود بلکه برکنش مداري تکيه مي کند. بر همين اساس دو قهرمان اصلي کتاب در موقعيتي بينابيني جلو مي روند. گاه در بعضي صحنه ها امير از احساسات دروني اش در حد يک يا دو پاراگراف مي گويد و گاهي در صحنه يي مانند روبه رو شدن با ثريا پس از دوري از او به مدتي طولاني هيچ نمي گويد. چنين ادبياتي در همه جاي دنيا طرفداران خاص خود را دارد. اين نوع متن ها گويي تکميل کننده گزارش ها يا روايت هاي مطبوعاتي اند. «مهدي غبرائي» در ارتباط با کارکرد چنين متن هايي مي گويد؛«تحليل مفصلي در ارتباط با اين اثر نديدم. به همه آنها مراجعه نکردم. استنباط خودم اين است که بعد از مساله يازده سپتامبر توجه امريکا به اين قسمت از قاره آسيا جلب شد. اينکه ببينند در اين قسمت از شرق مردم از چه ريشه هايي تغذيه مي کنند. خالد حسيني از اين زمينه توانست بهره برداري کند. او به زمينه ظهور طالبان اشاره کرد. مردم امريکا مي خواهند بدانند که با چه نوع مردمي طرف هستند به اين قبيل سوالات در قالب يک داستان پرکشش پاسخ داده مي شود. فراموش نکنيد که اين کار اول يک نويسنده است. آنها خودشان هم در رده کارهاي فاکنر يا همينگوي، کار خالد حسيني را قرار نمي دهند بلکه در زمره رمان هايي قرار مي گيرد که در عين پرکشش بودن به آن هم مي شود توجه کرد.»

راستي چرا بادبادک باز پرکشش است و در يک نشست خوانده مي شود؟ چرا با توجه به اينکه گذر زماني طولاني نزديک نيم قرن را در قالب پرداخت به زندگي سه نسل مي خوانيم از آن خسته نمي شويم؟ چرا امير را به سهولت باور مي کنيم؟ چرا ارتباط حسن و امير را لمس کرده و به آن احترام مي گذاريم؟

پاسخ ها ساده اند، امير يا حسن شبيه خودمان، دوستان مان و همسايگان مان هستند. نويسنده البته در پرداخت ابتدايي آن دو را به لحاظ خاستگاه طبقاتي شان از هم تفکيک مي کند. هرکدام تا حدي به دليل ساختاري به تيپ فقير و غني نزديک مي شوند اما پيوندهاي اين دو شخصيت را خالد حسيني به شکلي ظريف و هوشمندانه در قالب بازي با بادبادک يا درگيري هاي خياباني جشن هاي خانوادگي برمي سازد. امير در نيمه اول کتاب بيشتر شبيه دوربيني است که همه چيز را مي بيند. گاه باور کرده و مي پذيرد و گاهي از مشاهده شان مي ترسد. امير گويي آن ضمير نيمه هوشيار مخاطباني است که لطف و صفاي فضاي بيروني افغانستان را قبل از حمله شوروي مي خوانند و مي بينند و مي ترسند از هجوم نيرويي متخاصم. نيرويي که در تمام لحظه هاي خوش ابتدايي کتاب بر سر امير سنگيني مي کند. ما همه اين لحظه ها را از سر مي گذرانيم و با خود مي گوييم پس آن آوار مهاجم کي از راه مي رسد؟ اگر امير مي ترسد، پس لابد دليلي، جايي، گره يي در حال وقوع است. امير در بخش هاي مربوط به کودکي و نوجواني و بخشي از جواني خود، قهرمان اصلي کتابي است که در آن فعل قهرمانانه يي رخ نمي دهد. خالد حسيني اين بخش ها را با ايمان به نيروهاي قضا و قدري نوشته است. امير گويي به جبر زمان اعتقاد دارد. تکان دهنده ترين سويه اين شخصيت زماني بروز مي کند که مي بيند پدرش در راه پيشاور با سرباز روسي درگير مي شود. وقايع مربوط به اين صحنه را راوي اول شخص به گونه يي وصف مي کند که انگار همه چيز با فاصله يي از او اتفاق مي افتد. حتي در جايي با خود مي گويد که خب، پس پدر با آن همه اقتدار بايد اين گونه مي مرد. براي لحظه يي خود را يتيم مي پندارد و سريعاً هم وضعيت خيالي را مي پذيرد. حرکتي در جهت کنشي آگاهانه انجام نمي دهد. اويي که در سراسر کودکي سعي داشته رضايت پدر را جلب کند و توجه او را برانگيزد، در لحظه يي کوتاه با او براي هميشه خداحافظي مي کند. مي بينيد؟، اينها ويژگي هاي يک قهرمان نيست. در اين لحظه ها است که خالد حسيني از قواعد ژانر ادبي عامه پسند تخطي مي کند. در بيشتر لحظه هاي رمان، راوي شبيه چشمي هوشيار فقط مي بيند و مي گويد. صحنه ها را با واگويه هايش باسازي مي کند. اگر کمي از ذهنيات خود مي گفت و به نقل اتفاقات نمي پرداخت، اثر به راحتي باب طبع اهالي ادبيات جدي مي شد و خب طبيعتاً تعداد زيادي از مخاطبان عام در اين حالت ريزش مي کرد. در نقطه مقابل قطب فقير روايت در صلحي دائمي است با محيط خود. حسن همه چيز را سرنوشت خود مي داند. آهسته و پيوسته در حرکت است و تکوين اين کاراکتر به تدريج در رمان رخ مي دهد. دغدغه هاي فرهنگي دارد اما اين نيازها برآورده نمي شود. او بيشتر نقش محافظ امير را ايفا مي کند و در اين راه از هيچ کوششي فروگذار نمي کند. او نماد سرزميني است که آماده هر نوع هجومي است. امثال حسن حتماً که در زمان حمله نيروهاي روسي کم نبوده اند. حتي خود امير هم به واسطه ثروت و موقعيت خانواده پدري و زمينه هاي فرهنگي غني مظهر قدرت نيست. ساير افرادي که در رمان هم به شکل حاشيه يي حضور دارند آماده بروز هر نيروي قهري هستند و اين چنين است که افغانستان و مردمش در حرکتي ناگهاني از هم مي پاشند. عده يي به پاکستان مي گريزند و تعدادي به ايران.

و «بادبادک باز» محل پرداختن به قهرمان يا اسطوره يي بزرگ نمي تواند باشد. همچنانکه در واقعيت هم چهره شاخص در آن سال ها نمي توانيم سراغ کنيم. امير و حسن هرکدام به طريقي صرفاً منفعلانه به زندگي خود ادامه مي دهند. ابعاد فاجعه در چشم هاي آنها چنان گسترده است که فرصت هر نوع کنشي از آنها سلب مي شود. «خالد حسيني» در هر دو قطب به ظاهر متضاد شخصيت هايش ترس و انفعال، سردرگمي و ترديد و ميل به سعادت را نهادينه کرده است. امير هميشه ترجيح مي دهد پدر پنهان شود و حسن از اطاعت محض لذت مي برد. يکي از وجوه تاثيرگذار در هر دو اين آدم ها تمايل شان به مطالعه کتاب است. آنها در بحراني ترين لحظه ها سخت دلبسته واژه هايند. شاهنامه و اسطوره هايش را مي خوانند. در جست وجوي چيزي هستند که در خود نشاني از آن ندارند. هر خواننده يي در اين متن با توجه به نوع راوي اش، مي تواند از خود بپرسد راستي تا کجاهاي روايت مي تواند واقعاً بيوگرافي نويسنده باشد. آيا او هم در خودش تا اين پايه ضعف و تسليم احساس مي کند؟ «مهدي غبرائي» در اين باره مي گويد؛ «به قول ريلکه کدام نويسنده يي هست که در نوشته اش از زندگي و جان خودش مايه نگذارد. خالد حسيني خودش هم البته در وضعيت متفاوتي به غرب رفته و از مصائب افغانستان مي گويد. بخشي از کتاب از وجود خودش بوده و بخش هايي هم از تخيلش. او سرگذشت خودش را با تخيل درهم آميخته. بعضي صحنه ها را ديده، بعضي را هم نوشته، او در مکتب نويسندگي خلاق کار کرده است. طبيب هم که هست. بعضي جزئيات را به درستي پرورانده است. البته در شخصيت امير يا حسن از ديدگاه ناقدانه مي توان گفت که بيش از حد يکي را سياه سياه و ديگري را سفيد سفيد کرده است. حسن مظهر خوبي ها است و در بعضي لحظه ها يکسويه و تخت ساخته مي شود. امير يا پدرش هم سمبل پليدي و مفاسد هستند. همه مفاسد هم به روس ها نسبت داده مي شود. امريکا نقش نجات دهنده دارد. اينها در پس رمان کاملاً ديده مي شوند اما اگر خواننده صرافت طبع نويسنده را دريابد و خود را به رمان بسپارد آن را با شيريني و حلاوت مي خواند. قسمت تاثيرگذار داستان اين است که افغانستان کشور کشت و کشتار نيست. کشور دوستي، برادري، عشق و اميد و آزادي است. چنانچه در چاپ اول به طور مثال ديدم که همسايه ام وقتي کتاب را خواند از مرد افغاني که بساطش را در پياده رو گذاشته بود خواست که وسايلش را در مغازه او بگذارد. اينها جنبه هاي مثبت کار است که بايد ديده شود. به همين دليل است که هر کسي کتاب را مي خواند سخت شيفته اش مي شود.»

امير در بيشتر بخش هاي رمان در آرامش قبل از توفاني سير مي کند که نويسنده با استفاده از شگرد به تعويق انداختن حادثه اصلي براي شخصيت محوري آن را ساخته و باورپذير مي کند و شايد بهتر بود که تا پايان کار هم امير در اين موقعيت استيصال گونه دست و پا مي زد. اما در پايان بندي امير ناگهان چون توفاني غريده و به سمت امواج خروشاني مي رود که هر لحظه بيم از بين رفتن او مي رود. شجاعتي از خود نشان مي دهد که سخت باورناپذير است. در جست وجوي آنچه نيمه گمشده اش مي تواند تلقي شود خود را به آب و آتش مي زند. به اين دو سويه افراط و تفريطي اگر در نيمه اول هم اشاراتي مي شد به سطح باورپذيري اش کمک بسياري کرد. در اين حالت گويي نويسنده خواسته است به جذابيت پايان بندي فقط فکر کند. «مهدي غبرائي» در اين باب مي گويد؛ «مي تواند باورپذير باشد. چون محيط اجتماعي راوي تغيير مي کند، تازه آن تنش هاي دروني به سطح مي آيد. بعد از آن او به آرامش مي رسد. او درصدد يافتن آن نيمه يي است که در گذشته از دست داده است. ماجراهايي را از سر مي گذراند تا به نوعي به خودش بازگشت کند و با خودش به آشتي برسد. او بايد دوپارگي شخصيت خود را دريابد.»

از نکات جالب توجه ديگر «بادبادک باز» عدم تمرکز نويسنده به افغانستان و فضاهاي بيروني آن پس از حکومت طالبان است. او به اطلاعات رسانه يي ما از افغانستان چيزي نمي افزايد. از ذکر جزئياتي در اين باب مي پرهيزد. انگار آنچه خود مي دانيم را دوباره صرفاً به ما تذکر مي دهد. تصاوير اين بخش به شدت کليشه يي است. فقط صحنه مراجعه به يتيم خانه و درگيري با مسوول آنجا زنده و زيبا توصيف شده است. خيابان ها و کوچه ها و تنش حاکم بر جامعه در اين صحنه ها به شکل شخصي که نشان از ديد ويژه خالد حسيني در آن باشد، ديده نمي شود. مترجم کتاب در اين باب مي گويد؛ «حتماً همين طور است. من رمان ديگري از افغانستان ترجمه کرده ام که حدود هفت هشت ماهي است که در ارشاد مانده و جوابي هم نمي دهند. در آن کتاب نويسنده پاشيدگي را از درون در آنجا ديده است. ايرادهايي که به بادبادک باز وارد است به آن کتاب وارد نيست. طبيعي است که وقتي راوي حضور جسمي در آنجا نداشته، بسياري صحنه ها را نديده است و بعد خواسته آنها را در قالب داستان ريخته بدون آنکه از قواعد عيني استفاده کند. به همين دليل بسياري از صحنه هايي که همينگوي توصيف مي کند، جاندار است. طوري توصيف کرده که نظاير آن را ديده. اين در مورد خالد حسيني مصداق ندارد. در بسياري از صحنه ها حضور شخصي نداشته است. از جان و درونش تراوش نکرده است. البته او توانسته قدرت تخيل خود را در حد قابل قبولي به کار بيندازد. در کتاب دومش هم همين جور است. در کتاب دومش برخلاف اولي مرکزيت قضيه با زن ها است و ستم مضاعفي که بر زن ها در افغانستان روا شده است. به نظر من کتاب دومش جاندارتر درآمده است.»

«بادبادک باز» اگر از يک ضعف و فقط يک نکته در رنجي عميق فرو رفته باشد، اگر از يک منظر اساسي با متن ادبي ماندگار فاصله داشته باشد، اگر مخاطبان جدي هنر ادبيات را دست خالي بگذارند، همانا آن ضعف در پرداخت جزئيات است. جزئياتي که در آثار نويسندگان مهاجر ساکن در امريکا لزوماً هميشه ديده نمي شوند.

مثلاً نگاه کنيد به آثار جومپا لاهيري، به آن جزئياتي که از فرهنگ مادري در آن به وفور يافت مي شود. خالد حسيني در پرداخت اين نکات ريز جداً اهمال کرده است. توصيف صحنه مربوط به عروسي يا کار در امريکا يا صحنه هاي مربوط به مدرسه رفتن در افغانستان، همه مي توانست بهتر از کار درآيد. او از روي اين ريزه کاري ها به راحتي عبور کرده است و نخواسته که لحظه يي از ساخت کنش صحنه غافل شود. «غبرائي» در اين باره مي گويد؛ «من به شما اشاره يي کردم که اين اولين رمان خالد حسيني است و طبيعتاً اين نقص ها به او وارد است. بله. در آثار لاهيري يا آنيتا دساي که از آن «رانده و مانده» را ترجمه کرده ام اين جزئيات بسيار است. اينها سطح شان از خالد حسيني بالاتر است. با اين طرز پرداخت و ساختار داستاني مخاطبان عام از دست مي روند. او با استعدادي متوسط به سراغ موضوعي با اين وسعت رفته است. اما مرتبه اش از جومپا لاهيري يا آنيتا دساي پايين تر است. مي خواسته مخاطب عام را جلب کند. کارش به لحاظ ساختاري از آثار اين نويسندگان هم در مرتبه يي پايين تر قرار مي گيرد. او مي خواسته داستان بگويد. ما بايد کارش را در همين قد و قواره در نظر بگيريم.»

«بادبادک باز» در خوانشي جدي و مرتبه يي درگير کننده حکم پله نخستين نردباني است که پيش پاهايمان قرار داده مي شود تا از آن بالا رفته و به آن آسمان رنجور، به آن خاک سرخ، به پاهاي قطع شده و افرادي که پاهاي مصنوعي شان را مي فروشند، به بادبادک هاي سرگردان در باد، نظري دوباره بيفکنيم. به سراغ فرهنگي رويم که روزگاري از آن ايران خودمان بوده است. افغانستان را بخشي از درون آسيب ديده مان تلقي کنيم و سعي کنيم به آن پله آخر که ما را به شناخت و آگاهي عميقي از اين سرزمين برساند، نزديک کنيم و مگر ادبيات يکي از راه هايي نيست که ما را به بالا رفتن دعوت مي کند؟ گيرم در حد پله يي کوچک. پله اول که به معناي آخرين پله نيست.
ادبيات افغانستان-1
هزار و دومين شب شهرزاد
محمدحسين محمدي

سرگذشت ادب داستاني افغانستان همانند سرگذشت خودش در اين يک قرن عجيب است و غمبار. سرگذشتي باورنکردني که اگر بدانيم، حيران مي مانيم که شهرزاد قصه گو چگونه تا هنوز در اين سرزمين نفس مي کشد و مي زيد. و به گمانم چون شهرزاد است و توانست هزار و يک شب پادشاه را در انتظار نگاه کند؛ تا هنوز زنده است و هزار و دومين شبش را در افغانستان سپري مي کند؛ شبي هولناک تر از آن هزار و يک شبي که با قصه گفتن جان به در برده بود و حال هزار و دومين شبش چگونه است؟

ادب داستاني آن گونه که در جهان مي پندارندش، بسيار دير و با وقفه يي چند صد ساله به افغانستان رسيد. آن هم توسط مردماني از اين سرزمين که خود براي کارهايي ديگر به جهان خارج رفته بودند و در بازگشت با آشنايي اندکي که با ادب داستاني جهان، به خصوص رمان، يافته بودند؛ تلاش کردند چيزهايي به نام داستان، و نه افسانه و قصه، که در ادب پارسي ديرسال هايي است که مي زيست و مي زيد، بنويسند و از روزگار خويش قصه کنند. باري اولين قصه واره معاصر افغانستان را مولوي محمد حسين پنجابي که خود در هند درس خوانده بود و به شاگردانش در اولين دبيرستان افغانستان تاريخ و جغرافيا مي آموزاند، نوشته است. او در «جهاد اکبرش» (1298 خورشيدي) به تاريخ افغانستان و جنگ هاي افغانان با انگليس ها، يا به قول خودش انگريز ها، مي پردازد و باز به گفته خودش اين قصه واره «اين رومان ، ناول اول ملت افغان است که به طرز افسانه جديد ترانه اين زمان ، براي ساعت تيري غسرگرميف و نيز افاده نوشته شده است .» (مقدمه جهاد اکبر) و باز دومين اثر داستاني افغانستان نيز در هند نوشته مي شود. رمان کوتاه «تصوير عبرت يا بي بي خوري جان» که در سال1301 خورشيدي در مدارس هند به زيور چاپ آراسته شد؛ اما تا سال هاي سال در افغانستان ناشناخته ماند تا اين که در دهه شصت خورشيدي در کابل تجديد چاپ شد. رمان کوتاهي که مي توانست آغاز بسيار خوبي براي رمان نويسي افغانستان باشد؛ ولي به خاطر نديده شدن هيچ تاثيري بر ادبي داستاني ما گذاشته نتوانست. محمدعبدالقادرخان افندي نويسنده اين رمان که از خاندان پادشاهي افغانستان بود و در هند به حالت تبعيد به سر مي برد، هيچ گاه نتوانست به کشور بازگردد؛ ولي از رمانش همچنان به عنوان يکي از نخستين داستان هاي معاصر افغانستان ياد مي شود و از جايگاه خوبي نيز برخوردار است. بعد از اين دو داستان نخستين افغانستان دو ـ سه داستان واره ضعيف تر نيز نوشته شده اند؛ اما تا رسيدن به داستان کوتاه نزديک به ده سال زمان مي برد تا محمدهاشم معروف به شايق افندي که خود سفير بخارا در افغانستان بود و شاعر، تابعيت افغانستان را بپذيرد و به سمت هاي بالاي دولتي برسد و مجله «آيينه عرفان» را بنياد بگذارد و خود داستان کوتاه «پانزده سال قبل» (آيينه عرفان/ 1311) را با نام مستعار مخلص زاده منتشر کند.

از آن زمان شش دهه مي گذرد و رفته رفته داستان نويسي افغانستان با تمام موانعي که بر سر راه داشته پيش آمده؛ اما امروز نيز چون نخستين جوشش هاي داستان نويسي معاصر نبض ادب داستان نويسي افغانستان در خارج از مرز هاي اين کشور مي تپد. در کشورهاي همسايه و کشورهاي غربي که مردم افغانستان به آنجاها مهاجر شده اند. و پرتپش ترين اين شريان در ايران مي تپد که هم زبان و هم فرهنگ با مردم افغانستان است و تعداد زيادي از مردم افغانستان در اينجا زندگي مي کنند و بستر مناسبي را براي رشد ادب داستان نويسي افغانستان مهيا کرده است. با اين وجود ادب داستاني پارسي افغانستان، در ايران چندان شناخته شده نيست و فقط با نام چند نويسنده از نسل جديد داستان نويسان مهاجر افغان شناخته مي شود. نويسندگاني که بدون شک در جريان داستان نويسي اين کشور جايگاه رفيعي دارند و ادب پارسي افغانستان را به سمت و سويي تازه با افق هاي اميدوارکننده هدايت رهنمون مي شوند. اما براي شناخت بهتر جريان داستان نويسي پارسي افغانستان مناسب است از نخستين داستان کوتاه اين کشور و نويسنده اش آغاز کرد.

نخستين داستان کوتاه افغانستان

خاطره ـ داستان «پانزده سال قبل» که با نام مستعار مخلص زاده منتشر شده است ، در واقع نوشته محمدهاشم شايق معروف به شايق افندي فرزند دامادالله يعقوب مخلص مدير مجله آيينه عرفان است .1 اين داستان گرچه تا حدي به فراموشي سپرده شده و مورد بي مهري قرار گرفته؛ اما اولين داستان کوتاه تاريخ ادبيات معاصر افغانستان است . اين اثر در سال 1311 خورشيدي چاپ شده و از ساختاري محکم و از روايت و نثر داستاني مناسبي برخوردار است که هنوز هم خواندني است . داستان از نظر قوت فني و هنري از کارهاي قبل از خود و حتي داستان هايي که تا چند سال بعد از آن منتشر شده اند، بالاتر قرار مي گيرد. قبل از اين داستان ، داستان واره هاي کوتاه «حيات روحاني در خصوص حيات افغاني يا ارتقاي ملي » و ترجمه «جشن استقلال در بوليويا» منتشر شده اند؛ ولي هيچ يک ويژ گي هاي داستان کوتاه را ندارند؛ اما مخلص زاده در «پانزده سال قبل » تا حد بسيار زيادي توانسته است ويژگي هاي داستان کوتاه را پياده کند. به نظر من مي توان آن را به عنوان نخستين داستان کوتاه افغانستان شناخت . «پانزده سال قبل» دومين داستاني است که در تاريخ ادبيات افغانستان به شيوه اول شخص ـ من راوي ـ روايت مي شود و اولين داستاني است که نويسنده اش از عهده اين زاويه ديد به خوبي برآمده است . داستان به شيوه اول شخص ً اعترافي از زبان کسي روايت مي شود که خاطرات کودکي و اولين روزهاي مکتب رفتنش را بازگو مي کند و ديگر از «سايه روشن هاي نثر روايتي و حکايتي کلاسيک در اين داستان خبري نيست .غنويسندهف آنچه را مي خواهد بگويد در عملکردها و سيماهاي قهرمانان بازگو مي کند و هيچ گاه خود در بدنه داستان حضور نمي يابد، موضع نمي گيرد و بر منبر خطبه جلوس نمي کند. کاربرد زبان در اين اثر بسيار استادانه است . مخلص زاده با توانمندي ژرفي به زبان يک دست در کليت اثر دست مي زند و آن گاه استفاده بسيار نيکو و بي خدشه از واژه هاي عاميانه و گفت وگو به آن قدرت بيشتري مي دهد تا آنجا که براي نخستين بار (غير از تصوير عبرت ) نويسنده به خلق زبان داستاني دست مي يابد.»2

راوي ً خاطره - داستان «پانزده سال قبل » کسي است که از دوران کودکي اش و از آن هنگام که مادر او را به مسجد نزد ملا مي فرستد تا سبق بخواند. راوي از رفتن به مسجد ابتدا ناراحت است؛ ولي با گپ هاي مادر خوش مي شود که مي خواهد سبق بخواند. مادر به همين خاطر مقداري نان و کشمش مي خرد و او را به همراه نوکرشان به مسجد مي فرستد. ملا پدر مرحوم راوي را مي شناسد و به او درس مي دهد و راوي خوشحال به خانه بازمي گردد و براي مادر درس خواندنش را قصه مي کند. فردا که به مسجد مي رود، ملاي ديگري به جاي ملاي ديروزي نشسته است . اين ملا به جاي تخته و تباشير (گچ تحرير) به راوي قلم و کاغذ مي دهد و راوي خوش تر به خواندن الفبا سرگرم مي شود. بعد از مدتي در محله آنها مکتب باز مي شود و راوي به مکتب مي رود و درس مي خواند. راوي به درس هايش ادامه مي دهد و وارد دبيرستان مي شود و سپس در اداره يي مشغول کار مي شود و به ادبيات و نوشتن روي مي آورد و حالا پانزده سال بعد از مرگ پدر خود صاحب فرزندي مي شود و داستان به پايان مي رسد.

«پانزده سال قبل » اين گونه آغاز مي شود؛

«ابتداي بهار بود. صحن حويلي ما از برف زمستان در سينه خود يادگاري داشت . دم اïرسي نشسته همراه مادرم ناشتا مي کرديم . يک بار بدون سبب آهي کشيده از جا برخاست ، پس خانه رفت . صداي قفل صندوقچه اش شنيده شد. پس آمد، دستمال سفيدي که يک گوشه آن گره داشت ، به دستم داد و گفت ؛ «بخيز، همراه نوکر از سر چوک به اين پيسه هفت تا نان بگيريد و باقي را کشمش بخريد.»

حيران شدم که امروز اين قدر کشمش و نان را چه مي کند. يک نان دو پيسه و يک چهارک کشمش دو تنگه بود.

گفتم ؛ «اين قدر کشمش و نان را چه مي کني ؟»

گفت ؛ «تو را پيش ملا سبق مي مانم .»

دق شدم که چه کرده ام ؟ صورتم ترش و زرد شد.

گفتم ؛ «گناه من چيست ؟»

تبسم کرد. دست به سرم نهاد. از پيشاني ام ماچ کرد، به طوري که از رايحه آغوش و گرمي لب هايش بوي ٍ تا حال بر مشمام و ناصيه ام باقي است ، بعد از آن گفت ؛ «به سبق ماندن جزا که نيست . مي خواهم ملا شوي .» از اين سخن به فکر افتادم . زود به يادم آمد، دو روز پيشتر دم دروازه بودم . دو نفر به دست شان کتاب از کوچه مي گذشتند. با يکديگر خوش خوش صحبت داشتند. به سر يکي لنگي سفيد، چپن سياه ستره و پاک و پيزار در پا، ديگر لنگوته نباتي ، چپن کرباسي نسواري در سر و بر داشت ، در پايش چه بود؟ فراموشم شده . در عقب اين فکر دوباره خوش شدم که من هم لنگوته سفيد و چپن سياه ستره و پيزار زري خواهم پوشيد. آن قواره خوشم آمده بود. به مادر خود گفتم ؛ «کو لنگي سفيد و چپن سياه و پيزار زري .»

مادرم خنديده گفت ؛ «تو ملا شو، هر چيز تيار است . بخيز، صدا کن گل محمد بيايد. با هم برويد.»

زير دروازه رفتم ، صدا کردم . بلي آغاجان گفت . دستمال و گره آن را نشان داده چيزي که مادرم گفته بود، قصه کردم . گل محمد خوش شد و گفت ؛ «آغاجان ، نام خدا کلان شده ، سبق مي خواند. امروز کشمش مي خوريم .»

من خوش نبودم . گفتم ؛ «بس کن ، بيا برويم سر چوک .»

پيش شد. از دنبالش روان شدم . در کوچه دست به دست گرفته به راه افتاديم .»3

مخلص زاده در «پانزده سال قبل » به چنان زبان يکدست و نثري زيبا و روايتي داستاني و روان دست مي يابد که قبل از او و تا چند سال بعد نيز در هيچ داستان ديگري به چشم نمي خورد. پيرنگ مناسب ، شخصيت پردازي توصيفي و همراه با عمل ، صحنه پردازي و فضاسازي مناسب داستان ، نشان از آن دارد که مخلص زاده داستان کوتاه را خوب مي شناخته است . راوي اول شخص حالات شخصيت ها را به خوبي توصيف مي کند و داستان زمان و مکان مشخصي دارد و عمل داستاني و نشان دادن جاي نثر توصيفي و نقالي را گرفته است .

نکته سنجي و باريک بيني شايق افندي در توصيف حالات شخصيت ها و شرح آداب و رسوم سبق خواندن و توجه به زبان گفتاري آن زمان مردمان کابل ، داستان را از ديد جامعه شناختي نيز داراي اهميت کرده است .

مخلص زاده برخلاف نويسند گان پيش از خود از توصيف و صحنه پردازي به خوبي استفاده مي کند و از آنها در پيشبرد داستانش سود مي برد و به انسجام پيرنگ داستان کمک مي کند.

او سپس با انتشار دو داستان «بيست وسوم ميزان » (س 4، ش 7 و 8 ، 1313) و «خيال » (عقرب 1317 خ ) در آينه عرفان خودش را به عنوان اولين نويسنده داستان کوتاه افغانستان معرفي مي کند ولي بعد از آن ديگر داستاني از او منتشر نشده است .

«بيست و سوم ميزان » يک داستان تبليغي و تاريخي است که «به خاطر بزرگداشت از روز بيست و سوم ميزان - روز بر تخت نشيني محمدنادرخان و از بين رفتن حبيب الله کلکاني ـ نوشته مي شود و از همان آغاز بيانگر نفرت نويسنده است نسبت به دوران زمامداري حبيب الله کلکاني و به شادي اندر شدن او است از فرا رسيدن پادشاهي محمدنادرخان .» من به اين داستان دست نيافتم تا بيشتر به آن مي پرداختم .

«خيال » داستان ً ناتمامي است که معلوم نيست چرا هاشم شايق ادامه اش را منتشر نکرده است . (بر بالاي اولين صفحه داستان بالاتر از نام نويسنده عبارت «16 سال قبل » نيز ديده مي شود و ربطي به داستان ندارد و با داستان پيشين نويسنده «پانزده سال قبل » نيز ارتباطي ندارد.) در اين داستان راوي به توصيه دوستش نزد دانشمندي آمده تا دردش را علاج کند. راوي براي دانشمند تعريف مي کند که شبي تمثال پيرزني را در خيال ديده و ناآرام شده و هر شب خيال اين واقعه تازه مي شود.

گرد حدقه چشمان ياقوتي رنگ اين هيکل ، يک دايره سيمابي نمودار مي گردد و در آن هنگام هوش و هستي از او دور مي شود و حال مي خواهد ريشه اين خواب و خيال را دريابد.

موضوع داستان متفاوت از آثار ديگر نويسندگان اين دوره است و به دنياي خيال و وهم مي پردازد. مگر نويسنده با اين موضوع برخوردي واقع گرايانه دارد. راوي از خيالات و اوهامش براي دانشمند صحبت مي کند تا راه خلاصي بيابد ولي داستان نيمه تمام مي ماند و در صفحه پنجم با عبارت «باقي دارد» بر ناقص بودن آن تاکيد مي شود و نمي توان حرف آخر را درباره اش گفت . اين داستان ناتمام و داستان «بيست وسوم ميزان » به قد و قواره داستان نخست هاشم شايق نمي رسند و حتي نثري غيرداستاني دارند. و امروز نيز نام او فقط به خاطر داستان کوتاه «پانزده سال قبل» در تاريخ ادب داستان افغانستان ياد مي شود.

پي نوشت ها؛

1- اوحدي ، علي ، نگاهي به ادبيات معاصر دري در افغانستان ، ص 17

2- رهنورد زرياب ، «خمسه اوليه »، خط سوم ، سال اول ، ش 3، مشهد، 1382، ص 238.

3- ناصر رهياب ، «پيدايي داستان معاصر دري »، خراسان (مجله مطالعات زبان و ادبيات )، س ششم ، ش سوم ، ش م 29، کابل ، 1365، ص 63.
خيانت کرده است، واتسون عزيزم
سعيد کمالي دهقان

گاردين و خيانت «سر آرتور کانن دويل»به همسرش

«اندرو لي ست» نويسنده کتاب «مردي که شرلوک هلمز را آفريد»، در مطلبي که اين هفته در ضميمه ادبي شنبه هاي روزنامه انگليسي زبان «گاردين» نوشته، مدعي شده که «سر آرتور کانن دويل» به همسر اولش «لوئيس هاوکينز» خيانت کرده است. «لي ست» اين ادعا را پس از بررسي نا مه هاي کانن دويل مطرح کرده و معتقد است که وقتي لوئيس بر اثر بيماري سل در بستر مرگ بوده، آرتور به او علاقه يي نشان نمي داده است. گاردين در همين رابطه به آشنايي کانن دويل در آن زمان با «ژان لکي» اشاره مي کند و مي نويسد که نويسنده محبوب اسکاتلندي هنگامي که همسرش در حال مرگ بوده، مشغول خوش گذراني و خيانت به او بوده است. کانن دويل به فاصله کمي پس از مرگ لوئيس با ژان ازدواج مي کند.

«لي ست» درباره نامه هايي که در اين رابطه خوانده در گاردين مي نويسد؛ «در سه سال گذشته، منبع جديدي درباره زندگي کانن دويل به دست آمد. از سال 1930 و با گذشت بيش از هفت دهه از مرگ کانن دويل نامه هايش به خاطر مشکلات خانوادگي رو نشده بود، اما ناگهان در ماه مه سال 2004 در حراج کريستي همه آنها رو شدند... حراجي برگزار شد و بيشتر آنها را کتابخانه بريتانيا خريد. بعد از چند ماه من به عنوان زندگينامه نويس کانن دويل توانستم همه آنها را بخوانم و در حدود ششصد نامه دويل خطاب به مادرش را نيز خواندم. به يک سري متن هاي ديگر هم که در اختيار مجموعه دارهاي مختلف دنيا و به خصوص در اختيار امريکايي ها بود، دسترسي پيدا کردم.»

گاردين در ادامه مي نويسد که مي توان زندگي کانن دويل را به سه بخش تقسيم کرد. بخش اول آن مربوط به دوران کودکي اش مي شود. «لي ست» مي نويسد که آرتور کودکي آرامي نداشته و پدرش چارلز مدام مشکل آفريني مي کرده و با اعتياد به الکل، خانواده را مستاصل کرده بود. گاردين در ادامه به بخش دوم زندگي او اشاره مي کند، يعني زماني که پزشک شده بود و در پورتسموث تنها زندگي مي کرده و داستان مي نوشته است. گاردين درباره ازدواج آرتور با لوئيس مي نويسد که علاقه چنداني بين زن و شوهر وجود نداشته است. در همين رابطه، لي ست به شعري اشاره مي کند که سر آرتور در ماه عسل نوشته و در آن هيچ نامي از همسر خود نمي برد. در سال 1890 کانن دويل دچار سرگرداني و پريشان حالي شد، چند سال بعد هم به اين موضوع پي برد که لوئيس مبتلا به بيماري سل است. بخش سوم زندگي دويل دقيقاً در اين بين و با آشنا شدنش با ژان شروع مي شود. ژان که در حال آموزش بود تا خواننده شود، دل نويسنده انگليسي را ربود و از مارس 1897 در زندگي او وارد شد. گاردين در اين رابطه به خاطرات برادر سرباز کانن دويل اشاره مي کند و مي نويسد که وي در مکاتباتش از ژان نام برده و آشکارا به حضور و آشنايي اش در زندگي آرتور اشاره کرده است. نامه نگاري هاي کانن دويل با مادر و خواهرش لوتي نشان مي دهد که آنها نيز از ژان و حضورش در زندگي آرتور خوششان مي آمده است. با مرگ لوئيس کانن دويل خانه اش را عوض کرد و پس از گذشت چند ماه با ژان ازدواج کرد. ماري و کينگسلي، دو فرزند لوئيس و آرتور، در همين رابطه به اين موضوع اشاره مي کنند که با مرگ مادرشان، پدر از آنها فاصله گرفت و ديگر هيچ وقت با آنها صميمي نشد. با اين همه زندگي سرآرتور و ژان زندگي خوب و موفقي بود.

سرآرتور کانن دويل نويسنده داستان هاي پليسي و به يادماندني شرلوک هلمز 22 مه سال 1859 در ادينبورگ اسکاتلند به دنيا آمد. پدرش چارلز دويل انگليسي بود و مادرش ماري فولي ايرلندي. در سن نه سالگي به مدرسه يي مذهبي فرستاده شد و تحصيلاتش را در کالج استوني هرست ادامه داد، اما سال 1875 با رد مسيحيت آن را رها کرد. يک سال بعد درسش را در رشته پزشکي دانشگاه ادينبورگ از سر گرفت. در همين ايام شروع به داستان نويسي کرد و اولين داستانش را در سن بيست سالگي در ژورنال دانشگاه ادينبورگ منتشر کرد. بعدها در راستاي تحصيلاتش در رشته پزشکي، در سفري به سواحل غرب آفريقا، پزشک کشتي شد و در سال 1885 دکتراي خود را گرفت. کم کم شروع به نوشتن ماجراهاي شرلوک هلمز کرد و دو سال بعد از فارغ التحصيلي اولين سري کتاب هاي هلمز را منتشر کرد.

سال 1885 با لوئيس هاوکينز ازدواج کرد. لوئيس که به تويي معروف بود، سال ها از سل رنج مي برد و در ژوئيه 1906 از دنيا رفت. کانن دويل سال بعد با ژان مک لکي ازدواج کرد. وي ژان را اولين بار در سال 1897 ديده بود و از همان وقت به او علاقه مند شده بود. دويل پنج فرزند دارد که سه تاي آنها زاده لوئيس و دوتاي آنها فرزندان ژان هستند. وي پس از گذشت چند سال به وين رفت و به مطالعاتش در حوزه چشم پزشکي پرداخت و يک سال بعد ساکن لندن شد و مطب زد. وي در اين رابطه در خودزندگينامه اش مي نويسد که بيماري سراغ مطبش نمي رفته و به همين خاطر فرصت خوبي براي نوشتن داشته است. سرآرتور کانن دويل در ژوئيه 1930 بر اثر سکته قلبي درگذشت و در انگلستان به خاک سپرده شد. آخرين جملاتي که به زبان آورد، خطاب به همسرش بود که مي گفت؛ «تو شگفت انگيزي،»

لوفيگارو و اسکات فيتزجرالد در دام زلدا

ضميمه ادبي اين هفته روزنامه فرانسوي «لوفيگارو» کتابي را معرفي کرده است به نام «آواز آلاباما» نوشته «ژيل لوروي» که به تازگي در فرانسه منتشر شده و به زندگي اسکات فيتزجرالد نويسنده شاهکار «گتسبي بزرگ» و همسرش زلدا مي پردازد. اين گزارش که با عنوان «زير پوست زلدا» منتشر شده، به زندگي پرماجرا و گاه پرسر و صداي اسکات و زلدا مي پردازد و بيشتر از آن که زندگينامه يي از آن دو باشد، رماني است خواندني و جذاب. «لوروي» در همين رابطه مي گويد؛ «آواز آلاباما را بايد مثل يک رمان خواند و نه مثل بيوگرافي زلدا فيتزجرالد.»

رابطه اسکات فيتزجرالد و همسرش زلدا از پرجنجال ترين روابط زناشويي نويسندگان امريکايي است. اسکات اولين بار زلدا را در مونت گومري آلاباما ديد و عاشقش شد و در سال 1919 با همديگر نامزد کردند. در آن زمان زلدا نوزده ساله بود و اسکات بيست و سه سال سن داشت. اسکات به شهر نيويورک رفت و در آنجا ساکن شد و به نوشتن پرداخت، با اين همه از پس هزينه هاي نامزدي اش با زلدا برنمي آمد، به همين خاطر نامزدي آنها به هم خورد. اما پس از مدتي و بعد از اين که «اين سوي بهشت» از طرف انتشارات «اسکريبنر» براي انتشار خريداري شد، دوباره با همديگر نامزد کردند، پس از چند ماه کتاب فيتزجرالد روانه بازار کتاب شد و يکي از کتاب هاي پرفروش و محبوب سال شد. آنها چند وقت بعد در کليساي سنت پاتريک ازدواج کردند. بعد مانند بسياري از نويسندگان امريکايي که از پس هزينه هاي سنگين امريکا برنمي آمدند، به فرانسه رفتند و در پاريس ساکن شدند. در همين ايام و در سال 1925 بود که اسکات فيتزجرالد شاهکار «گتسبي بزرگ» را منتشر کرد و شهرت خوبي به دست آورد. پاريس آن روزها ميزبان نويسندگان مهمي بود که اغلب شان از دوستان نزديک اسکات فيتزجرالد به حساب مي آمدند، نويسندگاني چون ارنست همينگوي، جان دوس پاسوس، ازرا پاوند، گرترود استاين و ديگر نويسندگان «نسل گمشده». همينگوي که در اين ايام دوستي نزديکي با فيتزجرالد پيدا کرده و تقريباً يکي از صميمي ترين دوستانش هم شده بود، به خوبي نسبت به رابطه اسکات و زلدا اشراف پيدا کرد و بعدها چه در نامه هايش و چه در «پاريس، جشن بيکران» درباره آن حرف زد. همينگوي معتقد بود که فيتزجرالد در سراشيبي ادبي افتاده و اين جريان را تقصير زلدا مي دانست که اسکات را مجبور مي کرد تا ديروقت به مهماني بروند. همينگوي تا جايي پيش مي رود که در يکي از نامه هايش مي نويسد که زلدا کلاً به نويسندگي فيتزجرالد حسودي مي کند و به همين خاطر است که نمي گذارد وي داستان بنويسد. وي همچنين الکلي شدن فيتزجرالد را تنها و تنها تقصير همسرش زلدا مي دانست. با اين همه زلدا پس از مدتي دچار بيماري رواني شد و چند وقتي در تيمارستان بستري بود. زلدا هشت سال پس از مرگ اسکات در سال 1948 در آتش سوزي بيمارستان رواني هايلند درگذشت. با تمام اين جريانات، اسکات فيتزجرالد در تمام مدت زندگي مشترکش، زلدا را رها نکرد و با او کنار آمد. همينگوي از اين کار فيتزجرالد بسيار کفري بود، تا جايي که در کتاب «پاريس، جشن بيکران» اعتراضش را به فيتزجرالد به طور علني بيان کرده است.

لوفيگارو مي نويسد؛ «آواز آلاباما داستان زندگي دو چهره معروفي را حکايت مي کند که سرنوشت مشترکي داشتند. درست مثل يک فيلم هاليوودي. نويسنده يي امريکايي با دختر جوان بيست ساله زيبايي ازدواج مي کند اما ناگهان همه چيز در مستي و الکل و حسادت فرو مي رود.» اسکات به زيبايي زلدا حسادت مي کرد و زلدا هم به هنر نويسندگي اسکات رشک مي ورزيد. با اين همه، مدت زمان کمي در خوشبختي زندگي کردند و مابقي همانطور که لوفيگارو نوشته در تاريکي و مستي بوده است. لوفيگارو در ادامه مي نويسد؛ «ژيل لوروي در نوشتن اين کتاب خودش را جاي زلدا گذاشته و به همين خاطر کتاب نسبت به واقعيت ماجرا قوي تر درآمده است. امريکايي ها کاري جز ترجمه اين کتاب نمي توانند بکنند.» «ژيل لوروي» روزنامه نگار و نويسنده فرانسوي است و بيشتر در حوزه ادبيات امريکا و ژاپن تخصص دارد. اولين رمانش را در سال 1987 به نام «حبيبي» نوشت و ده سال بعد «عاشق روسيه» را منتشر کرد و پس از آن چندتايي رمان نوشته است. کتاب «آواز آلاباما» 192 صفحه يي است و توسط انتشارات «مرکور فرانسه» به تازگي منتشر شده و 15 يورو قيمت دارد.
درس هايي از ادبيات فرانسه-ميشل بوتور
روياروي مرگ
ترجمه؛ سميه نوروزي

ميشل بوتور شاعر، نويسنده و پايه گذار جريان رمان نو، در 14 سپتامبر 1926 در مون- زان- بارو در شمال فرانسه به دنيا آمد. در سه سالگي به پاريس رفته و با آغاز جنگ جهاني دوم ناچار شد اين شهر را ترک کند. اما يک سال بعد، باز هم به پاريس بازگشت و تحصيلات خود را در مقطع دبيرستان ادامه داد. البته شاگرد خوبي نبود و پيشرفتي نداشت. بالاخره در رشته فلسفه ادامه تحصيل داده و در همين رشته شروع به تدريس کرد. اغلب ميشل بوتور را با رمان ها و مقالاتش مي شناسند. اما او پيش از آنکه نوشتن رمان را شروع کند، شعر مي سرود و نخستين رمان هاي خود را نيز وامدار شعر کهن مي دانست. جالب آنکه از همان کودکي نيز شعر مي گفته؛ «من از بچگي شروع کردم به نوشتن. کلاس دوم بودم، فرانسه دست آلماني ها بود. معلم انگليسي شعر چکامه يي تقديم به باد مغرب اثر شلي را به ما درس مي داد. خيلي از اين شعر خوشم آمد، شروع کردم به نوشتن قصيده هايي تقديم به باد شمال و باد جنوب. البته از شلي خيلي کم تاثير گرفتم. از آن به بعد هم از نوشتن دست برنداشتم.»1 او از همان کودکي بيش از حد به خواندن روي آورده تا بتواند بنويسد؛ «اگر در دنياي خواندني ها غرق نشويد، ايده يي براي نوشتن به سراغتان نمي آيد. اين يک امر بسيار بديهي است. نويسنده نياز دارد همواره در حال بررسي و جست وجو در ميان کتاب ها باشد و از لابه لاي مطالعه هايش کلمه ها و نظريه هاي مختلف را دريابد.» بوتور در 28 سالگي اولين رمان خود را منتشر کرد؛ «کتاب اولم پاساژ ميلان را قبل از انتشارات مينويي به ناشرهاي زيادي نشان دادم. گرچه جداي از رمان، با چند مجله هم کار مي کردم و دست از نوشتن برنداشته بودم. در کنار آن با بعضي از دوستانم به محافل ادبي و هنري سر مي زدم. يک نويسنده بلژيکي هم به نام ژرژ لامبريش تاثير مهمي در زندگي من داشت. از بلژيک به پاريس آمده بود و مديريت بخش ادبي انتشارات مينويي را به عهده داشت. او بود که پاساژ ميلان را کتابي باارزش دانست و مرا به مدير انتشارات معرفي کرد. مدير انتشارات هم با انتشار کتابم موافق بود. کار حرفه يي من در زمينه ادبيات اين گونه شروع شد.» در اين سال ها او در کشورهاي مختلف به تدريس مشغول بود و از تجربه هاي خود در نوشتن استفاده مي کرد؛ «وقتي استاد دانشگاه ژنو بودم، درباره نويسنده ها به شاگردانم درس مي دادم، البته نه درباره خودم... بعضي از همکارانم درباره من هم درس مي دادند. در دانشگاه هاي مختلف، در سوئيس، يا جاهاي ديگر قطعاً لحظاتي پيش مي آمد که درباره کتاب هايم حرف بزنم يا تا آنجا که ممکن بود، به تمامي سوالاتي که از من مي شد، جواب بدهم. از همان موقع به ذهنم رسيد که تمامي اين بحث ها را مي شود در يک کتاب جمع کرد. اين بود که رساله يي در باب رمان را نوشتم.» او در سال 1956، و در کنار فعاليت هاي دانشگاهي و نقدهاي ادبي، صرف وقت را نوشت که در همان سال جايزه فنئون2 را نصيبش کرد. يک سال بعد يعني در سال 1957 دگرگوني را منتشر کرد و جايزه رنودو3 آن سال را به خود اختصاص داد. در سال 1960 نيز درجات را منتشر و نوشتن مجموعه مقالات خود را آغاز کرد. در همين سال جايزه نقد ادبي را براي اين مجموعه مقالات که در کتابي تحت عنوان فهرست جمع آوري شده بود، دريافت کرد. اين کتاب در پنج جلد گردآوري شد که انتشار آنها تا سال 1980 طول کشيد. نکته جالب در اين کتاب، تنوع مقالات است. بوتور حتي نقاشي را هم به نقد کشيده و قسمت عمده اين کتاب را نقدهايش در نقاشي به خود اختصاص داده اند.

از نکات جالبي که با مرور زندگي و آثار بوتور با آن مواجه مي شويم، عدم وجود اطلاعات کافي يا جزئياتي هر چند اندک از اوست. بسيار کم پيش آمده که خبري يا جنجالي در رسانه ها به او ارتباط پيدا کند. برعکس ديگر رمان نويي ها در جلسات و همايش ها شرکت نداشته؛ حتي با وجود فيلم هاي متعددي که از آثار رب گري يه و دوراس ساخته شده، رمان هاي بوتور راهي به سينما و تلويزيون پيدا نکرده است. مصاحبه هاي اندکي هم از او باقي مانده. آيا بوتور دوست ندارد که به عنوان يک نويسنده در دسترس رسانه ها باشد؛ «من نمي توانم رسانه ها را تحمل کنم. آشنايانم اسم خانه مرا گذاشته اند «دورافتاده». من دور از همه زندگي مي کنم. به فاصله احتياج دارم. هيچ وقت دوست ندارم ستون ثابت در يک روزنامه داشته باشم. شايد وقتي سي يا چهل سالم بود، از اين کارها خوشم مي آمد. ولي ديگر دوست ندارم. از سن و سالم گذشته است... خيلي وقت است که سينما نرفته ام. تلويزيون هم نگاه نمي کنم. راستش را بخواهيد تلويزيون من اصلاً آنتن ندارد.» او حتي درباره جوايز متعدد ادبي که در طول چهار سال به طور متوالي دريافت کرد، حرفي نزده است؛ «در مجموع جايزه هاي ادبي براي بعضي از نويسنده ها راه خوبي است تا کمي پول نصيبشان شود،» بوتور در سال 1998 جايزه بزرگ رمانتيسم شاتو بريان4 را براي «بديهياتي درباره بالزاک» و در سال 2006 جايزه مالارمه را براي «شانزده لوستر» از آن خود کرد.

نوآوري در سبک و بدعت در کتاب هايي که به هيچ وجه قابل طبقه بندي نيستند، يکي از اسرار موفقيت و شهرت بوتور است. او در پاساژ ميلان به شرح دوازده ساعت از زندگي ساکنان يک ساختمان هفت طبقه در پاريس پرداخته است؛ در دگرگوني، کل داستان را با ضمير دوم شخص بيان مي کند که هم خواننده را مخاطب قرار مي دهد و هم راوي داستان را؛ در درجات که بيشتر ويژگي يک تمرين و دست گرمي را دارد، به روايت آنچه در مدت يک ساعت در کلاس درس يکي از دبيرستان هاي پاريس روي مي دهد مي پردازد، در متحرک (1962) با نام شهرهاي هم نام و هم آوا بازي مي کند؛ پرتره هنرمند در قالب يک ميمون جوان (1967) را در همان سبک درجات ادامه مي دهد؛ در ديگر آثارش به مفهوم زمان در موسيقي پرداخته است؛ 6810000 ليتر آب در ثانيه و گفت وگو با وارياسيون لودويک وان بتهوون درباره يک والس ديابلي.(1971) در واقع عده يي از منتقدان معتقدند رمان هاي بوتور با درجات پايان يافته و پس از آن، او در کنار نقدهايش تنها به تمرين و بازي با کلمات پرداخته است؛ «چهل سال است که رمان براي من به پايان رسيده... به نظر من فرم رمان نويسي به گونه يي تمام شده. بايد روش ديگري پيدا کرد. درست است که هر سال هزاران هزار رمان نوشته و چاپ مي شود، اما من معتقدم رمان به پايان رسيده... الان ديگر از نوشته هاي مختصر و مفيد و در عين حال دقيق خوشم مي آيد؛ مثل هايکوهاي ژاپني... جوان که بودم، نوشتن کتاب هاي کوتاه برايم غيرممکن بود. فقط وقتي مي توانستم شروع به نوشتن کنم که مطمئن بودم چيزهاي زيادي براي پرداختن به آنها و نوشتن شان دارم. الان که پير شده ام مي توانم شعرهاي کوتاه و چندبيتي بنويسم.»

ميشل بوتور که در فلسفه هم دستي بر آتش داشته و سال ها به تدريس در اين رشته مشغول بود، در مصاحبه يي هدف خود از نوشتن را اين گونه بيان مي کند؛ «هر کلمه يي که نوشته مي شود، غلبه يي بر مرگ است.»

پي نوشت ها؛

1- تئوفراست رنودو (لودون 1653- پاريس 1586) پزشک و روزنامه نگار فرانسوي. او در سال 1631 «لا گازت»، اولين هفته نامه فرانسوي زبان را پايه گذاري کرد. در سال 1635 نيز مديريت نشريه «لو مرکور فرانسه» را به عهده گرفت. جايزه رنودو از سال 1926 تاسيس شده و در پاييز هر سال به بهترين اثر سال (عموماً به بهترين رمان) تعلق مي گيرد.

2- استفان مالارمه (1898-1843) شاعر فرانسوي ملقب به پادشاه شاعران. 3- شعرهاي کوتاه ژاپني که سه مصرع دارد؛ مصرع اول و آخر پنج هجايي و مصرع وسط هفت هجايي است.

4- کتاب مصاحبه هايي با ميشل بوتور، نوشته ژرژ شاربونيه، انتشارات گاليمار، 1967.
عناوين اين صفحه
نردباني که به آسمان تکيه داده است
هزار و دومين شب شهرزاد
خيانت کرده است، واتسون عزيزم
روياروي مرگ
بزنگاه هاي عاطفي و انساني
سرگذشت ادبيات افغانستان
رمان هايي بدون طبقه بندي

بزنگاه هاي عاطفي و انساني
- چنين آثاري با توصيف ريز به ريز موقعيت يا رفتن به دهليزهاي دروني ذهن کاراکترها خود را تعريف نمي کنند بلکه بيشتر در جهت کنش حرکت کرده و با ارائه کدهاي واقعي (با تکيه يي ضمني بر متن خبرهاي رسانه يي و گزارش هاي ژورناليستي) از فضاي وقوع داستان، سعي در برجسته شدن سلسله حوادثي دارند که همه از آن تاحدي آگاهيم. نويسنده بي آنکه لازم باشد از قبل بر چنين بنايي مستقيماً اصرار ورزد، ما را به دالاني هدايت مي کند که پستوهاي تاريک و روشن آن را لااقل يکي در ميان مي شناسيم.

? مخاطب رمان «بادبادک باز» لزوماً محقق تاريخ يا جامعه شناسي که کرسي استادي در بخش خاورميانه دارد، نيست. مخاطب عام در شکلي کلي به اين اثر به خوبي نزديک مي شود. مخاطب خاص هم چندان دست خالي از اين کتاب بر نمي گردد. هستند لحظه هايي از بزنگاه هاي عاطفي و انساني که انصافاً درگير کننده اند.


سرگذشت ادبيات افغانستان
سرگذشت ادب داستاني افغانستان همانند سرگذشت خودش در اين يک قرن عجيب است و غمبار. سرگذشتي باورنکردني که اگر بدانيم، حيران مي مانيم که شهرزاد قصه گو چگونه تا هنوز در اين سرزمين نفس مي کشد و مي زيد. و به گمانم چون شهرزاد است و توانست هزار و يک شب پادشاه را در انتظار نگاه کند؛ تا هنوز زنده است و هزار و دومين شبش را در افغانستان سپري مي کند؛ شبي هولناک تر از آن هزار و يک شبي که با قصه گفتن جان به در برده بود و حال هزار و دومين شبش چگونه است؟ ادب داستاني آن گونه که در جهان مي پندارندش، بسيار دير و با وقفه يي چند صد ساله به افغانستان رسيد.

از رسانه هاي ادبي جهان چه خبر


رمان هايي بدون طبقه بندي
نوآوري در سبک و بدعت در کتاب هايي که به هيچ وجه قابل طبقه بندي نيستند، يکي از اسرار موفقيت و شهرت بوتور است. او در پاساژ ميلان به شرح دوازده ساعت از زندگي ساکنان يک ساختمان هفت طبقه در پاريس پرداخته است؛ در دگرگوني، کل داستان را با ضمير دوم شخص بيان مي کند که هم خواننده را مخاطب قرار مي دهد و هم راوي داستان را؛ در درجات که بيشتر ويژگي يک تمرين و دست گرمي را دارد، به روايت آنچه در مدت يک ساعت در کلاس درس يکي از دبيرستان هاي پاريس روي مي دهد مي پردازد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام