لحظاتي با «زنده ميري»
مجموعه شعر بهاءالدين خرمشاهي
طي ساليان دراز، کساني را ديده و مي شناسم که حتي يک شعر هم نسروده اند، اما بسيار شاعرند. و کساني را مي شناسم که کمتر شعر چاپ مي کنند ولي باز هم بسيار شاعرند. و کساني را مي شناسم که بيش از ديوان مولانا شعر سروده اند ولي در کتاب شان بايد به دنبال شعر بگردي. استاد بهاءالدين خرمشاهي از آن دسته افرادي است که جان و روح و حضورش به تمامي شاعر مطلق است حتي اگر هيچ کتاب شعري منتشر نمي کرد. انساني شريف و متواضع که در کمتر کسي- در چنين جايگاهي از علم و معرفت- چنين ويژگي هايي را سراغ دارم.
شادماني انتشار مجموعه شعري از ايشان، با اين احساس که جهان يا جهان هاي ديگري از وجود وي را خواهم شناخت همراه بود. او که نخستين مجموعه شعرش را در سال هاي جواني و سن 27 سالگي با عنوان «کتيبه يي بر باد» منتشر کرده است، تو گويي در سکوت هزارساله فرو رفته و حالا پس از آن همه روزگار که دشوار و تلخ، شيرين و پربار بر او گذشته، گزيده يي از اشعار آن همه سالً در سکوت گردآورده با عنوان «زنده ميري». عنواني پارادوکسيکال که در ذات خود نوعي طنز تلخ دارد.
کتاب با مقدمه يي کوتاه اما سخت حقيقي و متواضعانه شروع مي شود. اشعاري از دهه چهل، از کتاب کتيبه يي بر باد، شعرهاي دهه پنجاه و شصت، شعرهاي دهه هفتاد و هشتاد و اشعار مذهبي، اخوانيات، طنز و رباعيات.
مجموعه يي از انواع قالب هاي شعر فارسي؛ کلاسيک و نو، همه اين کتابً نوآمده است.
مي نويسد؛« ... براي من گاهي حالي به هم مي رسد، در چنين حالي مهم شعر سرودن است، نه شعر مهم. مگر شعر ماندگار و ماندني و خواندني سرودن، کار آساني است؟... هيچ گونه مفتوني بدخيم و خودخواهانه يي نسبت به شعرهاي خود و چاپ و نشر آنها ندارم. اما اين پديده جادويي غريب رهايي بخش را دوست دارم.»1
همين چند سطر به ظاهر ساده، شايد که جهان نگري شاعري چون بهاءالدين خرمشاهي به دنياي شعر و شاعري باشد. جهان نگري خاص خود ايشان. از اين رهگذر، بر کتاب ايرادي نيست اگر اشعاري گاه نه چندان قوي خاصه در حوزه شعر سپيد، نتوان يافت.
اما نکته اينجا است، ناقدان شعر امروز چون علي باباچاهي و حتي خود استاد خرمشاهي بر اين باورند که اگر در يک مجموعه شعر 5 تا 10 شعر خوب يافتي، آن مجموعه قابل قبولي است. کتاب زنده ميري چنين است. گاه به غزلي يا شعر نويي بر مي خوري که اگر با نگاه تعجب بنگري که مگر بهاءالدين خرمشاهي شاعر است؟ سخت حيرت مي کني. اما اگر بداني که وي از همان دوران جواني با شعر، به طور جدي عجين بوده و زندگي کرده، ذوق زده مي شوي که در آن همه سالً سکوت، به راستي با شعر زيسته است اما به شيوه خودش؛ شعر نه پلنگي است که دريا را به تلاطم اندازد/ نه پلنگي است شيرافکن/ ماهي مهرباني است در تنگناي تنگ بلور... و با زندگي زيسته است؛ کودک دلم، لباس نو نمي خواهد/ عباي گربه پوش من، از فرار گرماي دردها- که انيس و جليس من اند- جلوگيري مي کند/ هم دستم مي لرزد و هم دلم، اما نه براي چيزي/ سرما/ سرفه/ سستي/ سيگار/ سفيدي کاغذي که مي خواهد بالاپوشي از شعر بپوشد/....2
حيرتا که شاعر زنده ميري، در اشعار سپيد، حتي پرجرأت تر و بي پرواتر از شاعراني چون احمدرضا احمدي که در شعر سپيد هيچ قيدي از نوع شاملويي را نيز برنمي تابد، به سوي بياني آزاد و رها گام برداشته است. چنين اشعاري را همواره خطري جدي تهديد مي کند؛ خطر دور شدن از شعر، خطر اکتفا کردن سطر فقط به يک گزاره- هرچند لازم- شعر «بر روي ماهواره استيجاري زمين» چنين شعري است. سرآغاز شعر صورت چهارپاره دارد و از پاراگراف سوم به شعر آزاد و شعر سپيد مي رسد. و گاه مفاهيمي عميق و تجربه هاي عميق را با صداقت و سادگي بيان مي کند و همين بي پروايي گاه سطرهايي را از زبان شعر يا آنچه که انتظار مخاطب است از شعر، جدا مي کند. سطرهايي چون فرزندان تان را که ديدم فکر کردم برادرتان است... و مثال هايي از اين دست. اما کليت شعر و استفاده آزاد از واژگان، نام کسان، چيزها و اصطلاحات فراوان، چنين مي نمايد که اگر کسي بهاءالدين خرمشاهي را نشناسد، فکر مي کند شاعر جواني امروزي است که اينقدر «به روز» است. در ميان شاعران ميانسال و به بالا کمتر شاعري را مي توان يافت که سرزنده و تازه و امروزي باشد. «به مرگ - که از رباخوار جنايت و مکافات/ بي گذشت تر است- بهره مي دهي/ گول لطيفه عبيد زاکاني را خورده يي/ و تا توانسته يي از مرگ پرهيز کرده يي/ زيرا هميشه چيزي، دستاويزي براي خودفريبي هست/ اطرافيان براي دلداري به خودشان و فراموش کرد نوبت شان/ به ما دلداري مي دهند؛ شما که تازه چل- چلي تان است/ راستي دندان ها مال خودتان است؟ پوست تان ارثي خوب است؟ گمانم کوه مي رويد...»3
در اغلب اشعار اين کتاب حتي وقتي در فصل بندي هاي جداگانه نامگذاري شده، باز هم «طنز» حضور پررنگي دارد. همان قدر که گاه مضامين/ به سوي درکي فلسفي؛ «مرگ اشعه يي است مجهول/ که بي دريغ از استخوان هايت مي گذرد/ چقدر خوش باوري/ اي اسکلت خندان غتصويري از يک جمجمه که خط خنده در بخش دندان ها ديده مي شودف4 خيال ها پخته يي اما/ آرزوهايت همه خام است/ کارت را تازه آغاز کرده يي/ اما بي آنکه بداني/ کارت تمام است...»5
در سراسر کتاب زنده ميري، همان رفتار زباني که در گفتار روزانه بهاءالدين خرمشاهي هست، حضور دارد؛ کژتابي، طنز، سکوت، ترکيب ها و قرينه سازي ها و... همين نکته ظريف، اشعار اين دفتر را منحصر به فرد بهاءالدين خرمشاهي مي کند.
نکته جالب اين است که اشعار دفتر اول که در سال هاي 1350 سروده شده، تقريباً لحن و زبان و حتي نوع دغدغه شاعرانه شباهت به شعر شاعران همان دوره دارد. در آن دوره و البته هنوز هم تعدادي از شاعران هر کدام از جايي مي آمدند. علي باباچاهي در سال هاي چهل؛ «من از آبشخور غوکان بدآواز مي آيم» و پيش ترها، سهراب سپهري؛ من از مصاحبت آفتاب مي آيم و فروغ فرخزاد؛ من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم و... و بهاءالدين خرمشاهي 27 ساله نيز از جايي مي آيد؛ من از ذات مي آيم/ من از اصل مي آيم. با اين همه شعر خطاي خطاپوش، شعري منسجم است و منطق شاعرانه در آن نقش مهمي دارد. تفاوت اين مي آيم با مي آيم هاي شاعران ديگر در اين است هر يک از آن شاعران تقريباً از يک جاي مشخص فيزيکي مي آيند. اما بهاء الدين خرمشاهي شاعر، همچون سپهري از يک مکان متافيزيکي مي آيد، از آن خطاي خطاپوش. اين شعر در واقع درکي فلسفي و شاعرانه از حضور انساني انسان تاريخي است که در من شاعر بيان مي شود. مضموني شاعرانه و حتي تاويلي از حضور انسان در سرگذشت و سرنوشت خويش اما شاعر تا اينجا پيش مي آيد؛ که من از ذات، از وصل و... او فقط از جايي مي آيد و تمام. در عين حال اين شعر کدهاي يک شعر عاشقانه را نيز همراه دارد که تعبيرپذيري شعر را از سوي مخاطب وسيع تر مي کند. عاشقانه عارفانه و عاشقانه زميني؛
من از ذات مي آيم امشب/من از اصل مي آيم /.../من از بوي بکر بناگوش/از جسم در لحظه هاي اناالحق/از ايثار آغوش مي آيم امشب،
اما در دوران سکوت تا چاپ کتاب زنده ميري، لحن و زبان و بيان هيچ شباهتي به شعرهاي آن دوران ندارد و چه بسا امروزي تر و البته به خود شاعر امروز نزديک تر است، چه سپيدها، چه نيمايي ها، اما شعر مرثيه يي در سوگ پرويز مهاجر که محصول دهه پنجاه است شعري محکم و در وزن يک دست و اجرا قوي است. اين شعر در وزن فعولن، فعولن... است که پيش از اين در شعر نو، سهراب سپهري، بالاترين بسامد استفاده از اين وزن را دارد که در اصل جزء اوزان نيمايي است. اما لحن اين شعر سختي وزن فعولن را که حماسي است و همه شاهنامه با اين وزن سروده شده، به کلي تغيير داده و نرم و روان کرده است؛ و هر روز وقتي که خورشيد از کار روزانه اش بازمي گشت/... اما گاه فعلي در وزني ديگر، ريتم طبيعي را به هم مي زند، حتي اگر جزء اختيارات شاعري محسوب شود؛ در آن دورها پرسشي بود؛ پروانه رنگ در رنگ/ که مي آمد و گاه بر ساقه ذهن غمگين تو مي نشست. به مي نشست دقت کنيد لطفاً (اما با گذاشتن يک ويرگول بعد از تو، وزن درست از آب درمي آيد چرا که لحن براساس وزن تغيير مي کند. نقطه و ويرگول گذاري لازم متاسفانه در اين اشعار نيست.)
اما شاعر در سال 82، درست در همان وزن شعر «مرثيه يي در سوگ پرويز مهاجر» با نام «هودج وحي» مي سرايد.
که همه چيز در يکدستي کامل پيش مي رود و شعري است که سرافراز از منطق روايت، وزن و لحن بيرون مي آيد.
اما در بخش شعرهاي قدمايي يعني غزل، مثنوي و رباعي، بهاءالدين خرمشاهي به لحاظ وزن و به کارگيري بحور عروضي، بسيار استادانه عمل مي کند.
و گاه اشعار چنان از عمق جان شاعر برخاسته که در برابر غزلي درمي ماني که شگفتا که شاعر در عرصه وزن هاي ترکيبي نيز استادانه و موفق عمل کرده است. شعر «بدون خطا»؛ گزيد اين همه بي مهري زمانه مرا/ نمانده است به جز عزلت، آشيانه مرا/ ... زبيم آنکه شوم پير و زمهرير شوم/ تموز قهر فلک سوخت در جوانه مرا... زمانه بس که زمن حق شنيده مي ترسد/ نکرده باز دهان، مي زند دهانه مرا...
آخرين بيت اين غزل، در منطق کل شعر، اضافي به نظر مي رسد. در واقع شعر در بيت 13 تمام شده است. ناگهان بيت پاياني همه رشته هاي موضوعي را تغيير مي دهد؛ يک اوستاد غزل ديده ام که سيمين است/ به راه شعر بس آن رهبر يگانه مرا.6
اما شعر «چقدر آسمان دارم» که به استاد سيمين بهبهاني تقديم شده منطق خود را دارد و بيت آخر کاملاً در ساختار شعر جا مي افتد؛ مرا در غزل استاد به جز بهبهاني نيست/ ببالم که استادي چنين نکته دان دارم.7 با اين حال کم نيست غزل هاي محکم و خوب؛ بانک جرس، ترجمان که در 19 سالگي سروده شده. نه چراغ بادي باده يي، و...
اما غزل هايي که رسماً به نام کساني است و غزل درباره آنها است، اگرچه هيچ عيب و ايرادي در نحوه اجرا ندارد، اما طبق تعريف امروز شعر محسوب نمي شود و بيشتر مدح کسي است که خب قالب شناخته شده يي در سنت ادبي قديم بوده است.به همين دليل اين شعرها در بخش «اخوانيات» آمده است و حتماً مي دانيد که اخوانيات جمع اخوانيه است به معناي يادداشت ها و نامه هاي دوستانه که بين دوستان رد و بدل مي شود. اما نمي دانم چرا شعر زيباي «مرثيه يي در سوگ پرويز مهاجر» که شعري کاملاً جدا از اخوانيات است لااقل در تعريف، در اين فصل آمده. چرا که اين شعر مثل اشعاري چون نازلي شاملو يا مرثيه سانچز، لورکا، مي تواند درباره هر کسي باشد. چرا که نگاه شاعر انسان شمول است.
در بخش طنزها هم، استاد خرمشاهي، گاه برگ هاي «آس» رو مي کند. سرشاري طنز در کلام روزانه ايشان در شعر وي نيز حضوري پررنگ دارد، و در ما اين انتظار را که او از هموطنان عبيد زاکاني است و... اقناع مي کند؛ کتابي عالمي دارد فراتر از کتاب/ آنقدر علامگي کردم که جاهل گشته ام... از متافيزيک سر خوردم پس از دلدادگي/ دوستدار پاپر و مفتون راسل گشته ام/ واژه مي سازم وليکن خود نمي دانم چرا/ گوئيا همبازي حداد عادل گشته ام... يا؛ عصر عصر علم و تکنيک است يا فناوري/ عصر عصر چتکه نبود اي خوشا رايانه يي/ مجلس شوراي اسلامي بسي تاکيد کرد/ حق ندارد کس بگويد واژه بيگانه يي... چانه کمتر زن که من ديدم به چشم خويشتن/ در اتوبان کرج در رفت چرخ چانه يي...
و در بخش رباعيات نيز علاوه بر رباعيات طنز، رباعيات با موضوع جدي و تازه يي مي توان يافت که گاه حيرت انگيز است، چرا که طبق سنت رباعي، گاه نگاه حکيمانه، گاه نگاه اديبانه، گاه نگاه شاعرانه، گاه نگاه ناقدانه و گاه نگاه فيلسوفانه مي توان يافت که در آن نکته يي ظريف وجود دارد. چرا که اساساً کار رباعي کشف شهودي ناب است براي رسيدن به جرقه، به جهش، به آذرخش نکته يي ظريف در معنا و زبان که اتفاقاً در شرايط عادي پنهان و آشکار وجود دارد و شاعر در رباعي آن را کشف مي کند. شيريني زندگي چو فرهادم رفت/ هر خاطره از خاطر ناشادم رفت/ با آنکه به خبر ياد تو در يادم نيست/ آن وعده که با تو بود از يادم رفت. يا؛ از قلت وقت بر لبم جان آيد/ زين عمر چه سود غيرخسران آيد/ چون حال شود خوش و شرايط همه جمع/ يا برق رود و يا که مهمان آيد.
يا؛ ياقوت تر تو را هر آن کس که مزيد/ سيب زنخ تو را به دندان بگزيد/ از بس که پياله مي دهي دير به دير/ گويي که فتاده آب در دست يزيد.
و يا؛ اين گنج نه گنجينه در و گهرست/ گيرد نظر هر آنکه صاحب نظرست/ اين جان کلام است و کلام جان است/ اوج هنر جهان، جهان هنرست.
و يا؛ چون خاک فتاده سر به زيري کردم/ در بند نه احساس اسيري کردم/ جان کندنم آسان شود از دل کندن/ زين رو همه عمر زنده ميري کردم.
کتاب زنده ميري استاد بهاءالدين خرمشاهي، کلاس درسي است براي بسياري از شاعران جوان امروز که در آن بکاوند و ببينند که چگونه حتي اگر براي انتشار کتاب شعر، چهل سال سکوت کني، هيچ سخني از تو که بايد مي گفتي و به زبان خود مي گفتي، از دست نخواهد رفت. چه بسا پخته تر، عميق تر و تجربه شده تر، سروده شود.
آنچه آمد نگاهي کوتاه و لحظه يي درنگ در مجموعه شعر زنده ميري است و پرداختن جدي تر و کارشناسانه تر در ويژگي هاي بي شمار زباني و بلاغي اين کتاب نه در توان بنده است و نه در فرصت اين کاغذهاي A4. در اين نوشتار اگر اسير ذهن و زبانم، کاش کسي مرا به جهاني فراي لفظ و معاني مي برد که هنگامه خواندن زنده ميري چنين اتفاقي افتاد. به قول استاد؛ اسير ذهن و زبانم، اسير جا و زمانم/ مرا ببر به جهاني فراي لفظ و معاني.
پي نوشت ها؛---------------------------
1- از بخش اشاره، ص 3
2- عيدانه، ص 72
3- برروي ماهواره استيجاري زميني ص 48
4- توضيح از نگارنده اين مقاله است.
5- همان ص 50
6- بدون خطاء ص 5-194
7- چقدر آسمان دارم، ص 9-188
8- شربنل، ص 255