پنج شنبه، 5 مهر 1386 - شماره 1502
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: گفتار
گفتاري از موسي غني نژاد
عدالت سوسياليستي و نظريه ارزش مارکس
حسين فراستخواه

اولاً اينکه نظريات اقتصادي مارکس در دوران جواني با روزگار پختگي او تفاوت آشکاري دارد و اين از خصلت مطالعه و بازانديشي مستمر مارکس ناشي مي شود که متون و آثار کلاسيک را مدام و با دقت مورد مطالعه، بازخواني و تامل قرار مي داد. ديدگاه هاي دوره جواني مارکس، بيشتر متاثر از ديدگاه هاي لودويگ فوئرباخ آلماني است و روش معرفت شناختي فوئرباخ است که در شکل نظريات اقتصادي، سياسي و فلسفي مارکس نمايان مي شود. فوئرباخ همواره يکي از فيلسوفاني است که نظريه بنيادين او درباب انسان و خدا، از مدت ها پيش براي من بسيار جذاب و تامل برانگيز بوده است. اوست که به مفهوم «اسطوره سازي ذهن و تفکر انسان» اشاره مي کند و از اين دريچه «جهان- انسان شناختي» به نقد انديشه ديني مي پردازد و نظريه «باخودبيگانگي» (Alienation) خود را تبيين مي کند. فوئرباخ سيطره انديشه ديني را عامل زيرين باخودبيگانگي انسان مي داند و استدلال نکته سنجانه يي در اين باب دارد. او معتقد است که مفهوم خدا ساخته ذهن بشر است و در اين صورت، خداباوري در حقيقت يک خبط ذهني و فلسفي است. در انديشه مسيحي و اسلامي گزاره هايي هست که مي گويد ما آفريدگان خدا هستيم و خدا ما را به شکل خودش آفريده است. در انجيل آمده که؛ «و خدا انسان را به صورت خويش آفريد» و در اسلام نيز از امام سجاد نقل شده است که؛ «خدا انسان را به صورت خويش خلق نمود». در ادبيات عرفاني هم نفوذ اين ديدگاه را چه در عرفان مسيحي و چه در عرفان اسلامي مشاهده مي کنيم که مي گويد خدا در آينه نگريست و عاشق جمال خويش شد و سپس خواست موجودي مانند خويش بسازد، پس انسان را خلق کرد. فوئرباخ بر همين نکته انگشت مي گذارد و مي گويد؛ «خدا انسان را به صورت خويش نيافريد؛ انسان خدا را به صورت خويش آفريد». همان چيزي که شاملو مي گويد؛... و خدايي ديگرگونه آفريدم. فوئرباخ در حقيقت يک تامل دقيق در حوزه باور ديني به دست داده است و ديدگاه او را نمي توان به سادگي کنار گذاشت. به هر رو، مارکس به شدت تحت تاثير فوئرباخ بود و تفسيري هم که از او به دست مي دهد، تفسيري انتقادي است. مارکس نظريه باخودبيگانگي اش را با استفاده از ديدگاه فوئرباخ تبيين مي کند. جمله معروف مارکس که «مذهب افيون توده ها است»، ريشه در نگاه فوئرباخي به مذهب دارد و از همين جا نيز پردازش نظريه باخودبيگانگي شروع مي شود. فوئرباخ آنچه را که باعث باخودبيگانگي انسان مي داند، امري ذهني (سوبژکتيو) است؛ مارکس هم در آغاز اينگونه مي نگرد، اما با تامل هاي بعدي، به تدريج به اين نتيجه مي رسد که آنچه باعث باخودبيگانگي انسان مي شود، يک امر ذهني نيست، بلکه يک عامل عيني (ابژکتيو) است؛ آري، مارکس مالکيت خصوصي را مقصر مي داند. از نظر او، انسان وقتي آنچه را که محصول، ساخته و فرآورده خودش است، بر خود مسلط مي کند، دچار وضعيت باخودبيگانگي مي شود. تيره روزي و بدبختي انسان، به زعم مارکس، با مالکيت خصوصي آغاز مي شود. (اينجا سرآغاز تناقض ها، خطاها و سفسطه هايي است که در ديدگاه هاي بعدي مارکس رخ مي نمايد. مالکيت خصوصي که نه، ولي ميل به ثروتاندوزي افراطي و مصرف گرايي ديوانه وار و تلاش مرگبار براي دست يافتن به پول هرچه بيشتر «هم» مي تواند يکي از عوامل باخودبيگانگي انسان باشد ولي يقيناً تنها دليل آن نيست.) ژان ژاک روسو در اين زمينه به شدت روي مارکس تاثير داشته است. مارکس سپس به توضيح مساله سرمايه و مالکيت مي پردازد. از ديد او، مالکيت در شکل اوليه اش، جنبه بيروني و عيني دارد. يعني مصداق مالکيت در وهله نخست چيزهايي مثل زمين و ساير اعيان مشخصه است اما با پيشرفت نهادهاي اقتصادي، مالکيت خصوصي کم کم جنبه انتزاعي هم مي يابد و در انتزاعي ترين شکل به صورت پول و اعتبار درمي آيد. روند روابط مالکيت انسان با پيشرفت اقتصادي و توسعه مبادلات پولي، به رابطه انتزاعي تبديل مي شود و به مراتب، ميزان باخودبيگانگي او بيشتر مي شود. در چنين نگاهي، انسان فئودال به مراتب کمتر از انسان سرمايه دار باخودبيگانه است زيرا نمود مالکيت براي فئودال، زمين و ماشين بود اما براي انسان سرمايه دار، سهام و پول مبين مالکيت است. البته اين رويکرد هم باز در جاي خود، بسيار قابل تامل است و از نظر من رويکرد دقيقي هم هست، اما استنتاج ها و دستورالعمل هايي که در پي اين استدلال مي آيند، قابل دفاع نيستند. پول در اصل چيست؟ مگر نه اينکه پول در واقع «وسيله» مبادله است؟ چطور مي شود که يک «وسيله» تبديل به «هدف» مي شود؟ به نظر من اين پرسش، حاکي از دغدغه کاملاً بجايي است که البته تنها و تنها هم در ديدگاه مارکس و مارکسيست ها بيان نمي شود، بلکه در تفکر ليبرالي هم حتي به مراتب بيش از اين، دغدغه ها و نگراني هاي اخلاقي (Moral Concerns) وجود دارد. اگر مارکس مي گويد بت وار گي (Fetishism) کالا و مالکيت - اينکه چيزي که در خدمت ما بايد باشد، به بت و سرور ما تبديل مي شود- منجر به باخودبيگانگي مي شود، در مقابل هيچ ليبرالي هم از اين ايده دفاع نمي کند که آن چيزي که خادم ما است، تبديل به ارباب ما شود. خود من گاهي فکر مي کنم که برخي ديدگاه ها اساساً شأن ايدئولوژيک ندارند. اين ديدگاه ها را من فقط در ساحت «انسان مداري» (Humanism) يا همان اومانيسم قابل طرح مي دانم، زيرا در کل وضعيت بشري، فارغ از نوع ايدئولوژي و مکتب فکري اش صدق مي کند. براي همين هم نبايد يک ايدئولوژي، مفاهيمي از اين دست را مصادره به مطلوب نمايد. درست است که چپ ها هميشه از عدالت دفاع کرده اند و منتقد باخودبيگانگي بوده اند، اما در انديشه آزادي و ليبرالي هم هيچ نشاني از رويکرد مدافعانه يا حتي بي طرفانه به مقوله اليناسيون وجود ندارد. هيچ ليبرالي از اليناسيون دفاع نکرده و در مقابلش سکوت نکرده است. هيچ ليبرالي عدالت را دست کم نگرفته است. انديشه عدالت چيزي نيست که در انحصار سوسياليسم يا هر مسلک فکري ديگري باشد؛ عدالت يک تمناي انساني است و تمام نگرش هاي فلسفي و حتي ديني، عدالت را يکي از آرمان هاي اساسي خود مي داند. کمااينکه ليبرال ها هم نمي توانند مدعي شوند که تنها مدافعان آزادي اينانند؛ سوسياليسم هم به آزادي بهاي فراواني مي دهد. آنچه باعث تمايز مي شود، نتايج عملي از به اجرا درآوردن اين ايده ها است که براي ما قدرت داوري ايجاد مي کند. در اينجا هم وقتي که مارکس مي گويد انسان برده پول مي شود، به معناي موافقت ليبرال ها با بردگي انسان در برابر پول نيست. هيچ ليبرالي نمي گويد که انسان بايد برده پول شود. اتفاقاً ليبرال ها معتقدند که سرمايه و پول و مالکيت بايد باعث رهايي و آزادي انسان شود و نه بردگي و زبوني او. نکته جالب توجه در اينجا، تعبيري است که مارکس از پول و سرمايه دارد. او همواره به اين تز پايبند ماند که پول يک وجهه شيطاني دارد، آخر کسي که خودش ماترياليست است و اعتقادي به خدا و ماورا ندارد، چگونه دم از وجود شيطان مي زند؟ مگر در جهان بيني مارکس، چيزي به نام شيطان هم وجود دارد؟ به هر رو، همانطور که گفتم، در نظرگاه فيلسوفان ليبرال ، پول اتفاقاً مظهر آزادي و رهايي آدمي است و نبايد مظهر بردگي و خواري او قلمداد شود. و اين مساله کوچکي نيست و حاکي از يک تضاد معرفتي (Epistemological Conflict) ميان اين دو انديشه است. اين ديدگاه مارکس تا جايي پيش رفت که بعدها هم حتي يکي از ويژگي هاي جامعه سوسياليستي را جامعه يي ذکر کرده اند که در آن پول نباشد.

مارکس چيزي حدود دو دهه بعد از طرح اوليه ديدگاه هاي خود در مورد مالکيت و سرمايه، به طرح نظريه ارزش- کار دست مي زند. همانطور که گفتم، مارکس به کرات آثار کلاسيک ها در تاريخ، فلسفه، اقتصاد و ادبيات را مطالعه مي کرد و در اين بازخواني ها و خوانش هاي مجدد و مجدد، به دريافت ها و رهيافت هايي نوين مي رسيد. چنان که خود مي گويد، با خوانش دوباره آثار ديويد ريکاردو و آدام اسميت - که هر دو از اقتصاددانان کلاسيک و ليبرال بودند- به اين نتيجه مي رسد که در بطن اين عقايد، يک جوهر و محتواي علمي وجود دارد که مي توان با آن، اساس تناقض هاي نظام سرمايه داري را توضيح داد و تبيين کرد. او اول بار که اين آثار را خوانده بود، عقيده داشت که اينها ايد ئولوژي هستند، اما در پي خوانش دوباره، نکته يي مثبت مي رسد و آن رويکرد علمي است که نظريه ارزش- کار را مطرح مي کند. مارکس گمان مي کرد که با توسل به نظريه ارزش- کار کلاسيک ها مي تواند استثمار موجود در جامعه سرمايه داري را به صورت علمي تبيين کند. حال نکته اينجاست که در اينجا هم اتفاقاً ليبرال ها به شدت منتقد استثمار و بهره جويي از انسان هستند و معتقدند که انسان در جوامع سوسياليستي و به ويژه ساختارهاي کمونيستي، بيشتر در معرض استثمار قرار مي گيرد و آزادي، حيثيت و کرامت انساني اش به غايت پايمال جفا مي گردد. محور نظريه مارکس در رابطه با مساله استثمار مبتني بر ديدگاه بدبينانه او نسبت به مالکيت خصوصي است. او گمان مي کند که مالکيت خصوصي بر ابزار توليد، وقتي از توليدکننده واقعيغ=کارگرف جدا است و به سرمايه دار تعلق دارد، کارگر از محصول و فرآورده خود جدا مي شود و اين همان استثمار و بهره کشي است. مالکيت خصوصي دقيقاً بر مبناي همين استدلال، عامل باخودبيگانگي کارگر نيز هست. طبق نظريه کلاسيک ها (خاصه اسميت و ريکاردو)، ارزش هر کالايي، ناشي از ميزان «کار» به کار رفته در آن کالا است. آنچه نرخ مبادله را در بازار تعيين مي کند، ميزان کار به کار رفته در کالاهاي مختلف است. جوهر برابر و مشترک در همه کالاها، کار مصروف شده براي توليد آنها است و اين عامل، آنها را قابل قياس و نرخ گذاري مي کند. نظريه ارزش- کار مبتني بر ارزش مساوي همه کالاها و اشتراک آنها از حيث مبناي ارزشمندي شان است که اين مبنا هم، همان کار مصروف در توليدشان است. مارکس در تبيين اين ديدگاه، به ارسطو بازمي گردد و از تئوري عدالت ارسطو براي توضيح ديدگاه خود استفاده مي کند. البته اين رويکرد کاملاً قابل نقد و ايراد است، زيرا تئوري عدالت ارسطويي، نگاهي نورماتيو (Normative) است و در مورد عدالت مطرح مي شود. حال مارکس آمده و بيان کرده که دو کالا وقتي مبادله مي شوند که ارزش مساوي داشته باشند. اينجاست که مارکس مبادله را با معادله يکسان مي شمرد. اساساً آيا اگر ارزش دو کالا با هم مساوي باشد، نيازي به مبادله هست؟ اگر مبادله بر اساس برابري ارزش کالاهاي مورد تبادل اتفاق بيفتد، عمل بي معنايي صورت گرفته است. برابري در ارزش، يعني برابري مطلوبيت. اگر ارزش دو کالا براي ما کاملاً يکسان باشد، ما هيچ کدام را بر ديگري رجحان نمي دهيم. به محض انتخاب يکي، به جاي ديگري است که به گزينه خود، ارزش بيشتر مي دهيم و اين ارزش بيشتر را «مطلوبيت» (Utility) مي ناميم. خطاي مارکس در اينجاست که خواسته نگاه اخلاقي و سوبژکتيو ارسطو را تبديل به متد واقعي و عيني کند. اساساً آيا معادله در مبادله امکان پذير است؟ منطقاً پاسخ چنين سوالي منفي است. مهم تر اينکه باز تناقضي در مارکس ديده مي شود؛ همانطور که پول را به شيطان تشبيه مي کند و اين با جهان بيني اش کاملاً متضاد است، اينجا هم در پي اتفاقي است که اساساً بدان باوري ندارد. مارکس در مقام يک ديالکتيسين (Dialectician) بزرگ و کسي که معتقد به تغيير و تضاد است، نمي تواند اين قدر به تعادل اهميت بدهد؛ زيرا تعادل منشاء سکون است. تضاد و تفاوت است که حرکت ايجاد مي کند. ميل و تقاضا در اثر تفاوت ارزش و مطلوبيت شيء ايجاد مي شود و اگر چنين نباشد، اساساً رابطه اقتصادي شکل نمي گيرد. مبناي مبادله پس در واقع نه برابرسازي ارزش کالاها، که ترجيح آنها بر اساس برآورده سازي امر مطلوب ما است. مساله ديگر اينکه وقتي مارکس نظريه ارزش- کار را مطرح مي کند، معتقد است که فرآورده متعلق به کسي است که آن را توليد کرده، نه آن کسي که سرمايه گذاري کرده است. از ديدگاه مارکس، هرکسي که کار نکند، و سهم ببرد، استثمار کرده است. سود سرمايه از نگاه مارکس، سمبل استثمار است زيرا سرمايه دار از دسترنج کارگران سود مي کند. مارکس انتظار دارد که هر کسي بايد در جريان توليد، نقش واقعي داشته باشد؛ يعني خودش براي توليد کالاي خودش تلاش کرده باشد و سود آن کالا نيز از آن خودش باشد. جالب اينجاست که اقتصاددانان يکي از ضعيف ترين بخش هاي ايده کلاسيک ها را نظريه ارزش مي دانند، ولي نزد مارکس، مهمترين دستاورد فکري اينها در حقيقت همان چيزي است که در ديدگاه بقيه، ضعيف ترين قسمت است.

مارکس براي آنکه تناقضات ناشي از ديدگاه خود را مرتفع کند، دست به پردازش نظريه ديگري زد که ابهامات فراواني در پي داشت. مطمئناً شما نيز موافق هستيد که کار نيز به دقت قابل سنجش نيست. مثلاً آيا مي توان گفت اگر براي توليد يک ساعت مچي، ده ساعت کار صورت گرفته و براي توليد يک مقاله علمي نيز ده ساعت زمان به کار رفته است؛ حال ارزش کار هر دو اين محصولات يکي است؟ آيا ارزش چهار ساعت کار يک مهندس، با ارزش چهار ساعت کار يک بيسواد يکي است؟ اگر نه، پس چه چيزي عامل برابري است؟ ارزش کار را چگونه بسنجيم؟ مارکس پاسخ حيرت انگيز و غريبي به اين سوال مي دهد. او مي گويد ارزش کالا را بر مبناي ميزان «کار اجتماعاً لازم» براي توليد آن کالا بسنجيم. باز هم متعجب هستم از اينکه مارکس در حالي که خود منتقد صريح ايده آليسم، سوبژکتيويسم و متافيزيک است، در نهايت به بدترين شکل در دام همين متافيزيک درمي غلتد. کار اجتماعاً لازم براي توليد کالا اولاً يعني چه و درثاني، آن را چگونه اندازه گيري کنيم؟ مارکس کار را بدتر مي کند؛ او مي گويد حتي اين کار نبايد کار متبلور شده در اکنون باشد، بلکه بايد ارزش کار متبلورشونده در آينده را مد نظر و ملاک قرار دهيم. چنين است که مارکس دچار سفسطه گويي و مهمل انديشي در اين باب مي شود. جلد اول نظريه تبلور کار انجام شده در ارزش و تعيين قيمت کالا است اما در جلد سه، قيمت کالا بر اساس اصل برابر شدن سود در کل جامعه ايجاد مي شود و ترکيب ارگانيک سرمايه که به موجب آن هر بخش از کارخانه که در توليد کالا نقش دارد، بر اساس ميزان مشارکت خود سود مي برد.

در مقايسه دو بخش 1- تعداد کارگران زياد، ماشين آلات کم (استثمار زياد) 2- تعداد کارگران کم و ماشين آلات زياد (استثمار کم)، مي بينيم که در هر دو حالت، سرمايه دار بر اساس سرمايه خود سود برمي دارد و هر دو بخش جداي ميزان استثمار، سود يکساني مي برند، در نتيجه در آنجا که تعداد کارگران زياد است، ارزش اضافي توليد مي شود که به سمت ديگر انتقال داده مي شود. اما اين انتقال چگونه صورت مي گيرد؟ کل سود يک طرف، و ارزش ـ کار کارگري که پرداخت نشده در سمت ديگر. برخي مارکسيست ها الگوريتم هايي را مشخص کرده اند که براساس آن ارزش اضافي از سمت کار به سود انتقال داده مي شود و بر اساس گفته مارکس کل ارزش اضافي با کل سود يکسان است. تناقض آنجاست که اگر ارزش اضافي ايجاد سود مي کند پس چرا سرمايه داران در پي آنند که کارگران را با ماشين آلات جايگزين کنند. و روابط ديگر سودآور که در ميان سرمايه داران معمول است، نظير کلاه برداري از يکديگر چه مي شود؟ عده يي از مارکس شناسان گفته اند که او در جلد دوم و سوم کاپيتال بحث هايي که در جلد اول داشته را به نوعي رد و نقد کرده است و احتمالاً مارکس نيز به دنبال راه حلي براي اين تناقضات بوده که اجازه چاپ اين دو جلد را نداده است. در 1870 نظريه نهايي ارزش توسط سه اقتصاددان آلماني و انگليسي و فرانسوي زبان مطرح مي شود. بر اساس نظريه نهايي ارزش، مبادله در بازار بر اساس ذهنيات مصرف کنندگان ايجاد مي شود. و تنها اظهار نظر مارکس در مورد آن، لفظ تئوري هاي مبتذل ارزش است. اما در ساليان پايان عمر نظرش راجع به آنها جلب شده بود، اما نتوانست بنويسد. در برخي موارد خود وي اشاره کرده است که نظريه من فانتوماتيک (خيالي) است. که اين جمله را در بعضي چاپ هاي کاپيتال حذف کرده اند. به هر حال، نقد رويکرد مارکسيستي در اقتصاد، نيازمند مطالعه بيشتر انديشه هاي اقتصادي به ويژه آثار اصلي و کلاسيک است.
عناوين اين صفحه
عدالت سوسياليستي و نظريه ارزش مارکس

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام