سميرا قرائي

«چنبره افعي ها»1 از رمان هاي معروف نويسنده و روزنامه نگار فرانسوي، فرانسوا مورياک است. مورياک اين رمان را در ميانه دوره کاري خود و بعد از نوشتن شش رمان در سال 1932 مي نويسد. رماني که مي توان گفت بسياري از خصوصيات فردي و اخلاقي مورياک و پس زمينه هاي تربيتي او را در خود دارد.
مورياک از رمان نويسان مطرح بين دو جنگ در فرانسه است و در کتاب هاي تاريخ ادبيات اغلب نام او را در زمره رمان نويسان کاتوليک و در کنار بلوا، برنانوس و ژولين گرين مي آوردند. عنواني که مورياک علاقه يي به آن نداشت و ترجيح مي داد خود را «کاتوليکي که رمان مي نويسد» بنامد، نويسنده يي که حالات روحي و رواني، هواي نفس و گناهان شخصيت هايش را توصيف مي کند و از منظري کاتوليکي آنها را مورد انتقاد قرار مي دهد. به همين خاطر است که شخصيت هاي مورياک اغلب انسان هايي در درجات پايين معنوي و داراي خصوصيات اخلاقي نه چندان مقبول اجتماع هستند. تعهد مورياک در به تصوير کشيدن رجل سياسي و بورژوا ها، رمان هايش را مملو از انسان هاي خسيس، حريص و فاسد کرده، اما بسياري از منتقدان هم دهه مورياک چون کلود مانيي او را عنصري خنثي در روند تحولات اجتماعي دانسته اند و معتقد بودند او تنها رمان نويسي است که در حاشيه فرياد مي زند و نمي تواند چيزي را تغيير دهد.
«چنبره افعي ها» رماني است که به شکل يک نامه آغاز مي شود. نامه يي که لويي وکيل دادگستري، به همسرش ايزا مي نويسد. سرتاسر کتاب محتويات اين نامه است که اندکي جلوتر رنگ و بوي خاطرات شخصي به خود مي گيرد.
لويي دهقان زاده يي است که بر حسب اتفاق ارثي به مادرش مي رسد و او که بسيار خسيس است در انتهاي عمر سرمايه بسيار هنگفتي جمع مي کند. ايزا همسر اوست، اما سال هاست که هيچ ارتباطي با يکديگر ندارند و و لويي فکر مي کند ايزا و فرزندانش در حال توطئه براي تصاحب اموال او هستند. اين ناگفته ها که لويي مشغول نگارش آنهاست در واقع آن چيزهايي است که دوست دارد با همسرش در ميان بگذارد و از خلال آنها خواننده به تفاوت فاحش تصوير حقيقي لويي با آنچه فرزندانش به عنوان پدري مستبد و قسي القلب از او سراغ دارند، پي مي برد.
مساله ارث و والدين بورژوا يکي از موتيف هاي مرکزي رمان هاي موياک است که در رمان هاي «رداي رومي»، «حق تقدم» و «ترز دکيرو» نيز تکرار شده اند. تصوير بورژواهاي خشک و جدي و مقدس مآب از تصاوير مرکزي رمان هاي مورياک است و آن هم بي شک ريشه در کودکي و محل زندگي مورياک دارد. مورياک کودکي خود را در بوردو گذرانده؛ شهري که قسمت هايي از رمان «چنبره افعي ها» نيز در آن مي گذارد.
مورياک خود درباره بوردو مي گويد؛ «خودنماترين و خشک ترين بورژواهاي فرانسه در بوردو ساکنند.» تصوير خشک و جدي و مقدس مآب بورژوا در رمان «چنبره افعي ها» به خوبي در شخصيت «هوبر»، پسر لويي، تجلي يافته است.
هر چند به خاطر گونه رمان، به جز شخصيت اصلي ديگر شخصيت ها پرسپکتيو چنداني نمي يابند، اما فرزندان لويي جديت و خشکي را از پدر و خشکه مقدسي را از مادر به ارث برده اند و رفتار آنها با پدر و مادرشان و تنها گذاشتن پدرشان در نهايت و به ويژه نامه پاياني کتاب که هوبر براي خواهرش، «ژنويو»، مي نويسد، نقدهاي بسيار جدي يي است که مورياک به اين طبقه اجتماعي وارد مي کند. مانيي درباره مورياک مي گويد؛ «به رغم خلق موجودات خسيس و حريص در رمان هاي خود، به دنياي پول و سرمايه خللي وارد نکرده و از توضيح اين واقعيت که نظام خانواده به شدت متکي به نظام ارث و ميراث است خودداري کرده است.» مورياک يک شخصيت بسيار خسيس آفريده که غذاي خوب نمي خورد، به جز با خانواده اش به سفر نمي رود که مجبور شود دو خرجي کنار بگذارد و زماني که تگرگ مي بارد تک و تنها مي خواهد از موها نگهداري کند تا خسارت کمتري وارد شود، اين شخصيت در پايان چندين و چند جا اشاره مي کند که فرزندانش چه تني و چه ناتني افعي هايي هستند که بر زندگي او چنبره زده اند، تا اينجا درست مطابق گفته مانيي است، اما اين شخصيت ناگهان تحول مي يابد و احساس مي کند پول و طلاهايش مارهايي اند که بر قلبش چنبره زده اند و سعي مي کند آنها را به فرزندانش بسپارد. تحول شخصيتي لويي پس از مرگ همسرش داستان را يک سر به مسير ديگري مي کشاند. لويي يکي از آن سه خصوصيت را ندارد. لويي خشکه مقدس نيست و اين مساله يکي از اساسي ترين مشکلات و اختلافات او با همسرش است. لويي پس از مرگ ايزا تحول مي يابد، مذهبي مي شود و به راحتي و آرامش خاطر از سرمايه و طلاهاي هنگفتش چشم مي پوشد. آنچه بعد از مرگ ايزا مي خوانيم کاملاً باورپذير است، هر چند هوبر در نامه يي تمام آنها را عقب نشيني وکيلي شکست خورده مي خواند، اما خواننده يي که از ابتدا درگير رابطه ايزا و لويي بوده و تاثير آخرين برخورد و ديالوگ آنها را در پيشبرد رمان درک کرده، به خوبي آگاه است که اين رمان قرار نيست درباره مساله توطئه فرزندان بر سر ارث و ميراث باشد. اين رمان رماني عاشقانه است که از مردي مي گويد که تمام عمر کاري کرده که برايش خوشحالي به بار نياورده و حالا هم نمي تواند مرده ها را از گور بيرون بياورد. اين رمان درباره پيري است، هم در ستايش پيري است و هم در مذمت آن و در تقابل آن با جواني. «چنبره افعي ها» مونولوگي است طولاني از زبان پيرمردي که از انتقام و نفرت مي گويد، اما در سطور پاياني دفترچه خاطراتش خود را سرشار از عشق مي بيند. به اين ترتيب آن تصويري که از فرانسوا مورياک در مقام رمان نويس و روزنامه نگاري متعهد داريم که در پايان عمرش تمام وقت خود را صرف تمجيد از شارل دوگل کرده را در شروع رمان بايد کنار بگذاريم. البته اين دلمشغولي سياسي هرچند بسيار اندک در اين رمان خودي نشان مي دهد و آن مساله دريفوس است که اختلافات اين زن و شوهر را دامن مي زند.
مورياک خود نيز در سن چهل سالگي دچار تحول شخصيت عظيمي شد. پيش از آن، اغلب شخصيت هاي مورياک با سنگدلي او و همراه با خصوصيات منفي خلق مي شدند، در طول داستان در پليدي بيشتر غرق مي شدند و در پايان نيز هيچ راه رستگاري پيش پايشان نبود و سرنوشت انسان هاي مورياک همه اين گونه سياه بود. اما بعد از اين تحول شخصيتي است که مورياک گذشت و اغماض مقابل نوع بشر و شخصيت هايش را مي آموزد و به اين گفته عيسي مسيح مي رسد که براي «عيسي مسيح وضعيتي که انسان در آن از همه چيز قطع اميد کند، وجود ندارد.» اين کتاب پس از تحول شخصيتي مورياک نوشته شده و به همين خاطر است که اين چنين پايان مي پذيرد، رماني که با انتقام آغاز مي شد با کلمه«عزيز...» پايان مي پذيرد. و شايد جذابيت اين رمان که آن را متمايز از فرم معمول رمان هايي زمان خودش مي کند، آن است که اين رمان خطاب به همسري منفور نوشته شده، نه محبوب.
مضمون مرگ يکي از مضمون هايي است که به وفور در کتاب تکرار شده است. از آغاز رمان لويي را مي بينيم که منتظر است هر آن مرگش سر برسد و اصلاً دليل اش براي نگارش اين نامه ها مرگ است. مرگ پدر لويي که در خردسالي او اتفاق مي افتد. بعد مرگ مادرش. مهم تر از همه مرگ دختر کوچکش، ماري، که تنها فرزندي است که از او نمي ترسيد، به آغوشش مي رفت و لويي نيز بسيار او را دوست مي داشت. بعد مرگ مارينت، خواهر ايزا که در فاميل ايزا تنها زني بود که به لويي احترام مي گذاشت، با او به پياده روي و اسب سواري مي رفت و در شب آخر حضورش در آغوش او گريه کرده بود. و مهم تر از همه مرگ ايزا که نقطه عطف داستان است که در کمال ناباوري لويي زودتر از مرگ او اتفاق مي افتد و باعث تحولات بعدي داستان مي شود و در نهايت مرگ لويي که پشت ميز کارش حين نوشتن اين داستان اتفاق مي افتد و سرانجام منجر به اين مي شود که کتاب به دست فرزندانش بيفتد و آنها با قضاوت هايشان، کتاب را تنها بهانه يي براي آرام کردن عذاب وجدان شان بدانند. کتاب پاراگراف درخشاني دارد در باب مرگ که لويي در ابتداي نامه اش مي نويسد؛ «نزد من مرگ چون دزد نخواهد آمد. سال هاست که او در کمين من است، صدايش را مي شنوم و تنفس اش را حس مي کنم، مرگ خيلي حوصله دارد به خصوص براي من که تحريک اش نمي کنم و به انتظارش هستم. من زندگي ام را در لباس راحتي و در همان صندلي راحتي که مادرم به انتظار مرگ نشست، تمام مي کنم. من هم مثل او نزديک يک ميز پر از دوا نشسته ام. ريشم نتراشيده، بدبو و اسير عادات زشتي هستم.» ترجمه کتاب با توجه به سبک خاص و جمله هاي کوتاه و درخشان مورياک ترجمه خوبي به نظر مي رسد، هر چند مترجم کتاب هفت سال است که فوت کرده است، فقط به نظر مي رسد که کتاب پيش از چاپ خوانده نشده، چرا که در بخش هايي زمان هاي افعال با هم همخواني ندارند و برخي کلمات از قلم افتاده و جمله بي معني شده است. اما کتاب يک مزيت مهم دارد که آن را از کتاب هايي که تازه چاپ مي شوند، متمايز کرده است و آن طرح جلد درخشان آن است. مردي سياه و سفيد، با دستان و اندامي بسيار تنومند نشسته بر يک صندلي اعياني و قلبي سرخ که در سينه اش مي تپد که بسيار با مضمون کتاب همخواني دارد.
پي نوشت؛
1- چنبره افعي ها / فرانسوا مورياک/ ترجمه؛ جواد صدر/ انتشارات لوح فکر / چاپ اول- 1386 /تعداد؛ 1100 نسخه