
خسرو نقيبي
ساده است اينکه بخواهيد مقاله يي را در باب «اينلند امپاير» شروع کنيد و مقدمه تان چنين چيزي باشد؛ « اين يکي هم همانند همه ساخته هاي ديويد لينچ آميزه يي از وهم، خشونت، رابطه هاي عاشقانه و خيانت است و يک مسير پرپيچ و خم داستاني؛ که نمي داني کجا باز مي شود و معمولاً اصلاً پاياني بر آن متصور نيست...»؛ اين مي تواند شروع گريزناپذير هرمقاله يي درباره هرکدام از فيلم هاي لينچ باشد اما در داستان تازه، بعضي چيزها فرق مي کند. در مقام مقايسه با «اينلند امپاير»، هرکدام از ديگر فيلم هاي لينچ يک «داستان استرايت» محسوب مي شوند. تعجب نکنيد. اين هرکدام از ديگر فيلم ها، دقيقاً همان معنايي را مي دهد که از آن استنباط مي شود و حتي «جاده مالهالند» را هم که تا اينجا توافق جمعي بر قله دانسته شدن آن در سبک داستان پردازي لينچ بود شامل خود مي کند.
از يک تفاوت اوليه شروع مي کنم تا بعد به جزييات برسيم. تاکنون فيلم هاي لينچ - حتي همين کارهاي آخر- از يک فرمول تبعيت مي کرد.
داستان -يا داستان هايي- که شروع مي شد، در ظاهر ساده بود و هرچه جلوتر مي رفت بر سوال هاي طرح شده اش مي افزود و تماشاگر را گيج مي کرد؛ تا جايي که در نهايت بي قيدي، مخاطب را با سوال هايي که طرح کرده بود مي گذاشت و خودش را هم موظف به پاسخگويي به مجهولات نمي دانست. در «اينلند امپاير» اين قضيه يک تفاوت بنيادين پيدا کرده است. لينچ نه تنها آن خصايص را حفظ کرده، که در اينجا از همان ابتدا خودش را موظف به توضيح نمي داند. در واقع «اينلند امپاير» اصلاً خط داستاني سرراستي ندارد که بخواهد از جايي پيچ بخورد. هرچه هست هذيان گويي هاي ذهن آشفته يي ا ست که پيچيدگي هايش را با تماشاگر به اشتراک گذاشته است. اواسط قصه جايي هست که نيکي اين را به وضوح اعتراف مي کند. همان جايي که مقابل شنونده اعترافاتش نشسته و آنچه را که بر او رفته بازگو مي کند؛ «موضوع اينه که شما نمي دونيد چه اتفاقي قبل و بعد اون افتاد. من هم نمي دونم اول چه اتفاقي افتاد. مغز من کاملاً به هم ريخته. من به روزي فکر مي کنم که وقتي بيدار شدم کشف کنم ديروز چه اتفاق هايي افتاده. خيلي دوست ندارم به فردا فکر کنم.»
---
«اينلند امپاير» همان مولفه هاي سينماي لينچ را دارد اما کارکردي که اين مولفه ها در داستان تازه دارند متفاوت است. اگر در قصه هاي قبلي عشق هاي داستان دوزخي بودند و سياه، در داستان تازه اصلاً عشقي وجود ندارد. رابطه ميان لولا و سيلر فيلم «وحشي در قلب» اگر بدنه و فرجامي متفاوت با يک رمانس معمول دارد، در اينجا اصلاً رابطه يي ميان نيکي و ديوون وجود ندارد. يک جور حس گناه جريان دارد و بعد خيانتي که ديگر مولفه سينماي لينچ است. مي بينيد؟ کارکرد «خيانت پس از عشق»، رنگ عوض مي کند و اصلاً «اينلند امپاير» را به مرثيه يي درباره «فرجام خيانت» تبديل مي کند؛ بي آن که روي ديگر سکه را نشان دهد و عشقي را پايه بگذارد.
اينجا حضور لورا درن- به عنوان بازيگر محوري و پيش برنده داستان فيلم تازه- اهميت مي يابد. سندي و لولاي درظاهر معصوم «مخمل آبي» (1986) و «وحشي در قلب» (1990)- هر دو با بازي درن- در نيمه دوم از دهه اول هزاره -چيزي حدود دو دهه بعد- بدل به نيکي مي شوند؛ با صورتي به هم ريخته، زخم خورده و مغشوش.
حالا ديگر آن زندان پنج سال و نيمه «وحشي در قلب» هم تمام شده و لولا وجود خارجي ندارد تا با کودکي که در آغوش دارد به ديدن سيلر برود. فقط نيکي را داريم که يک بار جلوي دوربين مي ميرد و دفعه هاي ديگر تقديري چون خوابگردها دارد و بار ديگر اصلاً جوري ظاهر مي شود که انگار وجود خارجي نداشته و «رويا/ کابوس» يک نفر ديگر است.
---
لينچ «اينلند امپاير»، خودش را به هيچ مجهولي مقيد نمي کند و صرفاً يک دايره ترسيم مي کند تا ظاهر دوراني قصه اش تماشاگر را فريب دهد که انگار همه چيز کاملاً روبه راه است و او را وادار کند به خودش نهيب بزند چرا چيزي از اين کدها و علائم نمي فهمد و در عمل کدهايش را خيلي جاها به جايي غلط وصل مي کند تا اصلاً حقيقتي برملا نشود. اين جا با چهار يا پنج قصه سروکار داريم که زنجيروار به هم وصل اند بي آنکه موقعيت زماني و مکاني مشابهي داشته باشند. دوتايي از اين قصه ها سرراست به نظر مي رسد و باقي، موقعيت هايي هستند بيشتر سوررئال که فقط ابهام آفرينند و تاثيري در قصه ظاهري ندارند.
همين جا مي شود برخي کدها را بي آنکه به کد بعدي وابسته شويم پيدا کرد. در واقع «اينلند امپاير» به نوعي وامدار کارنامه فيلمسازش است و نه خود اين فيلم. چيزي که البته در کارنامه لينچ بي سابقه نيست و در «بزرگراه گمشده» هم نظير داشته. اينکه لينچ آشکارا از يک بخش تاريخ سينما - و نه حتي فيلم خودش- کد دهد و انتظار هم داشته باشد تماشاگرش اين کدها را پيدا کند.
يکي از مولفه هاي ديگر دنياي لينچ، نقش رسانه و تاثير مرگبار آن بر دنياي پيراموني است. اين دنياي پيراموني را هم که مي شناسيد؟ همان جايي است که «مرد فيل نما» را تا درون يک سيرک مي کشاند، بي رحمانه جفري و سندي «مخمل آبي» را در يک موقعيت پيش بيني ناپذير قرار مي دهد، از جهان «وحشي در قلب» يک تيمارستان بزرگ مي سازد و هرچه جلوتر مي آيد بي رحمانه تر و عنان گسيخته تر تصوير مي شود؛ تا همين «اينلند امپاير» که قهرمانش زخم مي خورد، جلوي چند خيابان خواب جان مي دهد و آنها هر چند دقيقه يک بار خيلي راحت به او يادآور مي شوند که «دارد مي ميرد...»؛ رسانه اينجا حاضر است. در دوربيني که از بالاي همين صحنه کرين مي کند و يک پايان هاليوودي رقم مي زند و از تلويزيوني که در تمام مدت، قصه هاي مختلف اين روايت را مقابل چشمان وحشت زده و گريان زن آغازين داستان به نمايش مي گذارد. اينجا هم رسانه همان قدر نقشي پررنگ ايفا مي کند، که در «جاده مالهالند» يا در «بزرگراه گمشده».
---
برگرديم سرخط. اينکه درباره «اينلند امپاير» راحت مي شود همان عبارات کليشه يي را تکرار کرد. با اين همه، فيلم تازه ديويد لينچ از همه مولفه هاي سينماي او بهره مي برد و درباره هيچکدام، به شکل مفرد خودش نيست. «اينلند امپاير» از آن نمونه هاي سخت براي نقد است. از آن کارهايي که درباره شان گاهي صفت «نقدناپذير» به کار مي رود و تنها تسلط بر اجزاي دنياي لينچ است که مي تواند بخشي از راز و رمزش را بيرون بکشد. اگر نه، «تازه ترين فيلم لينچ آميزه يي است از وهم و واقعيت، عشق و خيانت و البته خشونت...»؛ آن دايره سهل و ممتنع روايت «اينلند امپاير»، دامن نقدش را هم همين قدر راحت مي گيرد. اين امتداد دنياي ديويد لينچ است.