ياسر نوروزي
وقتي شنيديم تعدادي از رمان هاي ايراني در حال ترجمه است، شوق مان زايدالوصف بود. شگفتي مان هم بر اين حال افزون شد، زماني که گفتند مترجم از کشوري است که با هم خصومتي ديرينه داريم و تمام اين اوصاف دوچندان شد، وقتي نام نخستين رمان ترجمه شده را يافتم. مترجم امريکايي سراغ آثار ادبيات دفاع مقدس رفته بود و اين هم مزيد علت براي پرسش هايي که دوست داشتم بپرسم و او سر صبر همه را پاسخ گفت. وقتي به صحبت نشستيم، درد مترجم تنها غم نان نبود. لطايفي يافته بود که هرگز نديده بودم. بهتر اينکه بگويم توقع چنين بينشي از او نداشتم. بعيد بود از او از سرباز ايراني گفتن و تفاوت هاي جبهه جنگ ما با آنچه بر آنها رفته بود. هر چه بود، سر دلبران در حديث ديگران خوش ترم آمد.
|
از زمينه تخصص و تحصيلات تان شروع کنيم.

در نيويورک به دنيا آمده ام. فارغ التحصيل دانشگاه شيکاگو در زبان فارسي هستم و فوق ليسانس در زبان عربي دارم. به زبان فارسي و زبان هاي شرقي علاقه مند شدم. چهار سال در دانشگاه اصفهان بودم. يک سال در برنامه فوق ليسانس دانشگاه تهران شرکت کردم. استاد زبان در دانشگاه راجرز نيوجرسي هستم و معاون بخش مطالعات خاورميانه.
براي همه ما علاقه يک مترجم به آثار ادبيات دفاع مقدس عجيب بود. چه شد که سراغ ادبيات دفاع مقدس رفتيد؟
من آشنايي دارم به نام آقاي مومني که در حوزه کار مي کنند و آقاي سليماني که در بخش خبري سازمان ملل در نيويورک فعاليت دارند. با ايشان در مورد تدريس زبان و به طور کلي ادبيات صحبت هايي داشتيم. اين شد که تصميم گرفتم به ايران برگردم. ايشان رواديدي براي من فراهم کردند و چند کتاب در زمينه رمان هاي دفاع مقدس پيشنهاد کردند. ديدم که رمان آقاي دهقان شايد کتاب جالبي براي انگليسي زبان ها مخصوصاً دانشجويان خودم باشد. اين کتاب را انتخاب کردم. به انگليسي ترجمه کردم و در امريکا چاپ شد.
چرا رمان آقاي دهقان را انتخاب کرديد. اين به خاطر ديد ملايمي نبود که در اين رمان در زمينه جنگ داشتند؟
رمان «سفر به گراي 270 درجه» به هيچ وجه اينطور نيست. به خصوص پايان رمان. آقاي دهقان معلوم است که جنگ را با پوست و استخوان درک کرده. شما جوان هستيد. به سن شما نمي خورد که در جنگ شرکت کرده باشيد. آنها در جنگ شرکت کرده اند. حقيقت را از نزديک ديده اند. ما حق انتقاد از آنها را نداريم چون آنها عملاً با وقايع روبه رو بوده اند.
به عنوان مثال من در جنگ «ويتنام» شرکت نکرده ام. من حق ندارم از کساني که در اين جنگ شرکت کرده اند و مصيبت ديده اند انتقاد کنم. بايد به آنها حق داد که هر چه دوست دارند بنويسند. البته مي دانم که مقصود شما چيست. اين حرف تنها شما نيست. خيلي از دوستان من هم مي گويند چرا اين رمان را براي ترجمه انتخاب کرديد. کتاب هاي ديگري هم هست که ضدجنگ است. در جواب اين سوال بايد بگويم مساله پول هم مطرح است. من به حق الترجمه کار هم فکر مي کنم. قرار نيست رايگان ترجمه کنم. شما براي پول کار نمي کنيد؟ شما در مقابل خدماتي که ارائه مي دهيد حقوق نمي گيريد؟ بحث دوم ويزا بود. براي يک امريکايي که از جمهوري اسلامي طرفداري مي کند مشکل ويزا وجود دارد.
اين ششمين باري است که من پس از انقلاب به ايران آمده ام. من قبل از انقلاب زياد به ايران مي آمدم. حتي چهار سال در دانشگاه اصفهان بودم و چون قبل از انقلاب به ايران آمده بودم و فکر مي کردند با رژيم شاه همکاري داشته باشم، ممنوع الورود شده بودم. فکر مي کردند که من جاسوس بوده ام. بعد از گذشت چند سال و بررسي پرونده من در ايران فهميدند که من جاسوس نيستم. اعتماد به وجود آمد، مشکل ويزاي مرا حل کردند و من به ايران آمدم. الان مي توانم به نمايشگاه کتاب بروم (نه فقط امسال بلکه سال هاي گذشته هم همين طور بود)، کتاب بخرم و سري به کتابفروشي هاي ديگر بزنم. يا بايد به عنوان توريست وارد ايران بشوم که خيلي گران تمام مي شود يا به عنوان دانشجو. من دانشجو نيستم. محققم. ايران يکي از موضوعاتي است که در مورد آن تحقيق مي کنم. براي ترجمه آثار حوزه قرارداد بستم، آنها برايم ويزا تهيه کردند، به ايران آمدم و مشغول کار شدم. من با شما صادق هستم، با کسي تعارف ندارم و در ازاي کاري که مي کنم حقوق مي گيرم و فکر نمي کنم اين کار هيچ اشکال و ايرادي داشته باشد. بعد از اينکه کتاب هاي حوزه را به من دادند و آنها را خواندم، از ميان رمان ها و داستان هاي حوزه، «سفر...» را انتخاب کردم چون بعضي کارها خيلي ضعيف بود و کار آقاي دهقان با تمام آنها متفاوت بود. خيلي خوب بود.
برخورد امريکايي ها با شما چگونه است؟
خيلي اذيت مي کنند. مي گويند شما بايد فقط در ايران کار کنيد. اف بي آي همه کارهاي مرا مي خواند. صحبت هاي تلفني مرا گوش مي کند. نظارت مي کند. همه اي ميل هاي من چک مي شود. حتي دانشگاه به من اجازه نمي دهد يک برنامه زبان فارسي براي غيرايراني ها که تعدادشان زياد است و مشتاق يادگيري زبان فارسي هستند تشکيل بدهم . تبليغاتي که آنها عليه ايران مي کنند مانع برقراري روابط فرهنگي طرفين شده و کساني که مثل من قصد تحقيق و ترجمه در مورد ايران دارند بايد مکافات بکشند.
حتي پدر خود من. پدر شريف خود من بعد از اينکه فهميد قرار است دوباره به ايران برگردم ديگر با من صحبت نمي کند. رابطه اش را با من قطع کرد. فقط به خاطر اينکه به ايران آمده ام. او هم مثل بسياري از مردم امريکا تحت تاثير تبليغات سياسي آنها قرار گرفته. فکر مي کند تمام ايراني ها تروريست هستند. من يهودي ام. پدرم هم يهودي است. آنها فکر مي کنند ايراني ها با همه يهودي ها ضديت دارند.
با وجود اين بدبيني که در جامعه امريکا نسبت به ايراني ها وجود دارد، استقبال از رمان «سفر به گراي...» به چه صورت بود؟ فروش خوبي داشت؟
اين کتاب در تيراژ هزار نسخه چاپ شد. گويا دارد تمام مي شود و قرار است که به چاپ دوم برسد. من مي توانم از زاويه ديد دانشجويان خودم بگويم. من درسي در دانشگاه دارم به نام مقدمه يي بر ادبيات خاورميانه. به عنوان کتاب درسي اين رمان را در کلاس پيشنهاد کردم و از بچه ها خواستم که در مورد آن مقاله بنويسند. يکي از مقالات خيلي خوب بود که به حوزه دادم و دارند به فارسي ترجمه مي کنند. اين کتاب را با «در غرب خبري نيست» مقايسه کرده و بسيار تحقيق جالبي تهيه کرده است.
هزار نسخه آمار پاييني نيست؟
اولاً بايد بگويم مردم امريکا و علي الخصوص کتابخوان هاي آنجا حوصله خواندن ترجمه ندارند. ثانيا حوصله خواندن کتاب هاي ايراني را ندارند و ثالثاً به هيچ وجه به کتاب هايي که در مورد جنگ ايران و عراق باشد علاقه يي ندارند. با اين تفصيلات چاپ اول اين کتاب دارد تمام مي شود و اين يعني کار، موفقيت آميز بوده. ضمن اينکه اف بي آي و سي آي اي هم نسخه هايي از اين کتاب خريده اند. مي دانيد چرا؟ آنها مي خواهند از هر طريق که شده اطلاعات کسب کنند. ايران چگونه مي جنگيده، بچه هاي ايراني با چه شيوه هايي دفاع مي کردند و بسيجي ها چطور آدم هايي بوده اند. آنها مي خواهند تمام جزئيات را بدانند.
حالا نظر خود شما در مورد آثار ديگر جنگ چطور است؟ کار بعدي آقاي دهقان، «من قاتل پسرتان هستم»، را خوانده ايد؟
مجموعه خوبي بود. به نظر من براي خوانندگان انگليسي زبان خيلي خوب است. چيزي که براي مردم امريکا اهميت دارد، وجود داستان است. آنها با اين ديدگاه سراغ يک کتاب مي روند. آيا اين رمان داستان دارد و اگر داستاني دارد آيا جذاب است؟ و به نظر من اين کار هم براي آنها جذاب است. همان طور که گفتم مردم امريکا کتابخوان نيستند. به خصوص در حال حاضر اکثر جوانان شيفته بازي هاي کامپيوتري هستند و به اين قبيل مسائل توجهي ندارند.
با توجه به بررسي چندين ساله در باب ايران و به خصوص چند سالي که در زمينه ادبيات دفاع مقدس مشغول تحقيق هستيد، چه تفاوتي بين يک رزمنده امريکايي و ايراني مي بينيد؟
به قول جرج اًس. پîتون (George S. Patton) فرمانده کل قواي امريکايي در آفريقاي شمالي در جنگ جهاني دوم؛ «هدف جنگ اين نيست که سربازي در راه دفاع از کشور خود بميرد. هدف جنگ اين است که دشمن مجبور شود که در راه دفاع از کشور خودش سر به نيست شود.» گويا براي رزمندگان امريکايي، زنده ماندن در جنگ داراي اهميت بسيار است. آنها مبارزه گراني دست باز هستند يا پاباز يا حداکثر دست و پاباز اما به هيچ وجه جانباز نيستند. رزمندگان امريکايي به دنبال گوهري که از صدف کون و مکان بيرون است نمي گردند. هدف نهايي آنها جان سالم به در بردن است، نه به دست آوردن جام جهان بين. به نظر آنها جنبه جسماني جنگ بر جنبه معنوي اش، اگر چنين چيزي در واقع بتواند وجود داشته باشد، مي چربد. برخلاف رزمندگان امريکايي، جانبازان ايراني به طور کلي سراغ هستي را مي گيرند که از حقيقت و مجاز فراتر است. شهيد شدن براي آنها خودکشي نيست، بلکه نوعي زنده ماندن، ايثار و اعطاي جان است. جانبازان ايراني براي يک آرمان مبارزه مي کنند، خواه ديني خواه ميهني. در صورتي که رزمندگان امريکايي، حداکثر براي يک آرمان ميهني - يعني وطن پرستي - مي جنگند. براي کساني که خارج از يک محيط شهيدپرور بزرگ شده اند و دسترسي به تفکر و ادبيات عرفاني ندارند، درک مفهوم جانبازي دشوار است. خواندن يا شنيدن اشعار مولانا و حافظ لااقل راه را به پي بردن به رازهاي درون پرده باز مي کند. اين راه در امريکا باز نيست.
شنيدم که در اين مدت «اتوبوس شب» را ديده ايد و بسيار مورد پسندتان بوده.
بله، فيلم را ديده ام و خيلي خوشم آمده. خيلي عالي از آب و خاک در آمده است. زنده باد آقاي پوراحمد، بارک الله آقاي احمدزاده، عرض شود که تعداد شباهت هاي ميان اين فيلم و «شطرنج...» آقاي احمدزاده کم نيست. مثلاً اسم «بچه» در فيلم عيسي است و اسم رمز راوي جوان رمان «موسي» است. هر دو بچه نقش «پيامبر» را بازي مي کنند؛ هادي هستند که گروهي را به ارض موعود هدايت مي کنند؛ عيسي اسراي عراقي را، موسي دوتا کشيش، گيتي خانم و دخترش و مهندس و گربه اش را.
هر دو بسيجي هستند که در جنگ بزرگ مي شوند و بايد مسووليت هاي سنگين بزرگ ها را به عهده بگيرند. «آمو» يعني راننده اتوبوس مانند مهندس صنعت نفت در «شطرنج...» نامه يي از خارج به زبان انگليسي در جيب شان نگهداري مي کنند. رابطه ميان راننده و عيسي در فيلم شبيه رابطه بين موسي و مهندس در کتاب است؛ گاهي ستيزه جو، گاهي پدرانه. هر دو اثر از ذکر اسم دشمن يا نام حزب بعث خودداري مي کنند. در فيلم تنها «حزب» شنيده مي شود و حساب حزبي ها از حساب مردم عادي جداست. در کتاب نيز از شيطان سازي طرفين خبري نيست. مردم، با همدردي و انسانيت روي پرده و صفحه نمايش داده مي شوند. رزمندگان در فيلم برحسب تصادف با همديگر دشمن شده اند؛ کردها با کردها، عرب ها با عرب ها، ترکمن ها با ترکمن ها، ايراني ها با ايراني ها و غيره. مردم بي گناهند؛ دولت هاي کج انديش باعث خشونت و خصومت اند. با توجه به اين شباهت ها مي توان گفت «اتوبوس شب» داستان «شطرنج» را بازگو مي کند و اين امر طبيعي است چون آقاي احمدزاده در به وجود آوردن دو اثر دستي داشته است.
قرار بود از روي کتاب آقاي دهقان هم فيلمي ساخته شود. حرف هايي بود که «جرج کلوني» قصد دارد چنين کاري کند. اين قضيه صحت دارد؟
من يک نسخه براي «جرج کلوني» فرستادم اما تا به حال جوابي دريافت نکرده ام. آنجا به اين صورت است که شما کتاب را براي يک کارگردان مي فرستيد که اگر پسنديد کار کند. آنها از مردم دور نيستند. کارگردان کار را مي خواند و اگر پسنديد روي آن کار مي کند. مثلاً يکي از فيلم هاي جرج کلوني بر اساس يکي از نوشته هاي يک نوجوان 14 ساله بوده. کلوني آدم خوبي است. قرار است فيلمي راجع به افغانستان و بعد ايران بسازد اما در مورد اين رمان من تا به حال جوابي دريافت نکرده ام. ممکن است کتاب «شطرنج با ماشين قيامت» برايش جذاب تر باشد. چون به نظر من داستان جالب تري است و شخصيت پردازي آن بسيار قوي تر است. صحنه هاي جنگ هم در آن کمرنگ تر از «سفر...» است. به خصوص شوخ طبعي که در «شطرنج...» وجود دارد بسيار به جذابيت کار کمک مي کند، خلاقيت و وجه طنز آن هم بيشتر است.
«غربزدگي» و «يکي بود يکي نبود» را هم ترجمه کرده ايد. ترجمه اينها هم به سفارش سازماني انجام شد؟
نخير. من اين کتاب ها را به سفارش کسي ترجمه نکردم. زماني که در اصفهان بودم، ديدم که جلال آل احمد و به خصوص «غربزدگي» بسيار باب طبع دانشجويان ايراني است. اين کتاب دست به دست بين دانشجويان مي گشت و همه مي خواندند. آن را خواندم و احساس کردم ممکن است اين کار براي دانشجويان انگليسي زبان هم جالب باشد. آن را ترجمه کردم و بعد ديدم که همين طور هم شد. در حال حاضر بيشتر از 250 کتابخانه در سراسر دنيا ترجمه من از «غربزدگي» را دارند که مورد استفاده جامعه شناسان و علماي علوم سياسي و کساني که به ايران علاقه مند هستند قرار مي گيرد.
«يکي بود، يکي نبود» را هم بنيادي در نيويورک به عنوان يکي از شاهکارهاي ادبيات معاصر به من پيشنهاد داد. بحث حق الترجمه پيش آمد و من آن را ترجمه کردم. در کنار ترجمه اين آثار من «عارف نامه» ايرج ميرزا و آثار «عبيد زاکاني» را هم به سفارش آنها ترجمه کردم و البته براي خود من هم ترجمه اينگونه آثار بسيار جالب تر است. «عبيد زاکاني» رساله دکتراي من بود و بسيار به اينگونه آثار علاقه مند هستم. اين آثار براي مردم بسيار رساتر و جذاب تر است تا آثار پرطمطراق و غيرمردمي. اينها به نيازهاي طبيعي مردم نزديک ترند و با مردم راحت تر ارتباط برقرار مي کنند. غير از اينها من «توپ مرواري» و «طلب آمرزش» از صادق هدايت را هم در ترجمه هايم دارم.
در رمان هاي جنگ ما اصطلاحاتي وجود دارد که گاهي اوقات غيرقابل ترجمه به نظر مي رسد. براي ترجمه آنها چه کرديد؟
بله، از اين قبيل اصطلاحات و کلمات زياد است. مثلاً «جانباز». ما در انگليسي «پاباز» داريم «سرباز» داريم ولي «جانباز» نداريم. من در مقدمه ترجمه خود از «سفر به گراي 270 درجه» توضيحاتي در اين باره داده ام. بعضي مواقع حتي چيزهايي وجود دارد که خارج از حوزه جنگ هستند. مثلاً «آبگوشت»، «ديزي» و... من اينها را يا در پاورقي توضيح داده ام يا در خود متن با توضيحاتي کلمات را جا انداخته ام. ضمن اينکه در کنار اين مسائل من با فرهنگ ايران آشنايي زيادي دارم. بسياري از مناطق ايران را گشته ام. يزد، کرمان، طبس، مشهد، قم، سنندج و...
و در تمام اين مناطق سعي کرده ام با مردم ارتباط برقرار کنم و با فرهنگ ايران آشنايي پيدا کنم. آقاي «دهقان» هم خيلي در ترجمه اين کار به من کمک کردند. هرجا نکته تاريکي بود مي پرسيدم و ايشان مرا راهنمايي مي کردند. مجموعه «فرهنگ جبهه» هم خيلي به من کمک کرد ولي اعتقاد دارم هنوز تاريخ دقيق جنگ ايران که جامع باشد نوشته نشده. هنوز گفتني هاي زيادي در مورد فرهنگ جبهه وجود دارد که گفته نشده.
شما «اسرار گنج دره جني» را هم ترجمه کرده ايد. نظرتان راجع به آن کار چه بود؟ ضمن اينکه بعدها شنيدم آقاي«ابراهيم گلستان» از شما شکايت کردند و کار شما اجازه چاپ نگرفت.
خيلي رمان جالبي بود. چيزهايي ضدشاه گفته بود و کاملاً ضدرژيم بود و براي من خيلي جالب بود. من آن را رايگان و به خاطر علاقه خودم ترجمه کردم که آقاي «گلستان» اجازه نداد چاپ شود. ترجمه من خيلي روان بود اما ايشان مي خواست ترجمه خودش را منتشر کند. ترجمه آقاي «گلستان» شيوا نيست. مردم آنجا نمي خوانند. من حتي اين حرف را به خود ايشان هم گفتم و حتي ناشراني هم که ترجمه ايشان را ديدند با نظر من موافق بودند. آنها هم معتقد بودند ترجمه من خيلي بهتر است اما متاسفانه آقاي «گلستان» گوش ندادند و الان هم با من ميانه خوبي ندارند. من ترجمه ايشان را ديده ام. خود ايشان ترجمه را به من دادند. بارها به خانه ايشان رفته ام. مرد بسيار خوب و شريفي است اما بسيار سختگير است.
«گلستان» آدم خاصي است. شايد دوست ندارد کاري را که خودش نوشته يکي ديگر ترجمه کند. اما گذشته از قضيه شکايت که خيلي برايم گران تمام شد و از اين بابت ناراحت شدم، آدم بسيار جالب و خاصي است. آدمي پرانرژي و خلاق که متاسفانه بدبيني که نسبت به من و فکر مي کنم نسبت به خيلي ها دارد، باعث شد از من شکايت کند. البته هنوز گاهي اوقات تلفني با هم صحبت مي کنيم. به خصوص با پسرم بسيار دوست است.
در حال حاضر چه رماني را در دست ترجمه داريد؟
«شطرنج با ماشين قيامت» آقاي «احمدزاده» را ترجمه کرده ام و به ناشر سپرده ام که تا پايان مهرماه عرضه خواهد شد.