پنج شنبه، 5 مهر 1386 - شماره 1502
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سينما
تاملي بر «اينلند امپاير» تازه ترين فيلم ديويد لينچ
ديروز در پي فردا
خسرو نقيبي

ساده است اينکه بخواهيد مقاله يي را در باب «اينلند امپاير» شروع کنيد و مقدمه تان چنين چيزي باشد؛ « اين يکي هم همانند همه ساخته هاي ديويد لينچ آميزه يي از وهم، خشونت، رابطه هاي عاشقانه و خيانت است و يک مسير پرپيچ و خم داستاني؛ که نمي داني کجا باز مي شود و معمولاً اصلاً پاياني بر آن متصور نيست...»؛ اين مي تواند شروع گريزناپذير هرمقاله يي درباره هرکدام از فيلم هاي لينچ باشد اما در داستان تازه، بعضي چيزها فرق مي کند. در مقام مقايسه با «اينلند امپاير»، هرکدام از ديگر فيلم هاي لينچ يک «داستان استرايت» محسوب مي شوند. تعجب نکنيد. اين هرکدام از ديگر فيلم ها، دقيقاً همان معنايي را مي دهد که از آن استنباط مي شود و حتي «جاده مالهالند» را هم که تا اينجا توافق جمعي بر قله دانسته شدن آن در سبک داستان پردازي لينچ بود شامل خود مي کند.

از يک تفاوت اوليه شروع مي کنم تا بعد به جزييات برسيم. تاکنون فيلم هاي لينچ - حتي همين کارهاي آخر- از يک فرمول تبعيت مي کرد.

داستان -يا داستان هايي- که شروع مي شد، در ظاهر ساده بود و هرچه جلوتر مي رفت بر سوال هاي طرح شده اش مي افزود و تماشاگر را گيج مي کرد؛ تا جايي که در نهايت بي قيدي، مخاطب را با سوال هايي که طرح کرده بود مي گذاشت و خودش را هم موظف به پاسخگويي به مجهولات نمي دانست. در «اينلند امپاير» اين قضيه يک تفاوت بنيادين پيدا کرده است. لينچ نه تنها آن خصايص را حفظ کرده، که در اينجا از همان ابتدا خودش را موظف به توضيح نمي داند. در واقع «اينلند امپاير» اصلاً خط داستاني سرراستي ندارد که بخواهد از جايي پيچ بخورد. هرچه هست هذيان گويي هاي ذهن آشفته يي ا ست که پيچيدگي هايش را با تماشاگر به اشتراک گذاشته است. اواسط قصه جايي هست که نيکي اين را به وضوح اعتراف مي کند. همان جايي که مقابل شنونده اعترافاتش نشسته و آنچه را که بر او رفته بازگو مي کند؛ «موضوع اينه که شما نمي دونيد چه اتفاقي قبل و بعد اون افتاد. من هم نمي دونم اول چه اتفاقي افتاد. مغز من کاملاً به هم ريخته. من به روزي فکر مي کنم که وقتي بيدار شدم کشف کنم ديروز چه اتفاق هايي افتاده. خيلي دوست ندارم به فردا فکر کنم.»

---

«اينلند امپاير» همان مولفه هاي سينماي لينچ را دارد اما کارکردي که اين مولفه ها در داستان تازه دارند متفاوت است. اگر در قصه هاي قبلي عشق هاي داستان دوزخي بودند و سياه، در داستان تازه اصلاً عشقي وجود ندارد. رابطه ميان لولا و سيلر فيلم «وحشي در قلب» اگر بدنه و فرجامي متفاوت با يک رمانس معمول دارد، در اينجا اصلاً رابطه يي ميان نيکي و ديوون وجود ندارد. يک جور حس گناه جريان دارد و بعد خيانتي که ديگر مولفه سينماي لينچ است. مي بينيد؟ کارکرد «خيانت پس از عشق»، رنگ عوض مي کند و اصلاً «اينلند امپاير» را به مرثيه يي درباره «فرجام خيانت» تبديل مي کند؛ بي آن که روي ديگر سکه را نشان دهد و عشقي را پايه بگذارد.

اينجا حضور لورا درن- به عنوان بازيگر محوري و پيش برنده داستان فيلم تازه- اهميت مي يابد. سندي و لولاي درظاهر معصوم «مخمل آبي» (1986) و «وحشي در قلب» (1990)- هر دو با بازي درن- در نيمه دوم از دهه اول هزاره -چيزي حدود دو دهه بعد- بدل به نيکي مي شوند؛ با صورتي به هم ريخته، زخم خورده و مغشوش.

حالا ديگر آن زندان پنج سال و نيمه «وحشي در قلب» هم تمام شده و لولا وجود خارجي ندارد تا با کودکي که در آغوش دارد به ديدن سيلر برود. فقط نيکي را داريم که يک بار جلوي دوربين مي ميرد و دفعه هاي ديگر تقديري چون خوابگردها دارد و بار ديگر اصلاً جوري ظاهر مي شود که انگار وجود خارجي نداشته و «رويا/ کابوس» يک نفر ديگر است.

---

لينچ «اينلند امپاير»، خودش را به هيچ مجهولي مقيد نمي کند و صرفاً يک دايره ترسيم مي کند تا ظاهر دوراني قصه اش تماشاگر را فريب دهد که انگار همه چيز کاملاً روبه راه است و او را وادار کند به خودش نهيب بزند چرا چيزي از اين کدها و علائم نمي فهمد و در عمل کدهايش را خيلي جاها به جايي غلط وصل مي کند تا اصلاً حقيقتي برملا نشود. اين جا با چهار يا پنج قصه سروکار داريم که زنجيروار به هم وصل اند بي آنکه موقعيت زماني و مکاني مشابهي داشته باشند. دوتايي از اين قصه ها سرراست به نظر مي رسد و باقي، موقعيت هايي هستند بيشتر سوررئال که فقط ابهام آفرينند و تاثيري در قصه ظاهري ندارند.

همين جا مي شود برخي کدها را بي آنکه به کد بعدي وابسته شويم پيدا کرد. در واقع «اينلند امپاير» به نوعي وامدار کارنامه فيلمسازش است و نه خود اين فيلم. چيزي که البته در کارنامه لينچ بي سابقه نيست و در «بزرگراه گمشده» هم نظير داشته. اينکه لينچ آشکارا از يک بخش تاريخ سينما - و نه حتي فيلم خودش- کد دهد و انتظار هم داشته باشد تماشاگرش اين کدها را پيدا کند.

يکي از مولفه هاي ديگر دنياي لينچ، نقش رسانه و تاثير مرگبار آن بر دنياي پيراموني است. اين دنياي پيراموني را هم که مي شناسيد؟ همان جايي است که «مرد فيل نما» را تا درون يک سيرک مي کشاند، بي رحمانه جفري و سندي «مخمل آبي» را در يک موقعيت پيش بيني ناپذير قرار مي دهد، از جهان «وحشي در قلب» يک تيمارستان بزرگ مي سازد و هرچه جلوتر مي آيد بي رحمانه تر و عنان گسيخته تر تصوير مي شود؛ تا همين «اينلند امپاير» که قهرمانش زخم مي خورد، جلوي چند خيابان خواب جان مي دهد و آنها هر چند دقيقه يک بار خيلي راحت به او يادآور مي شوند که «دارد مي ميرد...»؛ رسانه اينجا حاضر است. در دوربيني که از بالاي همين صحنه کرين مي کند و يک پايان هاليوودي رقم مي زند و از تلويزيوني که در تمام مدت، قصه هاي مختلف اين روايت را مقابل چشمان وحشت زده و گريان زن آغازين داستان به نمايش مي گذارد. اينجا هم رسانه همان قدر نقشي پررنگ ايفا مي کند، که در «جاده مالهالند» يا در «بزرگراه گمشده».

---

برگرديم سرخط. اينکه درباره «اينلند امپاير» راحت مي شود همان عبارات کليشه يي را تکرار کرد. با اين همه، فيلم تازه ديويد لينچ از همه مولفه هاي سينماي او بهره مي برد و درباره هيچکدام، به شکل مفرد خودش نيست. «اينلند امپاير» از آن نمونه هاي سخت براي نقد است. از آن کارهايي که درباره شان گاهي صفت «نقدناپذير» به کار مي رود و تنها تسلط بر اجزاي دنياي لينچ است که مي تواند بخشي از راز و رمزش را بيرون بکشد. اگر نه، «تازه ترين فيلم لينچ آميزه يي است از وهم و واقعيت، عشق و خيانت و البته خشونت...»؛ آن دايره سهل و ممتنع روايت «اينلند امپاير»، دامن نقدش را هم همين قدر راحت مي گيرد. اين امتداد دنياي ديويد لينچ است.
منتقدان امريکايي درباره «اينلند امپاير»
قبلاً مرا مي شناخته يي؟*
ديويد لينچ کارگردان آوانگارد امريکايي را با شاهکارهاي عجيب و غريبش مي شناسيم. تقريباً هم همه فيلم هايش را تحسين مي کنند اما اغلب پس از تماشاي فيلم قادر نيستند ماجرايش را به همان ترتيبي که ديدند توصيف کنند. فيلم آخر لينچ «اينلند امپاير»1 به گفته بيشتر منتقدان بارزترين نمونه از الگوي ساختاري مخصوص فيم هاي لينچ است هرچند مثل هميشه اختلاف نظرها هم وجود دارد.

جي ويسبرگ منتقد نشريه ورايتي درباره «اينلند امپاير» مي گويد؛ «هيچ کس بيشتر از لينچ رازها را دوست ندارد. او پادشاه ناممکن هاست اما به طرز وحشتناکي، اين هميشه و در هر فيلم او قابل پيش بيني است که هيچ وقت به پرسش ها پاسخ نمي دهد. هيچ چيزي را حل نمي کند و اصلاً تلاش نمي کند احساسي در تماشاچي توليد کند و اينلند امپاير اغلب به وسيله بازي قوي بازيگرش لورا درن است که به چشم مي آيد. اين فيلمي سه ساعته است که در آن زمان به آهستگي با تماشاي تصاويري که چندان جذاب نيست مي گذرد و به رغم فروش بالاي جهاني فيلم، حتي از ديدگاه هنري هم به سختي مي تواند مخاطب را تا پايان فيلم با خود همراه سازد. ديويد لينچ هميشه مخالف هر گونه شرح و توصيف است و در اين فيلم که دو سال و نيم ساختنش به طول انجاميد، لينچ از هر نوع توصيف روايي خودداري مي کند. اينلند امپاير فيلمي گيج کننده است که فيلمنامه کاملي ندارد و هر لحظه با خط داستاني متفاوت، اتفاقات جديدي در آن مي افتد. در فيلم، درن نقش نيکي را بازي مي کند؛ يک بازيگر زن که به او نقش اول فيلمي پيشنهاد شده است. کارگردان اين فيلم کينکزلي با بازي جرمي آيرونز بوده و نقش بازيگرمقابل درن را دووان (با بازي تروکس) ايفا مي کند. کارگردان از دو وان مي خواهد که رابطه اش با نيکي را در فيلم درک کند و البته رابطه تازه زندگي خانوادگي نيکي را تحت الشعاع قرار مي دهد. نيکي و دووان را مي بينيم که قبل از فيلمبرداري مشغول حفظ فيلمنامه اند؛ فيلمنامه يي که بر اساس يکي از افسانه هاي ملي کولي هاي لهستاني نوشته شده است ( و در نهايت به خاطر به قتل رسيدن قهرمانانش هرگز اين فيلم به پايان نمي رسد). در فيلم داستان لينچ، نيکي و دووان در حالي که نام همديگر را صدا مي زنند درمي يابند که به هم علاقه مند شده اند. از اين به بعد کاراکتر نيکي دچار مشکل چندشخصيتي بودن مي شود و برايش غيرممکن است بگويد او نيکي است يا نيکي در نقش سو (زني که نيکي نقش او را بازي مي کند) يا خود سو. وجه مشخصه کارهاي لينچ مثل نماهاي نزديک، شات هاي به ياد ماندني، پرده هاي سرخ و خيلي چيزهاي ديگر اينجا هم همه در فيلم ديده مي شوند هرچند رنگ ها و تصاوير با سايه هايي تيره جايگزين هم شده اند. استفاده از دوربين ديجيتال در عمل به لينچ آزادي بيشتري داده اما لذت بصري تماشاي فيلم ضبط شده روي نگاتيو را از بين برده. آنچه از لينچ در اين فيلم به ياد مي ماند موزيک هاي تکراري و صداي همهمه محيط است که در راهروهاي تيره و تار مدام تکرار مي شود.»

نگاه پيتر تراويس منتقد رولينگ استون هم به فيلم تازه لينچ شباهت هايي به نگاه ويسبرگ دارد. او مي نويسد؛ «در حالي که نااميد از هر گونه بحث و استدلال هستيم، درباره فيلم لينچ حرف مي زنيم. با تماشاي اين فيلم که با دوربين ديجيتال پي دي 150 سوني ساخته شده است سه ساعت پرخاطره را پشت سر مي گذاريد. اين فيلم پازلي با تکه هاي نامربوط است که پس از تماشاي آن تا مدت ها هنوز در تلاش هستيد تا تکه هاي آن را به هم بچسبانيد. برخي فيلمسازان تلاش مي کنند خارج از قاعده معمول فيلم بسازند اما لينچ استاد شاهکارهاي سوررئال است و کارهايي چون «بزرگراه گمشده»، «مخمل آبي»، «جاده مالهالند» و ديگر کارهايش هرگز از آغاز تاکنون در هيچ چارچوبي جا نمي گيرد.»

دامون وايز منتقد نشريه امپاير «اينلند امپاير» را گيج کننده توصيف کرده است؛ جايي که مي نويسد؛ «اينلند امپاير داستاني پراکنده و دلپسند و گيج کننده دارد که با ابهام بسيار روايت مي شود و لورا درن در فيلم نقش شخصيتي چندچهره را به خوبي بازي مي کند.»

تاي بر منتقد بوستون گلاب از «اينلند امپاير» به عنوان فيلمي پرخاشگرانه ياد مي کند؛ «اين فيلم شايد پرخاشگرانه ترين فيلم داستاني و سوررئالي باشد که تا به حال در امريکا به نمايش درآمده و به نوعي شايد در طول دوره کاري لينچ اين اينلندامپاير باشد که نزديک ترين فيلم به عقايد و ديدگاه هاي اوست. اين فيلم يک نمايش سه ساعته خسته کننده و بختک وار با روايتي غيرخطي با بازي «لورا درن» است.» مانولا دراگيس منتقد نيويورک تايمز خيلي پيش تر از ديگران درباره فيلم لينچ حکم صادر کرده است. او در يادداشت دسامبر گذشته اش در نيويورک تايمز چنين نوشته است؛ ««اينلندامپاير» حال و هوايي غيرعادي دارد و نشأت گرفته از ذهن ديويد لينچ است. ذهني که در آن چيزهاي وحشي رشد مي کند و به هم مي پيچد و مثل شاخه هاي درخت مو پخش مي شود و مانند انگشتان دست، ما را در چنگ خود مي گيرد. حالا بيش از سه دهه است که اين چيزهاي وحشي، ما را در خود محاصره کرده اند؛ از زمان ديدن بچه دفرمه شده فيلم «کله پاک کني» تا «مرد فيل نما» و «مخمل آبي» و تا شاهکار آخر لينچ «جاده مالهالند» سه دهه گذشته...» مايکل فيليپس از شيکاگوتريبون هم درباره اين فيلم ادعاي عجيبي دارد؛ «ممکن است به نظر برسد اين فيلم شبيه هيچ کدام از کارهاي ديگر لينچ نيست اما در واقع اين فيلم در ادامه «جاده مالهالند» و «بزرگراه گمشده» است و اين سه فيلم مثل قاب عکسي سه تايي اند که مضمون هر سه در ارتباط با چندشخصيتي بودن هنرمندان است و فيلم معناي جديدي به ماهيت انسان هاي چندشخصيتي داده است.» نظرات منتقدان درباره «اينلندامپاير» اغلب آميخته با تحسين است اما سوال هاي حل نشده بسياري در ذهن آنها باقي مانده است. سوالات بسيار درباره فيلمي که به گفته لينچ حتي خود او را هم هيپنوتيزم مي کند.

پي نوشت؛

1- عنوان فيلمنامه منطقه يي در ايالت کاليفرنياست که ماجراها در آنجا مي گذرد و هرچند تفسيرپذير است اما به دليل همين اسم مکان بودن بهتر است ترجمه نشود.

* از ديالوگ هاي فيلم
عناوين اين صفحه
ديروز در پي فردا
قبلاً مرا مي شناخته يي؟*
چرا «اينلند امپاير»

چرا «اينلند امپاير»
«اينلند امپاير» دوهفته پيش در جشنواره ونيز به نمايش درآمد و در مراسمي که براي سازنده اش گرفته بودند، ديويد لينچ 63 ساله به مناسبت يک عمر فعاليت هنري مورد تقدير قرار گرفت. فيلم تازه لينچ که جايزه هايي از سوي انجمن منتقدان امريکا و جشنواره ونيز سال قبل را دارد، اولين تجربه فيلمساز به شيوه ديجيتال است و به گفته خود او اين شيوه فيلمسازي برايش بسيار جذاب بوده است. اين فيلمي است پر از ابهام با بازي لورا درن - بازيگر محبوب لينچ که در آن با جرمي آيرونز همبازي بوده؛ او در فيلم نقش بازيگري را ايفا مي کند که به نوعي دچار مشکل چندشخصيتي شدن مي شود و در اين نقش بازي بي نظيري از خود به نمايش مي گذارد.

جدا از توجه جهاني روزهاي اخير به «اينلند امپاير» ديگر دليلي که اين دو صفحه را به فيلم اختصاص داده ايم، توجه محافل سينمايي و منتقدان ايراني به فيلم است که با رسيدن نسخه يي مناسب از آن، حالا درباره اين اثر تازه استاد شاهکارهاي سوررئال - لقبي که پيتر تراويس به لينچ داده- صحبت مي کنند و به شکل پراکنده در نشريات مختلف درباره اش مي نويسند. تا اين جاي کار توافق جمعي بر افراط بي حد لينچ در سبک روايي اش در اين فيلم تازه است. چيزي که باعث شده حتي خيلي ها- چه منتقدان آن طرف آب و چه اينجايي ها- از خير نوشتن يک نقد کلاسيک بگذرند و تنها احساس شان را از حضور در اين ماراتن 170 دقيقه يي ديجيتال بيان کنند. سينماي متفاوت لينچ شايد برخوردهايي از اين جنس را هم طلب کند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام