مصطفي جلالي فخر
www.jalalifakhr.blogfa.com

خيلي طبيعي است که اين کتاب آوار شده روي سرم. چرا من که اصلاً تنگنا را نديده ام دچار بي وقفه خواني کتابش شده ام؟ انگار دارم شازده کوچولوي ترجمه شاملو را مي خوانم. باور کنيد من به گونه يي شرم آور اصلاً حوصله اين جور کتاب خواندن را ندارم. نمونه اش گرگ بيابان هرمان هسه است که هنوز صفحه هفتادم. يا همين کتاب روان درماني و معنويت که گمانم تا شش ماه ديگر لفت پيدا کند... پس چرا من دارم مثل خوره ها درباره فيلمي که نديده ام مي خوانم؟ گيرم که نويسنده اش سردبير جايي باشد که من در آنجا مي نويسم، مگر انتظار دارد که کسي اين کتاب حجيم را که اين جور ريز نوشته، اين جوري بخواند؟ منطقي است که براي خواندن اين کتاب با اين همه جزئيات باورنکردني، چهار ماه وقت بذاري. اصلاً درستش هم همين است. اين کتاب هاي نوستالژيک را بايد کم کم بخواني، مثل يک غذاي خوشمزه که هي مزه مزه مي کني تا ديرتر تمام شود يا..... اما من دارم با نوعي توحش بدوي مي خوانمش و حس مي کنم که تماشاي زايمان ذهني يک آدم رمانتيک گوشت تلخ، کيف غريبي دارد... آن قدر خوب بلد است حس اش را بريزد توي دوات قلمش که بخواهي نخواهي، نشسته يي پاي سفره لذت و درد و خلسه يي که 34 سال است باقي مانده...
اين کتاب را هوشنگ گلمکاني نوشته. همين.... و لعنت به کسي که فکر کند معاشرت پانزده ساله من با مجله فيلم نقطه عزيمت اين جمله است. رابطه من با گلمکاني سردبير چنان غريب و متناقض و پر از جنگ و صلح است که هر آن ممکن است وارد دوره قهر شوم. (نمونه اش نصف اين پانزده سال) پس هيچ ربطي ندارد به اين که من 97 درصد نوشته هايش را دوست دارم و در اين حافظه فکسني ام مي ماند. خداييش کي يادشه که گلمکاني در آن بهاريه يي که براي غزل و قصيده اش نوشته بود (که حالا هر دوتاشون خانمي شده اند براي بابا و مي روند پاريس گزارش نويسي مي کنند) آن جور خوشگل در باره بازي سيب و دهان با دختر کوچولو هايش نوشته بود؟ يا آن خواب هايي که درباره مشهد ديده بود. يا همين مطلبي که درباره بي بي اش نوشته بود. يا حتي نقدهايش که بعضي شان از فيلم ها بالاتر مي ايستادند. (مثل زندگي و ديگر هيچ) اصلاً هم نمي توانم استاد خطابش کنم و تنها چيزي که به او نمي آيد استادي است. همين کتاب تنگنا را محال است يک استاد بتواند اين جوري بنويسد. گلمکاني (هماني که سردبير سختگير و يک دنده و گوشت تلخ مجله فيلم نيست) به طرز معجزه آسايي رمانتيک و دوست داشتني است. وقتي هم که کار دلي مي کند، همين گلمکاني است که مي آيد و در نوشته هايش پخش مي شود. باور نمي کنيد برويد مقدمه همين کتاب را بخوانيد. يا واقعه نگاري بي نظيرش را ( اين جمله را حسي نخوانيد. واقع بينانه بخوانيد.) اگر کسي توانست اين واقع نگاري 64 صفحه يي را شروع کند و تمام نکرده کنار بگذارد، برود مجله فيلم و از حسابدارش هفتاد هزار تومان خسارت بگيرد و از قول من سفارش کند که از حق التحرير نيما حسني نسب يا مهرزاد دانش کم کنند،
داشتم از ميل مبهم چند ساله نوشتن درباره نويسنده کتاب تنگنا مي گفتم. بدي اش اين است که هيچ موقعيتي پيش نمي آيد. معمولاً اين جور نوشته ها را پس از مرگ و مير آدم ها مي نويسند (زبانم لال،) که خب به سه دليل محال است من پس از مرگ گلمکاني (باز هم زبانم لال،) چيزي بنويسم... اول اين که من قطعاً پيش از او از دنيا خواهم رفت... و طبعاً دو دليل ديگر هم منتفي است. همين جا فرصت خوبي است که به دوستان وصيت کنم که اگر پس از مرگ من، هوشنگ گلمکاني يک مطلب توپ ننوشت، به هر نحو ممکن تيربارانش کنيد،
مي بينيد نويسنده کتاب چقدر سنگين تر از خود کتاب است... با اين که خود کتاب به گونه يي بي مثال، بي شبيه است در مکتوبات سينمايي و يک عمر و عشق پشتش نهفته است. آخر کدام ديوانه يي پيدا مي شود که با چنين شور و شوقي بلند شود برود دنبال لوکيشن هاي فيلمي که سه دهه پيش ساخته شده؟ قسم مي خورم که وقتي بخوانيدش حظ مي کنيد. اگر هم حظ نکرديد مشکل از خودتان است که مثل ما رمانتيک نيستيد. خسارت هم نمي دهيم. ولي اگر دو گرم، فقط دو گرم احساسات داشته باشيد، حس محشري در شما خلق خواهد شد. مثل آن نقد (نقد؟) معروف «تو پيش نرفتي، فرو رفتي» که خيلي سال پيش گلمکاني درباره تنگنا نوشت و طبعاً اينجا هم هست. بياييد يک کم با اين دو سه جمله محشور شويد؛ «چگونه مي توانم بر تنگنا نقد بنويسم؟ من با آن آميخته ام. نمي توانم خودم را از آنچه با آن آميخته ام تفکيک کنم تا....»
*چقدر بد است که هر چه به مغزم فشار مي آورم، هيچ فيلم کالت ايراني ندارم که بخواهم با آن در اين حد شوريدگي کنم... ولي در عوض يک کازابلانکايي دارم که تا به حال پنجاه و چند بار ديدمش (بالاتر نبود؟،) و چقدر خوب بود که کتابي اين گونه برايش مي ساختم ...اما نسل پرحوصله و نوستالژيک و عاشقي شبيه نسل هوشنگ گلمکاني در آستانه انقراض است. ما هم که پيرتر و کم توان تر از اين حرف هاييم که از اين کارها بکنيم... از اينها گذشته، من همفري بوگارت و اينگريد برگمن را از کجا پيدا کنم؟،