
خسرو ناقد
هفت سال پيش از اين، در 12 ژوئيه سال 2000 ميلادي(1379هـ.ش)، زماني که از «يادمان گفت وگوي فرهنگ ها» در شهر وايمار آلمان پرده برداري شد، اميدي شادي آفرين به آغاز دوباره گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها در دل ها زنده شد که پايان دوران ستيز و جدال را نويد مي داد. گرچه انديشه «گفت وگوي فرهنگ ها» در واقع فقط طرحي ابتدايي بود که بدون هيچ پشتوانه نظري و شيوه هاي کاربردي، در برابر نظريه «برخورد تمدن ها» پديد آمده بود؛ حرفي بود که از دل برخاسته بود و لاجرم در دل ها رخنه کرد. از اين رو آنچه محمد خاتمي به نام «گفت وگوي فرهنگ ها» در سطح جهاني مطرح کرد، از همان آغاز پيدا بود که نمي تواند آنتي تز و نîقيضï الدîعوي نظريه يي به شمار آيد که ساموئل هانتينگتون چند سال پيش از آن پايه هاي تئوريک آن را ريخته بود و تا امروز مباحثي جدي و جالب را ميان انديشمندان و نظريه پردازان جهان در پي داشته است. در فرآيند اين بحث ها و جدل هاي نظري و پرسش ها و پاسخ هاي بسيار بود که گوشه هاي تاريک و روشن نظريه او آشکار شد. در حالي که انديشه «گفت وگوي فرهنگ ها» حتي امروز، پس از گذشت چند سال از طرح آن، هنوز فاقد پايه تئوريک و نظريه يي منسجم است و ابزار تبليغاتي کافي و راهکارهايي مناسب براي پيشبرد اهداف خود در دست ندارد و از ابتدا نيز بيشتر بر احساسات بشر دوستانه و آرمان هاي صلح طلبانه متکي بود. آنچه اما از همان آغاز پيدا بود و سير رويدادها نيز بر آن مهر تاکيد زد، نزديکي نظريه هانتينگتون بود با روح زمان و دوري طرح گفت وگوي فرهنگ ها از واقعيت هاي کنوني جهان. با اين همه طرح «گفت وگوي فرهنگ ها» در جهان و به ويژه در جهان غرب با اقبال عمومي روبه رو شد و نه تنها مجمع عمومي سازمان ملل متحد، يک صدا آن را تاييد و تصويب کرد و سال 2001 ميلادي را «سال گفت وگوي فرهنگ ها» نام گذارد، بلکه فرهيختگان سرزمين هاي گوناگون نيز در تحقق اين طرح تلاش بسيار کردند و کوشيدند با فهم پيچيدگي و دشواري مسائل سرزمين هاي شرق، خاصه با درک آنچه جهان اسلام اکنون با آن روبه روست، از طرح ساده گفت وگوي فرهنگ ها، به نظريه يي بنيادين دست يابند که بر اساس آن بتوان به حل تضادهاي شرق و غرب و رفع مسائل کنوني جهان رسيد و خود را براي چالش هاي آينده آماده ساخت. اما چرا پروژه «گفت وگوي فرهنگ ها» ناتمام ماند؟ چرا جنگ و ستيز در گوشه و کنار جهان شدت گرفته و اينک تروريسم جهان را به وحشت انداخته است؟ چرا قدرت هاي سلطه گر، سياستي را در پيش گرفته اند که بيشتر به تشديد اختلافات منطقه يي و درگيري هاي خصمانه و گسترش تروريسم انجاميده است تا رشد دموکراسي و تحقق حقوق بشر؟ چرا فضاي حاکم بر کشورهاي اسلامي روز به روز تنگ تر و امکان حل مسائل از راه گفت وگو کمتر و کمتر مي شود؟ چرا اصلاحات اجتماعي و برقراري حاکميت قانون و احترام به ارزش هاي انساني در کشورهاي خاورميانه و از آن جمله در ايران با موانعي جدي روبه رو شده و به بن بست کشانده شده است؟ در واقع، ناتمام ماندن و شايد ناکامي پروژه «گفت وگوي فرهنگ ها»، افزون بر فقدان پايه هاي مستحکم نظري و نبودن راهکارهاي عملي، ريشه در بي پاسخ ماندن اين پرسش ها و لاينحل ماندن اين تناقضات دارد. مي دانيم که از همان آغاز طرح اين پيشنهاد، نگاه ها به جهان اسلام دوخته شده بود. چون اگر طرح «گفت وگوي فرهنگ ها» را کوششي براي خنثي و بي اثر کردن نظريه «برخورد تمدن ها» در نظر بگيريم، مي بايست در جهان اسلام، يعني يکي از طرف هاي اصلي اين گفت وگو، تغيير و تحولاتي پديد آيد و آنچنان شرايطي به وجود آيد که گفت وگويي سازنده ممکن شود. براي مثال فضايي آزاد و به دور از تحديد انديشه و تهديد انديشمندان و تکفير منتقدان در سرزمين هاي اسلامي پديد آيد تا در سايه آن بتوان در سطح ملي به گفت وگو نشست و سپس در گستره جهاني گفت وگوها را ادامه داد. اما مي دانيم که در اغلب کشورهاي اسلامي کوشش براي تغييرات اساسي تاکنون ناکام مانده است. براي مثال در ايران که خود مبتکر طرح گفت وگوي فرهنگ ها بود، تلاش هاي گسترده يي به منظور اصلاح امور و فراهم آوردن زمينه گفت وگو، چه در گستره داخلي و چه در سطح جهاني، صورت گرفت که با مخالفت و عکس العمل شديد گروه هاي سنتي اقتدارگرا مواجه شد که گسترش اصلاحات و برقراري حاکميت قانون را تهديدي براي ادامه حيات سياسي و تحديد حيطه نفوذ و قدرت و از دست دادن منافع خود مي بينند. اما ببينيم که طرف ديگر گفت وگو در غرب، چگونه دشواري هاي جهان اسلام و موانع موجود بر سر راه شروع گفت وگو را ارزيابي مي کند. در همان نخستين گفت وگو که با شرکت روساي جمهور آلمان و ايران و دو استاد برجسته اروپايي، پروفسور هانس کونگ و اسلام پژوه سرشناس پروفسور يوزف فان اًس، در 12 ژوئيه سال 2000 در وايمار برگزار شد، پرسش هايي با مبتکر اين طرح، يعني محمد خاتمي، در ميان گذاشته شد تا او با پاسخگويي به آنها، به شرح و بسط طرح پيشنهادي خود بپردازد و تناقضات آن را برطرف کند. هانس کونگ در اين گفت وگو، نظريه برخورد تمدن هاي هانتينگتون را که در آن برخورد خصمانه اسلام و جهان غرب به صورت نظريه يي کمابيش منسجم تدوين شده است، نظريه يي محال مي داند. هر چند که خطر وقوع آن را در شهري، خياباني، مدرسه يي يا در خانواده يي انکار نمي کند. افزون بر اين، براي وي اهميت بسيار دارد که پيشنهاد طرح «گفت وگوي فرهنگ ها» از جهان اسلام آمده است. او معتقد است که اگر اين پيشنهاد را يکي از کشورهاي غربي مطرح کرده بود، در پذيرش آن با چنين اتفاق راي روبه رو نمي شديم. ولي مساله يي که در بافت طرح گفت وگوي فرهنگ ها بيش از هر چيز براي اغلب انديشمندان غربي داراي اهميت است، معضل سنت و تجدد است که جوامع مسلمان از دير زمان با آن دست به گريبانند. کونگ با ابراز خرسندي از اين امر که محمد خاتمي نيز به پيچيدگي مساله سنت و مدرنيته واقف است، مي گويد که اين مساله براي اديان ابراهيمي، اعم از يهوديت، مسيحيت و اسلام، از اهميت بسيار برخوردار است. او بر اين باور است که سنت در اين اديان، به خصوص سنت کليساي کاتوليک، برخاسته از قرون وسطي است و ريشه در آن دوران دارد. اما مدرنيته، آنچنان که ما آن را فهم مي کنيم، با روشنگري فيلسوفان، از دکارت تا کانت و نيز با گاليله آغاز شد و در قرن هفده ميلادي با برداشت تازه يي از دولت و تصوري از دموکراسي پا گرفت. حال اين پرسش همواره مطرح مي شود که چرا مدرنيته در دنياي مسيحي پا گرفت و رشد کرد؟ حال آنکه مي توانست در جهان اسلام اتفاق افتد، در آيين بودايي روي دهد، در ژاپن يا چين و يا حتي در ايران. اما مدرنيته در اروپا رخ نمود. عاملي که موجب پيدايش فرآيند مدرنيته در غرب شد، وقوع نهضت اصلاح دين در اروپا بود. مدرنيته، به گونه يي که در اروپا رخ نمود، بدون دين پيرايي بي گمان غيرممکن مي بود. آزادي انسان مسيحي از قيود خرافات و سنت هاي دست و پاگير، شرط لازم آزادي فرد بود يعني آنچه دستاورد اصلي مدرنيته است؛ با همه مشکلات و معضلاتي که براي انسان مدرن به ارمغان آورده است. در اسلام چنين نهضتي روي نداده است. يهوديت تا حدي جبران مافات کرد؛ اگر کوشش هاي روشنگرانه «موزس مندلسون»، انديشمند آلماني/ يهودي و يکي از شخصيت هاي کليدي را در شکل گيري روشنگري در يهوديت در نظر بگيريم، مندلسون که يکي از دوستان نزديک «گوتهولد افرائيم لسينگ» نويسنده و اديب نامدار آلماني بود، در جدل هاي ديني دوران خود درگير شد و براي مثال «حق تکفير» را که يهوديان در کنيسه ها اعمال مي کردند انکار کرد. او بر اين باور بود که حق به کارگيري زور براي نظارت بر اعمال است و نه براي تفتيش عقايد و افکار. به اعتقاد او در دين يهود اصول اعتقادي مسلم (دïگم) و احکام جزمي وجود ندارد، آنچه اعتبار دارد اصول عقلاني و اخلاقي است و آيين ها و مناسک مذهبي. البته تلاش هاي روشنگرانه در يهوديت به گسترش و عمق نهضت اصلاح دين مسيحي نبود و شخصيت مندلسون نير به هيچ وجه به اندازه و اهميت مارتين لوتر نبود. يورگن هابرماس، يکي ديگر از انديشمندان اروپايي، مساله را از منظري ديگر مي نگرد. او معتقد است تعاليم اديان بزرگ جهاني در صورتي مي توانند به حيات پوياي خود ادامه دهند که همچنان از نيروي آرام بخش و مسالمت آميز قصص ديني نافذ، انگاره هاي پرقدرت و نيز تبيين هاي گويا و متقاعد کننده و براهين کلامي بهره جويند. وي اما تاکيد دارد که اين نيرو صرفاً از طريق ارتباط و مفاهمه يي سالم و خالي از قهر و خشونت گسترش مي يابد و تنها از اين طريق مي تواند بر نسل هاي آينده تاثيري وجودي داشته باشد و نه از طريق تلقين و تمکين و تهديد، بلکه از راه اقناع عقلاني انسان هايي که در مناسبات آزاد خويش، همان گونه که مي توانند «آري» بگويند، مختارند که «نه» بگويند. هابرماس پلوراليسم ديني را نه صرفاً ضرورتي ملي که ضرورتي جهاني مي داند. در گفتمان ديني هم، ديدگاه هاي متعارض بايد امکان رقابت داشته باشند تا از اين طريق، توان بالقوه آنها در صحنه رقابت، فعليت يابد. گفت وگوي درون فرهنگي يا درون ديني و نيز گفت وگوي فرهنگ ها و گفتمان بين الادياني، در صورتي ممکن مي شود که دولت ها عرصه را براي مباحثه و مفاهمه طرفين با يکديگر باز نگاه دارند. به عبارت ديگر،هابرماس مي گويد؛ در جامعه يي باز است که امکانات گفت وگوي سازنده فراهم مي آيد. «سکولاريزاسيون دولت مدرن»، از منظر فردي ديندار، في نفسه غايت نيست، بلکه شرط لازم- و نه کافي- تداوم حيات و سرزندگي سنتي ديني است که فرد بدان پايبند است. به اين ترتيب مي بينيم که چالش اصلي جهان اسلام و متفکران مسلمان، ورود به مباحث و مسائلي است که نه تنها دنياي مدرن فراروي آنان قرار داده است، بلکه نسل هاي امروز سرزمين هاي اسلامي نيز خواهان آنند. بايد پذيرفت که در عرصه جهاني و در صحنه گفت وگوهاي فرهنگ ها، از پاسخگويي به اين پرسش هاي اساسي و از يافتن راهکارهايي مناسب براي اين مسائل، هيچ گريزي نيست. در واقع پرسش اصلي انديشمندان اين است که جهان اسلام چه راهکاري براي حل اين مسائل دارد. آيا مي توان قرائتي جديد به دست داد بدون آنکه مورد قهر و غضب و تکفير متحجران قرار گرفت؟ آيا دين پيرايي و حذف حواشي خرافي و تعصبات دست وپاگير از دين ممکن است؟ اصولاً اصلاحات اجتماعي در جوامع اسلامي مي تواند صورت پذيرد؟ پرسش هايي که تاکنون کمابيش بي پاسخ و مسائلي که همچنان لاينحل مانده است. البته اين همه به معناي آن نيست که مثلاً ايران درست همان راهي را طي کند که جوامع اروپايي پيموده اند. اما پاسخ به اين پرسش هاي اساسي و يافتن راهي سازگار با هويت ملي و منطبق با اعتقادات و باورهاي ما ايرانيان، مستلزم به وجود آمدن فضايي مناسب و امن و آماده شدن محيطي آزاد و آرام در جامعه است که در پناه آن بتوان گفت وگويي انتقادي، اما سازنده را در سطح ملي آغاز کرد و خود را با تحولات پرشتاب جهان همگام کرد. نبايد فراموش کرد که شرق مسلمان ديرزماني است که از کاروان دانش و فناوري جديد عقب مانده و در برزخ سنت هاي دست وپاگير از يک سو و دنياي پرشتاب مدرن از سوي ديگر سرگردان است. ما ايرانيان اما حداقل هم جامعه يي پرتحرک و جوان داريم و هم توان و تجربه کافي در خود سراغ داريم تا در آستانه هزاره سوم ميلادي، به اين چالش تن دردهيم و با ياري خرد جمعي و با حفظ هويت ملي و تکيه بر کرامت انساني، از اين سرگرداني و سکون خلاصي يابيم. در صحنه گفت وگوي فرهنگ ها، نمي توان تنها به نقد ارزش هاي برخاسته از تمدن و فرهنگ غرب و انگشت گذاردن بر کژي ها و کاستي هاي جوامع غربي بسنده کرد و به همه چيز و همه کس به ديده دشمن بالقوه نگريست. از اين رهگذر چيزي نصيب ما نخواهد شد و راه به جايي نخواهيم برد. در کنار نقد مدرنيته، بايد دستاوردهاي منبعث از آزادي هاي فردي و شکوفايي دانش هاي گوناگون و گسترش دموکراسي و احترام به حقوق انساني و نيز پذيرش حاکميت قانون را در جوامع غربي به ديده گرفت.