بهروز غريب پور
پيش فرض اول

... زن فالگير فنجان قهوه را همچون جام جهان بين به دقت نگاه مي کند. چشمانش را ريز مي کند. فنجان را چندين و چند بار به چراغ آويخته بر روي ميز نزديک مي کند و باز به اشباح قهوه يي، اشکال مانده بر جداره فنجان قهوه، خيره مي شود و بعد بي آنکه به فرناندو پاواروتي نگاه بکند با صدايي نافذ مي گويد؛ صاحب دو بچه مي شي، يکي دختره، يکي پسره... دخترت چيزي نمي شه... يه مادر خوب، مثل خيلي از زناي شهرمون... ولي پسرت... يه حرف L تو فالت هست، اسمشو بذار Luciano لوچيانو... يا عيسي مسيح... اين بچه ت شهرتش از ملکه انگليس هم مي زنه بالا. گرد و قلمبه مي شه، عين يه توپ، عين کره زمين، شهرتش هم تمام کره رو مي گيره... انگار يه کره زمين کوچک رو کره زمين سفت و محکم وايستاده... خواننده مي شه... نيگا کن؛ اين يه بلبله، يا قناريه... اينو ديگه نمي فهمم؛ اينا آواره ن، اينجا جنگه، اينا پابرهنه ها و فقران... خب شايد اونقدر براي اونا مي خونه که شهرتش عالمگير مي شه...
تو خودت صدات خوبه؟... آره تو کليسا مي خونم... پس درسته... صداي خوبو از تو به ارث مي بره ولي اون... اون يه چيز ديگه س... نيگا يه درخت کنارش هست که تا آسمون رفته... اون طرفشم يه صليبه... دو مرگ مي بينم؛ يک مرگ زودرس، يک مرگ سايه به سايه انگار هر چي اين درخته قد مي کشه صليبم زورش بيشتر مي شه...
پيش فرض دوم
اگر يک فالگير به فرناندو پاواروتي نانواي مودنائي (Modena) ايتاليايي که خودش خواننده تنور (Tanor) (صداي جوانانه موسيقي اپرايي) بود، اين پيشگويي را مي کرد، حتماً فرناندو با پوزخند چند اسکناس کهنه روي ميز فالگير مي گذاشت و وقتي از خانه فالگير بيرون مي آمد تا نانوايي بلند و مهيب مي خنديد و دائم به خودش نهيب مي زد؛ باورت نشه فرناندو، خل نشي فرناندو... تو کجا و يه پسر تپل مپل و هنرمند جهاني کجا؟ برو فرناندو، برو دکانت را باز کن، نونتو بپز، عصرم برو کليسا تمرين کرت رو بکن... بپا دل به اين دروغا ندي... بعد حتماً با خودش عهد مي کرد؛ ديگه نه فال ورق، نه فال قهوه، نه فال تفاله چايي... نه، نه... اما فرناندو ايتاليايي بود و مثل همه اونا از پيشگويي کيف مي کرد و حتماً عهدش را مي شکست.

حکم سرنوشت؛ فرناندو پاواروتي نانوا بود، عضو گروه کر شهر کوچک مودنا در شمال ايتاليا بود و پس از ازدواج صاحب دو فرزند شد؛ يک دختر و يک پسر. پسرش لوچيانو دلش مي خواست معلم بشود اما معلم نشد و در يک شرکت بيمه کارمند دون پايه يي شد که هر روز با آرزوي اخراج سر کار مي رفت؛ لوچيانو يک بار در آزمون گروه کر رد شد؛ صدايش نپخته بود، اما اين پسر گرد و قلمبه دست بردار نبود. روز و شب وقت و بي وقت مي خوند و تمرين مي کرد و نه تنها صدايش پخته و رسا شد و وارد گروه کر شد بلکه چند سال بعد جايزه اول مسابقات کر انگليس را به خانه محقرشان آورد. چندي بعد به گروه خوانندگان اپرا پيوست و در اپراي لابو هم پوچيني نقش به يادماندني رودلفو را اجرا کرد- سال 1961 بود- بعد روي صحنه رويال اپراي لندن ظاهر شد
- دو سال از درخشش در لابو هم گذشته- بود و در سال 1965 در ميامي امريکا درخشيد... فرناندو حالا خودش پيشگويي مي کرد؛ لوچيانو همه جاي دنيا رو تسخير خواهد کرد و بدين ترتيب لوچيانو پاواروتي جهاني شد؛ در امريکا همکاري افسانه يي اش را با يوآن ساترلند آغاز کرد. در زادگاه کوچکش موسسه بزرگي را به نام «پاواروتي و دوستان» پايه گذاري کرد و براي تهيدستان، آوارگان، مهاجران و جنگ زده ها يک رشته کنسرت برگزار کرد، در سال 1995 کنسرتي به نفع جنگ زدگان سارايوو اجرا کرد که 8500000 يورو جمع آوري کرد، در 1996 کنسرتي به نفع آوارگان افغاني برگزار کرد که 3300000 يورو از محل فروش بليت ها نصيب افغاني هاي آواره شد و در همان سال صد هزار يورو جمع آوري شده از کنسرت لوچيانو پاواروتي به جنگ زدگان کوزوو داده شد.
آخرين بازي هاي سرنوشت؛ لوچيانو پاواروتي هم درخت شهرتش سر به آسمان مي ساييد و هم صليب مرگش؛ او با سرطان دست و پنجه نرم مي کرد و با اينکه روي صحنه لبخندي از سر رضايت و آرامش به چهره داشت اما از سال ها پيش تحت درمان بود و هر شب که به صحنه مي رفت سايه مرگ را بيشتر احساس مي کرد، آخرين بار و در سال 2004 و در اپراي توسکا و در مترو پولتن نيويورک بازيگري، خوانندگي کرد اما بيشتر وقتش را صرف کنسرت هاي فردي يا سه نفره کرد. او به همراه پلاسيدو دومينگو و جوزپه کاره راس کنسرت سه خواننده تنور را در غالب شهرهاي بزرگ جهان اجرا کردند و ميليون ها جوان گريزان از موسيقي کلاسيک و اپرا را مجذوب اين هنر کردند. پاواروتي که برخاسته از قشر فرودست بود همواره دوستدار هزاران تماشاگر بي نام و نشان بود و بسياري از مواقع به رنگ و شکل مردمان کوچه و بازار به روي صحنه مي رفت تا با صداي سحرانگيزش آنها را به عرش برساند.
آنچه فالگير نگفته بود؛ زن فالگير نگفته بود که لوچيانو شهره عالم و طعمه دائمي مرگ خواهد شد و فقط به اين بسنده کرده بود که شهرت را موازي مرگ پيشگويي کند؛ از دوقلوهاي لوچيانو پاواروتي يکي بيشتر زنده نماند و حاصل دو ازدواج او چهار فرزند است که کسي نمي داند کدام يک از آنها نام پدرش را زنده نگه خواهد داشت. شايد هر چهار نفرشان، شايد هيچ کدام شان، مگر نه آنکه مي گويند از ميان بي شمار جوجه هاي گنجشک فقط يکي بلبل مي شود؟ به هرحال لوچيانو پاواروتي با ميراثي اندک از فرناندو پاواروتي جاودانه شد و بعيد نيست که فرزندان اين نابغه موسيقي و اين نانوازاده يي که به راستي شهرتش و محبوبيت اش در تاريخ موسيقي بي نظير است، گمنام بمانند...