پنج شنبه، 29 شهريور 1386 - شماره 1496
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
به بهانه نمايش مستند پيکان ساخته کامران شيردل
پيکاني که از پرولتاريا دريغ شد
علي قلي پور

در هفته يي که هياهوي جشن سينما و شادخواري و آوازخواني و مراسم توزيع پفک نمکي ميان خبرنگاران و نفس کش طلبيدن هايي با ترجيع بند «به آهستگي» تنها بازارگرمي حال و هواي سرد اخبار فرهنگي ما بود، کامران شيردل با نسخه هاي وي اچ اس دو مستند صنعتي خود (پيکان و طرح گناوه) به خانه هنرمندان آمد؛ فيلم هايي که يکي در دهه شصت به سفارش وزارت نفت و ديگري به سفارش کارخانه پيکان در دهه چهل توليد شده اند. طرح گناوه تا به حال چندين بار از تلويزيون پخش شده، اما پيکان براي نخستين بار در ايران نمايش داده شد؛ نمايشي با حضور کمتر از بيست تماشاگر. شيردل از عطاي عنوان سفارشي به اين فيلم ها ابايي ندارد، از آنجايي که به گفته او اين آثار سفارشي هرگز باب ميل سفارش دهندگان آن نبود، اما دليل ديدن و اهميت اين فيلم و نمايش آن در سال 1386 را بايد جايي جداي از اين ماجراها جست. تماشاي فيلم مستندي درباره «پيکان» که ديگر توليد نمي شود از فيلمسازي که چند سالي است فيلمي توليد نکرده يا به زعم منتقدان، آن شيردل حماسه سراي روستازاده گرگاني نيست، ما را به جايي غير از سينما مي برد. ما را سوار بر پيکاني مي کند که دوره يي خودرو محبوب کساني بود که تازه از ژاپن آمده بودند و تحفه آنها کارت تلفن باطله بود. کارت تلفن شهرهايي که پر از مرده سوزها و کارگران مهاجر ايراني بود. به ياد داريد که چطور اين کارت تلفن هاي باطله را با افتخار روي جا سيگاري همين پيکان هاي قديمي نصب مي کردند؟

براي اين عشاق سينه چاک پيکان، لاستيک هاي دورسفيد، کمک فنرهاي خوابيده، زه فلزي روي بدنه و سيستم پرسر و صداي صوتي فضيلتي رويايي و آرماني بود و اين فضيلت تمام و کمال از آن کارگراني بود که پس از اخراج از ژاپن در وطن خود با اين پيکان ها مسافرکشي مي کردند. فيلم مستند شيردل مراحل ساخت چنين پيکاني است. پيکاني که شايد بتوان گفت در قياس با صنعت خودروسازي امروز جهان، کاملاً با دست و نيروي انساني ساخته مي شد. حال با تماشاي اين فيلم از پل تاريخ پيدا و پنهان کارگران صنعتي و عمله هاي مهاجر ايران مي گذريم. در پيکان شيردل که به قول او شاهد بهترين نوع بهره کشي از انسان هستيم، تاريخچه ساخت پيکاني را مي بينيم که کارگران صنعتي مثل ماشين در کار توليد آن هستند، اما حالا که پس از گذشت سال ها از زمان توليد پيکان در حال تماشاي مستندي دقيق از مراحل ساخت آن هستيم، در ذهن خود تماشاگر فيلم مستندي از خودرو محبوب مهاجران ايراني به ژاپن هستيم، پيکان هايي با تزئينات عجيب و سيستم هاي صوتي سرسام آور و کارت هاي تلفن باطله که چندين سال پيش در سطح شهر شاهد احياي آن بوديم. پيکان معبد اين تازه از ژاپن آمده ها و روياي دست يافتني و شايد دست نيافتني کساني بود که در آن سال ها در حسرت سفر به ژاپن و مرده سوزاندن ماندند. امروز تماشاي فيلم «پيکان» شيردل بيانگر حيات و نقطه تلاقي دو نوع کارگر در تاريخ معاصر ايران و حکايت پرولتاريايي است که هرگز نبود تا به پيکان برسد.
دسته گلي بر تابوت پاواروتي
بهروز غريب پور

پيش فرض اول

... زن فالگير فنجان قهوه را همچون جام جهان بين به دقت نگاه مي کند. چشمانش را ريز مي کند. فنجان را چندين و چند بار به چراغ آويخته بر روي ميز نزديک مي کند و باز به اشباح قهوه يي، اشکال مانده بر جداره فنجان قهوه، خيره مي شود و بعد بي آنکه به فرناندو پاواروتي نگاه بکند با صدايي نافذ مي گويد؛ صاحب دو بچه مي شي، يکي دختره، يکي پسره... دخترت چيزي نمي شه... يه مادر خوب، مثل خيلي از زناي شهرمون... ولي پسرت... يه حرف L تو فالت هست، اسمشو بذار Luciano لوچيانو... يا عيسي مسيح... اين بچه ت شهرتش از ملکه انگليس هم مي زنه بالا. گرد و قلمبه مي شه، عين يه توپ، عين کره زمين، شهرتش هم تمام کره رو مي گيره... انگار يه کره زمين کوچک رو کره زمين سفت و محکم وايستاده... خواننده مي شه... نيگا کن؛ اين يه بلبله، يا قناريه... اينو ديگه نمي فهمم؛ اينا آواره ن، اينجا جنگه، اينا پابرهنه ها و فقران... خب شايد اونقدر براي اونا مي خونه که شهرتش عالمگير مي شه...

تو خودت صدات خوبه؟... آره تو کليسا مي خونم... پس درسته... صداي خوبو از تو به ارث مي بره ولي اون... اون يه چيز ديگه س... نيگا يه درخت کنارش هست که تا آسمون رفته... اون طرفشم يه صليبه... دو مرگ مي بينم؛ يک مرگ زودرس، يک مرگ سايه به سايه انگار هر چي اين درخته قد مي کشه صليبم زورش بيشتر مي شه...

پيش فرض دوم

اگر يک فالگير به فرناندو پاواروتي نانواي مودنائي (Modena) ايتاليايي که خودش خواننده تنور (Tanor) (صداي جوانانه موسيقي اپرايي) بود، اين پيشگويي را مي کرد، حتماً فرناندو با پوزخند چند اسکناس کهنه روي ميز فالگير مي گذاشت و وقتي از خانه فالگير بيرون مي آمد تا نانوايي بلند و مهيب مي خنديد و دائم به خودش نهيب مي زد؛ باورت نشه فرناندو، خل نشي فرناندو... تو کجا و يه پسر تپل مپل و هنرمند جهاني کجا؟ برو فرناندو، برو دکانت را باز کن، نونتو بپز، عصرم برو کليسا تمرين کرت رو بکن... بپا دل به اين دروغا ندي... بعد حتماً با خودش عهد مي کرد؛ ديگه نه فال ورق، نه فال قهوه، نه فال تفاله چايي... نه، نه... اما فرناندو ايتاليايي بود و مثل همه اونا از پيشگويي کيف مي کرد و حتماً عهدش را مي شکست.

حکم سرنوشت؛ فرناندو پاواروتي نانوا بود، عضو گروه کر شهر کوچک مودنا در شمال ايتاليا بود و پس از ازدواج صاحب دو فرزند شد؛ يک دختر و يک پسر. پسرش لوچيانو دلش مي خواست معلم بشود اما معلم نشد و در يک شرکت بيمه کارمند دون پايه يي شد که هر روز با آرزوي اخراج سر کار مي رفت؛ لوچيانو يک بار در آزمون گروه کر رد شد؛ صدايش نپخته بود، اما اين پسر گرد و قلمبه دست بردار نبود. روز و شب وقت و بي وقت مي خوند و تمرين مي کرد و نه تنها صدايش پخته و رسا شد و وارد گروه کر شد بلکه چند سال بعد جايزه اول مسابقات کر انگليس را به خانه محقرشان آورد. چندي بعد به گروه خوانندگان اپرا پيوست و در اپراي لابو هم پوچيني نقش به يادماندني رودلفو را اجرا کرد- سال 1961 بود- بعد روي صحنه رويال اپراي لندن ظاهر شد

- دو سال از درخشش در لابو هم گذشته- بود و در سال 1965 در ميامي امريکا درخشيد... فرناندو حالا خودش پيشگويي مي کرد؛ لوچيانو همه جاي دنيا رو تسخير خواهد کرد و بدين ترتيب لوچيانو پاواروتي جهاني شد؛ در امريکا همکاري افسانه يي اش را با يوآن ساترلند آغاز کرد. در زادگاه کوچکش موسسه بزرگي را به نام «پاواروتي و دوستان» پايه گذاري کرد و براي تهيدستان، آوارگان، مهاجران و جنگ زده ها يک رشته کنسرت برگزار کرد، در سال 1995 کنسرتي به نفع جنگ زدگان سارايوو اجرا کرد که 8500000 يورو جمع آوري کرد، در 1996 کنسرتي به نفع آوارگان افغاني برگزار کرد که 3300000 يورو از محل فروش بليت ها نصيب افغاني هاي آواره شد و در همان سال صد هزار يورو جمع آوري شده از کنسرت لوچيانو پاواروتي به جنگ زدگان کوزوو داده شد.

آخرين بازي هاي سرنوشت؛ لوچيانو پاواروتي هم درخت شهرتش سر به آسمان مي ساييد و هم صليب مرگش؛ او با سرطان دست و پنجه نرم مي کرد و با اينکه روي صحنه لبخندي از سر رضايت و آرامش به چهره داشت اما از سال ها پيش تحت درمان بود و هر شب که به صحنه مي رفت سايه مرگ را بيشتر احساس مي کرد، آخرين بار و در سال 2004 و در اپراي توسکا و در مترو پولتن نيويورک بازيگري، خوانندگي کرد اما بيشتر وقتش را صرف کنسرت هاي فردي يا سه نفره کرد. او به همراه پلاسيدو دومينگو و جوزپه کاره راس کنسرت سه خواننده تنور را در غالب شهرهاي بزرگ جهان اجرا کردند و ميليون ها جوان گريزان از موسيقي کلاسيک و اپرا را مجذوب اين هنر کردند. پاواروتي که برخاسته از قشر فرودست بود همواره دوستدار هزاران تماشاگر بي نام و نشان بود و بسياري از مواقع به رنگ و شکل مردمان کوچه و بازار به روي صحنه مي رفت تا با صداي سحرانگيزش آنها را به عرش برساند.

آنچه فالگير نگفته بود؛ زن فالگير نگفته بود که لوچيانو شهره عالم و طعمه دائمي مرگ خواهد شد و فقط به اين بسنده کرده بود که شهرت را موازي مرگ پيشگويي کند؛ از دوقلوهاي لوچيانو پاواروتي يکي بيشتر زنده نماند و حاصل دو ازدواج او چهار فرزند است که کسي نمي داند کدام يک از آنها نام پدرش را زنده نگه خواهد داشت. شايد هر چهار نفرشان، شايد هيچ کدام شان، مگر نه آنکه مي گويند از ميان بي شمار جوجه هاي گنجشک فقط يکي بلبل مي شود؟ به هرحال لوچيانو پاواروتي با ميراثي اندک از فرناندو پاواروتي جاودانه شد و بعيد نيست که فرزندان اين نابغه موسيقي و اين نانوازاده يي که به راستي شهرتش و محبوبيت اش در تاريخ موسيقي بي نظير است، گمنام بمانند...
به بهانه بستري شدن نيکل فريدني
استوديويي به مساحت خاک اين سرزمين
کيان اماني؛ اگر سال هاي پيش دوربين به دست در دشت ها و کوه ها يا حتي در حوالي خيابان سهروردي که منزلش بود ديده بودي اش بي اختيار به حال اين روزهايش بغض ات مي گرفت. وقتي به بخش مراقبت هاي ويژه بيمارستان آپادانا مي رسي احتمالاً پرستاران بخش هم متوجه شده اند که بيمار تخت شماره يک کيست که از ورودت براي دقايقي ممانعت نمي کنند. روي تخت پيرمردي، پيرمرد که نه، بزرگمردي خاموش با چشماني کم فروغ دراز کشيده، دراز هم که نه، در خود جمع شده.

سال هاي پيشتر که براي اولين بار عکسي از نيکل فريدني را در منزل دوستي ديدم صاحبخانه در جواب سوالي که درباره عکس و عکاس پرسيده بودم، گفت؛ اين عکس سوغاتي عکاسي است که وسعت استوديوي عکاسي اش 1648195 کيلومتر مربع است؛ به اندازه تمام خاک اين سرزمين. اما اين روزها در هفتاد و دو سالگي همچنان که از بيماري پارکينسون رنج مي برد بيشتر از عکس هايش رد نگاهش است که تو را به دشت ها و کويرها به کوه ها و رودها و به همه جاي اين استوديوي زيبا به دنبال خود مي کشد، شايد هنوز هم دماوند طنين قدم هايش را به ياد داشته باشد.

روزي آيدين آغداشلو در باره نيکل فريدني گفته بود؛ آدم هايي هستند که اين سرزمين را بسيار دوست دارند، همه جايش را، همه چيزش را؛ هر چيزي را که در آن روييده است و هر آدمي را که در آن زيسته است. آدم هايي هستند که زمين و آسمان و درخت و کوه و دشت و رود آن را عاشقند و در هر ذره خاک و هر آب روان آن معنايي را جست وجو مي کنند و مي يابند، متفاوت با هر جاي ديگر و به درستي گمان دارند که اين سرزمين شکلي يگانه دارد و حس و مفهومي بي همتا در آن نهفته است، نيکل فريدني از اين دست آدم هاست.

نيکل در پنجاه سالي که مشغول عکاسي بود کمترين کاري که کرد پيدا کردن و به نمايش گذاشتن نورهايي بود که متعلق به اين سرزمين هستند. نورهايي که پيش از اين يا نديده بوديم يا توجهي بهشان نکرده بوديم. اين روزها بيماري و وخامت حالش شرايط سفر و عکاسي را براي او دشوار و تقريباً غيرممکن کرده است. کاش هرچه زودتر شرايط دوباره سفر کردن برايش مهيا مي شد. بي شک سفر در بهبود روحيه و حال فريدني بسيار موثر است.
چشم بسته
سروش صحت؛ آفتاب ساعت سه ظهر به پس کله ام مي خورد و گرماي آفتاب خسته تر و کلافه ترم مي کرد. کنار خيابان راه مي رفتم. هرچند دقيقه يک بار برمي گشتم و به اميد اينکه ماشيني رد شود، نگاهي به پشت سرم مي کردم، اما هر چقدر گرما و کلافگي بود، ماشين نبود. يکدفعه از دور يک تاکسي نزديک شد. براي اينکه تاکسي را از دست ندهم و هر جا که مي رود ببردم، گفتم؛ «مستقيم.» تاکسي ايستاد. سوار که شدم، راننده گفت؛ «مسيرم نبود ولي ديدم درب و داغوني سوارت کردم.» پرسيدم؛ «مستقيم مسيرتون نبود؟» گفت؛ «نه، مي خواستم دور بزنم.» فکر کردم اين حرف ها را مي زند که کرايه بيشتري بگيرد. براي همين گفتم؛ «مي خواين نگه دارين پياده شم.» گفت؛ «به جاي ناز و غمزه يه کلمه بگو خيلي ممنون.» من هم به جاي ناز و غمزه يک کلمه گفتم؛ «خيلي ممنون.» راننده گفت؛ «چرا درب و داغوني؟» گفتم؛ «نيستم.» گفت؛ «هستي، بدجوري هم هستي ولي الان درستت مي کنم.» بعد گفت؛ «مي داني من کجايي ام؟» گفتم؛ کجايي يي؟» گفت؛ «ايراني، مي دوني ايران کجاست؟» حال و حوصله نداشتم و جواب ندادم. خنديد و گفت؛ «مي خواي برات يه دهن بخونم؟» و بعد بدون اينکه منتظر جواب باشد، گفت؛ «هرچند که سپيده دم نيست ولي... سپيده دم اومد و وقت رفتن، حرفي نداريم ما براي گفتن، هرچي که بوده بين ما تموم شد، اينجا برام نيست ديگه جاي موندن...» موقع خواندن فرمان را ول کرد. دو دستش را در هوا تکان مي داد، ترسيدم، نگاهش کردم و گفتم؛ «مواظب فرمون باشيد.» ديدم چشم هايش را هم بسته است و مي خواند، گفتم؛ «چشم هاتون را چرا بستين؟» گفت؛ «آدم وقتي چشم هاش رو مي بنده حس هاش بهتر مي شه، نديدين همه خواننده خوب ها وقتي مي خونن چشم هاشون رو مي بندن، آدم وقتي چشم هاش رو ببنده حس هاش بهتر مي شه، صداش هم بهتر مي شه.» گفتم؛ «اينجوري که تصادف مي کنيد.» گفت؛ «نه، بعضي وقت ها لاي چشم را باز مي کنم. آدم بايد گاهي چشم هاش رو ببنده ولي لاي چشم هاش رو باز بذاره.» راننده خنديد، من هم خنديدم. بعد سر خيابان پياده ام کرد، دور زد و رفت. چشم هايم را بستم و چند قدم آمدم، بعد لاي چشم هايم را باز کردم و ديدم يک تاکسي جلويم ايستاده، سوار شدم و رفتم.
عناوين اين صفحه
پيکاني که از پرولتاريا دريغ شد
دسته گلي بر تابوت پاواروتي
استوديويي به مساحت خاک اين سرزمين
چشم بسته

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام